<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ضحی حسینی‌نصر</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@zohanasr</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 00:22:08</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/6430/avatar/Sf2c0n.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>ضحی حسینی‌نصر</title>
            <link>https://virgool.io/@zohanasr</link>
        </image>

                    <item>
                <title>زمانی برای هوشیاری از مستی</title>
                <link>https://virgool.io/@zohanasr/%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%87%D9%88%D8%B4%DB%8C%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%B3%D8%AA%DB%8C-rjiafejhqy5e</link>
                <description>مدتی بود قصد داشتم مقاله‌ای انتقادی در ارتباط با شبکه‌های اجتماعی بنویسم. تا اینکه هفته گذشته اتفاقی به ظاهر ساده تلنگری شد برای نوشتن این متن. یک روز تعطیل پس از چندین ماه قرنطینه و دوری، در اتاق کار پدرم نشسته بودیم و پدرم داشت از دیوان یکی از شاعران محبوب‌اش برایمان شعر می‌خواند. با اینکه چندان در شعر خوب نیستم ولی دست‌کم خود را موظف به یادگیری و در پی آن لذت بردن از شعر خوب می‌دانم. پس از اینکه ساعت باکیفیتی را سپری کردیم ناخودآگاه سراغ چک کردن گوشی‌هایمان رفتیم. پدرم در حالی که پیام‌رسان واتس‌اپ خود را باز کرده بود و به انبوه پیام‌های بازنشر شده که با عددهای قرمز چشمک می‌زدند نگاه می‌کرد با حالتی همراه با کلافگی و تشویش گفت: «چرا دیگران هر آنچه را برای خود جذاب می‌دانند مستقل از سلیقه دیگری برایش بازنشر می‌کنند؟». احتمالاً هر یک از ما تجربه‌ای مشابه با آن را داشته‌ایم. وقتی برنامه پیام‌رسان روی گوشی‌مان را چک می‌کنیم متوجه انبوهی از متن‌ها، تصاویر و ویدیوهای بازنشر شده می‌شویم. بدون شک ندیدن و تنها صفر کردن عدد قرمز روی آیکون ها هم تمرکزمان را تا حدی بر هم می‌زند. ممکن است برخی از ما قضیه را چندان جدی نگیریم و با عادی برشمردن یا آن را جزئی از اقتضائات روز بدانیم و به سادگی از آن چشم بپوشیم؛ اما بگذارید ببینیم واقعاً چه چیزی در حال رخ دادن است و ما در کجای این جعبه درون‌داد و برون‌داد قرار داریم. مقاله حاضر در پی تحلیل وضعیتی است که بشر به واسطه خلق شبکه‌های اجتماعی برای خود رقم زده است. تلاشم بر این بود تا در تشریح و ترسیم این مسأله مهم هیچ‌گونه اغراق یا شیوه‌های مرسوم ژورنالیستی را چاشنی کار نکنم و صرفاً بحران را همان‌گونه که هست روایت کنم. واقعیت این است که ما در معضلی خودساخته گرفتار آمده‌ایم و نیاز است تا بدانیم در حال ایفای چه نقشی هستیم.مادامی‌ که ناخودآگاه را به سطح خودآگاه نرسانید، زندگی‌تان را هدایت خواهد کرد و این در حالی است که شما آن را سرنوشت می‌نامید- کارل یونگاساساً چرا از شبکه‌های اجتماعی استفاده می‌کنیم؟ایده شکل‌گیری شبکه‌های اجتماعی از نیاز اساسی و بیولوژیک انسان برای برقراری ارتباط با همنوعان خود به وجود آمده است. نیازی تکاملی که ضرورت و کارکرد آن طی سال‌های طولانی و با آزمون و خطاهای بسیار به اثبات رسیده است. ما دوست داریم با دیگران معاشرت کنیم و باورها و اندیشه‌هایمان را به اشتراک بگذاریم. ما برای ارتقای کسب کار نوپا، با خبر شدن از محصولات جدید، به روز نگه داشتن خود و پر کردن اوقات فراغت، سرگرمی و ... به شبکه‌های اجتماعی روی می‌آوریم. در واقع دشوار بتوان موقعیتی را تصور کرد که نیازی به ردپای حضورمان در فضای مجازی نداشته باشد. ایده شکل‌گیری شبکه‌های اجتماعی از نیاز اساسی و بیولوژیک انسان برای برقراری ارتباط با همنوعان خود به وجود آمده است.ایده شکل‌گیری شبکه‌های اجتماعی از نیاز اساسی و بیولوژیک انسان برای برقراری ارتباط با همنوعان خود به وجود آمده است.آیا واقعاً جایی برای نگرانی جدی وجود دارد؟سال گذشته فیلمساز جوانی به نام «جف اورلوسکی» مستندی اعتراضی با عنوان The Social Dilemma ساخت. این مستند با عنوان فارسی «معضل شبکه‌های اجتماعی» معروف است. در واقع دیلما به موقعیتی گفته می‌شود که مستلزم انتخاب بین دو گزینه است. دو گزینه‌‌ی به یک اندازه مطلوب یا نامطلوب که تصمیم‌گیری برای انتخاب آن دشوار است. این واژه در روانشناسی و جامعه‌شناسی بیشتر در طرح معماهایی با مضمون دوراهی‌های اخلاقی به کار می‌رود. دوراهی‌هایی اخلاقی که ما را گیر می‌اندازند و تصمیم‌گیری را سخت می‌کنند. وضعیتی را تجسم کنید که در آن یکی از اعضای خانواده‌تان به بیماری سختی مبتلا است؛ داروخانه‌ای در شهر همان داروی موردنیاز شما را دارد،اما شما پول کافی برای خرید آن ندارید. از طرفی می‌دانید اگر دارو را به هر شیوه‌ای تهیه نکنید عزیزتان از دست می‌رود. آیا در چنین شرایطی حاضر به دزدی می‌شوید یا خیر. مثالی که زدیم نمونه‌ای از یک دیلمای اخلاقی بود. در اینجا یعنی عنوان مستند به نظر می‌رسد دیلما در مقابل مدیا قرار گرفته است. از مستند دور نشویم. در آغاز این مستند شاهد تعدادی از کارمندان و مدیران سابق شرکت‌های معروفی چون گوگل، فیسبوک، توییتر، اینستاگرام و ... هستیم. ابتدا خودشان را معرفی می‌کنند. یکی از آنها پایه‌گذار و ابداع‌کننده گوگل درایو و چت جی‌میل است. دیگری رئیس سابق سایت محبوب پینترست؛ نفر بعد معاون بخش مهندسی توییتر و لیست به همین ترتیب ادامه پیدا می‌کند. یکی از آنها می‌گوید به دلیل نگرانی‌های اخلاقی نه تنها گوگل بلکه کل آن صنعت را در سال 2017 ترک کرده و به کار دیگری روی آورده. همه آنها یک ویژگی مشترک دارند، انگار پس از مدتی پی برده‌اند باورهایشان در تضادی اخلاقی با منافع مجموعه‌ای که برایش کار می‌کنند قرار گرفته است. از این منظر مرا یاد همان افرادی می‌اندازند که ویکتور فرانکل در نوشته‌هایش در باب معنا از آنها یاد کرده بود. افرادی که ترجیح می دهند به کار معنادار مشغول باشند؛ کاری که با باورهایشان در تضاد نباشد. آنها بر این اعتقادند زمانی که هر گونه داده‌ای را در اینترنت به اشتراک می‌گذاریم، به داده‌های به اشتراک گذاشته شده تغییر ماهیت می‌دهند. در واقع دیگر به همان گونه‌ که ما انتظارش را داشتیم از آن‌ها استفاده نمی‌شود. به شکلی بسیار متفاوت با انتظارات ما و به بیان بهتر از آن بهره‌برداری و سوء استفاده می‌شود. مستند با یک سوال شروع می‌شود: «مشکل در چیست». به نظر می‌رسد مشکلاتی جدی وجود دارد.  در تکنولوژی مشکلاتی در حال رخ دادن است که هنوز نمی‌توان نامی برایش گذاشت.صحنه‌ای از مستند قابل‌تأمل The Social Dilemma-202روانشناسی در خدمت نظام سرمایه‌داریچنانچه کاربر اینستاگرام باشید احتمالاً در دام قسمت «فید» آن افتاده‌اید. هر قدر انگشتتان را به سمت بالا اسکرول می‌کنید باز هم تصویر یا ویدیویی برای دیده شدن وجود دارد و این فرایند ابدی است. در مکتب رفتارگرایی مفهومی به نام «تقویت مثبت متناوب» وجود دارد. به این معنی که بعد از ارائه محرک و دریافت پاسخ مطلوب، پاداشی ارائه می‌َشود. در اینستاگرام پاسخ مطلوب نگه داشتن انگشت ما رو صفحه گوشی‌ است. در واقع هر بار که موبایل‌مان را چک می‌کنم مغز می‌داند پاداشی در راه است. این حس لذت و رضایت ناشی از ترشح دوپامین است و درست مثل مواد مخدر عمل می‌کند. شبکه‌های اجتماعی بر سر «توجه» ما رقابت می‌کنند. به نظر می‌رسد وقتی سراغ برنامه کاربردی یا اپلیکیشن خاصی می‌رویم خود انتخاب کرده‌ایم تا چه چیز را ببینیم؛ این در حالی است که سوق داده شده‌ایم یا به بیان بهتر برنامه‌ریزی شده‌ایم که چه کنیم. تریستان هریس که پیش‌تر مدیر محصولات گوگل بود، می‌گوید برای طراحی شکل و شمایل سرویس جی‌میل تمام توانمان را به کار می‌گرفتیم تا آنقدر جذاب طراحی شود که اعتیادآور باشد. در فسیبوک و اینستاگرام و ... هدف نهایی بازدید از تبلیغات بیشتر است. برای این منظور سریع‌ترین راه‌های نفوذ از پیش طراحی و تحلیل شده است و کارایی آن مورد بحث قرار گرفته است. از سویی دیگر هر چیزی که به طور آنلاین انجام می‌شود، رصد، ردیابی و دنبال می‌شود. از آن گذشته اندازه‌گیری هم می‌شود. به این معنا که سرویسی که از آن استفاده می‌کنیم کوچکترین حرکت ما را با دقت دیده‌بانی و ثبت می‌کند. اینکه روی چه عکسی و برای چند میلی ثانیه مکث کرده‌ایم. چه زمانی احساس تنهایی می‌کنیم، کِی افسرده‌ایم و چه زمانی دزدکی در حال نگاه کردن به صفحه یا عکس‌های شریک عاطفیِ پیشین‌مان هستیم. سرویس‌های اینترنتی می‌دانند مردم آخر شب‌ها چه می‌کنند و از آن مهم‌تر از چه مشکل روان‌شناختی یا اختلالی رنج می‌برند و چه تیپ شخصیتی‌ای دارند. همه این اطلاعات رگباری شبکه‌هایی را تغذیه می‌کنند که اغلب هیچ‌گونه نظارت انسانی روی آن وجود ندارد. در نهایت تمام این داده‌ها برای پیش‌بینی بهتر و دقیق‌تر رفتار ما مورد استفاده قرار می‌گیرد. باور نادرست ولی رایجی درباره شبکه‌های اجتماعی وجود دارد؛ تصور می‌کنیم اطلاعات ما فروخته می‌شود. برای نمونه فروش اطلاعات کاربران، موردعلاقه فیس‌بوک نیست. بلکه آنها مدل‌های پیش‌بین می‌سازند و برنده کسی است که بهترین مدل را دارد. خانم شوشانا زوباف، روان‌شناس اجتماعی، استاد دانشگاه هاروارد و نویسنده کتاب «عصر سرمایه‌داری نظارتی» می‌گوید: امروزه شرکت‌هایی نظیر گوگل، یوتیوب، اینستاگرام و ... جزو پول‌سازترین شرکت‌ها در طول تاریخ بشر هستند. برای سال‌ها متمادی هر شرکتی آرزو داشت اگر تبلیغی را در جایی نمایش می‌داد، به طور تضمین شده‌ای موفق باشد و حالا این رویا تحقق یافته است. تجارت شبکه‌های اجتماعی «فروش قطعیت» است. چنین تجارتی نیاز به پیش‌بینی‌های بزرگ دارد و برای پیش‌بینی‌های بزرگ به یک چیز نیاز است: مقادیر زیادی اطلاعات. در حال حاضر نوع جدیدی از بازار به وجود آمده که تا پیش از این هرگز وجود نداشته است و این بازار دقیقاً و منحصراً «آینده انسان» را معامله می‌کند. برای اینکه بهتر و دقیق‌تر متوجه شوید، تجارتی را تصور کنید که متعهد می‌شود نفت یا گوشت را در تاریخ مشخصی معامله کند. به عبارتی فروشنده متعهد می‌شود در سررسید معینی مقدار مشخصی از کالای معین را به قیمتی که الان تعیین می‌کند بفروشد؛ در مقابل طرف قرارداد نیز متعهد می‌شود کالا با مشخصات معین را خریداری کند. در آن سر ماجرا شرکت‌ها تریلیون‌ها دلار پول به دست می‌آورند. بنابراین عجیب نیست که شرکت‌های اینترنتی به ثروتمندترین کمپانی‌های تاریخ بشریت تبدیل شده‌اند. آنها دقیقاً می‌دانند چه احساساتی می‌توانند ما را گیر بیندازند و احتمالاً یک مدل آواتار از هر کاربر دارند و به خوبی قادر به پیش‌بینی رفتارهای ما هستند.شوشانا زوباف، روان‌شناس اجتماعی، استاد دانشگاه هاروارد و نویسنده کتاب «عصر سرمایه‌داری نظارتی» 
آیا ما درون یک ماتریکس گیر افتاده‌ایم؟گفته می‌شود در ده سال اخیر بزرگترین تجارت شرکت‌های سیلیکون‌ولی تنها از راه «فروش کاربران» بوده است. تبلیغ‌کنندگان دقیقاً همان مشتریان هستند و اگر شفاف‌‌تر به ماجرا نگاه کنیم محصول خود ما هستیم که فروخته می‌شویم. جمله‌ قدیمی و مشهوری وجود دارد که می‌گوید «اگر شما برای محصولی پول پرداخت نمی‌کنید، پس محصول خود شما هستید». تصور ما از گوگل موتور جستجویی است که کارمان را راه می‌اندازد و فیسبوک را فضایی برای در تماس بودن یا با خبر بودن از حال دیگران می‌دانیم چیزی که درباره آن نمی‌دانیم رقابت شدید آنها برای جلب توجه ماست. شرکت‌هایی از این دست تمام امکانات خود را به کار می‌گیرند تا ما را با صفحه گوشی‌مان درگیر نگه دارند. جارون لنیر که او را پدر واقعیت مجازی می‌دانند بر این باور است «تغییری آرام، تدریجی و نامحسوس در رفتار و درک ما از محیط در حال رخ دادن است و این دقیقاً همان محصولی است که شرکت‌ها به دنبالش هستند. تغییر در کاری که انجام می‌دهیم، طوری که فکر می‌کنیم و حتی آدمی که هستیم». در بسیاری از شرکت‌ها سه هدف اصلی دنبال می‌شود: سرگرمی یا درگیر ساختن مخاطب، افزایش تعداد کاربران با دعوت از دوستان و در نهایت تبلیغات برای اطمینان از پول‌سازی. هر یک از این سه هدف توسط الگوریتم‌هایی قدرتمند می‌شوند تا در نهایت بفهمند چه چیزی را باید به ما نشان دهند تا اعداد و ارقام پیوسته بالا رود. ما در دنیایی زندگی می‌کنیم که ارتباطات آنلاین (به ویژه در نوجوانان) اصول اولیه ارتباط شده. تغییری نامحسوس، ماهرانه و البته مکارانه در حال تغییر مفهوم «فرهنگ» است. زمانی که در شبکه‌های اجتماعی دو نفر با یکدیگر در حال برقراری ارتباط هستند تنها راه توجیه و تأمین ماجرای مالی این است که از سوی شخص سومی پولی پرداخت شود. این چیزی جز دستکاری روان‌شناختی با تاکیتیکی ماهرانه و ناشایست نیست. در واقع به وجود آمدن نسلی است که در بافت محیطی پرورش یافته که در آن مفهوم دقیق ارتباط و فرهنگ دستخوش تغییری جدی شده است. ترسناک‌تر آنکه این نسل محدود به یک موقعیت جغرافیایی مشخص نیست و در همه جای دنیا وجود دارد. فریب و کنترل پنهانی در محوریت و رأس هر کنش ما در اینترنت قرار گرفته است. یک مهندس هسته‌ای، پزشک ماهر یا وکیل کارکشته را در نظر بگیرید. هر یک از آنها با وجود هوش و تخصصی که دارند نسبت به آسیب‌پذیری ذهنشان ناآگاهند. استفاده از تکنیک‌های روانشناسی و تبلیغات از سوی شبکه‌های اجتماعی درست مثل ایمپلنت یا کاشتن عادتی ناخودآگاه در مغز ما عمل می‌کند. ما بدون آنکه متوجه شویم در حال برنامه‌ریزی شدن در یک مرحله عمیق‌تریم. این روند هرگز تصادفی نیست. اینکه مدام دوست داریم گوشی‌مان را چک کنیم یا وقتی روی عکسی تَگ می‌شویم تقریباً محال است بتوانیم تصمیم بگیریم از کنارش رد شویم. در واقع وجهی دیرینه در شخصیت ما وجود دارد و طراحان تنها آن را قلقلک می‌دهند. فیس‌بوک پس از انجام یک سری آزمایش که با عنوان آزمایش‌های سرایت در مقیاس گسترده صورت گرفت،می‌خواست این فرضیه را بیازماید که آیا می‌توان کاری کرد که مردم بیشتری در انتخابات میان‌دوره‌ای تصمیم به رأی دادن یگیرند یا نه. آنها به این نتیجه رسیدند این امر کاملاً شدنی است. توانستد احساسات و رفتارهای دنیای واقعی را تحت‌تأثیر قرار دهند. موفق شدند این کار را بدون تحریک هوشیاری کاربرانشان انجام دهند.جارون لنیر- پدر واقعیت مجاری معتقد است شبکه‌های اجتماعی در حال تغییر تعریف ارتباط و فرهنگ هستنداگر شما برای محصولی پول پرداخت نمی‌کنید، پس محصول خود شما هستیدتغییرات پدید آمده و انکارناپذیر در یک نسلامروزه پدران و مادران زیادی با نگرانی‌های جدی درباره استفاده کودکان‌شان از تبلت‌ و گوشی دست به گریبانند. هفته گذشته با مادری ملاقات داشتم که اظهار می‌کرد کودک 9 ساله‌اش روزانه 6-7 ساعت را به بازی‌های آنلاین اختصاص می‌دهد و حین بازی با دوستانش تبادل اطلاعات می‌کند. آشکار است این‌گونه محصولات و شبکه‌ها با روش‌های خیرخواهانه روانشناسی کودک تولیده نشده‌اند. بنابراین نمی‌توان انتظار داشت در راستای مراقبت از طبیعت کودکان گامی بردارند. اتفاقاً با نفوذ عمیق‌تر، هویت و عزت نفس آنها را نشانه می‌گیرد. انسان طوری تکامل یافته است که به نظرات دیگران اهمیت دهد؛ اما آیا برای این نیز تکامل یافته‌ایم که بدانیم مثلاً 5 هزار نفر در مورد ما چه فکری می‌کنند یا اینکه در هر دقیقه چند تأییدیه مثل دارو از دیگران دریافت می‌کنیم. شبکه‌های اجتماعی حول محور دریافت حس کمال طراحی شده‌‌اند و ما مرتب با سیگنال‌های کوتاه‌مدتی مانند لایک و قلب شرطی شده‌ایم. مشکل از اینجا شروع می‌شود که ما و به ویژه نوجوانان این حس تأیید را با ارزشمندی هم‌ارز می‌دانیم. نوجوان عکسی یا ویدیویی را از خود در اسنپ‌چت یا تیک‌تاک به اشتراک می‌گذارد؛ محبوبیت قلابی، به شدت شکننده جای واقعیت را می‌گیرد. برای تمدید حس ارزشمندی این کار را تکرار می‌‌کند. این فرایند ادامه پیدا می‌کند و به سادگی از نوجوان هویتی پوچ‌تر و مخدوش‌تر می‌سازد و به طور قطع تنهایی‌اش را وسیع‌تر می‌کند. طبق آمارهای معتبر اعلام شده در سال‌های 2011 تا 2013 افسردگی و اضطراب بین نوجوانان آمریکایی روندی به شدت صعودی داشت. آسیب به خود و تیغ زدن بین بچه‌های بزرگتر از 15 تا 19 سال بیش از 62 درصد افزایش داشت. در همین محدوده سنی الگویی مشابه برای خودکشی وجود داشت. در مقایسه با دهه اول قرن، خودکشی در نوجوانان با افرایشی 70 درصدی همراه بود. دلیل این پدیده چیزی جز ظهور شبکه‌های اجتماعی نیست. بسیاری از مطالعات نشان داده به طور کلی این نسل مضطرب‌تر، شکننده‌تر، افسرده‌تر از نسل قبلی است. ریسک‌پذیری پایین‌تری از خود نشان می‌دهد. تعدادی از آنها که بتوانند روابط احساسی و عاطفی را مدیریت کنند روز به روز کاهش می‌یابد. پشت تک تک این آمارها یک خانواده آسیب‌دیده و نگران وجود دارد. استانداردهای زیبایی دستخوش تغییرات جدی شده است. جراحان پلاستیک از سندروم جدیدی با نام «بدشکلی اسنپ‌چت» یاد می‌کنند که داوطلبان جراحی زیبایی را به سمت مطب‌های جراحان زیبایی می‌کشاند. برای بچه‌ها تمرکزی باقی نمانده تا تکالیفشان را انجام دهند. برخی از ما در نقش والد با تناقض‌های جدی رفتار روبه‌رو هستیم. در حالی که تمام توجه کودک‌مان توسط مافیای اقتصاد در حال بلعیده شدن است، مستأصل مانده‌ایم و نمی‌دانیم چه کنیم.استفاده بیش از اندازه از برنامه‌هایی چون اسنپ‌چت، اینستاگرام و .. تاثیر جبران‌ناپذیری بر افراد به ویژه نوجوانان دارد و از آنها افرادی با هویتی پوچ‌تر و مخدوش‌تر می‌سازداگر شما برای محصولی پول پرداخت نمی‌کنید، پس محصول خود شما هستیدقرارگیری در نبردی نابرابرهمه ما منتظر لحظه‌ای هستیم که فناوری از فردیت ما عبور کند، شغل‌هایمان را تصرف کرده و از ما باهوش‌تر عمل کند؛ اما لحظه بسیار زودهنگامی هم وجود دارد. زمانی که به ضعف‌های ما آگاه شود و از آن فراتر رود. در واقع نقطه‌ای نزدیکتری از نظر زمانی وجود دارد که ابتدا باید از آن عبور کند. ریشه‌های اعتیاد، قطبی کردن افراطی، بی‌حرمت ساختن و پوچ کردن همه چیز رسیدن به این مختصات را سهل‌تر کرده است. روش‌های نامحسوس و ماهرانه دستکاری‌هایش راه را برای تسلط به ذات انسان هموار کرده و در حال کیش و مات کردن بشریت است. به نظر می‌رسد بی‌آنکه بدانیم یا بخواهیم در میانه نبردی نابرابر قرار گرفته‌ایم. ما به عنوان یک انسان در یک سوی صفحه نمایش قرار داربم و در سویی دیگر جمعی از روانشناسان، جامعه‌شناسان و برنامه‌نویسان قرار گرفته‌اند. به نظر می‌رسد برنده از پیش تعیین شده است. در سیلیکون‌ولی که بهشت برنامه‌نویسان دنیاست بسیاری از ایده ساخت نوعی «ابرمغز جهانی» پشتیبانی می‌کنند و به آن باور دارند. در این دستگاه فکری تمام کاربران فقط نورون‌ها یا عناصر کامپیوتری کوچک و قابل جایگزینی‌اند که نه تنها اهمیت خاصی ندارند بلکه به راحتی قابل کنترل و دستکاری ماهرانه هستند. این نورون‌ها هیچ پولی دریافت نمی‌کنند، قرار نیست آموزشی ببینند و نمی‌توانند سرنوشت‌ خود را تعیین کنند. بحث سر این نیست که خود تکنولوژی نوعی تهدید وجودی به شمار می‌رود بلکه قابلیت‌های آن می‌تواند جامعه را به طرز بدی به هم بریزد. اگر تکنولوژی از طریق از بین بردن اعتماد، قطبیت در جامعه، پوپولیسم، دستکاری بیشتر در انتخابات، آشوب و تخریب را افزایش دهد و توانایی‌ تمرکزمان بر واقعیت زندگی را از ما بگیرد، جامعه‌ای را پدید می‌آورد که دیگر قادر به بهبود و اصلاح خود نیست.تریستان هریس: دانشمند کامپیوتر، از بنیانگذاران مرکز فناوری انسانیبررسی شفاف‌تر مسأله و راهکارهاوقتی از مشکلات جدی‌‌ای که در سازوکار شبکه‌های اجتماعی وجود دارد صحبت می‌کنیم باید دقت کنیم که مسأله ما سازندگان تکنولوژی نیستند بلکه مشکل اصلی در «مدل تجاری» آنها نهفته است. در واقع دسته‌ای از مردم در یک مدل تجاری گیر افتاده‌اند و انگیزه‌های اقتصادی، فشار سهامداران تقریباً انجام هر کار دیگری را غیرممکن ساخته است. مشکل اصلی در نبود مقررات و قوانین و رقابتی است که مانع از «حکومت کردن» این شرکت‌ها بشود. باید بپذیریم توجیه اقتصادی برای تغییر این مدل‌ها و بازآرایی‌ها انگیزه‌های مالی وجود ندارد و از این رو باید به نظارت متوسل شد. برای نمونه با مالیات بستن بر جمع‌آوری داده‌ها و پردازش آنها می‌توان شرکت‌ها را از جمع‌آوری هرگونه داده روی زمین منصرف کرد. به باور بسیار از حقوق‌دانان قانون در این زمینه بسیار عقب‌ است. در حال حاضر هیچ گونه قانونی برای حمایت از کاربران و حریم دیجیتال آنها وجود ندارد. هر قانونی هم که وجود دارد در جهت حفاظت از حقوق و امتیازات این شرکت‌های عظیم با ثروت‌های باورنکردنی است. سرمایه ما که تمرکز و توجه است مانند معدن ارزشمندی در حال استخراج دائمی است. می‌توانیم به جای خیره شدن و زل زدن به تبلیغات زمانمان را صرف زندگی به شیوه‌ای غنی‌تر کنیم. به جای سودمند بودن برای کمپانی‌های مختلف برای خودمان سودمندتر باشیم. توجه‌مان را در راستای سازندگی خود و نه شرکت‌ها به کار بندیم. تمام نوتیفیکیشن‌ها یا اعلانات برنامه‌های گوشی را غیرفعال کنیم. مطمئن شویم اخبار را از کانال‌های متفاوت ولی معتبر دنبال می‌کنیم و در دام فضای گلخانه‌ای اندیشه‌های موافق قرار نگرفته‌ایم. اگر می‌خواهیم شفاف‌اندیشی‌مان را از دست ندهیم با افراد مختلف در فضاهای واقعی بحث و تبادل نظر داشته باشیم. گرچه به طور پیوسته اتفاقات بسیار خلاقانه‌ای در اینترنت رخ می‌دهد؛ اما همزمان با مرکز خریدی غول‌پیکر و لایتناهی سروکار داریم که اگر ندانیم دقیقاً دنبال چه می‌گردیم در آن گم می‌شویم. جای امیدواری است که شبکه‌های اجتماعی بر مبنای قوانین فیزیک نیستند که نتوان آنها را تغییر داد بلکه بر اساس انتخاب انسانی ساخته شده‌اند و ما به عنوان خالق آن در قبال تغییر آن مسئولیت داریم. جان کلام آنکه اصالت تجربه زیسته خود را خوار و کوچک نشماریم. دست از تماشای زندگی دیگران برداریم. مسابقه‌ای در کار نیست و بهترینی هم وجود ندارد. اندک فرصتی برای زیستن در اختیار داریم که تا به خود آییم همچون مشتی شن در کویر پخش شده است. حواس‌مان باشد دقایق زندگی‌مان را برای چه و در راستای منافع چه کسانی خرج می‌کنیم.منتشر شده در صفحه علم روزنامه شرق- 29 مهر 1400</description>
                <category>ضحی حسینی‌نصر</category>
                <author>ضحی حسینی‌نصر</author>
                <pubDate>Thu, 21 Oct 2021 12:37:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«آری به زندگی؛ در کشاکش ناملایمات»</title>
                <link>https://virgool.io/MePlusBook/%D8%A2%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%DA%A9%D8%B4%D8%A7%DA%A9%D8%B4-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%84%D8%A7%DB%8C%D9%85%D8%A7%D8%AA-piugxbrboyez</link>
                <description>تابستان سال گذشته در حالی که روزها نه‌چندان سهل سپری می‌شدند، جناب کاشی‌چی مدیر انتشارات گوتنبرگ، پیشنهاد ترجمهٔ کتاب «آری به زندگی» را مطرح کردند. از ایشان وقت خواستم تا نظر نهایی‌ام را اعلام کنم. شروع کردم به خواندن آن. می‌دانستم با کتابی از جنس کتاب‌های روانشناسی با اهداف تجاری که غالباً تحت عناوین مثبت‌اندیشی و با محتوای زرد روانه بازار نشر می‌شوند، سر و کار ندارم. متن کتاب مرا مجذوب خودش کرده بود و خواندنش بیش از هر چیز برای خود من بسان مرهم، تسکین و حتی یک ضرورت پس از تجربهٔ رنج‌های پی در پی بود. «آری به زندگی»- انتشارات گوتنبرگ این کتاب برای اولین بار بهار 2020 به زبان انگلیسی منتشر شد.کتاب، شامل سخنرانی‌هایی است که فرانکل حدود یازده ماه پس از آزادی‌اش از اردوگاه‌ آشویتز ایراد کرده است. این گفتارها تا پیش از این هرگز به زبان انگلیسی برگردانده نشده بود تا اینکه بهار سال گذشته ناشری به نام بلتس «آری به زندگی» را که برای نیم قرن به دست فراموشی سپرده شده بود، پیدا کرده و آن را برای اولین بار به زبان انگلیسی منتشر می‌کند.در مقدمه‌ام با عنوان «مردی که باورش را می‌زیست» چند صفحه‌ای دربارهٔ زندگی فرانکل نوشته‌ام. اینکه چگونه پس از آزادی با فقدان همسر باردار، پدر، مادر و برادرش که در اردوگاه‌های کار اجباری کشته شده بودند مواجه می‌شود. چگونه از «وضعیتی نزدیک به خودکشی» خود را می‌رهاند و در زندگی جدید خود معنا را بازآفرینی می‌کند. نکتهٔ مهم دربارهٔ کتاب این است که دربردارندهٔ گفتارهای کسی است که خود دشوارترین رنج‌ها را متحمل شده، بنابراین سخنی بر زبان نیاورده که کارکرد آن ناآزموده باشد. در پایان از انتشارات محترم گوتنبرگ و جناب دکتر ناصرمقدسی عزیز (متخصص نورولوژی) که زحمت نوشتن مقدمه را کشیدند بسیار سپاسگزارم.خواندن این کتاب را به همه آن‌هایی که در پی یافتن بینشی تازه و «آینده‌محور» هستند تا نگرش جامع‌تری به زندگی و رنج‌های ناگزیر آن پیدا کنند، توصیه می‌کنم. کتاب را می‌توانید از طریق دی‌جی‌کالا به آدرس زیر و نیز صفحه اینستاگرام انتشارات گوتنبرگ تهیه کنید. مشتاق شنیدن نظراتتان هستم. https://bit.ly/2RmyNfxInstagram: @gutenberg.publicationچنانچه تمایل دارید کتابی را ترجمه کنید، پیشنهاد می‌کنم قبل از هر کاری پست راهنمای ترجمه کتاب  را در وبسایت پانویس بخوانید.با احترامضحی‌حسینی نصر</description>
                <category>ضحی حسینی‌نصر</category>
                <author>ضحی حسینی‌نصر</author>
                <pubDate>Sun, 16 May 2021 15:54:30 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چیزهایی هست که من نمی‌فهمم!</title>
                <link>https://virgool.io/@zohanasr/%DA%86%DB%8C%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%87%D8%B3%D8%AA-%DA%A9%D9%87-%D9%85%D9%86-%D9%86%D9%85%DB%8C%D9%81%D9%87%D9%85%D9%85-mvz5rklevkks</link>
                <description>اینستاگرام را باز می‌کنم، یکی از پیچ‌های محبوب‌ام با کسی که می‌شناسم حال و روزش چه بوده و اکنون خود را «فعال حقوق زنان» می‌داند قرار لایو گذاشته است. کمی ناامید می‌شوم اما درونم می‌گوید منطقی باش افراد با اطلاعات محدودی که از یکدیگر دارند تصمیم به ارتباط یا عدم ارتباط می‌‌گیرند. قرار هم نیست همه چیز را همه کس بداند. دوباره بخش ناراضی درونم برمی‌خیزد و تعجب می‌کند از اینکه فلانی از روی واقعیت 1 و 2 و 3 و ... هنوز نتوانسته بفهمد این آدم قلابی است. سعی می‌کنم به خودم بقبولانم چیزی که اذیتم می‌کند گرچه ناکام‌کننده است اما نباید تا این اندازه به آن اهمیت دهم.چند روزی می‌گذرد دریکی از کانال‌های محبوبم در تلگرام پستی می‌ّبینم در نگاه اول به نظر می‌رسد چقدر حرف حساب است اما یک جای کار می‌لنگد، ضمیمه همین پست که درباره شرافت است ویدیویی از خواننده‌ای پیوست شده که نه تنها بهره‌ای از صدای خوش نبرده است بلکه با کمترین استعدادی که در این زمینه دارد با برندسازی و امدادهای غیبی دیگر حسابی مشهور شده و کمی هم فاز آزادی‌خواه برداشته است.یکی از دوستانم برایم چند اسکرین‌شات فرستاده و پایش نوشته شخصی که برای چند سال الگوی تلاش و کوشش‌اش بوده توزرد از آب درآمده و فرش موفقیتش را که کنار می‌زنی ردپای ژن خوب را در تک تک دستاوردهایش می‌بینی. دیگر تعجب نمی‌کنم. به او هم می‌گویم حیرت نکند که از این دست موارد بی‌شمار است و اگر بخواهیم به آنها بپردازیم تا ابد باید روایت‌گر بمانیم.یکی از آفت‌های اینستاگرام همین است، شما بدون کوچکترین آگاهی در مورد پیش‌زمینه و گذشته افراد آن زاویه‌ای که  آنها تمایل به نمایش‌اش را دارند می‌بینید و تصور می‌کنید این تمام واقعیت است و حتی اگر تمام آن هم نباشد آینه‌ای از کل آن است در حالی که به هیچ وجه این گونه نیست. گاهی وقت‌ها این تکه نه تنها تکه‌ای از واقعیت نیست بلکه بخش تحریف‌شده‌ای از آن نیز می‌تواند باشد.مورد جالب دیگر خاطرات تحریف‌شده‌ای است که افراد درباره گذشته خود می‌ُسازند که به آن «خاطرات ساختگی» می‌گویند. یعنی تفسیر و توصیف وقایعی که در گذشته ابداً اتفاق نیفتاده است و یا در خوش‌بینانه‌ترین حالت، آنطور که شرح داده می‌شود نبوده است.از این دست موارد بسیار است، تناقض‌های فراوانی که اطرافمان می‌بینیم که تشخیص سره را از ناسره برایمان دشوار می‌کند. آیا اساساً چنین چیزی طبیعی است؟ درست نمی‌دانم؛ فکر می‌کنم در در اینجا دو رویکرد وجود دارد: اول اینکه مهم نیست افراد را به شکل یک کل منسجم تصور کرد و باید پذیرفت اسلوب فکری هر کس اشکالاتی دارد. اما رویکرد دوم از افراد انتظار پیش‌بینی پذیری و انسجام فکری دارد به این معنا که من اگر صفحه‌ای را دنبال می‌کنم و نوشته‌های کسی را می‌خوانم که به نظر می‌رسد از تفکر شفاف بهره‌مند است، ردپای این تفکر شفاف را باید در بیشتر نقطه نظرات و رفتارش ببینم و تناقضات تظاهرات بیرونی رفتارش گیجم نکند.اگر در این باره تجربه مشابهی دارید، خوشحال می‌شوم با من در میان بگذارید.</description>
                <category>ضحی حسینی‌نصر</category>
                <author>ضحی حسینی‌نصر</author>
                <pubDate>Mon, 23 Mar 2020 11:04:18 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حسادت‌ها، فروتنی‌ها و جنایت به نام علم</title>
                <link>https://virgool.io/@zohanasr/%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%AF%D8%AA%D9%87%D8%A7-%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%AA%D9%86%DB%8C%D9%87%D8%A7-%D9%88-%D8%AC%D9%86%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D8%B9%D9%84%D9%85-gnmcqa8l7tew</link>
                <description>مقاله حاضر در بردارنده برش‌های کوچکی از وقایع تاریخی است که در مسیر کشف مولکول DNA رخ داد. لازم به یادآوری است اگر به افراد یا وقایع خاصی در این سیر اشاره نشده است به هیچ‌وجه به معنی کم‌اهمیت بودن آن نیست. روشن است که مقاله حاضر تنها در بردارنده موارد انگشت شماری از وقایع است. وقایعی که نشان‌دهنده دولبه بودن شمشیر علم است. تیغ برنده‌ای که هم قادر است دمل چرکین را از پیکره سالم جدا کند و هم می‌تواند چه بسیار زندگی‌هایی را که ارزش زیستن دارند در مدت زمای کوتاهی با عناوین پرطمطراقی چون «پاکسازی نژادی» -که مصداق سوء استفاده از اکتشافات علمی است- به ورطه نابودی بکشاند.روزنامه شرق، صفحه علم - 1 اسفند 1398ابداع واژه یوژنیکس از سوی فرانسیس گالتونفرانسیس گالتون، عموزادة ناتنی چارلز داروین بود. او در سال 1882 یعنی همان سالِ تولد گرگور مندل به دنیا آمده بود. او سایة دو ابر شخصیت زیست‌شناسی زمان را بر سر خود سنگین می‌دید و از این رو به طرز عجیبی با احساس بی‌کفایتی علمی دست به گریبان بود. او که با داروین 13 سال اختلاف سنی داشت، یک سال پس از درگذشت او، کتاب جنجالی و فتنه‌انگیزی با عنوان «کنکاشی در باب شعور انسان و توسعة آن» منتشر کرد. او در این کتاب با وام گرفتن فرایندِ انتخاب طبیعی داروین این طور استدلال ‌کرد که اگر طبیعت قادر است از طریق سازوکار انتخاب طبیعی و بقای اصلح چنین تأثیری بر جمعیت جانداران بگذارد پس چرا از این سازوکار در جمعیت‌های انسانی بهره نبریم. او اعتقاد داشت از طریق مداخلة انسان، می‌توان به فرایند پالایش و بهسازی انسان شتاب بیشتری بخشید. خلاصة چیزی که گالتون قصد داشت بگوید به زبان ساده، چیزی جز این نبود: انتخاب مصنوعیِ قوی‌ترین و هوشمندترین انسان‌ها. او برای معرفی آرمان و اندیشة خود نیاز به یک نام داشت. واژة یوژنیکس (بهسازی نژادی) درست همان نامی بود که او به دنبالش بود. یوژنیکس ترکیبی از دو پیشوند یونانی «eu» به معنی پاک و «genesis» به معنی پیدایش بود. گالتون از انتخاب این نام بسیار خشنود بود و بر این اعتقاد بود موضوع اصلاح نژاد به زودی به یکی از مهم‌ترین مطالعات علمی تاریخ بشر تبدیل خواهد شد. واقعیت این است رویکرد او به جای آنکه خدماتی در مسیر ژن‌شناسی باشد، او را به ورطة پیکاری بی‌امان با این علم کشاند.فرانسیس گالتونتولد واژة ژن قبل از کشف ماهیت آنبین سال‌های 1900 تا 1910 نظریة «واحدهای انتقال موروثی» داشت جان تازه‌ای می‌گرفت. زمان آن فرا رسیده بود که «واحدهای انتقال صفات موروثی» مندل رسماً نامگذاری شود. نخستین بار واژة اتم در سال 1808 از طریق مقاله جان دالتون وارد واژگان علمی شد. در تابستان 1909، تقریباً یک قرن پس از آن، گیاه‌شناس برجستة دانمارکی، ویلهلم یوهانسن واژة متمایزی را برای انتفال صفات موروثی ابداع کرد. او ابتدا به این فکر افتاد که از واژه پیشنهادی دِوریز یعنی پانژن استفاده کند. خود كلمه پانژن از اصطلاح پانژنزيس (Pangenesis) گرفته شده كه در سال 1868 توسط داروين به كار رفته است. اما حقیقت امر آن بود که داروین تصور غلطی از این مفهوم داشت. در نهایت یوهانسن واژه «ژن» را انتخاب کرد که فرم کوتاه شده همان پانژن بود. درست مثل دالتون که واژه اتم را ابداع کرده بود ولی اطلاع دقیقی از ماهیت آن نداشت، اکنون واژه «ژن» ابداع شده بود اما دانشمندان هنوز شناخت روشنی از اینکه ژن واقعاً چیست نداشتند. ماده سازنده آن، ساختار فیزیکی و شیمیایی آن، محل حضور و حتی سازوکار و عملکردش همچنان در هاله‌ای از ابهام بود. با ابداع این نام علمی هزاران پرسش درباره ماهیت آن در اذهان اهالی علم به شکل علامت سوال درآمده بود.مورد کری باک- اولین مورد قانونی جراحی عقیم‌سازیروز 29 مارس سال 1924، مجلس سنای ایالت ویرجینیا با لابی‌گری مصرانه دکتر آلبرت پریدی، عقیم‌سازی به منظور بهسازی نژادی را در محدوده ایالت به تصویب رساند. مطابق با این قانون شخصی که قرار بود عقیم شود باید توسط هیأت مدیره انستیتوهای بهداشت روانی قرار می‌گرفت. به این ترتیب بنا بر رأی نهایی دیوان عالی ایالات متحده، خانم کری باک[1] با برچسب تشخیصی سبک‌مغز خفیف محکوم به عقیم‌سازی شد. سرانجام عمل عقیم‌سازی وی با انسداد لوله‌های رحم او در روز 19 اکتبر 1927 انجام شد. به این ترتیب به باور طرفداران بهسازی نژادی زنجیره انتقال صفات موروثی کری باک با انسداد لوله‌های رحم او بریده شد. به گفتة سیدارتا موکرجی، سرطان‌شناس و پزشک هندی در مقیاس تاریخ 62 سال فاصله زمانی بین آزمایش‌های اولیه مندل روی بوته‌های نخود فرنگی و عمل عقیم‌سازی کری باک که با مجوز رسمی دادگاه انجام شد، لحظه گذرایی بیش نیست. اما در همین شصت سال و اندی، ژن از یک مفهوم انتزاعی در یک آزمایش گیاه‌شناسی، به ابزاری نیرومند برای «کنترل اجتماعی» تبدیل شد.Carrie and Emma Buck in 1924, right before the Buck v. Bell trial, which provided the first court approval of a law allowing forced sterilization in Virginia. M.E. Grenander Department of Special Collections and Archives, University at Albany, SUNY همراهی جماعت با شخصی‌سازی انتخاب ژنتیکیهمزمان با برنامه‌های عقیم‌سازی که متولیان و حامیان اصلی آن مقامات رسمی ایالت‌ها بودند، جنیش‌های خودجوش مردمی در حمایت از آن شکل گرفت. مسابقاتی برای انتخاب سالم‌ترین و شایسته‌ترین کودکان برگزار می‌شد. در این مسابقات پدران و مادران فرزندانشان را که اغلب یکی دو سال بیشتر نداشتند، با تکبر خاصی مثل سگ و گاو و گوسفند (از این جهت این مثال به کار برده شده است که اغلب این مسابقات زیرمجموعه نمایشگاه های کشاورزی بودند) در معرض نمایش و قضاوت قرار می‌دادند. به این ترتیب تیمی از دندانپزشکان، روانشناسان و پرستاران و ... در حالی که یونیفورم به تن داشتند کودکان را معاینه می‌کردند و دست آخر خلق‌وخوی او را می‌سنجیدند تا به اصطلاح از میان شرکت کنندگان بهترین‌شان را برگزینند. سپس مادران مشعوف این کودکان با تبختر در میان جمعیت رژه رفته و عکس‌شان در نشریات محلی به چاپ می‌رسید. نگارنده تصور می‌کند این نگاه هنوز هم در غالب انتخاب دختر شایسته و نیز انتخاب دیگر «ترین‌ها»یی که اکتسابی نبوده و نتیجه پشتکار و تلاش شخصی افراد نیست در جریان است و همچنان طرفداران بی‌شمار خودش را دارد.مورگان- از اتاق مگس‌ها تا نوبلتوماس هانت مورگان، زیست‌شناس آمریکایی به خاطر پی بردن به نقش کروموزوم‌ها در وراثت برنده جایزه نوبل فیزیولوژی و پزشکی بود. مورگان در حالی که پژوهش‌های بووری و ساتون (کروموزوم‌ها را حامل عامل‌های وراثتی می‌دانستند) و نتی استیونز (بر روی شناخت ویژگی‌های جنسیتی کار می‌کرد و در سال 1905 نشان داد عامل جنسیت نر در کرم‌ها کروموزم Y است) را تحسین می‌کرد در پی تشریح ملموس‌تری از ماهیت فیزیکی ژن بود. ژن‌ها چگونه روی کروموزوم‌ها قرار می‌گیرند؟ آیا کروموزوم مانند تاری است که ژن‌ها بسان دانه‌های تسبیح از آن می‌گذرند؟ آیا ژن‌ها هم‌پوشانی دارند و یا به طور فیزیکی و شیمیایی با هم پیوند می‌دهند؟ این‌ها سوالاتی بود که ذهن کنجکاو مورگان را غرق در خود کرده بود. او درصدد بر آمد تا پاسخ این پرسش‌ها را از طریق مطالعه روی حشره‌ای به نام مگس سرکه (دروزوفیلا) به‌دست آورد؛ در این نقطه مشخص از تاریخ بود (1905 م.) که پای مگس‌های سرکه به پژوهش‌های ژنتیک باز شد. آزمایشگاه مورگان نزد دانشجویان به اتاق مگس مشهور بود. این آزمایشگاه کوچک در طبقه سوم یکی از ساختمان‌های دانشگاه کلمبیا قرار داشت. آزمایشگاه پر از ظرف‌های شیشه‌ای مملو از میوه‌های گندیده بود و علاوه بر آن در گوشه کنار می‌شد خوشه‌های موزهای گندیده را که آویزان بود مشاهده کرد. بوی عجیبی فضای آزمایشگاه مورگان را پر کرده بود. مورگان نیز مانند مندل، کارش را با صفات فابل وراثت آغاز کرده بود. او از راه معاینه هزاران مگس زیر میکروسکوپ، چندین گونه جهش یافته را شناسایی و دسته‌بندی کرد. مگس‌هایی چشم سفید، مگس‌هایی با شاخک‌های چنگالی، پاهای خمیده و مگس‌هایی با اشکال عجیب و غریب دیگر. مدتی بعد گروهی از دانشجویان به مورگان پیوستند. هر یک از این دانشجویان کاراکتر خاص خود را داشت. آلفرد استورتوانت، جوان منظم و نکته‌سنجی بود. شاگرد دیگر او کلوین بریجز جوانی خودنماو در عین حال با هوشی کم‌نظیر بود که سودای عشقبازی آزاد و بی‌پرده را در سر داشت؛ سومین شاگرد مورگان هرمان مولر، دچار وسواس و پارانویا بود و دائماً می‌خواست توجه مورگان را به خود جلب کند(در قسمت پایانی این یادداشت درباره مولر بیشتر خواهیم دانست). اما مورگان آشکارا به بریجز توجه می‌کرد و او بود که در میان صدها مگس چشم قرمز، جهش‌یافته چشم سفید را کشف کرده بود. مگسی که کشف آن نقطه عطفی در آغاز آزمایش‌های تاریخی مورگان شد. در نهایت این سه دانشجو چنان در دور باطل حسادت و رقابت ناسالم افتادند که پایه‌های رشته ژن‌شناسی به لرزه درآمد. اما در نهایت به وضعیت آتش بس ظاهراً موقتی رسیدند. مورگان و دستیاران جوان او با آمیزش مگس‌های طبیعی و جهش‌یافته توانستند صفات و ویژگی‌های وراثت را در چندین نسل پیاپی ردیابی کنند. بین سال‌های 1905 تا 1925، اتاق مگس در دانشگاه کلمبیا، به کانون اصلی علم نوین ژنتیک تبدیل شده بود. اکتشافات زنجیره‌ای اکتشافات، بهم پیوستگی ژن‌ها و پدیده کراسینگ اوور و... با چنان شتاب و خروشی فوران می‌کرد که تولید علم ژن‌شناسی را به آتشفشانی علمی تشبیه کرده بود. در طول چند دهه بعد، گلبارانی از جایزه‌های علمی بر سر افراد اتاق مگس فرو ریخت؛ شخص مورگان و گروهی از دانشجویانِ دانشجویانش به پاس اکتشاف‌‌هایشان در عرصه ژن‌شناسی، موفق به دریافت جایزه نوبل شدند.آزمایشگاه مورگان در دانشگاه کلمبیا که به «اتاق مگس» معروف بود.اتاق مگسفردریک گریفیت و شخصیت فروتن اوگریفیت، باکتری‌شناس بریتانیایی در اوایل دهه 1920، به عنوان کارمند ارشد امور پزشکی در وزارت بهداشت بریتانیا مشغول به کار بود.. تلاش‌های گریفیت، باکتری‌شناس بریتانیایی برای تهیه واکسنی علیه باکتری مولد ذات‌الریه – با نام علمی استرپتوکوکوس نومونیا- منجر به کشف پدیده‌ای مهم به نام ترانسفورماسیون (انتقال افقی ژن) شد. بدین ترتیب آزمایشی که ارتباط چندانی با ژنتیک نداشت، منجر به کشف بزرگی دربارة ماده ژنتیک شد. گریفیت در این آزمایش که در این یادداشت مجال شرح آن نیست، پی برد باکتری با دریافت ماده ژنتیک از محیط خارج، در ویژگی‌های ظاهری خود تغییراتی پدید می‌آورد. در آزمایش گریفیت وقتی باکتری‌های کپسول‌داری که با گرما کشته شده بودند همراه با باکتری‌های زنده بدون کپسول به بدن موش تزریق شد، موش مُرد. نتیجه غیرمنتظره این آزمایش این فرضیه گریفیت را که کپسول عامل مرگ موش‌هاست رد کرد. در واقع گریفیت فهمیده بود  عامل انتقال صفت، باعث انتقال یک ویژگی خاص –در اینجا داشتن کپسول در باکتری- از یک سویه باکتری به باکتری سویه دیگر شده است. ساده‌ترین توضیح برای این ترانسفورماسیون این بود که اطلاعات ژنتیکی به صورت ماده شیمیایی بین دو گونه باکتری رد و بدل شده بود. در حین ترانسفورماسیون، ژن بدخیم به طریقی از باکتری‌های مرده خارج شده بود و از آنجا راه خود را به درون باکتری‌های زنده پیدا کرده و در ژنوم آنها ادغام شده بود. بدین ترتیب انقلابی در زیست‌شناسی مولکولی به پا شد. چرا انقلاب؟ چون گریفیت اثبات کرده بود که ژن‌ها می‌توانند، بدون نیاز به تولیدمثل، بین موجودات زنده رد و بدل شوند. در واقع برخلاف تصور قبلی مخابره پیام‌های موروثی از طریق پانژن‌ها یا جوانه‌زدن صورت نمی‌گرفت، بلکه به واسطة یک مولکول منتقل می‌شد؛ آن مولکول می‌تواند خارج از سلول به فرم شیمیایی وجود داشته باشد، می‌تواند اطلاعات را از سلولی به سلول دیگر، از جانداری به جاندار دیگر و از والدین به فرزندان منتقل کند. حال اگر گریفیت این نتیجه شگفت‌انگیز را تبلیغ و یا منتشر می‌کرد آتشی به پیکر زیست‌شناسی می‌افتاد. اما از گریفیت که دانشمندی بی‌ادعا و به شدت محجوب بود- طوری که همکارانش او را «مردی نحیف که صدایش به زحمت از زمزمه فراتر می‌رفت»- بعید بود که مطرح بودن و جذابیت گسترده اکتشاف خود را با صدای بلند به گوش همگان برساند. سرانجام در سال 1928 و پس از ماه‌ها «تأخیر و تردید» که گریفیت آن را با این جمله که، «خداوند عجله‌ای ندارد، چرا من داشته باشم؟» توجیه می‌کرد، نتایج حاصل از آزمایش‌هایش را در نشریه  بهداشت[2]  که گمنامی آن حتی مندل را متأثر می‌کرد، به چاپ رسانید. جالب است نوشته گریفیت با لحنی حاکی از نوعی سرافکندگی و پوزش‌خواهی همراه بود آنچنان که گویی به جای غرور و تکبر متأسف بود که پایه‌های دانش ژنتیک را به لرزه در آورده.گریفیت که به فروتنی شهره بود.کشف تأثیر اشعه ایکس در جهش مگس‌هاگرچه آزمایش گریفیت به صراحت این واقعیت را نمایان ساخت که ژن ماده‌ای شیمیایی است، با این حال گروهی از دانشمندان این نتیجه را کافی ندانسته و با تردید در مورد آن صحبت می‌کردند. در سال 1920، هرمان جوزف مولر، دانشجوی پیشین مورگان، از نیویورک به تگزاس رفت تا تحصیلاتش را در زمینه ژن‌شناسی مگس‌ها دنبال کند. مولر نیز مانند استاد خود مورگان، قصد داشت انتقال صفات موروثی را با استفاده از جهش‌یافته‌ها مطالعه کند. مشکل در این بود که به دست آوردن جهش‌یافته‌هایی که به طور طبیعی به وجود می‌آمدند کاری بسیار دشوار و زمان‌بر بود. مولر که دیگر از شکار جهش‌یافته‌ها مأیوس شده بود، به فکر روشی برای تسریع تولید جهش‌یافته افتاد. با خود تصور می‌کرد اگر مگس‌ها را در معرض دما یا نور شدید یا نوعی دیگری از انرژی قرار دهد شاید به نتیجه دلخواه خود می‌رسید. برای این منظور ابتدا مگس‌ها را در معرض اشعه ایکس قرار داد ولی ملاحظه کرد همگی درجا هلاک شدند. در آزمایش‌های بعدی دوز اشعه را پایین آورد، این بار دید مگس‌ها عقیم شدند. در نهایت در زمستان سال 1926، از روی هوا و هوس، باز مگس‌ها را در معرض دوز پایین‌تری از اشعه قرار داد و سپس نرهای در معرض اشعه را با ماده‌ها آمیزش داد و به تماشای زاده‌های حاصل از آن نشست. نتیجه شگفت‌انگیز بود، نتیجه‌ای که برای مورگان و دانشجویانش سی سال طول کشیده بود اکنون در کمتر از یک روز به‌دست آمده بود. مولر در مدت زمان بسیار اندک به تعداد زیادی مگس جهش یافته که داده‌های خام ارزشمندی برای مطالعات مهم ژنتیک بودند دست یافته بود. این اکتشاف مولر را به سرعت به شهرت جهانی رساند. دانشمندان نیز از ویژگی مادی ژن و نیز انعطاف‌پذیری آن به شگفت آمده بودند. آزمایش مولر نشان داد صفات موروثی می‌توانند دستکاری شوند. مولر متوجه تبعات گسترده و نیز سوء استفاده از آزمایش‌هایش در زمینه بهسازی نژادی انسانی بود و پس از مشاهده تمایل وحشتناک آمریکا به بهسازی نژادی در علایقش نسبت به این موضوع تجدیدنظر کرد. به نظر مولر دفتر ثبت اسناد بهسازی نژادی با هدف پاکسازی نژادی و حذف مهاجران، افراد نابهنجار و معیوب داری انگیزه‌های شیطانی بود و این چیزی نبود که مولر خواهان آن باشد. رویکرد مولر و مخالفت او با سوء استفاده از بهسازی نژادی او را به سمت عضویت در چند انجمن سوسیالیستی و فعالیت‌های سیاسی چپ‌گرایانه سوق داد؛ به دلیل مواضع جسورانه و انقلابی تحت نظر پلیس FBI قرار گرفت. در کنار شهرت روزافزون او اما زندگی شخصی‌اش در حال فروپاشی بود و در نهایت به جدایی از همسرش انجامید. حس حسادت و رقابت بین او و همکارانش در آزمایشگاه کلمبیا به اوج خود رسیده بود. رابطه‌اش با استاد قدیمی‌اش مورگان که از قبل هم چندان تعریفی نداشت، به خصومت منتهی شد. دیری نپایید که زندگی مولر به انزوا کشیده شد،. خلق و خوب رنجوری پیدا کرد و حتی یک بار به خودکشی ناموفق دست زد. اقدامی که به روشنی خیر از بی‌قراری و نامساعد بودن احوالاتش می‌داد. مولر احساس خوبی نسبت به کشورش آمریکا نداشت، از نظام حاکم بر آن، سیاست‌ورزی‌های زشت، علم ناسالم، جامعه خودخواه و نژادپرست آن زمان منزجر شده بود و عمیقاً دلش می‌خواست به جایی پناه ببرد که بتواند به راحتی پلی بین علم و سوسیالیسم بنا کند. به تازگی شنیده بود نوعی لیبرال دموکراسی بلندپروازانه با گرایش‌های سوسیالیستی در برلین در حال شکل‌گیری است. سرانجام مولر در سال 1932، در یکی از روزهای سرد زمستان وسایل خود را که شامل چند صد گونه مگس میوه، هزاران لوله آرمایشگاهی و ظرف‌های شیشه‌ای، یک میکروسکوپ و یک اتومبیل فورد بود جمع می‌کند و با کشتی به برلین می‌فرستد. اما قسمت غم‌انگیز ماجرا این است که روح مولر از اینکه قرار است به زودی در آرمان‌شهر آرزوهایش چه جنایت‌هایی علیه بشریت زیر درفش ژنتیک و بهسازی نژادی انجام پذبرد، بی‌اطلاع بود.هرمان مولر که زندگی او سرشار از فراز و فرودها بود.کشتارهای گسترده و به ناحق زیر درفش قانونسال 1920 زمانی که آدولف هیتلر به دلیلی کودتای نافرجام مونیخ، در حبس به سر می‌برد با مطالعه نوشته‌های آلفرد پلویتز[3]- ابداع کننده واژه پاکسازی نژادی- با افکار او آشنا شده بود. هیتلر هم مانند پلویتز بر این باور بود که ژن‌های معیوب باعث آلودگی نسل‌ها می‌شود. سال 1933، نازی‌ها قانونی را به تصویب رساندند که مانع از تولد فرزندان بیمار ژنتیکی می‌شد؛ این قانون بعدترها به قانون عقیم‌سازی شهرت یافت. طبق آمار عقیم‌سازی در سال 1934، هر ماه چیزی قریب به پنج هزار زن و مرد عقیم می‌شدند. جالب است بدانید در سال 1933، قانونی تصویب شده بود که به موجب آن قرار بود تبهکاران خطرناک عقیم شوند، اما عجیب‌تر آنکه در مجموعه این تبهکاران خطرناک گروهی از معترضان سیاسی، نویسندگان، روزنامه‌نگاران نیز قرار می‌گرفتند. در اواخر دهه 30 بی‌تفاوتی و خونسردی مردم در برابر این قوانین، نازی‌ها را گستاخ‌تر کرد. در سال 1939 یک زوج آلمانی که از طرفداران حزب نازی بودند، به طور رسمی از هیتلر درخواست کردند تا کودک یازده ماهه خود را که به طور مادرزادی نابینا بود و اندام ناموزونی داشت را به روش مرگ آسان از بین ببرند و به این ترتیب از دید خود به کشورشان خدمت کنند. این مراجعه بهانه‌ای شد تا هیتلر این روش را در مورد کودکان بیشتری «تعمیم» دهد. از نظر نازی‌ها این‌های «زندگی‌هایی بودند که ارزش زیستن نداشتند». کشتار سیستماتیک، از کودکان دارای نقص زیر سه سال شروع شد و کم‌کم به نوجوانان رسید. در لیست قربانیان بیش از همه کودکان یهودی به چشم می‌خوردند. پزشکان دولتی کودکان بیچاره را به زور معاینه کرده و با برچسب‌های بیمار ژنتیکی به کام مرگ اصطلاحاً آسان می‌کشاندند. قربانیان را درست مثل گله‌های دام که به کشتارگاه می‌فرستند، با اتوبوس‌هایی که پنجره‌هایی با حفاظ فلزی داشت به مراکز خاص آورده و به اتاق‌های مونوکسید کربن می‌فرستادند. پس از آن اجساد را روی سکوهای سیمانی خوابانده و گروهی از پزشکان بدن‌شان را تشریح کرده و از اندام‌های و بافت‌های قربانیان برای پژوهش‌های بعدی استفاده می‌کردند. تا سال 1941، نزدیک به دویست و پنجاه هزار نفر به قتل رسیدند. بین سال‌های 1933 تا 1943 نیز نزدیک به چهارصد هزار نفر هزار نفر قربانی «قانون عقیم‌سازی» شدند.یک نورولوژیست در حال انجام وظیفه در پروژه «بهسازی نژادی» او با این اندازه‌گیری‌ها در پی این است که آیا این فرد «یهودی» هست یا خیر.منبع:Mukherjee, S. (2017). The Gene: An Intimate History.[1] Carrie Buck[2] Journal of Hygiene[3] Alfred Ploetz</description>
                <category>ضحی حسینی‌نصر</category>
                <author>ضحی حسینی‌نصر</author>
                <pubDate>Sat, 22 Feb 2020 15:31:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ناکامی‌های ستاره درخشان تاريخ علم: «گرگور مندل»، پدر علم ژنتیک</title>
                <link>https://virgool.io/@zohanasr/%D9%86%D8%A7%DA%A9%D8%A7%D9%85%DB%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%AF%D8%B1%D8%AE%D8%B4%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D9%8A%D8%AE-%D8%B9%D9%84%D9%85-%DA%AF%D8%B1%DA%AF%D9%88%D8%B1-%D9%85%D9%86%D8%AF%D9%84-%D9%BE%D8%AF%D8%B1-%D8%B9%D9%84%D9%85-%DA%98%D9%86%D8%AA%DB%8C%DA%A9-ri68owfsl4il</link>
                <description>مطالعه زندگینامه بزرگان همواره آموختنی است. گاه برخی نویسندگان و اهالی قلم به واسطه انگیزه‌های پیدا و نهان بیرونی یا درونی درباره دانشمندان و کاشفان اغراق کرده و چنان دست به قلم می‌برند که گویی دانشمند موردنظر یک‌باره از دل صحرای علم، گنجی ارزشمند را به ناگه و به طور شهودی کشف کرده یا مسیری میان‌بر را صرفاً به واسطه هوش و نبوغ شخصی خود طی کرده است. اما واقعیت اینگونه نیست. وقتی درباره صاحبان نام در علم صحبت می‌کنیم باید به یاد داشته باشیم آنها ادامه‌دهنده یا ثمربخش مسیری طولانی و گاه چند هزار ساله بوده‌اند. ایزاک نیوتن در نامه‌ای نوشته بود:‌ «اگر فاصله دورتری را دیده‌ام با ایستادن بر شانه‌های غول‌ها بوده است». دستاورد مخترع، کاشف یا دانشمند را باید در اقیانوسی از متغیرهای مختلف مورد ملاحظه قرار داد؛ عوامل بسیاری از جمله محل تولد، خانواده، هوش، علایق شخصی، دوستان، هم‌دوره‌ای‌ها، تلاش و پشتکار فردی، مطالعه و تحقیق درباره کارهای دانشمندان پیش از خود و بسیاری از متغیرهای نهان و آشکار، تصادفی و غیرتصادفی دیگر در شکل‌گیری شخصیت علمی یک دانشمند نقش دارد. مورد دیگر شکست‌ها و ناکامی‌های بی‌شماری است که در پسِ درخشش خیره‌کننده موفقیت‌ها و دستاوردهای سترگ گم شده و یا نادیده گرفته می‌شود. در این یادداشت می‌خواهیم کمی در لابه‌لای سطور خاک‌خورده تاریخ علم قدم زده، لذت ببریم و بیاموزیم. آنچه در ادامه می‌خوانید درباره زندگی علمی مندل است. مطالب زیر خلاصه کوتاهی از صفحات مربوط به مندل از کتاب «ژن، تاریخ خودمانی» نوشته سیدارتا موکرجی و ترجمه حسین رأسی است. کتاب یاد شده به تازگی از سوی انتشارات فرهنگ معاصر منتشر شده است.***گرگور مندل: «یکی از چیزهایی که از گیاهان نخود فرنگی‌ام یاد گرفته‌ام، این است که همیشه کار علمی را از موادی آغاز کنید که می‌توانید به سوپ‌تان اضافه کنید»گرگور یوهان مِندل متولد سال 1822 م. کشیشی اتریشی، بیش از یک قرن پیش پژوهش‌های علمی خود بر روی وراثت را آغاز کرد. او برای این کار به پرورش انواع مختلف گیاه نخودفرنگی می‌پرداخت؛ گرچه او نخستین کسی نبود که به این کار دست می‌زد. از حدود 200 سال پیش از او، کشاورزان انگلیسی نیز به پرورش این گیاه و پژوهش درباره آن می‌پرداختند. اما مندل نخستین کسی بود که توانست با پژوهش‌های خود قواعد و قوانینی برای پیش‌بینی الگوهای وراثت کشف کند. قوانینی که مندل با تجزیه و تحلیل آماری از آمیزش‌های حساب‌شده بین گونه‌های خالص نخود فرنگی کشف کرد، بدون آنکه بداند پایه‌های علم ژنتیک را تشکیل داد و نقطه عطف و جریان‌سازی در حوزه «انتقال صفات موروثی» شد.دومین مردودی در آزمون ویژه آموزگارانبهار 1856م. (هفت سال پس از به سلطنت رسیدن ناصرالدین شاه در ایران) درست همان زمانی که داروین کار نگارش اثرش درباره تکامل را آغاز می‌کرد، مندل برای شرکت دوباره در آزمون ویژه آموزگاران که 6 سال پیش نتوانسته بود در آن قبول شود به وین بازگشت. این بار با اعتماد به نفس بیشتری برای این کار اقدام می‌کرد؛ زیرا دو سال تمام را صرف تحصیل فیزیک، شیمی، زمین‌شناسی، گیاه‌شناسی و جانورشناسی کرده بود. متأسفانه تلاش دوم مندل هم فاجعه‌آمیز بود و بار دیگر در این امتحان مردود شد. او درست پیش از رسیدن به وین، احتمالاً از اضطراب زیاد بیمار شده بود. در حالی سر جلسه امتحان حاضر شده بود که سردرد شدید کلافه‌اش کرده بود. می‌گویند در نخستین روز از این آزمون سه روزه کارش با ممتحن گیاه‌شناسی به مشاجره کشید. مندل آزمون را نیمه‌کاره رها کرد و با این خیال آزاردهنده که گویا سرنوشت برایش شغل ابدی «آموزگار جایگزین» را رقم زده بود (او در سال 1853 به کلیسا برگشته و به شغلی با همین عنوان مشغول به کار بود) به بیرون بازگشت و این گونه به کلی از دریافت گواهینامه رسمی آموزگاری منصرف شد. اواخر تابستان همان سال، در حالی که مندل هنوز از شوک مردودی در امتحان آموزگاری بیرون نیامده بود، مقداری تخم نخودفرنگی را در گوشه‌ای از باغچه‌اش کاشت. پیش از آن نیز برای سه سال در گلخانه‌ای سرپوشیده به پرورش نخود پرداخته بود. او در این مدت 34 گونه نخود را از مزرعه گردآوری کرده و پرورش داده بود تا به گونه به اصطلاح «خالص» دست پیدا کند. منظور از گونه خالص نهال‌هایی است که خودشان را با رنگ گل یکسان و بافت یکسان تخم (از نظر زبری و نرمی) عیناً تکثیر می‌کردند. به بیان دیگر بچه‌های حاصل از این نهال‌ها عیناً شبیه والدین‌شان بودند. اینجا بود که مندل درست همان مواد بنیادی موردنیاز برای اجرای آزمایش‌هایش را به دست آورده بود.مداخله اسقف اعظمهمانطور که اشاره شد مندل کشیش بود و پرورش گیاهان را در همان باغچه کوچک کلیسا انجام می‌داد. اینکه راهبان کلیسا تا چه اندازه از کارهای مندل آگاه بودند یا به آن اهمیت می‌دادند، مشخص نیست. اوایل دهه 1850 بود که مندل به خود جرأت داد و شبیه آزمایش‌هایی را که پیش‌تر بر روی گیاه نخودفرنگی انجام داده بود را بر روی موش‌های صحرایی سفید و خاکستری انجام داد. او به قصد ایجاد موش‌های دورگه، به‌طور مخفیانه موش‌ها را به اتاقش می‌برد و آنها را وادار به جفت‌گیری می‌کرد. اما اسقف اعظم که برای کنجکاوی‌های مندل حد و مرز مشخصی قائل بود، مداخله کرد و جلوی این کار را گرفت. زیرا دستکاری موش‌ها برای کشف اسرار انتقال صفات موروثی عمل ناخوشایندی به شمار می‌رفت، حتی برای آگوستینیان. به این ترتیب، مندل به ناچار آزمایش‌هایی را مجدداً بر روی گیاهان و در گلخانه انجام داد. اسقف اعظم نیز که ظاهراً خط قرمز تحملش آزمایش با موش‌ها بود، مندل را به حال خود رها کرد. با اینکه اندازه باغچه مندل کوچک بود، اما رؤیاها و بلندپروازی‌های علمی او حد و مرزی نمی‌شناختند.مجسمه مندل در برنو (جمهوری چک) - محل تولد اوباغبانی که به گیاهانش عشق می‌ورزیدبین سال‌های 1857 تا 1864، مندل خروارها نخود را پوست کند و شکافت و با دقتی کم‌نظیر، ریز مشاهداتش را برای هر یک از پیوندهای دورگه یادداشت و جدول‌بندی کرد. نتایج به دست آمده به شکل شگفت‌انگیزی سازگار و همخوان بودند. او از باغچه کوچکش در کلیسا، داده‌های عظیمی را به دست آورد که اکنون لازم بود مورد تحلیل قرار بگیرند: 28 هزار نهال، 400 هزار نخود. بعدها مندل نوشت: «حقیقتاً شهامت و حوصله بی‌پایان لازم بود تا بتوان کاری به این گستردگی را به سرانجام رساند». اما چیزی بیش از شهامت در این کار نهفته بود، چیزی که فقط می‌توان نام لطافت همراه با شفقت را بر روی آن نهاد. گرچه این توصیفی نیست که درباره علم و دانشمندان به کار رود، اما باید به خاطر داشته باشیم مندل بیش از هر چیز یک باغبان بود و نبوغ و پشتکار غیرقابل انکار او از دانش عمیق اصول زیست‌شناسی نشأت نمی‌گرفت؛ او دو بار در آزمون این رشته مردود شده بود. دانش غریزی او از باغبانی، توأم با چشمان تیزبین و نیروی مشاهده‌گری او بود که به کار پر زحمت گرده‌افشانی متقابل جوانه‌ها و دسته‌بندی دقیق رنگ‌های لپه‌ها آنقدر وسواس نشان داد تا به کشفیات بزرگی دست یافت.دلیل انتخاب گیاه نخود فرنگی از سوی مندل چه بود؟ به آسانی می‌رویید.  گیاه نخودفرنگی هم قادر به خودلقاحی بود و هم دگرلقاحی. صفات قابل تفکیک داشت؛ به عنوان مثال صافی و چروکیدگی دانه.فرا رسیدن زمان طرح آزمایش‌های مندلروز هشتم فوریه 1865، هفت سال پس از آنکه داروین و والاس مقاله‌هایشان را در انجمن لینیان در لندن ارائه داده بودند، اینک نوبت به مندل رسیده بود تا حاصل آزمایش‌ها و مطالعاتش را در یک کنگره علمی مطرح کند. این بار جمع کوچکتری از کشاورزان، گیاه‌شناسان و زیست‌شناسان کمتر شناخته‌شده در محل «انجمن علوم طبیعی برون» حضور داشتند تا به بخش اول مقاله مندل گوش دهند. مستند قابل‌توجهی از این لحظه تاریخی ثبت نشد. سالن سخنرانی کوچک بود و تنها 40 نفر در آن حضور داشتند. از آنجایی که حاصل کار مندل در قالب اعداد و ارقام مرتب شده، ده‌ها جدول‌ها و نمودار، نماد و نشانه‌های مرموز بود همین کافی بود تا به قدر کافی برای کارشناسان آمار و ارقام چالش‌برانگیز باشد چه برسد به زیست‌شناسان. گیاه‌شناسان، عموماً کار اصلی‌شان ریخت‌شناسی بود و سر و کاری با اعداد و ارقام نداشتند از این رو سخنان مندل را یاوه‌گویی و مشتی خرافات می‌پنداشتند. بلافاصله پس از آنکه سخنرانی مندل پایان یافت، یک پروفسور گیاه‌شناس بحث را به سمت رساله منشأ گونه‌ها از راه انتخاب طبیعی و نظریه تکامل داروین کشاند. اما هیچ کدام از اعضای حاضر در جلسه ارتباط این بحث با سخنان مندل را تشخیص ندادند. حتی اگر مندل از ارتباط بالقوه میان «واحدهای انتقال صفات موروثی» و نظریه تکامل آگاهی داشت، در سخنان خود هیچ اشاره مستقیمی به این نکته نکرده بود.سکوتی طولانی در جامعه زیست‌شناسیمقاله مندل در سالنامه انجمن علوم طبیعی برون به چاپ رسید. مندل متناسب با شخصیت کم‌حرفی که داشت کوشید نتایج تحقیقات را به خلاصه‌ترین شکل ممکن و به دور از هر گونه حاشیه به نگارش درآورد. بنابراین او ثمره ده سال کارش را در 44 صفحه به طور شلوغ و کسل‌کننده‌ای گنجانده بود. نسخه‌ای از این مقاله برای انجمن سلطنتی، انجمن لینیان و انستیتو اسمیث‌سونین در واشنگتن و چندین مؤسسه و انجمن علمی دیگر ارسال شد. چهل نسخه دیگر از آن را نیز برای کارشناسان و دانشمندانی که شخصاً می‌شناخت ارسال کرد (احتمال دارد نسخه‌ای از آن را نیز برای چارلز داورین فرستاده باشد، اما سندی مبنی بر اینکه داروین چنین مقاله‌ای را خوانده باشد در دست نیست). آنچه که پس از انتشار مقاله مندل رخ داد در جامعه علمی بی‌سابقه نبود. یک ژن‌شناس در این باره نوشت: «در پی انتشار مقاله مندل سکوت عجیبی بر جامعه زیست‌شناسی حکمفرما شد؛ انگار که هیچ اتفاق خاصی نیفتاده بود و این هم یکی از ده‌ها مقاله‌ای بود که به زودی از خاطره‌ها محو می‌شد». شاید باور آن برایتان دشوار شد، اما بین سال‌های 1866 تا 1900 میلادی (یعنی طی 34 سال) تنها 4 بار به مقاله مندل ارجاع داده شد و به این ترتیب این مقاله تقریباً از گنجینه ادبیات علمی برای مدتی طولانی ناپدید شد. بین سال‌های 1890 تا 1900، با وجود اینکه پرسش‌ها و نگرانی‌های جدی‌ای پیرامون موضوع انتقال صفات موروثی انسان و دستکاری آن در محافل سیاست‌گذاری اروپا و آمریکا مطرح شده بود، اثری از نام و نوشته‌های مندل به چشم نمی‌خورد. حاصل مطالعه‌ای که زیست‌شناسی مدرن را بنیان نهاده بود، در میان صفحات یک نشریه گمنام، منتسب به یک انجمن علمی گمنام، دفن شده بود و خاک می‌خورد؛ تنها کسانی که آن را خواندند، گیاه‌پرورانِ ساکنِ شهرکی دورافتاده و بی‌رونق در اروپای مرکزی بودند.نامه تاریخی مندل به ناژلیشب سال نو 1866، مندل شرحی از آزمایش‌های خود را همراه با نامه‌ای برای کارل فون ناژلی، فیزیولوژیست گیاهی که اصالتاً اهل سوئیس بود و در آلمان زندگی می‌کرد، به شهر مونیخ ارسال کرد. ناژلی پس از دو ماه پاسخ مندل را داد. خود این تأخیر نشان از کم‌توجهی او به موضوع بود. پاسخ ناژلی، گیاه‌شناس حرفه‌ای، مؤدبانه اما سرد و خالی از هر نوع هیجان و اشتیاق بود. ناژلی نسبت به دانش‌پژوهانی که آنها را «غیرحرفه‌ای» می‌دانست، بدبین بود. از آنجایی که مندل هم فردی آکادمیک محسوب نمی‌شد، از این قاعده مستثنی نبود. در نتیجه ناژلی به اصطلاح خودمانی کار مندل را جدی نگرفت و در پاسخ نامه او، با خطی ناخوانا و توهین‌آمیز در حاشیه نامه مندل این‌طور نوشت: «فقط تجربی و آزمایشی است... منطق و عقلانیت آن قابل اثبات نیست». اما مندل اهل عقب‌نشینی نبود و نامه‌نگاری را ادامه داد. او به توجه و حمایت هرچند ناچیز شخصیتی چون ناژلی نیاز داشت. از این رو نامه بعدی‌اش را با لحنی پرحرارت و اندکی استیصال نوشت؛ «کاملاًواقفم که نتایجی که من از آزمایش‌هایم به دست آورده‌ام با علوم دوران ما سازگاری و همخوانی ندارند... و آزمایشی که در خلأ و انزوا انجام می‌شود، خطر مضاعف دارد». پاسخ‌های ناژلی پس از این یادداشت همچنان کوتاه و مختصر بودند. اینکه مندل، باغچه‌بان راهب، توانسته باشد یکی از مهم‌ترین -و به زعم بسیاری از هم‌عصران وی خطرناک‌ترین- قوانین طبیعی را کشف کرده باشد، از منظر ناژلی مضحک به نظر می‌رسید و بیشتر شبیه به نوعی انگاره ساده‌لوحانه بود: از منظر او، اگر مندل به روحانیت دین ایمان داشت، می‌بایست تمرکز و حواسش را در کلیسا خرج می‌کرد و اکتشافات علمی را به حرفه‌ای‌ها واگذار می‌کرد -ناژلی به روحانیت علم ایمان داشت. به نظر می‌رسد یک خطای شناختی از سوی ناژلی –سوگیری ناشی از عدم حضور مندل در جامعه علمی- به نادیده‌گرفتن کشفی چنان خیره‌کننده از سوی او که شخصیتی معتبر در حوزه گیاه‌شناسی بود، منجر شد. البته پس از آن مندل به پیشنهاد ناژلی آزمایش‌هایی را که بر روی نخود فرنگی انجام داده بود بر روی گیاه زاغک تکرار کرد، اما به دلیل محدودیت‌هایی که زاغک داشت و بی‌خبری هر دو نفرشان از این محدودیت‌ها نتایجی که باید به دست نیامد. بین سال‌های 1867 تا 1871، مندل تمام‌وقت مشغول کار بر روی زاغک‌ها بود. هزاران نهال زاغک را در قطعه زمین دیگری، کنار باغچه نخودها، پرورش داد. در این مدت می‌کوشید تا با استفاده از همان تکنیک‌ها و ابزاری که برای نخودها استفاده می‌کرد، بهره گیرد، اما بنا به دلیلی که گفته شد همه تلاش‌ها بیهوده بودند و نتیجه‌ای به دست نمی‌آمد. از این رو رفته‌رفته نامه‌هایی که به ناژلی می‌نوشت لحنی سرد و مأیوسانه به خود گرفته بود و ناژلی هم گاه و بیگاه پاسخ کوتاهی می‌داد و کماکان بی‌اعتنا بود؛ او بیش از این حوصله تحمل مزاحمت‌های یک کشیش «کم‌عقل و سمج و خودآموخته» اهل برنو را نداشت. سرانجام مندل در نوامبر 1873 آخرین نامه‌اش را به ناژلی نوشت و اعلام کرد که دیگر آزمایش‌ها را نیمه‌تمام رها کرده است زیرا به‌تازگی در کلیسا به مقام اسقف ارشد ارتقا یافته و به دلیل سنگینی مسئولیت جدید دیگر وقتی برای مطالعه و آزمایش روی گیاهان برایش باقی نمی‌ماند. او نوشته بود: «عمیقاً احساس ناکامی و شوربختی می‌کنم که ناگزیرم گیاهانم را در نیمه ‌راه رها کنم». به این ترتیب علم در زندگی مندل به حاشیه رانده شد، مالیات‌های کلیسا جمع شده و پرداخت‌ها به تعویق افتاده بودند. صورت‌حساب‌ها، نامه‌ها و سایر مسئولیت‌های اداری، بیشتر و بیشتر بر روی تخیلات علمی مندل سایه می‌گستراندند و روحیه علمی او را در خود می‌بلعیدند.نامه تاریخی مندل به ناژلی(Carl_Wilhelm_Nägeli) ناژلی مرگ در گمنامیمندل در سراسر عمرش، تنها یک مقاله تاریخی و سرنوشت‌ساز نوشت. سال 1880 در حالی که 58 سال داشت، بنیه‌اش ضعیف شد و سلامت جسمانی‌اش را به تدریج از دست داد. آزمایش‌ها و مطالعاتش را متوقف کرد و از آن پس تمام وقتش را صرف باغبانی کرد، کاری که سخت به آن عشق می‌ورزید. سرانجام در 6 ژانویه 1884 در حالی که 62 ساله بود به دلیل از کار افتادگی کبد و در حالی که پایش به شدت متورم شده بود از پای درآمد و در شهر برنو درگذشت. آگهی مختصری از فوت وی در روزنامه محلی درج شد، اما در این خبر، هیچ اشاره‌ای به نقش او در علم، آزمایش‌ها و مطالعاتش نشده بود. شاید یادداشتی که یکی از کشیشان جوان کلیسا در توصیف شخصیت مندل نوشته بود، مناسب‌ترین یادواره برای او بود: «نجیب، سخاوتمند، مهربان... عشق و علاقه او به گل‌هایش بود».اتهام آماردانان به جعلی بودن داده‌های مندلآمارشناسان متعددی داده‌های اصلی مندل را مورد بررسی و واکاوی قرار دادند و عده‌ای از آنها، داده‌ها را ساختگی دانسته و او را به جعل متهم کردند. اما نسبت‌های ریاضی مندل نه‌تنها صحیح و واقعی بودند، بلکه او آنها را به حد کمال (و به گمان کارشناسان حتی فراتر از آن) رسانده بود. به نظر می‌رسید که او در آزمایش‌هایش با هیچ نوع خطای طبیعی یا آماری مواجه نشده بود- یعنی یک وضعیت تقریباً غیر ممکن.یوهان گرگور مندلسخن آخرهرچند اکنون پیشرفت‌های علم و فناوری آنچنان شتاب گرفته است که دشوار می‌توان موردی را پیدا کرد بدون حضور در محیط‌های دانشگاهی و پژوهشی قادر به ارائه مقاله معتبر در جامعه علمی باشد. اما بدون شک مرور زندگی مندل کمک می‌کند تا مشعل‌های انگیزه در وجودمان خاموش نشود. آگاه شویم چه بسیار انسان‌هایی به مراتب باهوش‌تر و باپشتکارتر از ما با ناکامی‌هایی به ‌شدت عمیق‌تر از آنچه ما از سر می‌گذرانیم دست و پنجه نرم کرده‌اند، ناامیده نشده و مسیری را که به آن ایمان داشتند با عشق ادامه دادند. ضرب‌المثلی انگلیسی وجود دارد که می‌گوید «ثمره کار سخت به شما باز‌می‌گردد». گرچه مندل نتیجه کارهایش را در زمان حیات خود ندید، اما نامش‌ در تاریخ علم همچون ستاره‌ای زیبا می‌درخشد.* این یادداشت در تاریخ 19 دی 1398 در صفحه علم «روزنامه شرق» منتشر شده بود.</description>
                <category>ضحی حسینی‌نصر</category>
                <author>ضحی حسینی‌نصر</author>
                <pubDate>Sun, 26 Jan 2020 19:16:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دو ism خطرناک: جنسیت‌زدگی و سن‌گرایی</title>
                <link>https://virgool.io/@zohanasr/%D8%AF%D9%88-ism-%D8%AE%D8%B7%D8%B1%D9%86%D8%A7%DA%A9-%D8%AC%D9%86%D8%B3%DB%8C%D8%AA%D8%B2%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%88-%D8%B3%D9%86%DA%AF%D8%B1%D8%A7%DB%8C%DB%8C-kqkegpskajkf</link>
                <description> ‍ امروز در اینستاگرام  یک کلیپ تبلیغاتی می‌دیدم با بازی دو تن از بازیگران خانم. در واقع انگار به سفارش یک خانم دکتر متخصص تغذیه یا شاید هم کارشناس تغذیه و رژیم ساخته شده بود. سناریو از این قرار بود که دختری با اضافه وزن قابل توجه از اینکه هیچ کس به او توجه نمی‌کند شاکی است و دست به خودکشی می‌زند و در نهایت در بیمارستان پرستاری برایش نسخه می‌پیچد. راه حل چیست؟رژیم خانم دکتر «غ»! دخترک بیچاره رژیم را اجرا می‌کند و  وقتی با ظاهری باریک و ظریف و اصطلاحاً باربی‌گون به خانه برمی‌گردد با صفی از خواستگاران مواجه می‌شود و خواهرش به او می‌گوید دیدی چاره داشت الان همه دوستت دارند!واقعاً دوست ندارم در این مورد بیشتر بنویسم چون اتلاف وقت محض است. فقط از چند نکته تعجب می‌کنم:1) کسی که سفارش این کلیپ  تبلیغاتی را داده خودش یک خانم بوده.2) علاوه بر اینکه خانم بوده، تحصیل‌کرده هم بوده.3) در این ویدیو اصلاً به این نکته اشاره نشده که اضافه وزن بیش  از حد یکی از عوامل تهدید کننده سلامتی است.4) بازیگران اصلی که در این کلیپ نقش‌آفرینی کردند خود، خانم بودند.5) چرا برخی زنان اصرار دارند هویت مستقل خود را نادیده بگیرند؟ و...مهمترین چیز سلامتی است نه سایز.سیمون دوبوآر جایی گفته: عمری سعی کردم زنان را از جنس دوم بودن نجات دهم ولی نهایتاً دیدم انگار خودشان گاهی دوست دارند جنس دوم باشند!?بگذارید این را ربطش دهم به مقاله‌ای که چند وقت پیش جایی می‌‌خواندم . دو نوع نگاه در رابطه با خود و دیگران می‌تواند وجود داشته باشد:1️⃣ یک. نگاهی که به همه موجودات به دیده Object یا شیء می‌نگرد. اگر مدام به چین‌های صورتمان نگاه می‌کنیم، موهای سفیدمان را می‌شماریم، حساب چروک‌های زیر چشم‌مان را داریم و از آن رنج می‌بریم و در اضطرابیم به احتمال زیاد بدون آنکه بدانیم به این نگاه مبتلاییم. گاهی به چهره برخی خانم‌ها که به طور اغراق‌آمیزی برای صاف کردن پوست صورتشان از بوتاکس و لیزر استفاده می‌کند و در طی این فرایند صورتشان را از داشتن «لبخند طبیعی» محروم کرده‌اند، نگاه می‌کنم با خود فکر می‌کنم اگر چاره داشتند چند سالی خود را در استخر الکل می‌انداختند تا از روند پیری جلوگیری کنند!پس نگاه اول نگاهی است شی‌ءگرا و همه کس‌ را به دید شیء می‌بیند و برای آدم‌ها تاریخ مصرف قائل است.نگاه شی‌ء‌گرا چیزی که به شدت از سوی کارخانه‌های تولید مواد آرایشی تبلیغ می‌شود. چرا؟ چون صنعت بسیار پول‌سازی است.2️⃣ اما نگاه دوم نگاهی‌ست انسانی. حتماً زوج‌های سالخورده‌ای را اطرافتان دیده‌اید که صمیمانه تن‌های آب‌رفته یا چروکیده هم را در آغوش می‌کشند و تا آخرین سال‌های عمر به معنای واقعی کلمه زندگی توأم با عشق و احترامی را تجربه می‌کنند. این‌ها نگاه انسانی دارند. آدم‌ها برایشان تنها جسم‌هایی زیبا/زشت، بلند/کوتاه، چاق/لاغر نیستند. آنها به «ارزش حضور» واقفند و قادرند با دیگران ارتباط عمیق انسانی برقرار کنند.احتمالاً عکس این زوج سالخورده شمالی را دیده‌اید. چند وقت پیش حسابی ترند شده بود.? موضوع دیگری نیز وجود دارد تحت عنوان Ageism که اغلب مورد توجه قرار نمی‌گیرد.اگر مدام نگران سن‌مان هستیم، فکر می‌کنیم چون دهه بیست، سی یا چهل زندگی‌مان را پشت سر گذاشته‌ایم و جذابیت نداریم، و تاریخ انقضایمان نزدیک است، تمرکزمان به جای زمانِ در اختیار و یا آینده پیش رو بر روی سن است به Ageism مبتلا هستیم. (این عارضه در کشورمان بسیار رایج است)پیری یعنی تجربه. یکی از میوه‌های تجربه آرامش است. یک بار دیگر به Ageism فکر کنیم. در هفته‌ها یا ماه‌های اخیر اگر نه به اندازه sexism اما مطمئنم مثال‌های زیادی دور و برمان پیدا می‌کنیم، گاهی خودمان مرجع این گزاره‌ها هستیم و گاهی از دیگران می‌شنویم:-دیگه از من گذشته درس بخونم- سر پیری و معرکه‌گیری- با اون سن‌ات خجالت نمی‌کشی این‌طوری لباس پوشیدی؟- الان وقتش بود بچه بزرگ می‌کردی تا اینکه تازه بخوای بری فلان کلاس-پدر من به سن تو بود نه تنها خرج خودش را می‌کشید، خرج دو تا خانواده دیگه رو هم می‌داد.- به نظرم این رنگ مناسب سن‌ات نیست-من باید همیشه جوون بمونم برای این از سن پایین بوتاکس رو شروع کردم (تلفیق سکسیم و Ageism)-دیگه دیر شده برای ورزش/ نقاشی/آواز/یادگیری ساز/ زبان جدید و ...- به حرفش اهمیت نده. اون پیر هست و نمی‌فهمهتلفیق سکسیم و سن‌گرایی ظاهراً پیری زنان را مسأله‌دارتر از پیری مردان کرده است. با احترام?</description>
                <category>ضحی حسینی‌نصر</category>
                <author>ضحی حسینی‌نصر</author>
                <pubDate>Thu, 08 Aug 2019 23:53:19 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مصاحبه اختصاصی ۳۰بوک درباره کتاب «زندگی اسرارآمیز مورچه‌ها»</title>
                <link>https://virgool.io/@zohanasr/%D9%85%D8%B5%D8%A7%D8%AD%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D8%B5%D8%A7%D8%B5%DB%8C-%DB%B3%DB%B0%D8%A8%D9%88%DA%A9-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%B1%D8%A7%D8%B1%D8%A2%D9%85%DB%8C%D8%B2-%D9%85%D9%88%D8%B1%DA%86%D9%87%D9%87%D8%A7-qdx2yypimxvm</link>
                <description>ضحی حسینی‌نصر: آدمی هر کتابی که می‎‌خواند باعث می‌شود در جایی از زندگی‌اش یا در بخشی از مغزش تکه‌ای کامل و شمعی روشن شود. کتاب‌ها مانند تکه‌های یک پازل هستند که در نهایت تصویری زیبا را در ذهن و زندگی انسان خلق می‌کنند. انگیزه شما از ترجمه این کتاب چه بود؟ برخوردم با این کتاب بسیار اتفاقی بود. سال 94 که با «فصلنامه علوم محض و کاربردی» خانه کتاب همکاری می‌کردم؛ بنا بود در آن شماره از مجله کتابی با عنوان «مورچه‌ها» از انتشارات جهاد دانشگاهی مشهد را معرفی کنم. در پایان پس از نوشتن مقاله سری به سایت آمازون زدم تا دیگر کتاب‌های تازه را که در این حوزه به چاپ رسیده‌اند، ببینم. در این میان کتابی مصور با عنوان اصلی Secret Lives of Ants ، منتشر شده در انتشارات جانز هاپکینز توجه مرا به خود جلب کرد. نویسنده در تقدیم‌نامه کتاب نوشته بود:«تقدیم به مادرم، ملکه ای که به چهار مرد که هرگز دست به جارو نزدند تولًد بخشید، کسی که تمام زندگی‌اش را بسان مورچه ای کارگر سپری کرد.» راستش از این جمله خوشم آمد و شروع به تورق نسخه ناقصی از فایل pdf کتاب کردم. عناوین جذاب کتاب در کنار عکس‌های رنگی آن به همراه مقدمه‌ای که گفتم بهانه‌ای شد تا فکر ترجمه آن به ذهنم خطور کند. (هر چند تلاش بسیاری برای چاپ رنگی کتاب انجام شد ولی متأسفانه به دلیل هزینه بالای آن این اتفاق نیفتاد.) خلاصه اگر اشتباه نکنم روز بعد بود که به نویسنده کتاب ایمیلی ارسال کردم. او نیز استقبال کرده و یک جلد از کتاب را برایم هدیه فرستاد.در مورد نویسنده کتاب برایمان بگویید:نویسنده این کتاب پروفسور جائو چه، متولد کره جنوبی و دانش‌آموخته دانشگاه هاروارد در حوزه زیست‌شناسی تکاملی است. جالب است بدانید او یکی از شاگردان ادوارد ویلسون- زیست‌شناس برجسته آمریکایی، بنیان‌گذار علم سوسیوبیولوژی است. ممکن نیست نام مورچه‌ها جایی آورده شود و اولین نامی که به ذهن متبادر می‌شود، نام او نباشد. در واقع نام ویلسون با مورچه ها پیوندی ناگسستنی خورده است.پروفسور جائو چه یکی از فعالان حوزه ترویج علم بوده و به گفته خودش یکی از انگیزه‌های وی برای تألیف کتاب یاد شده تصحیح باورهای اشتباه عامه‌ی مردم در مورد مورچه‌ها بود. از این رو بر آن شده تا کتابی را بر پایه‌ی واقعیات علمی به رشته تحریر درآورد. مترجم در مورد نثر کتاب نیز اضافه کرد: همانطور که می‌دانیم زبان علمی باید ساده‌ترین شکل ممکن باشد تا به راحتی قابل فهم باشد. نثر کتاب «زندگی اسرارآمیز مورچه‌ها» نیز به همین شکل است. برای مخاطب عام کاملاً ساده و سلیس نوشته شده است. از طرفی در بخش‌‌هایی از آن نام‌ها و اصطلاحات علمی نظیر اسم گونه و جنس و یا اصطلاحات حشره شناسی وجود دارد و ممکن است برای خواننده‌ای که کمی دور از فضای زیست‌شناسی قرار دارد، اندکی ناآشنا باشد. البته برای همین منظور سعی کردم پانوشت‌هایی شفاف را برای رفع ابهام‌های احتمالی خوانندگان محترم به کتاب اضافه کنم.موضوع کتاب چیست؟ کتاب درباره‌ زندگی اجتماعی شگفت‌انگیز مورچه‌هاست. در این اثر زندگی مورچه‌ها از سه منظر «اقتصاد»، «فرهنگ» و «سیاست» بررسی شده است. در بسیاری از قسمت‌های کتاب نویسنده برای آنکه مطلب را ملموس و قابل‌فهم سازد، به مورچه‌ها بُعد انسانی داده و از این رو مقایسه‌هایی بین جوامع مورچه‌ها و جوامع انسانی انجام داده است.در اقتصاد انسانی اصطلاحی وجود دارد به نام «صرفه مقیاس». صرفه مقیاس یعنی اگر محصولی می‌خواهد تولید بشود و بازدهی بالا داشته باشد، مستلزم آن است که تولید انبوه شده و در بازار به قیمت مناسب و به وفور یافت شود؛ یعنی با تولید انبوه قیمت سرشکن شده، سود بیشتر می‌شود و در بازار هم کالا به راحتی در دسترس قرار خواهد گرفت. در این کتاب می‌خوانیم که مورچه‌ها نیز از این قابلیت به طور تکاملی بهره برده‌اند. بدین ترتیب وقتی ملکه می‌خواهد تشکیل کلونی بدهد تمام انرژی خود را در یک محیط بسته نگه داشته تا بتواند مورچه‌های کارگر بیشتری به وجود آورد.موضوع دیگر این است که در جوامع انسانی ائتلاف بین کشورها برای دست‌یابی به قدرت بیشتر وجود دارد؛ ملکه‌های مورچه‌ها نیز درشرایط سخت این‌گونه عمل می‌کنند.به عنوان مثال در بخش فرهنگ به چگونگی ارتباط مورچه‌ها با هم پرداخته شده است. و رفتارشناسی ارتباطات‌شان بررسی شده است. در بخش سیاست، یکی از برجسته‌ترین موضوع‌ها، وجود نظام برده‌داری است که در این حشرات وجود دارد. چه چیزهایی می‌توان از زندگی مورچه‌ها آموخت؟ خب فکر می‌کنم زندگی موجودات اجتماعی نظیر مورچه‌ها یا زنبورها برای انسان نیز بسیار الهام‌بخش باشد. به نظر من مهم‌ترین چیزی که از مورچه‌ها می‌توان آموخت، سیستم تقسیم کار و الگوهای ارتباطی آنهاست که در نهایت به یک دست‌آورد بزرگ و یا نتیجه فوق العاده منجر می‌شود. در زمینه کتاب‌های جانورشناسی و تکامل چه کتاب‌های دیگری برای مخاطب عام توصیه می‌کنید؟ کتاب‌های ترجمه شده توسط استاد عبدالحسین وهاب‌زاده و نیز کتب و مقالات و یادداشت‌های دوست خوب دیرینه‌شناسم، عرفان خسروی. همچنین کتاب «پیدایش انسان» به کوشش دکتر حامد وحدتی‌نسب را هم پیشنهاد می‌کنم.خانم حسینی نصر درمورد اهمیت مورچه‌ها اضافه کرد: چندی پیش ویدیویی از یکی از استاد‌های زیست‌شناسی دانشگاه تهران در سایت آپارات می‌دیدم. به گفته ایشان یکی از استادهای اگر اشتباه نکنم حشره‌شناس را معرفی کردند که همیشه پایین ایمیلشان می‌نویسند: «اگر حشرات وجود نداشتند انسان در عرض 50 سال نابود می‌شود». جمله ایشان به اهمیت بالای حشرات در زندگی بشر اشاره دارد. اگر حشرات را از‌ کره زمین حذف کنیم، چرخه غذایی به هم می‌خورد و انسان در عرض چندین سال رو به نابودی می‌رود. مورچه‌ها بدون شک جزئی از بقای این چرخه‌اند. مترجم از آقای وهاب‌زاده، که چهره تاثیرگذاری در علوم محیط‌زیست و بنیان‌گذاری مدارس طبیعت در ایران هستند، قدردانی کرده‌اند که زحمت نوشتن مقدمه برای این کتاب را برعهده گرفتند. از آقای وهاب‌زاده نقل شده: از کتاب موریس مترلینگ به بعد کتابی نداشتیم که درباره مورچه‌ها بر پایه زبان علمی نوشته شود و جای خالی این کتاب حس می‌شد. قبل از این که ترجمه کامل بشود با چند ناشر صحبت کردم از بین آن‌ها آقای بابک کاشی‌چی، مدیر محترم انتشارت گوتنبرگ استقبال بیشتری کردند، و قبل از اتمام ترجمه کتاب قرار داد بستیم. در اینجا لازم می‌دانم از زحمات و رفتار حرفه‌ای انتشارات گوتنبرگ قدردانی نمایم.مترجم در مورد ادامه راه ترجمه خود گفت: گرچه قصد ندارم کار ترجمه را به عنوان یک هدف بلند مدت در نظر بگیرم، اما ترجمه وسوسه‌‌انگیز است و هم‌اکنون نیز در حال ترجمه کتاب دیگری هستم.دوست داشتید کدام کتاب را که توسط مترجم دیگری به فارسی برگردانده شده، شما انجام می‌دادید؟بهتر است بگویم واقعاً دوست دارم جز مترجمان آثار پروفسور جان اسکیلز ایوری John Scales Avery باشم و در حال حاضر نیز مشغول ترجمه یکی از کتاب‌هایشان هستم. برای این کتاب هم با چند ناشر صحبت کرده‌ام و احتمالاً سال دیگر منتشر می‌شود.آخرین کتاب بی‌نظیری که خودتان خواندید چه بود؟ یکی از کتاب‌هایی که خیلی برایم تاثیر‌گذاربود «سه‌شنبه‌ها با موری» بوده و کمک کرد آرامشی پیدا کنم و از هیاهویی غالب بر جامعه دور بشوم و فکر کنم که من چه می‌خواهم و کجا هستم. علاوه بر آن کتاب «نیمه یک خورشید طلایی» نوشته چیماماندا ادیچی را نیز دوست داشتم.مترجم مورد علاقه خود شما چه کسی است؟ نجف دریابندری، لیلی گلستان، مهدی سحابی، افشین خاکباز، عبدالحسین وهاب زاده، کاوه فیض اللهی و خیلی کسان دیگر از نظر من فوق العاده هستند. منبع: وبسایت 30bookhttps://bit.ly/2E2aDfA</description>
                <category>ضحی حسینی‌نصر</category>
                <author>ضحی حسینی‌نصر</author>
                <pubDate>Sun, 24 Feb 2019 10:51:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در نکوهش کنکور و ستایش کنکوری های بااستعداد</title>
                <link>https://virgool.io/@zohanasr/%D8%AF%D8%B1-%D9%86%DA%A9%D9%88%D9%87%D8%B4-%DA%A9%D9%86%DA%A9%D9%88%D8%B1-%D9%88-%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%DA%A9%D9%86%DA%A9%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%B9%D8%AF%D8%A7%D8%AF-ahajyfnnwzbd</link>
                <description> سال‌ها پیش زمانی که یک کنکوری تمام‌عیار بودم را خوب به خاطر دارم. دو سال بود که نه مهمانی میرفتم، نه در مسافرت‌های خانوادگی حضور داشتم و نه لحظه ای را بدون اضطراب آن امتحان کذایی میتوانستم با آرامش بگذرانم. عید هم در قرنطینه کامل بودم که مبادا آن 13 روز طلایی را که قلم‌چی گفته بود از دست دهم و رقیبان از من جلو بیفتند. در تمام آزمون های قلم چی و سنجش مرتب شرکت می کردم و طبق پیش بینی نمودارها و منحنی های قلم‌چی باید رتبه‌م سه رقمی می شد.  بسیاری از ما فشاری که از طرف مدرسه، معلمان مدرسه و کلاس خصوصی، خانواده و سایر موارد! رویمان بود را خوب به خاطر داریم. به کمتر از رشته های اصطلاحاً تاپ هم راضی نمی شدیم! فقط دارو، دندان و پزشکی!  روز کنکور فرا رسید و مرداد ماه رتبه ها اعلام شد. نتیجه ای که برایش روزها و شب¬ها تلاش کرده بودم دست نداد و من هم یک هفته تمام خودم را در اتاق حبس کرده بودم و اشک می ریختم و تصور می¬کردم دنیا به آخر رسیده! احتمالاً من از آن دسته از دانش آموزان بد امتحان بودم. گرچه لیسانس ام را در شهید بهشتی تهران خواندم و انصافاً چیزهای خوبی هم در طول آن سال¬ها یاد گرفتم. اما بد ماجرا آنجاست که تا مدت ها فکر می کردم بخشی از انتظاراتم برآورده نشده. اون روی سکه داستان اینه که هرگز بچه ها در طول تحصیلشان از سوی معلمان و نظام ناکارآمد آموزش و پرورش استعدادیابی نمی شوند. درست مثل داستان معروف  بالا رفتن مورچه و فیل و میمون و ماهی از به درخت می¬مونه.   حالا بذارید براتون یه مثال بزنم از تبعات ماجرا. دوستان زیادی را دور و برم می شناسم که بعد از تمام کردن لیسانس و حتی ارشدشان از نو دوباره کنکور داده اند. «س» دوست عزیزم که بعد از خوندن مترجمی و چند سال بعد از فارغ التحصیلی اش از نو کنکور تجربی داد و با پشتکار و علاقه ای که به پزشکی داشت تونست بعد از سه بار کنکور دادن قبول شود. «م» یکی از دوستان کارشناس ارشد جامعه شناسی از دانشگاه علامه تهران بعد از فارغ التحصیلی اش جامعه شناسی را کنار گذاشت و رفت دنبال ریاضی و خوشبختانه الان معلم ریاضی موفقی هم شده. «ت» ترم 7 مهندسی برق بوده که انصراف داده و دوباره به عشق زیان روسی از نو کنکور داد و الان هم به رشته ای که خوانده بسیار علاقه مند است و در این حوزه کار می کند. «ل» فیزیک خوانده و امسال در کنکور تجربی شرکت کرده تا در یکی از شاخه های این رشته ادامه تحصیل دهد.  موارد بالا تنها چند موردِ معدود از ده ها موردی است که در ذهن دارم. علاوه بر این تنها به ذکر موارد موفقِ به سرانجام رسیده پرداختم.  حال بیاید کمی واقع بینانه تر به داستان نگاه کنیم. اگر نیک بنگریم گرچه این افراد موفق شدند میل قلبی شان را دنبال کنند اما هزینه ی هنگفتی را هم خود و هم جامعه برای این کار پرداخته است. عزیز ترین هزینه ای که این بین از دست رفته روزهای ناب جوانی بوده که فرد باید مطابق با نظریه های معمول تحول، مراحل را درست طی می کرده تا خود را برای شغلی درخور استعداد و علاقه آماده کند. هزینه ی بعدی هزینه هایی هست که برای کلاس های کنکور و مدرسه خوب و خرید کتاب های کمک درسی و در نهایت به شرط پذیرش در دانشگاه دولتی، دولت متحمل شده و اگر هم دانشگاه آزاد بوده که دیگر واویلا! هزینه های مادی و معنوی که باید در مسیر درست صرف می شد اما انگار در خاک ریختن در جاده خاکی هزینه شد.  جان کلام آن که عزیزانی که امروز رتبه تان اعلام شد و نتیجه تلاشتان را به خاطر آزمون غیر استاندارد کنکور و یا به هر دلیلی نتوانستید بگیرید؛ مجازید امروزتان را با اشک و آه سپری کنید. اما فردا که برخاستید فکر کنید و فکر کنید و فکر کنید و عمیق فکر کنید که فارغ از آنچه پدر، مادر و حتی معلمی که به شما امید بسته در رشته فلان قبول شوید، دوست دارید در َآینده به چه کسی تبدیل شوید. علایقتان چیست و چه استعدادهایی دارید. به شخصه عمیقاً بر این باورم که هر انسانی در حداقل یک حوزه استعداد عجیبی در او نهفته است. می دانم ممکن است راهنمای درستی نداشته باشید و کمی در این کار سردرگم باشید. می توانید از ویدیوهای الهام بخش یوتیوب و آدم های موفق و موثری که دور و برتان قرار دارند کمک بگیرید. بیایید بار ناکارآمدی نظام آموزش و پرورشی را که در آن «بدرشدی» و نه پرورش پیدا کرده ایم را به کمک هم و صد البته معلمان دلسوزی که در این شن¬باد کنکور سعی می¬کنند چراغی را برایتان روشن کنند خود به دوش بگیرید. دنیا به سمت «مهارت_محوری» پیش رفته. اگر استعدادهایتان را کشف کنید و مهارت هایتان را در همان راستا ارتقا بدهید می توانید روز به روز در جابگاه بهتری قرار گیرید. فراموش نکنید شکست در یک امتحان غیر استاندارد که بیشتر شبیه به بیزینس شده است هرگز و هرگز شرم ندارد.   اگر اطرافتان دانش آموز کنکوری می¬شناسید که از نتیجه امتحانش راضی نیست این مطلب را برایش بفرستید.  متشکرم</description>
                <category>ضحی حسینی‌نصر</category>
                <author>ضحی حسینی‌نصر</author>
                <pubDate>Wed, 01 Aug 2018 14:20:58 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از زندگی چه می خواهیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@zohanasr/%D8%A7%D8%B2-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%DA%86%D9%87-%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85-adfsnaa2z6ig</link>
                <description>  #سه‌شنبه‌ها_با_موری کتابی است درباره برخی از مهمترین پرسش‌های بشر دربارهٔ فلسفهٔ حیات. کتاب دربردارندهٔ ملاقات‌های دو نفره‌ای است میان موری و میچ. موری شوارتز استاد جامعه‌شناسی است که به تازگی متوجه شده مبتلا به نوعی بیماری پیشرونده عصبی است. میچ که در اوج شکوفایی و موفقیت کاری است و در حالی که سال‌هاست هیچ ارتباطی با دوستان و استادان دوران تحصیلش از جمله موری ندارد، به طور اتفاقی از طریق یکی از برنامه‌های تلویزیونی که درباره موری ساخته شده است، متوجه بیماری موری شده و به دیدارش می‌رود. از این به بعد موری و میچ بسان گذشته ایاق شده و ارتباط عمیق و رابطه دوستانه‌ای را درست مانند دوران دانشگاه از سر می‌گیرند. رابطه‌ای که در واقع «آخرین کلاس درس» به شمار می‌رود. موری شوارتز که اکنون در شرایطی قرار دارد که گویی روح کاملاً آگاهش درون جسمی ناتوان به بند کشیده شده از خود می پرسد: آیا می خواهم ذره ذره پژمرده شوم و از بین بروم و یا اینکه بهترین کاری را که از دستم بر می‌‌آید در این زمان باقی‌مانده انجام دهم؟ تصمیم موری روشن بود. او قصد نداشت از مرگ خود شرمنده و متأسف باشد. میچ در پی سلسله دیدارهای روزهای سه‌شنبه و حین صحبت‌هایی که با موری دارد متوجه می‌شود که چقدر از باورها و آرمان‌هایی که در جوانی داشته دور شده و این دیدارها به میچ کمک می‌کند تا به بازتعریف و هویت جدیدی از خود واقعی‌اش برسد. این کتاب را سال‌ها پیش یکی از دوستانم توصیه کرده بود تا بخوانم اما نشد. این بار من به شما توصیه می‌کنم در هر سن و سالی که هستید این کتاب زیبا را با دقت بخوانید و دربارهٔ زندگی خود تأمل کنید و از این آگاهی رهایی‌بخش لذت ببرید.</description>
                <category>ضحی حسینی‌نصر</category>
                <author>ضحی حسینی‌نصر</author>
                <pubDate>Sat, 31 Mar 2018 13:02:56 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>