<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های درین</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@zohaaaa1381</link>
        <description>!!</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 05:22:16</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>درین</title>
            <link>https://virgool.io/@zohaaaa1381</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بلاتکلیفی !</title>
                <link>https://virgool.io/@zohaaaa1381/%D8%A8%D9%84%D8%A7%D8%AA%DA%A9%D9%84%DB%8C%D9%81%DB%8C-yczqwd6dgu04</link>
                <description>بدترین حس به نظر شما چیه ؟ خیانت دیدن ؟ غم از دست دادن کسی ؟ تنهایی؟ حسادت ؟ احساس کمبود؟ انزجار؟نمیدونم من بعضی از این حسا رو حتی تجربه هم نکردم ولی به نظر من بلاتکلیفی بدترین حس دنیاس حالا تو هر موضوعی ؛ یکی ممکنه احساس بلاتکلیفی کنه چون منتظر اینه که ویزاشو بگیره بخاطر همین نمیتونه هیچ کاری کنه جز صبر کردن ، یکی دیگه کسیو دوست داره ولی نمیتونه حسشو اعتراف کنه و نمیدونه اصلا دوطرفس یا نه فقط مجبوره بشینه تا شاید یه روز از این ادم یه حرکتی ببینه میدونی منظورم چیه دیگه ، اون موقعی که حس میکنی بین زمین و هوایی، نمیتونی از ته دل خوشحال بمونی از یه طرفم نمیتونی واسه چیزی که مشخص نیست خودتو مدام ناراحت کنی ؛ همیشه منتظری؛ منتظر یه حرف یه خبر ؛ هربار از جات میپری که شاید این دفعه بالاخره معلوم میشه ، تکلیفم مشخص میشه ، پاهام به زمین میخوره ، از توی این کمایی که توشم میام بیرون من هر روز صبح از خواب پا میشم ، زندگی روزمرمو میکنم ولی انگار از لحظه ای که چشمامو باز میکنم یه صدای بوق ممتد توی گوشمه تا لحظه ای که چشمامو دوباره ببندم . مثه توی فیلما ...به نظر من این حسه بلاتکلیفی بدترین حس دنیاس چون وقتی چیزیو از دست بدی براش سوگواری میکنی هر چقدرم سخت و طولانی ولی یه جایی بالاخره اروم میشی میپذیری ، اگه خیانت ببینی عصبی میشی میشکنی ولی بالاخره یه موضوعی برات بسته میشه ولی وقتی بلاتکلیفی هنوز امید داری ، هر بارم که بخوای ببری یه گوشه ی  مغزت میاد اگه یه درصد یه شکل دیگه بشه چی ؟!راه حل داره ؟ داره به زبون حتی ساده ترین راه حل ها رو داره بیشتر وقتا فقط باید بری حرف بزنی یا باید بخوای که بشنوی اما بعضی وقتا هم حاضری به جون بخری خفگی بلاتکلیفیو ولی سکوتتو نشکنی نبینی من نمیدونم راه حل حالت دوم چیه که کاش میدونستم ولی شاید باید فرار کنی از اون موقعیت از خودت مثلا من تصمیم گرفتم انقدر زندگیمو شلوغ کنم که حتی وقت فکر کردن بهشو پیدا نکنم راه حل دایمی نیست چون همونجور که میبینید بازم یه شب یکشنبه وقتی داری تو تاریکی اتاقت اخرین نخ سیگارتو میکشی یدفعه از ته ته ذهنت خودشو نشون میده !!</description>
                <category>درین</category>
                <author>درین</author>
                <pubDate>Mon, 17 Feb 2025 03:21:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی دقیقا نمیدونیم چی بینمون هست</title>
                <link>https://virgool.io/@zohaaaa1381/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D8%AF%D9%82%DB%8C%D9%82%D8%A7-%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%88%D9%86%DB%8C%D9%85-%DA%86%DB%8C-%D8%A8%DB%8C%D9%86%D9%85%D9%88%D9%86-%D9%87%D8%B3%D8%AA-kf0nphar3ct5</link>
                <description>یه روز صبح از خواب بیدار شدم ، دیدم دیگه نمیتونم هر لحظه از زندگیمو منتظر خبر از یه نفر باشم. یه دفعه ای همه چی از قبل انگار برام تموم شده بود .اگه درگیر فکر کسی هستی که خودتم نمیتونی دقیقا بینتون چی هست ، که میدونی اون آدمه همون آدم اشتباهه ولی بازم میخوایش، که هر بار بازم روز که به ته میرسه تو تنها با سیگار توی دستت توی بالکن طبقه سه نشستی که شاید همه ی معجزه های دنیا اتفاق بیفته و اون با کله ی فرفریش از سر کوچه بیاد اگه همه اینا رو داری تجربه میکنی و هر بار سر خودت داد می‌زنی که بسه تمومش کن ولی بازم از روز بعد روز از نو روزی از نو اینو منی که یکسال درگیر یه هیچ بزرگ بودم بهت میگم :تلاش بیخود نکن ، هر چقدر که تو بجنگی با خودت نمیتونی تمومش کنی ؛ قراره فعلا همینطور اهمیت بدی ، دلشکسته بشی ، نا امید بشی ولی بالاخره بعد یه چن ماه ، یه سال یا بیشتر یه روزی میرسه که صبح که از خواب پامیشی میبینی بالاخره پذیرفتی که اون آدمی که تو این همه وقت منتظرش بودی با آدمی که توی تخیلاتت ازش ساختی خیلی فرق میکنه و شروع میکنی که باور کردن خودت ، دوست داشتن بیشتر خودت ولی همیشه یه گوشه از ذهنت یادت میمونه که یه روز یه نفر توی زندگیت وجود داشت که دقیقا نمیدونی با چه عنوانی تو زندگیت بود ، چیشد و چه اتفاقی افتاد ولی از زندگیت رفت اما تو هنوز به یاد میاری که یکی از بهترین زمان های زندگیتو باهاش گذروندی.</description>
                <category>درین</category>
                <author>درین</author>
                <pubDate>Sat, 13 Jul 2024 01:42:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انگار صبح خواب موندم !</title>
                <link>https://virgool.io/@zohaaaa1381/%D8%A7%D9%86%DA%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%B5%D8%A8%D8%AD-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8-%D9%85%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%85-p4j0wc7tji2g</link>
                <description>امروز ناراحتم نه اشتباه گفتم امروز غمگینم ؛  یه جور عجیب  ، انگار که بستنیم از دستم افتاده کف خیابون ، انگار رفتم ژولپ کیک روسی نداشته ، انگار صبح خواب موندم کسیم صدام نزده بعضی شبا خواب میبینم که از یچیزی ترسیدم نمیدونم دقیقا چی ولی میدونم خیلی ترسیدم میخوام جیغ بزنم کمک بخوام اما انگار دهنم قفل شده و بعد یهو از خواب میپرم نمیدونم چمه یعنی درواقع دلیل برای توی فکر بودن و ناراحت بودن دارم همیشه داشتم ولی هیچ وقت انقدر غمگین نبودم </description>
                <category>درین</category>
                <author>درین</author>
                <pubDate>Fri, 26 Jan 2024 19:29:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از زندگیم چی میخوام</title>
                <link>https://virgool.io/@zohaaaa1381/%D8%A7%D8%B2-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%85-%DA%86%DB%8C-%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%85-mztsqsxojvsq</link>
                <description>خیلی جالبه چهار ماه پیش من به قصد تبدیل شدن به ادم رویاهام مهاجرت کردم و الان توی تاریکی اتاق روی تختم ؛ توی یکی از شهر های شمالی یه کشور غربی  که برف همه جاشو پوشونده به این نتیجه رسیدم که من اصلا نمیدونم از زندگیم چی میخوام احساس میکنم مثه ماهی که از اب دور مونده فقط دارم بال بال میزنم همه کار میکنم ولی هرشب ،منه امروز با دیروزم هیچ فرقی نداره همش دلم میخواد گریه کنم ؛ حس میکنم من به درد هیچ کاری نمیخورم ، نگرانم چون کار ندارم پولم کمه ، خسته ام ، از یه نفر خوشم میاد که  هیچ حسی بهم نداره ، با یه نفر رابطمو تموم کردم و همه بهم میگن اشتباه کردی از دستش دادی ، هیکلم خراب شده ، کلی جوش زدم که هر کاریشون میکنم نمیرن ، احساس میکنم زیادی تنهام احساس میکنم هیچ شوقی برای ادامه دارن ندارم ؛ احساس میکنم ناامیدم ...دارم فکر میکنم اگه دیگه نتونم فکر کنم چی ؟اگه دیگه نفس نکشم چی ؟ شاید اینجوری ارامش پیدا کنم </description>
                <category>درین</category>
                <author>درین</author>
                <pubDate>Sun, 10 Dec 2023 01:49:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رفتن</title>
                <link>https://virgool.io/@zohaaaa1381/%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%86-dqmgss71vyjo</link>
                <description>_ الان حست به رفتن چیه ؟ بالای ابرومو خاروندم ، دستامو توی هم قلاب کردم گفتم : نمیدونم ، اینم خودش یه جور بلاتکلیفیه ؛ یه حسایی دارم که انگار به اینجا تعلق دارم به ادمای اینجا  از یه ورم انگار من مال اینجا نیستم میفهمی چی میگم ؟ اصلا نمیدونم درسته که تعلق داشتنو به ادما نسبت بدم یانه ؛ تعلق  داشتنو به چی باید نسبت داد ؟ ادما یا مکانا ؟ _نمیدونم به نظر من بستگی به ادمش داره ؛ بعضیا تعلق رو به ادما میبینن بعضیا به مکانا تو تا حالا تو زندگیت به چی حس تعلق داشتی ؟ + نمیدونم به اینم میگن حس تعلق یا نه ولی من به خونه میدونی ما تا حالا کلی خونه عوض کرددیم تو بعضیاش به جای چهارتا شدیم سه تا شدیم دوتا من به هیچ خونه ای وابسته نشدم. هیچوقت نشد که بخاطر رفتن از یکی از این خونه ها ناراحت بشم یا دلم تنگ بشه ؛چون مهم نبود کجا هر جا که ما چهارتا هممون با هم بودیم اونجا خونه بود .یکی از بهترین خونه هایی که توش زندگی کردم مال موقعی بود که خواهرم پیشمون نبود و اونجا هیچوقت خونه نشد .فکر کنم دیگه فعلنا خونه ای نداشته باشم ._ خب پس چرا میخوای بری ؟+ دیدی وقتی به مردم میگن نرو جواب میدن یه دلیل برای موندن بیار به نظر من همیشه دلیل هست برای موندن ؛ مثلا شیراز هست ، بازار وکیل هست ، کیک روسی هست ، بغلای بابا هست ، افتاب دم ظهرش هست ، خورشت بادمجونای مامان هست ، خانوم جون هست ، شیکای دلفیکو هست ، موتور سواری هست ، یه عالمه ادم که دوستشون دارم هستن ، خونه هست ...اما مهم دلیله نیست ؛ بعضی وقتا یه عالمه دلیل هست ولی کسی دنبال دلیل نمیگرده .</description>
                <category>درین</category>
                <author>درین</author>
                <pubDate>Tue, 08 Aug 2023 11:19:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای غریبه های دوستداشتنی من</title>
                <link>https://virgool.io/@zohaaaa1381/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%BA%D8%B1%DB%8C%D8%A8%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%86%DB%8C-%D9%85%D9%86-jvei6jsdz2uf</link>
                <description>توی نوتیفیکیشنم یه پیام از ایمیلم دیدم ؛ معمولا کسیو ندارم ک بخواد بهم ایمیل بزنه لمسش میکنم وارد ایمیلم میشم تیتر بزگ ویرگولو میبینیم ؛ خدایا اخرین باری که داخلش نوشتم کی بود اصلا یادم نبود یه زمانی چقدر با ذوق اینجا مینوشتم یهو یادم افتاد به اینکه اصلا چجوری ویرگولو پیدا کردم :من یه دختر15 ساله با دل پر که مثله همه ی دخترای 15 ساله دیگه حس میکنه هیچ کس توی این دنیا نمیتونه درکش کنه و از طرفی هم به شدت درونگرا مشکلای جدید بزرگتر از اونن که برام قابل هضم باشن اونقدر بزرگ که دلم بخواد با کسی درد و دل کنم ولی خب هیچکسو ندارم یعنی درواقع من یه ادم غریبه رو میخوام که حرفامو بشنوه و بره ؛ یکی که هیچی ازم ندونه یه شب از شدت تنهایی توی یه سایت رمان به ایمیل صاحب سایت پیام میدم همه چیو واسش میگم اخرشم مینویسم از طرف درین و این میشه شروعش ؛ بعد از اون هر وقت که ناراحت بودم بهش ایمیل میزدم و درد و دل میکردم اما هیچ وقت هیچ جوابی دریافت نمیکردم دیگه همیشه پیامام با جمله ( اصلا نمیدونم کسی این پیامو میخونه یا نه ) شروع میشد اما همچنان تنها کاری بود که ارومم میکرد یه روز به خودم گفتم وقتی با اینکه میدونم هیچکس نمیخونتشون انقدر اروم میشم پس چرا حرفامو جایی نزنم که یه عالمه ادم غریبه بخوننش و اونام باهام حرف بزننو بعد دقیقا اینو سرچ کردم : جایی برای نوشتن :) با یاداوری اینا میام دوباره توی ویرگول نوشته ها رو میخونم چقدر اینجا رو دوست دارم ، غریبه بودن بین یه عالمه غریبه من اینجا درینم ، همون دختری که وقتی 15 ساله بودم توی وجودم پیداش کردم یه دختر پر از حرف و همیشه دنبال شنیده شدن دلم خواست الان بگم خیلی دوستون دارم غریبه ها ی دوستداشتنی من </description>
                <category>درین</category>
                <author>درین</author>
                <pubDate>Sat, 17 Sep 2022 22:03:53 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خوب ولی بد</title>
                <link>https://virgool.io/@zohaaaa1381/%D8%AE%D9%88%D8%A8-%D9%88%D9%84%DB%8C-%D8%A8%D8%AF-jhpyfgf8qmyw</link>
                <description>تا حالا براتون پیش اومده که همه چیز توی زندگیتون نرمال باشه ، همه چیز سر جاش باشه ، حالتون خوب باشه ولی در عین حال حالتون بد باشه ؟!مدتی رو من اینجوری گذروندم ؛ سالم بودم ، میخندیدم  با دوستام بیرون میرفتم ، دورم شلوغ بود ، کسایی بودن که دوستم داشتن ، خانواده ام کنارم بودن ، یه برنامه واسه ایندم داشتم و... ولی ...ولی توی هر لحظه یه ولی وجود داشت ؛ یه ولی که میگفت اکی همه چیز خوب به نظر میرسه ولی انگار اونی نیست که باید باشه ؛ اونی نیست که تو میخوای میدونین اون لحظه ای که اینو به خودتون اعتراف میکنید واقعا لحظه ی سختیه باید تصمیم بگیریم : میتونیم چشما و گوشامونو ببندیم روی ولی ها و به زندگی زیبامون ادامه بدیم ؛ حالا خنده هامون از ته ته دل نبود که نبود ، دلمون قنج نزد که نزد ، مهم نیست ، به جاش زندگیمون قشنگه از بیرون یا اینکه میتونیم ریسک کنیم ؛ همه ی این زیبایی هارو با دستای خودمون نابود کنیم و بعد تلاش کنیم برای ساختن اونی که خودمون میخوایم صادقانه میخوام باهاتون حرف بزنم ؛ اینجا از اون پیجای روانشناسی زرد نیست که بخوام با تیتر پر رنگ بنویسم نا امید نشید ، تلاش کنید ، حتما موفق میشد ... حقیقتش اینه که هیچ تضمینی وجود نداره که بعدش پشیمون نشید ، یا اینکه صددرصد میتونید اون چیزی که میخواید بسازید ؛ این فقط یه ریسکه . شما اهل ریسک کردن هستید ؟ من نیستم ؛ من همیشه تمام تلاشمو میکنم که طبق یه برنامه دقیق همه چیز پیش بره ، حتی تصور ادمها از خودم ؛ اما اون موقع حس میکردم توی یکنواختی زندگیم دارم غرق میشم و فقط باید یه کاری واسه خودم بکنم  و یه شب بدون فکر کردن اولین قدممو برداشتم ، ادمایی که توی زندگیم بهم نزدیکترین بودم و زمانی فکر میکردم تا اخر عمر قراره کنارم بمونن رو از زندگیم حذف کردم  این کارم مثه انداختن یه سنگ توی دریاچه بود ، من سنگو انداخته بودم و حالا اون سنگ داشت همینطور موج درست میکرد و حقیقتش اصلا وضعیت خوبی نشد  کلی قضاوت و چرا بود که باید بهشون جواب میدادم ؛ خب معلومه وقتی انقدر یدفعه ای اینکارو میکنید برای همه سوال پیش میاد من اما در برابر همشون فقط سکوت کردم و اولین حس پشیمونیم وقتی بود که هیچکسو نداشتم باهاش وقت بگذرونم ؛ درسته که من فقط چن نفر انگشت شمارو حذف کردم ولی خب با رفتن اون چن نفر اطرافیانشونم رفتن و به معنای واقعی کلمه تنها شدم اگه بخوام این دوره رو خلاصه کنم به ترتیب میشه :حذف کردن ، سکوت کردن ، تنهایی ، پشیمونی ، ترس از برگشتن ،  سرزنش خودم ،عادت به تنهایی ، فکر کردن درمورد ساختن زندگیم، پیدا کردن ادمهای جدید ، دلتنگی برای ادمهای قبل ، پذیرفتن مناسب نبودن اون ادما ، دونه دونه انجام دادن کارها ، گریه های طولانی و بالاخره خنده های از ته دل بعد اون گریه ها  من نمیگم اگه شما هم همین حسو داشتید یه سری از ادمای زندگیتونو باید حذف کنید ؛ من اون موقع متوجه شدم که یکی از دلایلی که حالم خوب نیس اینه که جلوی ادمایی که هر روز باهاشون در ارتباطم خودم نیستم بخاطر همین اولین کاری که کردم حذف اون ادما بود الان که خشم و گریه و پشیمونی گذشته میدونم نه تقصیر من بوده و نه اون ادما ، اونا هیچ بدی در حقم نکردن فقط ما مناسب هم نبودیم . یه جا خوندم : &quot;گاهی هیچ کس در هیچ داستانی مقصر نیست.&quot;قضیه دقیقا همینه و در اخر باید بگم الان خیلی روزا ناراحتم ، حس میکنم دارم درجا میزنم ، کارا خوب پیش نمیره ولی حالم با زندگیم خوبه ؛ چون به نظرم گریه کردن تو راهی که خودت خواستیش و دوسش داری لذت بخش تر از لبخند زدن های مصنوعی توی مسیر مورد قبول دیگرانه شما چی فکر میکنید ؟</description>
                <category>درین</category>
                <author>درین</author>
                <pubDate>Tue, 09 Aug 2022 11:27:07 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پذیرش</title>
                <link>https://virgool.io/@zohaaaa1381/%D9%BE%D8%B0%DB%8C%D8%B1%D8%B4-omsyzrjxqd4b</link>
                <description>تقریبا میشه گفت هر روز ؛ هر روز بار ها و بار ها توی ذهنم با صدای بلند با ادمای زندگیم حرف میزنم .گاهی یه صحنه از گذشته توی ذهنم تکرار میشه ، میگم : اه کاش اینو گفته بودم ، فلان کارو کرده بودم گاهیم ارزوی کارایی که میخواستم با اون ادم بکنم یا حرفای نگفته ...گاهی وقتا انقدر یه خاطره رو مرور میکنم که یدفعه صدام از تو ذهنم خارج میشه میاد توی گلوم بلند میگم اه  هی به خودم میگفتم دیگه فکر نکن ، ولش کن بابا ، به یه چیز دیگه فکر کن ..ولی هیچکدوم کمکی نکردن یه روز ولی بالاخره کم شدن ؛ شدن یه بار بعد هر اتفاق  یه جمله؛ فقط یه جمله کمکم کرد : بپذیر !اغلب ماها خودمونو گول میزنیم که پذیرفتیم و عبور کردیم ولی در واقع نپذیرفتیم چون نپذیرفتیم مدام به شکلای مختلف توی ذهنمون بازسازیش میکنیم بلکم بشه اونی که ما میخوایم ؛ ولی نمیشه ! چون توی گذشته است . اون اتفاق توی گذشته تموم شده، ساعت ها و روز ها ازش گذشته ، ادمای دیگه ازش عبور کردن ول ما چون نپذیرفتیمش هنوز اصرار داریم که توی همون نقطه وایسادیم میدونم بعضی چیزا پذیرشش سخته ، زمان میبره ؛ ولی کافیه کمی تلاش کنید؛  به خودتون یاداوری کنید که ما نمیتونیم به گذشته برگردیم ولی میتونیم تمرکزمون رو بزاریم روی زمان حال و اتفاقاتش باور کنید به مرور همه چیز درست میشه :)پ ن : کتاب &quot;تکه هایی از یک کل منسجم &quot;توی یکی از بخش هاش به این موضوع اشاره کرده ؛ پیشنهاد میکنم حتما این کتاب رو بخونید .</description>
                <category>درین</category>
                <author>درین</author>
                <pubDate>Fri, 15 Jul 2022 22:46:05 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>منِ واقعی</title>
                <link>https://virgool.io/@zohaaaa1381/%D9%85%D9%86%D9%90-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C-nrbydms79jb7</link>
                <description>چن روز پیش توی اینستا داشتم بی حوصله استوریا رو رد میکردم یه دفعه صفحه رو نگه داشتم ؛ یه سوال چالش برانگیز بود ، شایدم ترسناک نوشته بود : همونی هستی که اطرافیانت میشناسن ؟ ازخودم پرسیدم واقعا من همونیم که بقیه میشناسن ؟!! و صادقانه میدونستم که جوابم منفیه ؛ من واقعی که الان اینجا نشسته خیلی دور بود از کسی که بقیه میشناختن غم انگیزه ؛ با خودم میگم اخه چرا ، مگه منه واقعی چمه که همش تظاهر میکنم  به خودم اعتراف میکنم : اخه خود واقعیم شاید خیلی دوست داشتنی نباشه ،  خود واقعیم زیاد از حد گرم نمیگیره ، دلش میخواد تو کافه با دوستاش سر اخرین فیلمی که دیده یا کتابی که دوس داره بخونه بحث کنه ، دغدغه های فکریشو بگه ؛ دوست داره خیلی وقتا تو خلوت خودش باشه ؛درس بخونه ، مقاله زیر و رو کنه ، بولت ژورنال بسازه ، دوست داره یه مانتو گشاد سفید جلو بسته بپوشه که بتونه بدون نگرانی بدوه ، به جای کافه بره روی اون پل ابی راه بره ، سیگار بکشه ،یه لیوان چایی همیشه تو دستش باشه ، مهمونی بره ولی مست نکنه ، برقصه هر وقت حس راحتی با جمع کرد ، بدون در نظر گرفتن هر کسی یا چیزی بی ارایش بیرون بره با موهای خودش بدون اتو کشیدن و بابلیس ، دوست داره نقاشی کنی هر چند ابتدایی و ساده ،دوست داره بنویسه! ولی خب ادمای دورم به نظرشون این منه واقعی کسل کنندس؛ دوسم دارن تا وقتی توی کافه ها بشینم باهاشون شوخی های بیخود کنم ، تو مهمونیا مست کنم و مهمونیو دست بگیرم ، لباس هایی بپوشم که چشمارو جذب کنن، هیچ وقت نگه الان درس دارم کار دارم میخوام تنها باشم ؛ همیشه در دسترس باشه ، حتی واسه نیم ساعت بیرون رفتنم ارایشش کامل باشه ، به جای بحث سر کتاب و نقاشی از اخرین مدلای گوشی و غیبت دوست پسر فلانی بگه و نوشتنم که اصلا گفتنش جلوشون مثه اینه که دونسته خودتو بندازی تو چاه ، فقط مسخره میکنن اگه بفهمن همه اینا رو به خودم میگم بعد یه لحظه انگار تازه دوزاریم افتاده باشه از خودم میپرسم خب اینا واقعا چه ادمایین که من دورم جمع کردم ؟ وقتی خودمو دوست ندارن پس به چه درد من میخورن ولی از اون طرف ترس بزرگ تنها موندنم سرکوبم میکوبه چی مهمتره ؟ زندگی کردن منه واقعی یا تنها نموندن ادم متظاهر توی اینه ؟</description>
                <category>درین</category>
                <author>درین</author>
                <pubDate>Thu, 07 Jul 2022 20:36:00 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خشمگینیم !</title>
                <link>https://virgool.io/@zohaaaa1381/%D8%AE%D8%B4%D9%85%DA%AF%DB%8C%D9%86%DB%8C%D9%85-ylbq9r8kkvzz</link>
                <description>من اینروزا زیاد دعوا میبینم ، زیاد دعوا میکنم ، زیاد صدای دعوا میشنوم  یعنی عادیه ؟! نه . باور کنید عادی نیست . این همه خشم ، این همه تنفر ، این همه حسادت به ظواهر دارم از خودم میگم . من پر از این حس های بدم . بعضی وقتا خسته ام از خودم که اخه چرا به چه دلیلی من انقدر خشمگین و پرخاشگرم . دیروز با پدرم دعوا کردیم ؛ داشت بهم میگفت که من مریضم و خیلی ادم عصبی هستم زدم زیر گریه ؛ گفتم میدونم ، فکر کردی خوشحالم یا خودخواسته هست ؟ فکر میکنی از کجا میاد ؟ یکی از دلایلش خود تویی .جو متشنج خونس . دعواهای تموم نشدنی شماس . یکم بعدش با یه سالن دار کافه دعوام شد . گرمم بود ، کلافه داشتم خودمو باد میزدم ، اومد و برای صدمین بار تذکر داد که حجابمو رعایت کنم . عصبی شدم . داشت میرفت صداش زدم گفتم اقا این موهای من داره شما رو تحریک میکنه ؟ موهای من ممکنه باعث به خطر افتادن ارمان های این مملکت بشه ولی گرونی و بیکاری نه ؟ ولی اخه اون بیچاره چه تقصیری داشت .یکم بعد ترش با راننده اسنپ دعوام شد . سفر زده بود لغو کرده بود که خودش منو که رسوند پولو نقد بگیره که نخواد یه درصدیم به اسنپ بده . عصبی شدم چون پول نقد همرام نبود و یکمم ترسیده بودم ولی نتونستم داد بزنم یا زنگ بزنم به اسنپ شکایت کنم ؛ اخه چی بگم ؟ بگم واسه ده تومن بیشتر که بتونه هر ماه یه پول بخور نمیر در بیاره میخوام شکایت کنم امروز دیگه نمیخواستم دعوا کنم ؛ اومدم اینجا یکم حرفامو بزنم شاید سبکتر شم گریم گرفته ؛ از مظلومیتمون ، از خستگیمون ، از تنها بودنمون خدایا میبینی دیگه مگه نه ؛ خودت یه فکری به حالمون بکن </description>
                <category>درین</category>
                <author>درین</author>
                <pubDate>Fri, 27 May 2022 13:23:07 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مادر و پدرهایی که انسانند !</title>
                <link>https://virgool.io/@zohaaaa1381/%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1-%D9%88-%D9%BE%D8%AF%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86%D9%86%D8%AF-sbygjs2s4kfh</link>
                <description>یه موضوعی چندین سال باعث ازارم میشد و الان توی همین لحظه بالاخره بعد از چند سال تونستم با وجودش در ارامش زندگی کنم و اون موضوع چیه ؟ مادر و پدر ها و تاثیر تصمیماتشون توی زندگی ما  قطعا همه ی ما توی سن های مختلف از دست مادر و پدر هامون رنجیده میشیم ؛ گاهی خسته میشیم میگیم چرا مامان بابای من نمیتونن فقط مادر و پدر باشن ، چرا باید با هم مشکل داشته باشن ، چرا باید مشکلات شخصی داشته باشن ، چرا باید الان بعد این همه وقت تصمیم بگیرن از هم جدا شن و مهم ترین سوال چرا من باید درگیر این مشکلات اونا باشم ؟؟؟ یه جایی توی سریال فرندز یه دیالوگی هست که میگه : (میدونی فقط پدر و مادرن دیگه باید عادت کنی ) ما بعضی وقتا یادمون میره که پدر و مادر هامون دقیقا انسان هایی مثه ما هستن ، دقیقا مثه ما نا امید میشن ، خسته میشن ، بعضی وقتا دوست دارن ول کنن برن ، بعضی وقتا پشیمون میشن ، اشتباه میکنن و دقیقا مثل ما حق اینو دارن که یه شانس دوباره داشته باشن تا اشتباهشونو جبران کنم زمانی خود من فکر میکردم که اکی درسته اونا هم مثه ما ادمن ولی خب وقتی تصمیم گرفتن بچه دار شن پس باید دیگه مسئولیت قبول کنن و تحمل کنن ؛ به من چه که تازه الان فهمیدن به درد هم نمیخورن من خانواده میخوام حتی مدت زیادی رو از مادرو پدرم متنفر بودم که چرا اونقدی که باید همسر خوبی برای هم نیستن که حالا مجبور به جدایی شدن ولی یه روز یه نفر توی اوج ناراحتیم بهم گفت ببین حقیقتش اینه که اصلا به تو ربطی نداره ! اینکه مامان و بابات همسر های خوبی برای هم هستن یا نه ، اینکه فرزندای خوبی بودن یا ، ادم خوبی توی اجتماع هستن یا نه و .. همه ادما توی زندگیشون کلی نقش دارن ؛ اول که به دنیا میان فقط فرزندن بعد کم کم میشن دوست ؛ میشن شاگرد ؛ میشن یه فرد بالغ جامه و خیلی چیزای دیگه اما قرار نیست که در قبال تمام نقش های یک نفری که توی زندگیمون حضور داره ما احساس مسئولیت کنیم ؛ قشنگ نگاه کن این ادم با چه عنوانی توی زندگیته ؟ پدر/مادرته ؟ ایا برات پدر/مادر خوبی بوده ؟ همین . بقیش دیگه به تو ربطی نداره ؛ اون ادم وظیفشو درقبال تو انجام داده بقیه زندگیش فقط به خودش مربوطه میدونم الان شاید بگید اکی ولی من اونا رو کنار هم میخوام ؛ متاسفم ولی همیشه هم اونجوری نیست که ما میخوایم و دلیلی هم نداره که همیشه همه چیز کنار هم باشه تو میتونی در کنار هرکدومشون جداگونه شاد باشی و حس داشتن خانواده رو بکنی در اخر اگه یه روز از تصمیماتشون  ناراحت شدید فقط یه لحظه خودتونو به عنوان یه انسان که حق انتخاب داره بزارید جاشون و اون موقع قضاوت کنید گرچه که اصلا به قضاوت شما هم ربطی نداره اونا هم مثه ما انسان هایی ازادن ؛ کاش اینو بفهمیم :)</description>
                <category>درین</category>
                <author>درین</author>
                <pubDate>Mon, 09 May 2022 12:54:01 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بعد دیگه ی روابط</title>
                <link>https://virgool.io/@zohaaaa1381/%D8%AC%D9%86%D8%A8%D9%87-%DB%8C-%D8%AC%D9%86%D8%B3%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D8%A8%D8%B7-elcjl3apds2e</link>
                <description>یه چیزی داشتم امروز میخوندم درباره ی اینکه چقدر توی دنیای امروز روابط جنبه ی جنسی پیدا کردن و بعد نظرای ادمای مختلف هم گذاشته شده بود خیلی جالب بود برام که چقدر همه ی ادم ها توی سنای مختلف از این موضوع ازرده میشن و من همیشه حسم این بوده که من زیادی حساسم ؛ زیادی واکنش نشون میدم وقتی یه پسر توی اولین قرار اشنایی ازت میپرسه با رابطه ی جنسی موافقی دیگه  و بعد تو صادقانه به این امید که این ادم فقط میخواد از همون اول نظر منو بدونه جواب منفیتو میدی و ... هممون میدونیم که بعدش اون پسر دیگه پیداش نمیشه یا اصلا روابط عاطفی رو میزاریم کنار وقتی که توی یه جمع دوستانه که از نظر تو دخترش با پسرش هیچ فرقی نداره نشستی توی یه کافه و خیلی عادی صحبت میکنی  ، شوخی میکنی فرداش میبینی اون ادما نظرشون دربارت عوض شده؛ یا خیلی لق و سبکی یا داری نخ میدی وقتی داری تازه با یه نفر اشنا میشی و تمام خواستت اینه که میشه این طرف نگه پاشو بیا خونم وقتی تمام این وقتیا کنار هم جمع شد واسه من ؛یه جایی حتی باعث شد نسبت به تمام جنس ها ی مخالفم حس بدی دریافت کنم و تمام این مدت فکرم این بود که این موارد برای همه عادیه برای همه تعریف شدست و من قطعا مشکل دارم اما امروز دیدم که نه خیلیا مثه من دوست ندارن همه چیز از اول بر مبنای رابطه ی جنسی باشه و برعکس کسانی هم هستند چه دختر چه پسر ( اصلا هدفم نشونه گرفتن پسرا نیست ) که اصلا هدفشون از برقراری رابطه فقط بعد جنسیشه در نهایت امروز بعد از خوندن حرفای کلی از ادمها طرز فکر شخصیم در این مورد اینه که : من خودم به شخصه اصلا دلم نمیخواد توی اولین برخوردم با یه نفر بحث رابطه ی جنسی وسط بیاد اما خیلی بهتره که ادمها از همون اول انتظارات و خواسته هاشون از رابطه رو به طرف مقابلشون بگن تا تکلیف خودشونو بدونن و الکی وقتشونو برای ادم اشتباه تلف نکنن یا باعث ایجاد وابستگی و بعد ها اسیب خوردن همدیگه نشن و اینو هم به خودم میگم هم به شمایی که اینو میخونی اگه فردا پسفردا توی اولین برخوردت با یه نفر بحث رابطه ی جنسی پیش کشیده شد ؛ مظطرب نشو ، نترس ؛ با اعتماد به نفس نظر واقعیت رو بگو و اگه اون ادم رفت و دیگه پیداش نشد هیچ اشکالی نداره شما مناسب هم نبودید چیزیو از دست ندادی :) </description>
                <category>درین</category>
                <author>درین</author>
                <pubDate>Wed, 27 Apr 2022 19:49:56 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رویه ی تنهایی</title>
                <link>https://virgool.io/@zohaaaa1381/%D8%B1%D9%88%DB%8C%D9%87-%DB%8C-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-scavqm1weppn</link>
                <description>تنهایی سخته .فرقی نمیکنه درونگرا باشی یا برونگرا در هرصورت تنهایی سخته منظورم از این تنهایی یعنی ماه ها باشه که کسیو پیدا نکنی تا بتونی باهاش عصر نیم ساعت راه بری ،تو یه کافه بشینی یه لیوان چایی بخوری ..اولش وقتی تنها میشیم مثه ادمی که داره خفه میشه و تقلا میکنه ما هم تقلا میکنیم دستامونو به سمت هر چیزی میبریم و قطعا اولیش ادمای سمی هست ؛ روابطی که میدونیم اشتباهن ولی از ترس تنهایی ادامشون میدیم یه جایی بالاخره یا از سر اجبار یا از روی منطق بیدار شدمون به این روابط پایان میدیم و اون موقع دوباره تنهاییم حقیقتی که اینجا خیلیامون مخفیش میکنیم اینه که ما تمام این مدت حتی در طول اون رابطه سمی هم تنها بودیم ولی خودمونو گول زدیم و الان بعد از پایان اون روابط تنهاییم با اسیب هایی که اون ادما بهمون زدن اشکالی نداره هیچکدوم از این روابط و اسیب ها کسیو نکشته ؛ شایدم کشته اما اونقدر بزرگ نیست که بخوایم بخاطرشون فکر کنیم کار تمومه میدونید به اینجای کار که میرسید اول خونه نشین میشید دلتون میخواد گوشه ی تاریک خودتونو پیدا کنید و این خوبه چون وقتی توی تاریکی اتاقتون تنها بمونید بعد از اهنگای غمگین و گریه هاتون یه موقعی میرسه که حس خستگی میکنید به خودتون میگید بسه و اینجا دقیقا همون جاییه که تنهاییتونو میپذیرید پذیرش تنهایی کمک میکنه که ازش لذت ببرید؛ با ارامش خیال برید تنها تو یه کافه بشینید ، یه لیوان چایی با دوتا نبات سفارش بدید و با لبخند سیگارتونو بکشید ، نگاه های بقیه رو روی خودتون ببینید و معذب نشید واین حقیقتا لذت بخشه در اخر شما کاملا تنها نیستید خانوادتون ، دوست های قدیمی که زمانی نبودن و دوستان و روابط سالمی که جدیدا ایجاد کردید ؛ همه توی زندگیتون حضور دارن و شما الان دیگه متوجه شدید که هیچکس جز خودتون نیست که بتونه انقدری دوستون داشته باشه که همه جوره ، توی همه ی لحظه ها نگاهت کنه مراقبت باشه و تنهات نزاره شاید سخت اینو بفهمید ولی ارزششو داره :)</description>
                <category>درین</category>
                <author>درین</author>
                <pubDate>Sat, 16 Apr 2022 12:08:54 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>موندن برای نخواسته ها</title>
                <link>https://virgool.io/@zohaaaa1381/%D9%85%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%86-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%87-%D9%87%D8%A7-qlxbo74grojo</link>
                <description>وقتی اون نوشته ی بزرگ توی سایت رو دیدم  و فهمیدم رویاهام بیشتر از اونچیزی که فکرشو میکردم ازم دورن ؛ خیلی گریه کردم زجه زدم ، مثه کسی که عزیزی رو از دست داده سوگواری کردممامانم کنارم نشسته بود ، با صدای ارومش میگفت اشکالی نداره ، چیزی که نشده ، یه کار دیگه میکنی ، درستش میکنیم ؛ دستمو محکم میزدم توی سینم و تنها جوابی که میتونستم بهش بدم این بود که : مامان درد داره ، خیلی درد داره فرداش منه خسته از گریه گوشه اتاق نشسته بودم ، صدای پچ پچ مامان و بابامو میشنیدم داشتن واسه زندگیم دنبال راه چاره میگشتن فارغ از اینکه من انقدر دردمو بزرگ میدیدم که حتی دنبال راه حل و چاره هم نبودم اسون ترین راه فراره همیشه ، منم که ترسو ؛ قرصای استامینفن توی دستم ، سرچ گوگل با اون تیتر پر رنگ ( مصرف زیاد استامینفن منجر به مرگ میشود) جلوی چشمام ولی نتونستم ؛ من همیشه از بیرون زندگیم فوق العاده بود ، همیشه دختر خوش شانسی بودم که بی دردسر هر چیزی اراده میکردمو داشتم . یه لحظه فقط یه لحظه فکر کردم چرا اون دختر واقعی نباشه ، چرا بگم بد شانسی اوردم ، شاید این یه شانسه و من متوجهش نشدم سه روز بعد با استرس توی هال روی مبل کرم جلوی تلویزیون نشستم ، بابام روبه رومه اب دهنمو قورت میدم دستامو قلاب میکنم زل میزنم تو چشماش میگم من از این اتفاق یه فرصت پیدا کردم باید کمکم کنید بابا میگه نه ، صبر کن ، تحمل کن ، زندگیه دیگه بعضی وقتا فقط باید بپذیری و شکرگزار باشی ولی من توی اون لحظه از هیچ چیز و هیچ کس شکرگزار نیستم ، گله مندم نیستم فقط میخوام یه راه باز کنم تا تهش بتونم چیزی واسه شکرگزاری پیدا کنم هر جواب منفی که میده اضطرابم کمتر میشه ، هر بهونه ای که میاره رویاهام برام واقعی تر میشه نمیدونم دید اینا رو یا ذهنمو خوند یا واقعا خوش شانس بودنم اینجا هم کار خودش کرد یک هفته بعد من یه راه جدید و امتحان دارم میکنم ، یه راهی که خیلی سخت تر از چاره بابا است گریه هاش بیشتره ولی اونیه که میخواستم و امروز بعد از گذشت 8 ماه که 7 ماهش فقط سر جام درجا میزدم بالاخره دارم با قدمای کوچیک نزدیک میشم به همه چیزایی که اون روز براشون گریه کردم و حتی چیزایی خیلی بیشتر از رویاهای اون روزم و الان ساعت یازده و خورده ای شب دلم خواست شکرگزار باشم و حقیقتا از اعماق وجودم هستم بخاطر همه ی اونایی که خواستمو نشد و همه چیزایی که فکر نمیکردمو شد خدایا شکرت :)</description>
                <category>درین</category>
                <author>درین</author>
                <pubDate>Wed, 30 Mar 2022 00:12:58 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نگفته ها</title>
                <link>https://virgool.io/@zohaaaa1381/%D9%86%DA%AF%D9%81%D8%AA%D9%87-%D9%87%D8%A7-mkzq20r13kq7</link>
                <description>دلم میخواست قبل از خدافظی یه سری چیزا رو بهش بگم ولی فقط گریه کردم ...مثلا دلم میخواست بهش بگم : میدونی بعضی چیزا هر چقدرم که واسشون زور بزنی ، هر چقدرم که تلاش بکنی نمیتونی به دست بیاریشون هر بار که میخوای از یه راه دیگه وارد شی و امتحانش کنی فقط یه بن بست همیشگیو میبینی رابطه ی ما هم همینجوری بود همه جوره سعی کردیم ، به فاصله ی چن سال ؛ توی سنای مختلف...ولی نشد اگه بگن دلیلش چی بود واقعا نمیدونم چی باید بگم ؛ دلیلی نداشت فقط نمیشد .فقط از همون بن بستای باز نشدنی بود میدونی؛ هر وقت تو زندگیت به یکی از این بن بستا رسیدی به جای اینکه هر بار با سر بخوری به دیوار فقط باید راحتو عوض کنی از کوچه بن بست بیا بیرون ، ازش رد شو شاید چون که فقط چشمامونو بستیمو تلاش میکنم که یه جوری اخر این کوچه رو باز کنیم ؛ نمیبینیم که اون بیرون هزارتا کوچه ی نرفته دیگه داریم اینو یه نفر بهم گفت  که وقتی همه جوره تلاش کردیو نشد پس فقط بزارش یه گوشه و از کنارش رد شو من خسته شدم ، ببخشید که زودتر از تو جا میزنم ولی میخوام فقط رد شم شاید دوتامون از اول کوچه ی اشتباهیو اومدیم خدافظ بن بست دوست داشتنی من :)پی نوشت : همیشه ازم میپرسیدی اهنگ به نظرت چی بزارم و من هیچوقت نظری نداشتم الان پشیمونم ؛ کاش این اهنگ ، اخرین اهنگی بود که با هم گوش میدادیم </description>
                <category>درین</category>
                <author>درین</author>
                <pubDate>Thu, 24 Mar 2022 15:09:32 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بحران تموم شدن</title>
                <link>https://virgool.io/@zohaaaa1381/%D8%A8%D8%AD%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D9%85%D9%88%D9%85-%D8%B4%D8%AF%D9%86-wpfcgwdabr35</link>
                <description>بعد از گذشت 4 ماه از تموم شدن رابطم الان میخوام تجربمو بگم چون فکر میکنم اگه خودم اون موقع کسی بهم این چیزا رو میگفت شاید خیلی از اتفاقای بد این چن مدت رو تجربه نمیکردم وقتی تازه رابطم با ادمی که قبلش سه سال باهاش دوست بودم تموم شد حس تنهایی بیشتر از هر حس دیگه ای خودشو نشون میداد در حالی که خب قبل از اون ادم من زندگیم همینطوری بود و هیچ مشکلی باهاش نداشتم . اون موقع فقط میخواستم جاشو پر کنم ؛ و دقیقا اشتباه ترین کار توی این مواقع اینه که سریعا بخوای تنهاییتو با ادمایی که تازه شناختیشون پر کنی من نتونستم به خودم فرصت بدم که اول با تموم شدن رابطم کنار بیام ، تنهاییمو بپذیرم و مهمتر از همه یاد بگیرم که ازش لذت ببرم زمانی که سعی میکنی تهاییتو با ادمای دیگه پر کنی خیلی از عیبهاشون رو ندیده میگیری ، بهشون اجازه میدی در حقت بدی کنن ، ازت سواستفاده کنن   چرا؟ چون میترسی از تنها بودن ؛ بخاطر همین حاضری زیر بار هر چیزی بری اون موقع نمیفهمی داری چه بدی در حق خودت میکنی وقتی خوب ازت سواستفاده کردن و بالاخره به خودت اومدی میبینی حالا بازم تو یه ادم تنهایی با این تفاوت که الان علاوه بر تنها بودن و غم تموم شدن یه رابطه ، یه عالمه زخم خوردی و مورد سواستفاده قرار گرفتی حالا باید کلی وقت بزاری تا بتونی زخماتو خوب کنی ، اعتماد از دست رفتت به ادما رو برگردونی تا شاید برگردی به اون نقطه اول درکتون میکنم ، سخته ولی یکم فقط یکم تحمل کنید . زمان که بگذره ، غمتون که کم شه ؛ یه لحظه ای میرسه که میبینید حالتون خوبه ، خودتونو دوست دارید و الان اماده اید که یه ادم مناسب بیاد توی زندگیتون ، اماده اید که دوستای جدید داشته باشد اماده اید که تنها نباشید:)</description>
                <category>درین</category>
                <author>درین</author>
                <pubDate>Sat, 19 Mar 2022 19:32:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تنهام ، خیلی تنها</title>
                <link>https://virgool.io/@zohaaaa1381/%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%D9%85-%D8%AE%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7-ibya4sw0kvpp</link>
                <description>چن وقته حالم خوب نیست تنهام ،خیلی تنهام یعنی حقیقتش همیشه همینقدر تنها بودم ، سرمو با درس و مدرسه و کنکور گرم میکردم ولی یه دفعه یه نفر اومد ؛ خودش یه تنه همه تنهاییامو پر کرد به خودم اومدم دیدم چقدر دلم میخواسته همیشه توی جمعای شلوغ باشم ، کلی دوست داشته باشم ، مهمونی دعوت بشم ... گفتم اخیش ؛ خدایا شکرت که این ادم اومد توی زندگیم ؛ منو عوض کرد دو ماه گذشت ؛ بهترین دوماه عمرم . یه روز یا شایدم یه شب چشمامو بستم باز کردم دیدم دیگه نیست دروغه اگه بگم ولم کرد ؛ من ول کردم ، دل کندم نشستم همه جا گفتم فلان کرد و فلان گفت ولی خوشبختانه من ادم وابسته ای نبودم حتی دوسشم نداشتم فقط ازش خوشم میومد ؛ تا دیدم ارزششو نداره ولش کردم دروغ گفتم ، هر بار با صدای بلندتر ؛ هر بار اغراق امیزتر؛ که نشنوم صدای درونمو من حقیقتا فقط ترسیدم ، از اینکه نظر اطرافیانم درباره ادمی که دوسش دارم خوب نباشه ؛ از اینکه اطرافیانم اونو ادم سطح بالایی حساب نکنن چرا ؟ چون پیرهنشو میکرد توی شلوارش ، کفش ورنی با شلوار پارچه ای میپوشید ، موهاش ته مایه ی نارنجی داشت و ... اون که رفت دوستاشم رفتن و من دوباره تنها ، سر خونه ی اولم بودم  . تازه فهمیدم هیچ کدوم از اون ادمای دورم منو بخاطر خودم نمیخواستن  ؛ من صرفا دوست دختر دوستشون بودم ولی این دفعه نتونستم با تنهاییم بسازم . حالا دیگه عادت کرده بودم به اینکه هرشب بیرون برم ، تو جمع باشم برای اینکه تنهاییمو پر کنم مجبور شدم رفتارمو عوض کنم ؛ با مردایی که سنشون دوبرابر سنم بود میگشتم ، شوخی های چندش ، لباسای کوتاه ، مستی های طولانی و حقیقتش کارسازم بود . دورم حسابی شلوغ شد ؛ از این مهمونی به اون مهمونی دعوت میشدم ، تو بغل ادمایی که ذره ای نمشیناختمشون میرقصیدم ، همه جا توی هر جمعی منو میخواستن ولی یه جا به خودم اومدم بالاخره چشمامو باز کردم ؛ این همه سواستفاده هایی که داشتن از روحم و جسمم میکردنو دیدمقشنگ یادمه روزی که به این نتیجه رسیدمو : صبح چشمامو باز کردم دیدم من توی خونه ی یه ادم غریبه که چهار بار بیشتر ندیدمش تنها نشستم روی تخت ، ساعت 7 صبح و دارم فکر میکنم چرا این ادم منو نبوسید و رفت؛ یه دفعه یادم اومد که اصلا خداحافظی نکرد . عصبانی میشم میخوام داد بزنم میفهمم همخونش اتاق بغلیه چطوری تونست یه دختر رو اینجوری وقتی یه پسر دیگه تو خونشه ول کنه بره ؟ به خودم میگم اخه مگه کوری این ادم حتی برات ذره ای ارزش قائل نیست ؛ از دستش نمیتونی عصبی بشیا؛ مگه زورت کرد ؟ مگه دزدیدت اوردت اینجا ؟ نه . خودت خواستی . خودت اجازه دادی ازت سواستفاده بشه بعد از اون روز دوباره تنها شدم . الان هیچکسو دورم ندارم . خسته ام و تنها انقدر تنها که هیچکسو ندارم این حرفا رو بهش بزنم .</description>
                <category>درین</category>
                <author>درین</author>
                <pubDate>Fri, 18 Feb 2022 20:17:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشق برایِ نداره !</title>
                <link>https://virgool.io/@zohaaaa1381/%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D9%90-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%87-zgiotvm1qwro</link>
                <description>یه استاد زبان داشتم که خیلی مرد دنیا دیده و عاقلی بود ؛ یدفعه ازش پرسیدم شما به عشق باور دارید ؟ گفت : کدوم عشقو میگی؟؛ اونی که مردم اسمشو گذاشتن عشق و همه جا جار میزنن یا اونی که برایِ نداره؟ گفتم :یعنی چی برایِ نداره؟گفت: من به عشق باور دارم ولی عشق این چیزی نیس که امروز ادما میگن ؛ ادم عاشق کسی رو جز معشوقش نمیبینه که بخواد بهش پز عشقشو بده ؛ ادم عاشق میخواد تک تک ثانیه هاشو با عشق سپری کنه پس فرصتی نداره برای اینکه یه بلندگو بگیره دستشو همه جا جار بزنه که من عاشقم همه ی ادما این شانسو ندارن توی زندگیشون که عاشق بشن اما اونایی که تجربش میکنن براشون مثه اینه که دیوونه شده باشن ، یه جور جنونه. اگه از یه ادم عاشق بپرسی برای چی عاشق فلان چیز شدی نمیتونه بگه واقعا برای چی ؛ هیچ دلیلی براش پیدا نمیکنه چون یه عاشق واقعی نه زیبایی رو میبینه نه صدا رو میشنوه و نه شهوت رو حس میکنه ؛ عشق یه لحظس ، یه جرقه !؛ خود عاشق هم نمیدونه چرا دیوانه وار معشوق رو میپرسته بخاطر همینه که میگم در یه تعریف ساده   عشق چیزیه که برایِ نداره ! اگه توی زندگیت یه روز به خودت اومدی و دیدی چیزی رو داری که نمیدونی چرا اما دیوانه وار میپرستیش دو دستی بچسبش چون هرکسی نمیتونه همچین چیزی رو تجربه کنه . </description>
                <category>درین</category>
                <author>درین</author>
                <pubDate>Fri, 18 Feb 2022 19:42:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مادربزرگ</title>
                <link>https://virgool.io/@zohaaaa1381/%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-n18kfnwiuocp</link>
                <description>دلم برای مادربزرگم تنگ شده ؛ یادم نمی اید اخرین دفعه کی دیدمش،! واقعا به یاد نمیاورم دفعه اخری را که صورتش انقدر در ذهنم مبهم نبود ...میدانید مادربزرگ من از ان دسته مادربزرگ هایی نبود که وقتی بچه بودیم همه ی نوه هایش را جمع کند برایشان قصه بخواند ؛ راستش مادربزرگم سواد نداشت ، تنها چیز هایی هم که حفظ بود ایه هایی بود که در نمازش میخواند، خبری از داستان های ننه سرما و حاجی فیروز و این چیز ها نبود مادربزرگم از ان مادر بزرگ ها هم نبود که هر هفته با کلی ذوق و قربان صدقه لباس و عروسک های تازه ای که برایم خریده بهم بدهد و هر وقت هم مادرم جلویش دعوایم میکند تشرش بزند که بچه را چکار داری حق دارد طفل معصوم یا ان مادر بزرگ هایی که وقتی بزرگ شدی و هر دقیقه سر یک چیزی با مادرو پدرت دعوایت شد شماره اش را بگیری یا اصلا بیخبر بروی خانه اش با یک خیال راحت که او همیشه ، حتی وقت هایی که حق با تو نیست حمایتت میکند ؛از ان هایی که شکایت پدر و مادرت را پیشش میکنی او هم زنگ میزند و ساعت ها سر مادرت غر میزند که جوان است چکارش دارید مگر خودت را یادت رفته ...درواقع مادربزرگ من یک مادر بزرگ معمولی بود از همان  قدیمی ها ؛ همان هایی که یه گوشه انباریشان پر از شیشه های ترشی است و گل و گیاه از هر طرف خانه اش بالا میرود ، خانه اش چن تا بخاری از ان قدیمی ها دارد که روی یکیشان در زمستان همیشه یک کتری میگذارد ، حیاط کوچکش درخت نارنج و ازگیل دارد و بند رختی اش از این سر تا ان سرش  کشیده شده ؛ مادر بزرگ من از ان مادر بزرگ هایی بود که بچگی هایمان هر وقت میرفتیم پیشش دستمان را میگرفت میبردمان پارک و میگذاشت هر چقدر میخواهیم سوار اسباب بازی های برقی بشویم ، از ان هایی که همیشه توی یخچالش به اندازه تمام نوه ها از ان ابمیوه های پاکتی دارد و توی کیفش یک عالمه اب نبات که توی روضه ها بهش میدادند . مادر بزرگ من از ان هایی بود که همیشه سهم اضافی شکلاتش را برایم نگه میداشت و قایمکی قبل از رفتن  میگذاشت توی دستم ؛ مادربزرگم از ان هایی بود که صدایش میکردیم خانوم جون یادم نمی اید چه تفاقی افتاد اما از یک روزی بعد مادربزرگم دیگر نمی توانست خودش چرخ دستی اش را بردارد برود خرید یا ترشی برای فامیل درست کند و از یکجایی هم  دیگر نتوانست از خانه اش بیرون بیاید خانه اش هم دیگر نه ان حیاط با درخت ها نارنج را داشت نه انباری پر از شیشه ترشی و نه بخاری های قدیمی اما هنوز هم اتاقش همان جوری است که تا نگاهش میکنی میفهمی این اتاق مال یک مادر بزرگ است چند وقتی است مادر بزرگم را ندیده ام  ؛ دلم خیلی برایش تنگ شده ...</description>
                <category>درین</category>
                <author>درین</author>
                <pubDate>Sat, 31 Jul 2021 20:26:04 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوره ی ما هم جنگ شد !</title>
                <link>https://virgool.io/@zohaaaa1381/%D8%AF%D9%88%D8%B1%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D8%A7-%D9%87%D9%85-%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D8%B4%D8%AF-plctdk9d006y</link>
                <description>امروز داشتم به این فکر میکردم که وقتی بچه بودم مادر و پدرم همیشه از دوران جنگ برام تعریف میکردن ، از سختی هایی که کشیدن ، ترسایی که داشتن ، ادمایی که رفتن ، خودگذشتگی هایی که که دیدن ...داشتم فکر میکردم چندین سال دیگه یه روز منم بچه هامو میشونم کنارم ؛ میگم میخوام براتون از خاطره ی چن سال قبل وقتی که جوون تر بودم بگم براشون میگم یادمه یه روز یه چیزی پیچیده بود توی فضای مجازی اینستا ، گروهای واتس اپ و.. که یه بیماری اومده بهش میگن کرونا میگفتن همه کشور چین رو درگیر کرده روزانه یه عالمه از مردمشون مبتلا میشدن یه سریا میمردن یه سریا خوب میشدن ؛ میگفتن چین ، اون کشوری که از لحاظ اقتصادی جزو بالاترینا بود ، بخاطر یه بیماری ناشناخته داره نابود میشه ولی همه اینا برای ما در حد یه داستان از یه کشور هم قاره ایمون بود نه بیشتر نمیدونم دقیقا چن روز گذشت اصلا نمیدونم شایدم یک ماه گذشت که یدفعه گفتن به ایرانم رسیده البته نه فقط ایران تقریبا بیشتر کشورا دیگه درگیر کرونا شده بودن بعد براشون تعریف میکنم که یه دفعه ای همه جا تعطیل شد مردم خونه نشین شدن ، میترسیدن ، همش یه دستشون به ماسک بود یه دستشون به الکل ؛ براشون میگم که بسته های ماسک ارزون توی داروخونه ها حالا دیگه حکم طلا رو داشتن مردم صف میکشیدن تا بتونن یه بسته ماسک که اونم نهایت برای سه هفتشون بکشه بخرن براشون میگم که همه میگفتن سختیش فقط تا بهار و تابستونه ، هوا که گرم بشه مریضیم میره؛ براشون تعریف میکنم که تو گروه های خانوادگی هر روز پیامای مختلف میفرستادن که چی بخوریم ، چیکار بکنیم تا به کرونا مبتلا نشیم ؛ از عروسی هایی که کنسل شد ،قبرایی که هر روز خریده میشد، مجلسای ختمی که برگزار نشد میگم ؛از گروه های خانوادگی که حکم بی بی سی داشتن تا به محظ دریافت پیامی از یکی از اعضای خانواده که کرونا گرفته یا مرده به گوش همه برسوننبراشون میگم که زمان ما جنگ نشد اما خیلیا مردن ، دوره ی ما خبری از جبهه و خط مقدم نبود اما بیمارستانا حکم همون جبهه رو داشتن ادما میترسیدن برن سمتشون چون اونجا خطر ابتلا خیلی زیاد بود ولی یه سری سربازا بودن که کارشون رفتن تو این جبه ها بود؛ دکترایی که هر روز به جای بستن اسلحه و موشک به خودشون یه عالمه ماسک و دستکش و عینک میزدن ؛ زمان ما یدفعه ای اژیر نمیزدن که خطر حمله و بمبه ولی هر روز توی تلویزیون شهرایی که قرمز بود رو نشون میدادن ، ما اون موقع ها تو خونه هامون پناهگاه نداشتیم که توش قایم بشیم ولی تو خونه هامون زندانی شده بودیم براشون میگم که گرما اومد و رفت ولی کرونا نرفت ؛ موج دوم ، موج سوم ، موج چهارم هر روز مدلای مختلفشم میومد انگلیسی ، برزیلی ...اخرشم میگم ولی بالاخره تموم شد( امیدوارم زود تموم بشه ) ما مثل دوران بعد از جنگ جانباز نداشتیم ولی خیلیا بعد از این بیماری افسرده شدن ، خیلیا بیکار شدن ، خیلیا یتیم شدن ، بی پول شدن اما بهشون هیچ امتیاز خاصی تعلق نگرفت در واقع بهتره اینجوری بگم : سال 99 یه جنگ شروع شد یه جنگ که دشمناشو نمیدیم که سلاحی برای مبارزه نداشتیم یه جنگ که تموم شد بالاخره ولی تلفاتش خیلی زیاد بود </description>
                <category>درین</category>
                <author>درین</author>
                <pubDate>Thu, 15 Apr 2021 12:23:37 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>