<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های نشریه دانشجویی ضحی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@zoha_mag</link>
        <description>فصلنامه سیاسی مذهبی اجتماعی دانشگاه علوم پزشکی تبریز</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 10:46:03</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/476736/avatar/vJmlmc.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>نشریه دانشجویی ضحی</title>
            <link>https://virgool.io/@zoha_mag</link>
        </image>

                    <item>
                <title>ایران در کمای اقتصادی</title>
                <link>https://virgool.io/@zoha_mag/%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%DA%A9%D9%85%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%82%D8%AA%D8%B5%D8%A7%D8%AF%DB%8C-c50mfrut0wln</link>
                <description>شاید تا به حال برایتان سوالی پیش آمده باشد که چرا اقتصاد ایران در مسیر نزولی به سیر می برد یا به طریقی دیگر حتی اگر کمی دغدغه مند باشید برایتان سوال پیش بیاید که اساسا ساختار اقتصاد ایران چگونه است و با چه ساز و کاری کار میکند؟ در این مقاله قصد داریم تا حد امکان، ساختار اقتصادی ایران و مشکلات عینی این ساختار و از همه مهمتر نقد این ساختار را انجام دهیم.در تابستان 1400 بود که پرزیدنت رئیسی صحبت از تصمیمات سخت در اقتصاد ایران باز کردند و حتی کانال های مطبوعاتی خبری حامی دولت از کلیدواژه ای به نام جراحی اقتصادی استفاده کردند، اما الان که حدود دو سال از عمر این دولت می گذرد بنظر می رسد این بیمار بد حال از جراحی اقتصادی جان سالم به در نبرده و به کما رفته است.اما هدف ما در این مطلب نه نقد دولت فعلی یا حتی جهت گیری سیاسی بلکه نقد ساختار اقتصادی دوپهلوی ایران می باشد. شاید بهتر باشد قبل از ورود به نقد این ساختار، ابتدا یک دید کلی از اقتصاد های دنیا داشته باشیم: شاید بتوان به زبان ساده(و نه تخصصی) اقتصاد جهان رو به دو دسته کلی نظریه اقتصادی باز و نظریه اقتصادی کنترلی تقسیم بندی کرد. اقتصاد باز که در راس آن لیبرال ها حضور دارند معتقد به عدم دستکاری در مسیر طبیعی اقتصاد و معتقد به احترام به بازار آزاد و تعیین قیمت ها در سطوح عرضه و تقاضا می‌باشد اما اقتصاد کنترلی سیستم هایی را شامل می شود که هر کدام به دنبال ادله ای خاص، خواستار نظارت و دخالت در تعیین قیمت ها می باشد و اقتصاد مقاومتی را نیز می توان در این جرگه قرار داد.اما ما وقتی به ساختار کلان اقتصادی ایران می‌نگریم شاید خیلی سخت باشد که بتوان ایران را در یکی از این دو گروه به راحتی قرار داد؛ چون ما نه در حرف مسئولان بلکه به صورت گذشته نگر هروقت در عمل نگاه می‌کنیم می بینیم هم سیاست های اقتصادی آزاد انجام میشده و هم سیاست های کنترلی اقتصاد مقاومتی که به همین دلیل به جرئت می توان نام این اقتصاد را اقتصاد انحصارگر سرمایه دار یا به تعبیری دقیق تر اقتصاد سرمایه داری رانتی دولتی نامید؛ چرا که سیاست گذاری اقتصاد ما بر اساس اقتصاد آزاد می باشد ولی در عمل ما به کرات دیدیم دولت ها همیشه سعی در کنترل بازار به نفع خود داشتند که باعث تشکیل رانت دولتی که از قضا به نفع قشر سیاسی خاصی نیز نبوده است، شده است و از طرفی هروقت دیگر دولت ها توانایی کنترل بازار را نداشتند یکدفعه از سر اجبار یا از سر تسلیم یاد بازار آزاد افتاده و قیمت ها را دوباره به نرخ آزاد تغییر می‌دهند، همانطور که ما این را در قیمت گذاری های بنزین یا جهش های هرچند مدت یک بار دلار می بینیم.سوال اصلی از اینجا آغاز می شود که این نوع مدیریت اقتصادی چه زیانی دارد؟ شاید اصلی ترین مشکل اینگونه اقتصاد یک بام و دو هوا را ما عدم امکان انجام سیاست گذاری بلند مدت بگذاریم و بازهم اگر گذشته نگر نگاه کنیم می بینیم هیچ وقت دولت ها به سندها و سیاست گذاری اقتصادی خود دست نیافتند که با توجه به این،  موضوع غیر قابل درکی نمی باشد و شاید دومین مشکل این نوع اقتصاد را عدم امکان اصلاح به موقع نقص ها به دلیل عدم شفافیت در داده ها و عدم آشکارسازی نقص ها می‌توان نامید و مثال خوب این مورد عین یک بیمار سرطانیست که سال ها رژیم غذایی درستی نداشته و غربالگری هم نشده است و الان به پزشک مراجعه می کند و انتظار درمان دارد. این شرح حال اقتصاد ایران می باشد و نزدیک ترین فکت ماجرای بنزین 98 را می توان نام برد.شاید در آخر بتوان گفت راهکار اقتصاد ایران مسیریست که در اولین پیچ از راه شفافیت می گذرد و این بار انتخاب سخت، تعیین ساختار درست اقتصاد ایران و اقتدا به آن ساختار می باشد. امیدواریم دولت هر مسیری را انتخاب می کند به شفافیت داده احترام بگذارد که متاسفانه در چند ماه اخیر دولت هنوز داده های تورمی را نیز منتشر نمی کرده که این باز هم مهر تاییدی بر این مسیر غلط می باشد.و اما به عنوان نکته پایانی شاید بهتر است بدانیم که ایران یک درصد جمعیت جهان را داراست ولی 0.24 نرخ تجارت جهانی را دارد که آن هم اکثرا مربوط به نفت خام می باشد!تا حد امکان سعی کردیم در این مقاله دیدی گذرا و کلی از وضعیت به زعم بنده غیر ساختار مند اقتصاد ایران را برای شما شرح دهیم و تا حد امکان وارد جزییات نشدیم تا اصل موضوع مغفول نماند، امیدواریم هرچه سریعتر ایران از این وضعیت ظاهرا فلج کننده خارج شود و سیاست مبتنی بر علم پیشی بگیرد.امیر ابراهیمی | پزشکی ورودی مهر 97</description>
                <category>نشریه دانشجویی ضحی</category>
                <author>نشریه دانشجویی ضحی</author>
                <pubDate>Fri, 09 Jun 2023 23:30:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بی‌سوژگی در جهان اعتراضی</title>
                <link>https://virgool.io/@zoha_mag/%D8%A8%DB%8C-%D8%B3%D9%88%DA%98%DA%AF%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D8%B6%DB%8C-qxe72klzfkx0</link>
                <description>کاپیتان خارق‌العاده (انگلیسی: Captain Fantastic) فیلمی در ژانر کمدی-درام به نویسندگی و کارگردانی مت راس است که در سال ۲۰۱۶ به نمایش درآمد. فیلم روایتگر حالات و کیفیّات زندگی خانواده‌ای با عقاید خاصّ فکری و فلسفی است که به ناچار، بعد از یک دهه زیستن در انزوا، میان جنگل‌های شمال غربی اقیانوس آرام، به محیط اجتماع بازمی‌گردند....ایده در نگاه اول بسیار جذاب می‌نماید. همه‌ما دست کم یک بار در زندگی‌مان رویای فرار از زندگی عادی و روزمره و پناه‌بردن به جایی دنج حتی‌الامکان جنگلی دورافتاده را در ذهن‌هایمان پرورانده‌ایم.جایی که نه خبری از قالب‌بندی‌های مرسوم شغلی و تحصیلی است و نه کسی گرفتار بروکراسی‌های حکومت و محدودیت‌های قانون می‌شود.حال، در روایت قصه‌ی ما، زوجی جوان واقعا این رویا را عملی کرده‌اند و پس از گذشت سالها خانواده‌ای پرجمعیت در دل جنگل تشکیل داده‌اند.ما بمثابه انسان، این فرم از زندگی را در زیست‌جهان‌های ذهنی‌مان تجربه کرده‌ایم و کمابیش از مزیت‌ها و چالش‌های پیش روی آن آگاهیم. قاعدتا از فیلم توقعی بیش از مقایسه دو دنیای متفاوت _یعنی زندگی مدرن در مقابل زندگی به‌روش بدوی در جنگل_ داریم؛ اما در کمال تعجب، این اثر پا فراتر از اینها نمیگذارد و حتی در نشان دادن تقاطع و تباین این دو شیوه زندگی لکنت دارد.بهتر است همراه با خط زمانی فیلم جلو برویم؛ خانواده‌ای با شش فرزند قد و نیم قد که طی یک سنت دیرینه به صورت جمعی به شکار حیوانی می‌پردازند،از همین جا استنباط می‌شود که فیلمساز در صدد بازگشت به سنت‌هاست؛ همانگونه که ظاهر زندگی آنان دلالت بر فرار از مدرنیته و مظاهر آن دارد، گویی در شیوه و مسلک و آداب زندگانی‌شان، پیرو همان ارزش‌های دیرینه و رسوب‌شده انسانی‌اند.با فیلم همراه می‌شویم و با خانواده‌ بن سمپات می‌گردیم، قرار است آداب باستانی و فراموش‌شده نسل بشر را به‌یاد بیاوریم و همراه با بن و فرزندانش، سبک جدید زندگی را تمرین کنیم؛ اما هرچه در داستان جلوتر می‌رویم،کنش‌ها و اتفاقات بیشتر ماحصل عقاید مت راس (شخصی که گویا از نظام امپریالیستی مصرف‌زده و فاسد بستوه آمده‌است) به نظر می‌آید نه ارزش‌های اصیل گذشتگان.اینجاست که مخاطب آگاه، زود متوجه می‌شود که دستورات تحمیل‌شده‌ای از طرف پدر خانواده بر فرزندان اعمال می‌شود که نتیجه تفکر او و همسر دچار بیماری روانی‌اش است. فرزندان به ظاهر چنان ربات‌هایی وظایف محوله اعم از تمرین‌های طاقت‌فرسای روزانه، صخره‌نوردی های عجیب، مطالعه رمان‌های تعیین‌شده و تکمیل سیاه‌مشق‌های پدر معلمشان را به بهترین وجه ممکن انجام می‌دهند تا اینکه در یکی از همین ورزش‌های سخت، پسر نوجوان خانواده یعنی Rellian دچار آسیب از ناحیه دست می‌شود که مقدمه‌ای می‌شود بر ساز مخالف‌زدن او در خانواده‌ای به شدت یکپارچه و متحد.(نمود ظاهری همین استعاره در چند سکانس قبلی و بهنگام موسیقی جمعی آنها مشهود بود.)سوال اینجاست که چرا او ساز مخالف زد و نقطه کور برنامه‌ای شد که ردخور نداشت؟ سوال مهم تر اینکه چرا بقیه فرزندان به این حد در راستای اهداف پدر حرکت می‌کنند؟ بدیهی است ضعف اصلی فرم فیلم اینجا نمایان می‌شود و آن نپرداختن به کاراکتر‌ها بعنوان شخصیت‌های مستقل و فردیت‌هایی انسانی است که اتفاقا فهم درون‌مایه ذهنی و احساسی آنها به‌شدت برای ما که کم‌کم علاقمند به زندگی آنان شده‌ایم، مهم و حیاتی است و بدون آن، درک روایت‌های بعدی و چالش‌های پیش روی پدر و فرزندانش ابتر می‌ماند. آخر چرا بچه‌ها با این حجم از مطالعه کتاب‌های سنگین بشری، سعی در طغیان و خروج از این نظم برنامه‌ریزی‌شده ندارند؟ چرا وقتی از خیزش کمونیستی به وجد می‌آیند، زنگار‌های خمودی و قناعت زندگی سنتی را از خود نمی‌زدایند و جاده‌های آنارشیستی را فتح نمی‌کنند؟ پدر خانواده با چشم‌پوشی از زرق و برق دنیای مدرن، مطالعه و کشف در حیات وحش و پیروی از مادر طبیعت را پیشه گرفته؛ پس چرا این‌قدر برهنه با فرزندان حرف می‌زند و به آداب خانواده همسرش احترام نمی‌گذارد؟ مگر نه اینکه او منتقد همین ازهم‌گسیختگی اخلاقی عصر جدید است یا صرفا انتقاد او خلاصه به برج‌های سر به فلک‌کشیده، آلودگی‌ها و غذاهای غیر ارگانیک می‌شود؟ یعنی نقد او به مظاهر تجدّد این‌قدر سطحی و دم‌دستی است؟بدون یک روایت سوبژکتیو از ماوقع شهودی شخصیت‌ها، مضمامین فلسفی، جامعه‌شناختی و سیاسی مطروحه در فیلم بیشتر به بیانیه‌هایی عریان می‌ماند تا نقطه نظر حقیقی افراد.از بس گفتیم زبانمان مو درآورد که ما با سینما طرفیم نه خطابه؛ اگر به سخن‌راندن است که قطعا هزاران خطیب تواناتر از کارگردان میتوان یافت؛ او باید با زبان تصویر بیافریند، احساس تولید کند، بخنداند و به گریه بیاندازد و اگر احیانا علاقه دارد دل‌مشغولی‌های فلسفی خود را به اشتراک بگذارد، باید در قلمرو حس قدم بردارد و به رشته‌هایی از اندیشه که با ادبیات حسی قابل بیان است، چنگ بیندازد.همین تصنعی‌بودن دیالوگ‌های فلسفی در فیلم زیان دیگری دارد و آن، پریشانی وحشتناک در ارائه به اصطلاح مانیفست سیاسی_اجتماعی فیلمساز است.به نظر می‌آید این خانواده مخالف مصرف‌گرایی لیبرالیسمی حاکم بر دنیای غرب هستند. نمود آن در صحنه‌ی برخورد بچه‌ها با افراد چاق جامعه شهری ظهور می‌یابد. مشخصا این صحنه به خوبی ساخته و پرداخته نشده و ما صرفا با چند دیالوگ، تعجب کودکان را از این صحنه می‌بینیم. شاید با من هم‌نظر باشید که وقتی کودکان با دنیا مواجه می‌شوند نباید این‌قدر بی‌روح و خنثی اکت ارائه دهند، حداقل کاش کارگردان به آن‌ها تاکید می‌کرد که کمی ذوق احساسی بیشتری به خرج می‌دادند و دست کم اگر به‌وجد نمی‌آیند، آن شکوه و عظمت را با اکراه نظاره می‌کردند؛ یا لااقل چند صحنه بیشتر و خلاق‌تر ، خلا کمیتی موجود را رفع می‌کرد.بگذریم؛ آنها رادیکالند و در مبارزه با کلیشه‌های موجود هستند؛ حال آنکه سوژه‌شان در مبارزه، مبهم است؛ همانگونه که بالاتر گفتیم بن به ظاهر طرفدار سنت است اما بیشترین گستاخی اخلاقی را خود او مرتکب می‌شود، صحنه‌ی تهوع آور خروج او از اتوبوس که حتی با تذکر فرزندش مواجه می‌شود، نقطه اوج همین بی‌حیایی است.فیلمساز نه یک آنارشیست حقیقی بلکه صرفا ذوق‌زده از ایده‌های سیاسی نوآم چامسکی است. عدم فهم حقیقی نظریات او، حضورش در فیلم را دکوراتیو کرده، درست مثل جشن تولد.پایان‌بندی فیلم بسیار مضحک است؛ کارگردان واضحا دچار مغالطه‌ی حد وسط (middle ground) شده‌است. در چنین مغالطه‌ای افراد گمان می‌کنند انتخاب مسیری بین دو ایده‌ی کاملا متقابل لزوما بهترین مسیر است. او بین زندگی بدوی جنگلی و زندگی شهری متمدن، زندگی نیمه روستایی جنگلی را برمی‌گزیند تا به اصطلاح نه سیخ بسوزد نه کباب؟ حد غایی راه حل فیلسماز، تزلزل بن از آرمان‌های به ظاهر خدشه‌ناپذیرش و نمایش روی بازی از او نسبت به زندگی مصرف‌گرای امروزی است، همین قدر راحت و همین قدر تحقیرآمیز.پلی میزنیم از تحلیل فیلم به وقایع اخیر صحنه‌ی اجتماعی ایران.اتفاقاتی که با جنبش‌های آزادی‌خواهانه شروع شد و در مدت تنها چند روز!!! به تمام دغدغه‌های اجتماعی بشر تسری پیدا کرد.عده‌ای از معترضان فقط معترض بودند، وقتی از آنها دلیل اعتراضشان را می‌پرسیدی، طیف گسترده‌ای از نیازهای ابتدایی حیوانات تا رویاهای دست‌نیافته مرتاض‌های هندی را بیان می‌داشتند.تعجب نکنید؛آنها چنین خواسته‌هایی دارند:رسیدن به حد نهایی آزادی اعم از اجازه به توهین، تخریب و کشتار سراسری، بازگشت به سلطنت و نظام موروثی خودکامه و فرار از دیکتاتوری و رسیدن به دموکراسی خالص، بازگشت صلح و آرامش به نهاد خانواده و به رسمیت شناختن هم‌جنس گرایی، خطاب کردن طرف روبرو به هیز و هرزه و عریان‌کردن خود به عنوان اصلی‌ترین خواسته، بازآفرینی اقتدار شاهنشاهی در منطقه و محکوم‌کردن حضور نظامی ایران در جنگ‌های نیابتی، دستیابی به اقتصاد آزاد و اشتباه‌نامیدن سیاست‌های اقتصاد نئولیبرالی دولت، ناله و فغان از غیرت از‌دست رفته مردان ایرانی و بناکردن رابطه‌های جنسی جدید‌التاسیس، ادعای پی‌ریزی انقلاب اسلامی ایران توسط دولت ایالات متحده و مغموم بودن از برده‌ی چین و روسیه‌شدن و قهر با آمریکا، سردادن شعار «ایران را پس می‌گیریم» و پیروی از فرقه‌ای با سابقه کشتار هفده‌هزار ایرانی، خشم از عدم شایسته‌سالاری در بدنه حکومتی کشور و انتخاب خواننده، بازیکن فوتبال، بازیگر طنز و بیکاران وابسته به مادر به عنوان رهبران انقلاب.سیل عظیم بی‌سوژگی در اعتراضات اخیر، باعث استیلای جنبش‌های زرد و سطحی بر کنش‌های اجتماعی اصولی در ایران شد و مطالبه‌های حقیقی را به حاشیه کشاند. مدت‌ها باید زمان بگذرد تا شعبان‌بی‌مخ‌ها دست از سر این مردم بردارند و خیرخواهان جامعه با تشکیل هسته‌های اعتراض نخبگانی به این آنارشیسم عجیب و غریب پایان دهند و مثل خانواده بن دچار مغالطه‌های بچه‌گانه نشوند.هادی پایدار | پزشکی ورودی 97</description>
                <category>نشریه دانشجویی ضحی</category>
                <author>نشریه دانشجویی ضحی</author>
                <pubDate>Fri, 09 Jun 2023 23:24:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در باب آزادی</title>
                <link>https://virgool.io/@zoha_mag/%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF%DB%8C-nvmnn8ho0fz8</link>
                <description>واقعیت این است که برپا کردن بنای سعادت خواست همه ی انسان هاست منتهی این بر پا کردن بنای سعادت با عملیات جمع تفریق لذت ها و دردها (برای این که نفع جامعه به عنوان یکی از عام ترین سخنان است که در متون اخلاقی عنوان می شود و امری بسیار کلیشه ای تلقی می شود) به نظر بسیار ایده آلیستی میاید! در این مقاله سعی بر این است که درباره آزادی به دیدگاه های مشترک و تفاهم آمیز برسیم. البته که همانستی اندیشه و شهود کلید تفاهم است.از نظر هگل آزادی مفهوم محوری تاریخ بشری است؛ جوهره‌ی روح عالم تلاش برای واقعیت بخشیدن به آزادی در تاریخ است. پرسش اصلی هگل این است که چگونه انسان در جهانی که توسط قوانین ضروری اداره می‌گردد آزاد باشد. نظر هگل این است که عوامل اصلی تاریخ، افراد نیستند بلکه روح این یا آن ملت است. روح یک ملت است که قوانین و رسوم آن ها را می سازد و فرد در این جریان ناتوان است. به طور کلی از دیدگاه هگل فرد چندان هستی مند نیست(بیشتر جمع را در نظر دارد.) آزادی یعنی امکان سر پیچی از جبر حاکم و گریز از زنجیر علیت که جهان را و جان را می آفریند و به حرکت در می آورد و به نظم می کشد و اداره می کند. نبود آزادی در انسان اراده را از وی سلب می کند. دنباله این اتفاق سلب مسئولیت از انسان است که بدین ترتیب تمام ارزش‌های انسانی تحقیر می یابد و یا حداقل باعث ایجاد خلل در آگاهی انسان می گردد. در واقع با این که کلمات فوق سعی در ارائه تعریفی از آزادی داشته اند اما به هر حال مفهوم آزادی بالذات نا پوشیده نیست و باید دقیق تر بررسی شود. وظیفه درک این مسئله نه از طریق خواندن مجلات و مقالات بلکه از طریق ناخودآگاه جمعی در یک جامعه سنجیده می شود؛ هرچند که برداشت غلطی باشد! اما به هر حال معضلاتی در جامعه باعث فهم غلط از تعریف این واژه می‌شوند؛ یکی از آن ها لذت گرایی مفرط و اپیکوریسم شدید در اخلاق جامعه است؛ مشکلی که جامعه ی ما به شدت گرفتار آن شده است! چیزی که جامعه امروز ما می خواهد آزادی با کانتکست آمریکایی است؛ آزادی برای شکم و نه آزادی برای فکر. نمونه‌ی چیزی که در اتحادیه های کارگری میبینیم مثلا تهدید به انقلاب توسط اتحادیه اما نه برای زیادی و طاقت‌فرسا بودن کار، بلکه برای بسته بودن میخانه‌ها.(ویل دورانت) مثال ویل دورانت در نشان دادن آزادی آمریکایی با جایگزین کردن شراب به جای زندگی ، دلیل متقن بر این مدعاست که انسان امروزی بیشتر به دنبال لذت است تا آزادی.حکومت ها، دولت ها و قوانین نیز از جمله مسائلی هستند که با ذات آزادی در تضاد به نظر می‌رسند. در ابتدا به نظر جمعی از فلاسفه در مورد حکومت‌ها می‌پردازیم. توماس پین از بنیان گذاران ایده آل گرای ایالات متحده آمریکا می‌گوید: قسمت اعظم نظم و ترتیب موجود میان افراد بشر از حکومت به دست نمی آید ریشه آن در اصول اجتماع و تشکیلات طبیعی مردم است. این اصول و تشکیلات پیش از حکومت وجود داشت و اگر هم روزی حکومت رسما ملغی شود، باز بر جای خواهد ماند؛ وابستگی و منافع متقابلی که میان افراد انسان و میان یک اجتماع متمدن با اجتماع متمدن دیگر وجود دارد زنجیر بزرگی از روابط و پیوستگی ها را می سازد که همه را به هم می بندد و نگاه می دارد... خلاصه آنکه تمام آن چیزی که به حکومتها نسبت داده میشود ساخته و پرداخته خود اجتماع است.روسو دولت را شر میدانست و منکر آن بود! همچنین  باور داشت که قانون همیشه به نفع دارایان و ضرر ناداران بوده است. و جفرسن می‌گفت که بهترین حکومت آن است که کمتر حکومت کند. یا مثلا گودوین مطمئن بود که طبیعت انسانی با فضیلت فطری خود می تواند بی کمک قانون نظم را نگاه دارد؛ اگر همه قوانین ملغی شوند، عقل و خوی و خلق انسانی به نحو بی‌سابقه و بی مانند می شکفد. هرچند گودوین در نظر خود تجدید کرد. نیچه گفت آنجا که دولت تمام شود، انسانیت آغاز می‌شود. پرودن نوشت که جامعه وقتی در کمال عالی خویش است که نظم را بی احتیاج به دولت مستقر سازد. ویتمن می گفت وظیفه حکومت باز کردن راه است برای جامعه ای که در آن حکومتی نباشد. تمام قدرت های منظم نفسانی می کوشند که عمل اهلی ساختن و اجتماعی کردن فرد را تکمیل کنند؛ بنابراین هر چند در برهه‌هایی باور بر این وجود داشته که عملا جایگاه دولت کنار گذاشته شود اما اتفاقاتی مثل جنگ بین ملت‌ها و یا بلایای طبیعی مثل کرونا این باور را عملا زیر سوال برد. همانطور که فیخته وطن دوست گفت حقایق ساخته ذهن است و ذهن محصور در چهاردیواری است که میان او و عالم خارج است. بنابراین اشتباه کردن از ویژگی‌های غیر قابل اجتناب ذهن است. به هر حال همان طور که ارسطو در کتاب پنجم سیاست ذکر می کند تمام انواع اشکال نظام قانونی ناپایدارند.به هر حال فلسفه آزادی هم معایبی دارد؛ زیرا اولاً تجاوز قوی بر ضعیف را در نظر نمی گیرد : همین تسلط بیرحمانه ای که به دولت نسبت می دهیم در صورت نبودن دولت بیشتر به چشم می خورد و زورگویی مستقیم با هرج و مرج بسیار و رنج و آزار فراوان شایع می گردد. بنابراین قسمتی از تمدن مدیون همین استقرار نظم و قانون است که معلول دولت است. در نگاه نیچه ای در دنیای خشن امروزی تنها دولت‌های ضعیف خواهان فضیلت هستند. امروزه هم با وجود تشکیل سازمان های بین المللی باز هم هیچ اخلاقی برای امپریالیسم وجود ندارد.عیب دیگر آزادی چیره شدن کسانی است که ذاتا امکان های بهتری نسبت به دیگران دارد همانطور که در رساله گزنفون سقراط به آریستیپوس فرا‌لذت‌گرا (سیرنایسیسم) می گوید: اگر در عین زندگی در میان مردم خیال می کنید بهتر آن است که در اجتماع انسانی فرمانده و فرمانبری نباشد، بدانید که در چنین اجتماعی طولی نمی کشد که اقویا راه بنده کردن ضعفا را بهتر یاد می گیرند. مشابه این اتفاق در قضیه تشکیل جوامع پُست فئودالی هم افتاد: مردم برای رهایی از یوغ اربابان به قلعه هایی به نام بورژوا فرار می کردند تا از دست اربابان در امان باشند و همچنین از مساوات و عدالت اجتماعی برخوردار شوند اما همین حصار‌ها بعد ها از بطنش پرولتریا و بورژا را به وجود آورد.علی اسدی جلودار | پزشکی ورودی 97</description>
                <category>نشریه دانشجویی ضحی</category>
                <author>نشریه دانشجویی ضحی</author>
                <pubDate>Fri, 09 Jun 2023 23:17:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>الهی نظر کن</title>
                <link>https://virgool.io/@zoha_mag/%D8%A7%D9%84%D9%87%DB%8C-%D9%86%D8%B8%D8%B1-%DA%A9%D9%86-wp5jv8wyka20</link>
                <description>الهی به این کاخ ویران شدهبه این دردمند پریشان شدهبه دل های عاشق، به عشاق دوربه چشمان مملوء ز باران شدهالهی نظر کن به احوالمانبه حال اهالیّ بی نان شدهنظر کن به این دیر بی شرح حالبه مردان از فقر نالان شدهکدامین عدالت؟ کدامین نعم؟لب ما چه هنگام خندان شدهخدایا شده دین نقاب گناهدل ما به زوری مسلمان شدهدرست است میهن پرستم ولیچرا فعله ی کدخدا خان شده؟الهی نظر کن به این ناخوشیکه تبعیض ها محنت جان شدهعموماً جوانیم از سن‌وسالدل ما ولی جزء پیران شدهیکی یک‌نفس می‌دود تا هدفیکی ره نرفته است و سروان شدهبگو «ماهی» این غصه پنهان که نیستولی آخرش قصه پنهان شدهآیدا تقوایی 
دانشجوی هوشبری97برای دریافت فایل کامل نشریه کلیک کنید.</description>
                <category>نشریه دانشجویی ضحی</category>
                <author>نشریه دانشجویی ضحی</author>
                <pubDate>Tue, 21 Jun 2022 01:15:29 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سراب آزادی!</title>
                <link>https://virgool.io/@zoha_mag/%D8%B3%D8%B1%D8%A7%D8%A8-%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF%DB%8C-vd3m3eigrybm</link>
                <description>یکی از شعارهایی که ما انقلابمان را با آن شروع کردیم «استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی» بود؛ اما امروز آن شعار به «آزادی، آزادی، آزادی» تبدیل شده، چرا؟ اگر مرور کوتاهی بر سابقه مبارزاتی ما با اروپایی‌ها داشته باشیم، مطلب واضح می‌شود. نهایی‌ترین مبارزه‌ای که ما با اروپایی‌ها آغاز کردیم مبارزه اندیشه‌ای و فکری بود. در این مواضع فکری آنها سعی داشتند از شعارهایی استفاده کنند که ما نتوانیم از آنها اشکال بگیریم. در واقع در مراحل اولیه – که در آن ناکام بودند - برای مقابله با اسلام، سعی در ردیه نویسی داشتند (با انواع دروغ و تهمت و افترا و...) اما پس از شکست در نیل به اهدافشان  به این نتیجه رسیدند که بهترین کار برای مقابله با اسلام، این است که خودشان واضع مواضع اسلامی بشوند، یعنی به‌جای ردیه نویسی، بهتر است که اسلام را بشناسند، بعد آن اسلامی را که می‌خواهند به مسلمانان عرضه کنند و به‌مرور  هم به‌گونه‌ای تبلیغ کنند که بعد از مدتی خود مسلمانان برای شناخت و اخذ اسلام به سمت غرب روی بیاورند. در واقع به‌جای اینکه بیایند  از شعارهای خلاف شعائر اسلامی صحبت کنند، بهتر است خودشان از شعائر اسلامی حرف بزنند و به‌این‌ترتیب بتوانند اسلام را به‌دلخواه خود معرفی کنند.یکی از آن شعارهایی که به‌خوبی توانستند تغییر بدهند، به طوری که برای ما قابل بهره‌برداری نباشد و نتوانیم از آن حرف بزنیم تا آنان بتوانند از راه آن الفاظ علیه ما قیام کنند، همین لفظ آزادی است. اما سؤالی که اینجا مطرح است این است که آیا واقعاً خودشان توانسته‌اند مفهوم آزادی را خوب بفهمند  چه رسد به اینکه ما بخواهیم از آنها بگیریم؟!این‌ها بحثی را به نام آزادی شروع کردند و گفتند: «ما می‌خواهیم آزادی‌هایی را که حد مرز دارد را در اختیار افراد بگذاریم (جالب است که ادعا می‌کنند برای آزادی‌ها  حدومرز  قائلند آن هم در مفهوم اسلامی!)» می‌پرسیم حدود این آزادی‌ها چیست؟ می‌گویند: «تاحدی که به آزادی فرد یا جمع دیگر، یا به آزادی اکثریت و... برخورد نداشته باشد.» می‌پرسیم آزادی دیگری کجاست؟ کجاست که می‌گویند در آن دخالت نشود؟ یعنی بنده تا حدی در جامعه آزادی عمل دارم که به آزادی شما لطمه نزنم، حال حد آزادی شما کجاست که من نباید به آن لطمه بزنم؟پس ما می‌خواهیم حد آزادی را معین کنیم تا بتوانیم کنترلش کنیم؛ یعنی اگر فردی از این مرز گذشت دیگری بگوید کار او درست است یا نادرست. اما آیا امروزه این حدومرز را می‌توانند تعیین کنند؟ مثلاً تا چند  دهه پیش اگر می‌خواستید برای روابط بین افراد مرز بگذارید، می‌گفتند روابط در حدی که نامشروع نباشد، اشکال ندارد. اما همه که این معیارها را نپذیرفته بودند، اگر من هم معیاری را نپذیرم قاعدتاً آن آزادی برای من نیست، من باید معیاری را بپذیرم که به آن عمل کنم. اما امروز وقتی به جوامع اروپایی می‌روید، مرز روابط بین افراد با هم تا چه حد است؟ یک حدی معین کنید (ولی در واقع حدی ندارد!  روابط مشروع قانونی باشد، اشکالی ندارد، نامشروع  باشد، اشکال ندارد، همجنس‌بازی باشد، اشکال ندارد) حدش کجاست؟ اصلاً چه کسی می‌خواهد تعیین کند؟ می‌گویند قانون تعیین می‌کند، چون اکثریت جامعه افراد را به‌عنوان نماینده تعیین می‌کنند، و آنها نیز بر اساس موازین قانونی، تعیین می‌کنند که مرزهای آزادی کجاست؟ راهی جز این داریم؟ بر فرض ما هم این را پذیرفتیم، ولی مسئله‌ای که بوجود می‌آید این است که وقتی گفته می‌شود آزادی تا حدی است که به آزادی دیگران لطمه نزند، خب در این صورت این زمانی قابل انجام است که اولاً برای هر کاری یک حد مشخص بگذارید. آیا انسان احاطه این‌چنینی دارد که برای هر کاری بتواند حد معین و مشخص بگذارد؟ حال تصور کنید که امروز شما به چیزی علاقه‌مندید، اگر به شما بگویند از این حد تجاوز نکنید، پس آزاد نیستید، اگر شما این حد را نپذیرفته باشید، به این معنی است که برای شما حدی را گذاشتند که تعیین‌کننده‌اش مشخص نیست.مسئله بعدی، مسئله اقلیت و اکثریت است. وقتی گفته می‌شود  آزادی کل جامعه باید با آزادی  اکثریت سنجیده شود؛ آن‌وقت اقلیت‌ها باید به آزادی اکثریت احترام بگذارند. حال فرض کنید دو طیف در یک جامعه باشند که پنجاه به پنجاه هستند؛ کافی است که یک نفر از این‌طرف برود آن طرف، آن طرف پنجاه و یک نفر و این‌طرف چهل و نه نفر، و نظریه اکثریت پنجاه و یک نفری بر چهل و نه نفر تحمیل خواهد شد. در اینجا بحثی پیش می‌آید که اصلاً چه کسی این توان و قدرت را داده که آزادی یک جمعیت چهل و نه نفری نسبت به آزادی یک اکثریت پنجاه و یک نفری محدود شود؟ آیا این حد قابل‌قبول است؟ تازه این حد را تا کجا می‌خواهند تعیین کنند؟ این حد یک چیز متغیر خواهد بود. چون دائماً به قول آنها عرف جامعه دائماً تغییر می‌کند، پس حدود هم تغییر می‌کند. امروز اکثریت چیزی را تصویب می‌کند، فردا چیز دیگری را و پس‌فردا یک چیز  دیگر را، پس حد اکثریت متغیر است و آیا می‌توانند تضمین کنند که در آینده این حد باز هم تغییر نکند؟ می‌گویند نه. پس این حد اگرچه ملاکش را هم قانون بگذارید، فردا و پس‌فردا حدوحصری ندارد. هرچه اکثریت بخواهد می‌تواند حدود را جلوتر بکشد و اقلیت هم باید در حالت انفعال باشد. حتی اقلیت 49 بر 51! و این‌طور می‌شود که اگر من در مقابل اکثریتی که روابط نامشروع را تصویب کند که از این به بعد مجاز تلقی شود؛ اگر در مقابل این اکثریت بایستم  و به روابط نامشروعشان اعتراض کنم به حقوقشان بی‌احترامی کرده و وارد مرز آزادی اکثریت شده‌ام!!!!!  یعنی یک حد یک‌طرفه که دائماً هم قابل تجاوز است و هرچقدر بخواهد جلو می‌آید پس برخلاف ادعایشان، اصلاً حد و مرزی وجود ندارد.اما ما در اسلام چه می‌گوییم؟ ما نمی‌گوییم آزادی‌ها مطلق هستند، نه، بلکه می‌گوییم آزادی‌ها حد دارند. اگر بپرسند حد این آزادی‌ها را چه کسی تعیین  می‌کند؟ می‌گوییم ما یک بحث عقلایی داریم که می‌گوید: «اگر فردی دارای معلومات کامل و شناخت کاملاً دقیق از تک‌تک انسان‌ها داشت بهتر می‌تواند حدود را برای ما تعیین کند». به عبارتی «اعرف به مصالح، اعلم به تقنین است؛ کسی که بهترین و آگاه‌ترین و هوشیارترین فرد به مصالح مردم است، بهترین فرد برای قانون‌گذاری است.» حال چه کسی دارای این خصوصیات است به جز خدا؟ او باید تعیین کند که حدود آزادی بنده و شما تا کجاست. ما نمی‌توانیم حدود آزادی‌های بشری را تعیین کنیم چون ما اعرف به مصالح بشری نیستیم. حداکثر آگاهی ما، آگاهی به تمایلات مردم است نه به مصالح مردم. ما فقط می‌دانیم مردم چه چیزی را دوست دارند اما نمی‌دانیم چه چیزی به صلاح مردم است. ما می‌گوییم مردم  از چه چیزی خوششان می‌آید؛ می‌گوییم برایشان تصویب کنید! درصورتی‌که باید ببینیم چه چیزی به صلاح مردم است آن را تصویب کنیم؛ ولی آیا ما مصالح مردم را می‌دانیم؟ نه، نمی‌دانیم. آیا غیر از خدا، کسی مصالح دقیق را می‌داند؟ یقیناً نمی‌داند، چرا؟ زیرا فقط او نسبت به هر چیزی محیط است و تمام زوایای آن را می‌شناسد، ولی ما چنین احاطه‌ای نداریم.به این دلیل اگر شما در وادی اسلام وارد بشوید، می‌بینید آزادی‌ها به مفهوم بی‌حساب و کتاب غربی‌اش نیست؛ بلکه آزادی‌ها در اسلام دارای حدود مشخص و معین و غیرقابل‌تغییر است. می‌گوید شما به‌عنوان بشر تا اینجا می‌توانی بیایی، از اینجا به بعد حرام است.  اگر ببینید از جزئی‌ترین مسائل اسلام تا کلی‌ترین مسائلش، تمامی حدود را تعیین کرده است. بشر در فاصله حدودی که خداوند تعیین کرده آزاد است عمل کند.اما چرا آنها  با این نوع از آزادی مخالفت می‌کنند و سعی می‌کنند که این آزادی را دیکتاتوری و استبداد جلوه دهند؟ به دلیل اینکه اگر قرار باشد آزادی به این معنا در جوامع بشری رسوخ کند و جامعه‌ای آزادی را به این معنا بفهمد، آیا می‌شود بر اساس آزادی‌های معین در چارچوب قوانین اسلامی وحدت علی‌وار ایجاد کرد یا وحدت ابوموسی اشعری خواهد بود؟ ابوموسی می‌آمد می‌گفت آقا! حالا چرا با همدیگر دعوا می‌کنید؟ خوب علی هم باشد معاویه هم باشد، با همدیگر بریزید با هم بخورید!!!، بیخود هم دعوا نکنید، با همدیگر باشید، حالا نمی‌خواهید، هم علی را می‌گذاریم کنار هم معاویه را می گذاریم کنار، می رویم فرد دیگری را پیدا می‌کنیم! اصلاً به حق و باطل کاری ندارد،  متخصص جوشکاری است فقط می‌خواهد یه جوری اینها را به هم جوش بدهد، حال چگونه می‌شود که تخته و آهن را به هم جوش داد؟ این‌ها مهم نیست، مهم این است که این‌ها جوشکاری بشود. می‌گوییم علی با معاویه قابل جمع نیستند، می‌گوید شما چرا تفرقه می‌اندازید؟ چه اشکال دارد اینها با همدیگر باشند، ما زیر بنایمان همه توحید جذب است، چه اشکال دارد، اگر ما نخواهیم از تضاد تخریب استفاده کنیم  همه‌مان می‌توانیم با هم جمع شویم!!!به همین دلیل است که متضمن آزادی و استقلال در جمهوری اسلامی، اسلامش است و الا اگر شما اسلامش را حذف کنید آزادی یک معنای پوچی است که انسان از این آزادی فرار می‌کند، چون به جایی می‌رسد که می‌بیند نمی‌تواند برای این آزادی حد بگذارد، به مرحله‌ای می‌رسد که می‌بیند آزادی دیگر حد و حسابی ندارد یا در اختیار اکثریت در مقابل اقلیت است (با آن تعریفی که قبلاً بیان شد ...). اینچنین است که یکی از خطرناک‌ترین شعارهایی که امروز هم مرسوم شده همین شعار آزادی است که خیلی دارند از آن سوءاستفاده  می‌کنند ...پس اسلام چه دسته‌بندی دارد؟ آیا  آن‌طور که برخی ادعا دارند آزادی بیان  را سلب می‌کند؟ نه، باید بدانیم که حدودی که اسلام تعیین می‌کند چیست؟ حدودی  که اسلام برای آزادی عقیده یا آزادی فکر و اندیشه تعیین می‌کند با حدودی که برای آزادی تبلیغ و بیانِ اندیشه و عقیده تعیین می‌کند فرق می‌کند؛ این دو باهم فرق می‌کنند ...برگرفته از کتاب «آزادی چیست؟/ شهید دکتر عبدالحمید دیالمه»ادامه دارد ...حسین اسماعیل‌زاده
پزشکی ورودی 99برای دریافت فایل کامل نشریه کلیک کنید.</description>
                <category>نشریه دانشجویی ضحی</category>
                <author>نشریه دانشجویی ضحی</author>
                <pubDate>Tue, 21 Jun 2022 01:11:53 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سگ کشی - پیرامون نابودی یک هستنده</title>
                <link>https://virgool.io/@zoha_mag/%D8%B3%DA%AF-%DA%A9%D8%B4%DB%8C-%D9%BE%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%88%D9%86-%D9%86%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%AF%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%86%D8%AF%D9%87-sc2900ouaowt</link>
                <description>سگ یا سگ اهلی (نام علمی: Canis lupus familiaris) زیرگونهٔ اهلی گرگ‌ها و پستانداری از زیرراستۀ سگ‌سانیان است. سگ نخستین جانوری است که به دست انسان اهلی شد. سگ‌ها از گوناگون‌ترین جانوران زمین هستند که میراث چند هزار سال مداخلهٔ انسان در روند جفت‌گیری و پرورش این جانور است. سگ‌ها نقش‌های گوناگونی در جوامع انسانی بر عهده گرفته‌اند و آدمیان از آن‌ها برای شکار، گله‌داری، بارکشی، محافظت، کمک به پلیس و نیروهای مسلح، همراهی و همدمی و کمک به اشخاص دچار ناتوانی استفاده کرده‌اند.حیوان، باستان، احترامدر فرهنگ‌های مختلف باستانی، حیوانات از احترام خاصی برخوردار بوده‌اند. احترام به سگ در ایران باستان به حدی بود که در وندیداد حتی برای افرادی که به سگان خوراک بد بدهند نیز، مجازات تازیانه در نظر گرفته شده بود و حتی توصیه شده‌است که مالک سگ هار بایستی به درمان آن بکوشد.مجازات حکومت ایران در دوره ساسانی برای کشتن سگ، هزار و ششصد تازیانه بعلاوه جبران خسارات ناشی از نبود حیوان بود. پس از ظهور اسلام، احترام به حقوق حیوانات از تاکید بیشتری برخوردار شد و مسلمانان ملزم به رعایت حد و حدود و موازین شرعی پیرامون حیوانات شدند. از رسول خدا (ص) روایت شده که آن حضرت فرمود: «در شب معراج، بر آتش دوزخ اطلاع یافتم. در آنجا دیدم زنى عذاب می‌شود. درباره او پرسیدم. گفته شد: سبب کیفر دیدن او این است که او گربه‌ای را بسته و به او آب و غذا نداده و نگذاشته روى زمین چیزى پیدا کند و بخورد تا این‌که مرده است. بدین سبب خدا او را کیفر می‌دهد. و بر بهشت اطلاع یافتم. در آنجا زنى زناکار را دیدم. درباره او پرسیدم. گفته شد: سبب پاداش وى این است که روزى گذرش به سگى افتاد که از شدت تشنگى زبانش بیرون افتاده بود. وى لباس خود را در چاه فروبرد، آب آن را در گلوى سگ فشرد تا سیراب شد. بدین سبب خدا او را بخشید.»از شخصی به‌نام نجیح نقل شده که حسن بن علی علیه السلام را دیدم که مشغول خوردن غذا بود و سگی روبروی او قرار گرفته بود، هر لقمه‌ای که می‌خورد یک لقمه هم به آن سگ می‌داد. عرض کردم: یابن رسول اللّه! این سگ را از خود دور نمی‌کنی؟ حضرت فرمود: رهایش کن، زیرا من از خداوند حیا می‌کنم که جانداری به من نگاه کند و من بخورم و به او نخورانم.بسیاری از مسائل مرسوم و معمول مثل شلاق زدن اسب و حیوانات باربر و حتی دو ترکه سوار مرکب شدن هم در اسلام نهی شده است.ارزش‌ها وارونه می‌شود...با ظهور مدرنیته در جهان بشری، یکی از مهمترین ایده‌هایی که نشات گرفته از اومانیسم یا مکتب انسان محوری بود، شکل گرفت. انسان در مقابل تاریخ ایستاد و دین و فرهنگ گذشتگان را در بوته نقد نهاد. هزاران سال بود که انسان‌ها بر اساس «تکلیف» می‌زیستند؛ آنها تکلیف‌هایی که از طریق وحی، ملزم به انجامش شده بودند، مقدس شمرده و زندگی را در به انجام رساندن صحیح وظیفه‌ها، سپری کردند. با رنسانس علمی و اصالت انگاری علم، «حق» جای تکلیف را گرفت. انسان در برابر طبیعت ایستاد و یاغی شد. سعی در کشف منافع جهان اطرافش داشت و به سود شخصی‌اش اندیشید. دکارت گفت: انسان به علم و خردی نیاز دارد که او را به صحاب و سرور طبیعت تبدیل کند؛ مطابق این افکار، بشر جهان ماده را به خدمت خود درآورد و با تکنولوژی برآمده از علمش، توهم جبرانگارانه از جهان را فراموش کرد و خود را عامل سرنوشت معرفی کرد. در این میان، هستنده های تشکیل دهنده هستی، بعنوان ابژه‌هایی برای استفاده بشری تنزل پیدا کردند. درخت را برای میوه‌هایش، زمین را برای گندمش، آسمان را برای بارانش و حیوان را برای خدمتش دوست می‌داشت. او برای حیوانات ارزشی وجودی و مستقل قائل نبود بلکه افکار، علائق و ارزش‌های درونی‌اش را معیار برای استفاده از ابژه‌های پیرامونش می‌دانست. چنین قاب‌بندی در بهره‌مندی از مواهب مادی کره زمین، مبدا بحث بسی طولانی در فلسفه‌غربی است که شرح و بسط آن از حوصله این متن خارج است.ایران؛ سگ‌کشی یا سگ‌زدگیدر ایران به تبع جوامع غربی و با پایه ریزی سیاست‌های تنظیم جمعیت توسط دولت‌های وقت، خانواده‌ها کم جمعیت شده و به تبع آن گرایش به نگهداری حیوانات در خانه‌های ساکت و بی‌روح و خلوت افزایش یافت. به دلیل منعی که از طرف اسلام در مورد نجاست سگ مطرح است، مقاومت‌هایی ابتدائا در بین خانواده‌های ایرانی شکل گرفت. افزون بر آن، در دهه نود، تصاویر و ویدیو های سگ کشی شهرداری شهرهای بزرگ در فضای مجازی وایرال شد. کم کم سر و صدای مدافعان همیشه در صحنه! حقوق حیوانات در آمد و به تبع آن جنبش بی‌سابقه‌ای در بین جوانان و نوجوانان برای نگهداری از سگ‌های خانگی به بهانه به اصطلاح حفاظت از زندگی آنان، بوجود آمد و سگ وارد خانه‌های ایرانی شد. به همین سادگی!زمانی که در کشور، قانون منع سگ‌گردانی در معابر و پارک‌ها مطرح شد، تعداد زیادی از افرادی که خود را حامی حیوانات معرفی می‌کردند، به‌شدت معترض این قانون شدند و آن را ناقض حقوق حیوانات اعلام و در ادامه دیدگاه‌های اسلامی و مسئله نجس بودن سگ از دیدگاه اسلام را به‌شدت در فضای مجازی محکوم کردند و به آن تاختند. نگهداری سگ‌های لاکچری خانگی به‌سرعت به یکی از سرگرمی‌های اصلی خانواده‌های مرفه ایرانی تبدیل شد.سگ در چنین فرهنگی، جزوی از متعلقات خانواده است، سگ باید کفش بپوشد، هر روز به موهایش شامپو بکشد، ناخن‌هایش کوتاه شود و در جایگاه محدود و محصوری که انسان برایش تعیین کرده به زنده ماندن ادامه بدهد، سگ باید در خانه بماند و گهگاهی با قلاده‌ای بر گردنش، برد‌ه‌ی ارباب شهرنشینش باشد، در خیابان‌های آسفالت و سنگفرش شهر سگ‌دو بزند، بر خودروهای صاحبانش سوار شود و هروقت به بیماری مبتلا شد و یا آسیبی بر سرش آمد که صاحبش را ناراضی ساخت، همچون کیسه‌زباله یا بدتر از آن در انبوه زباله‌های متعفن، دور انداخته شود. سگ به کالایی تبدیل می‌شود که اسیر دست‌های فولادی انسان عصر مدرن است، اوست که تصمیم می‌گیرد حیوان را از جایگاه اصلی‌اش یعنی طبیعت خارج گرداند، مصرفش کند و به‌حسب اختیار به زندگی‌اش پایان دهد. آری! به نظر می‌رسد مدرنیته سگ را می‌کشد...اسلام؛ نسخه نهاییحیوان در طبیعت خدادادی به روح انتولوژیکی خود نزدیک‌تر است همچنان که انسان؛ او در آن کانتکست معنایی است که خود را می‌یابد، به رابطه خود با جهان می‌نگرد و در کاوشی برای پیدایش حقیقت است. روح حاکم بر جهان تکنولوژیک، همچنان که نفس آدمی را به درد آورده‌است، برای حیوانات نیز غیرقابل زیست است. در خوانش اسلامی از رابطه متقابل انسان و کائنات، سخن از یک کل سیستماتیک است.«اگر یک ذره را برگیری از جای / ‏ فروریزد همه عالم سراپای»در آیه ۳۸ سوره انعام هنگامی که خداوند از حیوانات سخن می‌گوید، می‌فرماید: «وَمَا مِنْ دَابَّةٍ فِي الْأَرْضِ وَلَا طَائِرٍ يَطِيرُ بِجَنَاحَيْهِ إِلَّا أُمَمٌ أَمْثَالُكُمْ مَا فَرَّطْنَا فِي الْكِتَابِ مِنْ شَيْءٍ ثُمَّ إِلَى رَبِّهِمْ يُحْشَرُونَ؛ و هيچ جنبنده‏‌اى در زمين نيست و نه هيچ پرنده‏‌اى كه با دو بال خود پرواز مى‌كند مگر آن‌كه آنها [نيز] گروه‌هايى مانند شما هستند؛ ما هيچ چيزى را در كتاب [لوح محفوظ] فروگذار نكرده‏‌ايم؛ سپس [همه] به سوى پروردگارشان محشور خواهند شد.» بر اساس این آیه، حیوانات نیز «امت» هستند، یعنی جامعه‌ای که هدفمند است، ارتباطات نزدیک و پیوسته دارد و به دنبال یک مسیر و مقصد است؛ لذا هر اقدامی که مایه گسیختگی و انقراض این امت شود، محکوم و نادرست می‌نماید؛ در نتیجه تمام استفاده‌های تجملی از حیوانات حتی نگه‌داری حیوانات در محیط‌های بسته مثل آپارتمان مخالف حقوق حقه‌ی حیوانات است.منابع:قرآن کریم، سوره انعاماوستا ترجمه جلیل دوستخواه کتاب وندیداد صفحهٔ ۸۰۵درس گفتار حقیقت و روش گادامر، محمدرضا بهشتیشیخ طوسی، مبسوط، ج 6، ص 47مقاله سنگدلی‌های معصومانه؛ فقر فرهنگ رفتار با حیوانات، سید حسن اسلامی، استاد تمام دانشگاه ادیان و مذاهب قمگلشن راز، بخش هشتم، شیخ محمود شبستریبحارالانوار، ملامحمدباقر مجلسی هادی پایدار 
 ورودی 97 پزشکیبرای دریافت فایل کامل نشریه کلیک کنید.</description>
                <category>نشریه دانشجویی ضحی</category>
                <author>نشریه دانشجویی ضحی</author>
                <pubDate>Tue, 21 Jun 2022 01:07:42 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پدر؛  وضع تراژیک  یک وجود (تحلیل فیلم پدر)</title>
                <link>https://virgool.io/@zoha_mag/%D9%BE%D8%AF%D8%B1-%D9%88%D8%B6%D8%B9-%D8%AA%D8%B1%D8%A7%DA%98%DB%8C%DA%A9-%DB%8C%DA%A9-%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%AF-%D8%AA%D8%AD%D9%84%DB%8C%D9%84-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D9%BE%D8%AF%D8%B1-mhx9guhk5o2k</link>
                <description>صحنه آرایی، فیلمبرداری، غافلگیری‌های بصریپدر فیلمی بود که اوج استیصال یک وجود را به رخ مخاطب می‌کشید نحوه دیالوگ‌ها بسیار دقیق و پخته بودند به طوری که گویا یک فیلسوف کارکشته طراحی فیلم را بر عهده گرفته است.کارگردان و نویسنده فیلم، «فلوریان زلر» که تازه به صنعت فیلم‌سازی گام نهاده است و علارغم کم تجربگی‌اش در عرصه فیلم توانسته اثر پخته ای بیافریند او از پتانسیل سینما نهایت استفاده را کرده و با مدیوم شات‌ها و کلوزآپ ها سعی کرده احساسات را به درستی منتقل کند. بازیگر نقش پدر آنتونی هاپکینز است و جالب تر آن که نام شخصیت پدر نیز آنتونی است بازی وی به گونه ای بود که انگار آنتونی خودش است و به نظر بسیار طبیعی می‌آمد ، نقش دیگر اولیویا کلمن که نقش آننه را بازی می‌کرد برخلاف بازیگری‌های قبلی که از ایشان دیدیم بسیار بازیگری زیرپوستی به نمایش گذاشت و مسئله‌ی مهمتر این بود که این طرز نقش بازی‌کردن عامدانه به نظر می‌نمود در واقع بازیگر توانایی خود را فدای چارچوب فیلم کرده بود چرا که اکثر سکانس‌هایی که آننه در آن‌ها حضور دارد واقعی نیست و ساخته ذهن آنتونی است. نحوه تدوین این فیلم کاملا غیر خطی است اما مسئله ای که وجود دارد این است که این حالت غیر‌خطی هرگز حل‌شدنی نیست و نمی‌شود بعد از مشاهده فیلم سکانس‌ها را برید و پشت هم چید چرا که حداقل مشکلی که قرار است با آن مواجه شویم این است که دکور خانه عوض شده ولی ما در جریان فیلم متوجه شدت این تغییر نشده ایم! در این فیلم قرار نیست نظاره‌گر درد پدر و بیماریش باشیم بلکه باید به بیماری پدر دچار شویم فیلم نکات پنهان زیادی دارد؛ واقعیت این است که کل فیلم در ذهن یک انسان مبتلا به دمانس  اتفاق می‌افتد به طوری تمام درک ما از فیلم با دیدن سکانس آخر فیلم عوض می‌شود به طوری که آنتونی از همان آغاز در خانه نبوده! که این از راه رفتن دخترش با آن عجله و اضطراب و آهنگی که در زمینه سکانس اول در جریان است درک می‌شود؛ مخصوصا که صدای موسیقی اضطراب آور با مضمونی که انسان را به رویش مجدد فرا می‌خواند آن هم در هدفون آنتونی  گویا ما را به یقین می‌رساند که شدت اضطراب و حالت تراژیک آنتونی زایشگر خانه خیالی اوست! از دیگر مواردی که ما متوجه آن می‌شویم حضور افراد نا آشنا در خانه فرضی آنتونی است که بعدا متوجه می‌شویم پزشک معالج آنتونی می‌باشد و همچنین اینکه آنتونی به خاطر علاقه اش به پرستارش او را دختر خود می‌پندارد... بنابراین کل سکانس‌های فیلم تا قبل از آخرین سکانس فیلم شبیه سازی از سکانس آخر است مثلا آنتونی در خانه فرضی اش هم  کنار تختش پنجره ای دارد که هر روز از آن به بیرون نگاه می‌کند.  به نظر می‌رسد بچه‌هایی که می‌بیند در واقع همان درختان سبز و جوان هستند که در آسایشگاه مشاهده می‌کند. گویا آنتونی هر چند جوانی خود را به خاطر نمی‌آورد ولی با وجود خود حس می‌کند که روزگاری جوانی بوده همچون درختان سبز اما همان طور که خودش می‌گوید گویا برگ‌هایش در حال سپرده شدن به باد اند، در واقع بیننده فیلم می‌داند که آنتونی رو به مرگ دارد، مرگی که اگر به نحو صوری در نظر گرفته شود، فقط یکی از انتهاهای انسان است که تمامیت او را احاطه کرده و نکته مهم این است که چنین چیزی برای هر انسان خاص در نسبت با خودش ممتنع می‌ماند از همین روست که مرگ دیگران تاثیرگذار تر است و بدین ترتیب نوعی پایان یافتن انسان «به طور عینی» دسترس پذیر می‌شود و خود این مسئله تماشاگر را بیشتر به دلمشغولی مبتلا کند... نماد دیگر وجود راهروهای فراوان و در های بی شماری که به هیچ جا باز می‌شوند! که نمایان کننده این واقعیت است که آنتونی در فشار ذهنی است در ذهنی که به تنگی راهرو هاست و راه فراری وجود ندارد تنها دلخوشی آنتونی این هستنده زمانمند، زمان است؛ زمانی که هستنده را در پیچ و خم‌هایش گم می‌کند، زمانی که زلر آن را به فرم ساعت گم شده درآورده ساعتی که باز هم در سکانس آخر به نبودنش پی می‌بریم؛  گویا آنتونی که از زوال عقل(دمانس) رنج می‌برد نیز می‌داند اولین داده ای که باید به یک وجود زمانمند داده شود مشخص کردن زمان است هر چند آنتونی مکان خود را نیز به کرات فراموش می‌کرد اما سر در گمی از لحاظ زمانی بحران و اضطراب عمیق تری برایش به وجود می‌آورد، اضطرابی که با هر بار یافتن ساعتش حل  می‌شد اضطرابی که آنتونی به خاطر آن پرستار خویش را از خود رانده بود و حتی حاضر بود هر چند با پروا ساعتی که در مچ دامادش بود را نیز بگیرد. از جمله بارز ترین نمادهایی که در این فیلم می‌توان مشاهده کرد وجود تندیس بدون سر در خانه خیالی آنتونی و وجود سر بدون مغز همان تندیس(البته کمی بزرگتر)در حیاط آسایشگاه می‌باشد و صندلی خالی  که تداعی‌کننده مرگ است که به کرات در فیلم بر رویش متمرکز گشته بود...فلسفهفیلم از جنبه‌های معرفت‌شناختی(Epistemology) در واقع با نمایش مرگ تدریجی پدر به ما اهمیت زندگی را نشان می‌داد و با ترسیم لحظه پایان زندگی تلاش می‌کرد که اهمیت زندگی را به ما بفهماند. با گذشتن هر لحظه از فیلم انسان نمی‌داند که به چه کسی اعتماد کند تنها پنجره‌ای که عامل ارتباط مخاطب با فیلم است چشمان آنتونی است که از قضا آن هم به‌خاطر روان و ذهن فراموش‌کار و بیمار آنتونی قابل‌اعتماد نبود. فیلم شدیداً ایده آلیستی است؛  چرا که ذهنیت معیوب آنتونی مانع شناخت صحیح وی می‌شود. تکان‌دهنده‌ترین قسمت فیلم سکانسی بود که آنتونی هیچ از مادرش نمی‌داند ولی دلتنگی مادرش را حس می‌کند او مثل کودکان گریه می‌کند اشک ریختن‌های او اشک ریختن کسی بود که به ناتوانی خود پی برده است گریه کردن به‌سان عارفی که دل‌تنگ خداست ولی او را به خاطر نمی‌آورد. مسئله مهم دیگری که در فیلم جریان داشت این بود که آنتونی خود را می‌شناخت اما نه با آن پیشینه‌ای که داشت بلکه با آن پیشینه‌ای که خود دوست داشت داشته باشد او مهندس بود اما ترجیح می‌داد به عنوان رقاص ظهور پیدا کند این شناخت‌ها در اصالت وجودی هر ماهیتی نهفته‌اند اما واقعیت این است که همه این ها را می‌شود از یاد برد اما انسان یک چیز را نمی‌تواند فراموش کند و آن این است که انسان به ماهیت اشیا پی می‌برد یا انسان می‌داند که یک من در درونش نهفته است شاید اسمی را که روزی پدر و مادرش بر وی نهادند فراموش کند اما هرگز از وجود این هستنده غافل نیست گویا این یک واقعیتی ست که هرکس در بدو ورود به این جهان یک چیز را متوجه می‌شود و آن این است که واقعاً من هستم و این طور می‌شود که این من به انسان مبدل می‌گردد او می‌تواند در چگونگی این هستی، این امر بدیهی (خود پیدا) این، بیرون‌آمدگی از هیچ ،تفکر کند شاید برداشتش غلط باشد شاید فقط انعکاس صداها را شنیده و قضاوت کرده شاید فقط پرسپکتیوها را دیده و انگاژه ی حسی غلطی را پرورده باشد به‌هرحال او نمی‌تواند فراتر از شناختش رود این فراتر برایش هیچ است... اما آیا همه این ها بدین معنا نیست که موجودی در حال حاضر کردن وجود خود به شکل هر چه تمام تر است آیا این جسارتمندی هر چند به غلط نشان دهنده ذاتی استوار در درون این هستی جمود و نباتی نیست بله این وجود هر چند ناقص باشد برترین وجود هاست اما مسئله ای که در فیلم پدر شاهد آن بودیم این مسئله نبود که هستی در حال گرفتن ارزش یک هستنده بود بلکه این نتیجه ذاتی زمان بود که یک انسان را از انسانی دیگر دور می‌کرد و این دور گشتن فرد از دوران تبهگنی که در اوج خود بود معلول خود را بر یک نظام هر چند نظامی استوار همچون خانواده تحمیل می‌کرد اما به نظر هر منتقد عادلی این تنیجه ضعف نفس فرد نبوده که پدر خویش را در آسایشگاه رها کند گویا این نتیجه نظام بروکراتیک، ماشینی و فرامدرن است که به افراد به مثابه یک چرخ دنده محض در پیکر جامعه نگاه می‌کند و به مثابه یک تکنولوژی با وی رفتار می‌کند و بعد از گذشت زمانی چند او را در سطل زباله ای رها می‌کند تا خاموش شود (shut down) تا مرگ او را فرابگیرد و او در مرگ هستن را تجربه کند، هر چند که در آن جا درختی، مرغزاری، گلی، بلبلی... باشد هر چند که بهترین خادمان استخدام شوند اما مسئله این است که هر وجودی که قرار نداشته باشد چطور می‌تواند به هستی عشق بورزد به این عنوان که خود نیز به هر حال در این هستی غوطه ور گشته و حال جزئی از آن است چطور می‌تواند با هستی ارتباط برقرار کند، وجودش را، فضیلت‌هایی را که در سرشتش دارد، به کمال رساند چطور می‌تواند تفکر کند؟ پس چطور می‌تواند به من پی ببرد پس آیا اگر چنین نیست پس پی بردن به این من تفکر نیست؟ آیا این فعلیت نامی دیگر دارد؟ پایان بازگونه فیلم تمام این سوالات را در ذهن آدم تزریق می‌کند و ناگهان می‌بینی که فیلم تمام گشته وسوالی را، بلکه سوالاتی را در ذهنت ایجاد نموده و این نهایت یک فیلم خوب است؛ این که فیلم می‌تواند به سوال مخاطب جواب دهد لکن بالاتر آن که در ذهن و ضمیر مخاطب سوالی ایجاد کند که برای نقاط روشن این کهکشان تاریک راهگشایی کند. به نظر می‌رسد فیلم پدر توانست نقش هنر را که همانا ثبت وقایع در ذهن است (آلن دوباتن) به انجام رساند و در سرانجام فیلم یک سوال بنیادین برجای گذارد و آن این که من دقیقا کیستم؟ (Who exactly am i?)توجه: دراین مقاله از آوردن اصطلاحات فلسفی مغلق تا جای ممکن خودداری شده و اصطلاحات با کلمات قابل درک تر جایگزین گشته اند بنابراین ممکن است معنای جملات کمی تغییر کرده باشند و انتقال‌دهنده دقیق معنا نباشند!مثلا استعمال انسان به جای دازاین!منابع:نقد عقل محض ایمانوئل کانتهستی و زمان مارتین هایدگرعلی اسدی جلودار پزشکی ورودی 97برای دریافت فایل کامل نشریه کلیک کنید.</description>
                <category>نشریه دانشجویی ضحی</category>
                <author>نشریه دانشجویی ضحی</author>
                <pubDate>Tue, 21 Jun 2022 01:03:50 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی و نقد رمان پسران نیکل</title>
                <link>https://virgool.io/@zoha_mag/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%D9%88-%D9%86%D9%82%D8%AF-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%BE%D8%B3%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%86%DB%8C%DA%A9%D9%84-oezxvkewbe4c</link>
                <description>بعد فراغت از امتحانات تصمیم گرفتم برای شماره جدید، مقاله ای مختصر در چارچوب معرفی و نقد یکی از رمان های پر سروصدا و استقبال شده چند سال اخیر بنویسم.منتهی، آنچه که سخت تر از نقد و بررسی داستانه پیدا کردن و به تعبیری عامیانه تر، سوا کردن داستان تا حدودی ارزشمند از بین انبوهی از آت و آشغال های هزاره سومیه. داستان هایی که متاثر از پارادایم فکری حاکم بر جوامع و ادبیات پست مدرن، قهرمان هاشون زیر و رو شده اند. آن ژان والژان هایی که خیلیامون میشناسیم شان، خاطره داریم و تحسین شان میکنیم جاشون رو دادند به دلقک های چندش آوری که از بیخ و بن، پوچ و بی همه چیز هستند و جای تعجب نداره که نقطه اوج چنین داستان هایی که قهرمان هاشون این ها باشند، سراسر آشوب ذهنی و رفتاری، حمله به نهاد خانواده و به گند کشیدن ارزش های چندین و چند هزارساله باشه.قهرمان های پوشالی قصه های امروزی، غرقه در بی مسئولیتی و گنگی بوده و بارزترین خصیصشون هرزگی (از هر نظر)، دائم التغییر و اگزوتیک بودنشان است.با این اوصاف، کتابی که میخوام معرفی کنم از لحاظ تکنیک و درون مایه به مراتب از هم عصرهاش بالاتره، هرچند فرسنگ ها با آثار کلاسیک نویسندگان عصر طلایی فاصله داره با این حال دست کم، نبض ضعیفی  از کالبد در حال احتضار ادبیات امروزیه.پسران نیکل(2019)،اثر کولسن وایتهد، کتابیه که می خوام درباره اش بنویسم. آشنایی من با این کتاب به دو سال پیش برمی‌گرده یعنی بهمن ۹۹ و نخستین دوره نمایشگاه مجازی کتاب تهران ولی قبل‌تر، راه آهن زیرزمینی رو از نویسنده اش خونده بودم. دراون زمان در کنار خرید کتاب های زیادی از همه رقم، این رمانک جمع و جور رو هم که جایزه های متعددی برای نویسنده اش به ارمغان آورده بود، سفارش دادم اما همانطور که پستچی آورده بود گذاشتمش تو قفسه کتاب ها تا این که در تعطیلات سال نو شروع کردم به خوندنش و همین طور که داشتم حین تورق و مطالعه مقدمه به نویسنده های بی عرضه نسل جدید فحش می دادم ،چند خط ابتدایی از فصل اول داستان به چشمم خورد: «الوود بهترین هدیه زندگی اش را در روز کریسمس سال ۱۹۶۲ گرفت، هرچند افکاری که همان هدیه در مغزش فرو کرد بعد ها مایه روسیاهی اش شدند. مارتین لوترکینگ در تپه صهیون تنها آلبومی بود که داشت و هیچ گاه از سوزن گرامافون جدا نشد.» همون لحظه صدایی از ناخودآگاهم گفت که احتمالا این قراره با اون یکی ها فرق داشته باشه.پیش از رفتن به سراغ اصل مطلب باید به عرضتون برسونم که این کتاب در ۴ مه ۲۰۲۰ یعنی سه هفته قبل از کشته شدن جورج فلوید_که پس از مرگش در رسانه های خارجی و داخلی تبدیل به قدیس شده بود_ وایتهد رو به دومین جایزه پولتیزرش در بخش ادبیات داستانی رسوند. او که در سال ۲۰۱۷ نیز با داستان جذاب راه آهن زیرزمینی برای اولین بار پولتیزر برده و اسمش رو سر زبون ها انداخته بود‌.وایتهد نویسنده ایه که میدونه میخواد چی بنویسه و چجوری بنویسه و بی شک به خاطر مهارت مثال زدنی اش در داستان‌نویسی مضاف بر جوایز و شهرتی که تابحال به دست آورده به جرئت جزو یکی از برندگان نوبل در ده سال آینده خواهد بود، البته که اگه یهودی بود تا همین الانشم هیئت داوران عدالت پرست و مجموعه آکادمی نوبل دودستی جایزه رو تقدیمش کرده بودند. بگذریم!داستان همچون اغلب آثار وایتهد مختص زندگی، مشکلات و سرگذشت سیاهان آمریکاییه اما این بار خط زمانی و سلسله رویداد های داستانی مربوط می شه به دهه ۵۰ و ۶۰ میلادی در تالاهاسی آمریکا و وقایع دارالتادیب نیکل. طرح کلی داستان الهام گرفته از وقایع مدرسه پسرانه دوزیر در فلوریداست که به صورت اتفاقی با کشف تعدادی استخوان طی خاک برداری و ساخت و ساز در محوطه مدرسه و سپس تحقیقات باستان شناسان و مطالعات جرم شناختی منجر به پرده برداشتن از جنایات شوکه کننده اداره کنندگان این مرکز اصلاح تربیت پس از گذشت دهه ها از روی اون شده و در سال ۲۰۱۴ به تیتر یک رسانه ها تبدیل شده بود. وایتهد این واقعه تلخ رو بهانه‌ای برای نگارش «پسران نیکل» قرار داده، البته همونطور که عرض کردم موضوع داستان، وقایع نگاری نبوده و چارچوب مستند نما نداره اما نویسنده ناچارا از خاطرات و تجربیات شاهدین عینی و بازماندگان نیز برای توصیف دقیق تر وضعیت و حوادث بهره برده و علاوه بر این ها در لابه لای داستان به برخی جریان ها و جنبش های موجود در جامعه آمریکای آن دوران مثل ماجرای رزا پارکس اشاره کرده. داستان سه عنصر اصلی برای انتقال پیام و احساس وایتهد به مخاطب داره که عبارتند از دو کاراکتر اصلی نوجوان به اسم الوود و ترنر که اولی شخصیتی استاتیک و پایدار و پر از دیالوگ ها و مونولوگ هایی است که تفکرات انتزاعی و ایدئولوژیک نویسنده رو به زبان میاره و کاراکتر دومی، شخصیت پویا داره و در خط زمانی رویداد ها دچار تغییر و تحول می شه که بیانگر نمود عینی، عملی و تاثیر تفکرات الوود و وایتهد است.عنصر سوم، یک انسان واقعیه و اون دکتر مارتین لوتر کینگه که نویسنده از این طریق دنیای برساخته داستان رو به واقعیت پیوند می زنه. سخنان و اندیشه های لوترکینگ موازی با حوادث و همراه الوود پیش میره و درست مثل موسیقی پس زمینه داستان با ملودی های گهگاهی قابل تامل در ذهن سیال پروتاگونیست قصه دلربایی می کنه.در حاشیه مثلث شخصیتی،  تعداد زیادی شخصیت فرعی هم ظاهر می شوند که بود و نبود برخی از اون ها توفیر چندانی در کلیت داستان نمی کنه. بخش اول داستان به معرفی و شاخ و برگ دادن الوود میگذره. اگر خلاصه وار بگم، این طوری توصیف می‌شه؛ پسری باهوش که پدر و مادرش رهاش کرده اند و احتمالا در ناکجا آباد مرده اند و با مادربزرگش زندگی می کنه. الوود از کودکی فردی با وجدان کاریه که همین ویژگی اش باعث سوء استفاده از اون و مایه تمسخرش می شه و از همون ابتدا، کنشگری در برابر مشکلات در کلام و عملش واضحه. اما با بدشانسی در اولین روز شرکت در کلاس های رایگان کالج و از همه جا بی خبر سوار ماشین دزدیده شده توسط فرد دیگری می شه و در مسیر توسط پلیس متوقف شده و به عنوان شریک جرم دستگیر می شه. پس از چند روز به مرکز اصلاح تربیت_آکادمی_ نیکل فرستاده می شه. از اینجاست که وایتهد آمریکای دهه ۶۰ رو در قالب آکادمی نیکل باز می آفریند.نیکل متشکل از دو خوابگاه مجزا برای نوجوانان بزهکار سیاه و سفید پوست به اضافه‌ی مدرسه، کارگاه، زمین کشاورزی و... است که هیچ یک از خوابگاه ها شرایط کافی و لازم برای زندگی عادی رو ندارند حتی طبق توصیف وایتهد، شرایط نوجوانان و شدت برخورد مسئولین در خوابگاه سیاه ها بدتر از دیگریه. در ابتدای ورود الوود و مشاهده نمای تر و تمیز ساختمان ها در میان فضای سبز و درختان از بیرون، اوضاع چندان بدک به نظر نمی رسید اما خیلی طول نکشید که به یقین برسه که توی این ظاهر بی خطر چه جنایت هایی که رخ نمی ده.نیکل شبیه کارخانه ایه که محصولش انسان های مطیع، بی اراده، ترسو و بی هویت اند که پس از اتمام دوران محکومیت هم بسیاری از اون ها از برگشتن به زندگی نرمال عاجزند. همونطور که در مکالمه الوود با یکی از دوستاش در نیکل اومده که برای خلاصی از آن جا باید به سطح Ace(نمره کامل گرفتن) برسه، یعنی به همه قوانین و وظایفش عمل کنه و هرچی که گفتند بی چون و چرا انجام بده و تازه بعد از همه این ها بستگی به این داره که مسئولین نیکل ازش خوششون بیاد و الکی گیر ندن یا یکی از پسرای دیگه زیر آبش رو نزنه!الوود یکی دو روز پس از اومدنش به نیکل با ترنر آشنا می شه. شخصیت ترنر، ترکیبی از خوبی ذاتی و صادقانه الوود همراه با یک حس نیاز به محافظت از خود و بی اعتقادی به برخی ارزش های اجتماعی و انسانیه که تا حدود زیادی نتیجه ناملایمتی های زندگی و خاطرات دلخراششه.از متن کتاب در توصیف ترنر: «دومین چیزی که الوود متوجهش شد حس اعتماد به نفس و جاافتادگی پسر بود. سالن غذاخوری از سروصدا و جنب و جوش نوجوانان روی هوا بود، اما این پسر در آرامش خود سیر می کرد. بعدها الوود به مرور متوجه شد که او همیشه هم در تمام صحنه ها حضور داشت و هم کاملا فارغ و بریده از حوادث؛ هم زمان درون بود و بیرون؛ با جمع و جدا از جمع. مثل تنه درختی که بر عرض نهری افتاده و در عین آنکه به آنجا تعلق ندارد، گویی همیشه آنجا بوده و شرشر های خاص خودش رو به صداهای نهر اضافه می‌کند.».وایتهد مدام سعی می کنه ترنر رو جوری توصیف کنه که باعث ایجاد ایمپاتی از سوی خواننده بشه. اون، ترنر رو شبیه مرد نون زنجبیلی(Gingerbread man) نشون می ده و می خواد بگه که اون همواره در حین فرار یا به فکر فراره. مثل این دو جمله که خود ترنر میگه: «فرار کن، فرار کن با تمام سرعتی که میتونی»،«هیچ کس منو نمیتونه بگیره چون من مرد نون زنجبیلی ام» که هردو این ها از جملات مشهور gingerbread man از کاراکتر های معروف ادبیات فولکولر آمریکاییه.ترنر دائما در حال فراره اما جنس این فرار از ایستادگیه. مثل کورا در راه آهن زیرزمینی، گریزی از سیستم وحشیانه و ظالم به سوی اون طرف رودخانه، به سوی شمال، به سوی آرمانشهر برابری و انسانیته. پس اگر عمیقا در موضوع بیندیشیم، خواهیم فهمید که  ماهیت این فرار به کلی متفاوت و هدفمنده و در حقیقت ترنر و کورا، سفت و محکم پیش باورشون ایستادند.یکی از امتیازات جالب داستان، اسامی متناسب با منش کاراکتر های اصلیه؛ الوود کورتیس و جک ترنر!با جستجو برای یافتن معنی اسم این دو شخصیت تا حدود زیادی تکلیف قصه روشن می شه. الوود که بی شباهت به داوود(david) نیست و curtis هم به معنی خوش رفتاره و ترنر که یکی از معانیش دونده ی سریعه و جک(jack) هم مترادفه با واژه supplanter(جایگزین، ریشه کن کننده، تعویض گر) که از عبارت آخری جز در اواخر داستان اطلاع نداریم و  فقط با نام ترنر می-شناسیمش‌.البته که اگر بخوایم سمبل های دو سه خط آغازین رمان رو تفسیر کنم و عباراتی مثل کریسمس، روسیاهی، تپه صهیون، هیچ گاه از سوزن گرامافون جدا نشد رو زیر ذره بین ببرم، تک تک جملاتم مساویه با رو کردن دست نویسنده و یا به اصطلاح امروزی؛ اسپویل داستان!همچنین سرنخ هایی در سراسر داستان پراکنده شده که عبارات دو سرباز و رخ(مهره های سیاه و سفید شطرنج)، دوی ماراتن، کمپانی حمل و نقلAce،  لغت نامه و.. از این دست هستند.برای درک شاهکار نویسندگی و هنر وایتهد باید تا نقطه عطف داستان در فصل ما قبل آخر صبر کنیم؛ جایی که الوود و ترنر در حال فرار از دست تعقیب کننده ها، تبدیل به یک روح و یک نفر واحد می شوند که همین قطعه شگفت انگیز به تنهایی برای انتقال تمامی منظور نویسنده به بهترین نحو، کافیه.از تعریف و تمجید ها که بگذریم، لازمه تا نقد هایی نیز داشته باشیم تا تعادل حفظ شه.۱. در مقاطعی از داستان به دلیل بالا بودن حجم رویداد ها و تعداد شخصیت ها، قصه شتاب بیشتری می گیره و این امر بر پروسه توصیف و پرداخت شخصیت ها به ویژه کاراکتر های درجه دو و فرعی تاثیر منفی می گذاره.۲‌. ایراد بعدی به عقیده من، انتقال ضعیف و نامناسب جو ترسناک آکادمی نیکل و حس اضطراب و دلهره است. بنابراین نمی تونیم آنطور که باید و شاید با پسران نیکل همذات پنداری کنیم، گویی که نویسنده، صرفا خبری رو از صفحه حوادث یک روزنامه بخونه و نمی‌تونه ما رو وادار کنه که به جای الوود و ترنر در نیکل نفس بکشیم. کاری که هریت بیچر استو، فاکنر و همینگوی رو از وایتهد و هم ردیفانش متمایز می سازه. این رو هم در حاشیه بگم که توصیفی که نویسنده از وضعیت نوجوانان در نیکل می کنه چه بسا بهتر و مناسب تر از شرایط خشن، غیراصولی و غیر انسانی مدارس دخترانه و پسرانه کشورمون تا همین دوسه دهه اخیر بوده یا دست کم در اون حده. حال آنکه دسته دوم نه بزهکار بودند و نه هرچیز دیگر! ۳. یکی دیگر از نقد ها که نه بر داستان و فقط متوجه وایتهده، اینه که اون به خوبی از پس نمایش معضلات سیاه پوستان در دوران تاریک برده داری در رمان راه آهن زیر زمینی و اعتراضات و جنبش های مدنی و مطالبات سیاه پوستان در نیمه دوم قرن بیست و تبعیضات نژادی آن دوران در فرم رمان پسران نیکل براومده و توانایی خودش رو در نگارش رمان تاریخی ثابت کرده، اما آنچه که باعث جلوه قدرت کنشگری و سو گیری نویسنده روشنفکر و با نفوذ می شه ، جرات و توانایی انتقاد و تغییر وضعیت نابهنجار کنونیه. از قضا جو دادخواهی مسلط در جوامع اروپایی و آمریکایی و التهاب قشر رنگین پوست در یکی دو سال اخیر پس از ماجرای جورج فلوید، تنور رو به حد کافی برای وایتهد داغ کرده بود تا از فرصت به دست اومده نهایت استفاده رو بکنه ولی شواهد از این قراره که انگار  حالا حالا ها دل و دماغ در افتادن با سیستم حاکم تبعیض نژادی رو نداره و اگر نوشته و نقدی هم قبلا در این زمینه داشته، در حد سیاه مشق بوده و انسجام و اهمیت دو اثر مذکور در این مقاله رو ندارند. پس این مورد سومی که ذکر شد، به خودی خود یک پوئن منفی اساسی برای نویسنده ای در قد و قواره ی وایتهده. آخرین داستان وایتهد، هارلم شافل(Harlem shuffle)، به تازگی منتشر شده که طرحش به گفته خود او قبل از نوشتن پسران نیکل بوده ولی نگارشش در دوران قرنطینه، تکمیل شده و به حوادث دهه ۶۰ میلادی مربوط می شه.درباره ترجمه کتاب هم باید عرض کنم که من ترجمه آقای صراف رو خوندم که در کل قابل قبول بود و به ساختار داستان آسیب نمی‌زد، منتهی در برخی نکات فرعی، ایراداتی داشت. برای مثال، در ترجمه کلمه Ace در مقطع نوجوانی و نیکل در مقایسه با ترجمه همان عبارت در بزرگسالی و نام شرکت حمل و نقل، نتونسته بود منظور نویسنده رو به خوبی برسونه. چه بسا در توصیفات شرایط نیکل و دلهره نوجوان ها نیز چندان در نارسایی انتقال احساس بی تاثیر نبوده باشه! با این همه ترجمه، اذیت کننده ای نیست. به عنوان سخن پایانیوایتهد ارکان جامعه فاسد، نابرابر و سرکوبگر رو در قالب دارالتادیب نیکل و در صفحات مختلف، این گونه آورده!معلم آکادمی&gt;&gt;&gt; فردی بی احساس و بی‌مسئولیت در قبال شوق پیشرفت و سوالات دانش آموز با انگیزه.دکتر و پرستار آکادمی&gt;&gt;&gt; آدمک های بی‌تفاوتی که شرطی شده اند و چیزی جز آسپرین به بیماران بخت برگشته نمی دهند، شاید هم چیزی غیر از این بلد نیستند.کشیش آکادمی&gt;&gt;&gt; غرق در فساد اخلاقی شده و اغلب هنگام پخش سرود مذهبی در خوابه یا به تعبیری، سرود مذهبی اون رو به خواب برده!و در آخر؛ اداره کنندگان این مرکز به اصطلاح پرورش و اصلاح تربیت، بی رحم ترین، دورو‌ترین و دغل کار ترین آدم این تشکیلات هستند.پس یکی از درس هایی که می شه از این رمان و ساختار ترسیم شده از نیکل گرفت اینه که هر زمان چنین نشانه هایی در هر جامعه‌ای دیده بشه، باید آلارم های حق‌طلبی و کنشگری فرهنگی_سیاسی در زن و مرد آگاه و باوجدان فعال بشه که مبادا جامعه ی او نیز تبدیل به آکادمی نیکل بشه و خواهر و برادرانش به بهای از دست دادن اراده، عشق، هویت و عزت خود و به خاطر اطاعت بی‌چون و چرا از قوه قهریه به سطح Ace برسند!این هم باید اضافه بشه که بدون تردید حکومتی که از آثار انتقادی و مخالفش استقبال می کنه_ حتی در ظاهر هم که شده_ پیشرفت خواهد کرد و جامعه ای انسانی‌تر و عادلانه‌تری خواهد داشت نسبت به دستگاهی که چشمش رو به غیر از آثار باب میلش، رو به بقیه بسته و گاها به سرکوب و سانسورشون هم می پردازه، غافل از این که تعالی و غنای فرهنگی، حاصل برخورد همین امواج ناهمسو و ناهمسانه.مرسی وقت گذاشتید/خداحافظامیرمحمد ستوده
پزشکی ورودی 97برای دریافت فایل کامل نشریه کلیک کنید.</description>
                <category>نشریه دانشجویی ضحی</category>
                <author>نشریه دانشجویی ضحی</author>
                <pubDate>Tue, 21 Jun 2022 00:59:30 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نفوذ  سوسیالیسم بر پیکره سرمایه‌داری</title>
                <link>https://virgool.io/@zoha_mag/%D9%86%D9%81%D9%88%D8%B0-%D8%B3%D9%88%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%B3%D9%85-%D8%A8%D8%B1-%D9%BE%DB%8C%DA%A9%D8%B1%D9%87-%D8%B3%D8%B1%D9%85%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-abbtc2dg8ehm</link>
                <description>تا قبل از چهار دهه پیش دنیای ما عملاً تحت سیطره دو ایدئولوژی غالب بوده که انتقادهای به‌شدت جدی را به یکدیگر داشتند، در طرفی لیبرالیسم و نمونه بارز آن آمریکا وجود داشت و طرفی دیگر کمونیسم و نماینده یا به عبارت بهتر معرف آن شوروی وجود داشت. تفکرکمونیست در طول زمان از بنیه سوسیالیسم ایجاد شده هست یا به روایت بعضی از اندیشمندان، نمونه افراطی سوسیالیسم بوده‌است به‌خاطر همین امروز می‌خواهیم در ادامه سلسله مصاحبه‌هایمان با پژوهشگر عزیز مهندس سپهر سمیعی این بار از باب سوسیالیسم ادامه دهیم.معرفیسلام در این مصاحبه می‌خواهیم در مورد سوسیالیسم بحث کنیم,همانطور که میدونین ریشه تمام تفکرات لنینیستی و مائویسم و کمونیسم و... به سوسیالیسم بر می‌گردد اما قبل از آن بفرمایید ریشه خود تفکر سوسیالیسم کجاست؟چه شد که در مجالس اروپایی سوسیالیسم بوجود‌آمد؟با سلام و عرض تحیت خدمت شما. تفکر سوسیالیسم در جوامع غربی سابقه طولانی دارد و برخی چهره‌های تاریخی مانند شارل فوریه در فرانسه و رابرت اُوِن انگلیسی از اولین نظریه‌پردازان تفکر سوسیالیستی بودند. در حقیقت سوسیالیسم و دیگر مکاتب فکری غربی مانند لیبرالیسم و آنارشیسم و غیره خاستگاه مشترکی دارند که همان عصر روشنگری و اومانیسم است. اما اوج تفکر سوسیالیسم با کارل مارکس شروع شد و مارکس و همکارش فریدریش انگلس مکتب بخصوصی از سوسیالیسم را بنیانگزاری نمودند که خودشان آن را «سوسیالیسم علمی» می‌نامیدند. بعنوان مثال، انگلس، رابرت اون را یک «سوسیالیست تخیلی» می‌نامید. آن چیزی که وجه تمایز میان سوسیالیسم علمی و تخیلی و غیره بود، شیوه تحلیل بخصوصی بود که با عنوان «ماتریالیسم دیالکتیک» و در کنار آن «ماتریالیسم تاریخی» شناخته می‌شود. تمامی حرکت‌های سیاسی قابل توجه و بزرگ بعدی هم در ادامه همین گونه از سوسیالیسم ظهور کردند. مانند مارکسیسم، لنینیسم، استالینیسم، مائوئیسم، و غیره.البته این مباحث امروز رنگ باخته و طرفداران سوسیالیسم در روزگار ما عملاً زیرمجموعه کوچکی از نولیبرالیسم هستند.این که چطور شد سوسیالیست‌ها که زمانی بزرگترین و خطرناکترین دشمنان نظام سرمایه‌داری محسوب می-شدند، ناگهان به مولفه ای در جهت منافع سرمایه‌داری نولیبرال تبدیل شدند خود داستان مفصل دیگری دارد.اما اینکه چطور شد در مجالس اروپایی سوسیالیست‌ها قدرت گرفتند، به دلیل شکل‌گیری طبقات مدرن بود. دوطبقه مدرن، یعنی سرمایه‌داران و کارگران، با گسترش انقلاب صنعتی قدرت گرفتند. بطور سنتی سوسیالیست‌ها نمایندگان طبقه کارگر بودند که در مقابل احزاب لیبرال و محافظه‌کار قرار می‌گرفتند. لیبرال‌ها بطور سنتی نمایندگان طبقه سرمایه‌دار بودند و محافظه‌کاران بطور سنتی نمایندگان طبقات اشراف و زمین‌داران.سوسیال‌ها بر حسب عرف هم سمت چپ مجالس می‌نشستند و سال‌ها نماینده حزب کارگر بودند، از چه زمانی سوسیال‌ها قدرت گرفتند و اولین کشوری که حکومت سوسیال بوجود آمد کدام کشور بود؟بله، سوسیالیست‌ها به دو دسته کلی تقسیم می‌شدند. یک دسته «اصلاح‌طلب» بودند. یعنی معتقد بودند طبقه کارگر از طریق مبارزات پارلمانی و انتخابات آزاد می‌تواند قدرت را بدست گرفته و مطالبات خود را محقق نماید. دسته دیگر سوسیالیست‌های انقلابی بودند که اساس نظام پارلمانی و انتخابات لیبرالی را رد کرده و معتقد بودند قدرت از طریق براندازی و نابودی نظام مستقر بدست می‌آید. در هر صورت هر دودسته خود را نماینده طبقه کارگر می‌دانستند و بطور سنتی از طریق عضوگیری از طبقه کارگر و حمایت توده‌ای قدرت می‌گرفتند.در حقیقت اولین حکومت سوسیالیستی در فرانسه ظهور نمود که با عنوان «کمون پاریس» شناخته می‌شد و حدود دو سه ماه در سال 1871 قدرت را در دست گرفت. کمون پاریس اولین نمونه عملی از سوسیالیسم انقلابی بود که البته با مشتی آهنین سرکوب شد. پس از آن مدتی مشی انقلابی سوسیالیسم همچنان در دستور کار نیروهای منتسب به این جریان فکری بود که ذیل «انترناسیونال اول» یا همان «بین‌الملل اول» گرد هم آمده بودند. اما به‌تدریج بافاصله گرفتن مارکس و انگلس از مشی انقلابی، سازمان بین‌الملل اول هم از هم فروپاشید. در همین گیر و دار بود که سوسیالیست‌های اصلاح‌طلب قدرت بیشتری گرفتند و بعنوان مثال در آلمان شاهد ظهور مکتب سوسیال دموکراسی به رهبری فردیناند لاسال بودیم. اگرچه مارکس یکی از منتقدین بسیار تند و تیز فردیناند لاسال و سوسیال دموکراسی بود، اما مشی پارلمانی به‌تدریج میان سوسیالیست‌ها همه‌گیر شد و به‌این‌ترتیب بود که سازمان «بین‌الملل دوم» شکل گرفت. بین‌الملل دوم تااندازه‌ای با نظام‌های لیبرال ملی همگرا بود که حتی در زمان جنگ جهانی اول عملاً احزاب کارگری و سوسیالیست به حمایت از دولت‌های ملی خود برخاسته و با احزاب برادر خود در کشورهای دیگر وارد جنگ شدند. به‌این‌ترتیب بود که بین‌الملل دوم هم به پایان عمر خود رسید.اما در انتهای جنگ جهانی اول اتفاق عظیمی افتاد که بار دیگر جنبش سوسیالیستی را در سطح جهانی تحت تاثیر خود قرار داد. برای اولین بار سوسیالیست‌های انقلابی موفق شدند با رهبری ولادیمیر لنین در کشور روسیه قدرت را بدست بگیرند. اولین دولت سوسیالیستی جهان با مشی انقلابی روی کار آمد. آن هم دولتی که نه در برابر نیروهای ضد سوسیالیست داخلی کم آورد و نه در برابر تهاجم گسترده و همزمان یازده دولت خارجی! به‌این‌ترتیب بود که مشی انقلابی سوسیالیسم، یا همان «کمونیسم» در تمام جهان طرفداران کثیری پیدا نمود. این جنبش جهانی با ابتکار لنین تحت سازمان «بین‌الملل سوم» قرار گرفت که عملاً توسط اتحاد جماهیر شوروی هدایت و رهبری می‌شد.سوسیالیسم و سرمایه‌داریهمانطور که گفتین سوسیال‌ها همیشه در مقابل حزب سرمایه‌داری بودند، مهم‌ترین تفاوت سوسیال‌ها با تفکر سرمایه‌داری در حوزه نظام سلامت و اقتصاد و سیاست چه چیزی هستند؟و اما در خصوص تفاوت‌های سیاست‌های سوسیالیست‌ها و طرفداران سرمایه‌داری، مجددا طیف وسیعی را شامل می‌شود. سوسیالیست‌های اصلاح طلب معمولا طرفدار ارائه خدمات دولت رفاه به اقشار فرودست هستند. از طرف دیگر سوسیالیست‌های انقلابی معمولا با هر گونه مالکیت خصوصی مخالفند و معتقدند ابزارهای تولید باید در مالکیت اشتراکی و عمومی بوده و خروجی تولید طبقه کارگر هم بصورت برابر در اختیار عموم قرار بگیرد. و البته طیف گسترده ای از سیاست‌ها که میان این دو قطب در نوسانند وجود داشته که توسط احزاب و دولت‌های سوسیالیست در مقاطع مختلف مورد استفاده قرار گرفته اند.نام از ولادیمیر لنین و کمونیست آوردین که به دلیل وسعت بحث آن را در مقاله ای دیگر می‌پردازیم، بیایید در مورد سوسیالیسم اصلاح‌طلب بپردازیمآیا برخی از کشورهای اروپایی(مثل کشورهای حوزه اسکاندیناوی) الان نماینده این نوع تفکر هستند؟آیا می‌توان چنین تعبیر کرد که سوسیالیسم اصلاح طلب دنبال شکل گیری حکومت نبود و صرفا دنبال امتیاز گیری از حکومت‌های لیبرال به نفع طبقه کارگر هست؟تعابیر مختلفی درباره سوسیالیست‌های اصلاح طلب وجود دارد. برخی آن را «سرمایه‌داری با چهره انسانی» تعبیر کرده‌اند. کمونیست‌ها و سوسیالیست‌های تندرو آن را نوعی از «ضد انقلاب» و خیانت به منافع طبقه کارگر دانسته اند. چیزی که در کشورهای اسکاندیناوی می‌بینیم پیشرفته ترین نوع از این رویکرد سوسیالیسم است و حرکت‌هایی که در آمریکا می‌بینیم تقلیدی از همین رویکرد است که البته به شکل مضحکی ناکارامد بوده. بعنوان مثال، بیمه همگانی که در دوره اوباما برقرار شد عملاً هزینه‌های درمانی را چندبرابر کرد و بخش‌های بسیاری از جمعیت آمریکا نه تنها از آن سودی نبردند، بلکه سربار هزینه‌های زندگیشان افزایش یافت. به همین دلیل هم بیمه اوباما نزد بخش وسیعی از آمریکایی‌ها منفور بود و نهایتا توسط دولت ترامپ و با تبلیغات و هیاهوی زیادی برچیده شد.نفوذ سوسیال‌هااین که در کشوری تماما لیبرال مثل آمریکا ما شواهدی از رفاه عمومی مثل ظهور بیمه همگانی سلامت در دولت را می‌بینیم آیا می‌توان دلیلی بر نفوذ سوسیالیسم اصلاح‌طلبی بر پیکره نظام سرمایه‌داری آمریکا دانست؟این که گفته می‌شود «نفوذ سوسیالیسم بر پیکره نظام سرمایه‌داری آمریکا» من این تعبیر را قبول ندارم. برعکس، همانطور که پیشتر اشاره کردم ماهیت سوسیالیسم امروز عوض شده و کاملا در خدمت نظام سرمایه‌داری نولیبرال قرار گرفته. بنابراین چیزی که مشاهده می‌کنیم کشمکش میان سوسیالیسم هوادار منافع طبقه کارگر از یک سو و سرمایه‌داری مدافع منافع طبقه سرمایه داران از سوی دیگر نیست. بلکه ما کشمکش دو رویکرد متفاوت به سرمایه‌داری را مشاهده می‌کنیم. یکی سرمایه‌داری نولیبرال جهانی گرای ضد ملی که حزب دموکرات آمریکا نماینده تمام عیار آن است، و دیگری سرمایه‌داری سنت گرایی که هنوز برخی خصلت‌های ملی را رها نکرده. این نوع دوم در عرصه سیاسی آمریکا نماینده رسمی ندارد، اما در میان جمعیت آمریکا هواداران چشمگیری دارد که به همین دلیل گاهی اوقات بخش‌هایی از حزب جمهوری خواه تلاش می‌کنند با سوار شدن روی موج مطالبات عمومی بتوانند در عرصه سیاسی برای خود امتیازگیری کنند. نمونه تمام عیار آن دونالد ترامپ بود.دموکرات‌ها در تبلیغاتشان ادعا می‌کردند قانون بیمه عمومی اوباما برای حمایت از کارگران آمریکایی طراحی شده. وقتی هزینه‌های بسیار بالای این بیمه که عملاً آن را بی ارزش کرده بود مطرح می‌شد، ادعا می‌کردند این قدم اول در جهت درست است و در قدم‌های بعدی مشکلات آن رفع خواهد شد. اما این شعارها برای فریب افکار عمومی مطرح می‌شد. واقعیت این بود که بیمه همگانی اوباما یک رانت بزرگی بود که در اختیار شرکت‌های بیمه و امپراطوری شرکت‌های دارویی قرار گرفته بود. اساسا قرار نبود نفعی به کارگران آمریکایی برسد. میلیاردها دلار سود هنگفتی که به جیب شرکت‌های بیمه و دارویی سرازیر شد دلیل اصلی بود که لابی‌های این گروه توانسته بودند سیاستمداران آمریکایی را به سوی تصویب آن هدایت نمایند. و البته این هنر دستگاه‌های تبلیغاتی نولیبرالی است که قورباغه را به جای قناری رنگ می‌کنند و به مخاطب ارائه می‌دهند! به این صورت است که رانت شرکت‌های بیمه و دارویی در افکار عمومی بعنوان تلاشی برای حمایت از طبقه کارگر جلوه داده می‌شود.احزاب سوسیالیست در جوامع غربی یک زمانی حامی طبقه کارگر در جوامع خود بودند. اما امروز ماهیت طبقه کارگر در جوامع غربی متحول شده. طبقه کارگر با ماهیت ملی رنگ باخته و ما مشاهده می‌کنیم بخش قابل توجهی از کارگران در این جوامع را مهاجرانی که از جوامع جهان سوم آمده اند تشکیل می‌دهند. این مساله تاثیر عمیقی در اقتصاد سیاسی و معادلات قدرت نهاده و احزاب سوسیالیست دیگر با فرمولهای سنتی قادر به ادامه کار خود نیستند. به همین دلیل مشاهده می‌کنیم که احزاب سوسیالیست در تمام جوامع غربی بیش از آنکه خود را درگیر مبارزات طبقاتی و منافع مادی طبقه کارگر نمایند، امروز بخش اعظم فعالیت‌هایشان متوجه ارزش‌های ایدئولوژیکی مانند حمایت از همجنسبازان، حمایت از زنان (در عمل حمایت از تغییر کارویژه اجتماعی زنان از مادر به کارگر)، مبارزه با نژادپرستی (در عمل حمایت از تداوم جریان مهاجرت از جهان سوم به جوامع غربی) و از این دست هستند. تمامی این موارد ذیل رویکرد سرمایه‌داری نولیبرال معنا پیدا کرده و نهایتا در جهت منافع سرمایه داران بسیار بزرگی است که در راس شرکت‌های چندملیتی و فراملی قرار دارند، و لذا حمایت از کارگران تنها ظاهری و برای فریب افکار عمومی است. علی الخصوص فریب افراد ساده لوحی که تصور می‌کنند دنیا هنوز در همان مناسبات چهل سال پیش باقی مانده.سوسیالیسم و ایراندر مورد ایران بنظر شما آیا حزبی وجود دارد که خود را مدعی تفکرات سوسیال می‌داند یا شما هم همانند گروهی معتقد هستید که ساختار جمهوری اسلامی در خیلی از موارد از سوسیال‌ها اقتباس شده است؟بعد از انقلاب در ایران احزاب متعددی بصورت رسمی با مشی سوسیالیستی فعالیت می‌کردند. تقریبا هر گرایش و گونه ای از سوسیالیسم که در سطح جهانی وجود داشت، یک حزبی در ایران هم آن گرایش را نمایندگی می‌کرد. بعنوان مثال حزب توده نماینده خط سیاسی شوروی بود، حزب رنجبران نماینده مائوئیسم چینی بود، چریکهای فدایی مشی مارکسیسم لنینیسم را دنبال می‌کردند، برخی گروه‌های چریکی بودند که از مدل کوبا تقلید می‌کردند، و مجاهدین خلق هم که مدتی تحت تاثیر استالینیسم بودند و به تدریج به خمرهای سرخ کامبوج شباهت پیدا کردند. البته اکثر این گروه‌ها به تدریج از صحنه سیاسی حذف شدند، اما به هر حال نفوذ فکری جریانات سوسیالیستی در سطح جامعه به حدی بود که به هر حال تاثیرات عمیقی بر سایر گروه‌های درون حاکمیت می‌گذاشت. حتی پس از یکدست شدن حاکمیت و تثبیت نظام جمهوری اسلامی، به تدریج دو جناح درون حاکمیت شکل گرفت که یکی به لیبرالیسم غربی گرایش داشت و دیگری به سوسیالیسم که آن زمان «شرقی» خوانده می‌شد، اما در اساس آن هم غربی بود. بعنوان مثال، مهندس میرحسین موسوی که در زمان ریاست جمهوری مقام معظم رهبری در جایگاه نخست وزیر قرار داشت، در اصل عضو گروهی بود که خود را «سوسیالیست‌های با خدا» می‌نامیدند. رد پای اندیشه‌های سوسیالیستی حتی در قانون اساسی جمهوری اسلامی تا حدودی دیده می‌شد، که البته پس از جنگ و با قدرت گرفتن جناح سیاسی همسو با آیت الله هاشمی رفسنجانی و ارائه تفسیری جدید از اصل 90 قانون اساسی، رد پای سوسیالیسم تا حدود زیادی پاک شد و رویکرد نولیبرال کاملا غالب گردید.آیا در ایران سوسیال‌ها توانسته اند به اهداف خود برسند؟ اگر مصداقی حرف بزنیم آیا بیمه عمومی همگانی و برق و آب رایگان برای قشر مستضعف جامعه و مهم تر از همه مسکن سازی برای قشر فقیر جامعه را برخاسته از تفکرات سوسیال می‌توان در نظر گرفت؟قطعا اندیشه‌ها و گرایشات سوسیالیستی تاثیرات عمیقی بر نظام جمهوری اسلامی گذاشتند. اما با فروپاشی شوروی و تغییر ماهیت جریانات و اجزاب سوسیالیست و چپ در سراسر جهان، جناح چپ جمهوری اسلامی هم ماهیت جدیدی پیدا کرد و با نولیبرالیسم جهانی همسو شد. بعنوان مثال، همان میرحسین موسوی که در زمان جنگ گرایشات سوسیالیستی داشت، در سال 88 مورد حمایت تمام عیار نولیبرال‌های داخلی و خارجی قرار گرفت، بطوریکه رسانه‌های آمریکایی و انگلیسی و غیره صراحتا از او حمایت می‌کردند. حتی هاشمی رفسنجانی که شاخص ترین چهره جناح راست جمهوری اسلامی بود تلویحا از میرحسین موسوی حمایت می‌کرد. البته این موارد دلایل بسیار پیچیده ای داشت، اما از این نظر اینجا قابل توجه هست که می‌بینیم تقسیمات سنتی میان سوسیالیسم و لیبرالیسم تا چه حد بی معنا شده اند.اما در طول یکی دو دهه اخیر گرایش جدیدی در عرصه سیاسی کشور ما ظهور کرده که تا حدودی قرابت‌هایی با طرفداران «سوسیالیسم قرن بیست و یکم» دارد. چیزی که با عنوان «سوسیالیسم قرن بیست و یکم» شناخته شده در اصل جنبش‌ها و حرکت‌های سیاسی توده گرایی بوده اند که با ظهور هوگو چاوز در ونزوئلا شروع شده و تداوم آن در برخی دیگر از کشورهای آمریکای لاتین مانند بولیوی یا حتی آرژانتین و برزیل هم قابل مشاهده است. این جریان سیاسی معتقدند از طریق بازتوزیع رانت اقتصادی در میان اقشار فرودست در قالب یارانه‌های دولتی و ارتقای کیفیت زندگی توده‌های محروم، می‌توان در عرصه سیاسی از طریق دموکراتیک و با اتکا به آرای عمومی به قدرت رسید و در قدرت باقی ماند. لیکن این گرایش هم در ایران و هم در همان جوامع آمریکای لاتین در عمل با مشکلات و بحران‌های سختی مواجه شده اند. اولین نمونه آن در ایران احمدی نژاد بود و همچنان هم تداوم همان طرز فکر میان بخش قابل توجهی از نیروهای سیاسی موسوم به «انقلابی» یا گاهی «حزب اللهی» مشاهده می‌شود.خصیصه‌های شاخص در گرایشات سیاسی همسو با مشی «سوسیالیسم قرن بیست و یکم» اول همین وابستگی به درآمدهای رانتی است. بعنوان مثال در ونزوئلا و ایران به دلیل وجود درآمدهای نفتی این گرایش سیاسی نفوذ قابل توجهی پیدا کرده. ثانیا اصرار بر باز توزیع درآمدهای رانتی میان توده‌های محروم و دهک‌های پایین جامعه که موجب شکل گیری طبقه متوسط جدیدی می‌شود. ثالثا، ضدیت این جریانات سیاسی با امپریالیسم و نولیبرالیسم، به این دلیل مشخص که نولیبرال‌ها با توزیع رانت بصورت مستقیم میان توده‌های محروم مخالفند و در مدل نولیبرالی حتما درآمدهای رانتی باید بصورت غیرمستقیم و ظاهرا بدون دخالت دولت توزیع شوند. نقطه ضعف بزرگ سوسیالیست‌های قرن بیست و یکم هم اینجاست که طبقه متوسطی که به لطف یارانه‌های دولتی شکل می‌گیرد نهایتا به سمت نظم نولیبرال جهانی گرایش پیدا کرده و زیر پای رهبران سیاسی که عامل اصلی ارتقای کیفیت زندگی آنها بوده اند را خالی می‌کنند. علی الخصوص زمانی که درآمدهای رانتی به دلیل نوسانات بازارهای جهانی یا تحریم‌های امپریالیستی دچار انقطاع می‌شوند.سوسیالیسم و اسلامو به عنوان سوال آخر برخی از سوسیال‌ها معتقدند دین اسلام خیلی به تفکرات سوسیال نزدیک است آیا شما هم با این عقیده موافقید؟از آنجا که دین اسلام نفوذ زیادی در جامعه ما داشته، همیشه گروه‌های سیاسی و نظریه‌پردازان تلاش کرده‌اند اسلام را با دیگر مکاتب فکری موردنظر خود پیوند بزنند. بعنوان مثال مجاهدین خلق اولین گروهی بودند که برای پیوند زدن اسلام و مارکسیسم فعالیت‌های نظری و تئوریک می‌کردند. دکتر علی شریعتی که همچنان از چهره‌های بسیار محبوب نزد فرقه مجاهدین خلق است هم یکی از نظریه‌پردازان اصلی بود که اسلام و تشیع را به سوسیالیسم پیوند می‌زد. از آنطرف بسیاری هم بوده و هستند که همین کار را در خصوص اسلام و لیبرالیسم کرده و می‌کنند. بعنوان مثال، دکتر سروش از چهره‌های شاخص لیبرال هست که قرائتی کاملاً نولیبرال از اسلام ارائه می‌کند. تمامی این نحله‌های فکری تا یک نقطه‌ای سعی می‌کنند تفسیری همسو با گرایشات فکری و سیاسی خود از اسلام ارائه کنند، و گاهی هم بکلی اسلام را نفی کرده و رسما گرایش فکری خود مانند مارکسیسم یا لیبرالیسم را جایگزین و بدیل اسلام معرفی می‌کنند. فی المثل مجاهدین خلق تحت رهبری تقی شهرام دقیقا همین کار را کردند و بکلی اسلام را نفی کردند، یا دکتر عبدالکریم سروش اخیرا بکلی اسلام و نبوت پیغمبر را زیر سوال برده نظریه «دین خوف و خشیت» را مطرح کرده. لذا اینطور نیست که اسلام ذاتا همسو با این یا آن گرایش فکری و سیاسی باشد. بلکه همیشه گروه‌های سیاسی بوده اند که به اقتضای شرایط موجود در عرصه‌های اجتماعی و سیاسی و فرهنگی در تبلیغات رسمی خود نسبتی میان خود و اسلام برقرار کرده‌اند.در آخر از مهندس سمیعی از  بابت در اختیار گذاشتن وقت گران بهای خود نهایت تشکر را داریم.سپهر سمیعی
پژوهشگر مسائل سیاسیامیر ابراهیمی
پزشکی ورودی 97برای دریافت فایل کامل نشریه کلیک کنید.</description>
                <category>نشریه دانشجویی ضحی</category>
                <author>نشریه دانشجویی ضحی</author>
                <pubDate>Tue, 21 Jun 2022 00:54:18 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رویای آفتاب</title>
                <link>https://virgool.io/@zoha_mag/%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%A8-wqilmkydzkyb</link>
                <description> من روزی بر تن یاس دست خواهم کشید من رویای آفتاب را از سرزمین زمستان پس خواهم گرفت من با جویبار  خنده خواهم کرد و غم را به دست باد خواهم سپرد من آرزوها را پرنده خواهم کرد و هوای آسمان را در آغوش خواهم کشید من کتاب حقیقت را بازخواهم کرد و پرنده خواهم شد من شور خواهم شد و دستانم را به دست خطا پیوند خواهم زد و زیبایی پروانه را با نیش عقرب یکی خواهم ساخت و پنجره خواهم گشود رو به زندگی من سادگی آب را با مضامین پیچیده در هم خواهم آمیخت و چه زیبا پرنده‌ای و چه سیاه کلاغی را در بام حیات پر خواهم داد من پل خواهم زد میان عقل و دل و چشم‌هایم را در دریاچه زلالی خواهم شست و با دستانم نیلوفر آبی به دریا خواهم سپرد و قدم‌هایم را در راه پاکی خواهم نهاد  و دل خواهم کند از هرچه بوی زندگی نمی‌دهد مریم مهدوی  ورودی 1400 پرستاریبرای دریافت فایل کامل نشریه کلیک کنید.</description>
                <category>نشریه دانشجویی ضحی</category>
                <author>نشریه دانشجویی ضحی</author>
                <pubDate>Tue, 21 Jun 2022 00:45:35 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تورک فوبیا- روایتی از بیم سیطره ترکان</title>
                <link>https://virgool.io/@zoha_mag/%D8%AA%D9%88%D8%B1%DA%A9-%D9%81%D9%88%D8%A8%DB%8C%D8%A7-%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%DB%8C%D9%85-%D8%B3%DB%8C%D8%B7%D8%B1%D9%87-%D8%AA%D8%B1%DA%A9%D8%A7%D9%86-tj6yvzvipguv</link>
                <description>نمایش، قالب شیءواره شدن انسان‌هاست که باعث یکپارچه‌سازی و استانداردسازی آنها می‌شود. به عقیده «گی دُبور» نمایش، ایدئولوژی تمام‌عیار است چرا که ذات هر نوع نظم ایدئولوژیک را در حد کمال نشان می‌دهد و معلول «مناسبات مبادله در نظام سرمایه‌داری» است. باید توجه داشت در این نگاه، نمایش مجموعه‌ای از انگاره‌ها و تصاویر نیست، بلکه مجموعه‌ای از روابط اجتماعی است که انگاره‌ها و تصاویر به‌عنوان یک میانجی، وسیله تحقق آنها میان انسان‌ها هستند. قاب برنامه‌های تلنت شو ازجمله «عصر جدید» با کانالیزه کردن استعدادها و بازنمایی تنها بخشی از استعدادها که برخی از آنان در چندین قسمت تکرار هم می‌شوند، مثل حرکات آکروباتیک یا خوانندگی و… انگاره و تصور قالبی مخاطب را از استعداد محدود به چند نمونه کرده که از میان آنها، تنها مواردی استعداد قلمداد می‌شوند که به مرحله پایانی راه یافته اند. با توجه به مدیوم تلویزیون و منطق سرگرمی در برنامه‌های عامه پسند، امکان رشد مفاهیم و معانی والا به صورت حقیقی، امری محال به نظر می‌آید. با این مقدمه مختصر، به مسئله‌ای می‌پردازیم که در هیاهوی تکنولوژیک این روزهایمان گم گشته‌است.سخن از رضا جهانی است... کودک ده ساله‌ی روشندل اهری که در شوی تلویزیونی عصر جدید حاضر شد و به اجرای موسیقی در والاترین حد ممکن به سبک و سیاق و رسم آشخ‌های آذربایجانی پرداخت. از داوران رای منفی گرفت و سن را ترک گفت. با مقدمه اولی تا حدودی متوجه شدیم که برنامه‌هایی نظیر عصر جدید، ذاتا توان پرداخت به مفاهیم انتزاعی، عمیق و غیر دنیوی فرهنگ‌های گوناگون باستانی خصوصا فرهنگ فولکلور آذربایجانی را ندارد بنابراین به نظر می‌رسد اظهار نظر داوران برنامه مذکور در همین ادبیات محدود سلبریتی ساز و نمایش محور، قابل تاویل است.                             سخن از رضا جهانی است...او که جهانی دگر را زیست می‌کند. جهانی پاک، عاری از قضاوت اقتصادمآبانه، عاری از معادلات نظام سرمایه داری، عاری از چرک رسوب یافته‌ی متعفن پروفشنالیسم، عاری از ظلم و عاری از توهم عدالت. ( ادامه در صفحه بعد...)سخن از رضا جهانی است...او باید هرچه سریعتر صحنه‌ی عصر جدید را ترک کند، او باید به سراغ جنگل‌های ارسباران روانه شود، او بنوازد و سبزه‌ها با نوای او لبیک‌گویان فرا ایستند، او بنوازد و پرستوهای مهاجر در آسمان به گردش درآیند، او بنوازد و نسیم صبحگاهی بر تارک کائنات فروآید و آنان را به هیجان بیاورد...سخن از رضا جهانی است...اساساً جای او این برنامه و این صحنه نیست، اینجا که داوران مات و مبهوت به اجرای افسانه‌ای او می‌نگرند و در پایان بی‌بهره از پندها و حکایات عرفانی آن کودک بزرگ‌مرد، به ناخردی خود افسوس می‌خورند.سخن از دو دنیای کاملاً مجزاست...در طرفی، شوی تلویزیونی که تمام قومیت‌ها و فرهنگ‌ها را به یک عینک می‌بیند و آن هم عینک سود و ضرر اقتصادی است و از طرف دیگر، کودکی که ساز را براقی ساخته برای رسیدن به معراج عشق و کس چه می‌داند در پس ارتعاش حنجره‌های او چه باب‌هایی که گشوده نشده‌است...آواز ترکی این کودک آذربایجانی بهانه‌ای شد تا آوای مظلومیت و محرومیت هم‌زبانان ترک او در این سرزمین را گوش جان بسپاریم. نگاه ثابت و یکجانبه گرایانه پایتخت‌نشینان، به بی‌تفاوتی نسبت به فرهنگ و زبان آذربایجانی ختم نمی‌شود، بلکه منجر به‌نوعی ترس و نگرانی از گسترش شدت و نفوذ آن در بین مردمان این سرزمین شده است. قضیه‌ی اخیر قطع نمایش رقص آذری گروه آیلان و خوانندگی خواننده آذربایجانی، آیهان، در برنامه ویژه تحویل سال نو نیز ناشی از همین نگرش ساده‌لوحانه بود.بر همگان روشن است، روزگاری در کشور عزیزمان ایران، قهرمانی به نام شاه اسماعیل صفوی از تبار اردبیل، اقدام به یکپارچگی میهنمان نمود، او در معیت هزاران هزار جوان باغیرت آذربایجانی، دست اجانب را از تجاوز به خاک ایران، قطع نمود و به یگانگی کشور اسلامی‌مان با وجود قومیت‌های فراوان، عشق ورزید. پس براستی ملت سلحشور آذربایجان توانست مروارید ایران را بعد از سال‌ها مخفی شدن زیر آماج بی‌مهری‌ها و تلاطم‌های روزگار به ساحل آرامش و امید برساند و نجاتش دهد. سال‌های سال است که طی وقایع گوناگون تاریخی از جمله انقلاب مشروطه، انقلاب اسلامی و دفاع مقدس، این ترکان سرزمینمان بوده‌اند که به دفاع پرداخته‌اند. ترکان نه‌تنها تاخته جدابافته این سرزمین، بلکه سازنده کیان و افتخار همیشگی آن بوده‌اند و هستند. شاعر بلندآوازه ترک ایرانی، حکیم نظامی گنجوی، چه عاشقانه سروده‌است...همه عالم تن است و ایران دلنیست گوینده زین قیاس خجلچونکه ایران دل زمین باشددل ز تن به بود یقین باشدطبیعتاً این نگاه ترک‌گریزی مختص به منطقه آذربایجان نبوده و تفکر آلوده به شکست و نابودی مرکزگرایی، حیات اقوام مختلف ایرانی را روبه‌زوال می‌کشاند خاصه آن که به دلیل حساسیت‌های گوناگون پیرامون فرهنگ آذربایجانی از جمله اتفاقات متناوب ورزشگاه یادگار امام تبریز، مطالبه به حق آموزش و یادگیری زبان ترکی در اقصی‌نقاط سرزمین‌های ترک‌زبان ایران، تمرکز ترک‌زبانان در پایتخت و بر هم زدن ترکیب قومیتی تهران، چنین به نظر می‌آید که شبح موهومی و تاریخی تسلط ترکان بر سرزمین فارسی -که از هیچ‌گونه عینیتی برخوردار نیست- بر بدنه حکومتی چنبره زده و همچون بسیاری از اتفاقات دیگر که نظام حکومتی رکورددار تبدیل فرصت به تهدیدهای بین‌المللی است، در این مسئله اساسی هم با ورشکستگی اجتماعی دست‌به‌گریبان است. منابع:_ «نمایش استعداد » یا  «استعداد نمایشی»؟ محمدجواد بادین‌فکر دانشجوی فرهنگ و ارتباطات_ اسمیت، فیلیپ و الگزندر رایلی(1394)، نظریه فرهنگی، ترجمه محسن ثلاثی، تهران: انتشارات علمی._ کشمور، الیس(1396)، فرهنگ شهرت، ترجمه احسان شاه‌قاسمی، تهران: انتشارات پژوهشگاه فرهنگ، هنر و ارتباطات._مهدی‌زاده، سیدمحمد(1389)، نظریه‌های رسانه، اندیشه‌های رایج و دیدگاه‌های انتقادی، تهران: انتشارات همشهری.-لافی، دن(1396)، موضوعات کلیدی در نظریه رسانه‌ها، ترجمه یونس نوربخش، تهران: انتشارات علمی‌فرهنگی-دیورینگ، سایمون(1397)، مطالعات فرهنگی، ترجمه نیمه ملک محمدی و شهریار وقفی پور، تهران: انتشارات علمی‌فرهنگی-فیسک،  جان(1386)، درآمدی بر مطالعات ارتباطی، ترجمه مهدی غبرایی، تهران: انتشارات دفتر مطالعات و توسعه رسانه‌ها هادی پایدار 
 ورودی 97 پزشکیبرای دریافت فایل کامل نشریه کلیک کنید.</description>
                <category>نشریه دانشجویی ضحی</category>
                <author>نشریه دانشجویی ضحی</author>
                <pubDate>Tue, 21 Jun 2022 00:41:51 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تحلیلی بر وضیعت جریان‌های فکری دانشگاه در ماه‌های اخیر</title>
                <link>https://virgool.io/@zoha_mag/%D8%AA%D8%AD%D9%84%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D9%88%D8%B6%DB%8C%D8%B9%D8%AA-%D8%AC%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%81%DA%A9%D8%B1%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D8%A7%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%AE%DB%8C%D8%B1-loh9i4ysfkut</link>
                <description>شکی نیست که ظهور و بروز جریانات فکری دانشگاه متأثر از شرایط جامعه می‌باشد و نیز پرواضح است که آنچه حرکت در کف صحنه فکری دانشگاه روی می‌دهد خود نموداری از وضعیت فکری جامعه می‌باشد .در ماه‌های اخیر شاهد بروز تنش‌های سیاسی جریانات فکری دانشگاه بوده‌ایم و سوالی که ذهن دانشجو را درگیر می‌کند این است که چرا باید چنین قضایا و اتفاقاتی در دانشگاه علوم پزشکی تبریز در بین نخبگان کشوری رخ بدهد؟در ابتدا باید اشاره کنیم که طبق نظر متخصصین علم جامعه‌شناسی و همچنین اصول منطق و استدلال، فضای تضارب آراء قطعاً به رشد و توسعه فکری کمک شایانی خواهد نمود و دانشگاه هم از این اصل مستثنی نیست. بی شک مطالبه و نقد منصفانه و تفکر نقادانه نسبت به جریانات فکری در دانشگاه نقش مهمی در اصلاح و رشد این تفکرات ایفا خواهد نمود.بسیج بر طبق رسالت ذاتی خود، حرکت بر مدار اصول بنیادین و آرمان‌های اصیل انقلاب را هدفی مهم ، اساسی و خدشه‌ناپذیر برای کنش‌های خود در سطح دانشگاه می‌داند و تقابل با هر جریانی که درصدد تضعیف و تهدید ارزش‌های فوق باشد را حق خود دانسته و به‌عنوان وظیفه‌ای مهم بدان می‌نگرد.در طول ماه‌های گذشته در واکنش به جریانات مختلفی اعم از تحریم انتخابات توسط برخی جریانات دانشجویی و یا پاسخ به برخی اکاذیب منتشره بر علیه این تشکل در فضای مجازی شاهد واکنش‌های مختلف بسیج دانشجویی در سطح گوناگون و به اشکال مختلف از جمله بیانیه،کلیپ اینستاگرامی،و ... بوده‌ایم .اما سوالی که به ذهن می‌رسد این است که اصلاً چرا یک مجموعه به واکنش به چنین اقداماتی شود؟اگر هر کدام از مجموعه‌های دانشگاهی بر اساس تکلیف و رسالت خود بر مدار قانون و آیین‌نامه‌ای که برایشان مصوب شده به مغایرت بپردازد دیگر چه نیازی به بروز چنین کنش‌هایی در سطح دانشگاه خواهد بود؟بسیار واضح و مبرهن است نقد منصفانه و دیگر تقابلی در فضای اخلاق‌مدار با تخریب و توهین و دروغ‌پراکنی بر علیه اشخاص و جریان‌هایی که وظیفه خود را مطالبه حق دانشجو می‌دانند و همچنین با تلاش برای موج‌سواری بر روی اذهان شریف دانشجویان که جزو نخبگان این مملکت هست تفاوتی است از زمین تا آسمان؟؟؟عده‌ای بسیج دانشجویی را متهم به پرونده‌سازی و دروغ‌پراکنی بر علیه تشکلی خاص می‌نمایند آیا براستی سوال از عملکرد جریانات دانشجویی پرونده‌سازی تلقی می‌شود؟؟آیا وضعیت جریانات فکری  در دانشگاه به‌قدری تنزل پیدا کرده است که صرفاً در مقابل چند سوال و انتقاد بدین‌گونه از کوره دررفته و آسمان ریسمان به هم می‌بافند؟چه اشکالی دارد یک جریان دانشجویی در فضایی آرام و منطقی و با رعایت اخلاق نسبت به جریان مقابل نقد و انتقاد نموده و از آن مطالبه نمایند؟آیا این پرونده‌سازی است؟چگونه است وقتی یک جریان دانشگاهی این‌چنین دروغ‌ها و افتراها را در صفحات مجازی منتسب به خود بر علیه جریان انقلاب دانشگاه نشر می‌دهد که آنرا پرونده‌سازی تلقی نمی‌کند؟به هر حال آنچه ضرورت دارد نگاه بدون جانبداری و مشتمل بر حق حقیقت بر فضای حاکم بر جریانات دانشجویی است که دانشجویان را به سمت قله‌های موفقیت و رستگاری رهنمون می‌سازد متاسفانه برخی جریانات دانشجویی هدف غایی خود را صرفاً تأثیرگذاری به هر قیمتی بر دانشجویان و جذب آنان تمسک به هر نسق و شیوه‌ای و با لطایف‌الحیل می‌دانند که آنان را وامی‌دارد تا برای همسو کردن دانشجویان با تفکرات خود به هر دروغ و نیرنگ و خدعه‌ای متوسل شوند. از دروغ‌های ریز و درشت تا اتهام‌پراکنی‌های گاه و بی‌گاه، همه نشان از آن دارد که آنان جز به تأثیرگذاری بر جامعه‌ی دانشجویی آنهم به هر قیمتی،حتی زیر پا گذاشتن اخلاق و انصاف ، فکر نمی‌کنند.سخن پایانی: امیدواریم با تعمق فضای اخلاق‌مدار و آکنده از انصاف در دانشگاه دیگر شاهد چنین بی‌اخلاقی‌هایی در سطح دانشگاه بزرگ علوم پزشکی تبریز نباشیم.... به امید آن روز هادی ابراهیمی پزشکی ورودی 99برای دریافت فایل کامل نشریه کلیک کنید.کاملا روشن و بدیهی است که ایجاد فضای دیالوگ‌محور در بین تشکل‌های دانشجویی از معدود راه های پیشرفت اجتماعی و برون‌رفت از بحران‌های پیش‌بینی‌ناپذیر در محیط‌های ملتهب به‌شمار می‌رود.نشریه دانشجویی ضحی از دیرباز محل تضارب آرای دانشجویی و مامنی برای انتقاد، مطالبه و کنش‌گری اجتماعی دانشجویان بوده و خواهد‌بود.در راستای همین سیاست از تشکل‌های حاضر در دانشگاه دعوت به‌عمل آمد تا به ارائه نظرات خود در باب اتفاقات متحدثه اخیر بپردازند. متاسفانه علی‌رغم تلاش های صورت‌گرفته از طرف تیم اجرایی ضحی، تشکل انجمن اسلامی حاضر به همکاری نشد!لذا در صورتی که ضرورت به پاسخگویی دیدند، با کمال میل پذیرائیم.</description>
                <category>نشریه دانشجویی ضحی</category>
                <author>نشریه دانشجویی ضحی</author>
                <pubDate>Tue, 21 Jun 2022 00:34:14 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بدون مرزهای جغرافیایی،همه در یک مسیر- انتظار حقیقی چگونه حاصل می‌شود؟</title>
                <link>https://virgool.io/@zoha_mag/%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D9%85%D8%B1%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AC%D8%BA%D8%B1%D8%A7%D9%81%DB%8C%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D9%87%D9%85%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D8%B3%DB%8C%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%A7%D8%B1-%D8%AD%D9%82%DB%8C%D9%82%DB%8C-%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%AD%D8%A7%D8%B5%D9%84-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF-xzr65dckt6x0</link>
                <description> می‌خواهم برایتان از دنیایی بگویم که در آن زندگی می‌کنیم؛ دنیای زندگی ما همان جایی است که هر روز از گوشه‌وکنار دنیا اخباری از جنگ و خونریزی به گوش می‌رسد. دنیایی که کودکی لباس‌های میلیونی به تن دارد و پدر و مادرش با نمایش عکس‌های چشم‌نواز از اتاق خواب پر از اسباب بازی و شیرین زبانی‌های کودک خود میلیون‌ها فالوور جمع می‌کنند ولی کودکی دیگر همان اندازه شیرین و دوست داشتنی در حسرت داشتن یک جفت کفش است. گاهی قدم زدن در خیابان‌های چنین دنیایی به قصد یک گردش پاییزی  دل‌ها را به درد می‌آورد چرا که در پس صدای خش خش برگ‌ها صداهای دیگری هم به گوش می‌رسد... صدای خسته پیرمردی که در گوشه پیاده رو دستفروشی می‌کند؛ پاییز برای او خیلی سردتر است؛ این داستان غم انگیز هر روز تکرار می‌شود اما فارغ از همه واقعیات تلخ دنیا مثل جنگ و فقر و بسیاری مشکلات دیگر، پرنده بی‌پروا و آزاد خیال، رویای دنیای دیگری را در سر افراد جویای حقیقت در سراسر دنیا می‌پروراند؛ دنیایی که نویسندگانی آن را به صورت یک داستان تخیلی توصیف می‌کنند و فیلم سازانی آن را در قالب فیلمی فانتزی به تصویر می‌کشند  و به طراحی مدل آن شهر طلایی و ایده‌آل پرداخته و جامعه بشری را بدان بشارت می‌دهند یا برای نیل به آن تشویق می‌کنند،در این مسیر، افلاطون نقشه «اتوپیا» را تهیه کرد، ابونصر فارابی تابلوی «مدینه فاضله» را ترسیم کرد، توماس کامپانلا  ماکت «شهرآفتاب» یا «کشور خورشیدی» را طراحی کرد. تاس مور  «بهشت زمینی» را نوید داد  و کارل مارکس «جامعه بی طبقه» را وعده گاه آخرین منزل تاریخ دانست. در این میان سخن متفکر نامدار انگلیسی برنارد شاو شایان توجه است که در کتاب خود «بشر و ابرمرد» به  ظهور یک مصلح بشارت می‌دهد. در این زمینه، استاد بزرگ عباس محمود العقاد می‌نویسد: «به نظر ما ابر مرد مورد نظر شاو صرفاً یک فرضیه و امر نا شدنی نیست و فراخوانی بشر به سوی چنین مصلحی توسط شاو از حقیقتی ثابت و واقعیتی اصیل ریشه گرفته است.»  در واقع انسان‌ها که فطرت کمال طلبشان آنان را از وضع نامطلوب بشری گریزان ساخته به نیک شهری می‌اندیشند که بستر مناسبی را برای شکوفایی گرایش‌های فطری و رشد فضایل ناب انسانی فراهم سازد، اما نکته درخور توجه و مسئله اساسی این است که هیچ یک از ایشان راهکاری عملی و تضمین شده جهت بیرون رفت از حالت نابسامان مستقر و رسیدن به وضعیت مطلوب ارائه نکرده‌اند، دغدغه‌های بنیادین در هر طرح پیشنهادی و سیاست راهبردی برای رسیدن به تحول و دگردیسی همه جانبه نهادهای مدنی و ساختار جوامع کنونی و دست یابی به تمدن بالنده آرمانی «بحران ضمانت اجرایی»  است، ریشه بحران اینجاست که لازمه ایجاد چنین جامعه قسط پرور و حق محور بر چیدن بساط ظلم‌های رسمی و غیررسمی و حق کشی‌های قانونی و غیرقانونی و ریشه کن کردن همه اقسام استعمار، استثمار و استکبار است، این یعنی درگیر شدن با تمامی موجودیت و منافع ظالمان و قدرت پرستان و حق ستیزان، یعنی نبردی تمام عیار با جبهه استکبار جهانی و ستیز با قدرت اهریمنی نظام سلطه بین المللی. حکومت واحد الهی یا دهکده جهانی؟!برای برآوردن این آرزوی فطری انسان‌ها، ابرقدرت‌ها هم بیکار ننشسته اند، آنان از دهکده ای جهانی سخن می‌گویند که خودشان رهبر آن هستند، اما آنان نه به دنبال سعادت و پیروزی مردمان جامعه بلکه در پی قدرت طلبی وثروت اندوزی خود هستند، حال آنکه جهان زیبایی که هر انسانی آرزومند آن است نیازمند یک منجی مصلح و معصوم است که به دور از هرگونه حرص و طمع بوده و نه به دنبال کسب منافع خود بلکه در پی سعادت جامعه بشری و بنیانگذار حکومتی الهی باشد، در جهانی که چنین رهبری دارد انسان‌ها به مثابه تارهای یک سیم برای خوش نواز تر شدن آهنگ زندگی با هم می‌نوازند و موفقیت و خوشبختی هرکس در گرو خوشبختی دیگری است. وقتی همه در کنار هم باشند و برای رسیدن به یک هدف تلاش کرده ودر این مسیر به جای صدمه زدن به هم دست یکدیگر را بگیرند، ریتم زندگی آرام‌تر و خوش نواز تر و هر لحظه شیرین‌تر می‌شود و در چنین دنیایی آزادی به معنای واقعی آن تعبیر می‌شود چرا که به جای ترس و اضطراب، احساس شادی و آسودگی می‌کنیم و غم‌ها را رها و بخشش را انتخاب می‌کنیم . البته تلاش حق ستیزان، تنها به ترسیم جامعه ای با رهبری خودشان محدود نمی‌شود و امپراطوری اهریمنی رسانه‌های استکباری و بمباران تبلیغاتی توپخانه‌های صوتی و تصویری و ژورنالیستی نظام سلطه، مخاطب را با جادوی صوت و تصویر افسون کرده و عواطف آنان را در جهت  اهداف مورد نظرشان بسیج می‌کنند. در واپسین دهه‌های قرن بیستم، هجومی از این نوع را علیه ایده «ظهور مهدی موعود» شاهد بودیم، در سال ۱۹۸۲ میلادی سریالی با نام « نسترا داموس»  به مدت سه ماه متوالی از شبکه تلویزیونی آمریکا پخش شد. این فیلم سرگذشت ستاره شناس و پزشک فرانسوی به نام میشل نوسترا داموس بود که نزدیک به ۵۰۰ سال قبل می‌زیسته است. این سریال درباره ظهور نواده پیامبر(ص) در مکه مکرمه و متحد ساختن مسلمانان و پیروزی بر اروپاییان و ویران کردن شهرهای بزرگ آمریکا بود. هدف از این مانور تبلیغاتی، به تصویر کشیدن چهره ای خشن، بی رحم، ویرانگر و دارای جنون قدرت از مهدی موعود(نستجیر بالله) و تحریک عواطف ملل غربی علیه اسلام و منجی موعود و در کوتاه مدت، بستر سازی روانی برای مقابله با جنبش‌های اسلامی آرمان طلبی را که با الهام از ایده استکبار سوز مهدویت، به احیای عزت و هویت ناب اسلامی خود، همت گماشته بودند، در دستور کارخود داشت.امید؛ ارزنده ترین سلاح بشریتنا امیدی بزرگ‌ترین مسلخی است که ابلیس برای ذبح کردن همه حیثیت‌ها و فضیلت‌های انسانی، فرا راه آدمی تعبیه کرده است. جمله ای تامل برانگیز می‌گوید:«کمتر کسی از خود شکست، شکست خورده است؛  اغلب قبول شکست است که منجر به شکست می‌گردد .» پس امید خود پیروزی و ناامیدی خود شکست است.در جنگ جهانی دوم، شهر لنینگراد به محاصره ارتش هیتلر در آمد، محاصره طولانی شد و سرما و قحطی  به حدی رسید که روزانه هزاران نفر می‌مردند. محاصره چهار سال ادامه یافت و مردم هم چنان مقاومت می‌کردند، در این مدت رادیو لینگراد پیوسته پیام‌هایی از طرف شورای مقاومت برای مردم پخش می‌کرد و ایشان را به پایداری فرا می‌خواند، این در حالی بود که در روزهای آخر، بیش از دو سوم اعضای شورا از گرسنگی مرده بودند، اما رادیو بدون آن که به مرگ آنها اشاره کند، هم چنان نام آنان را در پایان اعلامیه‌ها می‌خواند. هنگامی که به علت خاموشی برق، رادیو دو روز از کار افتاد و پخش برنامه‌ها قطع شد، مردم بسیاری در اطراف اداره رادیو گرد آمده و اعلام داشتند که آذوقه نمی‌خواهیم، فقط جریان پخش برنامه‌های رادیو را از سر بگیرید، تا بازهم اعلامیه‌های شورای مقاومت را بشنویم.مخالفان اندیشه ظهور، انتظار را به گونه ای منفی تعبیر کرده اند چنان که گویی انتظار یعنی بدون هیچ گونه تلاشی فقط باید منتظر منجی بود در حالی که کلام خداوندی که آمدن موعود را مژده داده است خلاف این است چراکه خداوند در قرآن کریم در آیه‌ی 11 سوره رعد می‌فرماید «خداوند سرنوشت قومی را تغییر نمی‌دهد مگر آنکه آنان خود سرنوشت خویش را تغییر دهند.»”هرچند بایستگی امیدواری و اجتناب از یاس و ناامیدی اصلی کلی، یقینی و کاملاً روشن و قابل پذیرش است، لیکن باید چیزی اصیل و حقیقی و دست یافتنی باشد تا بتوان بدان دل بستگی و امید ورزید، تا زمانی که متعلق امید، امری حقیقی و غیر موهوم نباشد، امیدی ریشه‌دار و اعتماد آفرین در دل یک فرد یا جامعه جوانه نمی‌زند و سایه گستر نمی‌‌شود. بر اساس گزارش‌های قرآنی حق طلبان در طول تاریخ همواره در اقلیت بوده و پویندگان راه باطل بیش از حق پویان و خداجویان بودند لذا تنها عامل پایداری بخش و استقامت برای اهل حق، امید به نصرت وعده‌های الهی است هموکه فرمود:«فان حزب الله هم الغالبون».اگر پیکارگران ظلم ستیز، عنصر انرژی‌ زای امید را از صحنه محاسبات خود حذف کنند انگیزه‌ ای برای ادامه‌‌ی این جهاد مقدس وجود نخواهد داشت زیرا پافشاری را در مسیری که به شکست منتهی می‌شود غیر‌‌عقلانی می‌یابند. برای ساختن جامعه آرمانی دست به کار شو«  آیینه شو جمال پری طلعتان طلب/ جاروب زن به خانه و پس میهمان طلب »خداوند در قرآن کریم می‌فرماید:« ان الارض یرثها عبادی الصالحون» حکومت زمین سرانجام به دست بندگان صالح من خواهد افتاد. این بندگان صالح چه کسانی اند؟ اینان از زمین می‌رویند؟! یا از آسمان می‌بارند؟! هیچ کدام، بلکه اینان شیعه مهدی (عج) هستند، همان قومی که منتظر ظهور مهدی اند، همان‌هایی که  پیش از قیام او نیز، اقتدای به مهدی می‌کنند و آیا اقتدای به مهدی جز داشتن عمل صالح است؟ و آیا خلقی که اقتدای به مهدی کند جز خلق صالح اند؟  منتظران باید خود صالح باشند تا با مصلح سنخیت  داشته باشند، آنان نباید در میان جهان بزرگ فساد و ظلم و بی خبری، منحرف و غرق در فساد و تجاوز و ظلم به یکدیگر باشند، نباید غافل و بی خبر باشند که اگر باشند خلاف منطق انتظار مصلح است . آن‌ها باید به گونه ای باشند تا با ظهور حضرت بتوانند در کنار او قرار گیرند و از یاوران امین او باشند و با کمک ایشان صلاح و فلاح را در جهان بگسترانند. این قوم، باید در میان دریای متلاطم بشریت، جزیره ای باشند نمودار آرمانی که از آن دم می‌زنند و آن را جوهر دین خود می‌دانند و چشم به راهند که امام شان بیاید تا آن را به کمک و رهبری او در همه جای جهان گسترش دهند.پایان سخن را با شعری از اقبال لاهوری به اتمام می‌رسانم که حکومت با رهبری واحد امامی معصوم  را در آن به زیبایی هرچه تمام‌تر توصیف کرده است: بنده حق بی نیاز از هر مقام/ نی غلام او را نه او کس را غلام بنده حق مرد آزاد است وبس/ ملک و آئینش خداداد است و بس رسم و راه و دین و آئینش ز حق/ زشت و خوب و تلخ و نوشینش ز حق عقل خودبین غافل از بهبود غیر/ سود خود بیند نبیند سود غیر وحی حق بیننده سود همه/ در نگاهش سود و بهبود همه عادل اندر صلح و هم اندر مصاف/ وصل و فصلش لایراعی لایخاف غیر حق چون ناهی و آمر شود/ زور ور بر ناتوان قاهر شود.منابع:_موعودنامه، مجتبی تونه ای _خورشید مغرب، محمدرضا حکیمی  _در انتظار ققنوس(کاوشی در قلمرو موعود شناسی و مهدی باوری)، سید ثامر هاشم العمیدی، ترجمه و تحقیق: مهدی علیزاده زهرا زرین پور یگانه  ورودی 97 علوم و صنایع غذاییبرای دریافت فایل کامل نشریه کلیک کنید.</description>
                <category>نشریه دانشجویی ضحی</category>
                <author>نشریه دانشجویی ضحی</author>
                <pubDate>Tue, 21 Jun 2022 00:12:28 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>طب اسلامی یا طب جاهلیت؟</title>
                <link>https://virgool.io/@zoha_mag/%D8%B7%D8%A8-%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C-%DB%8C%D8%A7-%D8%B7%D8%A8-%D8%AC%D8%A7%D9%87%D9%84%DB%8C%D8%AA-gxgr058lrybk</link>
                <description>مخالفان :1-ادعا می کند پدر طب اسلامی است.2-آتش زدن کتاب اصول طب داخلی هاریسون3-درمان کرونا با روغن بنفشه و ادرار شتر4-ادعای اینکه نباید به کسی که واکسن کرونا زده نزدیک شد ، چون میکروچیپ دارند و ژن ایمان را از دست داده و تمایل به همجنس بازی پیدا کردند.5-ورود بی اجازه و بدون ماسک به بخش بستری بیماران کرونایی و مالیدن ماده ای با نام عطر پیامبر به بینی آن ها ( یکی از افراد ملاقات شده توسط این فرد ، چند روز بعد فوت کرد)6-مرگ مدعی درمان کرونا با جوشانده گیاهینقطه مقابل مخالفان :1-آیت الله جوادی آملی : چیزی به نام طب اسلامی نداریم2-اعتماد و حرف شنوی بی نظیر امام خمینی ( ره ) از پزشکان در تمام طول عمر ، از جمله در دوران بستری در بیمارستان که پزشکان به آن اذعان می کنند و همچنین تاکید بر مصرف دقیق داروی تجویز شده توسط پزشکان3-تاکید رهبری بر ملاک بودن حرف پزشکان و متخصصان و ستاد ملی کرونا در مقابله با کرونا4- تزریق واکسن کرونای ایرانی توسط رهبر انقلاب و تاکید بر واکسیناسیون هر چه سریعتر مردم5-بازداشت فرد مذکور بعد از مرگ یکی از بیماران که توسط فرد ملاقات شده و مشخص شدن اینکه عطر پیامبر ادعا شده ، همان گلاباست.6- تاثیر روز افزون و واضح واکسیناسیون بر کاهش مرگ و میر ناشی از کرونا در جهان</description>
                <category>نشریه دانشجویی ضحی</category>
                <author>نشریه دانشجویی ضحی</author>
                <pubDate>Sat, 09 Oct 2021 23:25:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راز خوش  لبخند چیست؟</title>
                <link>https://virgool.io/@zoha_mag/%D8%B1%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D9%88%D8%B4-%D9%84%D8%A8%D8%AE%D9%86%D8%AF-%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-v45nsjtcaxsv</link>
                <description>قلب من ساکت بمان، آهت ندارد یک اثرنا خدا با ظالمان بوده است و ما هم بی‌ثمرقلب من، دارو ی رشد عشق، دردی بیش نیسترو خدا را یاب، در روی جهان هم‎کیش نیستفضل رب در جمله جاهای جهان جاری شدههر که او را یافت از سرخوردگی عاری شدهحکمتش گر بست رویت را هزاران باب نابآورد سویت رهی قطعا مثال آفتابباورش کن قلب من، من لطف او را دیده‌امهدیه‎ها گسترده بر ما خوش‌تر از اندیشه‌امماهی آن راز خوش آرامش و لبخند چیست؟دست از مخلوق شستم، جز خدایم نیست، نیستآیدا تقوایی</description>
                <category>نشریه دانشجویی ضحی</category>
                <author>نشریه دانشجویی ضحی</author>
                <pubDate>Sat, 09 Oct 2021 23:21:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تشیع سنت؛ تشیع مدرن</title>
                <link>https://virgool.io/@zoha_mag/%D8%AA%D8%B4%DB%8C%D8%B9-%D8%B3%D9%86%D8%AA-%D8%AA%D8%B4%DB%8C%D8%B9-%D9%85%D8%AF%D8%B1%D9%86-luo3qvjacmfa</link>
                <description>نگاهی گذرا بر سیر تطور عزاداری در تشیع مقدمه« دنیای جدید دین را همچون امری کاملاً سوبژکتیو (subjective) و مبین رابطه فردی شخص با مفاهیم و عوالمی می بیند که در درون او وجود دارند ، خواه این عوالم و مفاهیم - خدا، غیب، فرشتگان، شیطان وغیره - وجود خارجی داشته باشند یا نه . در غرب دین متعلق یک نیاز شخصی و کاملاً سوبژکتیو است و بنابراین ، به بهانه وجود نیازی چنین، وجود هر نوع دینی توجیه پذیر است؛»از این روست که در ادبیات و هنر و رسانه غرب، هر آنچه از دین تصور میشود، صرفا یک حالت معنوی متافیزیکی است که به قلمرو روحیات و اخلاقیات بشر محدود میشود و حق ندارد در مسائلی چون سیاست، حکومت داری، ایدئولوژی سیاسی فلسفی، برقراری عدالت و بویژه سبک و سیاق زندگی و روابط اجتماعی دخالت نماید.اما اسلام و بخصوص تشیع تلقی کاملا متفاوتی از دین را مطرح کرده است. دین در نگاه مسلمانان، کاملا از عینیت برخوردار است که نمود آن در آداب شکلی و ظاهری و فرم زیست انسانی نمودار میشود. حج، نمونه ی اعلا از امور فرم گرای دین است. سعی صفا و مروه، طواف های هفت گانه، رمی جمرات (سنگ انداختن به شیطان)، تراشیدن سر، ذبح قربانی، همه و همه سمبل هایی هستند که از مفاهیمی به مراتب والا و عمیق نمایندگی میکنند. حج تماما تداعی است. حاجی با انجام یکایک امور، فلسفه راستین عبادت واقعی را مرور میکند و گام به گام ذهن و بدن خود را از آلایش های دنیای طبیعی آزاد میکند و قید و بند اغلاق طبیعت مادی را از خود دور میکند.دین اسلام نیز با سمبلیسم منافاتی ندارد اما این عدم تزاحم، مشروط است و شرط اصلی آن، از بین نرفتن مبدا تداعی سمبل هاست. اعمال و رفتاری نمادین که فاقد عقبه ذهنی معنادار و حقیقی در پیروان مذهب باشد، سریعا تبدیل به بدعت گشته و از درون تهی میشود. نتیجه آن میشود که از آداب و سنن قدیمی برجای مانده بر نسل مدرن، تنها اعمال فیزیکی و یا اذکاری خاص و بی معنا اجرا میشود که هیچ نقطه ی اتصالی با سنت ندارد. عزا؛ تجلی سمبلیسمعزاداری بر سید و سالار شهیدان، ابا عبدالله الحسین علیه السلام، از جمله نمادهای درخشان مکتب تشیع است که در طول تاریخ، سیر تطور خاصی را سپری کرده است. گاه با فرهنگ فولکولور منطقه‌ای در هم آمیخته نظیر سوگ سیاوش بین عشایر مختلف قشقایی و لر و... و یا ورود ادوات و وسایل خاص جنگی صفویه به تعزیه ها و شبیه خوانی های دیار آذربایجان، حضور پوشش و البسه خاص اقوام در مراسمات عزاداری؛گاه به حد افراط رسیده و تیغ زنی و قمه زنی و لطمه به خود را مرسوم کرده است؛بعضا در خفایا و زیر سایه تقیه برگزار میشده و مدتی هم تحت لوای قدرت سلطنت پادشاهی؛کاملا بدیهی است که هدف این مقاله، دفاع چشم و گوش بسته از جریان سنتی عزاداری در ایران نیست بلکه مقصود نگارنده از بیان مطالب آتی، مقایسه ای گذرا بر تفاوت قابل توجه عزاداری های سنتی با شیوه های مدرن پیش رونده‌ی حاضر است. تا بیش از پیش بر این گفته امام خمینی(ره) واقف و عامل باشیم، انشاا...:«محرّم و صفر است که اسلام را نگه داشته است. فداکاری سیدالشهدا ـ سلام‏اللّه‏علیه ـ است که اسلام را برای ما زنده نگه داشته است؛ زنده نگه داشتن عاشورا با همان وضع سنتی خودش از طرف روحانیون، از طرف خطبا، با همان وضع سابق و از طرف توده‏های مردم با همان ترتیب سابق که دستجات معظم و منظم، دستجات عزاداری به عنوان عزاداری راه می‏افتاد. باید بدانید که اگر بخواهید نهضت شما محفوظ بماند، باید این سنتها را حفظ کنید. البته اگر یک چیزهای ناروایی بوده است سابق و دست اشخاص بی‏اطلاع از مسائل اسلام بوده، آنها باید یک‏قدری تصفیه بشود، لکن عزاداری به همان قوّت خودش باید باقی بماند و گویندگان پس از اینکه مسائل روز را گفتند، روضه را همان طور که سابق می‏خواندند و مرثیه را همان طور که سابق می‏خواندند، بخوانند و مردم را مهیا کنند برای فداکاری.» تشیع علوی و تشیع صفوی اکثریت آیین های پدید آمده در طول تاریخ و در عرض جغرافیایی ایران اسلامی، نشات گرفته از دوران حکومت سلسله صفویه بوده است. در نقد تشیع حاکم بر عصر صفوی و به تبع آن، شیوه های خاص سوگواری پدیدآمده در آن زمان، مطالب بسیاری نگارش و یا گفته شده است. شاید معروف‌ترین آنها، کتاب «تشیع علوی و تشیع صفوی» از دکتر علی شریعتی است که در سال ۱۳۵۱ خورشیدی به چاپ رسیده است. متن این کتاب از سخنرانی شریعتی در حسینیه ارشاد که به همین مضمون بود، گرفته شده که در آن، به مقایسه بین شیعه بنیادین و اصیل که در تفکر امامان شیعه بود، با شیعه در بینش و ایدئولوژی صفویان می‌پردازد.در قسمتی از این کتاب آمده است:«در دوره صفویه مذهب تشیع تغییر جهت می‌دهد. «تشیع ضد وضع موجود»، «تشیع وفق وضع موجود» می‌شود. تشیعی که به عنوان یک نیرو دربرابر حاکمیت بود، به عنوان یک نیرو در کنار و پشت سر این قدرت می‌ایستد و از آن جانبداری می‌کند. کارش و نقشش هم عوض می‌شود. تشیعی که حالت انتقادی به وضع موجود داشت، حالا یک رسالت تازه دارد و آن نقش توجیهی است.»فارغ از انتقادات بسیاری که بر این کتاب وارد است نظیر اینکه سند و مدرک مشخصی بر ادعاها وارد نیامده است و یا اینکه طرز تفکر خاص پدید آمده در اسلام که یدطولایی دارد و حتی به زعم خود استاد شریعتی، از ابوسفیان شروع شده، در کمال تعجب،به یک حکومت خاص نسبت داده شده است؛ نکات بسیار بدیع و فوق العاده برآمده از کتاب نیز قابل توجه است و شماری از آن، با عصر و زمان ما مطابقت دارد.اما باید به این نکته اساسی توجه کرد که بخش اعظم مکتب تشیعی که به ما رسیده است، مدیون حرکت بینظیر سیاسی-مذهبی عصر صفوی و در راس آن شاه اسماعیل صفوی و جریان مردمی طریقت است. این همان شیعه است که در مقابل استبداد جهانی ایستاد و فتوای تنباکو را صادر کرد؛این همان شیعه است که در طی حکومت های قاجار و پهلوی، هیچ گاه به شاه وابسته نبود و هیچ زمان از موضع انتقاد فرو ننشست؛و در نهایت، این همان شیعه بود که انقلاب اسلامی را در مقابل ستمگران جهان مدرنیته به پیروزی رسانید. مهد تشیع سرچشمه تشکیل عزاداری های سنتی، شهر اردبیل بوده است. اردبیل بعنوان دارالارشاد، از آن جهت که در طول قدمت دیرینه‌اش، از تقدس و جایگاه خاص مذهبی‌اش، سخن فراوان به میان آمده است و نیز به دلیل زادگاه صفویان، همواره جایگاه خاصی در نشر و ترویج معارف و مناسک اهل بیت در سرتاسر جهان تشیع داشته است؛ از اینرو القابی چون«دارالعرفان» «مهد تشیع» و «پایتخت حسینیت» بسبب همین بعد عمیق تاریخی نسبت داده شده است. بنابراین، به دلیل خلوص بالای آداب شکلی تعزیه در اردبیل و اشراف نسبی نگارنده به آن، ملاک و الگوی عزاداری سنتی برای مقایسه منطقی در ادامه مطلب، همین شهر خواهد بود. موسیقی و شعریکی از مظاهر دنیای مدرنیته و ورود تکنولوژی به عرصه زیست انسانی، تعدد بیشمار ریتم و موسیقی مدرن است. صدافسوس که بانیان فرهنگی کشور نیز برای آنکه آبروی ازدست رفته‌شان در ول‌انگاری عرصه شعر و موسیقی را با تقلیدکورکورانه از فرم و عناصر موسیقی غربی برگردانند، دست به تولید محتواهایی مبتذل کرده اند. یکی از نمونه های بارز آن، نماهنگ « کی گفته عاشقی برا قدیمه» ساخته شده توسط مرکز ماوا، زیر مجموعه سازمان هنری رسانه ای اوج، وابسته به سپاه پاسداران انقلاب اسلامی است که برای مخاطب نوجوان ساخته شده و محرم امسال منتشر گردیده است. بد نیست نگاهی به متن ترانه آن بندازیم:هر شبم با تو شب مهتابهکی به اندازه تو انقده جذابهیا حسینه که روی لب هامهعکس کربلا پروفایل اینستامهدرسته که عوض شده زمونهکی گفته عاشقی برا قدیمهاین که تویی تو دنیا اتفاقمخفن ترین تصمیم زندگیمهقشنگ ترین تصمیم زندگیمهقصه های نوجوونی و غم و شادیادهه محرمو با دهه هشتادیانفس نفس دور تو میگردمبدون هیچ معطلی از دمدشمنای تو رو بلاک کردملازم به توضیح نیست که عبارات استفاده شده در ابیات ترانه، سخیف تر از ابتذال است اما برای روشن تر شدن مطلبمان به طور گذرا به آن میپردازیم. صفت جذاب بکارگرفته شده برای سیدالشهدا به مفهوم خاصی دلالت نمیکند درحالیکه در فرهنگ اصیل عاشورایی سنتی، تداعی صفت ها در وصف امام حسین به مضامینی چون شجاعت، غیرت، ایثار، اصلاح دین، ولایتمداری و... اشاره دارد.«اما در خود کلیپ چه می‌گذرد؟عده‌ای دهه هشتادی که گویا قبلاً در حال تمرین برای اجرا در یک کنسرت با حضور سلبریتی‌ها بوده‌اند، در یک گیم‌نت مشغول بازی هستند. از میان دیالوگ‌های رد و بدل شده، واضح است که هدف آنها نه مثلاً خواندن در یک هیئت مذهبی برای زنده نگاه داشتن شعائر دینی، بلکه آمادگی برای اجرا در یک کنسرت یا یک تلنت‌شو، جایی شبیه برنامه عصر جدید است؛ جایی که پدر بازیگر اصلی کلیپ، بشیر حسینی، در کشف تلنت‌های خوانندگی قبلاً فعال بوده و حالا هم به عنوان مشاور یک پروژه رسانه‌ای، آقازاده خود را به عنوان شخصیت اصلی استخدام کرده است. شخصیت پسر بشیر حسینی، فایل نهایی موسیقی را دریافت می‌کند، بچه‌ها شروع به خواندن می‌کنند و به شکل کاملاً اتفاقی در اتاق بغلی، یک بازیگر سلبریتی که معلوم نیست برای چه در حال گریم شدن است، صدای هم خوانی بچه‌ها را شنیده و به سمت گیم‌نت می‌آید. در این بین چه بسا به مخاطب القا می‌شود کل این فضا جایی شبیه بَک‌استِیج یک تلنت‌شو مثل عصر جدید است. در حالی که شخصیت پسر بشیر حسینی، در حال لب زدن صدایی است که متعلق به شخص دیگری است و اصلاً صدای خودش نیست، آقای سلبریتی، در پیش‌زمینهٔ بازی «god of war» و لوگوی پلی‌استیشن و پپسی، شروع به لایو گرفتن از سرود بچه‌ها می‌کند و در اینجا بازیگر نوجوان در حالی که «کی به اندازه تو اینقدر جذابه، یا حسین...» می‌خواند، از دیدن آقای سلبریتی به وجد می‌آید و با دست، آقای سلبریتی را به دوست خود نشان می‌دهد. حالا گروه سرود، نه دیگر تمرینی، بلکه برای مخاطبان صفحه آقای سلبریتی می‌خوانند و از این طریق می‌توانند برای سرود گیم‌نتی خود، مخاطب مداح سلبریتی هم پیدا کنند و البته در آخر هم چند جمله از سلبریتی مداح‌ها بشنوند و در همان فضای گیم‌نت کمی متأثر شوند.بدون هیچ نوع حساسیتی و به شکل کاملا آشکار، این کلیپ بر فرهنگ سلبریتی‌پرستی مهر تأیید می‌زند. در همان ابتدا، شخصیت نوجوان به متصدی گیم‌نت، قول نشستن جلوی سلبریتی‌ها را می‌دهد. او همچنین با دیدن شخصیت بازیگر، به شدت متعجب و خوشحال شده به نحوی که «یا حسین» گفتن او با لحظه دیدن سلبریتی همزمان می‌شود. بچه‌ها تا خود را در برابر دوربین سلبریتی می‌بینند، جهت و قبله خود را از یکی از عناصر جهانی شدن، یعنی گیم، به یکی دیگر از جلوه‌های جهانی شدن، یعنی دوربین اینستاگرام، تغییر می‌دهند. آنها از طریق سلبریتی بازیگر می‌توانند با سلبریتی مداح‌ها نیز ارتباط برقرار کرده و به آرزوی دیده شدن و کشف خود به عنوان یک استعداد گروهی نائل شوند. یکی از شخصیت های نوجوان نیز خود یک سلبریتی یا همان «شاخ ایسنتاگرامی» است و کاملا واضح است که در انتخاب نوجوانان، شهرت آنان نیز لحاظ شده است.سودای اجرای کنسرت در میان نوجوانان در گیم‌نتی با رنگ‌آمیزی قرمز و نارنجی آغاز می‌شود و نوجوانان سر آخر در همان گیم‌نت می‌مانند. در واقع این نیست که نوجوانان از گیم‌نت آغاز کنند و بعد از جبر فرهنگ سلبریتی، لایو اینستا و فضای گیم‌نت فراتر رفته و انگیزه‌های معنوی آنها را به بیرون از این جبر فرا بخواند.(همان راهی که مارتین هایدگر، فیلسوف آلمانی، روزنه ای برای خروج از گشتل تکنولوژیک یا همان جبریت موجود در جوهره ی تکنولوژی مدرن می داند) در این موزیک ویدیو، هیچ لحظه عبور (ترانسِند) از فضای گیم‌نت به هیئت یا خیابان رخ نمی‌دهد. در پایان‌بندی، آنها در حصار لوگوی‌های پلی‌استیشن و پپسی به عنوان نمادهای جهانی شدن باقی می‌مانند و در بهترین حالت، لحظه‌ای غم‌آلود را تجربه می‌کنند. اگر محتوای هم‌خوانی بچه‌ها درباره مضامینی غیر از محرم بود، باز هم فیلمنامه‌ این موزیک ویدئو، منطق خود را حفظ می‌کرد و این یعنی اساساً مقوله محرم تنها به این موزیک ویدئو بار شده است. هیچ‌جا نیز نه تنها انگیزه نوجوانان، خواندن با انگیزه‌های معنوی عنوان نمی‌شود، بلکه گویی درونمایه عاشورایی شعر، تنها نقش ابزار برای دیده شدن در کنسرت موسیقی را بازی می‌کند. مداح سلبریتی‌های کلیپ نیز در میزانسن‌هایی زیبا هر دو نشسته‌اند؛ آنها فعال نیستند؛ آنها چیزی را راهبری نمی‌کنند؛ آنها فقط دمی می‌خوانند و تمجید می‌کنند. از منظر روایی این کلیپ بر کلیشه های تشیع عوامانه(بخوانید تشیع صفوی) است که نمونه آن را یکی از مداح‌سلبریتی ها چندی پیش با اشاره به شخصی مست که با امام حسین مشغول قمار است را به نمایش گذاشت. در این کلیشه روایی محبت با گناه تعویض میشود و افراد غیر صالح جامعه، مانند مستان و لوطی ها می‌توانند با زبانی عوامانه از گذشته خود ابراز پشیمانی کرده، متنبه شوند و مورد لطف و عنایت امام قرار بگیرند. اینبار غیر صالحان، نه مستان و زور گیران، بله نوجوانان طبقه متوسط شهری اند که البته تغییر و تحول خاصی نمی‌کنند، اما می‌توانند با لحنی عوامانه امام خود را مورد خطاب قرار دهند و درخواست پذیرش توسط او را داشته باشند.» شعر در ادبیات کهن حسینیت اردبیل، جایگاه بسی ارزشمند را داراست. شاعران درگاه حسین بن علی، در این دیار، متعالی ترین مفاهیم علوّی را در بین کلمات زمینی گنجانده اند و فرم هایی بی نظیر را آفریده اند. روا نیست اشعار عرفانی والامقام، عارف الشعرا، صادق الوعد، بیضای اردبیلی، به قلم حقیر نگاشته شود اما حال آنکه در هیچ یک از منابع الکترونیکی، تکه‌ای از این ادبیات شفاهی بیان نشده، به خود جرات دادیم و این اشعار ملکوتی را به رشته‌ی تحریر آورده ایم. چند لحظه خود را به این ادبیات بسپارید. براستی انسان بر بال های شعر به پرواز در می آید و مسافت چهارده قرن را به یه مصرع میپیماید. تنها سوغاتی این سفر پرمخاطره، اشک بی پایان سرازیر است. التماس دعا...بو یرده تجلا ائلیین ذات خدا دوراینجا جایی است که نور خدا در آن تجلّی می کندبو مشرق الاشراقن آدی کرببلا دورنام این مشرق الاشراق، کربلاستانکار ائلمک دور و بر راس حسینون، انوار خدانی، به خدا، محض خطا دوربه خدا قسم، انکار کردن انوار الهی راس الحسین، خطاستهر چند توشوپ پیکری خاک اوزره حسینون، باش کهف اوخیار، جلوه‌گه نور خدا دورهرچند پیکرش روی خاک افتاد، جلوه‌گه نور خدا، سرش آیه ی کهف می‌خواندموسایه دئیون، سوئلمه بیهوده «ترانی»به موسی بگویید بیهوده ندای ترانی سر ندهدگل کرببلایه سنه مقصود رآ دوربه کربلا بیا تا مقصود تو از دیدن حق حاصل شودبیهوده طواف ائیلمه خشت و گل و سنگیبیهوده خشت و گل و سنگ را طواف مکناول کعبه، حسین کعبه‌سینه قبله نمادورآن کعبه، خود قبله نمای کعبه‌ی حسین استواعظ منه وصف ائیلمه اوصاف منانیواعظ اوصاف منا را برای من توصیف مکناول قانلی کولون رتبه‌سی مافوق منا دوررتبه‌ی آن صحرای خونین مافوق مناستای مروه صفا اهلی پریشان نه قاچورسان؟ای اهل صفا و مروه چرا پریشان می‌دوید؟باخ زینبه، گودال و حرم مروه صفا دورزینب را بنگر، مروه و صفای حقیقی، گودال(قتلگاه) و حرم استطوفان بلا سوئیلمیون کربُبلانیبه کربلا، طوفان بلا مگوئیدمحشر دور حقیقتده اذا انشق سما دورمحشر است، حقیقت «اذا السماء انشقت» (هنگامی که آسمان از هم بشکافد) اینجاستقرآن داغلوب بو گذره آیه به آیهآیه های قرآن در این گذر پراکنده گشتند(منظور فرزندان سیدالشهداء)گوداله توشن آیه‌ی والشمس و ضحی دورآن که در گودال افتاده، آیه‌ی «والشمس و ضحها» استاولدوردیلر انصارینی، سامانی پوزولدیانصارش را کشتند، بی سامان گشتآخر نفسین صحبتی، رضاً برضا دوردر آخرین نفس، حرفش «رضاً برضائک» بودقان آغلا حسینه دمگین یوخدی لزومیلزومی ندارد که بگویی بر حسین خون گریه می‌کنمآغلار گوز اوزی قصدی اگر غیرریا دوراگر نیت تو غیر ریا باشد، چشمانت خواهند گریستبیضا گجه گوندوز یازار آغلار سزلداربیضا روز و شب می‌نویسد، اشک می‌ریزد، ناله می‌کندچون ملتمس دامن شاه شهدا دورزیرا که او ملتمس دامن شاه شهداست گذری فلسفیاز دیدگاه معرفت شناختی، عزاداری سنتی با آن نظم مخصوص سینه زنی و ریتم های سوگواری متین و موقر، نمود بارزی از یک فعل کانونی (focal practice) است. فعل کانونی حاصل پیوند دو مفهوم پرکتیس یا فعل و کانونی بودن است. مفهوم کانونی بودن را میتوان به ایده شئیدن شی(نگاه به شی همانگونه که هست ؛ نه بعنوان ابزار ) هایدگر مربوط دانست. اگرچه هایدگر توجهی به پرکتیس های کانونی که شی کانونی  (focal thing) در آنها واقع میشود نداشته است اما بورگمان، پرکتیس یا فعل را به شی مرتبط میکند و از این طریق اهمیتی جدید به پرکتیس میدهد.  ارائه تعریف مشخص از افعال کانونی ممکن نیست. بورگمان با استفاده از چند مثال معنای آنها را روشنتر می‌کند. رسوم خاصی مانند کلیسا رفتن یا جشن ها و آیین های سنتی که در گذشته به زندگی معنا می‌بخشیدند از جمله رویداد های کانونی محسوب می‌شوند. این رسوم لزوما با محوریت هدف خاصی صورت نمیگیرد بلکه خود میتوانند هدف باشند . درگیری همراه با صبر ،تلاش و توجه در افعال کانونی موجب کمال ( excellence) میشود. اشیا کانونی، اشیا محوریت بخشی هستند که ذهن و بدن را در تعامل با خود درگیر میکنند، حضوری حکمفرمایانه دارند و در پیوستگی با جهان هستند.به ادعای بورگمان، تکنولوژی تهدیدی جدی برای فعل های کانونی است. بنابراین فقط با محافظت از دغدغه های کانونی و گسترش فعل های درگیرانه میتوان سلطه تکنولوژی را به چالش کشید.روشن است که عزاداری حسینی، مصداق کاملاً آشکاری بر نظریه فعل کانونی بورگمان است. طشت در عزاداری های اردبیل، نقش شیء کانونی را بازی میکند که فعل کانونی طشت گذاری پیرامون آن بوقوع می‌پیوندد. طشت در این نگرش صرفا یک کالا نیست بلکه تجسم شئ هایدگر است. طبل و شیپور و سنج، هر یک مفهومی دارد و نشان علم و پرچم و طوغ، تداعی گر ایماژی در ذهن.طشت در مراسم فخیم و باشکوه طشت گذاری مسجد جامع اردبیل، نماد ایثار اباعبدالله و همراهانش در برابر لشکر حرّ است که هر آنچه آب بود به طشت ها ریختند و در اختیارشان گذاشتند. از این روست وقتی طشت بر فراز دست ها حمل میشود، غلیانی از حس شور همراه با شعور و درک مظلومیت به ذهن ها تراوش می یابد و به طریق آن، معرفت ها -از طریق تداعی-  تکامل می‌یابند.بی جهت نیست که هرگاه صدای طبل و شیپوری می‌‌رسد، جریان اشک های بی قرار، از گونه های کهن سالان سرازیر میشود، شاید به یاد شهیدانی باشد که با این صدا به جبهه های حق روانه می‌شدند و پیکر های بی‌جانشان، عاقبت در دست پدرانشان آرام می‌گرفتند. به زبان دل می گویند غم ما کجا و غم شاه شهیدان کجا، لحظه ای که تکه های داغ فرزندش را در دست گرفت و به خیمه ها بازگرداند....برای هماهنگ شدن با یک شی و فعل کانونی خاص(بخوانید طشت و آیین طشت گذاری)، ممکن است لازم باشد خصوصیاتی را در خود تغییر دهیم؛ در حالیکه دستگاه ها(بخوانید ادوات تکنولوژی جدید) با برداشتن موانع و دشواری ها تلاش، پذیرش مخاطره، مهارت، صبر و توجه چندانی از ما طلب نمی کنند.ریتم زنجیر زنی ها کنار هم، فراز و فرود های مداحی، بدن مندی و درک متقابل رئیس دسته و عزادار، هم خوانی های متناوب و گریه پی در پی، حرکت دسته ها با الهام از سیر آفاق که به شرط پالایش درون، به سیر انفس مبدل می‌گردد،...همه و همه تنها گوشه ای از اقیانوس عزاداری اصیل سنتی است.متاسفانه می‌بینیم در عزاداری مدرن یا تکنولوژیک، نماد ها باطنشان را از دست داده‌اند و فعل کانونی به خوانش بورگمانی شکل نمیگیرد.  فی المثل، در سینه زنی موسوم به شور، تعامل مخاطب به کمترین شکل ممکن رسیده و همخوانی سینه زنی جای خود را به ذکر نامتعارف و سریع حسین-حسین داده است و یا طبل و دهل به سبک بندر(که در عزاداری های آن منطقه استفاده می‌شود، چون به هنگام برگشت قایق ها و لنج ها از دریا و در زمان غروب آفتاب نواخته می‌شود، تداعی‌گر عصر غم‌انگیز عاشورا و سرخی آتش خیمه هاست.) در زمینه‌ای غیر از جغرافیای اصلی‌اش، مثلا در تهران یا در تبریز چه معنایی میتواند داشته باشد؟تداعی اما در عزاداری مدرن شکل تازه‌ای یافته است و آن، به یاد آوردن ملودی های ترانه های جدید در قالب نوحه های سینه‌زنی است. یک غرق شدن تمام عیار در عناصر مادی دنیای جدید و سقوط به ورطه زمینی شدن بیشتر به جای سیر در معارج انسانیت.با انتشار و عرضه آلبوم های نوحه و نیز مجازی‌شدن محافل عزاداری( که در این میان، کرونا مزید برعلت شد) جریان بدن‌مندی طبیعی و ادراک حسی از مفاهیم شکل نمیگیرد و عناصر بیشمار دخیل در یک برنامه عزاداری نظیر تعزیه به مواردی چند تقلیل می‌یابد. مثلا مخاطب تنها روضه را می‌شنود و یا حرکات شبیه‌خوان و مداح را مشاهده می کند و این همان گرفتار آمدن در گشتل تکنولوژیک هایدگر است که همچون حجابی، انسان را از احساس درک کامل و بی آلایش پدیده ها همانگونه که هستند، محروم می‌کند. از دیدگاه «هایدگر» مى‏توان گفت که در دوره ظهور تکنولوژى، مهمترین تحولى که رخ داده این است که نگاه ما به جهان عوض شده و درک تازه‏اى از آن به جاى درک پیشین نشسته است. در این نسبت تازه‏اى که انسان با طبیعت پیدا کرده است همه چیز مورد تعرض قرار مى‏گیرد. مسجد، محور حسینیتدکتر شریعتی در سخنرانی تشیع علوی و تشیع صفوی اذعان میدارد:«حکومتهای سنی پيش از صفويه خانقاه ساختند و آن را در برابر مسجد، در جامعه تکثير کردند و با شرکت خود و نذرها و اطعامها و وقفها و تجليل و تعظيمهای بسيار، گرمش کردند و از دوره صفويه به بعد حکومتهای شيعي جدا از مسجد! تکيه ساختند تا اين مراسم خاص در آنجا انجام گيرد و باز مسجد، خانه‌ای سرد و خالي و بيشور و حرارت گردد.اما صفويه چون صوفی بودند و يکی از ابعاد سه‌گانه تشيع صفوی تصوف است، خانقاه ها را نيز گرم و رايج نگاه داشتند، منتها خانقاه‌ها برای خواص، تکيه‌ها برای عوام و مسجد؟ هيچ، کاخ مجللی برای خدا!»این نوع تعمیم یک امر به تمام جغرافیای تشیع، کمی عجولانه به نظر می‌رسد. همانطور که رهبر انقلاب به صدق تاریخی، اذعان میدارند:«خودِ شیخ صفی‏الدّین اردبیلی (سرسلسله حکومت صفویان)، برخلاف آنچه که بعضی گمان می‏کنند، یک صوفی‏مسلک از قبیل آنچه که ادّعا می‏شود، نبود. یک عالم، یک عارف، یک مفسّر و یک محدّث بود. آن‏گونه که مرحوم علاّمه مجلسی - بنا بر آنچه از او نقل کرده‏اند - ذکر می‏کند، شیخ صفی‏الدّین اردبیلی در ردیف سیدبن‏طاووس و ابن‏فهد حلّی - علمای فقیه و درعین‏حال عارف - قرار داشت و کسی بود که در کنار علاّمه حلی - در دستگاه شاه خدا بنده - توانستند جوانه‏های شیعه را در قرن هفتم و هشتم در این کشور به‏وجود آورند و پایه فقهی و متین و استدلالی آن را در حوزه‏های علمیه، رایج کنند.» مساجد در شهر اردبیل، اصلی ترین مامن و منشا و مرجع عزاداری به شمار می آید.محلات اصلی شهر که به محلات شش گانه اردبیل مرسومند، در راس عزاداری های ایام محرم قرار میگیرند و محلات مختلف قدیمی و شهرک های جدیدالتاسیس- قریب به سیصد محله- همه با نام مساجد موجود در مرکز جغرافیایی شان در ظل این محلات اصلی به عزاداری می پردازند. عزاداری بازار در جلوی مساجد توقف پذیرفته و انجام می شود و محل طشت گذاری های مختلف، مسجد است.  نوجوانان با محرم سیدالشهداست که با مسجد آشتی میکنند و پیران و ریش سفیدان با محرم است که راه و رسم زندگی را به نسل های بعدی می‌آموزند. در شب تاسوعای حسینی، مساجد اردبیل میزبان شب زنده‌داران حسینی است که به تبعیت از مولای شهیدشان، شب را به قرائت قرآن به صبح می‌رسانند و نماز صبح را با شعفی وصف‌ناشدنی به جماعت اقامه میکنند و چه فخر بزرگی است سرسپردگی به ثقل اکبر یعنی قرآن در کنار ثقل اصغر یعنی عترت رسول الله.ورود و خروج دسته ها از مساجد نیز آداب و شعائر مخصوص به خود را داراست. صدای طبل و شیپور به هنگام عبور از آستانه قطع می‌شود، اذکار و رجز‌ها متوقف شده و عزاداران به نماز می‌ایستند.حال، در این اتمسفر، دستگاه امام حسین نعوذبالله از دستگاه پروردگار عالمیان جدا نمی‌شود. حسینیان در محلی دیگر برای خود دکانی باز نکرده اند و روحانیون مساجد نیز درون تشکیلات حسینیت به وعظ مردم می‌پردازند و آنان را با فلسفه درونی قیام آشنا می‌سازند.تکیه ها(چنانکه در بعضی از شهر های ایران پدید آمده و رواج دارد) قابلیت ارائه همه‌ی ظرفیت موجود در تربیت انسانی مساجد را دارا نیستند و در نتیجه یارای رسیدن  به اهداف متعالی را ندارند.  بایداقپرچمهاي مربوط به دوره معاصر که اغلب با ماشین دوخته شده اند، فاقد اصول و قواعد در نقوش هستند. نقوشی که فضاي خالی دور نوشته ها را پر کرده اند، بدون توجه به اصول گلهاي اسلیمی و سلیقه اي طراحی شدند. متن هاي حاشیه به خط نستعلیق شکسته نوشته شده اما به شکل خیلی ابتدایی و با ایرادهاي مختلف که از ارزش نوشته ها و درنهایت از ارزش پرچم میکاهد. دراین دسته از پرچم ها به جاي استفاده از نقوش پرمحتواي انتزاعی، از موضوعات کلیشهاي و نسبتأ رئال مانند دستهاي بریده «حضرت عباس» به کار برده شده است. نقوش انتزاعی قسمت عمده ي نقوش علم هاي اصیل وعتیق عاشورایی هستند. نقشهاي شیر، شمشیر و خورشید از جمله این نقوش هستند که به صورت کاملأ انتزاعی طراحی شده اند. هر یک از این نقوش انتزاعی داراي معنا و مفهوم خاصی هستند و در نقطه اي ثابت از علم قرار داده شده اند که عبارت اند از:شیر و خورشید و شمشیر.نقش شیر همراه با خورشید در دو مفهوم نجومی و مذهبی مورد بحث قرار میگیرد.مفهوم مذهبی شیر و خورشید درهنراسلامی, از اواخر دوره «سلجوقیان» مشاهده می شود. به خاطر سر سختی و تعصب سلجوقیان نسبت به شیعیان این نقش به عنوان نماد شیعه در امامزاده ها و مراکز شیعی و در دوره هاي بعدي در حکومت شیعیان مورد استفاده قرارگرفته است. دراینجا نقش خورشید به عنوان نماد پیامبر اسلام(ص) و شیر به عنوان نماد «حضرت علی(ع)» منظور شده است. در هنرهاي تجسمی، مثلث «قائم الزاویه اي» که بر روي ضلع زاویه قائم ایستاده باشد استوار ترین و مقاوم ترین حالت را داراست. بیشتر بیرقهاي عاشورایی نیز دقیقأ به همین شکل دوخته میشوند که نشان گر پایداري و جاودانگی دین اسلام و راه اهل بیت و امام حسین (ع) تا روز قیامت است.  در شهر اردبیل شش محله اصلی داریم که محلات دیگر تابع آنها هستند، که به محلات تابعه خولا گفته میشود. محلات ششگانه اردبیل عبارتنداز: اوجدکان، سرچشمه، پیرعبدالملک، عالی قاپو یا دروازه، گازرون و طوي. هر کدام از محلات ششگانه یک پرچم مخصوص یا بیرق به خود را دارند که همه آنها قدمت صد ساله یا بیشتر را بر دوش میکشند. بیرقهاي برخی از محلات تابعه نیز مانند محله «ابراهیم آباد» یا بیرق «جمعه مسجد» قدمت بیش از 100 سال دارند. تمام این پرچمها اصول و قواعدي را شامل میشوند که فراتراز محدوده اسلام قدم ننهادند. نقوش انتزاعی، خطوط نوشته هاي حاشیه ها و مضامین آنها، جنس پارچه هاي مصرف شده و رنگهاي بکاررفته شده همه متناسب با موضوع غنی عاشورا هستند.  پدیده مداح سلبریتیدر عزاداری سنتی اردبیل، تمامی امور مربوط به برگزاری مراسمات سینه‌زنی و زنجیرزنی‌، روضه خوانی، پخش نذورات و احسان، شبیه‌خوانی، طشت‌گذاری، حرکت به سمت بازار یا مساجد دیگر،  همه و همه بر عهده رئیس محله است. او که شخصی سالخورده و مورد وثوق همه‌ی اهل محله است، خود را خادم امام حسین دانسته و تمام عمر خود را صرف خدمت‌رسانی به جامعه حسینی می‌نماید. مداح نیز قاعدتا به دستور او به پا می‌خیزد و به اجرای برنامه میپردازد. در برنامه های چندسال اخیر مداحی های مدرن، شاهد ایجاد پدیده‌ای نوظهور به‌نام مداح‌سلبریتی شده‌ایم. عزاداری ها نه به نام امام حسین بلکه با عنوان فلان مداح مشهور، رونق می‌یابد. چنین شده که عده‌ای از جوانان تنها به مجلسی پای می‌گذارند که میکروسلبریتی های(مداح) مورد علاقه‌شان به منبر می‌روند و ملودی های محبوبشان را میشنوند.مداح ها پروفایل مجازی می‌سازند و برای خود، فالوئر جمع می‌کنند. زندگی شخصی‌شان را به اشتراک می‌گذارند و مدح اهل بیت را بعنوان حیطه کاری‌شان معرفی میکنند....با ظهور بیماری منحوس کرونا، شاهد نوعی بی برنامگی در مراسمات عزاداری در کل کشور بودیم. صد افسوس در چنین شرایطی آنکس که تصمیم می گرفت مراسم را اجرا کند یا نه، شخص مداح بود. بله، این هم یکی دیگر از مظاهر ورود پدیده سلبریتی سازی در دستگاه سید الشهداست که حسینیان به جای تبعیت از خرد جمعی و دلایل عقلایی که با همفکری و در نهایت با نظر ریش سفیدان و روسای محله به وقوع می پیوندد، گوش به دهان مداحان تازه وارد و جوان و بعضا احساسی می شدند که جواز حضور در تکیه ها را صادر می کردند و جان هزاران شعیه را به خطر می انداختند. مایه افتخار است که با تصمیم جمعی محلات در شهر اردبیل، اکثر مراسمات لغو گردید و یا با سختگیری های شدید کرونایی انجام شد و برگ زرین دیگری برای تبعیت از اصول انسانی در تاریخ این سرزمین برجای گذاشت. سخن آخرتشیع، اعتقاد، جهان بینی، ایدئولوژی، سبک زندگی و معیار ما در برخورد با پدیده های مستحدثه جهان آفرینش است. در این مقاله، سعی کردیم تنها به مقوله عزاداری، نگاهی تحلیلی بیندازیم. آنچه از دیدگاه نگارنده حائز اهمیت است، خروج از دوگانگی های ساختگی مهندسی شده توسط قدرت های استعمارگر عالم است. شیعه انگلیسی و سنی وهابی دو سر طیف عظیمی از فرقه ها و طرز تفکر های التقاطی هستند که هیچ میانه‌ای با اسلام حقیقی ندارند. آنچه دوگانگی واقعی نامیده شد، سیر عزاداری طبیعی سنتی ایرانی و در مقابل جریان مدرن تهی از محتوایی است که رد پاهایی از نفوذ انحرافات عمیق را نمایان میسازد. منابع:کتاب آغازی بر یک پایان، نشر واحه، مقاله اسلامیت یا جمهوریتصحیفه امام خمینی، جلد 15، صفحه330کتاب تشیع علوی و تشیع صفوی، دکتر علی شریعتی،سال 1351مقاله  فلسفه تکنولوژی بورگمان: مروری انتقادی، سعیده بابایی، نشریه فلسفه علم، دوره 9، شماره 18 ، پاییز و زمستان 1398، ، صفحه 1-23بیانات رهبر انقلاب در جمع مردم استان اردبیل، 3/5/1379‌مقاله ماهیت تکنولوژی از دیدگاه هایدگر،امیرعباس علی زمانی، نامه مفید 1379 شماره 23کتاب عزاداری در اردبیل، جلد سوم، ربعلی بلبلی، سال چاپ 1388مقاله بایداق: بررسی و تحلیل پرچمهای عزاداری محرم در اردبیل ، بهزاد محبی ، سارا احمدپور ، گردهمایی سراسری انجمن ترویج زبان و ادب فارسی ایران - 1394هادی پایدار</description>
                <category>نشریه دانشجویی ضحی</category>
                <author>نشریه دانشجویی ضحی</author>
                <pubDate>Sat, 09 Oct 2021 23:16:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در مورد کودتای 28 مرداد چه میدانید؟</title>
                <link>https://virgool.io/@zoha_mag/%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D9%88%D8%B1%D8%AF-%DA%A9%D9%88%D8%AF%D8%AA%D8%A7%DB%8C-28-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%AF-%DA%86%D9%87-%D9%85%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%AF-nikq8bgvgjnh</link>
                <description>در 28 مرداد سال 1332 کودتایی افتاد که احتمالا خوانندگان این بخش کم و بیش با آن آشنایی دارند اما در مورد کودتای 28 مرداد(که متاسفانه بعضی ها حتی نام کودتا را هم قبول ندارند) سوالات زیادی مطرح است که در این مقاله قصد داریم به پاره ای ازآن ها پاسخ دهیمدر مقدمه لازم به ذکر است که دکتر مصدق در اردیبهشت ماه 1330 به نخست وزیری گماشته شد و در28 مرداد از طریق کودتا ساقط شد و تبعید شد، دکتر مصدق جزو ملی گرایان ایران بود که جبهه ملی را هم که نخبگان وقت ایران تشکیل داده بودند در حمایت خود می دید. دکتر مصدق بعد از پیروزی در دادگاه لاهه شدیدا معروف شد و حمایت همه جانبه مردم را داشت(به جزحزب توده و انگلوفیل ها)اولین و مهمترین سوالی که اگر با یک سلطنت طلب بحث کنین و با آن روبرو می شوین این هست که آیا اساسا 28مرداد کودتا بود یا قیام؟ در پاسخ به این سوال ما به دو طریق به جواب خواهیم رسید:1)از منظر تعریف کودتا در علوم انسانی تعاریف گسترده ای دارد اما دو وجهه مشترک در همه این تعاریف نهفته است و آن هم دخالت نظامی و تغییر دولت می باشد که در 28 مرداد هردوی این ها اتفاق افتاد. و بر همین اساس ما کودتا 3 اسفند 99 رضا شاه را هم کودتا میخوانیم و کودتای نافرجام اخیر ترکیه را هم کودتا میخوانیم. لازم به ذکر است که از قبل سال 57 هیچ تحقیق جامعی در باب کودتای 28 مرداد نشده بود و فقط نظر طبقه حاکم در کتب ذکر میشد2)از منظر تاریخی سلطنت طلب ها معتقدند که شاه در 25 مرداد مصدق را از حکومت ساقط میکند اما او امتناع ورزیده و در 28 مرداد با دخالت مردم ساقط میشود و بخاطر همین از سال 32 تا 57 در کتب درسی نام کودتای 28 مرداد را قیام 28 مرداد ذکر میکردند اما این تحلیل تاریخی غلط است چون نقد های قابل توجهی به این جمله وجود دارد .از دیدگاه تاریخی از روزی که مصدق روی کار آمد انگلیس و در راس آن ترومن صراحتا مخالفت خود را با مصدق(به دلیل پاکدستی و ملی گرایی و روحیه ضدامپریالیستی) اعلام کرده و از عملیات نظامی صحبت میکردند، آمریکا هم گرچه ابتدا از مصدق حمایت میکردند(نظر شخص آیزنهاور) اما بعد ها به خاطر مسائل سیاسی(بحث بلوک شرق و غرب) مجبور شدند با انگلیس متحد شوند و مخالف مصدق شوند و طرح ریز کودتااز طرفی دیگر بعد ها دکتر مصدق به خاطر  پاک دستی خود و باج ندادن به برخی افراد و همچنین مقابله با برخی بزرگان سیاست ایران(به نظر من به علت بیش از حد خشک بودن مصدق) مخالفان جدی داخلی(علاوه بر انگلوفیل های داخلی) داشتند که از سرشناس ترین آن ها میتوان به آیت الله کاشانی و آقای بقایی و حائری(نمایندگان مجلس) و قوام السلطنه(یکی از قوی ترین مردان سیاست وقت) داشت که حتی همین افراد در 9 اسفند 1331یک بلوای کودتا مانندی داشتند که در این جا دکتر مصدق برخلاف واقع(که آغاز اختلاف این دو شخصیت از اینجا شکل گرفت) به شاه بدبین شده و شاید یکی از دلایل موفقیت کودتا همین اختلاف شاه و مصدق بوداز هر جهت نگاه کنیم در دیدگاه تاریخی واقعا بحث کودتا از همان اول کار ایشان مطرح بود و اینگونه نیست که بگوییم 25 مرداد شاه مصدق را خلع کرد و مصدق امتناع کرد گرچه به همین نامه(نامه خلع که توسط فرد نظامی به نام سرهنگ نصیری به مصدق داده شد ) هم انتقادات جدی مطرح بوده که اولا در 22 مرداد(تاریخ امضای شاه برای خلع مصدق) مجلس ایران برپا بوده و قانونا شاه حق خلع مصدق را نداشته و دیگری که توسط خود مصدق مطرح بوده این هست که دکتر مصدق میگوید وقتی من نامه راخواندم فهمیدم نامه نوشته شاه نیست چون که نامنظم نوشته بود و اینکه بد خط بود(منظور نامه سفید امضا شده بعدا اضافه گردیده و اینکه خوش خطی محمدرضا معروف است که در تناقض با این نامه بود) و بخاطر این دلایل حتی قانونا شاه حق خلع مصدق را نداشت(از کتاب کودتای یرواند آبراهامیان).اما یکی دیگر از سوالاتی که همیشه در بحث کودتای 28 مرداد داغ است بحث این است که کودتا توسط چه کسی انجام شد؟ در جواب باید بگوییم که صراحتا رهبری کودتا توسط آمریکا و انگلیس انجام شد و شکی نیست اما فرایند کودتا توسط شبکه ی پیچیده ای عوامل داخلی و خارجی و رابط انجام می شد که از قضا اراذل و اوباش پیاده نظام این ها بودند و هیچ نقش کلانی در مدیریت کودتا نداشتند که در ادامه خواهیم گفت:1) داخلی : اولین گروه داخلی توسط افراد فاشیست و سلطنت طلب اداره میشد که شامل سه گروه آریا(ضد کمونیستی) به رهبری سرلشکر ارفع و حزب ذوالفقار به رهبری سید ضیاء طباطبایی و حزب سومکا(حزب سوسیال ملی کارگران ایران) بود به رهبری منشی زاده که تقریبا عقاید نازیستی داشتند دومین گروه داخلی نظامی بودند که شامل افسران تصفیه شده توسط مصدق و جمعیت فداییان شاه می شدند(در ابهت این جمعیت فقط همین بس که 40 نفر فرمانده خط مقدم داشتند) و سومین گروه داخلی ها مذهبی ها بودند که شما سید محمد بهبهانی(فرزند آیت الله و معروف به آخوند دربار) و حزب زحمتکشان بقایی(تغذیه مالی توسط آمریکا) و در کمال ناباوری آیت الله کاشانی(علی رغم انگلیس ستیزی و شاه ستیزی در کودتا در کنار آنان قرار گرفت!)2) رابطین:شامل برادران رشیدیان و برادران بوسکویی(تشکیک در هویت این برادران) به نقل از اسناد وزارت خارجه امریکا می باشد که در وصف بزرگی گروه برادران رشیدیان فقط همینقدر بدانید که این سه برادر هر هفته 5000 نفر از اوباش و سیاسیون و مذهبیون را دیدار میکردند  و جالب تر آنکه از سال 1330 هر ماه یک میلیون دلار تغذیه مالی میشدند از طرف انگلیس!3) خارجی ها: طبیعتا شامل دو کشور انگلیس و آمریکا میشد که انگلیس اول در سفارت خود فعالیت میکرد که بعد از پی بردن دکتر مصدق و اخراج آنها از خارج ادامه دادند و جالب آنکه در این زمان شبکه دانشگاهی از اساتید به نام ایجاد کرده بودند که برجسته ترین شخص جناب آقای آن لمبتون بود که کتاب ایرانشناسی مالک و زارع وی هنوزم جزو کامل ترین کتاب های در مورد سیستم اراضی ایران می باشد  و آمریکایی ها که هسته اصلی عملیات را برعهده داشتند و تغذیه مالی بسیاری از گروه ها را برعهده داشتند ازجمله حزب مذهبی زحمتکشان بقایی و ایضا عملیات روانی شدیدی بر علیه حزب توده در ایران انجام می دادند(با توجه به حساس بودن ایران برای هر دو کشور شوروی و امریکا)یکی دیگر از سوالاتی که در مورد کودتا مطرح می شود این است اتفاق افتادن کودتا نتیجه چه چیزی است؟این سوال یکی از پرچالش ترین سوالات تاریخی هست که قطعا جواب قاطعی ندارد اما آن چیزی که مشخص است این است که دکتر مصدق نسبت به شاه بدبین شده بود و روابط این دو شخصیت در ماه های اخر خیلی تیره و تار شده بود که حتی به ملاقات همدیگر هم نمی رفتند(حتی یک بار محمدرضا شاه درخواست ملاقات داد که مصدق گفت دون شان اعلی حضرت است که به خانه حقیرانه من بیاید) ولی سلطنت طلب بود و پایبند به وفای خود به شاه و به هیچ عنوان قصد ایجاد جمهوری نداشت چرا که اگر قصد چنین تصمیمی داشت بعد از کودتای نافرجام 25 مرداد و اطلاع از فرار شاه میتوانست اعلام جمهوری دموکراتیک کند که نکرد(حتی در همین بحبوحه دکتر حسین فاطمی به پسر دکتر مصدق آن جمله معروف را میگوید که» غلام این پدر تو ما را به کشتن می‌دهد» اما این شک مصدق به شاه باعث ترس و به قولی بی اعتمادی شاه به مصدق شده بود و بین این دو شخصیت با قدرت وقت اختلافات شدیدی بود ولی هیچ سندی مبنی بر اینکه شاه کودتا را آغاز کند وجود ندارد و حتی بعد از تهدید شاه توسط رزولت با این جمله که «یا امضا کن یا هردوتان را بر میداریم « و اطلاع یافتن از حمایت ارتش از کودتا محمد رضا شاه مجبورا کاغذ سفید را امضا کرد و شاید بهترین پاسخ برای این سوال همان بود که اگر شاه و مصدق باهم مدارا میکردند یا حتی اگر دکتر مصدق اعلام جمهوری دموکراتیک میکرد قطعا کودتایی حداقل در 28 مرداد رخ نمی داد چون مردم حامی مصدق بودنداما یکی دیگر از بخش هایی که شاید شنیدید در باب کودتای  مرداد آن هم واژه اشتباه مصدق در  اعتماد به آمریکا است! در واقع این جمله درست است اولین نقل قول تاریخی را از زبان هندرسون(سفیر وقت امریکا) می شنویم که می گوید شب 27 مرداد مهمان مصدق بود و جالب انکه هیچ بحثی در اینکه مصدق به امریکا شک کرده باشد مطرح نمی شود(که نشان از اعتماد کامل مصدق به هندرسون و تابعا سیاست امریکا داشت) و برعکس هنگام خداحافظی کمی هم دلگرم و خوشحال می شود و بعدا به هواداران خود اعلام می کند که در خیابان ها تظاهرات نکند که این خود نوعی آماده سازی بستر برای کودتای 28 مرداد بود چراکه اراذل جیره بگیر به راحتی توانستند خیابان هارا به دست بگیرند.در مورد کودتا سوالات زیادتر از این ها هم مطرح میشود که این سوالات اساسی ترینشان بود و شاید یکی از نکاتی در مورد کودتا که شاید برایتان جالب باشد آن هم حضورآیت الله کاشانی در صف کودتاچیان بود که شاید همه همدستان دشمنان وی بودند اما اختلافاتش با دکتر مصدق باعث تصمیم به چنین کار وحشتناکی شد چراکه در روحیه انگلیس ستیزی آیت الله کاشانی شکی نیست و تقریبا تا امروز هم سندی مبنی بر اینکه ایشان هم مثل آقای بهبهانی از دولت های خارجی پول گرفته باشند نیست اما واقعا مشارکت آقای کاشانی در کودتا نشان از اختلافات خیلی عمیق مابین ایشان و دکتر مصدق بود.(اسناد محرمانه مرکز امنیت ملی آمریکا) از نکات دیگر کودتا اینکه آیت الله بروجردی(مرجع اعظم شیعیان وقت) و آیت الله طالقانی علی رغم تهدید های فراوان و حتی تهدید به اعدام بعد از انجام کودتا از کودتا هیچ گونه حمایتی نکردند و شاید برایتان سوال باشد که پس چرا خبری از نواب صفوی نبود؟ در جواب باید بگوییم نواب صفوی در دوران اختلافات مصدق و شاه در  زندان بود که  با تعهد کنار گذاشتن فعالیت سیاسی آزاد شده بود و از طرفی هم نسبت به مصدق و کاشانی بی اعتماد شده بود و قصد دخالت نداشت اگرچه در 26 مرداد همسر ایشان مرحوم می شود و در بحبوحه کودتا در سوگ همسر خود بودند. در مورد کودتای 28 مرداد سوالات بیشتر از این ها هم مطرح است که در وقت این مقاله نمی گنجد اما به عنوان جمع بندی شاید به جرئت می توان گفت کودتای 28 مرداد یکی از 5 اتفاق مهم دو قرن اخیر ایران می باشد چراکه بسیاری از گروه ها در این حادثه نقش فعالی داشتند و علاوه بر آن حادثه ای بود که هر شخصیت سیاسی مذهبی اجتماعی باید نسبت به آن موضع میگرفت چراکه همانطور که بعدا هم مشخص شد کل سیاست ایران بعد آن تحت تاثیر قرار گرفت...امیر ابراهیمی</description>
                <category>نشریه دانشجویی ضحی</category>
                <author>نشریه دانشجویی ضحی</author>
                <pubDate>Sat, 09 Oct 2021 23:08:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جهان در سایه پرچم هزار رنگ نئولیبرالیسم(مصاحبه)</title>
                <link>https://virgool.io/@zoha_mag/%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D9%BE%D8%B1%DA%86%D9%85-%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%D8%B1%D9%86%DA%AF-%D9%86%D8%A6%D9%88%D9%84%DB%8C%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%B3%D9%85%D9%85%D8%B5%D8%A7%D8%AD%D8%A8%D9%87-d0loizwgtwvd</link>
                <description>اگر سوالی در مورد لیبرالیسم یا نئولیبرالیسم و افتراق این ها یا آنکه نفوذ نئولیبرالیسم در ایران از کی شروع شده و الان چگونه است و یا سرمنشا نئولیبرالیسم از کجا بوده سوالی داشتید با خواندن این مقاله صراحتا به تمام جواب های خود خواهید رسید. در این مصاحبه ما با پژوهشگر علوم سیاسی جناب آقای سپهر سمیعی مصاحبه ای در مورد نئولیبرالیسم داشته ایم که سوال هایی در این مورد پرسیدیم و ایشان با نگرشی جدید به سوالات مطرح شده پاسخ داده انددر معرفی جناب آقای سمیعی ایشان متولد شهر تهران هستن اما بهتر است شرح مفصلی از معرفی را از زبان خود ایشان بشنویم:سلام بنده متولد بیستم تیر ماه 1360 در شهر تهران هستم و بیشتر در همان تهران بزرگ شدم، غیر از حدود پنج سالی که از کلاس پنجم دبستان به بعد در شهر ارومیه ساکن بودیم و کمتر از یک سال که بعدها برای کار در شهر اراک ساکن شدم. دقیقا زمانی که حسن روحانی در انتخابات سال 92 پیروز شد، پیش از تشکیل دولت یازدهم از ایران خارج شدم و تا امروز ساکن سیدنی استرالیا هستم. در ایران در مقطع کارشناسی رشته مهندسی کامپیوتر از دانشگاه آزاد اسلامی تهران شمال فارغ التحصیل شدم. قصد داشتم مقطع کارشناسی ارشد را در رشته علوم سیاسی ادامه تحصیل بدهم و در آزمون کنکور سراسری همین رشته در دانشگاه تهران قبول شدم که البته به دلیل مهاجرت امکان پیگیری آن میسر نشد. با این وجود از آنجا که از سالها قبل مشغول تحقیق و پژوهش در حوزه علوم سیاسی بودم، پس از مهاجرت دست از مطالعه بر نداشتم و بطور تخصصی دست به کار مطالعه در زمینه اقتصاد سیاسی شدم. بخصوص که در آن مقطع زمانی علاقه خاصی هم به ادبیات و متون کهن و قدیمی انگلیسی پیدا کرده بودم، لذا شروع به مطالعه کتاب های کلاسیک اقتصاد سیاسی کردم. از توماس مالتوس و آدام اسمیت و دیوید ریکاردو شروع کردم و به کارل مارکس رسیدم. به اندازه ای شیفته تفکرات مارکس شدم که هر آنچه از مارکس به زبان انگلیسی منتشر شده مطالعه کردم. در همین زمان به این فکر کردم که در یکی از دانشگاه های استرالیا ادامه تحصیل بدهم، اما به دو دلیل نهایتا قید تحصیلات آکادمیک را زدم. یکی اینکه متوجه شدم فضای فکری در محیط آکادمیک بسیار متاثر از برخی جریانات فکری است که الزاما با مسیر تحقیقات من همسو نبود و لذا حس کردم با مطالعه مستقل بیشتر می توانم روی موضوعات مورد علاقه خودم متمرکز شوم. و دوم اینکه همزمان شاغل بودم و با مطالعه مستقل انعطاف بیشتری در مدیریت زمان در اختیار داشتم. لذا تمرکزم را روی مطالعاتم گذاشتم و بعد از مارکس مشغول مطالعه آثار مارکسیست های شاخصی مانند هیلفردینگ، لنین، بوخارین، گرامشی، و غیره کردم. به تدریج به نظریه پردازان معاصرتری مانند پل سوئیزی، پل باران، هری مگداف، ریچارد ولف و مایکل هادسون رسیدم و اینجا بود که احساس کردم باید دیگر مکاتب اقتصادی را هم مطالعه کنم. مقداری از مکتب اتریش مطالعه کردم و برخی دیدگاه های جالب را در آن مشاهده کردم. مقداری اقتصاد نئوکلاسیک را خواندم و متوجه شدم مدلهای ریاضی بکار رفته در آن به طرز عجیبی روی هوا هستند. مدتی اقتصاد نئوکلاسیک را رها کردم و به مطالعه نوشته های جان مینارد کینز پرداختم که بسیار جالب بود و سپس توجهم به نظریه عدم تعادل مالی هایمن مینسکی جلب شد. از آنجا کنجکاو شدم مکتب چارتالیست را مطالعه کنم و ابتدا با نظریه های جرج فردریش نَپ آشنا شدم و سپس مقالات نظریه پولی مدرن را مطالعه کردم و اتفاقا با یک اقتصاددان استرالیایی آشنا شدم به نام استیو کین. این شخص کتابی دارد با عنوان «بی اعتبار کردن اقتصاد» (Debunking Economics) و خواندن این کتاب بسیاری از مشکلات و معماهایی که در مطالعات قبلی، خصوصا در حوزه اقتصاد نئوکلاسیک برایم پیش آمده بود حل کرد. به این ترتیب، به تدریج تصویر جدیدی مقابل چشمانم ظاهر شد که یک نظریه بین رشته ای و کاملا جدید است که متعلق به خودم بوده و بر پایه مجموعه مطالعاتی که در حوزه های علم سیاست، اقتصاد سیاسی، علم اقتصاد، و جامعه شناسی داشته ام پدید آمده. از آنجا به بعد حدود دو سالی هست که از طرفی مشغول تکمیل این نظریه هستم و از طرف دیگر به مطالعه ادبیات فارسی و فلسفه هنر روی آورده ام.بنده در حال حاضر در شرکت Amazon Web Services بعنوان معمار ارشد سیستم های اطلاعاتی (Principal Solutions Architect) مشغول کار هستم. حتما مستحضر هستید که شرکت آمازون یکی از بزرگترین شرکت های جهانی و آمریکایی است. کار در آمازون برای من دو مزیت داشته. یک مزیت که همان مشاهده شیوه توسعه پیشرفته ترین فناوری های اطلاعاتی از پردازش ابری و هوش مصنوعی و یادگیری ماشینی و غیره است. و اما مزیت دوم مشاهده عملکرد شرکت های بزرگ و غول های سرمایه داری آمریکایی از درون بوده که اتفاقا با موضوع مطالعات مورد علاقه من در زمینه اقتصاد و اقتصاد سیاسی مرتبط هست و حتی بسیاری از نظریه پردازان مطرح در حوزه اقتصاد از آنجا که تخصصی غیر از اقتصاد ندارند هرگز قادر به استفاده از چنین مشاهدات مستقیمی نبوده و نیستند. بنابراین شغل حرفه ای بنده بیش از اینکه از جنبه فنی آن برایم جذابیت داشته باشد از این نظر بسیار جالب و در راستای برنامه های شخصی من بوده. خب در همین اول کار منشا پیدایش نئولیبرالیسم و اختلاف های اساسی آن با لیبرالیسم رو توضیح بدین؟طرفداران نولیبرالیسم اغلب خودشان را ادامه همان لیبرالیسم کلاسیک دانسته و ادعا می کنند به دنبال احیای دکترین و تفکر لیبرال هستند. اما این ادعایی بی اساس است. اولا باید توجه کنیم نولیبرالیسم عمدتا در حوزه اقتصاد مطرح شده و بخصوص حاصل آرای دو اقتصاددان شاخص، یعنی میلتون فریدمن از مکتب نئوکلاسیک شیکاگو، و فریدریش فون هایِک از مکتب اتریش بوده است که پس از بحران های دهه 1970 ناگهان مطرح شدند. این اولین تفاوت قابل توجه نولیبرالیسم با لیبرالیسم کلاسیک است. چون لیبرالیسم کلاسیک نوعی مکتب فکری بود که در همه حوزه های علوم انسانی ظهور نمود و به هیچ وجه چنین ادعایی نداشت که محدود به حوزه علم اقتصاد است. اصلا آن زمان چیزی به اسم علم اقتصاد وجود نداشت. شاخه نوظهوری از علوم انسانی بود با عنوان «اقتصاد سیاسی». اقتصاد سیاسی کلاسیک همان لیبرالیسم بود که نظم و ترتیبی مطابق با شیوه علمی رایج درعصر مدرنیته را به خود گرفته بود. اندیشمندان لیبرال آن زمان بخوبی می دانستند که اقتصاد و سیاست از هم قابل تفکیک نیستند. بعدها کارل مارکس همان اقتصاد سیاسی لیبرال را با مفروضاتش پذیرفته و انتهای آن را به نتیجه گیری منطقی خود رساند. اما تفاوت نتیجه گیری سیاسی که مارکس از اقتصاد سیاسی نموده بود با آن چیزی که لیبرالها پیش از او مطرح می کردند منشاء اختلافات شدیدی شد که ماحصلش تولد مکتب های اقتصادی جدیدی مانند مارجینالیست ها و مکتب اتریش و نهایتا اقتصاد نئوکلاسیک شد. اینجا بود که تازه چیزی به اسم «علم اقتصاد» پدید آمد. در حقیقت آن چیزی که متفکرین لیبرال کلاسیک با عنوان «اقتصاد سیاسی» مطرح کرده بودند به سه رشته مجزا تفکیک گردید که عبارتند از علم اقتصاد، علم سیاست، و جامعه شناسی. اما باز گردیم به تفاوت لیبرالیسم با نولیبرالیسم. عرض کردم که اقتصاد سیاسی کلاسیک همان اندیشه لیبرالیسم علمی بود و بر پایه مجموعه ای از مفروضات بنا شده بود که این مفروضات حتی مورد تایید مارکس و مارکسیست ها هم بود. این مفروضات چه بودند؟ مهمترین فرض این بود که نظام سرمایه داری در طول زمان به سمت «بازار آزاد» حرکت می کند. این بازار آزاد با معنایی که امروز از آن برداشت می شود تفاوت اساسی داشت. منظور از بازار آزاد نوعی بازار بود که هیچ اثری از رانت در آن نباشد. معنای رانت هم یعنی درآمد بدون زحمت. مخرج مشترک تمام اقتصاددانان لیبرال در همین نکته است که میان درآمد بدون زحمت و درآمد حاصل دسترنج تفاوت قایل می شدند. این مطلب را حتی در اندیشه های جان لاک هم می بینیم که از طریق استدلالات خاص خودش نتیجه می گرفت مالکیت زمین متعلق به کارگرانی است که روی زمین کار می کنند. یعنی جان لاک در برابر اشرافیت زمین دار زمان خود قرار داشت. آدام اسمیت که یکی از شاخص ترین اقتصاددانان لیبرال است جمله معروفی دارد که می گوید اجاره زمین (رانت زمین) درآمدی است که صاحب زمین در خواب عایدش می شود. دیوید ریکاردو، چهره شاخص دیگر میان نظریه پردازان اقتصاد لیبرال، مخالفت شدیدی با رانت انحصاری داشت و نظریه معروف «مزیت نسبی» وی در اعتراض به قانون انحصاری غله (Corn Law) مطرح شده بود. بنابراین تمام اندیشمندان اقتصاد لیبرال قایل به تفکیک میان درآمد حاصل از رانت با درآمد حاصل کار و زحمت بودند. انواع رانت هم عمدتا در سه دسته رانت زمین (اجاره ملک و زمین)، رانت مالی (نزول و ربا)، و رانت انحصاری بود. اما وقتی به نولیبرالیسم نگاه می کنیم می بینیم این تفکیک میان درآمد حاصل از رانت و درآمد حاصل از کار و زحمت از میان رفته. میلتون فریدمن جمله معروفی دارد که می گوید «چیزی به اسم نهار مجانی وجود ندارد». او معتقد بود تمام درآمدها حاصل کار و زحمت هستند. در عمل هم بازتاب این رویکرد را هم در قوانین مالیاتی و شیوه آمارگیری و سنجش شاخص های اقتصادی می بینیم، و هم در کف جوامع نولیبرال به وضوح آن را مشاهده می کنیم. هر کس طی یکی دو دهه گذشته در جوامع غربی، بخصوص کشورهای انگلیسی زبان زندگی کرده باشد این را می داند که راه ثروتمند شدن این نیست که شغلی پردرآمد داشته باشیم و سخت کار کنیم! از زمان ظهور نولیبرالیسم هر کسی می توانسته با اخذ وام از بانک، خرید ملک و مسکن، و سپس فروش آن با قیمتی بسیار بالاتر طی چند سال بعد به سودها و ثروتهای رویایی برسد که اگر سی سال هم سخت کار می کرد هرگز نمی توانست چنان درآمدی کسب کند! از طرف دیگر، در آمریکا امروز اگر کسی توان پرداخت قسط وامی که دریافت کرده نداشته باشد، جریمه ای که بانک روی دیرکرد قسط او می بندد را بعنوان بخشی از تولید ناخالص ملی آمریکا محاسبه می کنند. یکی از دلایلی که ایالات متحده بیشترین میزان تولید ناخالص ملی در جهان را دارد هم دقیقا همین شیوه آمارگیری است. بنابراین اولین تفاوت مشهود میان لیبرالیسم و نولیبرالیسم در حوزه اقتصادی و به اینصورت است که اولی رانت را نامطلوب و دومی آن را طبیعی و کاملا عادی می داند.لیبرالیسم بازار آزاد را بازار بدون رانت تعریف می کند، و نولیبرالیسم بازار آزاد را بازاری که درآمد رانتی در آن آزاد است. البته این تفاوتی که عرض کردم محدود به حوزه اقتصاد است و طبیعی است که وقتی نگاهمان محدود به یک حوزه باشد هرگز تصویر کاملی را نخواهیم دید. تفاوتهای لیبرالیسم و نولیبرالیسم بسیار عمیقتر از این است و برای درک آن باید وارد سایر حوزه ها غیر از اقتصاد بشویم. با توجه به بیان کردن نام کارل مارکس (بنیان‌گذار مارکسیسم) اگر مارکسیست در یک طرف و لیبرالیسم در طرف دیگر باشد شما در برآیند همه زمینه ها نئولیبرالیسم رو به کدام نزدیک تر میدونین؟طرفداران نولیبرالیسم اغلب آن را در برابر و علیه مارکسیسم تعریف می کنند، اما اگر نگاهمان را از حوزه اقتصاد فراتر ببریم، شاید حتی بتوان گفت تاثیری که نولیبرالیسم از مارکسیسم گرفته بسیار بیشتر از لیبرالیسم کلاسیک بوده. البته اینجا منظورم از مارکسیسم تنها تفکرات و آرای شخص کارل مارکس نیست. مارکسیسم مکتب فکری بسیار وسیعی است که نحله های فکری متنوعی در آن وجود دارد. یکی از این نحله های فکری مکتب فرانکفورت است که بخصوص پس از جنگ جهانی دوم و در فضای روشنفکری ایالات متحده آمریکا رایج شد و چهره های شاخص آن افرادی مانند هورکهایمر، مارکوزه، آدورنو، و هابرماس بودند. برخلاف اکثر نحله های دیگر مارکسیسم که بر اقتصاد و کشمکش طبقاتی تاکید داشتند، تاکید مارکسیست های مکتب فرانکفورت روی بُعد فرهنگی بود. به همین دلیل این گرایش فکری به «مارکسیسم فرهنگی» هم معروف شده. نولیبرالیسم در بعد فرهنگی به شدت از مارکسیسم فرهنگی وام گرفته. یعنی یکی از نکات بسیار جالب و عجیب در خصوص نولیبرالیسم همین مطلب است که جنبش مارکسیستی بعنوان جدی ترین منتقد نظام سرمایه داری بشکل معجزه آسایی با نظام سرمایه داری نولیبرال همگرا شده است. یعنی مارکسیست ها با وجودیکه همچنان خود را دشمن سرمایه داری و طرفدار سوسیالیسم می دانند، اما فعالیتهایشان نهایتا به سود سرمایه داری نولیبرال و در جهت تحکیم و تثبیت آن عمل می کند. درک این نکته مستلزم شناخت دقیقتر ماهیت نولیبرالیسم است. اگر بخواهم آن تصویر کلی که از نولیبرالیسم دارم را برای شما ترسیم کنم، باید از اینجا شروع کنم که نظم نولیبرال در جوامع متروپل (کشورهای غربی مانند آمریکا و اروپا و کانادا و استرالیا) بر پایه سه رکن اصلی و اساسی استوار شده: اول افزایش مهاجر پذیری، دوم کاهش نرخ باروری، و سوم شکل گیری طبقه متوسطی که از درآمدهای رانتی برخوردار شده. نیروی کار ترجیحا از طریق جذب مهاجر از جوامع جهان سوم ترمیم می شود. این مطلب مزایای بسیاری برای طبقه حاکم در جوامع غربی دارد. از جمله اینکه نیازی به سرمایه گذاری و هزینه های سنگین نظام آموزشی ندارند و می توانند نیروی کار متخصص حاضر و آماده را بدون هزینه دریافت کنند. بعلاوه این شیوه ریسک بسیار کمتری داشته و برای تربیت نیروی کار نیازی به برنامه ریزی های بلندمدت نیست و در هر لحظه می توانند با توجه به نیازهای روز نیروی کار متخصص لازم را وارد کنند. همچنین از نظر سیاسی هم جمعیت مهاجر هم بسیار سر به زیر تر بوده و هم مدیریت آن بسیار ساده تر است. در حقیقت افزایش مهاجر پذیری موثرترین ابزار برای در هم شکستن قدرت اتحادیه های کارگری در جوامع غربی بوده است. در عین حال، این تمایل به دریافت انبوه مهاجرین از خارج، موجب شده تا از نظر فرهنگی نولیبرالیسم به سمت کاهش نرخ باروری و افت میزان زاد و ولد حرکت کند، تا حدی که بعنوان مثال، از سال 1971 تا امروز نرخ باروری در ایالات متحده زیر حد جایگزینی بوده است. یعنی اگر مهاجرت انبوه نبود، با این میزان نرخ باروری قطعا ایالات متحده دچار کمبود مزمن نیروی کار و بحران جمعیت می شد. آثار فرهنگی این گرایش به کاهش نرخ باروری را در تغییر شیوه زندگی غربی مشاهده می کنیم. گسترش فمینیسم و تغییر کارویژه اجتماعی اصلی زنان از مادر به کارگر، ترویج همجنسبازی، تشویق نوجوانان به تغییر جنسیت، سقط جنین، و بطور کلی هر چیزی که موجب کاهش نرخ باروری شود در فرهنگ نولیبرال بسیار مطلوب تلقی می شود. از طرف دیگر هر چیزی که موجب افزایش نرخ باروری شود در فرهنگ نولیبرال نامطلوب و حتی گاهی تابو شمرده می شود. مانند چندهمسری، کودک همسری، ازدواج نوجوانان، بارداری نوجوانان یا حتی بارداری در سنین جوانی، کثرت اولاد، و غیره. و نهایتا تغییر مسیر اصلی کسب درآمد از دستمزد کار به درآمدهای رانتی، بالاخص سفته بازی در بازارهای مسکن، املاک و مستغلات، یا شرط بندی در بورس و غیره، موجب شد تا طبقه کارگر جوامع غربی نسبت به هجوم انبوه مهاجران خارجی به جوامعشان واکنشی نشان نداده و پذیرای جمعیت مهاجر باشند. یعنی سیاستهای اقتصادی نولیبرالی موجب همگرایی اجتماعی میان طبقات کارگر و سرمایه دار در این جوامع گردید. سرمایه داران موفق شدند قدرت سیاسی اتحادیه های کارگری را مهار کنند، و کارگران هم لااقل تا مدتی می توانستند در بازی های بی زحمتی شرکت کنند که پولهای مفت و کلانی را به جیبشان سرازیر می کرد. و مهاجران هم که توانستنه بودند از جوامع «عقب افتاده» به جوامع «پیشرفته» نقل مکان کنند! همه راضی بودند. چنین شرایطی که همه طبقات و اقشار اجتماعی در آن به رضایت می رسند را من همگرایی اجتماعی می نامم. در جامعه ایران احزابی هستند که خود را حداقل باطنا لیبرال و همچنین گاها نئولیبرال میدانند نظر شما به آن ها چیست؟بله، در ایران دولت حسن روحانی نماینده تمام عیار تفکر و رویکرد نولیبرالیسم بود. البته پیشینه نولیبرالیسم در ایران داستان مفصلتری دارد که بعدا می توانیم به آن بپردازیم. سوال بعدی اینکه شما گفتین نظریه جدیدی در باب نئولیبرالیسم دارین اگر ممکن هست آن را هم برای ما شرح دهید؟ایدئولوژی نولیبرالیسم همیشه با نگاهی محدود بررسی شده. از طرفی مطالعات و نظریه های علمی در این زمینه اکثرا محدود به حوزه اقتصادی بوده اند، و از طرف دیگر در حوزه فرهنگی اگر هم مباحثی مطرح بوده در ساحت فردی و محدود به زندگی اشخاص بصورت مجزا و جدای از جمع بوده. بعنوان مثال، ارتباط فرهنگ فمینیسم یا ازدواج همجنسبازان و مسایلی از این دست با پدیده مهاجرت انبوهی که از مبدا جوامع جهان سوم به جوامع متروپل غربی مشاهده می شود، ارتباط اینها قبلا مورد توجه کسی قرار نگرفته. یعنی مثلا اگر به طرفداران ازدواج همجنسبازان در جوامع غربی نگاه کنیم، این پدیده را حرکتی در جهت افزایش برابری و عدالت و حق انتخاب افراد می دانند. مخالفان هم اغلب اصول اخلاقی و مذهبی و سنت ها را مطرح می کنند. من هیچ کجا ندیدم کسی توجه کرده باشد این خرده فرهنگ ها، از قبیل ترویج همجنسبازی یا فمینیسم، تاثیر منفی بر نرخ باروری دارند. و اینکه تمایل به کاهش نرخ باروری مانند سکه ایست که روی دیگرش افزایش پذیرش مهاجر از جوامع جهان سوم است. حال اگر به انگیزه هایی که موجب شکل گیری این جریان انبوه نیروی کار متخصص متقاضی مهاجرت شده توجه کنیم، متوجه می شویم نظم نولیبرال ذاتا نیازمند وجود و تداوم نابرابری در سطح جهانی است. یعنی نه تنها به دنبال افزایش برابری و عدالت نیست، بلکه ناچار است نابرابری و بی عدالتی را در سطح جهانی بازتولید نماید. امروز مشاهده می کنیم در کشور آمریکا برخی مدارس کلاسها و دروس ریاضی و فیزیک را از سرفصل آموزشی خود حذف می کنند. استدلالشان هم این است که چون اکثریت دانش آموزان سیاهپوست در این دروس ضعیف هستند، ارائه چنین دروسی موجب افزایش نابرابری میان دانش آموزان می شود. لذا ظاهرا این دروس را حذف می کنند تا برابری و عدالت میان دانش آموزان سیاهپوست و سفید پوست را افزایش دهند. اما روی دیگر این سکه همان است که نیروی کار متخصص از طریق مهاجرت جذب می شود و دیگر نیازی به آموزش همگانی ریاضیات و فیزیک در آمریکا نیست. و آن نیروی کار متخصص تا زمانی متقاضی مهاجرت به آمریکا خواهد بود که در جامعه مبدا سطح رفاه پایینتری داشته باشد. پس باید این عدم تقارن و بی عدالتی در سطح جهانی حفظ شود تا آن حرکت های ظاهرا برابری خواهانه و عدالت طلبانه در آمریکا و دیگر جوامع متروپل غربی امکانپذیر باشد. باید نیمی از جهان در فقر و جنگ و بی ثباتی سیاسی و اجتماعی باقی بماند تا زنان آمریکایی و اروپایی نیازی به مادر بودن نداشته باشند و بتوانند کارویژه اجتماعی مشابه مردان داشته باشند. باید سطح رفاه کارگر جهان سومی پایینتر از سطح دستمزد کارگر غربی باشد تا همجنسبازان در جوامع غربی بتوانند با افتخار در خیابانها رژه غرور بروند و فرو ریختن تابوهای اجتماعی سنتی را جشن بگیرند. اینها مطالبی است که قبلا کسی مورد توجه قرار نداده. و این مطالب با جنبه های دیگر نولیبرالیسم که در پاسخ سوالات قبلی شما عرض کردم در یک ارتباط ارگانیک با هم قرار گرفته و تصویر کاملتری را از ماهیت واقعی نولیبرالیسم ارائه می دهد. نئولیبرالیسم آیا با فرهنگ کشور ایران یا حتی با موازین اسلام سازگاری دارد یا تناقض های جدی مطرح هست؟نولیبرالیسم نه تنها با فرهنگ ایرانی و موازین اسلامی ناسازگار است، بلکه با فرهنگ سنتی غربی و دیگر جوامع هم ناسازگار است. نولیبرالیسم با همه سنت ها دشمنی شدیدی دارد. اما هنرش اینجاست که در عین حال وانمود می کند با همه فرهنگ ها بطور همزمان سازگار است. شعار اصلی نولیبرالها همان «تلون و شمول» (Diversity and Inclusion) است. یعنی هر کسی با هر پیش زمینه فرهنگی می تواند با ارزشهای نولیبرال همگرا شود. لذا علاقه زیادی به حفظ ظواهر فرهنگ های مختلف دارند. دوست دارند زن محجبه مسلمان را در کنار مرد زن پوش برزیلی و سیاهپوست آمریکایی و همجنسباز اروپایی و هندو و سیک و بودایی و آسیایی قرار دهند. به این معنی که همه این فرهنگ ها در کنار هم قادر به همزیستی مسالمت آمیز زیر پرچم نولیبرالیسم هستند. پرچم نولیبرالیسم هم گاهی همان پرچم معروف رنگین کمان است، گاهی هم پرچم آمریکا یا کانادا یا دیگر کشورهای غربی. اما فی المثل شما خودتان قطعا رویکرد فرهنگ اصیل اسلامی به پدیده همجنسبازی را می دانید. یعنی این سازگاری جنبه ظاهری دارد و در عمل آن زن محجبه مسلمان دیگر مسلمان نیست، بلکه نولیبرال است. فقط یک ظاهر از هویت اسلامی او باقی مانده. در عمل کاملا در فرهنگ نولیبرال حل شده است تاریخچه نفوذ نئولیبرالیسم در ایران به چه زمانی بر میگردد؟بعد از انقلاب، نیروهای سیاسی که در ایران حاکم شدند برنامه اقتصادی و سیاسی و اجتماعی مشخص و مدونی نداشتند. یک مجموعه ای از کلی گویی ها در گفتمان سیاسی ایران رایج شده بود که امکان تاویل و تفسیر به انحاء مختلفی را داشت. لذا پس از مدتی نیروهای سیاسی درون نظام جمهوری اسلامی به دو جهت متضاد گرایش پیدا کردند. یک دسته به سیاستهای سوسیال دموکراسی متمایل شدند و دسته دیگر به لیبرال دموکراسی گرایش پیدا نمودند. این دو گرایش در آن مقطع زمانی هنوز در سطح جهانی هم وجود داشت. در ایران طرفداران لیبرال دموکراسی عمدتا ذیل تشکلی به نام جامعه روحانیت مبارز جمع شدند، و طرفداران سوسیال دموکراسی هم عمدتا نیروهای مجمع روحانیون مبارز بودند. اولی جناح راست حاکمیت جمهوری اسلامی را تشکیل داد و دومی جناح چپ. تا اینکه دو اتفاق مهم رخ داد. یکی فروپاشی شوروی در سطح جهانی و دومی رحلت حضرت امام خمینی در ایران. واقعه اول موجب شد تا احزاب سوسیال دموکرات و لیبرال دموکرات در سطح جهانی همگی حول محور واحدی از گرایشات و سیاستها همگرا شوند که در حقیقت همان نولیبرالیسم بود. یعنی در ظاهر احزاب چپ و راست همچنان وجود داشتند اما همگی سیاستهای یکسانی را در دستور کار قرار داده و تفاوتهایشان در مسایل فرعی و شیوه اجرای آن سیاستها بود. بعنوان مثال در آمریکا احزاب دموکرات و جمهوری خواه، یا در انگلستان احزاب کارگر و محافظه کار، یا در کانادا احزاب لیبرال و محافظه کار، یا در استرالیا احزاب کارگر و لیبرال، همگی متفاقا بر ریسمان نولیبرالیسم چنگ می زدند و نولیبرالیسم به گفتمان غالب در سطح جهانی بدل شد. بازتاب همین مطلب در ایران هم دیده شد. یعنی هر دو جناح راست و چپ سنتی با هم همگرا شدند. ابتدا جناح راست سنتی به رهبری آیت الله هاشمی متحول شده و قدرت را در دست گرفت که حزب کارگزاران و برخی دیگر تشکلها با مشی نولیبرال متمایل به راست از درون آن برخاستند. سپس جناح چپ متحول شده و به جریان اصلاح طلبی تبدیل شد که اوج اقتدار آن در زمان ریاست جمهوری سید محمد خاتمی بود. مشی اصلاح طلبان هم نولیبرالیسم با گرایش به چپ است. لذا هر دو جناح، یعنی جریان همسو با آیت الله هاشمی و جریان اصلاح طلبان، نهایتا سیاست های نولیبرالیسم را در ایران پیگیری کرده اند. لیکن تاکید اولی روی سیاستهای اقتصادی نولیبرالیسم بوده و تاکید دومی روی سیاستهای فرهنگی و اجتماعی نولیبرالیسم که معمولا با عنوان توسعه سیاسی آن را مطرح کرده اند. از آنجا که نولیبرالیسم نهایتا ماهیتی ضد ملی داشته و در تضاد جدی با منافع ملی قرار می گیرد، به تدریج جریان سومی شکل گرفت که تا حدودی مستقل از این دو جناح بوده و گرایشاتی نسبت به منافع ملی در آن دیده می شود. جالب اینجاست که دو جناح اصلاح طلب و همراهان آیت الله هاشمی در تقابل با این جریان سوم کاملا در هم ادغام شدند و حاصل این ادغام انتخاب حسن روحانی به ریاست جمهوری بود که با حمایت مستقیم هر دو جناح به پیروزی رسید. میزان نفوذ نیولیبرالیسم هم در عرصه اقتصاد و هم در عرصه فرهنگ در جامعه ایران و سیاست های دولت ایران چقدر هست؟نفوذ نولیبرالیسم را در عرصه اقتصادی بدون چشم مسلح هم می توان مشاهده کرد. برنامه خصوصی سازی یکی از اصول اساسی رویکرد نولیبرالیسم در تمام جهان بوده که در ایران هم با شدت پیاده شده و همچنان هم ادامه دارد. نفوذ هژمونیک رویکرد اقتصادی نولیبرال در ایران به حدی زیاد است که حتی با وجود روی کار آمدن جریان سیاسی که تمایل به منافع ملی دارد، همچنان زمزمه هایی از ایجاد اصلاحات در راستای «استقلال بانک مرکزی» می شنویم. استقلال بانک مرکزی اساسا از درون تفکر اقتصاددانان مکتب شیکاگو بیرون آمد و یکی از اصول بسیار اساسی سیاست های اقتصادی نولیبرالی است. نکته دیگر بحث رانت، بالاخص رانت مالی و رانت زمین است که به فاجعه بار ترین حالت در ایران مشاهده می شود. سفته بازی در بازار املاک و مستغلات و تورم تصاعدی قیمت مسکن یکی از خصلتهای همیشگی نظام اقتصادی نولیبرالی است. نابودی تولید ملی و رهاسازی واردات کالا تحت عنوان تجارت آزاد یکی دیگر از خصوصیات اقتصاد نولیبرالی است که در تمام جهان اجرا شده و در ایران هم به میزان کاملا مشهودی اجرا شده است. از نظر اجتماعی تاکید بر تغییر کارویژه اجتماعی زنان و فروپاشی نظام خانواده سنتی، افزایش آمار طلاق و کاهش میزان ازدواج، افزایش سن ازدواج، کاهش نرخ باروری تا زیر حد جایگزینی، و هدایت نیروی کار به سمت مهاجرت به کشورهای غربی، همگی در راستای سیاستهای نولیبرال هستند.در دولت قبل(دولت یازدهم و دوازدهم) شاهد برنامه هایی بودیم که حمایت رسمی دولت از اعزام نیروی کار به خارج، علی الخصوص به مقصد کشورهای غربی را نشان می داد. گویا دولت ما پذیرفته بود که وظیفه دارد در راستای منافع این کشورها عمل کند. این سیاستها از نظرگاه فردی حتی می تواند مورد تایید مردم عادی قرار گیرد. بعنوان مثال، شاید بسیاری از متخصصین ما از فراهم شدن فرصتهایی جهت مهاجرت به آمریکا و کانادا و اروپا خرسند شوند. اما پر واضح است که از نظرگاه ملی چنین سیاستهایی در تضاد با منافع ملی ماست. یعنی ما باید هزینه کنیم و نیروی کار متخصص تربیت کنیم تا سود و بهره اش را جوامعی ببرند که از وضعیت آشفته و نابسامان کشور ما منتفع می شوند. شدت گرایش دولت قبل به نولیبرالیسم تا حدی بود که حتی صحبت از اجرای سند 2030 به میان آمد که شامل آموزش های جنسی و جنسیتی به کودکان و نوجوانان بوده و در راستای همان سیاستهای فرهنگی است که در جوامع غربی به ترویج همجنسبازی و تغییر جنسیت و نهایتا کاهش نرخ باروری می پردازند. نکته دیگر مساله قوم گرایی و پررنگ کردن هویت های قومی در برابر هویت ملی است. این هم در راستای خط مشی های فرهنگی و اجتماعی و سیاسی نولیبرالیسم است. چه در جوامع غربی و متروپل و چه در جوامع جهان سوم، نولیبرالیسم همیشه در تضاد با هویت ملی است. لذا هر چیزی که هویت ملی را کمرنگ نماید مورد تایید نولیبرالیسم است. در عوض، وقتی هویت ملی به اندازه کافی کمرنگ شد، نولیبرالیسم هویت جهان وطنی و بی وطنی را جایگزین می کند که عملا برای تمدن غربی و خصوصا آمریکا و اروپای غربی نوعی نقش محوری و پیشرو قایل است. نیازی به گفتن نیست که این طرز فکر هم امروز در جامعه ایران نفوذ بسیار چشمگیری پیدا کرده و شاید بتوان گفت به نگاه غالب میان توده مردم ما تبدیل شده است.آیا شما معتقدین نئولیبرالیسم همچنان پایدار خواهد ماند یا به مانند مکاتبی مانند کمونیسم رفته رفته به تاریخ خواهد پیوست؟نولیبرالیسم مقطعی کوتاه از مسیر تمدن غربی است. اگر به تاریخ تمدن غربی نگاه کنیم متوجه می شویم بارها در طول زمان با چالش واگرایی اجتماعی و فروپاشی تمدنی مواجه شده. ظهور مدرنیته در اروپا آن نظم سنتی و ارزشهای اجتماعی که قرنها جوامع اروپایی را حفظ کرده بود به چالش کشید. همانطور که مارکس مشاهده کرده بود، تناقضات درونی که در نظم فئودالی وجود داشت به مرور زمان به مرحله ای رسید که دردهای زایمان نظمی جدید در آن بروز نمود. انقلاباتی که در فرانسه و دیگر جوامع اروپایی رخ داد نظام اشرافی گذشته را سرنگون و ارزشهای اجتماعی که انسانها را مقید به تابعیت از سلسله مراتب اجتماعی وقت می نمود را از میان برد. طبیعتا تا مدتی فقدان یک نظم و نظام ارزشی جایگزین موجب واگرایی اجتماعی در این جوامع گردید. اما ظهور ملی گرایی این فقدان را جبران کرد. با این وجود، تضاد میان طبقات کارگر و سرمایه دار همچنان عامل تنشی رو به رشد بود. سوسیال دموکراسی ابزاری بود که این تنش را تا مدتی حل کرد. لیکن نهایتا در دهه 1970 سوسیال دموکراسی هم با بحران مواجه شد. همین بحران زمینه ساز ظهور نولیبرالیسم شد و جوامع غربی به مدد نولیبرالیسم توانستند حدود سه دهه دیگر جوامع خود را همگرا نگه دارند. لیکن از زمان بحران مالی 2008 به اینسو شاهد بحران عمیقی در نولیبرالیسم هستیم. تضادهای درونی نولیبرالیسم پررنگ شده و ارکان نظم نولیبرال را به چالش کشیده اند. زمین لرزه های سیاسی مانند برگزیت یا انتخاب ترامپ و موارد مشابه دیگر همگی از علایم و عوارض همین بحران نولیبرالیسم هستند. لذا با توجه به آن زمینه تاریخی و این بحرانی که بیش از یک دهه است روز به روز وخیمتر می شود، اینطور به نظر می رسد که نولیبرالیسم هم می تواند مانند نظام های اجتماعی قبلی سرنگون شود. اینکه چه چیزی جایگزین آن می شود هنوز مشخص نیست. اما تردیدی نیست که در طول تاریخ هیچ نظم جهانی که بر پایه رفاه و آبادانی یک بخش کوچک از جهان به قیمت نابودی و بی ثباتی در بخش بزرگتر جهان باشد پایدار نبوده و با ظهور قدرتها و رویکردهای نوظهور به چالش کشیده شده است. باید صبر کنیم تا ببینیم پس از نظم نولیبرال غربگرا با محوریت آمریکا، آیا نظم جدیدی با محوریت چین ایجاد خواهد شد، یا ایران، یا روسیه، یا اتحادیه ای از هر سه اینها، و یا چیزی بکلی دور از ذهن امروز ما.و بعنوان مطلب آخر ضمن تشکر از پذیرش شما از همراهی با این مصاحبه آیا مطلبی در این باب دارین که بخواهید مطرح کنین؟از فرصتی که به بنده دادید تشکر می کنم. در کشور ما درباره موضوع نولیبرالیسم کم صحبت نشده، اما متاسفانه دیدگاه های موجود بسیار محدود و حتی حاوی تناقضاتی هستند که نهایتا موضع منتقدین را تضعیف کرده و دستاویزی برای توجیه سیطره فکری طرفداران نولیبرالیسم غربگرا شده است. درک ناقص از اجزای به هم پیوسته نولیبرالیسم و غافل ماندن از ارتباط میان این اجزا موجب شده تا بسیاری از منتقدین، متفکرین، و نیروهای سیاسی که ذاتا ماهیت ملی داشته و در تقابل با نولیبرالیسم غربگرا قرار می گیرند، در بسیاری موارد تسلیم رویکردها و سیاستها و ارزشهای نولیبرال شوند. به همین دلیل ما از جاهایی ضربه می خوریم که انتظارش را نداریم. بعنوان مثال، یک دولت یا جریان سیاسی با شعار و هدف احیای اقتدار ملی ممکن است روی کار بیاید، اما به دلیل نداشتن اشراف روی عوامل و ساختارهایی که موجب قرار گرفتن کشور ما در قطب منفی مدار نولیبرالیسم جهانی می شود، منفعلانه همان سیاستهایی را در پیش بگیرد که مورد تایید و تجویز نولیبرالهاست. نتیجه این می شود که همان خسارتها و مشکلات ناشی از نظم نولیبرال در چنین دولتی هم بروز خواهد نمود، اما اینبار این خسارت ها در نظر عموم نه به حساب غربگرایان و طرفداران نولیبرالیسم، بلکه به نام ملی گرایان و انقلابیون و نیروهای سیاسی که خود را در موضع نقد نولیبرالیسم و غربگرایی قرار داده اند نوشته خواهد شد. همین مساله دوری باطل ایجاد کرده و زمینه ساز ظهور مجدد یک دولت نولیبرال می شود، مشابه دولتی که در هشت سال گذشته تجربه کردیم. همانطور که عرض کردم نولیبرالیسم در مبدا و منشاء خود که همان غرب باشد با بحران مواجه شده و این مطلب فرصتی طلایی در اختیار ما قرار داده تا از مدار آن فرار کرده و اقتدار و ثبات ملی خود را احیا کنیم. اما متاسفانه لااقل تا امروز ما فرصت سوزی عجیبی کرده ایم که به عقیده بنده حتی روی پادشاهان قاجار را در تاریخ سفید می کند. لیکن همانطور که گفته اند جلوی ضرر را از هر کجا بگیریم منفعت است، اگر امروز هم به خودمان بیاییم و از فرصت باقی مانده استفاده کنیم قطعا منشاء تحولاتی عظیم در کشور ما خواهد شد. اما اینکه به خودمان بیاییم هم چیزی نیست که خود بخود اتفاق بیافتاد و نیازمند کار و تلاش و کوشش فکری و علمی و پژوهشی و آموزشی و تبلیغاتی است. امیدواریم این صحبتی که اینجا کردیم قدمی باشد در همین مسیر و به قول معروف اندکی سوزن عقربه سنجش میزان پیشرفت در راستای آگاهی ملی را حرکت دهد. در پایان برای شما، نشریه وزین شما و خوانندگان محترم آن آرزوی موفقیت و کامیابی دارم.مصاحبه گر: امیر ابراهیمی</description>
                <category>نشریه دانشجویی ضحی</category>
                <author>نشریه دانشجویی ضحی</author>
                <pubDate>Sat, 09 Oct 2021 23:04:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پزشکی و ادبیات؛ دیالکتیک مقدس</title>
                <link>https://virgool.io/@zoha_mag/%D9%BE%D8%B2%D8%B4%DA%A9%DB%8C-%D9%88-%D8%A7%D8%AF%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D8%AF%DB%8C%D8%A7%D9%84%DA%A9%D8%AA%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D9%82%D8%AF%D8%B3-oxyjw0sdfpmo</link>
                <description> چکیدهتاریخ بشر از همان بدو پیدایش داستان و خط و خیال، شاهد همبستگی آن با پزشکی بوده است. حماسه گیلگمش که امروزه از کهن ترین آثار بزرگ ادبی به شمار می رود، راوی ماجراجویی های گیلگمش و سفر دشوار و طاقت فرسای او به انتهای دنیا برای یافتن رازهای آرامش، رستگاری و سلامتی جاودانه است،آرمانی که اساس علم پزشکی را تشکیل می دهد. همین طور علم طب نیز از دیرباز وام دار ادبیات و دنیای خیال بوده، چه در تمدن های اولیه که اساطیر و خرافات را باخود داشت، چه در عصر ما که بسیاری از روش های درمانی به طور مستقیم و غیرمستقیم با ادبیات و هنر گره خورده است. در این مقاله قصد ندارم درمورد گذشته این دو پدیده سخنرانی کنم، حتی با اینکه سالانه مقاله های بی شماری در ارتباط با اخلاق و آداب پزشکی و ارتباط پزشک و بیمار و روش های غیر دارویی، روانی و انگیزشی اعم از شعر و داستان و موسیقی و... در درمان بیماران منتشر می شود، موضوع بحث ما چیز دیگری است و آن فقط و فقط پرداختن به رابطه خود پزشک با ادبیات یا خود شاعر و نویسنده(منظورمان از نویسنده همه گونه های ادبی را شامل می شود) با پزشکی است. برای درک بهتر وابستگی و تعامل پزشکی و ادبیات، باید این تاثیر متقابل را در چند لایه بررسی کرد و بنا به شواهد و مصادیق و با بهره گیری از منابع و استدلال نسبتا واقع بینانه بتوان نتیجه گیری منطقی و مفیدی نموده یا حداقل کمی موضوع را روشن تر ساخت. در ابتدا به تاثیر مطالعه آثار ادبی در احساسات، رفتار و عملکرد پزشک در بالین و زندگی میپردازیم سپس به نقش مسائل و تجربیات پزشکی در پرورش و تکامل روح خلاقیت نویسنده و شاعر و کمک به نمایش بی پرده مشکلات اشاره خواهیم کرد. در وهله بعدی، این سوال بزرگ که «آیا می توان در آن واحد پزشک و ادیب موفقی بود؟» را بررسی خواهیم نمود و شبهات، صدمات و احیانا توفیقات فعالیت حرفه ای همزمان در این دو زمینه را خواهیم آورد.مقدمه شهریور، آخرین ماه تابستان، مرزی است میان قلمرو دو فصل زیبایی که با وجود همسایگی نزدیک، ظاهرا تفاوت های اساسی با هم دارند. از دگرگونی آب و هوا و تغیرچهره طبیعت گرفته تا تحول خلق و خوی موجودات و جوامع. گویی همچون روزهای تحویل سال هرچیزی رنگی نو به خود می گیرد. شهریور، نقطه پیوند و عطف این دو جریان شگفت آور است. ماه گذار از حرارت به رطوبت، جانشینی ویژگی و کیفیتی بر دیگری یا به تعبیری، موعد تجمع و آمیزش صفات مختلف با هم. خاصیت سازش دهنده شهریور، تنها محدود به اقلیم و انسان ها نمی شود. این ماه دربردارنده دو روز ویژه ای از سال است. ۱ شهریور، روز پزشک، به مناسبت زادروز حکیم ابوعلی سینا(پزشک،فیلسوف،شاعر و همه چیزدان) و ۲۷ شهریور، روز ملی شعر و ادب فارسی و سالروز درگذشت شهریار. این تصادف زمانی حیرت انگیز و همزیستی اصیل و گسترده پزشکی و ادبیات، در کنار مشکلات عدیده ی مرتبط با این دو حوزه حیاتی در جامعه که به راستی یکی متضمن سلامت جسم و دیگری پاسدار سلامت جان و جامعه است، بهانه کافی را به دست داد که به وارسی در باب پیوند پزشکی با ادبیات بپردازم. موضوعی که علی رغم اهمیت فوق العاده آن، بایستی ساعت ها منابع و سایت های مختلف رو بگردی تا مقاله و مطلبی هرچند کوتاه ولی راه گشا مرتبط با آن را بیابی. گفتم راه گشا چون که تا دلتان بخواهد مطالب تکراری و سطحی وجود دارد که تنها به معرفی مختصر زندگی و آثار چند نمونه پرداخته و حرف تازه ای برای گفتن ندارند.  آمیختگی پزشکی و ادبیاتهمانطور که در ابتدا گفته شد، پزشکی و ادبیات آمیختگی شدیدی با هم دارند و دنیای پزشکی و درمان مملو از مصادیق این ارتباط و بده بستان ها است. همین نکته که نام بسیاری از سندرم ها،بیماری ها و اختلالات روانی از شخصیت های مشهور داستان ها و آثار ادبی گرفته شده، موید این حقیقت است.«سندرم اتللو»که توسط کنت دوهرست و جان تاد به وضعیت حاصل از اختلال عصب شناختی و روان پریشانه و خطرناکی که درآن فرد بیمار دچار باوری نادرست مبنی بر خیانت و بی وفایی همسر است، اطلاق شده است، مشتی از خروارها نمونه این چنینی است که از حیطه ادبیات وارد پزشکی شده است. در سوی دیگر، علاوه بر کاراکترهای بسیار زیادی که نویسندگان، شاعران و کارگردانان با الهام و بهره گیری از بیماران جسمانی و روانی ساخته و به نمایش درآورده اند، مواردی نیز بوده است که نویسنده، اکتشافات به روز علم پزشکی را سرلوحه کار خود در نگارش اثر قرار داده و در تعیین روابط شخصیت ها و ویژگی آن ها، نقش ویژه ای برای آن قائل شده است.امیل زولا یکی از همین نویسندگان بود. هرکس که حداقل یک کتاب از مجموعه بیست جلدی روگن ماکار را خوانده باشد، بدون تردید درخواهد یافت که چگونه این نویسنده بی نظیر فرانسوی با بهره گیری از فیزیولوژی و علی الخصوص پدیده وراثت که در اواخر قرن نوزدهم موضوعی مورد مناقشه بود، شالوده داستان شاهکار خود را،هر چند با برخی اشکالات علمی، از طریق تلفیق تاثیر پزشکی و طبیعت با نیروی اجتماع بر روی انسان بنا کرد و آثارش هم مورد پسند مردم قرار گرفت هم نظرات مثبت منتقدین سرسخت را به خود جلب کرد و به تبع نامش را در تاریخ ماندگار کرد. اکسیر هرساله مقالات داخلی و خارجی بسیارزیادی با موضوع استرس،افسردگی،کاهش بازده،خودکشی و ده ها مشکل روحی دیگر در بین دانشجویان پزشکی در دانشگاه های سراسر دنیا تهیه و منتشر می شود و فرضیات و راه حل های متنوعی ارائه می شود، با این اوصاف نه تنها شاهد افت این سیر فاجعه بار دانشجویان و شاغلان نظام پزشکی نیستیم بلکه روند صعودی آن را در آشنایان و به طور کلی جامعه پزشکی، با گوشت و پوست خود احساس می کنیم و سیگنال های خطرش را می توان در تمامی ارکان جامعه ردیابی کرد.علت چیست؟ خب بی شک شمردن دلایل فراوان آن در حجم کم مقاله کاری بیهوده و غیرممکن است اما آنچه بدیهی و کاملا گواه است، عدم تطابق تصورات دانشجویان،پزشکان و کادر بالین با واقعیات جامعه، مضاف بر رنج و سختی طاقت فرسای این مسیر و عدم حمایت کافی مالی و روانی از اصلی ترین دلایل بروز چنین مشکلاتی است. این جاست که ادبیات به مثابه اکسیری ارامش بخش، ضددرد اما بیدارگر کمک کننده خواهد بود. ادبیات نخواهد گذاشت پزشک سرد و بی روح شود، در برابر موانع و تالمات مادی و معنوی راه از پا دربیاید و مهم تر از همه اجازه نخواهد داد که به خواب غفلت برود!سیستمی که در سایه عدم پشتیبانی و بیگاری شدید غالبا پزشکانی عقده ای، پول پرست و بی تفاوت نسبت به مریض تحویل جامعه می دهد و ناگفته پیداست که در چنین دستگاه آموزشی نارسایی، هیچ کم نیست پزشکانی که پس از سال ها محرومیت، ناگهان طعم شیرین مادیات را چشیده و به مذاقشان خوش آمده باشد و همچون دکتر فاستوس ( شخصیت اصلی نمایشنامه ای به همین نام، اثر کریستوفر مارلو) روح خود را در ازای ثروت،مقام و دانش ناپاک به شیطان فروخته باشند. درست همین موقع است که جای خالی ادبیات به عنوان طبیب احساس  می شود تا به معالجه روح بیمار همت گمارد. ثمره دیگر ادبیات، تلطیف ذهن و بخشیدن آرامش مورد نیاز به فرد است که از این دریچه باعث افزایش بازده در یادگیری و کارکرد می شود.باز همانطور که ذکر شد، این تاثیر متقابل است. انسان ادیب نیز برای نمایش درد و اندوه انسان ها و خلق آثار نفیس که نماینده راستین حقیقت و واقعیت باشد ناگزیر است تا ارتباط بهتری با آدم ها داشته و درونشان را تحلیل کند. این وضعیت زمانی رخ می دهد که انسان در شرایطی ناگوار قرار گرفته باشد مثل فقر، فقدان، ناامیدی و امثالهم. بیماری نیز یکی از آن هاست، شرایطی که انسان ها بی ریاتر و خالص تر از هر زمانی بوده و به عبارتی آینه تمام نمای مصائب خود می شوند. هرچند کل جامعه و طبیعت، عرصه مشاهده و تفکر هنرمند است اما برای غوطه ور شدن به اعماق مشکلات وجودی انسان و اجتماع، این وضعیت فرصت مناسبی است. لویی فردینان سلین یکی از همین نویسندگان پزشک بود که تجربه های طبابتش از مردمان فقیر و مشاهده رنج و عذاب آن ها به همراه سابقه حضورش در جنگ جهانی دستمایه نگارش برخی آثارش مثل سفر به انتهای شب شد. ارتباط حساسحال به بررسی ارتباط عمیق تر و گسترده تر پزشکی و ادبیات و وجود تناقضات این مقاربت حساس میپردازم. می خواهم بحث را با سخن ارزشمند ابن سینا شروع کنم:«هرچیزی کمش داروست، متوسطش غذاست، زیادش سم است»با آگاهی از این مطلب که امروزه نیز به جز در مواردی خاص در بیشتر پدیده هاصادق است و موردقبول اکثر دانشمندان زمانه نیز است، می توان آن را به ارتباط دوجانبه پزشکی و ادبیات هم تعمیم داد. با این که پیشتر درباره فایده این اختلاط توضیح داده شد ولی باید این را هم در نظر داشت که این دو برای هم، مخصوصا ادبیات برای پزشکی مانند دارو هستند و چنانچه برای هر دارویی دوز موثر کمینه(MED) و دوز تحمل بیشینه(MTD) مشخص شده و در صورت استفاده افراطی و بیش از حد نه تنها مفید نبوده بلکه موجب نارسایی، سمیت و افت کارایی بافت های بدن خواهد شد، برای ادبیات نیز چنین قانون نانوشته ای حکمفرماست. چرا؟ خب توضیح میدهم.علتش از یک دیدگاه غلط و شایع سرچشمه می گیرد، باوری که نویسنده و شاعر را بیکار و بدون مطالعه و خلق اثر ادبی را صرفا براساس وحی و الهام دفعتا و یکهویی بر ذهن تلقی می کند و به هیچ وجه دید حرفه ای و تخصصی به این هنر و شغل مستقل،زمانبر،حساس و حیاتی و نیازمند تمرکز و مطالعه ندارد و این خود عامل بروز تناقضات و سوءتفاهم هایی در این باب می شود. پس به بنده حق دهید که به گردهمایی حرفه نویسندگی و شاعری به صورت تخصصی با پزشکی ایراداتی بگیرم. هرچند باز هم تاکید می کنم امکان دارد موارد نادری نیز در این میان باشد اما وقتی بخواهیم درباره کل یک جامعه نظر بدهیم و آسیب شناسی کنیم، اکثریت مدنظر است. از آنجا که هرکدام از این حرفه ها محتاج تمرکز، تفکر و زمان طولانی است اگر فردی قصد داشته باشد توان خود را میان این دو تقسیم کند به دنبال آن، کارایی اش کاهش شدیدی کرده و فرسوده خواهد شد و هرگز نخواهد توانست به شهرت و موفقیتی که در اصل لایقش بوده برسد و اگر بخواهد در یکی از حوزه ها سرشناس شود ناچار است یکی را فدای دیگری کند که از قضا تاریخ ادبیات پر است از چنین مواردی و شهریار و هنریک ایبسن نمونه های داخلی و خارجی کسانی هستند که پزشکی را فدای ادبیات کرده و اسمشان در ذهن اهالی ادب حک شده است.پزشک غرق در ادبیات دچار بحران در طبابت و فعالیت در محیط بالینی خواهد شد، چراکه یکی از اصل های آداب و اخلاق پزشکی، ارتباط متعادل با بیمار است یعنی این که در کنار همدلی با بیمار، بهتر است جهت تشخیص، درمان و مدیریت صحیح وضعیت بیمار از رابطه عاطفی و همدردی شدید و افراطی پرهیز شود و این اصل امکان دارد در فردی که دائما و به مقدار زیاد با لطافت و احساسات ظریف حوزه ادبیات مانوس است به خوبی رعایت نشود و در نتیجه پزشک در مواجهه روزانه با افراد دردمند دچار عذاب و اذیت روحی و کاهش بازده شود. همین قضیه در آن سوی رابطه نیز صدق می کند. نویسنده و شاعری که به طور غیرمعقول و نامناسب، علم و پزشکی به عنوان زیر مجموعه ای از آن را در اثر ادبی به کار ببرد و اسیر مطالب و وقایع خشک و بی جان پزشکی شده و آنها را جانشین نمایش معضلات زندگی، جریان سازی و خلاقیت ادبی کند ناخودآگاه از رسالت حرفه خود فاصله خواهد گرفت و اثری ضعیف و نامطلوب خواهد نوشت و بیش تر از اینکه خیال انگیز و موثر باشد، شبیه تزهای علمی شده و برای خواننده جلوه بدریختی خواهد داشت.با اینکه در اکثر مقالات تحقیقی و توصیفی، شناخت تاثیر پدیده ای خاص بر اکثریت در اولویت بوده و است ولی در این میان نمی توان از نوابغی که باوجود تمام مشکلات مسیر به توفیق همزمان در پزشکی و ادبیات رسیده و بر تناقضات چیره شده اند، چشم پوشید. غلامحسین ساعدی و بولگاکوف، جزو طلسم شکنانی بودند که توانستند تا حدود زیادی توازن میان دو حرفه خود را رعایت کرده و درسایه آن هم طبابت را با موفقیت ادامه داده هم آثار فوق العاده ای از خود به جابگذارند. اوسلر و پرسشی جاودانهنکته بسیار بسیار عجیبی که ممکن است برای مخاطبان جالب باشد این است که پدر پزشکی مدرن، سر ویلیام اوسلر،کسی که مشهور به پزشک پزشکان بود، علاوه بر این که یکی از تاثیرگذارترین پزشکان کل تاریخ است در زمینه نویسندگی و تاریخ نگاری نیز شهرت جهانی دارد.کتاب«Aequanimitas»، مجموعه مقالاتی به قلم دکتر اوسلر و حاوی موضوعاتی با محوریت روابط محصلان و کارکنان بالینی و اشاراتی درباره زندگی و کارایی آنهاست. همچنین معرفی و تصدیق نقش دو مشخصه imperturbability(آرامش) و equanimity(متانت،خونسردی)، در سراسر این کتاب به وضوح دیده می شود و دکتر اوسلر آن را در بیان ساده تر؛ خونسردی و حضور ذهن در هر شرایطی، وصف کرده است.دنیل سوکول، متخصص حیطه اخلاق وآداب پزشکی در مقاله ای در جواب این که چه تفسیری باعث نگارش و انتشار این اثر شده،آورده است که این کتاب مقابله رو در رو با این پرسش جاودانه است:«چه چیزی یک دکتر خوب می سازد؟»،سوالی که سعی ما در این مقاله پاسخ به آن از چشم انداز ادبیات است.نثر شاعرانه و تسلط زبانی مقالات موجود در این کتاب آن را از سایر کتاب های مربوط به پزشکی متمایز می کند. این کتاب به گونه ای نوشته شده است که حالا نیز به اندازه زمان نگارشش دوست داشتنی است و کارایی دارد. دکتر اوسلر، نماد تجمع هوش بی نظیر،احساس والا و کوشش بی حدوحصر در پی کشف حقیقت است و همین در توصیف ایشان بس که تجلی اتحاد مقدس ادبیات و پزشکی در کالبد انسان بود.پس به عنوان برداشت مختصر از بحث ،اگرچه در نظر برخی افراد، ظاهرا پزشکی و ادبیات، بسیار متفاوت و جدا از هم هستند اما با مواردی که آورده شد و کمی تفکر می توان به وجود نوعی دیالکتیک هگلی(اعتقاد به این اصل که از تقابل بین دو نقیض، یک پدیده تازه می زاید)،بین ادبیات و پزشکی پی برد. پیوندی ناگسستنی که گویی فقط در لغت مستقل از هم هستند و در حقیقت چون تار و پود، تا ابد به هم بافته شده اند! جمع بندیسعی بر این بود که تا حد توان و امکان و با توجه به فرصت کم از زاویه ای جدید به ارتباط ادبیات و پزشکی پرداخته شود و بیش تر از اینکه به نتیجه گیری راسخ و بی عیب و نقصی برسیم، فرضیاتی پیرامون مسائل مرتبط با پیوند پزشکی و ادبیات، مطرح و معضلات و نیاز هایی که من و احتمالا شما نیز در سطح محافل دوستانه، دانشگاه و جامعه ادبی و پزشکی روبرو می شویم و تجربه می کنیم، بیان شد.به این که ادبیات، ناجی پزشک از انحطاط در مقابل طوفان مشکلات و پزشکی، جزئی جدایی ناپذیر و تقویت کننده ادبیات است، اشاره شد و در کنار آن مثال هایی از تبادلات لغوی و ایدئولوژیک در این رابطه دوجانبه گسترده آورده شد.بعدتر به کاوش در رویارویی دو حرفه حیاتی جامعه پرداختیم و از آسیب های احتمالی حاصل از آن سخن به میان رفت. آسیب هایی که ممکن است به بهای تغییر آینده فرد و قربانی شدن پزشکی یا ادبیات در وجودش تمام شود.در ادامه به یک نگرش اشتباه متداول اشاره شد و آن تحقیر حرفه نویسندگی و شاعری و ساقط کردن آن از یک وظیفه و تخصص توان فرسا، نیازمند تمرکز و تحقیق و مطالعه(چه بسا بیشتر از مطالعات در زمینه های علمی و محاسباتی) به کاری بی ارزش،سهل و ناگهانی بود.موضوع بعدی مورد بحث در خلال متن، پرهیز از کاربرد افراطی و اختلاط غیراصولی پزشکی در ادبیات و برعکس بود و رعایت توازن به عنوان شرط اصلی موفقیت در هردو زمینه را از آن نتیجه گرفتیم.هم چنین بارها سعی شد با آوردن مثال هایی از پزشکان و ادیبان سرشناس علاوه بر معرفی مصداق های عینی، موضوع مورد بحث را بهتر تشریح کنیم و مقاله را از کسالت موضوعات صرفا نظری و فرضیاتی رهایی ببخشیم. سخن پایانیاما در آخر؛ ادبیات و پزشکی دو فاکتور مهمی هستند که از شاخص های اصلی توسعه اجتماعی و فرهنگی یک سرزمین به حساب می آیند و بی توجهی و تضعیف آنها، بی شک باعث تهدید سلامت فکری و فیزیولوژیک جامعه شده و میدان را برای جولان خطرات و آسیب های گوناگون من جمله هیولای اپیدمی کرونا خالی خواهد کرد. چنانکه به روشنی شاهد درماندگی کشور در پی مسخ فرهنگی فراگیر و بی اعتنایی قشر بزرگی از مردم و فلج شدگی سیستم بهداشت و درمان به خاطر کمبود زیرساخت و پرسنل و مدیریت و توزیع نامناسب نیرو و امکانات هستیم. وضعیتی که مردم و مسئولین، خوب بلدند حرف بزنند و انتقاد کنند اما هیچکدام، گوششان بدهکار نیست و حوصله عمل ندارند و عاقبتش، داغدار شدن روزانه صدها خانواده می شود که همان پوزخند تهوع آور کرونا به این هیاهوی بی ثمر و اغمای فرهنگی و درمانی کشور است. بگذریم که حرف برای گفتن زیاد و فرصت کم است و غرض از اشاره به اوضاع اپیدمی حاضر، یادآوری ارزش ادبیات و پزشکی در حفظ سلامت جامعه بود.بسیار ممنونم که مطالعه کردید و امیدوارم مفید بوده و دوست داشته باشید.امیرمحمد ستوده  </description>
                <category>نشریه دانشجویی ضحی</category>
                <author>نشریه دانشجویی ضحی</author>
                <pubDate>Sat, 09 Oct 2021 22:56:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ذهن زیبا(سرگذشت یک نابغه)</title>
                <link>https://virgool.io/@zoha_mag/%D8%B0%D9%87%D9%86-%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7%D8%B3%D8%B1%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA-%DB%8C%DA%A9-%D9%86%D8%A7%D8%A8%D8%BA%D9%87-xsozcnvsmetw</link>
                <description>«پرارزش ترین بخش مطالعه ریاضی، لحظه ای است که میگویی:آها! ذوق کشف و لذت فهمیدن چیزی جدید، احساس ایستادن بالای یک بلندی و رسیدن به دیدی شفاف و واضح را دارد.»پروفسور مریم میرزاخانی در ۲۲ اردیبهشت ۱۳۵۶ در تهران  به دنیا آمد که به افتخار دستاوردهایش در زمینه ریاضیات به عنوان یک زن، زادروز وی از سوی اتحادیه بین‌المللی انجمن های ریاضی جهان، روز جهانی زن در ریاضیات نامگذاری شد. میرزاخانی به عنوان یک دانشمند زن برجسته ریاضی، توانست علاوه بر آموزه های عملی که در زمینه هندسه و ریاضیات داشته، آموزه هایی مهمی در جهت بهبود زندگی اجتماعی، توسعه انسانی و اهداف عدالت‌جویانه برای کل دنیا به ارمغان آورد و کلیشه های جنسیتی را در پرتو علم از میان بردارد، غیر از این بود، رئیس دانشگاه استنفورد درباره میرزاخانی چنین نمی‌گفت:« مریم خیلی زود از میان ما رفت، اما تاثیری که بر روی هزاران زن گذاشت تا با الهام از او به تحصیل در ریاضیات و علوم روی آورند، پایدار  خواهد ماند.»میرزاخانی پس از گذراندن تحصیلات ابتدایی با شرکت در آزمون ورودی مدارس سمپاد، وارد دبیرستان فرزانگان تهران شد. در طی این دوران توانسته بود برای اولین بار، ایران را دو سال پشت سرهم برنده مدال طلای المپیاد ریاضی بکند، سال ۱۹۹۴ در هنگ کنگ و سال بعد با دریافت نمره کامل در المپیاد جهانی ریاضی در کانادا.همه این کار ها با تلاش و علاقه ای که ایشان  به ریاضی  داشتند، به ثمر رسیده بود.وی معتقد بود زیبایی ریاضیات، خودش را به کسانی که صبر بیشتری داشته باشند نشان می‌دهد.در اسفند ۱۳۷۶، اتوبوس حامل دانشجویان ریاضی شرکت کننده در بیست‌و‌ دومین دوره مسابقات ریاضی‌دانشجویی، از اهواز، محل برگزاری مسابقه، راهی تهران بود. در حادثه ای که پیش آمد اتوبوس به دره سقوط کرد و شش دانشجوی ریاضی دانشگاه شریف که اغلب از برگزیدگان المپیادهای ریاضی ملی و بین‌المللی بودند، جان باختند و مریم میرزاخانی از جمله بازماندگان این سانحه بود که بعد ها علت این حادثه را خواب آلود بودن راننده، ناآشنایی با مسیر و بیابان‌رو نبودن راننده عنوان کردند و تاوان چنین سهل انگاری نسبت به دانشجویان ارزشمند کشور، از دست دادن نوابغی شد که هر یک مریم میرزاخانی هایی بودند...بیشتر مسافرهای اتوبوس اهواز از جمله مریم میرزاخانی برای ادامه تحصیل به آمریکا رفتند . در مورد مهاجرت وی عده ای بر این باورند که مخالفت دانشگاه با درخواست استخدام میرزاخانی باعث شد وی به ناچار به آمریکا برود و در مقابل کسانی هستند که این قضیه را رد می کنند.با اینکه متاسفانه در سال های اخیر، آمار فرار مغز ها در ایران به بالای ۴۰۰ هزار نفر رسیده است، یک واقعیت تلخ که همچنان نیز ادامه دارد اما باید پذیرفت مریم نیز به معنی واقعی کلمه، یک نخبه بود و برای کسی در آن سطح از فهم و ابداع ریاضی، ماندن در ایران که هر چند سرزمین هنر و ادبیات و فرهنگ می باشد اتلاف وقت بود یا حداقل توقف، زیرا ریاضی در ایران مثل بسیاری از جاهای دیگر دنیا سقف دارد. او از این سقف، گذشته بود و جایی برای استفاده از این همه ظرفیت ذهنی نبود نهایت این بود که در دانشگاه شریف تدریس میکرد، در حالی که پروفسور مریم میرزاخانی نه برای یک دانشگاه یا یک جامعه بلکه برای کل جهان ریاضی درخشید.میرزاخانی پس از اخذ مدرک کارشناسی ریاضی از دانشگاه شریف، دکتری خود را در سال ۲۰۰۴ از دانشگاه هاروارد به سرپرستی کورتیس مک مالن که خود از برندگان مدال فیلدز می باشد، دریافت کرد.او طی تحصیل در آمریکا توانسته بود در سال ۲۰۰۳ جایزه افتخاری دانشگاه هاروارد و جایزه برترین فارغ‌التحصیل هاروارد و در سال ۲۰۰۴ جایزه پژوهشگر برتر بنیاد ریاضیات کلی را از آن خود کند، همین ها سبب شد که میرزاخانی به عنوان ذهن برتر در رشته ریاضیات تجلیل شود و نامش در میان یکی از ده ذهن جوان برگزیده از طرف نشریه پاپیولار ساینس(علم برای عموم) باشد با این حال از چشم عموم پنهان ماند. ناگفته نماند که خود پروفسور نیز علاقه ای به قرارگرفتن زیر ذره‌بین رسانه ها نداشت و مصاحبه های زیادی از او منتشر نشده است.اوج موفقیت میرزاخانی با کسب مدال فیلدز در سال ۲۰۱۴ به دلیل نقش برجسته اش  در  پیشبرد دینامیک و هندسه ریمانی و هندسه سطح فضاهای هذلولی حاصل شد. در واقع وی نخستین زن و نخستین ایرانی دریافت کننده این مدال بود. مدال فیلدز‌‌، بالاترین نشان علمی رشته ریاضیات است و هر چهار سال یکبار به دانشمندان برگزیده زیر ۴۰ سال اهدا می گردد و از آن به عنوان نوبل ریاضیات نیز تعبیر می شود.اما چراغ زندگی مریم میرزاخانی که روشنایی بخش مسیر علم ریاضیات بود در ۴۰ سالگی و پس از ۴ سال مبارزه با سرطان پستان که در اغلب موارد قابل کنترل و درمان می باشد در ۲۳ تیر۱۳۹۶ خاموش گشت.جای افسوس دارد از دست دادن چنین بانوی نابغه در سن جوانی و فرصت هایی که به همراه خودش از دست داده شد برای یافتن راه حل هایی ساده برای سوالات پیچیده ای که هنوز در دنیای ریاضیات بی پاسخ مانده اند. </description>
                <category>نشریه دانشجویی ضحی</category>
                <author>نشریه دانشجویی ضحی</author>
                <pubDate>Sat, 09 Oct 2021 22:49:04 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>