<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های زهره ترقوئی | Zohreh Targhoei</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@zohreh_t8666</link>
        <description>هیچ مطلبی بی‌هدف نوشته نشده، با خوندن هر مقاله به اعماق ذهن و مغز من سفر می‌کنی و در مسیر شکافت و بررسی احساسات و دغدغه‌هام سهیم می‌شی پس با دقت بخون!!</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 12:37:17</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2197841/avatar/wcEbud.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>زهره ترقوئی | Zohreh Targhoei</title>
            <link>https://virgool.io/@zohreh_t8666</link>
        </image>

                    <item>
                <title>توهمی به نام &quot;آزادی بیان&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@zohreh_t8666/%D8%AA%D9%88%D9%87%D9%85%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D9%86-p9vtyitwlw1q</link>
                <description>چون دسترسی به اینترنت آزاد نداشتم اجبارا خودم عکس ساختماین مطلب در طول جنگ ۱۲ روزه نوشته شده و امروز منتشر شده بعد از حدود یک سالشاید اگر توی نوجوونی یک نفر به من می‌گفت آزادی بیان صرفا یک توهم شیرین هست که به خورد انسان‌ها داده شده حتی اگر به زبون هم نمی‌آوردم ته دلم تحقیرش می‌کردم و می‌گفتم این آدم اونقدر احمق و کودن هست که چیزی از جهان مدرن و آزاد نمی‌دونه و خبر نداره که توی غرب انسان‌ها می‌تونن فارغ از هر دین و مذهبی آزادی بیان و پوشش داشته باشن اما امروز ... احساس می‌کنم هر چیزی که زمانی بهش باور داشتم امروز تبدیل به یک زخم عفونی تو باورهای قلبم شده که فقط چرک و خون بالا میاره و حالم رو بهم می‌زنه و یکی از اون‌ها همین گل واژه‌ی &quot;آزادی بیان&quot; هستاولین بار کی بود؟اولین بار کی فهمیدی که چیزی به اسم &quot;آزادی بیان&quot; تو دنیا نمی‌تونه وجود داشته باشه؟ احتمالا گفتنش خنده داره اما اولین جایی که این رو فهمیدم توی &quot;اعتراضات سال ۱۴۰۱&quot; بود جایی که وقتی ایران اینترنشنال رو باز می‌کردی همه دم از قیام مردمی و وحدت ملی می‌گفتن ولی وقتی وارد اینستاگرام، توییتر یا امثال اون می‌شدی تازه بوی تعفن و عقاید گندیده این جماعت رو احساس می‌کردیشاید با خوندن جملات بالا با خودتون بگین زهره احتمالا یکی از این مذهبی‌های افراطی هست که سنگ رهبرش رو به سینه می‌زنه اما زهی خیال باطل، من یک زمانی خودم رو از همون جماعت معترض می‌دیدم باورم نمی‌شه که امروز دارم این‌ها رو میگم ولی من زمانی عمیقا باور داشتم که ما می‌تونیم ایرانی آزاد داشته باشیم که هرکس با هر نوع پوششی بتونه آزاد و خوشبخت زندگی کنه تا اینکه سال ۴۰۱ خلاف این رو بهم ثابت کرد، وقتی می‌دیدم دخترهایی که چادری هستن مورد آزار و اذیت قرار می‌گیرن تازه فهمیدم که نه!!! این دنیا نمی‌تونه به تعادل و برابری برسه اصلا چیزی به اسم برابری وجود نداره همیشه یک عقیده و ایدئولوژی میاد و یک عقیده و ایدئولوژی دیگه رو توی خودش می‌بلعه، افرادی که مثلا معترض و مخالف حجاب بودن با چنان خشمی به افراد محجبه حمله می‌کردن که حتی فرصت دفاع هم بهشون نمی‌دادن، میدون جنگ فقط توی دنیای واقعی نبود بلکه توی شبکه‌های اجتماعی مثل اینستاگرام و توییتر اوضاع از واقعیت هم بدتر بود، کافی بود شما یک پیج دخترونه با پروفایل چادری داشته باشی و زیر یکی از پست‌های مرتبط با سلطنت طلب‌ها کمترین اظهار نظری خلاف جماعت سلطنت طلب بکنی تا اونوقت می‌دیدی اون جماعت وحشی چطوری بهت حمله می‌کنن و هزاران هزار فحش و ناسزا و حتی تهدید به سمتت میومد درحالی که تو ممکن بود خودت هم جزو معترض‌ها باشی ولی فقط چون سلطنت طلب نبودی و دوست نداشتی دوباره به دوران پادشاهی برگردیم مورد حمله قرار می‌گرفتی، حرفام رو باور نداری؟ میگی دروغه؟ پس بیا امتحان کنیم وقتی اینترنت وصل شد می‌تونی توی اینستاگرام یا توییتر یک اکانت فیک با پروفایل محجبه و اسم دخترونه بسازی و شروع به حمایت از دولت محبوبت کنی اونوقت می‌بینی چطوری انواع و اقسام تهدیدهای جانی و مالی سمتت میاد!!حقیقت اینه که من نه طرفدار حکومت فعلی‌ام نه طرفدار سلطنت طلب‌ها ولی اگر ما مبنا رو بر اساس &quot;آزادی بیان&quot; در نظر بگیریم آیا نباید چنین باشه که هرکس بتونه نظرات خودش رو آزادانه بیان کنه؟ خب قبول دارم اگر شما توی روبیکا، سروش، ایتا یا پلتفرم های داخلی بخوای چنین محتواهایی بذاری به ضررت تمام میشه ولی شما به عنوان معترض خودتون رو جدا از حکومت دیکتاتوری در نظر می‌گیرین و میگین دنبال آزادی بیان و آزادی انتخاب میرین پس چرا اونی که طرفدار آخوند‌هاست حق نداره آزادانه ازشون حمایت کنه؟ می‌بینین؟؟ آزادی بیان فقط توی لفظ قشنگه!! توی حرف خیلی قشنگه وگرنه در عمل چیزی جز یه طنز تلخ نیست، آزادی بیان تا زمانی قشنگه که شما توی ذهنت به معترض‌ها فکر می‌کنی اما اگر آزادی بیان این باشه که یک نفر توی اینستاگرام پیج بزنه و طرفدار جمهوری اسلامی باشه اونوقت دیگه اسمش آزادی بیان نیست اسمش میشه &quot;عرزشی&quot; با ذکر مثال:خب مغز من یک گلیچ بزرگ داره اونم همین موضوع هست که توی زندگیم برای هر حرفی که می‌زنم دنبال مثال و تشبیه می‌گردم پس اینجا هم می‌خوام با ذکر مثال براتون بازش کنم، با ذکر مثال برخی چیزها رو بهتون توضیح بدم، من توی اینستاگرام خیلی سعی می‌کردم پیج‌های سالم رو پیدا کنم اما متوجه شدم که پیج سالمی وجود نداره کسی توی اینستاگرام دنبال محتوای آموزنده نمیره ولی بعد از سال‌های دراز که پیج‌های شبه علم و پیج‌های خزعبلات یکه تازی کردن چند سالی بود که یک سری پیج‌ سر برآورده بودن که هدفشون به سخره گرفتن اطلاعات غلط اون پیج‌های مرجع بود به این شکل که کلیپ‌ها و محتواهای اون پیج‌ها رو برمی‌داشتن توی پیج خودشون می‌ذاشتن و بهشون واکنش نشون می‌دادن و اطلاعات صحیح رو جایگزین اطلاعات غلط می‌کردن تا مخاطب حداقل کمی پیج‌های فاسد رو بشناسه، دو تا از اون پیج‌های منتقد به این شکل بودن:۱_ امیررضا یوسف پور سیفی۲_فرزاد فخری زادهاوایل همه چیز فوق العاده بود در طول یک سال و نیم گذشته می‌تونم بگم کم و بیش محتوای هر جفتشون موثر بوده اما نکته‌ای که باید در باب &quot;تولید محتوا&quot; در نظر بگیرین اینه که بعد از مدتی شما دیگه چیزی برای ارائه نخواهید داشت یعنی فرض کنین یک ایده فوق العاده خفن برای تولید محتوا به ذهنتون رسیده و شما باهاش تونستین هر روز کلیپ بسازین و ویوی میلیونی بگیرین و میلیون‌ها فالوور جذب کنین خب حالا بعد از ۶ ماه، بعد از یک سال نه تنها ذهن خودتون از این کار تکراری خسته میشه بلکه ذهن مخاطب هم از دیدن همون محتوای تکراریه قابل پیش بینی خسته میشه و بعد از مدتی شما با ریزش مخاطب و ویو روبرو می‌شین حتی اگر بهترین باشین در نوع خودتون، نمونه بارزش در &quot;واینرها و کمدین‌های اینستاگرامی&quot; قابل مشاهده هست که چطور بعد یک مدت دیگه پست‌هاشون خنده‌دار نیست و حتی مردم فحش می‌کشن بهشون که چقدر محتوای کسل کننده می‌ذارن!! بنابراین مغز شما برای جلوگیری از این زوال و خستگی توی تولید محتوا کم کم به صورت ناخودآگاه به محتوای شما جهت میده، یعنی چی؟ یعنی فرض کنین شما یک پیج با یک میلیون فالوور دارین و یهو ۲۳ خرداد رسیده و جنگ ۱۲ روزه آغاز شده و شما به عنوان کسی که یک تریبون برای مخاطب هاش داره شروع می‌کنین به سخنرانی و بیان کردن عقایدتون درحالی که این هیچ ربطی به محتوای پیجتون نداره اما به هرحال شما خودتون رو در قبال مخاطبین خودتون مسئول می‌دونین و وجدان شما نمیذاره که در این دوران بحرانی سکوت کنین در نقطه مقابل شخصی که ممکنه همکار یا هم حوزه شما باشه به هزاران دلیل تصمیم میگیره توی این بحران سکوت پیشه کنه یا بهتر بگم اون راهی که شما انتخاب کردین رو انتخاب نکنه و دقیقا همینجاست که شما تقابل دو دیدگاه رو می بینینبررسی تقابل دو دیدگاه:همه چیز از جنگ ۱۲ روزه آغاز شد، توی این دوران امیررضا یوسف پور به حمایت از اسرائیل بلند شد و توی پیجش شروع کرد به تشویق مردم برای اینکه توی خیابون بیان و پهلوی رو صدا بزنن تا سلطنت طلب‌ها پیروز میدان بشن و توی یک پست مشخصا اعلام کرد هرکسی که مخالف سلطنت طلبی و بازگشت ولیعهد سابق ایران باشه قطعا یا دشمن هست یا یک آدم کودن که نمی فهمه چی برای ملت ایران خوبه!! (خنده‌ام میگیره وقتی می‌بینم یک مرد گنده که طی ۲ سال بارها و بارها پیج‌های دیگه رو زیر نقد قرار می‌داد امروز برای هرکسی که مخالف عقیده اون باشه این چنین خط و نشون میکشه افسوس) این درحالی بود که فرزاد فخری زاده تصمیم گرفت در نقطه مقابل بایسته و صرفا حمله اسرائیل رو محکوم کرد و راهکارهایی برای آرامش مردم پیشنهاد داد و درست از همین جا جنگ شروع شد، درحالی که تا قبل از این امیررضا یوسف پور برای صدا زدن فرزاد فخری زاده از لفظ &quot;استاد&quot; استفاده می‌کرد حالا اون رو یک آدم بی‌خایه و طرفدار نظام خطاب می‌کنه که هیچ ارزشی نداره و چیزی که آقای یوسف پور بارها و بارها توی صحبت‌هاش بهش اشاره می‌کنه اینه که &quot;بله من بهای سنگین دادم من بازداشت شدم من بازجویی شدم من توی ایران تهدید شدم و الان مجبور به مهاجرت شدم اما امثال این فخری زاده‌ی بی‌خایه ترجیح میدن توی ایران بمونن و صداشون در نیاد&quot; و زمانی که من این محتوا رو دیدم فقط یک سوال توی سرم شکل گرفت که &quot;چرا؟&quot; چرا شما فکر می‌کنی که چون بها دادی و بازداشت شدی پس بقیه هم باید همون مسیر شما رو برن؟ شما ممکنه زن و بچه نداشته باشی و آزادانه‌تر تصمیم بگیری درحالی که یک فرد دیگه فقط خودش تنها نیست بلکه همسر و فرزندانی داره که باید در قبال آینده‌ی اونها هم تصمیم بگیره، شاید اصلا پول یا سواد مهاجرت رو نداره یا هزاران دلیل دیگه، چرا باید همه همون مسیری رو برن که شما رفتی؟ چون شما برای تصمیم‌های خودت بهای سنگین دادی همه باید مثل شما شجاع و نترس باشن؟شما هر کاری کردین برای خودتون کردین چرا منت کارهایی که کردین رو سر بقیه مردم می‌ذارین؟ من این جمله رو خطاب به خیلی‌ از این افراد میگم کسایی که دو روز میرن توی خیابون و بعد چنان ژست روشنفکری می‌گیرن انگار ۸ سال تو خط مقدم جنگیدن، این چه مدل فداکاری هست؟ اگر کاری انجام می‌دین برای خودتون انجامش بدین حق ندارین منتش رو سر بقیه بذارین، واقعا برام سواله که چرا صرف اینکه فرزاد فخری زاده تصمیم گرفته توی جبهه شما نباشه و عقاید خودش رو داشته باشه اینقدر به شما فشار آورده؟ مردم ایران چه مرگشون شده؟ چرا همه اینقدر وحشی و دشمن شدن؟ چرا همه اینطوری هستن که &quot;تو یا دوست منی و همراه منی یا اگر دوستم نیستی پس قطعا دشمن منی!!&quot; یعنی امکان نداره کسی دوست شما باشه اما نخواد دقیقا از همون راهی که شما می‌رین قدم برداره؟ قطعا که فرزاد فخری زاده هم با این شرایط فعلی موافق نیست ولی به هزاران دلیل ممکنه اون توی شرایطی نباشه که بخواد جلوی حکومت بایسته و خونه و زندگیش توی ایران رو نابود کنه برادر من!!! این مرد حداقل ۴۰ سال سن داره، قطعا زن و بچه داره توی این کشور سالها تلاش کرده که برای خودش زندگی بسازه شاید الان دیگه توی سنی نیست که بتونه چنین بحرانی رو تحمل کنه و بخواد با مخالفت جلوی حکومت فعلی خودش رو تبعید کنه به خارج، علاوه بر این ممکنه شما یا خیلی‌های دیگه توی خارج حامیانی داشته باشین برادر یا پسرعمو یا فامیلی که از قبل اونجا بوده و ورود شما رو آسون‌تر می‌کرده ولی این مرد ممکنه از صفر صفر بخواد شروع کنه و این براش ترسناکه!!!ببینین واقعا خنده داره من هیچ کدوم از این ۲ تن رو نمی‌شناسم ولی این صرفا یک مثال بود در ابعاد ریز و درشت من این دشمنی‌های مضحک رو می‌بینم که چون یک نفر مثلا پیج سیاسی داره یا حرف سیاسی می‌زنه و یکی دیگه اینکار رو نکنه میشه آدم بی‌وجود، منم قبول دارم آدم باید وجود داشته باشه اما این حرف‌ها برای من و شمایی که چیزی برای از دست دادن نداریم گفتنش راحته، این مرد و خیلی‌های دیگه زندگی ساختن برای خودشون همه که مثل ما بدبخت و افسرده نیستن خیلی‌ها هستن که توی همین شرایط اقتصادی باز هم خوشبختی و آرامش رو دارن و دلشون نمیخواد اون رو به خطر بندازن چرا باید مجبور کنیم همه همرنگ ما بشن؟الحق که دیکتاتوری توی خون تک تک ما ایرانی هاستانتشار: ۱۳ خرداد ۱۴۰۵ _ ۱۸۴۸ کلمه</description>
                <category>زهره ترقوئی | Zohreh Targhoei</category>
                <author>زهره ترقوئی | Zohreh Targhoei</author>
                <pubDate>Wed, 03 Jun 2026 23:34:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>محتوای جنسی، خوراک یوتیوب فارسی</title>
                <link>https://virgool.io/@zohreh_t8666/%D9%85%D8%AD%D8%AA%D9%88%D8%A7%DB%8C-%D8%AC%D9%86%D8%B3%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%A7%DA%A9-%DB%8C%D9%88%D8%AA%DB%8C%D9%88%D8%A8-%D9%81%D8%A7%D8%B1%D8%B3%DB%8C-e540e9abh3ap</link>
                <description>آقای ویرگول، محتوا نقد هست نه تبلیغ!! لطفا منتشر کن تا پدر و مادرها آگاه بشناز آخرین‌ باری که درباره این موضوع صحبت کردم چند سالی می‌گذره و متاسفانه هنوز هم ذهن من با این قضیه کنار نیومده!! بارها به خودم میگم &quot;زهره به تو هیچ ربطی نداره چشمات رو ببند و کور باش نسبت به چیزهایی که توی پلتفرم‌های مختلف می‌بینی&quot; اما باز هم نمی‌تونم برای همین هم دیگه تمام پلتفرم‌های یوتیوب و تیک و تاک و امثال این‌ها رو از گوشیم حذف کردم تا شاید کمتر عصبی بشم ولی باز هم فایده‌ای نداره و در عجبم از اینکه می‌بینم بیشتر مخاطبین یوتیوب فارسی کودکان و نوجوانان هستن و هیچ پدر و مادری هم دقت نمی‌کنه که چه بلایی سر بچه‌اش میاد، اکثرا می‌بینم والدین برای اینکه صدای بچه رو خفه کنن یه گوشی می‌اندازن جلوش تا ساکت بشه و اونها بتونن راحت به کارشون برسن و بعد که بچه بزرگتر می شه و به دبستان می‌رسه هم خیلی راحت براش یه گوشی می‌خرن که بدون هیچ نظارتی اون بچه شبانه روز مشغول گشت زنی توی اینترنت از جمله یوتیوب و اینستاگرام و تیک تاک باشه و از اونجا که &quot;یوتیوب&quot; توی گوشی خود پدر و مادرها ممکنه کلیپ‌های زننده‌ای نشون نده اونها فکر می‌کنن که تمام یوتیوب رو بلدن و هیچ چیز بدی توی این فضا وجود نداره پس کاملا نرمال و طبیعی هست که بچشون ساعت‌های طولانی توی این فضاها بچرخه و برای خودش کلیپ تماشا کنه!! غافل از اینکه پدر و مادرها هیج درکی از الگوریتم هوش مصنوعی توی این پلتفرم‌ها ندارن و نمی‌دونن که اکسپلورر هرکس زندان شخصی سازی شده‌ی همون شخص هست یعنی اکسپلورر به شما همون چیزی رو نشون میده که دوست داری ببینی اگر سلطنت طلب باشی اکسپلورر پر میشه از کلیپ‌های همفکرانت که تو فکر کنی کل ایران با تو همراه هستن و اگر موافق جمهوری اسلامی باشی هم دقیقا به همین شکل، برای همین هست که وقتی به یه سلطنت طلب میگی &quot;پهلوی شاید اونقدر‌ها که فکر می‌کنی طرفدار نداره&quot; سریع گارد می‌گیرن و میگن نخیر کل ایران اون رو می‌خوان چون منبع و مرجع برای این افراد فقط اکسپلورر اینستاگرامشون هست و فکر می‌کنن چون اونجا کلی کلیپ از همفکران خودشون تماشا می‌کنن پس تمام ایران همراه آقا خرسه هست!! به هرحال خیلی ناراحتم می‌کنه وقتی این بی‌خیالی پدر و مادرها رو می‌بینم، به قول معروف &quot;نه به اون شوری شور، نه به این بی‌نمکی&quot; نه مثل نسل‌های قبل که بچه رو کاملا محدود و تک بعدی بار می‌آوردن و نه مثل این نسل‌ها که معلوم نیست بچه تهش چی بار میاد؟موضوع برای من جایی دردناک و بغرنج میشه که من بارها و بارها سعی کردم با دوستانم، با پدر و مادرها، با نوجوون‌ها درباره این مسائل صحبت کنم و اکثرشون یک جواب مشترک دارن &quot;ولشون کن زهره توام بیکاریاااا&quot; یعنی بزرگسال‌ها به قدری غرق توی پول درآوردن و جمع کردن هستن که دیگه دغدغه‌های فرهنگی براشون مثل یه جوک می‌مونه این چیزها براشون کمتری ارزشی نداره و از اون‌ طرف نوجوون‌ها که می‌خوان اوپن مایند و روشنفکر به نظر برسن ترجیح میدن این رو بخشی از یک روند طبیعی بدونن و از همه بدتر کسانی هستن که من رو آدم علاف و بیکاری می‌دونن که به این چیزهای مسخره زیادی اهمیت میده و میگن &quot;کلیپ برای سرگرمی هست دیگه چرا اینقدر بزرگش می‌کنی؟&quot; یا یک عده دیگه که مسئولیت رو از دوش خودشون به عنوان شهروند برمی‌دارن و میگن &quot;خب ما چیکار می‌تونیم بکنیم؟ از دست ما کاری برنمیاد&quot; راست هم میگن از دست شما به عنوان یک نفر کاری برنمیاد اما زمانی که افکار عمومی با هم جمع بشن و کم کم یک فرهنگ جا بیوفته اون موقع میشه کارهای زیادی کرد، حداقل کاری که می‌تونم انجام بدم همینه که سعی کنم اطرافیان خودم رو نسبت به این موضوع آگاه کنم، شما چطور؟ آیا شما سعی می‌کنین اطرافیان خودتون رو نسبت به خطرات بلوغ زودرس و عوارض اون در بچه‌هاشون آگاه کنین؟یک نگاه به پست بالا بندازین &quot;کلیپ ۲۴ ساعت دستبند به دختر&quot; و حالا کامنت‌هاش رو ببینین، اکثر این افرادی که تماشاگر اینطور محتواها هستن بچه سال هستن، یک بزرگسال باید ذهن مریض و وقت آزادی داشته باشه که تماشای ۲۴ ساعت کنار یه دختر براش جالب باشه، عمده این افرادی که کامنت می‌ذارن کاملا واضحه که بچه و بی‌تجربه هستن و هیچ درکی از فرهنگ و چهارچوب و اخلاقیات ندارن وقتی ذهن بچه از سن پایین با چنین مفاهیمی آشنا میشه درحالی که هنوز چهارچوب‌های اخلاقی در ذهن اون شکل نگرفته شما تصور کنین وقتی که بزرگ شد چه بلایی سرش میاد؟ اصلا اجازه بدین چند تا پست رو با هم مرور کنیمازتون می‌خوام یک نگاه به این‌ها بندازین اینها صرفا کاور پست‌ها هستن و من حتی خود کلیپ‌ها رو باز نکرده بودم این کاورها به عمد با محتوای جنسی دیزاین میشن چون هدف در یوتیوب گرفتن بیشترین بازدید هست و چیزی که توی یوتیوب برای شما بازدید بیشتری میاره محتوای جنسی یا نیمه جنسی هست چرا؟ چون ۸۰ درصد مخاطبین یوتیوب فارسی کودکان و نوجوانان هستن و برای اونها چیزی جالب‌تر و هیجان انگیز‌تر از جنس مخالف و اتفاقات بینشون وجود نداره درحالی که در بزرگسال‌ها میل به دیدن چنین کلیپ‌هایی بسیار پایین‌تر هست، سازندگان این کلیپ‌ها مثل همین آقای &quot;نیما تکیدو&quot; خیلی خوب می‌دونه که مخاطبین صفحه‌اش اکثرا نوجوون هستن و خودش به این اعتراف کرده اما با وجود این برای همچین افرادی تاثیری که بر جامعه می‌ذارن کمترین ارزشی نداره و چیزی که مهم هست فقط تعداد ویو و رقم حسابشون هست برای همین هم کاورها به عمد طوری طراحی میشن که به شدت جنسی و اروتیک به نظر برسن و مخاطب کم سن و سال رو تحریک کنن تا روی پست کلیک کنه و اون رو تماشا کنهدوست دارم بهم تجاوز بشه با داداش شوهرم می‌خوابمنود (عکس برهنه) مادرم رو دیدم با همه دایی‌هام رابطه جنسی داشتم من هیچی درباره عواقب این محتواها نمیگم، شما خودتون جواب بدین، بچه‌ای که از سن کم این قفل توی ذهنش باز بشه که با محارم خودش رابطه جنسی داشته باشه، بچه‌ای که به این فکر کنه که عکس برهنه مادر خودش رو ببینه در آینده چی میشه؟ بله بله شاید وقتی بزرگ شد از بیرون خیلی نرمال به نظر برسه اما اصل اتفاق توی ذهنش رخ میده، در پس نقاب یک فرد موفق یهو می‌بینی یک بیمار جنسی نهفته‌اس که تنها با تماشا و تصور رابطه جنسی با محارم خودش ارضا میشه، پسر بچه معصومی که امروز این پست‌ها رو می‌بینه فردا به پدری تبدیل میشه که به دختر خودش تعرض می‌کنه و بله از منظر روانشناسی همه اینها ممکن هست و رخ میده پس سعی نکنین به من برچسب زیادی حساس بودن بزنین و این موضوع رو کوچیک جلوه بدین!!آیا واقعا این‌ها چیزی هست که دلتون بخواد تماشا کنین یا بچه‌هاتون تماشا کنن؟ جالب اینجاست که من برای اینکه بیشتر درباره این محتواها تحقیق کنم مدت یک ماه هر از گاهی می‌نشستم به کلیپ‌های نیما تکیدو نگاه می‌کردم و بعد از یک مدت انگار مغزم بهش معتاد شده بود و ناخودآگاه یوتیوب رو باز می‌کردم و هر جا کلیپ‌هاش بهم پیشنهاد می‌شد روش کلیک می‌کردم و حتی بعد یه مدت نگاهم نسبت بهش نرم‌تر شد و ناخودآگاهم نسبت به این آقا اینطوری بود که &quot;آخی حالا اونقدر هم کار بدی نمی‌کنه ببین داره مسخرشون می‌کنه تازه یه بخشی از پولش رو به خیریه میده&quot; مثل این می‌مونه که یک خانم تن فروشی کنه و بعد یه بخشی از پولش رو به خیریه اهدا کنه و ما بگیم واوو چقدر زن خوبی هست که چنین فداکاری رو می‌کنه، یهو به خودم اومدم و با خودم گفتم زهره داری چه غلطی می‌کنی؟ اونقدر کلیپ‌های این آدم رو تماشا کردی که ناخودآگاه حس می‌کنی بخشی از زندگی این آدم شدی و مثلا جزوی از خونوادت هست؟ نه زهره!! اینها فقط به ویو و پول اهمیت میدن توام باید این تماشا کردن‌ها رو ترک کنی و کنار بذاری!!این کامنت‌ها خودشون گویای همه چیز هست، کسی که کامنت می‌ذاره و ادعا داره بخاطر پلاتینی که توی پای نیما جون هست ساعت‌ها گریه کرده نشون میده که اونقدر بچه و ساده هست که هیچ درکی از محتوایی که به خورد مغزش داده میشه نداره!! بچه‌ای که فکر می‌کنه اون بیرون کلی بچه‌ی بد وجود دارن که با دایی و استاد و معلم خودشون رابطه جنسی دارن و ایشون دختر خیلی خوبی هست که صرفا یه دوست پسری داشته و هر از گاهی باهاش خونه خالی رفته، کم کم این ذهنیت شکل می‌گیره که من کار بدی نمی‌کنم که با دوست پسرم رابطه جنسی دارم، من که مثل اون دخترهای بد نیستم که با دایی خودم رابطه برقرار کنم پس کار من خیلی هم درست هست!! این‌ها رو بارها توی جامعه دیدم اینکه چطور دختری که ۵ تا دوست پسر داشته خودش رو آدم برحق و خوبی می‌دونه چون مثل فلان دوستش نیست که ۵۰ تا دوست پسر داشته یعنی چون تعداد کمتر هست پس در اصل کار تفاوت ایجاد میشه😂چه گویم که نگفتنم بهتر است ...انتشار: ۱۳ خرداد ۱۴۰۵ _ ۱۴۵۵ کلمه </description>
                <category>زهره ترقوئی | Zohreh Targhoei</category>
                <author>زهره ترقوئی | Zohreh Targhoei</author>
                <pubDate>Wed, 03 Jun 2026 22:24:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چقدر با خودت صادق هستی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@zohreh_t8666/%DA%86%D9%82%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%AA-%D8%B5%D8%A7%D8%AF%D9%82-%D9%87%D8%B3%D8%AA%DB%8C-fffqlq4xrlzl</link>
                <description>ما ناخودآگاه به خودمون دروغ می‌گیمدر طول ۴ سال گذشته که در سایت ویرگول نسبت به زندگی و مشکلاتم به صورت شفاف و بی‌پرده نوشتم، می‌تونم به جرعت بگم صدها آدم مختلف که حتی اونها رو نمی‌شناسم به من پیام می‌دادن و با حالتی تاسف‌بار انگار که دلشون به حال من می‌سوزه من رو نصیحت می‌کردن و می‌گفتن &quot;بهتره درباره زندگیم چیزی ننویسم چون بعدها پشیمون خواهم شد&quot; اونها طوری این جملات رو به زبون می‌آوردن که انگار خودشون که سالیان سال هست این نقاب رو به چهره زدن الان به جاهای بهتری رسیدن!! واقعا دلم می‌خواست ازشون بپرسم و بگم شمایی که نقاب &quot;همه چیز آرومه من چقدر خوشحالم&quot; به چهره‌ات زدی الان چه دستاوردی داشتی که من نتونستم بهش برسم؟ حداقل من دیگه از زنجیرهایی که شما به دست و پای خودتون بستین رها شدم من مثل شما زندانی عقیده و فرهنگ و آداب و رسوم و هر چیزی که اسمش رو می‌ذارین نیستم من &quot;آزادم&quot; و شما &quot;اسیر&quot;!! در واقع این منم که باید برای شما دل بسوزونم، چقدر بیچاره و دردمند به نظر می‌رسین کسانی که هر روز باید یه نقاب تر و تمیز به چهره بزنن و جلوی همسر و بچه و مادر و پدر و دوست و هم‌کلاسی و همسایه و فامیل نقش بازی کنن، واقعا این سبک زندگی براتون خفقان آور نیست؟ چطور می‌تونین تحملش کنین؟ من چند سال به این شکل زندگی کردم و داشتم به مرز انفجار می‌رسیدم چطور ممکنه شب از شوهرت کتک بخوری و فرداش بشینی پیش دوستانت و با لذت تعریف کنی و بگی &quot;اوه خدای من دیشب شوهرم یه جوری منو نوازش می‌کرد که باورتون نمیشه!!&quot; مخصوصا روی صحبتم با شما خانم‌هاست، چرا اینقدر فیلم بازی می‌کنین؟ چرا اینقدر دنبال این هستین که زندگیتون از بیرون پرفکت و کامل به نظر برسه؟ چرا اینقدر خاله زنک و دودوزه باز و ریاکار و پلید هستین؟ یعنی این توی ذات ما زن‌هاست؟ ذات ما مشکل داره که نمی‌تونیم صادقانه و شفاف زندگی کنیم؟ اصلا اجازه بدین یک سوال بپرسم از شما!!روی صحبتم با شماست، شمایی که خواننده صفحه من هستی &quot;چقدر با خودت صادق هستی؟&quot; آیا خودت رو فرد صادقی می‌بینی؟ آیا فکر می‌کنی آدم &quot;خوبی&quot; هستی؟ یعنی تو آدم &quot;دورویی&quot; نیستی؟ اینکه جلوی بقیه نقاب خوشبختی می‌زنی تا بدبختی‌هات رو بپوشونی این یک نوع ریاکاری و دورویی به حساب نمیاد؟ چقدر حاضری شفاف و بی‌پرده درباره زندگیت حرف بزنی؟ آیا اصلا کسی توی زندگیت وجود داره که بتونی کنارش خود واقعی‌ات باشی و بدون نقاب باهاش حرف بزنی؟ یا برعکس حتی جلوی همسر و بچه‌ها و دوستات هم یک نقاب پرفکت و بی‌عیب و نقص رو به نمایش می‌ذاری تا مبادا از ضعف‌هایی که توی خونه پدر و مادرت داشتی مطلع بشن؟ آیا این بیچارگی نیست؟ به نظرت این زندگی قابل ترحم نیست؟ این سبک زندگی که تا آخرین نفس جلوی نزدیک‌ترین افراد زندگیت هم نقاب بزنی و همیشه چیزی برای مخفی کردن داشته باشی به نظر من که خیلی ترحم‌انگیز هست!!شمایی که صفحه من رو با لذت دنبال می‌کنی و خوشحالی از اینکه یک نفر توی دنیا شبیه بدبختی‌های تو رو تجربه کرده و اینجا جسارت نوشتن رو داره، مطمئنم به عنوان کسی که سرگذشتی مشابه من داشتی قطعا خوندن حرف‌های من برات تسکین دهنده هست اینطور نیست؟ اما هدف من این نبود که صرفا یه عده آدم شبیه خودم رو پیدا کنم که از دوردست پشت نقاب‌هاشون بشینن داستان من رو بخونن و بَه بَه و چَه چَه کنن، هدف من این بود که بقیه هم تشویق بشن و نقاب‌هاشون رو زمین بندازن ولی انگار اشتباه می‌کردم هرچقدر بیشتر و بیشتر درباره زندگیم نوشتم بیشتر متوجه شدم که اکثر کسانی که مشابه من هستن ترجیح میدن پشت نقاب‌هاشون غرق بشن و فقط کنجکاون ببینن توی زندگی من چی می‌گذره صرفا بهم پیام میدن تشویقم می‌کنن تا بیشتر بنویسم اما خودشون حتی حاضر نیستن ذره‌ای درباره زندگی فلاکت بارشون حرف بزنن شاید به این خاطر که فکر می‌کنن زندگی فلاکت باری ندارن!! به این خاطر که اونا هنوز حتی با خودشون هم صادق نیستن، اونا به خودشون و مغزشون دروغ میگن و فکر می‌کنن که زهره دختر ضعیفی هست که داره زندگیش رو صادقانه مستند می‌کنه و اونها چون خیلی قوی هستن هرگز مثل زهره نم پس نمی‌دن! این درحالی هست که اتفاقا صحبت کردن درباره مشکلات جسارت می خواد نه صحبت نکردن!!! اونها با ترحم به من نگاه می‌کنن و با ترحم برای من کامنت می‌ذارن و با ترحم سعی می‌کنن من رو نصیحت کنن که دست از صحبت کردن درباره زندگیم بردارم و به مثبت اندیشی برگردم چون فردا اگر ازدواج کنم پشیمون خواهم شد از اینکه زندگیم رو برای دیگران تعریف کردم اما واقعیت اینه که در حقیقت این من هستم که براشون دل می‌سوزونم، وقتی دارم به نصیحت‌هاشون گوش میدم دلم برای بیچاره بودنشون می‌سوزه برای اینکه اینقدر با خودشون و وجود خودشون غریبه هستن و هنوز به پذیرش نرسیدن که بتونن حتی برای خودشون تعریف کنن و به خودشون بگن که چقدر توی زندگی فلاکت و بدبختی تحمل کردن نه ‌... من قبلا پشت نقاب‌های شماها زندگی کردم دوستان و من تمام این نقاب‌ها رو تجربه کردم پس لطف کنین بیشتر از این من رو نصیحت نکنین به جاش از خودتون یک سوال بپرسین اینکه &quot;تا کی پشت این نقاب‌ها قراره زندگی کنین؟&quot; آیا اصالت زندگی همینه؟ آیا انسان بودن و زندگی کردن کنار هم به همینه؟ که ما با همه احساس دشمن بودن و بیگانه بودن داشته باشیم؟ که مارو از همدیگه بترسونن و بگن وای فلانی اگه رازهات رو بقیه بدونن بهت آسیب می‌رسونن؟ اصلا چه آسیبی می‌شه رسوند؟ بفرمایید شما الان تمام رازهای من رو می‌دونین، از خونواده از هم پاشیده‌ام تا رابطه عاطفی ناتمومم، حالا چه آسیبی می‌تونین به من بزنین؟ وقتی من به چنین درجه‌ای از قدرت و خودشناسی رسیدم که خودم دارم ضعف‌ها و شکست‌هام رو براتون تعریف می‌کنم مطمئن باشین حتی اگر بخواین هم نمی‌تونین به من آسیبی وارد کنین، می‌تونین امتحانش کنین!!!فقط دلم می‌خواست مطالب من رو بخونین و بعدش به فکر فرو برین و نگاهی به درون خودتون بندازین و از خودتون بپرسین آیا تربیت مادر و پدرهامون درست بوده که از بچگی مارو ترسوندن از اینکه به کسی درباره مشکلاتمون بگیم؟ اگر این کار جیز هست پس چرا زهره ترقویی داره انجامش میده؟ چرا بلایی سرش نمیاد؟ چرا بعد ۴ سال هنوز پشیمون نشده؟ چرا هر روز بیشتر از روز قبل اصرار داره که بقیه هم باید به صداقت با خود حقیقیشون روی بیارن و نقاب‌های سنگینشون رو زمین بذارن!! سوال بپرسین دوستان، از خودتون سوال بپرسین چرا که سوال پرسیدن به هر شکلی باعث شناخت بیشتر وجود خودتون میشه!!می‌دونم که هر چقدر هم سعی کنم منظور کلی خودم و نگاهی که به این مقوله دارم رو براتون شرح بدم باز هم واژه‌ها کم میارن برای توضیح اون چیزی که در مغز من می‌گذره چون واقعا توضیح دادنش یکی از سخت‌ترین چیز‌هایی هست که تا به امروز بهش برخوردم، متاسفانه این مسئله چیزی هست که در موردش توی اینستاگرام و پیج‌های روانشناسی هیچی ندیدم و توی گوگل؟ حتی نمی‌دونم چی باید جستجو کنم که یه توضیحی بهم بده!! اینکه این بیماری اسمش چی هست که از همون بچگی توی تمام فرهنگ‌ها و کشورهای مختلف تو گوش بچه می‌خونن &quot;هیس نباید درباره اتفاقات توی خونه به کسی بگی چون بعدا همون رو توی سرت می‌زنن و مسخره‌ات می‌کنن&quot; این قطعا یک بیماری هست، اینکه ما انسان‌ها به جای اینکه یاد بگیریم ضعف‌ها و شکست‌ها و ناکامی‌های خودمون رو بپذیریم و درباره‌اش آشکارا صحبت کنیم برعکس عمل می‌کنیم و فرهنگ و جامعه و تربیت خانواده مارو هل میده توی یک چرخه‌ی رقابت بی‌پایان که باید سعی کنیم تا جایی که می‌تونیم موفقیت کسب کنیم و شکست‌هامون رو پشت پرده قایم کنیم و زندگی خودمون رو مخفی کنیم و از دیگران آتو جمع کنیم برای روز مبادا که اگر روزی اونها به ما طعنه و تمسخر چیزی رو زدن ما هم یک پتک محکم داشته باشیم تا توی سرشون بکوبیم!! واقعا تبریک میگم جامعه انسانی فوق العاده‌اس!!! اگر با دقت نگاه کنین حتی در سطح بین‌المللی هم این خاله زنک‌ بازی‌ها ادامه داره، مثلا توافق بین آمریکا و اسرائیل با ایران به همین شکل هست هرکس توپ رو پاس میده تو زمین اون یکی تا بگه این ما هستیم که دست بالاتر رو داریم، این ما هستیم که خفن‌تریم، طرف مقابل ضعیف و بازنده هست و ماییم که خفن و پیروزیم!!!واقعا چقدر با خودتون صادق هستین؟ آیا شما خودتون رو انسان خوبی می‌دونین یا انسان بدی؟ چقدر قبول دارین که توی چالش‌ها و بحث‌های زندگیتون مقصر هستین؟ چقدر قبول دارین که شما هم به دیگران بدی کردین؟ اصلا قبول دارین که حسادت، کینه‌توزی و رقابت توی وجود شما هم به عنوان یک انسان هست؟ یا نکنه فکر می‌کنین شما انسان بسیار پاک و خوبی هستین و هیچوقت حسادت نمی‌کنین؟ خب از کجا مطمئن هستین که حسادت نمی‌کنین؟ می‌دونین بیشتر اوقات مغز ما سعی می‌کنه حقیقت تلخ رو کاور کنه تا ما کمتر آسیب ببینیم در نتیجه ممکنه ما آدم بدی باشیم، ممکنه حسادت کنیم یا به دیگران بدی کنیم ولی ناخودآگاه و مغز ما تلاش می‌کنه اون رو یک کار خوب و پسندیده جلوه بده!! اصلا تا به حال به این چیزها فکر کردین؟ بارها شده که با افراد مختلف خصوصا خانم‌ها درباره مباحثی مثل حسادت و رقابت صحبت کردم و با اینکه به طور آشکارا توی رفتارشون نشانه‌هایی از حسادت رو می‌دیدم اما اونها قطع به یقین ادعا داشتن که به هیچ عنوان ذره‌ای حسادت در وجودشون نیست!! می‌دونین من رو یاد ده سال پیش می‌انداخت زمانی که دبیرستانی بودم توی فرهنگ ما &quot;سکس&quot; به عنوان چیز بد و زننده‌ای تلقی می‌شد و دوستانم با اینکه ازدواج کرده بودن ادعا می‌کردن که اصلا میل جنسی ندارن و هر بار همسرشون باهاشون نزدیکی می‌کنه صرفا بخاطر لذت اون همراهی می‌کنن!! اوخی کوچولوهای مظلوم پاک و مقدس اصلااا این طفلکی‌ها نمی‌دونن میل جنسی و شهوت چی هست اونها فقط خودشون رو فدا می‌کنن در راه لذت شوهرشون!! امروزه درباره حسادت و رقابت هم همین رفتار رو دارن، خانم‌ها طبق معمول ادعا دارن که هیچوقت به کسی &quot;حسادت&quot; نمی‌کنن بلکه فقط بهش &quot;غبطه&quot; می‌خورن!! واقعا خنده داره که زن‌ها تا چه سطحی خودشون رو انکار می‌کنن که حتما آدم خوبی به نظر برسن!!صداقت با خود حقیقی‌‌ات (ناخودآگاهت)تا حالا شده از خودتون بپرسین چقدر با خودتون صادق هستین؟ تو اکثر پیج‌های روانشناسی و انگیزشی بحثی در مورد اینکه ما به درون خودمون نگاه کنیم و حقایق وجودی خودمون رو یا عیب و ایرادهای رفتاری خودمون رو کشف کنیم اصلا گفته نمیشه یا اگر هم در مورد ایرادهای رفتاری هر فرد گفته بشه طوری حرف رو می‌زنن که اون فرد خودش رو ذی حق (صاحب حق) ببینه و احساس کنه که ایرادهاش فقط اینه که &quot;نه گفتن رو بلد نیست&quot; یا &quot;اونقدر مهربون هست که ازش سواستفاده می‌کنن&quot; و تهش دلش به حال خودش بسوزه و بگه &quot;وااای من چقدر عیب‌های بدی داشتم و چقدر بدی کردم در حق خودم، اما از این به بعد درستش می‌کنم&quot; ولی همه چیز به همین سادگی نیستروزگاری مردم به دو دسته خوب‌ها و بدها تقسیم می‌شدن تو یا ذات خوبی داشتی انسان شریفی بودی، کارهای بدی نمی‌کردی، دزدی، چشم چرونی، غیبت، حق کسی رو خوردن انجام نمی‌دادی یا در گروه مقابل بودی که دقیقا عکس این کارها رو انجام می‌دادن!!! مشکل اینجاست که این دسته بندی خوب‌ها و بدها دیگه تو دنیای امروز جوابگو نیست چون اگر روی انسان‌ها زوم کنین متوجه می‌شین که حتی همون انسان‌های به ظاهر خوب هم خیلی جاها کارهای بدی می‌کنن ولی حتی خودشون هم متوجه بدی کارشون نیستن، در حقیقت امروزه می‌تونیم بگیم تمام ما انسان‌ها شخصیت‌هایی خاکستری هستیم، نه سیاهِ سیاه هستیم و نه سفیدِ سفید، اما شاید باورتون نشه که مغزتون تا چه حد در برابر دیدن عیب‌های رفتاری و وجودیتون مقاومت می‌کنه، در واقع مغز ما اجازه نمیده ما بتونیم عیب‌های خودمون رو ببینیم و یه جورایی ما &quot;در برابر خودمون کور و در برابر دیگران بینا هستیم&quot; ما عیب‌های خودمون رو نمی‌بینیم اما عیب‌های دیگران رو خیلی راحت تشخیص میدیم، ما برای بدی‌های خودمون دلیل میاریم، مثلا من اونجا با دوستم دعوا کردم چون اون پشت سرم حرف زده بود، ولی اگر یک شخص دیگه این رو انجام بده ممکنه به این راحتی حق رو بهش ندیم و حتی اون رو شماتت کنیم که چنین رفتار ناشایستی ازش سر زده!! [حالا همین جا استپ بزنین، الان دارین با خودتون می‌گین که نه من هرگز این کارو نمی‌کنم من هرگز اون آدم رو شماتت نمی‌کنم یا قضاوتش نمی‌کنم درسته؟] تبریک میگم دوست عزیز این همونجاست که مغز شما داره پرده‌ی انکار رو می‌کشه روی این حقیقت که شما به این باور برسین که نخیر من هرگز همچین کارهایی نمی‌کنم!!!دقت کنید دوستان، بنده تحصیلات آکادمیک در زمینه روانشناسی یا فلسفه ندارم و با تاسف فراوان انگلیسی‌ام هم فول نیست که بتونم بین مقالات و تحقیقات آکادمیک خارجی سرچ بزنم و منابع واقعی برای حرف‌هام ارائه بدم، از این بابت بسیار شرمسارم ولی ... من خیلی فکر می‌کنم بچه‌ها، من دائم درباره‌ی چرایی و چیستی از خودم سوال می‌پرسم، از خودم می‌پرسم &quot;چرا هیچ زنی رو پیدا نمی‌کنیم که توی یک رابطه عاطفی رفته باشه و خودش رو قربانی ندونه؟&quot; یا مثلا می‌پرسم &quot;چرا هیچوقت آدمی رو پیدا نمی‌کنیم که بگه توی فلان دعوا من مقصر بودم؟ چرا همیشه طرف مقابل مقصر هست؟&quot; چون شما اگر توی یک دعوا پای صحبت دو طرف بشینین متوجه می‌شین که جفتشون ادعا دارن که طرف مقابلشون مقصر هست نه اونها!!! سوالاتی از این دست بود که وقتی وارد ذهن من شد نتونستم دست از فکر کردن به اونها بردارم و شروع کردم به فکر کردن و فکر کردن و فکر کردن ... بنابراین هر چیزی که میگم ادعای ثابت شده و علمی بودن براش ندارم اما تجربه‌ی زیاد، معاشرت‌های زیاد با انسان‌ها و گفتگوهای طولانی و سال‌ها کار کردن توی محیط‌های مختلف من رو به این نتیجه گیری‌ها رسونده حتی اگر همشون درست نباشن، بماند که خیلی چیزها هم هستند که متاسفانه نمی‌دونم چطوری بیانشون کنم، مثلا همین موضوع که چطور ما انسان‌ها خودمون رو قربانی می‌بینیم و هیچوقت عیب‌های خودمون رو قبول نمی‌کنیم واقعا نمی‌دونم چطوری همین رو مثال بزنم چون مطمئنم در نهایت هر خواننده‌ای با خودش میگه &quot;زهره داره زر می‌زنه، من عیب‌هام رو قبول می‌کنم&quot; در حالی که در عمل وقتی اون آدم با عیب‌هاش روبرو میشه از قبول اونها سر باز می‌زنه!!! اجازه بدین یک مثال بزنم، من از کار کردن با زن‌ها بیزارم!!! راستش رو بخواین کار کردن با زن‌ها واقعا سخت و طاقت فرساست چون زن‌ها ریاکار و فریب‌کار هستن، اونها صادقانه حرف هاشون رو نمی‌زنن و به جای صحبت کردن دسیسه می‌چینن، توی یکی از آخرین‌ پروژه‌هایی که داشتم قرار بود من ادمین یک پیج لوازم خونگی بشم و روزی که با آقای فارسی و زنش قرار بود کار کنم من مستقیم به زنش گفتم &quot;خانوم فارسی لطفا با من رک و راست کار بکنین و اگر موردی بود بدون رودربایستی این رو به من بگین&quot; و اون خانوم برگشت گفت &quot;خانوم ترقوئی من همیشه به رک بودنم معروف هستم&quot; خلاصه خانومِ رک بعد از دو ماه با دسیسه من رو از پیج انداخت بیرون و بدون اینکه حق و حقوق من رو پرداخت کنن زحمت من رو به باد دادن!!! می‌خوام این رو بگم که این زن در تصور خودش باور داشت که من آدم رک و روراستی هستم، ولی چیزی که در عمل بنده ازش دیدم یک مار هفت خط بود!!! پس فرق زیادی هست بین اون چیزی که شما از خودتون باور دارین و اون چیزی که در واقعیت هستین!!دقیقا سوال ترسناک بعدی همین بود، چقدر فرق هست بین اون چیزی که من از خودم باور دارم و اون چیزی که در حقیقت هستم؟ از کجا معلوم که ذهن من به صورت ناخودآگاه بخش زیادی از حقایق رو می‌پوشونه و من متوجه معایب خودم نمیشم؟ از کجا معلوم که من آدم خوبی باشم؟ شاید غیبت میکنم اما باور دارم اهل غیبت نیستم، شاید دروغ میگم اما باور دارم دروغگو نیستم، درست به همین شکل دوستانی داشتم که پسربازی می‌کردن و ده‌ها دوست پسر روی نیمکت‌های ذخیره خودشون داشتن اما ادعا می‌کردن که بسیار دختر پاک و پاکیزه‌ای هستن!! پس آیا ممکنه ما هم سرشار از بدی‌هایی باشیم که خودمون ازشون بی‌خبر هستیم؟ این بدی‌ها تا چه حد ممکنه عمیق باشه؟ تا چه حد پیش رفته باشه؟ تا چه حد مغز و ناخودآگاه مغز ما داره این بدی‌های اخلاقی و رفتاری ما رو کاور می‌کنه تا شخصیت ما از هم نپاشه؟ اصلا چرا مغز ما اجازه نمیده بدی‌هامون رو ببینیم؟ شاید به این خاطر که مغز نمی‌تونه با نواقص خودش کنار بیاد، شاید ما برای ادامه دادن به زندگی نیاز داریم خودمون رو آدم خوب و نیکوکاری تصور کنیم درسته؟ حالا چطور می‌تونم با بدی‌های خودم روبرو بشم؟برای اینکار من برای یک مدت کوتاه کاری رو انجام دادم که بسیار ثمربخش بود ولی متاسفانه نتونستم زمان زیادی توی اون حالت بمونم، برای شروع من تمام ارتباطاتم با فضاهای مجازی رو محدود کردم یعنی تمام برنامه‌ها رو از روی گوشیم حذف کردم و فقط یک تلگرام داشتم که اونجا هم زیاد با کسی صحبت نمی‌کردم، همچنین دیگه سرکار نمی‌رفتم و با کسی هم بیرون نمی‌شدم و یه جورایی خودم رو از دنیای بیرون کاملا ایزوله کردم، سپس شروع کردم به سوال پرسیدن از خودم، شروع کردم به مرور کردن تمام دعواهایی که با آدم‌های مختلف داشتم، مرور کردن تمام اتفاقاتی که توی اونها من حق رو به خودم می‌دادم مثلا فلان دعوایی که توی مدرسه سال سوم دبستان اتفاق افتاد، اون بحثی که با معلم حرفه و فن سال دوم راهنمایی‌ام داشتم، دعواهایی که توی دبیرستان شاهد بخاطر دوست پسر داشتنِ یکی از بچه‌ها رخ داده بود، اون دعوایی که برای اولین بار جلوی پدرم وایسادم، اون مغازه‌داری که هیزی می‌کرد و با وجود زن و بچه یه دوست دختر توی مغازه‌اش میاورد و دست آخر هم حقوق من رو نداد!!! همینطور تمام این بحث‌ها و جدل‌ها رو لیست کردم و بعد شروع کردم به عوض کردن نقش‌ها، یعنی چی؟ یعنی خودم رو جای طرف مقابل گذاشتم، اگر من از عینک طرف مقابل داشتم زهره ترقویی رو می‌دیدم آیا حق رو به اون می‌دادم یا به خودم؟ سعی کردم مغزم رو جای مغز اون بذارم، سعی کردم همونطور که مغز من عیب‌هام رو می‌پوشونه منم توی اون لحظه عیب‌های اون طرف رو بپوشونم و اون رو صاحب حق ببینم و اینطوری بود که با این حقیقت تلخ روبرو شدم!!! چقدر همه چیز واقعی به نظر می‌رسید!! چقدر همه چیز درست به نظر می‌رسید!! انگار حق کاملا با اونها بود و من آدم بده بودم!! دقیقا به همون اندازه که من اونها رو آدم بده و خودم رو آدم خوبه می‌دیدم وقتی از عینک اونها به موضوع نگاه می‌کردم متقابلا زهره رو آدم بده و اونها رو آدم خوبه می‌دیدم، انگار هیچ حقیقت مطلقی وجود نداره توی این دنیا، انگار هیچ درست و غلطی وجود نداره و هرکس درست و غلط رو از نگاه خودش می‌بینه!!! همین هم داستان رو برای من ترسناک می‌کرد، تا قبل از این ذهن من با این شرط کار می‌کرد که تو کار درست رو انجام دادی زهره و اینطوری بود که عذاب وجدان نداشتم اما حالا که هیچ درست و غلطی وجود نداره چی؟ اگر من کار غلط رو انجام داده باشم ولی به خیال خودم فکر کردم کارم درست بوده چی؟ بذارین مثال بزنم، یه مثال بچگانه که مغز بتونه راحت درکش کنه، من و معصومه و فرزانه می‌ریم مدرسه، توی امتحان مستمر فرزانه داره از روی دست معصومه تقلب می‌کنه من عقاید مذهبی سفت و سختی دارم و باور دارم تقلب ضایع کردن حق اون آدم‌هایی هست که ساعت‌های طولانی درس خوندن و زحمت کشیدن در نتیجه میرم به ناظر میگم فرزانه داره تقلب می‌کنه!! و ته دلم خیالم راحته که من کار درست رو انجام دادم!! حالا خودت رو بذار جای فرزانه! اون دیشب از دست پدرش کتک خورده و پدر و مادرش تا صبح با هم دعوا داشتن و اون یک کلمه هم نتونسته بخونه حالا اومده سر جلسه و خدا خدا می‌کنه با تقلب از روی معصومه بتونه لااقل نمره قبولی رو بگیره تا کمتر کتک بخوره اما زهره همه چیز رو خراب می‌کنه!!! از یک طرف چهارچوب اخلاقیات و زحمت کسانی که واقعا درس خوندن، از طرف دیگه زندگی سخت فرزانه و کتک‌هایی که بخاطر نمره‌اش می‌خوره، حالا کار درست کدومه؟ دقیقا فکر کردن به همین چیزها بود که مغز من رو به درد میاورد و باعث می‌شد شب‌های طولانی به این مسائل فکر کنمکل زندگیم انگار زیر سوال رفته بود، کل زندگیم توی این دوراهی گیر کرده بود، آیا من تا اینجا درست زندگی کردم؟ نکنه حق با همون آدم‌هایی باشه که باور به پوچ‌گرایی دارن، نکنه آدم‌هایی که بت پرستی می‌کنن درست میگن؟ نکنه کار درست رو اون آدم‌هایی می‌کنن که به انرژی مثبت باور دارن؟ اصلا کار درست چیه؟ راه درست کجاست؟ نکنه چند سال بعد پشیمون بشم از باورهایی که امروزه دارم و با خودم بگم ای کاش یک عقیده‌ی بهتر داشتم؟ می‌تونستم به مرز جنون برسم با فکر کردن مداوم به این مسائل اما سعی کردم خودم رو رها کنم، سعی کردم ابعاد مختلف شخصیتم رو با تمام پلیدی‌ها و سیاهی‌هام بیرون بریزم تا یک نفر از بیرون به شخصیت من نگاه کنه و قضاوت کنه این اتفاق با رفتن آقای افشار از زندگیم شدت گرفت، در حقیقت نقطه عطف زندگی من که باعث شد من به این درجه برسم که بدون لحظه‌ای تردید زندگیم رو اینجا مستند کنم و بیخیال تمام قضاوت‌ها و تحقیرها و تمسخر‌ها بشم دقیقا رفتن اون مرد شریف از زندگی من بود، بابا لنگ‌دراز عزیزم می‌خوام بدونی هرجایی که هستی رفتن تو بود که من رو به ورطه نابودی رسوند و من تصمیم گرفتم قبل از اینکه جون خودم رو بگیرم داستان تمام روزهایی که تلاش کردم یک دختر خوب و یک زن لایق برای تو و یک مادر شایسته برای بچه‌هات بشم رو اینجا تعریف کنم، من خیلی تلاش کردم که آدم لایقی باشم بابا لنگ دراز، خیلی سعی کردم دختر خوبی باشم اما الان دیگه خیلی شک دارم به همه چی، همش از خودم می‌پرسم آیا واقعا من کار درستی کردم یا نه؟اگر مقالات من رو با دقت بخونین متوجه خواهید شد که هر پستی که می‌نویسم مثل یک قطعه‌ای از پازل زندگی من هست که طی اون شما با بخش‌هایی از روان و زندگی خصوصی من، مادرم، پدرم و حتی برادرم آشنا خواهید شد، خیلی از شما که به من پیام می‌دین و ازم می‌خواین این کار رو متوقف کنم بهم توصیه می‌کنین که این پست‌ها و مقالات هیچ دستاوردی برای من نخواهد داشت و صرفا عامل روسیاهی من در آینده خواهد بود، شاید حق با شما باشه، اما دقت کنید، من اینجا نیومدم که برای خودم اعتبار جمع کنم من اینجا هستم تا داستان زندگیم رو از زبان خودم روایت کنم، داستانی که می‌دونم هزاران و حتی میلیون‌ها زن و دختر توی ایران ممکنه تجربه‌اش کنن ولی ازش حرفی نمی‌زنن اما من می‌خوام شما با پوست و گوشت و استخون این زندگی رو همراه من تجربه کنید!!!دلیل اینکه اینکار رو می‌کنم رو نمی‌دونم فقط می‌دونم رفتن بابا لنگ درازم نقطه شروعش بود، جایی که سیاهی و پوچی مطلق بر من حاکم شد، بعد از رفتن اون مرد من دیگه معنا و مفهوم زندگی رو از دست دادم، اون تنها مرد زندگیم و تنها ناجی زندگیم بود که حالا رفته بود و دیگه من انگار هیچی برای از دست دادن نداشتم، تا قبل از اون دائم سعی می‌کردم درست مثل همه شماها زندگیم رو مخفی کنم و اجازه ندم کسی از زندگی من باخبر بشه اما وقتی اون رفت و اتفاقا قبل رفتنش بهم گفت [زهره چرا توی تمام این سال‌ها جلوی من فیلم بازی کردی که خونواده‌ی فوق العاده‌ای داری؟ چرا باهام صادق نبودی؟ تو از خودم پول می‌گرفتی می‌رفتی لباس می‌خریدی و بعد می‌گفتی بابام برام خریده، چرا من رو خر فرض می‌کردی؟] اونجا بود که فهمیدم ای زهره‌ی نادون، هرچقدر که شما به خیال خودتون فکر کنین نقاب محکمی به چهرتون زدین باز هم اون نقاب یک جایی از چهره شما میوفته و باید با حقیقت تلخی که زیر اون پنهان کردین روبرو بشین، من اون زمان خیلی ازش خواستم بمونه، التماسش کردم که ترکم نکنه و بمونه، بهش گفتم قسم میخورم آدم صادقی میشم، دیگه تظاهر نمی‌کنم که یک خونواده پرفکت دارم، دیگه تظاهر نمی‌کنم زندگیم بهشته اما قبول نکرد اون من رو بلاک کرد و رفت و حالا من موندم و ۵ سال چشم انتظاری!!!توی این صفحه من اومدم زندگیم رو ثبت کنم تا شاید یک روز اون آدم بیاد توی این صفحه و داستان زندگی من رو قطعه به قطعه بخونه و ببینه که من چقدر سختی کشیدم و تنها دلیلی که جلوی اون تظاهر می‌کردم همه چیز فوق العاده هست بخاطر همین تربیت غلطی بود که به همه ما انسان‌ها یاد دادن، اینکه باید عیب‌ها و نقطه ضعف‌هامون رو از دیگران مخفی کنیم وگرنه یک روز اون رو پتکی می‌کنن و به سرمون می‌کوبن!!! اما چرا؟ چرا باید اینقدر از این اتفاق بترسیم؟ ببینید حالا شما بخش‌هایی از مشکلات خونوادگی من رو می‌دونین خب که چی؟ الان قراره توی یک دعوا این رو تو سر من بزنین؟ بسیار خب بفرمایید، بعدش؟؟ قراره چی بهتون برسه؟؟ چرا ما انسان‌ها اینقدر با هم غریبه و دشمن شدیم که دائم باید مراقب باشیم که مبادا یکی یه چیز اضافه‌ای از ما بدونه و برامون دردسر بشه؟ بله اگر شما دانشمند هسته‌ای یا جاسوس دشمن باشین باید نگران باشین اما یک انسان معمولی چرا باید نگران این چیزها باشه؟ باور کنین از وقتی این نقاب سفت و سخت رو رها کنین و بندازین زمین زندگی براتون خیلی راحت‌تر میشه اما خب کاری نیست که هرکسی بتونه انجامش بده، تا امروز غیر از خودم کسی رو ندیدم که جرعت انداختن این نقاب رو داشته باشه و ای کاش تعداد بیشتری بودیم شاید یاد بگیریم که &quot;بنی آدم اعضای یک پیکرند&quot; و ما دشمن هم نیستیم که دائم مراقب باشیم کسی چیزی از ماها ندونه!!انتشار: ۱۰ خرداد ۱۴۰۵ _ ۴۲۲۸ کلمه</description>
                <category>زهره ترقوئی | Zohreh Targhoei</category>
                <author>زهره ترقوئی | Zohreh Targhoei</author>
                <pubDate>Sun, 31 May 2026 17:10:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من کی هستم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@zohreh_t8666/%D9%85%D9%86-%DA%A9%DB%8C-%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%85-n6evb79oa9ig</link>
                <description>زهره ترقوئیبعد از ۴ سال همزیستی با &quot;ویرگول&quot; فکر می‌کنم وقتش شده که از دل این آشوب یک جاده‌ی مشخص بسازم تا بتونم روایت زندگیم رو به جای تیکه‌های جسته گریخته توی یک چهارچوب مشخص بیان کنم، این پست شروعی برای داستان زندگی منهمن &quot;زهره ترقوئی&quot; هستم، متولد ۲۳ آذر ۱۳۷۷، من در استان سیستان و بلوچستان، شهرستان زابل به دنیا اومدم، در طول تحصیل علاقه زیادی به فیزیک و زیست و دانشمند شدن داشتم اما با زندانی که خونواده‌ام برای من ساختن در نهایت توی همین شهر موندگار شدم، بعد از اون به دوربین عکاسی و هنر عکاسی از طبیعت و شاخه‌ی عکاسی تبلیغاتی علاقه شدیدی پیدا کردم اما پدرم حاضر نشد برای خرید یک دوربین عکاسی بهم کمک کنه و این ذوق در وجود من کور شد، امروز من بیشتر از ۱۵ مهارت فنی حرفه‌ای دارم و علاقه زیادی به بازاریابی و مبانی تجارت دارم و توی تولید محتوا و بازاریابی برای پیج‌های اینستاگرامی کمک می‌کنم، من همچنان دیپلم علوم تجربی دارم و امیدوارم یک روز بتونم توی رشته حقوق توی تهران تحصیل کنم و بتونم مردی که در سایه بهم کمک کرد یعنی آقای علیرضا افشار رو پیدا کنم، در طول ۱۰ سالِ گذشته از ۱۸ سالگی تا ۲۸ سالگی من بیشتر از ۳۰ شغل مختلف عوض کردم و مشاغل زیادی رو توی این شهر کوچیک انجام دادم اما حتی توی خرداد سال ۱۴۰۵ متوسط حقوق توی شهر زابل بیشتر از ۵ تا ۷ میلیون نیست (استناد به سایت دیوار زابل) در حالی که اجاره خونه حداقل ۸ میلیون هست و تصور کنین با این پول ناچیز حتی نمیشه زندگی کرد و به عبارتی &quot;کار نکردن خیلی ارزون‌تر از کار کردن درمیاد&quot;، این چکیده‌ای از زندگی من هستخلاصه‌ای از زندگی من:کودکی من تو میانه‌ی یک آشوب بود توی خونه‌ای کوچیک که فقط من بودم و برادری که ۴،۵ سال از من کوچیکتر بود و پدر و مادری که مثل سگ و گربه به جون هم می‌تاختن، وقتی یک روز توی بزرگسالی به پدر و مادرم گفتم شما زندگی من رو با دعواهاتون نابود کردین اونا گفتن این دعواها تو همه خونه‌ها وجود داره شما نازک نارنجی بودین!! حق با اونا بود شاید من زیادی نازک نارنجی بودم تماشای اینکه هر هفته پدر و مادرت به یک بهانه‌ای دعوا می‌کنن و صداشون رو بالا می‌برن و همدیگه رو تهدید می‌کنن که اجازه نمی‌دن اون یکی رنگ بچه‌ها رو ببینه قطعا خیلی عادی و نرمال هست یادمه ۶،۷ سالم بود که به خونه مادربزرگم پناه بردم، به خونه‌ی ننه!! ما اینطور صداش می‌کردیم &quot;ننه&quot; خونه‌ی ننه برای من مأمن آرامش بود ما صبح‌ها با اذان صبح بیدار می‌شدیم و طلوع آفتاب پوست صورتم رو نوازش می‌کرد و با هم زیر نور زیبای خورشید صبحانه می‌خوردیم و بعد ننه می‌رفت به باغچه‌اش می‌رسید و من هم سرگرم درس خوندن و بازی کردن روی تپه‌های شنی می‌شدم، اونجا تنها جایی بود که از صداهای بلند پدر و مادرم در امان بودماما این شادی کوتاه با مرگ ننه خیلی زود تمام شد و من مجبور شدم توی ۱۲ سالگی برگردم به جهنمی که اسمش خونه پدر و مادر بود، جهنمی که تا همین امروز هم دارم توش زندگی می‌کنم و آرزو می‌کنم یا راه نجاتی پیدا کنم و یا کل خونواده توی یک آتیش بسوزن تا نسل ما همین‌جا تموم بشه و این دفتر برای همیشه بسته بشه!! من به خونه برگشتم و حالا مادرم که به تازگی مادرش رو از دست داده بود من رو جایگزین نقش &quot;والد&quot; کرده بود، هر بار که از مدرسه برمی‌گشتم مادرم تا ساعت‌ها برام خاطره تعریف می‌کرد از اینکه چطور پدرم اون رو کتک زده و با زن‌های دیگه بهش خیانت کرده و مادرم مجبور بوده آب منی اون رو جمع کنه و ... هوووف لعنتی من فقط ۱۲ سالمه آخه تو چطور مادری هستی که یکبار فکر نمی‌کنی داری چه آسیبی به دخترت می‌زنی؟ کی گفته دختر باید همدم مادر باشه؟ کی گفته دختر باید به داستان‌های خیانت پدرش گوش بده؟ اون زمان متوجه نبودم چه بلایی داره سرم میاد فکر می‌کردم من یک قهرمانم، من ناجی مادرم هستم فکر می‌کردم مادرم من رو بیشتر از برادرم دوست داره برای همین با اون حرف نمی‌زنه بلکه با من درد دل می‌کنه اما در خلال این درد دل‌ها نفرتم از مردها روز به روز بیشتر می‌شد و اصلی ترین دلیلش مادرم بود تمام مردها از نظر من آلت‌های متحرکی بودن که فقط دنبال تجاوز و وحشی گری هستن، از پدرم متنفر بودم، از برادرم متنفر بودم از همه مردها متنفر بودم و آرزو می‌کردم دنیایی بدون مردها خلق بکنم، فکر می‌کردم دختر خیلی خوبی هستم که هیچوقت به سکس فکر نمی‌کنم، فکر می‌کردم دختر خیلی خوبی هستم که هیچوقت سمت مردها نمیرم من مثل دوستام نمیشم من مثل اونها تشنه آلت جنسی مردها نمیشم این لذت‌های کثیف دنیوی به درد آدم‌های کثیف می‌خوره و من آدم کثیفی نیستمتنها پناه زندگیم &quot;درس&quot; بود، درس تنها مشوق زندگی من بود نمرات ۲۰ و کارنامه‌های عالی که سال پشت سال ردیف می‌شدن و زهره‌ای که در پس ذهنش روزی رو تصور می‌کرد که یک دانشمند بزرگ شده و مرزهای علم رو جابجا می‌کنه وقتی از پله‌های مدرسه بالا می‌رفتم تصور می‌کردم دارم توی یک مرکز تحقیقاتی فوق سری کار می‌کنم قراره روی یک پروژه فوق العاده مهم کار بکنیم و من رئیس و مسئول این پروژه شدم!! فکر می‌کردم تنها کاری که باید بکنم اینه که ثابت کنم لیاقت و شایستگی دارم و بعد خود موسسات میان من رو کشف می‌کنن و بهم پیشنهاد کار میدن اینطور نیست؟ رویاهای کودکانه من با رسیدن به ۱۸ سالگی از هم پاشید، حالا دوستام رو می‌دیدم که هر کدوم یک هدفی داشتن یکی می‌خواست دکتر بشه، یکی می‌خواست معلم بشه، یکی مهماندار بشه و زهره؟ از نظر من تمام این مشاغل مزخرف بودن، در یک کلام مزخرف بودن!!! تصور اینکه ۳۰ سال یک شغل تکراری و روتین و کسل کننده رو انجام بدم؟ پس رویاهای بزرگ چی میشه؟ مگه نمی‌گفتن &quot;خواستن توانستن است؟&quot; اگر اینطوریه پس چرا باید به کم قانع بشم؟ چرا نباید بیشتر رو بخوام؟ اصلا یک سوال &quot;هدف من از زندگی چی بود؟&quot; من چرا درس می‌خوندم؟ شاید اینجا بود که برای اولین بار با پوچی زندگیم مواجه شدم من چرا درس می‌خوندم؟ یادمه درس می‌خوندم چون می‌خواستم از صداهای توی خونه فرار کنم، دعواهای پدر و مادرم شدید بود و من می‌ترسیدم یکی اون یکی رو بکشه و من شاهد مرگ پدر و مادرم باشم شب‌ها کابوس می‌دیدم از اینکه زیر دست زن بابا دارم بزرگ میشم، این کابوس‌ها شدت می‌گرفت وقتی مادر &quot;روانی&quot; من خودش میومد درباره مرگش صحبت می‌کرد این زن نفرت انگیز دائم تو گوش یه بچه زمزمه می‌کرد که باید خودت رو برای مرگم آماده کنی، من خواب دیدم مادربزرگت من رو صدا می‌زنه و میگه بیا پیشم، امروز ۲۰ سال از اون روزها می‌گذره و این زن همچنان داره نفس می‌کشه فقط انگار اون روزها لذت می‌برد که این ترس رو به جون من بندازه که فکر کنم اگر پدر و مادرم بمیرن چی؟ آه نمی‌تونم تنفرم نسبت به این زن و مرد رو پنهان کنم اونها مسئول بخش بزرگی از شکست‌های زندگی من هستن، خساست اونها و پول پرستی اونها عامل اصلی شکست منه، من نمی‌فهمم وقتی نمی‌خواین برای توله‌ای که خودتون متولدش کردین پول خرج کنین و انتظار دارین مثل حیوانات جنگل خودش بقا پیدا کنه پس چرا اون رو به دنیا آوردین؟ چرا استفاده از یک کاندوم اینقدر برای شما پدر و مادرهای عزیز دشواره؟ فکر می‌کنین من دلم نمی‌خواد بچه‌دار بشم؟ ولی جلوی خودم رو می‌گیرم و کسی رو با خودم بدبخت نمی‌کنم ولی شما پدر و مادرها همتون یا بهتر بگم اکثرتون لیاقت والد بودن رو ندارین شماها با خودخواهی یک موجود زنده رو به این دنیا میارین و بعد شروع می‌کنین به منت گذاشتن سرش که ما بخاطر تو از شادی‌هامون گذشتیم انگار اون شما رو مجبور کرده که به دنیا بیارینش!! انگار نه انگار که این حرص و طمع و خودخواهی شما برای زایش و تولد فرزند بوده که اون رو وسط این معرکه کشونده!! بنابراین درس تنها راه فرار از این کابوس‌ها بود من درس می‌خوندم چون در طول ۲۴ ساعت زندگیم من فقط ۶ ساعت زندگی می‌کردم، همون ۶ ساعتی که توی مدرسه بودم تنها زمان مفید زندگیم همون ۶ ساعت بود و بعد برمی‌گشتم به خونه و پدر و مادرم یا داشتن دعوا می‌کردن، یا با یه خونه بهم ریخته مواجه می‌شدم که مشخص بود توش زد و خورد داشتن و یا باید پای ناله‌های مادرم می‌نشستم چون من تنها همدم زندگیش بودم، من درس می‌خوندم چون نفر اول بودن توی کلاس مثل یه مرهم برای زخم‌های روحم بود وقتی تعریف و تمجید‌های معلم‌ها رو می‌شنیدم احساس می‌کردم روحم جلا پیدا می‌کنه حس می‌کردم من هم آدم مفیدی هستم من هم می‌تونم کار مفیدی انجام بدماما هرچقدر به کنکور نزدیک می‌شدیم این رویای شیرین بیشتر و بیشتر دور از دسترس می‌شد پدر و مادرم جفتشون شروع کردن به مقایسه، دختر فلانی تیزهوشان درس می‌خونه، پسر فلانی دکتر شده، دختر بهمانی پرستار شده و از همه بدتر مادرم بود که دائم توقعات پدرم رو به گوش من می‌رسوند گویا مادرم توی خونه نقش &quot;نخست وزیر&quot; رو داشت که فرمان‌های پادشاه رو به گوش رعیت‌ها می‌رسوند، من یهو با حجمی از توقعات روبرو شده بودم که حتی انتظارش رو نداشتم تا قبل از اون تنها انتظاری که پدر و مادرم داشتن این بود که نمره ۲۰ بگیرم و با دوست پسر گرفتن و آرایش کردن که در اون زمان نماد هرزگی بود باعث شرمندگیشون نشم و من همه وظایف رو به خوبی انجام داده بودم پس چرا تموم نمی‌شد؟ چرا انتظارات پدر و مادرم تموم نمی‌شد؟ چرا یک نفر به من خسته نباشید نمی‌گفت؟ فکر می‌کنین خیلی آسونه که دائم خودت رو سرکوب کنی و مثل یک ربات توی یک چهارچوب مشخص زندگی کنی؟ نه آسون نیست پس مشکل از کجاست؟ حالا باید بدوئم تا بتونم به پزشکی برسم؟ بعد ۷ سال درس بخونم؟ بعد برم برای تخصص؟ این مسیر کجا تموم می‌شه؟ کجا می‌تونم استراحت کنم؟ کجا می‌تونم نفس بکشم و برای دل خودم زندگی کنم؟ اصلا کسی به من فکر می‌کنه؟ من توی زندگیم تفریحی داشتم؟ حتی یادم نمیاد یک بار هم با دوستانم به کافه رفته باشم همیشه توی یک چهارچوب خشن و خشک زندگی کردم، &quot;زندگی من توی خونه و مدرسه و درس خلاصه می‌شد&quot; هیچ تفریحی نبود، هیچ خنده‌ای نبود، هیچ لحظات شادی نبود حتی اگه می‌خواستیم ۴ تایی بریم رستوران و پیتزا بخوریم تهش با اشک برمی‌گشتیم خونه، وقتایی که تابستون می‌شد و دوستام با خوشحالی از مسافرت‌هاشون تعریف می‌کردن من گوشه کلاس فقط اشک می‌ریختم از دعواهایی که توی کل مسافرت شاهدش بودم، توی مدرسه هیچ دوستی نداشتم توی کل ۱۲ سال تحصیلی تنها بودم چون بچه‌های کلاس ازم متنفر بودن، برخلاف تصویری که فیلم‌های سینمایی نشون میدن بچه زرنگ‌های کلاس هیچوقت محبوب نیستن اکثر دانش آموزهای سطح متوسط یا تنبلِ کلاس از من متنفر بودن چون فکر می‌کردن من یه عوضی مرفه هستم که صرفا درسش زیادی خوبه!! اونا خبر نداشتن چی توی زندگیم می‌گذره شاید به این خاطر که مادرم از اولین روز مدرسه توی گوشم می‌گفت &quot;هیس!! هیچکس نباید درباره مسائل توی خونه بدونه&quot; بدترین جمله‌ای که هر انسانی به خورد مغزش میده همینه!! جمله‌ای که حتی همین امروز بارها و بارها توسط افراد مختلف چه توی این سایت و چه در اینستاگرام برای من فرستاده می‌شه شاید به همین خاطر هست که سعی می‌کنم دیگه از طریق این فضاها دوستی پیدا نکنم نمی‌خوام کسی برای من دیکته کنه که چه کاری درست و چه کاری غلط هست یادمه سال‌های اول توی این سایت با کاربری به اسم &quot;خمول&quot; ارتباط دوستی ایجاد کردم کسی که اوایل شجاعت و نوشته‌های من رو تحسین می‌کرد و بعد از مدتی هر بار مطلبی منتشر می‌کردم بهم زنگ می‌زد تا به عنوان یک بزرگتر بهم بگه چقدر کارم اشتباه هست و چقدر بعدا پشیمون میشم و یادمه من سعی می‌کردم جنبه تاریک والد بودن رو بهش نشون بدم و براش مثالی آوردم از قتل فاطمه سلطانی دختر ۱۸ ساله‌ای که به دست پدر خودش کشته شد و اون ازم پرسید &quot;فاطمه سلطانی کیه؟ من اصلا نمی‌دونم کی هست حالا اهمیتی هم نداره بحث من تویی زهره جان!!&quot; اون حتی خبر نداشت فاطمه سلطانی کی هست طبیعی هم هست احتمالا از نظر اون، این دختره بوده که مشکل داشته قطعا اون یه کاری کرده که پدرش صلاح دونسته سرش رو قطع کنه!! اونجا بود که با خودم گفتم بحث کردن با این آدما بیهوده‌اس بهترین راه اینه که اونها فقط خواننده باشن و من فقط نویسنده!!من نمی‌خوام مثل فاطمه سلطانی بمیرم، می‌خوام روزی که می‌میرم همه بدونن من چه زجری توی این خونه و این استان کشیدمزندگی من به عنوان دختر یک خانواده نیمه مذهبی خیلی بی‌حاشیه گذشت تا سال ۱۳۹۵، اون زمان من ۱۸ سالم شد و از دبیرستان فارغ التحصیل شدم، من دختر سر به زیر و آرومی بودم نه به اجبار والدین بلکه به انتخاب خودم، هرگز از خط قرمزها رد نشدم، هرگز کاری نکردم که به دردسر بیوفتن، هرگز اونها رو شرمنده نکردم و گمان می‌کنم بزرگترین اشتباه من همین‌جا بود اینکه هیچوقت زندگی رو از نگاه خودم تجربه نکردم بلکه همیشه کاری رو می‌کردم که بقیه ازم انتظار داشتن چون می‌خواستم دختر خوب و دوست داشتنی باشم می‌خواستم تایید و تحسین پدر و مادرم رو بگیرم و به این تحسین احتیاج داشتم مثل مسکن عمل می‌کرد، دردهام رو تسکین می‌داد و بهم احساس قدرت می‌داد، در بازه ۱۰ ساله از ۱۸ سالگی تا امروز که ۲۸ سالگی رو می‌بینم من یک جنگ فرسایشی با خونواده‌ام داشتم که هنوز هم ادامه داره و اون چه که شما توی این صفحه قراره مطالعه کنین بخش‌هایی از افکار من، زندگی من و افق دید من نسبت به زندگی خواهد بود نمی‌خوام درباره کل زندگیم توی این مطلب بنویسم چرا که شما قراره سال به سال با من زندگی کنین و توی مقالاتی که درباره هر سال خواهم نوشت شما با داستان زندگی من همراه خواهید شد همین الان هم سال های ۱۳۹۴ و ۱۳۹۵ نوشته شدن و شما می‌تونین بهشون مراجعه کنین اما می‌خواستم به صورت کلی یک نگاه گذرا به زندگی من بیاندازین، من همیشه سودای این رو در سر داشتم که روزی آدم بزرگی میشم و سرگذشت زندگی و سختی‌هام رو توی یک کتاب به چاپ می‌رسونم و با فروش اون کتاب پولدار میشم ولی این رویا هرگز واقعی نشد مثل خیلی از رویاهای دیگری که هیچوقت رنگ واقعیت رو ندیدن!!!انتشار: ۷ خرداد ۱۴۰۵ _ ۲۳۵۵ کلمه </description>
                <category>زهره ترقوئی | Zohreh Targhoei</category>
                <author>زهره ترقوئی | Zohreh Targhoei</author>
                <pubDate>Thu, 28 May 2026 16:00:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندانی در قفس ذهن</title>
                <link>https://virgool.io/@zohreh_t8666/%D8%B2%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D9%82%D9%81%D8%B3-%D8%B0%D9%87%D9%86-a0qkk43zoh5l</link>
                <description>دوستانی از این فضا بهم پیام دادن، گفتن زهره ویرگول وصل شده بیا شروع کن، بیا بنویس ... از چی بنویسم؟ این چندمین باری هست که حتی به صورت بی‌طرفانه درباره وقایع اخیر و تاثیرش توی زندگیم می‌نویسم و باز ویرگول همشون رو پاک می‌کنه ده‌ها هزار کلمه رو با یک دکمه حذف می‌کنن و من حق ندارم باهاشون در بیوفتم چون ممکنه صفحه‌ام رو به طور کامل از دست بدمدر طول این جنگ، در طول این ۲ ماه بیشتر از هر زمانی به ویرگول نیاز داشتم، بیشتر از هر زمانی به نوشتن احتیاج داشتم تا احساساتم رو پشت کلمات به نمایش بذارم اما در عوض هر باری که تلاش کردم به این فضا دسترسی پیدا کنم ویرگول اجازه هیچ کاری حتی حذف و اضافه کردن پست‌ها رو بهم نمی‌داد انگار که زندانی شده بودم شرایط برای من حتی از ۳ هفته قطع اینترنت توی دی ماه هم بدتر بود من نیاز داشتم به این فضا و ویرگول همه چیز رو از من گرفت حالا دیگه چطوری بیام بنویسم؟ از چی بنویسم؟ باید پشت هر جمله بترسم از اینکه مبادا این جملات به مذاق ویرگول عزیز خوش نیاد و صفحه من رو ازم بگیره؟ این اتفاق خوب بود باعث شد بفهمم که قرار نیست ویرگول برای من تبدیل به صفحه مستند زندگیم بشه من فقط برخی از زوایای زندگیم رو به صورت محدود می‌تونم اینجا بذارم پس باید حواسم رو جمع کنم، این اتفاق خیلی خوب شد باعث شد تصمیم بگیرم خیلی از پست‌هایی که اینجا نوشتم رو در صف حذف کردن قرار بدمبرای همین تصمیم گرفتم این رو با شما درمیون بذارم، ویرگول دیگه خونه‌ی من نیست، دیگه اون جایی که بخوام صد در صد وجودم رو بدون نقاب مستند کنم نیست، به زودی روند حذف مقالات رو شروع می‌کنم و تا جای ممکن سعی می‌کنم همشون رو حذف کنم و صرفا گزیده‌ای از مطالب رو اینجا باقی بذارم، ممنونم از ویرگول که بهم ثابت کرد نوشتن توی این فضا چقدر کار اشتباهی بود چقدر اشتباه کردم که عمق احساسات و عواطفم رو به این فضا تکیه دادم، من همیشه همینقدر احمقم همینقدر ساده به آدم‌ها و حتی به یک پلتفرم بی‌جون مثل ویرگول وابسته میشم و کنارش احساس خونه بودن دارم اشتباه من همینجاست هنوز هم بی‌رحمی زمانه برای من ناآشناستاونقدر حس کرختی و سرد بودن توی این فضا دارم که حتی حوصله نکردم یه عکس برای مقاله انتخاب کنم چیکار داری میکنی آقای ویرگول؟ من یه زمانی اینجا رو خونه خودم می‌دونستم ولی حالا ... حداقل به صورت محدود اجازه نوشتن می‌دادی نه اینکه برای ۵۰ روز کامل بخوای دسترسی رو ببندی و عملا آدم رو توی یک زندان بندازی </description>
                <category>زهره ترقوئی | Zohreh Targhoei</category>
                <author>زهره ترقوئی | Zohreh Targhoei</author>
                <pubDate>Sun, 03 May 2026 16:21:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وسواس نظم در داده‌های دیجیتال</title>
                <link>https://virgool.io/@zohreh_t8666/%D9%88%D8%B3%D9%88%D8%A7%D8%B3-%D9%86%D8%B8%D9%85-%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%D8%AC%DB%8C%D8%AA%D8%A7%D9%84-vwztm5seakj1</link>
                <description>اگر شما درگیر &quot;وسواس‌های فکری&quot; باشین به خوبی شرایط اسفناکی که من در اون گرفتار شدم رو درک می‌کنین اوضاعی که توش نه راه پس داری نه راه پیش وقتی مغز روی یک چیزی کلیک می‌کنه دیگه ازش دست برنمی‌داره مگر زمانی که تو مطیع اون بشی و به خواسته‌اش عمل کنی انگار مغز شبیه یک بچه‌ی نق نقو و چموش میشه که تا وقتی به خواسته‌اش نرسه زمین و زمان رو بهم می‌دوزه و اجازه رسیدگی به کارهات رو بهت نمیده، زمانی که من مدرسه می‌رفتم و هنوز گوشی‌های همراه به اون صورت فراگیر نشده بودن که از بچه ۵ ساله تا مرد ۹۰ ساله هرکس به یک صفحه لمسی پناه ببره، دنیا برای من جای خیلی بهتری بود، من با اینکه وسواس شدید به نظم و چیدمان و دسته بندی داشتم و مثلا دفتر و کتاب‌هام باید یک نظم خاصی می‌داشت یا برگه‌های داخل کلاسورِ من باید بر اساس اون نظمی که توی سرم بود چیدمان می‌شد ولی باز هم اونقدر بد نبود که زندگی من رو به کلی مختل کنه اما وای به روزی که من به اجبار روزگار صاحب یک گوشی لمسی شدم و بعد از اون احساس کردم توی یک سیاه چاله‌ای افتادم که حتی خودمم نمی‌دونم دقیقا چطوری و از کجا باید شروع کنم به رهایی؟ اصلا چطور میشه از این بحران نجات پیدا کرد؟ وقتی شما در لحظه توسط هزاران داده و اطلاعات بمباران می‌شین مغزی که چنین وسواس شدیدی توی دسته بندی و نظم‌دهی به اطلاعات داره چطور می‌تونه اقیانوس بی‌انتهایی از اطلاعات رو دسته بندی کنه؟ تصور کنین از خواب بیدار می‌شین یک سر به یوتیوب که مثلا یک دانشگاه هست می‌زنین اما حتی همون دانشگاه هم در محتوای فارسی کاملا زوار در رفته هست، درسته چند تایی پیج درست درمون شاید توی یوتیوب فارسی باشه اما اونها هم جسته گریخته هستن و حالا مغز شما حدود ۱۰ تا کلیپ در طول روز می‌بینه که هر کدوم اونها مربوط به یک حوزه مختلف هست و مغز اصلا قابلیت پرداز این اطلاعات پراکنده رو نداره، توی اینستاگرام و تیک تاک یا توییتر که وضعیت صد برابر بدتر از این مقدار هست دریایی از کلیپ‌های کوتاه ۱۰،۲۰ ثانیه‌ای که صرفا با هدف مثلا سرگرمی عرضه میشن و چیزی جز اتلاف وقت و خسته کردن مغز شما ندارن!! شروع این وسواس: اجازه بدین موضوع رو از ابتدا براتون شفاف سازی کنم، من همونقدر که در دنیای واقعی دلم می‌خواست تمام دفتر و کتاب‌هام چیدمان و طبقه بندی مخصوص خودشون رو داشته باشن دقیقا توی فضای دیجیتال هم این وسواس رخنه کرده بود و من بعد از یک مدتی که کلی عکس و فیلم توی گوشیم تلنبار شده بود مغزم با این سوال روبرو شد که &quot;این داده‌ها رو چطور میشه دسته بندی کرد؟&quot; شاید از خودتون بپرسین که خب اصلا چه نیازی به دسته بندی هست؟ وقتی این عکس بالا یا عکس‌های بعدی رو به دوستانم نشون میدم بهم می‌خندن و میگن &quot;واااای زهره تو چقدر بیکاری چقدر حوصله داری&quot; اما چیزی که شما نمی‌دونین و بهم زخم زبون می‌زنین این حقیقت هست که اینها از بیکاری نه بلکه از فشار بسیار شدید از سمت ذهن مریض منه که دوست داره همه چیز دسته بندی و مشخص باشه، این موضوع در تمام ابعاد زندگیم خواسته یا ناخواسته رخنه کرده، مثلا ۵ دست لباس دارم که اونها رو از چوب لباسی آویزون کردم، اگر شما از بیرون بهش نگاه کنی ۵ دست لباس ساده می‌بینی که صرفا آویزون شدن ولی برای من تمام اونها طبق یک نظم و اصول خاصی چیده شدن و همیشه باید به همون ترتیب پشت سر هم قرار بگیرن، یا مثلا وقتی قرار بود یک فصل از کتاب زیست رو بخونم دوستانم رو می‌دیدم که می‌گفتن ما از وسط فصل شروع به خوندن کردیم، یا فلان بخش رو فقط خوندیم که مهمترین بخش اون فصل بوده و بقیه‌اش رو رها کردیم اما من؟؟ باورم نمی‌شد اینها چطور این کار رو کردن، من باید و باید تمام فصل رو می‌خوندم اصلا چطور ممکنه بدون خوندن تمام فصل اون رو فهمید؟ واقعا خنده داره!!! به همین شکل در فضای دیجیتال و داده‌های دیجیتال هم دلم می‌خواست تمام اطلاعات طبق یک نظم خاص چیده بشن، از عکس و فیلم‌هایی که خودم ضبط کرده بودم گرفته تا پست‌ها و کلیپ‌هایی که اون زمان وسواس داشتم و هرچی پست جالب و آموزشی توی اینستاگرام یا تلگرام می‌دیدم دانلود می‌کردم و تو حافظه گوشی ذخیره می‌کردم گویا برای خودم غنیمت جنگی جمع می‌کردمتفاوت نظم‌دهی در برهه‌های مختلف: عکس‌های ۹۶ تا ۹۹این میل به چیدمان و نظم‌دهی از بزرگترین تا کوچکترین بخش‌های زندگی من رو دربرگرفته و چیزی نیست که بتونم ازش فرار کنم اما چیزی که توی این مقاله می‌خوام بهش بپردازم اینه که وسواس من در زمان‌های مختلف شکل‌های متفاوتی به خودش گرفته و من دوست دارم این اشکال مختلف رو اینجا ثبت کنم و به شما نشون بدم، تصویری که بالا می‌بینین پوشه‌ای هست به نام &quot;سال ۹۶ تا ۹۹&quot; این برای زمانی بود که من یک گوشی ۱۰ میلیونی تو سال ۹۹ خریدم و تمام عکس‌هایی که با گوشی قبلی خودم داشتم رو دسته بندی کرده بودم و توی یک پوشه واحد با اسم &quot;سال‌های ۹۶ تا ۹۹&quot; ریختم که حدود ۳۲ پوشه زیر مجموعه داشت که شامل تمام عکس‌هایی می‌شد که از سال ۹۶ تا ۹۹ گرفته بودم و به شکل‌های مختلف اون عکس‌ها رو دسته بندی کرده بودم، شیوه دسته بندی من در اون زمان به شکل زیر بود: سازمان دهی سال ۹۸ به بعد داخل پوشه‌ی مربوط به این ۳ سال همونطور که در بالا می‌بینین پوشه‌های جزئی‌تر مربوط به ماه‌های مختلف و رویدادهای مختلف مثل تولد یا دورهمی بود که داخل اینها عکس‌های مربوط به اون رویداد رو گذاشته بودم، امروز وقتی به این سامانه نظم‌دهی نگاه می‌کنم متوجه میشم اون زمان سازمان‌دهی من بر اساس رویدادهای مختلف بوده، یعنی به جای اینکه مثل امروز عکس‌ها رو ماه به ماه دسته بندی کنم صرفا بر اساس رویدادها دسته بندی می‌کردم، مثلا با نسترن رفتم کافه سرو، برای نسترن سورپرایز تولد گرفتم، برای داداشم تولد گرفتم، عکس‌های فروردین ۹۸ و به همین ترتیب عکس‌ها رو توی پوشه‌های مربوطه قرار دادم، این شیوه سازمان‌دهی بیشتر برای سال ۹۸ به بعد هست اما برای سال‌های ۹۶ و ۹۷ من چیکار می‌کردم؟سازمان دهی سال ۹۶ و ۹۷ متوجه شدم که توی سال ۹۶ و ۹۷ من برخلاف سال ۹۸ به بعد خیلی عکس‌های کمی می‌گرفتم و در کلِ این ۲ سال ۹۶ و ۹۷ شاید به اندازه ۱۰۰ عکس دارم، سال ۹۸ سالی بود که اینستاگرام رو برای اولین بار نصب کردم و بعد از تلاش برای بلاگر شدن دیگه عکاسی کردن از هر چیز بیخودی به عنوان یک رفتار توی خلق و خوی من باقی موند!! بنابراین توی این دو سال من برای دسته بندی داده‌های خودم یک پوشه‌ای ساخته بودم با عنوان &quot;خانوادگی&quot; که توی اون عکس‌های خصوصی و خانوادگی خودم رو می‌ذاشتم، اون سال‌ها خیلی سراغ کارها و آموزش‌های هنری می‌رفتم پس یک پوشه هم برای نمونه‌ کارهای هنری خودم ساخته بودم و به همین ترتیب یک سری پوشه متفرقه دیگه هم داشتم اما نکته قابل توجه این بود که توی ذهن من در اون سال‌ها یک سوال ایجاد شده بود &quot;اگر چند سال بعد یادم بره موقع گرفتن این عکس چه حالی داشتم چی؟&quot; همین یک سوال ساده کافی بود که توی اون سال‌ها ذهنم بهم بریزه، اگر دستم می‌رسید دلم می‌خواست برای هر عکسی که می‌گیرم یک دفترچه راهنما بسازم و بگم موقع گرفتن این عکس این حس و حال رو داشتم!! ولی نه وقتش رو داشتم و نه اعصاب این کار رو و احساس می‌کردم با این کار فقط بال و پر بیشتری به این وسواس فکری مخرب میدم پس بعد از کلی کلنجار رفتن با خودم و مغزم (درست مثل اون چه که امروز داره اتفاق میوفته) به این نتیجه رسیدم که یک راهکار دیگه پیاده کنم، اون چی بود؟ نامگذاری عکس‌های هر پوشه من نشستم و دونه دونه اسم تمام اون عکس‌هایی که گرفته بودم رو تغییر دادم و به جای اسم به اون رویداد یا اتفاقی که در سال ۹۶،۹۷ و حتی ۹۸ رخ داده بود و عکسش رو گرفته بودم اشاره می‌کردم، این وسواس نامگذاری تا نیمه‌های سال ۹۸ ادامه داشت و طوری شده بود که کلی از وقت و انرژی خودم رو صرف نامگذاری دونه به دونه این عکس‌ها می‌کردم اما هدف از این‌ کار چی بود؟ این که اگر یک روزی یادم رفت این عکس چی بوده یا مال کی بوده یا با چه کسانی این عکس رو گرفتم بیام اسمش رو نگاه کنم و یادم بیوفته داستان چی بوده، باورتون میشه؟؟ می‌دونم می‌خندین بهم ولی کاش منم می‌تونم بی‌خیال باشم و بخندم، دوستانم میگن چرا اینقدر بیکاری زهره؟ ما تمام عکس‌هامون یکجا هست اصلا نمی‌دونیم کدومش مال کی هست ولی باور کنین من نمی‌تونم اینطوری باشم چه در دنیای واقعی و چه در دنیای دیجیتال من باید همه چیز رو دسته بندی و مرتب ببینم وگرنه ذهنم آشفته میشه و بهم می‌ریزه حتی امروز همین احساس رو نسبت به صفحه ویرگولم دارم و گاهی با خودم میگم این صفحه رو دیلیت کنم و از شرش راحت بشم چون ازدیاد پست‌های نوشته شده حالا برام تبدیل به یک معضل شده و دلم می‌خواد همه چیز مرتب و دسته بندی باشه برچسب زدن به عکس‌ها پس از سال ۹۸از نیمه‌های سال ۹۸ بود که دیگه ذهنم کم آورد، من شاید گاهی وقت‌ها ۵۰۰ تا عکس هم می‌گرفتم و دیگه نمی‌تونستم ۵۰۰ تا عکس رو دونه به دونه نامگذاری کنم پس مغزم برای مقابله با این وضعیت یک راه حل دیگه پیشنهاد داد و اون چی بود؟ برچسب زدن به یکی از عکس‌های اون رویداد، مثلا توی یک دوره آموزشی شرکت کرده بودم و برای آزمون‌ کتبی اون رفته بودم مرکز فنی حرفه‌ای و چند تا عکس گرفته بودم، حالا روی یکی از عکس‌ها برچسب می‌زدم و خیلی خلاصه درباره اون رویداد یا احساسی که داشتم توضیح می‌دادم و اینطوری مغز خودم رو متقاعد می‌کردم که ببین الان همه چیز مرتب و دسته بندی شده پس لطفا دیگه اینقدر من رو عذاب نده!! دسته بندی نوین من در عکس‌ها سال‌ها به همین منوال گذشت تا رسیدیم به امسال و حالا مغز من دوباره گیر داده بود و می‌گفت زهره ببین عکس‌های ۴۰۲ به بعد چقدر مرتب و قشنگ چیده شدن، عکس‌ها به ترتیب هر ماه دسته بندی و جدا شده اونوقت عکس‌های قبل رو ببین چقدر آشفته هست، باید یه کاری بکنی زهره اینطوری نمیشه اصلا معلوم نیست چی به چی هست!دسته بندی قدیمی من در عکس‌هاببین تو حتی نمی‌دونی توی این ماه‌ها چه عکس‌هایی داری چون همشون بر اساس رویدادها هستن و خیلی آشفته هستن اینطوری نمیشه زهره باید یه فکری برداری، حالا یک جنگ جدید بین من و مغزم درحال درگیری بود من نمی‌خواستم دوباره یک کار اضافی برای خودم بسازم و وقتم رو دوباره صرف این کارهای مسخره کنم، وقتی با برادرم درباره‌اش صحبت کردم بهم گفت اجازه بده من تمام این عکس‌ها رو از اول تا آخر پاک کنم، بهش گفتم داداش من آرزو دارم یک روز مستندی از زندگیم بسازم اما اون گفت زهره تو فکر می‌کنی کی هستی که یک نفر به مستند زندگی تو اهمیت بده؟ صد سال دیگه تو اصلا وجود نداری تو اصلا آدم خاصی نیستی که زندگی و سختی‌های تو مهم باشه مگه دانشمند هستی یا نخبه هستی یا چی؟ رها کن زهره ... خودت رو از این زنجیر رها کن نه توی ویرگول نه اینستاگرام و نه هیچ کجا کسی به داستان زندگی تو و سختی‌هایی که کشیدی اهمیتی نمیده تو فقط یک ابزار سرگرمی برای اون آدم‌ها هستی که بیان بدبختی‌های تورو بخونن و به ریش تو بخندن!! ... یعنی ممکنه واقعا اینطوری باشه که برادرم میگه؟ ولی حتی اگر اینطوری باشه باز هم من نمی‌تونم این عکس‌ها رو پاک کنم من برای جمع کردن این خاطرات خیلی سختی کشیدم سال‌ها با ذوق و شوق جمعشون کردم و حالا با یک کلیک نابودشون کنم؟ من آرزو دارم اینا رو حداقل به مردی که عاشقش بودم، به علیرضام نشون بدم اجرای دسته بندی جدید در فایل‌های قدیمی به هرحال لازم به گفتن نیست که در نهایت مغز من پیروز میدان شد و من چندین ماه هست که وقتم رو گذاشتم و دونه دونه تمام این عکس‌ها رو جدا می‌کنم و هر کدوم رو توی تاریخ و ماه مربوطه دسته بندی می‌کنم تا به این پوشه‌های کلی برسم این فوق العاده نیست؟ تمام این ماجرا از وقتی شروع شد که من تصمیم گرفتم از سال ۱۳۹۴ زندگی خودم رو توی چند مقاله مفصل توی این سایت بنویسم و همین بهانه‌ای برای مغزم شد که دوباره داستان رو از سر بگیره، ببین یه جوری درباره مغز خودم صحبت می‌کنم انگار اون یک موجود مجزا از من هست اما باور کنین همینطوره!! به هرحال داستان جدال من و مغزم بسیار عمیق‌تر از این چند تا سطر ساده هست و من قصد دارم حتی اگر مسخره یا بی‌معنی به نظر برسه تا ریزترین وسواس‌هایی که مغزم به اونها گیر میده رو اینجا روایت کنم شاید یک نفر بتونه بفهمه مشکل من دقیقا چیه؟تاریخ: ۵ اسفند ۱۴۰۴</description>
                <category>زهره ترقوئی | Zohreh Targhoei</category>
                <author>زهره ترقوئی | Zohreh Targhoei</author>
                <pubDate>Tue, 24 Feb 2026 05:50:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شما چقدر پلاستیک مصرف می‌کنید؟</title>
                <link>https://virgool.io/@zohreh_t8666/%D8%B4%D9%85%D8%A7-%DA%86%D9%82%D8%AF%D8%B1-%D9%BE%D9%84%D8%A7%D8%B3%D8%AA%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D8%B5%D8%B1%D9%81-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D8%AF-vaygpm2xah2l</link>
                <description>در طی یکی دو سال گذشته تقریبا روزگاری نبوده که من به مسافرت یا شهر دیگه‌ای رفته باشم و یک چیز نظرم رو بیش از پیش جلب نکنه و اون هم مصرف بسیار زیاد &quot;پلاستیک&quot; هست مطمئنم شما هم از گوشه و کنار درباره بحران پلاستیک شنیدین اینطور نیست؟ این محصول فوق العاده کاربردی که امروز به اشکال مختلف در تمام ابعاد زندگی ما رسوخ کرده اما مگه چه عیبی داره که اینقدر با ترس ازش حرف می‌زنن؟ مشکل در &quot;تجزیه پذیری&quot; پلاستیک هست تصور کنین ۵۰۰ سال پیش مردم وسایل خودشون رو چطوری جابجا می‌کردن؟ کیف می‌دوختن، پارچه‌ها رو بقچه می‌کردن و یا بعدها پاکت‌های کاغذی ساخته شد که کار رو بسیار هم راحت‌تر کرد اما تمام این الیاف از کیف و پارچه گرفته تا کاغذ همشون در طبیعت تجزیه پذیر هستن یعنی زمانی که شما کیف یا پارچه‌ای رو به عنوان یک زباله دور می‌اندازین بالاخره ۲۰ سال بعد ۵۰ سال بعد اون پارچه با قدرت طبیعت تجزیه میشه و دوباره به چرخه برمی‌گرده اما پلاستیک؟ پلاستیک‌ها در بهترین حالت ۱۰۰ سال و در بسیاری موارد حتی تا نزدیک ۱۰۰۰ سال هم ممکنه طول بکشه تا تجزیه بشن متوجه اوج بحران شدین؟؟ هزار سال رو می‌تونین درک کنین؟؟ با این ۸ میلیارد انسان بی‌مصرفی که شبانه روز فقط دارن مصرف‌گرایی رو گسترش میدن و بدون فکر کردن به عاقبتشون دارن فقط می‌خرن و مصرف می‌کنن تصور می‌کنین چرخه طبیعت در تعادل هست؟ برای درک شرایط بهتره بدونین سالانه ۴۵۰ میلیون تن پسماند پلاستیکی در سراسر جهان تولید می‌شود، در ایران خودمون به تنهایی سالانه ۴ میلیون تن پسماند پلاستیکی به طبیعت اضافه میشه تصور می‌کنین این زباله‌ها اکثرا چیکار میشن؟ توی طبیعت رها میشن، یا سوزونده میشن که بدتر باعث آلودگی هوا میشه چون ما از یک ذره دو ذره زباله حرف نمی‌زنیم ما از میلیون‌ها تن زباله در روز حرف می‌زنیم که در کنارش چند میلیونی هم اختصاص داره به زباله‌های پلاستیکی و تصور کنین این حجم هر روز سوزونده میشه و دودش وارد هوا میشه، در بهترین حالت دولت زباله‌ها رو در حاشیه شهرها رها می‌کنه درسته ما صنعت بازیافت رو هم داریم ولی تصور می‌کنین بازیافت تا چه حد می‌تونه جلوی این انفجار زباله رو بگیره؟؟ آرزو می‌کردم جوونای سرزمینم بیشتر از اونکه درگیر لاک ناخون و دوست پسر باشن درگیر چنین معضل‌های مهمی توی جامعه باشن!!چیزی که بیشتر از همه من رو عذاب میده اینه که انسان‌ها معمولا خودشون رو از این معضل جدا می‌دونن یعنی تصور کنین ۹۹ درصد انسان‌ها به خودشون وعده میدن که ولش کن بابا بیا ما دنبال این باشیم که چطوری خونه بهتر و ماشین بهتر بخریم دانشمندها هستن اونا یه فکری برای این می‌کنن اونا حتما راهش رو پیدا می‌کنن درحالی که دانشمندهای بدبخت سالیان طولانی هست که دارن سعی می‌کنن با شرکت‌های بزرگ توزیع کننده پلاستیک گل‌آویز بشن و بهشون بفهمونن دنیا داره نابود میشه ولی تصور می‌کنین چه اتفاقی میوفته؟ هیچی همه ما دست روی دست گذاشتیم و فقط توپ رو پاس میدیم تو زمین بقیه، در این مبحث موضوع فقط کشور ایران نیست من دارم درباره کل کره‌ی زمین به عنوان یک خونه واحد صحبت می‌کنم ما دنیا رو داریم با زیاده خواهی خودمون نابود می‌کنیم!! چند وقت پیش تحقیقی خوندم که نوشته بود زن‌ها در سال ۱۹۵۰ سالانه ۲ دست لباس می‌خریدن و تا ۵ سال ازش استفاده می‌کردن اما امروزه با گسترش فرهنگ مصرف‌گرایی و تاثیر سوشال مدیا زن‌ها سالانه ۶ دست لباس می‌خرن و کمتر از ۲ سال ازش استفاده می‌کنن درسته مغز این اعداد و ارقام رو ساده می‌گیره و بهتون میگه حالا مگه چی شده؟ به جای ۲ تا شده ۶ تا اینکه چیزی نیست ولی شما تصور کنین ما داریم درباره چرخه مصرف میلیون‌ها انسان در سرتاسر زمین صحبت می‌کنیم!! حجم مصرف گرایی و زباله‌ای که از مد و فشن تولید میشه یکی از پایه‌های اصلی گرمایش زمین رو تشکیل داده و همش بخاطر چشم و هم چشمی و ادا اطوارهای زن‌هاست که هیچوقت از لباس خریدن سیرمونی ندارن و بارها وقتی سعی می‌کنم درباره این مسائل باهاشون صحبت کنم طوری با بی‌حوصلگی بهم زل می‌زنن انگار من شبیه یک الاغم که داره واسشون عرعر می‌کنه و اونجاست که حالم از خودم بهم می‌خوره که چرا؟؟؟ چرا من لعنتی اینقدر این چیزها رو می‌بینم؟ کاش منم همه ذوق و شوقم رنگ لاکم و دوست پسرم و شوهر کردن بود کاش منم همش غصه می‌خوردم که زودتر پول‌هام بیشتر بشه طلای بیشتر و خونه بهتر بگیرم ولی من خودم رو بخشی از طبیعت می‌دونم ما فقط چند صباحی توی این دنیا هستیم که یک تجربه‌ای کسب کنیم و بریم قرار نیست همه ما به نوک قله برسیم هیچوقت هم قرار نبوده اینطور باشه، دنیایی که توش همه خوشحال باشن هیچوقت وجود نداره متوجه هستین؟ چنین دنیایی غیرممکن هست چون بهای شادی هر انسانی رنج یک انسان دیگه‌اس، بهای شادی هر ملتی رنج یک ملت دیگه‌اس، تاریخ رو بخونین در چه زمانی از تاریخ بوده که تمام ملت‌ها و کشورها خوشحال باشن؟ هیچوقت!!! همیشه یک عده بیچاره و یک عده شاد بودن این چرخه تعادل در نظام طبیعت هست ظالمانه به نظر می‌رسه و برای همین هم مغز قبولش نمی‌کنه اما حقیقته درست مثل نظام خانواده، شما فکر می‌کنین توی سیستم خونواده هیچوقت کسی قربانی نمیشه اما همیشه یکی هست که خودش و آرزوهاش رو قربانی می‌کنه تا بقیه بتونن موفق بشن و به آرزوهاشون برسن اون شخص می‌تونه مادر یا پدر باشه یا حتی فرزند اولی که خودش رو فدای فرزندان بعدی می‌کنه!! حقیقت همینه!!مسافرت و مصرف پلاستیک: بیاین یک مسافرت یک هفته‌ای رو به عنوان یک بازه زمانی برای تعیین مصرف پلاستیک انتخاب کنیم، قرار بود برای یک کار چند روزه به مشهد بریم و برای همین از زابل سوار اتوبوس شدیم و راه افتادیم، توی این سفر ۱۲ ساعته چند باری برای شام و ناهار توی رستوران‌های بین راهی توقف کردیم و چیزی که بیشتر از همه نظر من رو جلب می‌کرد میز‌هایی بود که توی رستوران‌ها با ۵۰ یا حتی ۱۰۰ لایه پلاستیک پوشیده شده بود، وقتی مشتری از سر میز بلند می‌شد گارسون خیلی سریع پلاستیک و تمام آشغال‌های روی میز‌ رو با هم جمع می‌کرد و توی سطل زباله می‌انداخت با این ایده خلاقانه دیگه گارسون مجبور نبود وقت زیادی رو صرف تمیز کردن میز بکنه و خیلی سریع میز برای مشتری بعدی آماده می‌شد، این ایده‌ رو حتی توی رستوران‌های گرون قیمت و داخل شهر هم دیدم و قبول دارم خیلی ایده فوق العاده‌ای هست مخصوصا وقتی رستوران شلوغ باشه و شما باید توی چند ثانیه میز رو برای مشتری بعدی حاضر کنی تا از دستت نپره!!! اما فقط چند ثانیه صبر کنین، فقط یک لحظه تصور کنین چه حجمی از پلاستیک هر روز فقط توسط یکی از این رستوران‌ها وارد سیستم زباله میشه؟ متاسفانه پلاستیک به علت اینکه خیلی ارزون و مقرون به صرفه‌اس بهترین گزینه‌ی استفاده به جای پارچه یا امثالهم هست شما خیلی راحت اون رو روی میز می‌کشی و وقتی هم کثیف شد سریع جمعش می‌کنی می‌اندازی توی زباله و پلاستیک بعدی رو قرار میدی اما ... تصور کنین فقط ۱۰ تا رستوران توی هر شهر از این شیوه استفاده کنن، هر روز فقط ۱۰۰ تا پلاستیک وارد زباله بشه، ظرف ۳۰ روز ما ۳۰ هزار از این پلاستیک‌ها در کل شهر خواهیم داشت که تجزیه شدنش تا هزاران سال طول خواهد کشید!!! اما حالا تلاش کنین با یکی از این رستوران‌ها و مدیریتش صحبت کنین مگه گوش میدن؟ حقم دارن میگن چرا ما باید خودمون رو به سختی بندازیم و بازدهی کارمون رو پایین بیاریم؟ چون کره زمین در خطره؟ گور بابای کره زمین برین از یه رستوران دیگه شروع کنین!!رسیدیم به مقصد، توی چند روزی که در مسافرخونه اقامت داشتیم هر روز غذا از بیرون سفارش می‌دادیم و هر بار با ظروف پلاستیکی از ما پذیرایی می‌شد، برخی از رستوران‌ها حتی از ظروف پلاستیکی مشکی استفاده می‌کنن که شیک‌تر به نظر میاد اما به طرز وحشتناکی تجزیه شدنشون حتی از پلاستیک‌های دیگه سخت‌تر هم هست پلاستیک‌هایی که در طی اون چند روز جمع شده بود رو تا کرده بودم و مثل آیینه دق جلوی روم گذاشته بودم، رفته بودیم یه کیک و آبمیوه بخریم: یک پلاستیک، رفته بودیم یکم میوه بخریم: یک پلاستیک، رفته بودیم غذا و نوشیدنی بخریم: چند تا پلاستیک!!! انگار هر قدمی توی زندگی می‌خواستی برداری باید یه پلاستیک استفاده کنی!! یادمه یک ماهی توی یک سوپر مارکت کار می‌کردم و اونقدر دیدن حجم پلاستیکی که هر روز مصرف می‌شد آزارم می‌داد که شبیه سوهان روحم شده بود نمی‌تونستم محیط کارم رو تحمل کنم، تو کل اون مدت فقط یک نفر رو دیدم که به جای پلاستیک خودش یک کیف پارچه‌ای آورده بود و وقتی می‌خواست خرید‌هاش رو حساب کنه به حسابدار گفت لطفا به جای پلاستیک توی این کیف پارچه‌ای برام بذارین ... چقدر توی دلم تحسینش کردم، چقدر با خودم گفتم ای کاش بقیه مردم هم ازش یاد بگیرن، بعد از اون سعی کردم هر بار چیزی از سوپر مارکت می‌خرم تا جایی که می‌تونم پلاستیک قبول نکنم حتی شده به زور توی کیفم جا می‌دادم ولی پلاستیک نمی‌گرفتم هرچند به طرز ناامید کننده‌ای می‌دونم که با تلاش من یک نفر دنیا عوض نمی‌شه اما باز هم سعی می‌کنم به هر طریقی از این حجم عذاب وجدان کم کنم!! یادمه یک بار مطلب جالبی خوندم، اینکه هر چیزی که بشر اختراع کرده با هدف حل یک مشکل و بحرانی بوده، می‌گفت کسی که پلاستیک رو اختراع کرد با این هدف بود که جلوی قطع بی‌رویه درخت‌ها برای تولید پاکت‌های کاغذی گرفته بشه می‌گفت اون فرد می‌خواست چیزی اختراع کنه که بشه بارها و بارها بدون نابود شدن ازش استفاده کرد بنابراین به پلاستیک رسید، با هدف اینکه پلاستیک رو بارها می‌شه شست و از اول استفاده کرد ولی امروزه پلاستیک به جای یک چیز چند بار مصرف بیشتر شبیه یک محصول یکبار مصرف هست، ما از ظروف پلاستیکی، سفره‌های پلاستیکی، لیوان‌های پلاستیکی برای همین استفاده می‌کنیم چون راحت و ارزون تولید می‌شن و تو خیلی راحت یکبار استفاده می‌کنی و بعد اون رو دور می‌اندازی اما ... آسیبی که ما به مادر طبیعت وارد می‌کنیم فقط خدا باید مارو قضاوت کنه!!! از اون سفر به خونه برگشتیم و متوجه شدم برادرم برای کارش یک سری ابزار و وسیله سفارش داده که دیجی کالا همشون رو پلاستیک پیچ کرده، دور تا دور کارتن‌ها چندین دور پلاستیک زده شده بود، وقتی کارتن‌ها رو باز می‌کردی داخلشون هم باز با پلاستیک پوشیده شده بود انگار توی بسته بندی محصولات هر چه بیشتر از پلاستیک استفاده بشه شأن و لول کار بالاتر میشه چون توی اینستاگرام هم وقتی به کسب و کارهای آنلاین نگاه می‌کنم انگار تا جایی که می‌تونن از پلاستیک استفاده می‌کنن، کارت تبریک و تشکر رو توی پلاستیک شیک می‌ذارن، چند تا شکلات و گیفت و اشانتیون رو توی یه پلاستیک شیک دیگه می‌ذارن، خود محصول اصلی رو توی یک پلاستیک دیگه و به همین ترتیب هر چیزی رو برای شکیل شدن توی پلاستیک‌های متفاوت می‌ذارن اما همه اینها تا کجا؟ چرا هیچکس به عاقبتی که پیش روی ماست فکر نمی‌کنه؟ امروز بهترین گزینه برای زباله‌ها &quot;دفن زباله&quot; شده ولی با دفن شدن این داستان تموم نمی‌شه پلاستیک‌ها زیر زمین تجزیه نمی‌شن و بعد از یک مدتی اون خاک رو هم غیرقابل استفاده می‌کنن، این درحالی هست که برای تشکیل یک میلی‌متر خاک ما به ۸۰۰ سال زمان نیاز داریم تا این باارزش‌ترین دارایی زمین رو بتونیم تولید کنیم، زمین‌های کشاورزی از شدت کاشت و برداشت زیادی که بخاطر ازدیاد جمعیت حاصل شده دیگه غیرقابل استفاده شدن، همه می‌دونن زمین‌های کشاورزی رو پیوسته نمی‌شه کاشت و برداشت چون خاک بعد از یک مدت مواد مغذی خودش رو از دست میده پس باید هر چند سال یک بار بهش استراحت داد اما بخاطر تقاضای بسیار زیادی که در سطح دنیا برای مواد خوراکی و کارخونه‌های مرتبط با خوراکی وجود داره زمین‌های کشاورزی دائم زیر کاشت هستن و هر سال کلی از جنگل‌ها از بین میرن تا زمین‌های کشاورزی بیشتری ایجاد بشه اما همه اینها با این وجود جوابگوی این ۸ میلیارد انسان نیست انگار مادر طبیعت زیر فشار ۸ میلیارد زالوی خون خواری که با تمام وجود دارن ازش تغذیه می‌کنن کم آورده!!! رویای سفر به یک سیاره دیگه؟؟ با این شیوه‌ای که پیش گرفتیم تنها رویایی که برای انسان می‌بینم رویای کمبود منابع غذایی و آبی و دفن شدن زیر زباله‌های تولیدی خودش خواهد بود!! تمام سال‌های عمرم این افکار در پس زمینه ذهنم جریان داشتن و همیشه آزارم دادن من هرگز نفهمیدم آیا کس دیگه‌ای هم هست که مثل من فکر کنه یا این فقط یک عذاب جهنمی هست که به من نازل شده؟ همش با خودم فکر می‌کنم چه طبیعت زیبایی، چه دنیای قشنگی که به دست ما انسان‌ها داره نابود میشه، به دست زیاده خواهی ما، به دست غرور و تکبر ما نابود میشه و هیچی ازش باقی نمی‌مونه!! نمی‌دونم اگر خدایی از اون بالا داره مارو تماشا می‌کنه چطور می‌تونه مارو تحمل کنه؟!! تاریخ: ۳ اسفند ۱۴۰۴</description>
                <category>زهره ترقوئی | Zohreh Targhoei</category>
                <author>زهره ترقوئی | Zohreh Targhoei</author>
                <pubDate>Sun, 22 Feb 2026 21:14:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا فقط خوشگل‌ها رو زدن؟</title>
                <link>https://virgool.io/@zohreh_t8666/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D9%81%D9%82%D8%B7-%D8%AE%D9%88%D8%B4%DA%AF%D9%84-%D9%87%D8%A7-%D8%B1%D9%88-%D8%B2%D8%AF%D9%86-lmyakagx4lxx</link>
                <description>مطمئن نیستم این پست رو هم ویرگول عزیز درست مثل پست اعتراض من به سلطنت طلب‌ها پاک می‌کنه یا نه!! به نظرم پهلوی پرست‌ها باید خوشحال باشن چون ویرگول اجازه نشر هیچ محتوای مخالف میل اون‌ها رو نمی‌ده توی پستی که حجم وحشی‌گری سلطنت‌ طلب‌ها رو می‌خواستم نشون بدم خیلی راحت ۸ هزار واژه‌ی منو پاک کردن!! مهم نیست که چقدر فشار بخورین یا چقدر پست‌های من رو گزارش بزنین این حقیقت که درصد زیادی از مردم از سلطنت طلب‌ها متنفرن هرگز عوض نخواهد شد و حتی اگر اون میمون روی کار بیاد مطمئنم ۲۰ سال دیگه دوباره مردمی علیه اون بلند خواهند شد!! چون اون هم خوی یک دیکتاتور رو در وجودش دارهبه هرحال ... توی اینستاگرام چرخ می‌زنم اینقدر رفتارهای دوگانه و متناقض و حال بهم زن می‌بینم که بهتره اصلا درباره‌اش حرف نزنم اگر بخوام توضیح بدم چقدر نفرت انگیزه هیچوقت کلمات یاری نمی‌کنن هر پیجی داره سعی می‌کنه محتوای غمگین بسازه و در ظاهر همدردی کنه اما پشت این همدردی من یک سوال دارم: آیا اینا واقعا می‌خوان همدردی کنن یا صرفا بخاطر اینکه پستشون دیده بشه و ویو بگیرن اینکارو می‌کنن؟ چطور می‌تونین با قاطعیت بگین برای ویو اینکارو نمی‌کنن؟ چند تا پیج کاری و غیرکاری دیدم که کلیپ‌های غمگین درباره کشته شده‌ها می‌سازن ولی به طرز واضحی هدفشون فقط بالا رفتن پیج خودشون هست افسوس که آدم‌های زود باور ایران همین حقیقت ساده رو نمی‌بینن و اگر بخوای براشون توضیح بدی سریع بهت برچسب حکومتی می‌زنن!!این اواخر اکسپلورر من پر شده بود با محتوای کشته شده‌ها و تیترهایی مثل اینکه: خوشگلامون رو زدن کشتن فقط ما زشتا موندیم!!!ما زشتیم بچه‌ها خوشگلامون رو زدن!!!! چرا فقط خوشگلا رو زدن؟؟همشون دسته گل همشون رعنا همشون باشگاه رفته و خوشگل و باهدف و امیدوار!! وای خیلی شرمنده‌ام که زنده موندم!!! شرمنده‌ام که نفس می‌کشم و از این مدل تیترهای نمایشی که مطلقا برای سوار شدن روی موج هست و این رو هر بازاریاب و مدیر تبلیغاتی که یه ذره تجربه‌ی فضای مجازی داشته باشه می‌تونه بگه!!! این حس بد و شرمساری و گناه که آره شما زنده موندین پس مجرم هستین، شما هم باید می‌مردین یا این حس زشت بودن که واای همه خوشگلا رو زدن فقط ما زشتا موندیم!!! که امروز می‌خوام به همین مبحث بپردازم چرا فقط خوشگلا رو زدن؟این دقیقا یکی از بارزترین مشکلات من با اعتراضات سال ۴۰۱ هم بود و متاسفانه از وقتی اینترنت وصل شده اینجا تو سال ۴۰۴ هم شاهدش هستیم، چرا فقط خوشگلا؟ چرا فقط دخترهای زیر ۲۰ سال و پسرهای زیر ۳۰ سال؟ تا حالا به آمار کشته شده‌ها دقت کردین؟ به کسانی که اسمشون معروف میشه دقت کردین؟ متوجه نیستین که تمام کشته شده‌هایی که ترند میشن از یک الگوی خاص پیروی می‌کنن؟ سال ۴۰۱ هم همینطور بود، نیکا شاکرمی ۱۶ ساله، سارینا اسماعیل زاده ۱۵ ساله انگار شرط اینکه مرگت &quot;ارزش&quot; پیدا کنه این بود که حتما زیر ۱۸ سال یا نهایت زیر ۲۰ سال باشی وگرنه ارزشی نداشتی!!! مرگت دیده نمی‌شد، صدات شنیده نمی‌شد، آرزوها و رویاهات ارزشی نداشت، امسال هم تا قبل از وصل شدن اینترنت همه چیز بهتر بود انگار یک اعتراضات یکپارچه از تمام اقشار داشتیم ولی بعد از وصل شدن اینترنت دوباره همه چیز تبدیل به یک نمایش و پروپاگاندای پهلوی دوست‌ها شد اگر توی اینستاگرام رفته باشین مطمئنم که همچین محتواهای رو دیدین، عکس و فیلمی از کشته شده‌ها می‌ذارن مثلا دیانای موتورسوار ۱۹ ساله، مهرداد مشتاقی ۲۷ ساله، همه جوون، همه خوشتیپ، همه باشگاه رفته ایده آل، یادمه زیر یکی از کامنت‌ها یک بنده خدایی نوشته بود &quot;اینا اسمشون معروف شده چون پولدار و خوشگل بودن&quot; و وااای از این ملت آزادی خواه که اصلا دیکتاتور نیستناااا فکر نکنین هر صدایی غیر از صدای خودشون رو خاموش می‌کنن، ۱۸۰ نفر ریخته بودن سرش و زیر فحشش کرده بودن که نخیر اینا پولدار نیستن!! پولدار نیستن؟ همین دختر توی ۱۹ سالگی چیزهایی رو داره که من توی ۳۰ سالگی هم انتظارش رو نخواهم داشت، شما که نمی‌خواین بگین داشتن یه موتور نیم میلیاردی و یه خونه زندگی آنچنانی و موهای کراتین و قیافه خوشگل همش از زور بازوی خودش بوده؟ البته که یک سطحی از رفاه رو داشته ولی برای سطوح بالاتری رفته جنگیده!!! چیزهایی که امثال این کشته شده‌ها دارن برای خیلیای دیگه نهایت آرزو محسوب می‌شه اما سوالی که ته ذهنم رو قلقک می‌داد این بود که چرا فقط پولدار‌ها (حالا نگیم پولدار به شما برمی‌خوره همون قشر متوسط بخور نمیر که بالاخره خرج باشگاه و تفریح و دور دورش رو داره که بده) چرا فقط اینها اسمشون مطرح میشه؟ چرا از سنین بالاتر کسی مطرح نشد؟مثلا یک زن ۳۵ ساله ارزشی نداره؟ یک مرد ۴۵ ساله ارزشی نداره؟ خیلی از کشته شده‌های امسال از بین بازاری‌ها بودن از بین مردها و زن‌های بالای ۳۰ سال و بالای ۵۰ سال، اونوقت حتی یک اسمی ازشون نیست توی اكسپلورر اینستاگرام چرا؟ چون فضای مجازی به آدمای پیر اهمیت نمیده دوست من!!! فضای مجازی فقط جوون‌ها رو می‌خواد، آرزوهای جوون‌ها مهمه، رویاهای اونها مهمه، شهامت اونها درس داده میشه ولی اگه ۴۰ سالت باشه هرکاری هم بکنی هیچ ارزشی نداره هیچکس حتی یادش هم نمی‌مونه هیچکس اهمیتی هم نمیده!!! همه چیز خیلی راحت پاک میشه و میره ... تا حالا از این زاویه بهش نگاه کردین؟ سعی کردین از خودتون بپرسین که چطور توی اعتراضاتی که هزاران بازاری و مرد مسن کشته شدن چرا فقط اسم جوون‌های زیر ۳۰ و زیر ۲۰ اینقدر مطرح میشه؟ چرا مرگ یک انسان وقتی سنش بالاتر باشه اینقدر پوچ و بی‌ارزش میشه؟ انگار که سوشال مدیا میگه &quot;این پیرزن خرفت مرده چه بهتر یه نون خور کمتر کسی به رویاها و جنگیدن یه پیرزن چروکیده اهمیت نمیده، ما باید دنبال یه بیبی کوچولوی چشم رنگی باشیم که تبدیل به نماد انقلاب بشه&quot; بیبی کوچولوی چشم رنگی ... حرف من اینه: اونها فقط خوشگلا رو نزدن، بلکه همه رو زدن، پیر و جوون، کوچیک و بزرگ فرقی نداشته ولی اینستاگرام، توییتر، سوشال مدیا به طور کلی فقط روی جوون‌های خوشگل مانوور میده، اینطور نیست که زشتا رو نزده باشن ولی موضوع اینجاست که ما زشتا حتی اگه بمیریمم مرگمون ارزش خاصی نداره شما به جای این عکس بالا تصور کن یه دختر زشت با دو کیلو ریش سیبیل توی کادر هست اگر بهت بگن کشته شده چه حسی پیدا می‌کنی؟ میگی خب آخی طفلی کشته شده و سریع ازش رد میشی اما وقتی یه دختر خوشگل توی کادر هست می‌تونی ساعت‌ها بهش نگاه کنی و براش گریه کنی، به چشمای کوچولوی قشنگش، به آرزوهای نابش و به هر چیزی که بهشون نرسید!! تصور نکنین اینها حرف‌هایی هست که من از خودم در میارم، چند وقت پیش دانشمندان آزمایش جالبی رو روی پزشکان مرد توی بریتانیا انجام داده بودن، به پزشک‌ها دو دسته بیمار نشون می‌دادن یک گروه از بیمارها دخترهای جوون و خوشگل بودن که عکسشون گوشه پرونده زده شده بود و گروه بعدی زن‌های پیر و میانسال و چاق و چروکیده و نتیجه حیرت آور بود، مردها وقتی پرونده زن‌های خوشگل رو بررسی می‌کردن تا ۷۰ درصد وقت بیشتری رو صرف آنالیز آزمایشات اونها می‌کردن و حتی با دقت بیشتری بیماری اونها رو تشخیص می‌دادن این درحالی بود که توی گروه زن‌های میانسال، مردها انگار فقط می‌خواستن کار رو از سر خودشون باز کنن و با کمترین میزان حوصله و وقت به پرونده رسیدگی می‌کردن و با دقت کمتری بیماری فرد رو تشخیص می‌دادن!! یعنی تصور کنین این آقایون پزشک حتی اون زن زیبا رو ندیده بودن فقط عکسش رو گوشه پرونده داشتن تماشا می‌کردن و همین به اونها انگیزه تلاش بیشتر می‌داد درحالی که وقتی زشت باشی حتی توی کادر درمان و پزشکی هم احتمال اینکه نادیده گرفته بشی بیشتر هست این ناراحت کننده نیست؟ واقعا برای چی داریم می‌جنگیم؟ برای بت پرستی از کشته شده‌ها؟ برای اینکه بعدها اسم این‌ها رو جاویدنام و شهید و جان فدای میهن بذاریم و به خانواده‌هاشون انواع و اقسام پورسانت‌ها و امکانات رفاهی رو بدیم و همه جا به اسم اینها فلکه و میدون و سازمان بسازیم؟ و اگر حتی یک نفر جرعت کرد بگه این آدم‌ها شاید به اون کاملی که شما می‌گین نیستن بهش برچسب بزنین و اعدامش کنین؟ تبریک میگم جمهوری اسلامی دوم پر قدرت در راه هست ... چند وقت پیش داشتم اجلاس سران اتحاديه اروپا در مونیخ رو تماشا می‌کردم و خبرنگار خارجی از آقای پهلوی پرسید جناب طرفداران شما به شدت پرخاشگر و مخرب هستن در فضای مجازی همه رو آزار میدن و تهدید به آزار و اذیت فیزیکی می‌کنن لطفا از همین تریبون ازشون بخواین مراعات کنن، بخدا قسم اگر این مردک حاضر شد همین یک جمله رو بگه، اونقدر دیکتاتور هست که سریع بحث رو عوض کرد اونوقت یه عده جاهل ... نه بهتره هیچی نگم هرچی باشه ویرگول عزیز خیلی طرفدار پهلوی هست این دفعه دیگه حتما مواخذه میشم!!! تاریخ: ۱ اسفند ۴۰۴</description>
                <category>زهره ترقوئی | Zohreh Targhoei</category>
                <author>زهره ترقوئی | Zohreh Targhoei</author>
                <pubDate>Fri, 20 Feb 2026 21:33:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بهای فعالیت در اینستاگرام چیست؟</title>
                <link>https://virgool.io/@zohreh_t8666/%D8%A8%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D8%B9%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85-%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-bu7agmr27nin</link>
                <description>مدت‌ها بود که می‌خواستم درباره این موضوع صحبت کنم اما صدها اسکرین شاتی که در این باره گرفته بودم مربوط به یکی دو سال پیش بود و خودمم نمی‌دونستم بین هزاران اسکرین شات کجا باید دنبالش بگردم؟ تا اینکه حدود یک هفته پیش تصمیم گرفتم دوباره به اینستاگرام برگردم چرا؟ چون مثل هر انسانی به پول احتیاج دارم و متاسفانه اینستاگرام تنها گزینه پیش رو برای کسانی هست که مغازه یا آموزشگاهی ندارن، مثلا اگر پول‌ گنده‌ای داشتم یه آموزشگاه هنری و گلدوزی باز می‌کردم و مهارت‌هام رو آموزش می‌دادم ولی چون ندارم مجبورم به آموزش توی منزل و تبلیغات از طریق اینستاگرام اکتفا کنم، به تازگی دیوارهای اتاقم رو خودم رنگ کردم تا شاید حال و هوایی عوض بشه و بتونم ازش به عنوان یک کارگاه استفاده کنم و پولی دربیارم اما برای پیدا کردن مشتری باید به اینستاگرام می‌رفتم فضایی که به اندازه موهای سرم ازش متنفرم اما راه نجاتی ازش ندارم!!! نزدیک به یک سال و نیم از عمرم رو صرف تولید محتوا توی این فضای رقت انگیز کردم اما به جز توهین و تمسخر و تحقیر چیزی نصیبم نشد و پست‌هام هم هیچوقت وایرال نمی‌شد اما دلیلش چی بود؟ دلیلش ساده بود، چون اگر شما پیجی هستی که خدمات یا محصولاتی ارائه میده در صورتی پیج شما دیده میشه و مشتری پیدا می‌کنی که خودت حاضر باشی بیای جلوی دوربین، در دنیای امروز مردم دیگه به هر پیجی اعتماد نمی‌کنن اما اون شخصی که خودش میاد جلوی دوربین صحبت می‌کنه و سعی می‌کنه با مخاطبین خودش ارتباط بگیره توی ناخودآگاه مشتری جایگاه ویژه‌ای پیدا می‌کنه این رو من از همون اول هم می‌دونستم اما طبق معمول همیشه یک جماعت مثبت اندیشی بودن که بگن نخیر تو داری بهانه میاری!! تو که امتحان نکردی خیلی‌ها هستن که جلوی دوربین نمیان ولی کلی فروش دارن ... حالا بیا به این جماعت بفهمون که اونها هم روی موج‌های دیگه‌ای سوار هستن مگه می‌فهمن؟؟ از سر لجبازی با این جماعت بود که پیج اینستاگرامم رو باز کردم و روزانه محتوا می‌ذاشتم از مستند سازی شرایط زندگیم تا هر چیزی که تجربه کرده بودم، تا شکست‌هایی که خوردم تا هر حرفی که روی دلم مونده بود اما جلوی دوربین نمیومدم چون می‌دونستم بهای سختی خواهد داشت و تصور کنین ظرف یک سال و نیم منه بدبخت وقت باارزش زندگیم رو صرف پست گذاشتن‌های بیهوده توی این فضای غرق در کثافت کردم و چی برام به ارمغان آورد؟ هزار تا فالووری که حتی یک رقم بالا پایین نمی‌شد و ویوهایی که به زحمت به هزار یا دو هزار می‌رسیدن چون تا زمانی که جلوی دوربین نیای تا زمانی که خوشگل و جذاب نباشی ارزشی نداری!!! نمونه ویوهای پیج رو می‌تونین توی عکس اول مشاهده کنین ‌بنابراین یک تصمیمی گرفتم تصمیمی سخت و دشوار اما تحت اجبار، اینکه بیام جلوی دوربین صحبت کنم از شرایط کارم و محیط زندگیم بگم و از اینکه تصمیم دارم آموزشی رو بر مبنای آموزش گلدوزی توی خونه راه بندازم ‌من همیشه کامنت‌های پیج رو می‌بندم چون می‌دونم مردم شهر من چقدر وحشی هستن و چقدر به آدم حمله می‌کنن اما این پست رو فراموش کردم و راستش رو بخواین اصلا فکرش رو هم نمی‌کردم که یه پست طولانی و حوصله سربر بخواد دیده بشه ۳ روز بعد وقتی وارد اینستاگرام شدم با تصویر بالا مواجه شدم ده‌ها کامنت گرفته بودم و دست و پاهام می‌لرزید چون از قبل می‌دونستم قراره با چی روبرو بشم خودم رو هزاران بار لعنت کردم که چرا؟ چرا یادم رفت کامنت‌ها رو ببندم؟ چرا حواسم رو جمع نکردم؟ خدا لعنتت کنه زهره تو که چوب این مردم رو خورده بودی می‌دونی که اینا چه بلایی سرت میارن، توی پاتوق‌های مردونه خودشون جمع میشن دور هم کلیپ‌هات رو به همدیگه نشون میدن و میگن اووووف ممد ببین این دختره عجب کو*صی هست جون میده بگیری عقب جلوش رو یکی کنی!! حرومزاده‌هایی که حتی واسه‌ی پشه ماده هم راست می‌کنن و کوچیک و بزرگ براشون هیچ فرقی نداره خدا لعنتت کنه زهره!!!دایرکت پر شده بود از مردهایی که با &quot;سلام زهره خانم، خوبی زهره خانم، مغازه داری زهره خانم&quot; سعی می‌کردن سر صحبت رو باز کنن و حتی مردهایی که بعضا پشت یک اکانت دخترونه پنهان شده بودن تماما قابل انتظارم بود می‌دونستم مردم شهر من هنوز به این درجه نرسیدن که تو بشینی جلوی دوربین براشون حرف بزنی و اونها بهت برچسب &quot;هرزگی&quot; نزنن اگر جور دیگه‌ای رقم می‌خورد باید تعجب می‌کردم با وجود اینکه ۳ روز از انتشار پست گذشته بود هنوزم دلم نمی‌خواست این دایرکت‌ها رو باز کنم ... لعنتیا چرا بهم دایرکت دادن؟ چی می‌خوان بگن اصلا؟ باز کردن دایرکت‌ها و کامنت‌ها همیشه برای من یک معضل تمام نشدنی هست چون به قدری استرس و اضطراب رو در طی سال‌ها پشت این کامنت‌ها تجربه کردم که امروز هربار می‌خوام دایرکت و کامنتی رو باز کنم بهم احساس ترس و اضطراب شدید میده اگر بخوام آقایونی که با سلام چطوری سعی کردن مخ بزنن رو نادیده بگیرم کل ۳۰ تا دایرکتی که گرفتم در این چند دسته تقسیم میشن:دسته اول فحاشی:واقعا چه انتظاری داشتین؟ فکر کردین سیستان بلوچستان شبیه اون گل و بلبلی هست که چهار تا بلاگرش به زور سعی می‌کنن توی اینستاگرام نمایش بدن؟ نه جون دلم حقیقت این استان اینه، جرم من چیه؟ تنها گناهم این بود که یک کلیپ از خودم گرفتم که توش خیلی محترمانه گفتم بخاطر شرایط محیط زندگیم توی این سال‌ها خیلی اذیت شدم و چون جواب آزارهای بقیه رو دادم بهم برچسب پرحاشیه زدن چرا که یک زن توی استان من حق نداره جواب آزارهایی که بقیه بهش میدن رو بده باید سکوت کنه و مثل یک تیکه گوشت بی‌ارزش پشت سر صاحبش قایم بشه، این تمام حرفم بود آیا این حق من بود که همچین حرف‌هایی بشنوم؟ تو زشتی، پرحاشیه هم هستی، شبیه کیر بعد جقی!! خیلی ممنونم از یک مرد سیستان بلوچستان انتظار دیگه‌ای دارین؟ آقای سعید نارویی درحالی این حرف‌ها رو به من می‌زنه که فکر نمی‌کنم خودش شبیه چیز بهتری به جز کیر بعد از جق باشه!! در برابر چنین اشخاصی شما چه جوابی دارین؟ تصور می‌کنین با سکوت کردن اینها بهشون برمی‌خوره؟ نه عزیزان بذارین خیالتون رو راحت کنم اتفاقا کیف هم می‌کنن از سکوت شما میگن اوووف فلانی ببین یه جوری ازم ترسید حتی خایه نکرد جوابم رو بده، این زالوهای کثیف که خودشون شبیه میمون‌های بدقواره هستن می‌شینن از صبح تا شب توی اینستاگرام سیستان بلوچستان با تماشای عکس و فیلم‌های زن و دخترهای مردم خودشون رو ارضا می‌کنن و به این کارشون کیف هم می‌کنن تنها کاری که دربرابر این اشخاص ازم برمیاد و حالم رو بهتر می‌کنه اینه که به خواهر و مادر خودشون سراسر فحش می‌کشم و حداقل دلم رو خالی می‌کنم هرچند همین موضوع بود که پارسال باعث ایجاد یک دادگاه برای من شد ولی اهمیتی نداره این مردم وحشی هستن و با سگ‌های وحشی باید با زبون خودشون صحبت کرد متاسفم ... متاسفم که باید درباره مردم خودم این شکلی صحبت کنم ای کاش چیز بهتری برای گفتن داشتم ای کاش ...دسته دوم نصیحت: یعنی نشد یکبار کسی پیج من رو ببینه و چند تا استوری که من درباره شرایط زندگیم و پدرم گذاشتم رو بخونه و برای من فاز نصیحت برنداره!!! متاسفانه این اتفاق توی ویرگول هم زیاد افتاده برای من، آدم‌هایی که به خودشون اجازه میدن برای من با این سن و سال و تجربه‌ام نسخه بپیچن و فکر می‌کنن خودشون علامه دهر هستن و به ذهن من نرسیده، تصور کنین من پدری دارم که خساست از سر تا پاش می‌باره که اگر دستش برسه یک مرغ کوچیک می‌خره و انتظار داره تا ۳ ماه با همون سر بشه اونوقت این زن‌های احمق میان برام می‌نویسن که &quot;عه وا زشته پدرته دیگه چه اشکال داره کم بخره&quot; اینطور وقت‌ها تنها چیزی که دلم می‌خواد بهشون بگم اینه که &quot;خفه شو زنیکه فقط خفه شو&quot; تو کی هستی که به خودت اجازه بدی واسه من نصیحت خانوادگی ردیف کنی؟ تو اصلا توی زندگی من بودی؟ درد و رنج من رو کشیدی؟ چطور جرعت می‌کنی من رو نصیحت کنی؟ اصلا تویی که مثلا شبیه من نشدی و بد پدرت رو نگفتی الان به کجا رسیدی؟ تو به چی رسیدی که من بهش نرسیده باشم؟ فکر کردی خیلی موفق شدی؟ فکر کردی فک و فامیلت اینور اونور جمع نمیشن به ریش تو و باخت‌های زندگیت بخندن؟ فکر کردی الان دنیا رو فتح کردی توی توهماتت؟ اگر خیلی زندگی ساختن بلدی به جای نصیحت کردن من برو زندگی خودت رو بساز... برای این جماعت احمق هر چی هم بگی فایده‌ای نداره چون اونی که این درد رو تجربه نکرده هیچوقت نمی‌فهمه دخترهایی شبیه من توی این استان نه تنها کم نیستن بلکه بسیار بسیار زیاد هم هستن مشکل فقط اونجاست که دقیقا بخاطر وجود همچین زن‌هایی توی جامعه سیستان بلوچستان که مدام میگن &quot;هیس&quot; نباید چیزی بگی، وای خدا مرگم بده نباید بد پدرت رو بگی، وای حالا چیشده مگه؟ پدرت چند بار کتک زده تورو این که چیزی نیست، وای حالا چیشده مگه پدرت برات غذا نمی‌خره میگه با نون خشک زنده بمون چیزی نیست که!! همین زن‌ها و دخترها هستن که باعث میشن دخترها و زن‌های دیگه‌ای که شرایط من رو دارن سرکوب بشن و داستان زجر و عذاب‌هایی که زن‌ها توی این استان متحمل میشن هرگز از مرزهای این استان فراتر نره!!دسته سوم راهکار:به یاد ندارم که من درباره شرایط زندگیم توی اینستاگرام صحبت کرده باشم و مرد یا زنی از یک شهر دیگه به من پیام نداده باشه که بگه &quot;خب برو یه شهر دیگه&quot;!! یعنی من چی بگم به این جماعت دانا؟ چی بگم که لپ مطلب ادا بشه؟ حاضرم قسم بخورم بیشتر از ۲۰ بار درباره این مسائل پست درست کردم و هایلایت و استوری ساختم ولی هیچ کدوم این جماعت حال و حوصله خوندن متن‌های طولانی رو ندارن فقط یه نگاه گذرا می‌اندازن و بعدش میان میگن عه وااا چرا از این شهر نمیری خب!!! واقعا ممنونم که شما اینقدر عاقل هستین و به منه بی‌سواد یاد می‌دین که باید به فکر رفتن از این شهر باشم نه اینکه اصلا به ذهن خودم نمی‌رسید نه اینکه از ۱۸ سالگی به اینور اصلا برای این کار تلاش نکردم!!! حالا چطوری می‌تونم یک کتاب زندگی رو برای این جماعت توی چند سطر خلاصه کنم؟ چطوری بهشون بگم که چند بار تلاش کردم و چند بار شکست خوردم؟ چطوری بگم که چند بار جلوی پدرم ایستادم فحش خوردم، کتک خوردم، از خونه بیرون شدم و حتی دنبال کار تو شهرهای دیگه رفتم ولی دختری که مردی پشتش نباشه توی شهرهای بزرگ جایی نداره، یا بهش تجاوز میشه یا در ازای جای خواب بهش پیشنهاد رابطه میدن!! چطور به این جماعت بفهمونم که بدون پشتوانه مالی و جای خواب و یک محیط ایمن هیچ دختری نمی‌تونه ادعا کنه که تک و تنها رفته شهر دیگه و زندگیش رو ساخته ... البته حقم دارن این جماعت حق دارن وقتی کل اینستاگرام پر شده از پست‌هایی درباره دخترهایی که ادعا دارن از &quot;هیچ&quot; به &quot;همه چیز&quot; رسیدن بایدم این اشخاص باورشون نشه و تصور کنن من بی‌عرضگی خودم رو گردن خونواده می‌اندازم حتی توی همین ویرگول هم بارها این حرف رو بهم زدن برای همین هم دارم سعی می‌کنم ذهنم رو مرتب کنم و سال‌های زندگیم رو بنویسم اما بین دوراهی اینستاگرام و ویرگول گیر کردم، از یک طرف باید فکر پول درآوردن باشم و ویرگول برای من پول نمیشه از طرف دیگه فضای اینستاگرام صد برابر سمی‌تر و مضرتر از اینجا هست برای من کار کردن توی اینستاگرام شبیه یک جنگ روان تمام نشدنی هست خدای من!! شما هرگز مخفی نیستین:شاید دردناک‌ترین نکته‌اش همین باشه که شما هرگز مخفی نخواهید بود تصور کنین من فقط یک کلیپ با چهره خودم گرفتم و هیچ چیزی از زابل نگفتم ولی بلافاصله هوش مصنوعی اینستاگرام پست من رو به مردمان زابل نشون داد به طوری که فورا مردها و زن‌هایی پیدا شدن که بهم پیام بدن بگن عه فلانی تویی؟ از روستای فلان؟ نوه فلانی؟ می‌بینین دوستان؟ شهرهای کوچیک اینطوری هست تو اگر شب نیت کنی با زنت خلوت کنی فردا حداقل ۵ تا در و همسایه‌ات فهمیدن که تو با زنت چیکار کردی!! تو اگر بخوای وارد یک خونه‌ای بشی یهو می‌بینی یه آشنایی تورو موقع ورود به اون خونه دیده سریع گوشی رو برداشته زنگ زده به زنت که فلانی در جریان باش شوهرت رفته توی این خونه نکنه بهت خیانت می‌کنه؟ یادمه علیرضا افشار می‌گفت توی تهران همسایه بغلی ما ممکنه قاتل یا جانی هم باشه ولی ما خبردار نشیم چون کسی توی کار کسی دخالت نمی‌کنه اما همچین داستانی توی شهر ما صدق نمی‌کنه شما حتی اگر دست به آب هم بری همه اهل محل خبردار میشن حالا با این شرایط که تمام فعالیت‌های تو تحت نظر باشه چطوری می‌خوای کار بکنی؟ حتی بعضی‌ها توی دایرکت اومدن من رو نصیحت کنن که خوب نیست درباره زندگیم یا درباره مردی که عاشقش بودم توی پیجم بگم چون اینجا زابل هست و ممکنه عواقب بدی برای من داشته باشه، این حرف‌ها سر زبون مردم میوفته و ممکنه پدر یا برادرم بخوان من رو بکشن تا لکه ننگ از روشون پاک بشه!! حالا کجا هستین خانم‌هایی که می‌گفتین زندگیت رو مستند کن تو که به مستند سازی علاقه داری؟ کجا هستین کسانی که می‌گفتین تو که به فضای اینستاگرام انتقاد داری خودت برو توی اون فضا مسیر جدیدی بساز؟ به نظرتون با این شرایط همچین چیزی ممکنه؟ کافیه چهار بار دیگه بیام جلوی دوربین تا ده تا مرد دیگه شبیه اون مردک بیان به من برچسب هرزه و جنده بزنن و بیچاره‌ام کنن یک عمر تلاش کردم به خونواده ام ثابت کنم که هرگز پام رو کج نمی‌ذارم و به هیچ مردی نزدیک نمیشم و حالا به لطف اینستاگرام سیستان بلوچستان تمام زحمات من توی یک شب به باد میره، نکته جالب و خنده دار دیگه‌ای که می‌شنوم اینه که میگن خب برای شهرستانی‌ها تولید محتوا کن برای استان خودت نساز یعنی این دیگه اوج حماقت مردمی رو نشون میده که سواد بازاریابی اینستاگرامی رو ندارن و اصلا درک نمی‌کنن که هوش مصنوعی اینستاگرام به قدری قدرتمند هست که خودش تشخیص میده شما الان از یک خیابون توی زابل عکس گذاشتین اصلا مهم نیست شما چقدر تلاش کنین که برای شهرستانی‌ها محتوا بسازین اون خودش می‌گرده شما رو به همشهری‌هاتون متصل می‌کنه!! آه خدای من ... من باید چیکار کنم؟ توی ویرگول بمونم یک درده، توی اینستاگرام بمونم یک درده، جفتش هم با هم غیرممکن هست چرا که ویرگول یک فضایی بر مبنای متن هست و برای اینکه بتونم بنویسم باید ذهنم خالی از تمام افکار و دغدغه‌های چرت و فشار‌های روانی اینستاگرامی باشه وگرنه جملات بی‌ارزش و بی‌سر و تهی می‌نویسم که خودم از خوندنش شرمنده میشم از اون طرف اگر توی اینستاگرام نرم از کجا پول دربیارم؟ با اینکه هنوزم از اینستاگرام پول درنیاوردم ولی با خودم میگم لااقل شانسم رو امتحان کنم وگرنه چه خاکی توی سرم بریزم؟ تاریخ: ۲۷ بهمن ۱۴۰۴</description>
                <category>زهره ترقوئی | Zohreh Targhoei</category>
                <author>زهره ترقوئی | Zohreh Targhoei</author>
                <pubDate>Mon, 16 Feb 2026 04:41:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چطوری اعتیاد به نوتیفیکیشن رو شکست دادم!</title>
                <link>https://virgool.io/@zohreh_t8666/%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D8%B9%D8%AA%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D9%88%D8%AA%DB%8C%D9%81%DB%8C%DA%A9%DB%8C%D8%B4%D9%86-%D8%B1%D9%88-%D8%B4%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%AF%D9%85-azanum4qht6n</link>
                <description>چند روز پیش داشتم مطلبی از صفحه آقای امیر نیک‌نام رو می‌خوندم با عنوان &quot;هوا را از من بگیر، نوتیف را نه&quot; یکی از دلایلی که ویرگول رو دوست دارم بخاطر همین ساز و کارش هست که شبیه اینستاگرام یا یوتیوب نیست که هر چقدر زمان از روی پست و محتوای شما بگذره دیگه به کسی نشون داده نشه، من داشتم پست‌های خودم رو مرور می‌کردم و توی بخش پیشنهادها این پست از ۷ سال پیش رو دیدم!!! خوندنش لذت بخش بود و پیشنهاد می‌کنم شما هم ببینین، موضوع وسواس عجیب ما درباره چک کردن مداوم گوشی هست حتی اگر نوتیف یا خبری توی گوشی نباشه انگار یک چیزی درون ما هست که مارو مجبور می‌کنه به سمت گوشی بریم و دائم چکش کنیم و این برای من درگیری بزرگی ایجاد کرده بود احساس می‌کردم بیشتر از اونکه من گوشی خودم رو کنترل کنم این گوشی هست که داره من رو کنترل می‌کنه پس چیکار باید کرد؟ خیلی بدم میاد از آدم‌هایی که به راست یا دروغ بادی به غبغب می‌اندازن و میگن خب راحته دیگه گوشی رو چک نکن!!! اگر کار اینقدر راحت بود که میلیون‌ها نفر درگیر این فضای خانمان سوز نمی‌شدن ذهنم دنبال جواب بود و هیچ جوابی پیدا نمی‌کرد نکته دردناک‌تر برای من این بود که خیلی از آدم‌ها اصلا با این موضوع مشکلی ندارن انگار خیلی عادی هست که تمام زندگی ما شده تماشای تجربه‌ها و نصیحت‌های دیگران توی اینستاگرام و یوتیوب بدون اینکه خودمون بخوایم توی زندگی چیزی رو تجربه کنیم، خیلی‌ها طوری رفتار می‌کنن که انگار این چک کردن مداوم گوشی یک امر کاملا طبیعی هست و من دارم زیادی شلوغش می‌کنم و همین چیزها هم فشار بیشتری به مغز من می‌آورد اما امروز بالاخره می‌تونم بعد از سه چهار سال جنگیدن با خودم و ذهنم به جرعت بگم که دیگه اعتیاد به نوتیفیکیشن و چک کردن مداوم گوشی و فضاهای مجازی رو شکست دادم امروز به درجه‌ای رسیدم که واقعا می‌تونم با خوشحالی در اين‌باره صحبت کنم و بگم من واقعا این بحران رو پشت سر گذاشتم اما چطوری؟؟ اولین کاری که کردم حذف کردن و دیلیت اکانت کردن در تمام اپلیکیشن‌ها و پیام‌ رسان‌هایی بود که کمترین نیاز رو بهشون داشتم به عنوان مثال من چقدر از روبیکا یا سروش یا ایتا استفاده می‌کردم؟ یا چقدر از واتساپ استفاده می‌کردم؟ نهایتا ماهی یک بار چند نفر از دوستانم حالی از من می‌پرسیدن من نه مثل خونواده‌ها و فامیل‌های عادی گروه‌های فامیلی داشتم و نه مثل دخترهای جوون کلی گروه دوستانه و کلی حرف واسه گفتن درباره پسرها و شوهرهای مردم!! یک زمانی ناراحت بودم که چرا من از این تجربه‌ها ندارم اما امروز احساس می‌کنم این موضوع به نفع من تموم شد من با وجود اینکه یک بخشی از درونم دلش نمی‌خواست واتساپ یا بقیه اپ‌ها رو پاک کنه اما پا روی دلم گذاشتم و همشون رو پاک کردم و تنها &quot;تلگرام&quot; رو به عنوان پیام‌رسان باقی گذاشتم فکر می‌کنم این اولین قدمی هست که شما باید بردارین یعنی تصور کنین برای هرکاری ده‌ها اپ مختلف وجود داره مثلا برای خرید و فروش هم دیوار هست، هم شیپور هست هم آچاره و ... یا مثلا برای پیام‌رسان روبیکا و ایتا و سروش و واتساپ هست خب نباید برای هر کاری ده‌ها برنامه روی گوشی خودتون نصب کنین سعی کنین ابزارها رو محدود کنین مثلا از بین پیام‌رسان‌ها فقط یکی رو نصب کنین، از بین اپ‌های خدماتی فقط یکی رو انتخاب کنین نیازی نیست همه جا حضور داشته باشین پشت تمام این اپ‌ها یک سری شرکت هستن که تمام سعی اونها بر اینه که شما رو بیشتر و بیشتر به خودشون وابسته کنن پس شما باید ازشون دست بکشین چه اپ‌های ایرانی چه خارجی فرقی نداره تنها هدف اونها زنجیر کردن شما به صفحه گوشی هست می‌دونم که خیلی سخته دوستاتون، گروه‌هاتون، وابستگی‌هاتون رو رها کنین و پشت سر بذارین اما بهتون قول میدم اون آزادی که بعد از اینها منتظر شماست خیلی زیباتر هست دنیا رو از دید خودتون تجربه کنین خودتون برین بیرون و وزش باد رو احساس کنین به جای تماشای لذت‌های مردم، لذت‌های خودتون رو بسازین تو مرحله بعدی اپلیکیشن‌هایی که ممکنه ازشون نوتیف ارسال بشه روی گوشی من فقط محدود به تلگرام، اینستاگرام و ویرگول (که با کردم واردش میشم) هست و من اعلان همشون رو غیرفعال کردم و خاموشش کردم به این ترتیب تا زمانی که وارد برنامه نشم هیچ نوتیف و اعلانی برای من بالا نمیاد حالا وقتش شده بود که مرحله بعدی رو اجرایی کنمحالا که اپلیکیشن‌ها رو محدود کردم و اعلانات اونها رو خاموش کردم باید سخت‌ترین بخش ماجرا رو انجام می‌دادم و اون هم ترک وابستگی و عادت به این ۳ تا اپ باقی مونده بود و این دقیقا همون بخش سخت ماجرا بود که حتی تا سال‌ها ممکنه طول بکشه مخصوصا برای کسانی که کمپ ترک اعتیاد به گوشی ندارن و خودشون باید از پس خودشون بربیان برای همین واسه‌ی من خیلی زمان برد تا بتونم به این نقطه برسم که دیگه مدام وارد این برنامه‌ها نشم و گوشی رو چک نکنم، این روزها وقتی از خواب بیدار میشم فقط پیامک‌ها رو چک می‌کنم اونم به امید اینکه پیامی از سمت علیرضا افشار گرفته باشم وگرنه هیچکس به شماره من پیام نمیده، ایمیل‌هام خلوت و خالی هست و نهایتا توی اینستاگرام یا تلگرام پیام می‌گیرم که اونها رو هم به عمد فقط دو سه روزی یکبار بهشون سر می‌زنم و چک می‌کنم حتی توی همین فضای ویرگول هم در جنگ هستم، من توی همین فضا هم اعلانات رو چک نمی‌کنم و هر چند وقت به زور اونها رو باز می‌کنم اگر دستم می‌رسید و می‌تونستم کامنت‌ها رو ببندم دیگه خیالم راحت می‌شد چون اینطوری دیگه هیچکس برام کامنتی نمی‌ذاشت که از سمت من بی‌جواب بمونه و من بخاطرش عذاب وجدان بگیرم ولی با وجود این من ذهن خودم رو به عذاب وجدانم اولویت دادم و به همین خاطر اعلان‌های اینجا رو دیر به دیر چک می‌کنم توی اینستاگرام که میشه گفت شرایط حتی بدتر‌ هم هست من به لطف آپشن‌های اینستاگرام تمام کامنت‌های پست‌هام رو می‌بندم و برای هیچکس هم کامنت نمی‌ذارم و به این ترتیب از درگیری‌ها و دعواهای بیهوده‌ی مجازی با جماعت متعصب اینستاگرامی جلوگیری می‌کنم و حال خودم حسابی بهتر میشه اگر بخاطر درآمدزایی نبود حتی همین اکانت رو هم حذف می‌کردم درسته یادم رفت این رو بگم، هر اکانت فیک یا اضافه‌ای رو توی هر فضایی حذف کردم، چندین اکانت اینستاگرام و چندین اکانت تلگرام که همشون رو با هدف‌های مختلف برای درآمدزایی زده بودم بعد از این داستان حذف کردم و حتی پیج پیوی و خانوادگی که داشتم رو دیلیت زدم و امروز به جز یک پیج پابلیک دیگه هیچ صفحه دیگه‌ای ندارم در واقع هرچقدر که تعداد اکانت‌های شما کمتر باشه ذهن شما هم کمتر درگیر میشه و کمتر نوتیف گوشی رو چک می‌کنین تصور کنین به جای یک گوشی شلوغ که هر دقیقه یک پیام از واتساپ و تلگرام و اسنپ و روبیکا و سروش و یوتیوب میاد شما گوشی داشته باشی که فقط یک یا دو ورودی روش باشه مثل یوتیوب و تلگرام، اینستاگرام و تلگرام و تازه همون هم نوتیفش خاموش باشه و فقط وقتی شما واردش بشی ببینی داخلش چه خبره در ظاهر شاید این حرف من مسخره به نظر برسه و خیلیا بگن به این چیزها ربطی نداره خود فرد باید اراده داشته باشه این برنامه‌ها رو باز نکنه ولی اصلا اینطوری نیست چون این برنامه‌ها دقیقا با همین هدف ساخته میشن که شما رو اسیر خودشون کنن شما دو راه بیشتر نداری یا نصب کنی و اسیرش باشی یا تعدادش رو به حداقل برسونی که کمتر درگیری ذهنی برات ایجاد کنه زمانی که این برنامه‌ها رو نصب می‌کردم و توی همشون از اینستاگرام و تیک تاک و یوتیوب بگیر تا واتساپ و تلگرام و روبیکا اکانت می‌ساختم با خودم فکر می‌کردم اگر این کار رو نکنم از دنیا عقب می‌مونم ولی حالا ببینین من نه یوتیوب دارم، نه تیک تاک، نه واتساپ دارم نه روبیکا و نه تنها از هیچی عقب نیوفتادم بلکه احساس می‌کنم نسبت به زمانی که اسیر این فضاها بودم خیلی خیلی خوشحال‌تر هستم شاید من نتونم راهکارهایی بر مبنای علم به شما پیشنهاد بدم اما اون چیزی که تجربه شخصی خودم بود در شکست دادن این اعتیاد رو برای شما شرح دادم و امیدوارم چیزی که برای من ۳ سال طول کشید تا بتونم شکستش بدم برای شما ظرف ۳ ماه عملی بشه اما یادتون نره حذف کردن این برنامه‌ها کار سختی نیست بلکه کار سخت‌تر اینه که شما روی قولی که به خودتون دادین پایبند باشین و دیگه به این فضاها برنگردین و یک ماه بعد یا ۳ ماه بعد دوباره اینها رو نصب نکرده باشین اینه که مهم هست!تاریخ: ۲۶ بهمن ۱۴۰۴</description>
                <category>زهره ترقوئی | Zohreh Targhoei</category>
                <author>زهره ترقوئی | Zohreh Targhoei</author>
                <pubDate>Sun, 15 Feb 2026 22:07:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به حق چیزای ندیده!!! بلوچ نازکش؟؟</title>
                <link>https://virgool.io/@zohreh_t8666/%D8%A8%D9%87-%D8%AD%D9%82-%DA%86%DB%8C%D8%B2%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D9%84%D9%88%DA%86-%D9%86%D8%A7%D8%B2%DA%A9%D8%B4-kprndavwkk9l</link>
                <description>راستش رو بگم تو دنیای امروز خصوصا تو دنیای مجازیِ امروز خیلی به فکر فرو میرم که آیا واقعا درسته که هرکس هرکاری دوست داره بکنه؟ آیا این واقعا درسته که هر آدم مریض جنسی و پول پرستی بیاد یه چنل تلگرامی بزنه و توهمات ذهن بیمار خودش رو در قالب یک رمان تلگرامی هات و خشن به مخاطب نوجوون و جاهل فرو کنه؟ می‌دونین این جماعت با فروش رمان‌های مریضشون چقدر پول به جیب می‌زنن؟ حتی ذره‌ای هم عذاب وجدان نمی‌گیرن که چه تاثیر بدی روی چهار تا بچه‌ سال می‌ذارن ای کاش یه گشت ارشاد تلگرامی وجود داشت که لااقل این رمان‌های لامصب رو جمع می‌کرد روز به روز بدتر و بدتر میشن و بهتر نمیشن!!یادمه سال‌های ۹۵ اینا که با این رمان‌ها آشنا شده بودم فکر می‌کردم فقط من اینا رو پیدا کردم چقدرم خوشحال بودم که یک جایی رو پیدا کردم که فانتزی‌های ذهنی من رو پیاده می‌کنه چون من هم اون زمان یک بیمار جنسی بودم که از تصور رابطه اجباری لذت می‌برد اما بعدها با اومدن یه مرد واقعی توی زندگیم (علیرضام) تازه فهمیدم که تمام اون فانتزی‌های بیمارگونه بخاطر سال‌ها خودتحقیری توی وجودم شکل گرفته بود اون موقع باز سطح کثافتی که توی این رمان‌ها جریان داشت اینقدر شدید نبود مثلا درباره دختری بود که به یک عمارت بزرگ برای دزدی رفته بود بعد آقای اون عمارت که دست بر قضا یک مرد خوشتیپ و خفن و جنتلمن و هیکلی و پولدار و همه چی تموم بود و اتفاقا یک دل شکسته‌ی تنها هم داشت 🥺 این دختر کوچولو رو گیر می‌اندازه اما به جای تحویل دادن به پلیس گوشه خونه‌اش زندانیش‌ میکنه و بعد یه مدت اینا عاشق هم میشن (شبیه انیمیشن دیو و دلبر، شبیه سندرم استکهلم) من به طرز عجیبی از اینکه تحت سلطه باشم لذت می بردم نه سلطه‌ی همراه با تحقیر و توهین مثل رابطه‌ی ارباب و بردگی نه!!! سلطه‌ای که واضح نیست تحقیرت نمی‌کنه صرفا یه جورایی تو زیر سایه اون مرد زندگی می‌کنی حالا بگذریم سندرم استکهلم من خیلی طولانی‌تر از چیزی هست که اینجا بخوام بهش بپردازم ... به هرحال رمان‌ها به مراتب آروم‌تر بودن این وسط یک تعداد رمانی هم بود که یه ددی خشن به بیبی کوچولوش تجاوز می‌کرد ولی ته تهش همین بود اما این روزها رمان‌های تلگرامی رنگ و بوی تاریک‌تری به خودشون گرفتن، همون زمان هم تاریک و مریض بودن امروز اما تاریک‌تر و مریض‌تر شدن اکثر رمان‌ها امروزه خلاصه میشه به رابطه جنسی با محارم مثل رابطه با دایی، رابطه با عمو، رابطه با شوهر عمه یا شوهر خاله، رابطه جنسی حتی با پدر یا برادر خدای من ... خدا ازتون نگذره حرومزاده‌ها مخاطب این رمان‌های نفرت انگیزِ شما یک مشت بچه‌ی ۱۰،۱۲ ساله تا نهایت ۱۵،۱۶ ساله هستن اینکه بچه از اون سن بشینه به رابطه با دایی یا عمو فکر کنه باعث میشه در آینده به کلی اختلال جنسی و مشکلات اخلاقی دچار بشه اگر مغز اون گیر بکنه روی صرفا رابطه جنسی با عمو و دیگه به هیچ طریق دیگه‌ای تحریک نشه مجبور میشه صرفا با تصورِ محارم خودش خودشو ارضا کنه و کم کم یادش میره اصلا این رابطه نرمال نیست و قبح ماجرا براش می‌ریزه، بخش دردناک ماجرا اینه که پدر و مادرها هم هیچ درکی از این موضوع ندارن تصور می‌کنن چون بچشون توی خونه هست و بیرون نمیره پس از تمام خطرها در امان هست غافل از اینکه خطرات اصلی‌تر دقیقا از توی گوشی شروع میشه اگر والد هستین گوشی بچتون رو بگردین این حق شماست که تا ۱۸ سالگی بفهمین توی زندگی بچه شما چی می‌گذره شاید لااقل بتونین از یک انحراف نجاتش بدین، رمان‌های تلگرامی امروز روی دست سایت‌های پورن هم بلند میشن چون به قدری سکس با محارم رو رمانتیک سازی و قشنگ می‌کنن که هر آدمی تحت تاثیرش قرار بگیره میتونه خیلی راحت به فساد کشیده بشه .... اونقدر حرف درباره این رمان‌ها و نویسنده‌هاشون دارم که واقعا توی این مقاله نمی‌گنجه بعضی‌هاشون حتی با افتخار توی بیو می‌نویسن که نویسنده فلان کتاب و فلان کتاب هم هستن و چاپشون کردن و مردم ساده هم خبر ندارن تو دنیای امروز چاپ کردن کتاب هیچ کار سختی نیست من و شما هم می تونیم با یک ذره پول خزعبلات ذهنی خودمون رو چاپ کنیم اینکه یک نویسنده بی‌نام و نشون که هیچ شاهکاری به جز خلق صحنه‌های اروتیک و جنسی نداشته بیاد با افتخار از چاپ شاهکارهای ادبی خودش بگه واقعا رقت انگیزه، می‌دونین حق با اون عده‌ای هست که میگن &quot;تو دنیای امروز پول ریخته‌اس&quot; واقعا هم همینطوره شما کافیه یک ذهن مریض و یکم بی‌شرفی و بی‌وجدانی رو با هم قاطی کنی و یک چنل تلگرامی بزنی و شروع کنی به خلق صحنه‌های جنسی از ددی خشن جذابی که به دختر کوچولوی ۱۳ ساله قصه تجاوز می کنه اما در نهایت اون دختر عاشقش میشه و این وسط بیای قسمت های جلوترِ رمان احمقانه‌ات رو بین ۱۰۰ تا ۲۰۰ هزار تومن به نوجوون‌های حشری بفروشی چی بهتر از این؟ حتی اگه ۵۰۰ نفر از اون ۵۰ هزار نفر حاضر بشن این پول رو بدن تو ۵۰ میلیون ناقابل به جیب میزنی بله پول درآوردن تو دنیای امروز خیلی ساده‌اس فقط کافیه وجدان نداشته باشی!!اما برگردیم سر این موضوع، رمان‌های تلگرامی اکثرا خودشون بین خودشون تبلیغات راه می‌اندازن این ماه‌های اخیر می‌دیدم توی چند تا کانالی که برای نمونه و جمع آوری اطلاعات توشون عضو بودم دائم از یک رمانی صحبت میشه که توش یک آقای بلوچ هست که چقدر هم ناز دختر کوچولویی که قراره &quot;بکنتش&quot; رو میکشه!! و توی تبلیغات برای این رمان اکلیل می‌رینن که &quot;وااای ازدواج خوبه با یکی مثل بلوچ باشه که ناز بکشه واااای&quot; ببخشید 😐😂😂😂😂😂توروخدا ببخشید 😂😂😂😂😂😂خیلی دوست دارم طرفدارهای این رمان رو پیدا کنم و برای همشون یه مرد بلوچ ردیف کنم، اتفاقا خیالتون راحت بلوچ‌ها عاشق پدوفیلی هستن، توی استان من دخترها رو از ۱۰،۱۲ سالگی شوهر میدن، دختری که به ۱۸ برسه و شوهر نکرده باشه هیچی به جز یه تیکه گوشت ترشیده نیست پس شما می‌تونین همون ددی خشن جذابی که توی رمان‌ها می‌بینین رو اینجا تجربه کنین دوست دارم ببینم یکبار که زیر پای مردی بخوابین که مثل یه حیوون داخل شما ضربه بزنه و وقتی خودش رو خالی کرد روشو کنه اونور بخوابه و حتی یه نگاه نندازه ببینه تو زنده‌ای یا مرده واقعا می‌تونه لذت بخش باشه؟ مخصوصا برای شما شهرستانی های گوگولی که به این حجم خشونت و مردسالاری عادت ندارین کافیه ۶ ماه توی این فضا باشین که یا مجنون بشین یا خودکشی کنین اونوقت یه مشت احمق برای همچین صحنه‌ای اکلیل می‌رینین؟؟ واقعا خوشحال میشم هر کدومتون همچین چیزی رو دوست داره حتما تجربه‌اش کنه چون تا وقتی از نزدیک تجربه‌اش نکنین هیچوقت درکش نخواهید کرد، تصور کنین هفته‌ای سه بار شوهر بلوچت باهات نزدیکی می‌کنه اما توی هر شبی که باهات می‌خوابه هیچ اهمیتی به اینکه آیا تو هم لذت می‌بری یا نه نمیده، اون فقط خودش رو توی وجود تو خالی می‌کنه و بعدش هم میره می‌خوابه حتی یک تشکر خشک و خالی هم نمی‌کنه که تو بدنت رو در اختیارش گذاشتی تا اون بتونه به اوج برسه می‌دونین چرا؟ چون توی استان من خدمات جنسی وظیفه یک زن هست شوهرت قرار نیست بخاطر کاری که وظیفه‌ات هست ازت تشکر کنه، شوهرت نمیاد ۱۰ دقیقه برات وقت بذاره و باهات معاشقه کنه تا تو هم لذت ببری نخیر!!! همین که خودش تحریک بشه سریع می‌کشه پایین کارش رو می‌کنی بعد از سه ماه، بعد از شش ماه تو می‌مونی و یک روان نابود شده اینکه هر شب از خودت می‌پرسی من چی هستم؟ آیا من فقط یه تیکه گوشت برای ارضای شهوت این مرد هستم؟ اصلا چه فایده‌ای داره که من یه شوهر خوشتیپ یا پولدار دارم وقتی شوهرم توی تخت خواب کمترین ارزشی برای من و بدن من قائل نیست و من رو مثل یه سگ قلاده به گردن زیر دست و پای خودش می‌دونه و هرجوری دلش می‌خواد باهام رفتار می‌کنه و تحقیرم می‌کنه اصلا این درد رو کجا میشه به زبون آورد؟؟ اونوقت شما تو رمان‌های تلگرامی و روبیکایی چنین صحنه‌های وحشتناکی رو رمانتیک سازی می‌کنین؟؟ تبریک میگم بهتون دختر خانومای نوجوون امیدوارم هر کدوم شما که عاشق ددی خشن جذاب هستین یک روز از نزدیک تجربه‌اش کنین شاید براتون سوال پیش بیاد که زهره تو که ادعا می‌کنی شوهر نکردی رابطه جنسی نداشتی پس اینها رو از کجا می‌دونی که مردای بلوچ چطوری رفتار می‌کنن توی تخت خواب؟ باید خدمتتون بگم که من سال‌ها در پوسته‌ی یک روانشناس یا بهتر بگم دو تا گوش مفت بودم برای زن‌ها و مردهای این استان و به درد دل‌های آدم‌هایی گوش دادم که هیچوقت جرعت نمی‌کردن این حرف‌ها رو حتی به خواهر و مادر خودشون بزنن برای همین هم هست که این چیزها رو می‌دونم من سال‌ها توی این استان زندگی کردم من غم ته چشمای زن‌هایی رو دیدم که شب قبل توسط شوهر خودشون بهشون تجاوز شده بود درحالی که از درد پریود داشتن می‌مردن اما اون شوهر هیچ اهمیتی به درد زنش نمی‌داد چون خودش تحریک شده بود و براش اهمیتی نداشت که زنش الان رابطه نمی‌خواد، اصلا واژه تجاوز بین زن و شوهر؟ این چیزها توی استان من شبیه یک جوک می‌مونه حتی اگر به مادر خودت بگی شوهرم به زور باهام نزدیکی داشته می‌زنه توی صورتت و میگه خجالت بکش تو زنش هستی وظیفه‌ات همینه اگر با تو نخوابه می‌خوای دو روز دیگه بره واسه خودش زن صیغه کنه و تورو ول کنه؟ و تو می‌مونی و دنیایی که توش هیچکس تورو درک نخواهد کرد!!! برای همین بود که عاشق &quot;علیرضا افشار&quot; شدم، آه خدای من، علیرضا افشار رو چطور براتون توصیف کنم؟؟ مردی که حتی اگر می‌خواست درباره مسائل جنسی صحبت کنه اول از من اجازه می‌پرسید که زهره تو که اذیت نمیشی درباره این چیزها صحبت کنیم؟ زهره اگه اذیت میشی حرف نمی‌زنیم، زهره قبل از ازدواج نمی‌خوام اتفاقی بینمون بیوفته نمی‌خوام ارزش و حرمت تو زیر سوال بره عزیزم!! می‌گفتم پس تو چی میشی؟ تو یه مردی نیازهایی داری برای ما دخترها این نیازها قابل تحمل هستن زن‌هایی هستن که ۲۰ سال هم شوهرشون می‌میره ازدواج نمی‌کنن اما برای مردها اینطوری نیست تو باید نیازت رو برطرف کنی می‌گفت عیب نداره هیچکس از نداشتن رابطه جنسی نمرده که من دومی باشم هر چی باشه با هم تجربه می‌کنیم وقتی حلال هم شدیم ... آخ زهره بمیره برات تو حضرت یوسفی بودی که خدا از آسمون برای من فرستاد همش با خودم می‌گفتم خدایا یعنی این واقعیه؟ نکنه علی داره فیلم بازی می‌کنه؟ ولی خب فیلم بازی تا کی؟ یک ماه، سه ماه، شش ماه، یکسال این مرد یه کوه غیرت و قدرت بود حتی یه شب‌هایی که یهو شهوت بهش غالب می‌شد و حالش بد می‌شد سریع از من خداحافظی می‌کرد و می‌رفت فرداش می‌گفت دلم نمی‌خواست یه وقت حرفی از دهنم بپره تورو دلخور کنم ... ای خدا دورت بگردم من، من احترام و ارزش رو با تو درک کردم علی جانم من کنار تو فهمیدم که عشق واقعی یعنی چی!! اون احترامی که هیچوقت از پدرم، برادرم، جامعه‌ام نگرفتم تو بهم دادی تو اگه جونمم می‌خواستی من با افتخار بهت تقدیم می‌کردم علی جانم کاش می‌تونستم تورو به تمام مردهای دنیا نشون بدم و بگم ببینین مرد واقعی اینه، مردی که به یک زن احترام می‌ذاره توی دنیایی که زن‌ها چیزی جز یه تیکه گوشت بی‌ارزش نیستن کاش من می‌مردم و تورو از دست نمی‌دادم به هرحال برگردیم سر داستان رمان‌های تلگرامی قشنگمون بخونین این داستان‌های عاشقانه رو و یاد بگیرین آخه تورو خدا متن بالا رو ببین، کدوم بلوچی میگه &quot;خودتو شل کن دردونه من!!&quot; چی می‌زنین توی توهماتتون؟ هرچی هست جنسش خیلی خوبه به ما هم بدین، شما تصور می‌کنین مرد بلوچ میاد این شکلی ناز زنش رو توی تخت خواب می‌کشه؟ نه نه عزیزم تخت خواب وظیفه‌ی یک زن هست در فرهنگ عامه سیستان بلوچستان، هدف از خلقت زن این بوده که نیاز جنسی مرد رو برآورده کنه و براش فرزندانی به دنیا بیاره که نسلش ادامه پیدا کنه برای همین هم وقتی یک مرد بلوچ زن می‌گیره حداقل ۷،۸ تا بچه از زنش می‌کشه بیرون و اگر زنش بخواد رو حرف شوهرش حرفی بزنه اون مرد تا ۳ تا زن دیگه رو به راحتی می‌تونه برای خودش عقد کنه و بچه‌هاش رو از اون‌ها بیرون بکشه تو تمام خانواده‌های بلوچ حداقل ۳،۴ تا بچه رو شما می‌بینین هرچقدر فقیرتر هستن بچه‌های بیشتری هم به دنیا میارن اونوقت شما فکر کردین ددی خشن بلوچ قراره موقعی که می‌خواد تا دسته داخل شما فرو کنه ازتون اجازه بگیره یا نازتون رو بکشه؟ نهایتش اینه که همون شب اول به زور داخل شما جا بده و برای ناز کشیدن هم بگه &quot;پاشو پاشو زن خودتو لوس نکن برو خونت رو بشور که همه جا رو به گند کشیدی&quot; بعدشم دستمال خونیش رو ببره با افتخار نشون مادر و خواهرش بده که بفهمن آقایی چقدر توانمنده!!! (ببخشید اما من با خوندن این چیزها خیلی عصبی میشم و نمی‌تونم درباره این چیزا مؤدبانه صحبت کنم چون واقعیت امر همینه و شکل باادبانه‌تری براش وجود نداره) من واقعا خندم می‌گیره حتی توی همین رمان هم آقای مثلا بلوچ میگه اگه تو بهم ندی مامانم برام زن دیگه می‌گیره حداقل این تیکه‌اش از واقعیت هست چون واقعا مرد بلوچ همینه سر کمرش شوخی نداره بدبخت‌تر و سست‌تر از چیزی هست که تو بخوای یک ماه باهاش قهر باشی و فکر کنی اون سراغ کسی دیگه نمیره ... اونوقت تصور کنین این رمان‌ها سراسر تحقیر و توهین به شما دختر خانوم‌هاست و شما با افتخار می‌شینین اینها رو می‌خونین و براشون پول می‌دین؟ تا نویسنده این رمان‌ها اول با خلق صحنه‌های جنسی و اروتیک در فضای مجازی تا جایی که می‌تونه پول دربیاره و بعد که رمانش تموم شد با حذف صحنه‌های جنسی اون رو به چاپ برسونه و با غرور توی بیوی خودش بزنه که نویسنده ۱۰ جلد کتاب هست؟ واقعا تاسف‌آوره که ادبیات کشور ما به کجا رسیده که هر آدم پشت کوهی می‌تونه با دو قرون پول کتاب چاپ کنه و خزعبلات خودش رو توی ذهن مردم ببره شما حتی اسم کتاب‌های پایین رو بخونی متوجه میشی همشون درباره یک دختر و یک پسری که حالا به هر نحوی عاشق همدیگه میشن و یا ازدواح زوری و سوری هست یا تهش قراره با آقایی خشن و سرد و بداخلاق به خوبی و خوشی تا آخر عمر زندگی کنن واقعا دستاورد ادبی این آثار چیه؟؟ اون وزارت ارشادی که اینقدر سفت و سخت می‌گیره اون پلیس فتایی که اینقدر فشار میاره چرا یک نگاهی به این کانال‌ها نمی‌اندازه؟ چرا این جماعت رو ادب نمی‌کنه؟ آه خدای منخانم مهتاب‌.ر شانس آورده که مردم سیستان بلوچستان خیلی از تلگرام استفاده نمی‌کنن و کسی خبر نداره ایشون با اسم بلوچ رمان تخیلی منتشر می‌کنه وگرنه مطمئن باشین تا حالا بلاهای بدی سرش میومد همونطور که توی اینستاگرام سرِ من درآوردن فقط به جرم اینکه حقیقت و چهره واقعی این استان رو نشون میدم و دروغ نمیگم، من به جرم اینکه حقیقت جامعه سیستان بلوچستان رو توی پیج اینستاگرامی خودم برای بقیه می‌گفتم از طرف کلی بلوچ تهدید شدم که آدرس خونه و محل زندگیم رو پیدا کرده بودن و منو تهدید به مرگ و تجاوز کردن و من هم کاری ازم برنمیومد چون پلیس فتا خیلی راحت گفت اینها پیج‌ فیک هست ما نمی‌تونیم کاری بکنیم پس مطمئن باشین خانم مهتاب.ر اگر بلوچ‌ها کاربر تلگرام بودن برای شما هم سنگین تموم می‌شد حقیقت اینه یک مرد بلوچ، جایگاه زن رو در مسیر رشد نسل خودش می‌بینه اگر بچه‌ی یک مرد بلوچ دختر بشه بین سنین ۱۰ تا ۱۵ سالگی (در ۸۰ درصد خانواده‌ها) شوهرش میدن و اگر هم اون خانواده خیلی اوپن مایند باشن نهایتا تا ۱۸،۲۰ سالگیِ دختر بهش امون بدن، ارزش یک زن توی این استان و توی فرهنگ بلوچ در زیر سایه شوهر و فرزندانش هست، یک زن بلوچ وظیفه داره به شوهرش تمام و کمال رسیدگی کنه و برای اون فرزندان زیادی به دنیا بیاره، تو همین دنیای مدرن زنان بلوچ متوسط بین ۴ تا ۸ بچه به دنیا میارن همچنین مردان بلوچ معمولا به یک زن قانع نیستن و اونایی که پول داشته باشن و از پس زن‌های زیاد بر بیان ۳،۴ تا زن می‌گیرن و کسانی که پولش رو ندارن معمولا پنهانی صیغه می‌کنن تا شهوت و تنوع طلبی خودشون رو خالی کنناما اون حقیقتی که هیچکس به شما نمیگه به &quot;تخت خواب و سکس&quot; مربوط میشه، من سال‌های زیادی در نقش یک روانشناس و مشاور زوجین با مردها و زن‌ها حرف زدم و متوجه شدم که ... که ... لعنتی چقدر گفتنش سخته!!!فرض کنین شما زن یک مرد بلوچ شدین، تصور می‌کنین شب اول شما قراره چطوری بگذره؟ فکر کردین اگر خودتون رو لوس کنین و بگین وای آقایی من می‌ترسم اون خودش رو عقب می‌کشه؟ نهایتا اگر خیییلی شانس بیارین همون شب دست از سرتون برداره اما فردا شبش باید حتما کار شما رو بسازه وگرنه روز بعد باید برین پزشکی قانونی و دادگاه!! توی اخلاق مردهای بلوچ چیزی به اسم ناز کشیدن به اون شکلی که شماها دوست دارین وجود نداره، مرد بلوچ نمیاد بگه &quot;پاهاتو وا کن دردونه قلبم&quot; که شما تازه با کلی ناز و عشوه و آخ و اوخ بخوای خودت رو عقب بکشی و گاردت رو پایین بیاری نه عزیزم اگر مقاومت کنی خودشو به زور بهت تحمیل می‌کنه و وقتی کارش تمام شد روشو می‌کنه اون طرف و می‌خوابه، اگر دردت بیاد، اگر گریه کنی یا اشک بریزی نمیاد ابراز پشیمونی کنه و بگه واااای گوگولی دردت اومد؟ قول میدم این سری آروم پیش برم!! بلکه میگه این ادا اطوارهات رو جمع کن خانم فردا صبح زود باید بریم دست بوس مادرم اینقدر فین فین نکن خوابم نمی‌بره، مرد بلوچ نمیاد وقت و زمانش رو صرف تحریک شما بکنه تحریک کردن یک زن زمان زیادی می‌طلبه و باید روش وقت گذاشت ولی عمده مردهای بلوچ درست مثل ۹۰ درصد آقایون ایرانی از مشکل &quot;زود انزالی&quot; رنج می‌برن و همونقدر که زود ارضا میشن و عقب می‌کشن همونقدر هم اهمیتی به تحریک زن نمی‌دن اونها ۵ دقیقه‌ای کار خودشون رو می‌کنن و میرن پی کارشون و تو می‌مونی با بدنی که نه تحریک رو تجربه کرده، نه لذت بوسیدن و معاشقه رو چشیده و نه حتی ازش قدردانی شده بخاطر رنجی که برای لذت اون مرد تحمل می‌کنه ... تصور کنین این شرایط آهسته و پیوسته در طی سالیان دراز تکرار بشه اونوقت دیگه چی از شما باقی می‌مونه جز یک کالبد بی‌روح که چیزی نیست به جز یک سطل برای پر شدن از آب منی شخصی به اسم شوهر!! خیلی تحقیرآمیزه نه؟؟ خیلی زیاد... تحقیری که هیچ کجا نمی‌تونی بازگو کنی چند نفر رو می‌شناسین که به این حقایق اعتراف کنن؟ من که ندیدمفکر می‌کنین تعصب یا جهل فقط به سکس و تخت خواب خلاصه میشه؟ نه ابدا، چند وقت پیش با زن بلوچی صحبت می‌کردم که پیش من گریه می‌کرد و اشک می‌ریخت از اینکه بچه دار نمیشه و می‌گفت ۱۵ ساله که دارم با حسرت بچه داشتن زندگی می‌کنم اونم تو خونواده‌های بلوچ که طرف ۳ ماهه ازدواج کرده ۲ ماهه باردار هست اونجا مسابقه هست که هرکس از سال اول ازدواجش باید بچه بیاره اونوقت ۱۵ سال بچه دار نشدن یک شکست مطلق به حساب میاد، زیر سایه نگاه‌های تحقیر آمیز خانواده شوهر و طعنه‌ها و تیکه‌های فامیل تحمل این شرایط طاقت فرساست، باهاش حرف زدم و بهم گفت شوهرم یه مرد بلوچ متعصب هست که حاضر نمیشه برای IVF یا کاشت مصنوعی اقدام کنه میگه بچه‌ای که این شکلی درست بشه رو نمی‌خواد، می‌خواد خودش به روش طبیعی بچه درست کنه چون دوست نداره غرور و مردونگی اون خدشه‌دار بشه و بقیه بگن فلانی عرضه نداره تخمش رو داخل زنش بکاره!! دردناکه اینطور نیست؟؟ تصور کنین زنی که ۱۵ ساله توی حسرت بچه می‌سوزه فقط بخاطر اینکه گیر یک مرد بلوچ متعصب افتاده که نه حاضره طلاقش بده نه حاضره اقدامی برای درمان انجام بده فقط میگه خدا به روش طبیعی باید به ما بچه بده!!درک نمی‌کنین و راستش بهتون حسودیم میشه که درکش نمی‌کنین، کاش منم توی یک شهر و استان بزرگ توی یه خونواده خیلی آزاد به دنیا اومده بودم که هیچ درکی از این حجم از تحقیر و تعصب نداشت و نمی‌فهمید که دنیا می‌تونه اینقدر ظالم باشه اونوقت احتمالا منم با خوندن رمان‌های یه مرد بلوچ یا کرد غیرتی جذاب تحریک می‌شدم و با خودم اکلیل می‌ریدم و فکر می‌کردم چقدر جذاب که ددی خشن من اینطوری رفتار کنه ... راستش باورم نمیشه که چطور ذات زن‌ها عاشق اینه که برده و مطیع مرد باشه وگرنه چه لزومی داره شما عاشق همچین محتوایی بشین؟ نفرت انگیز نیست؟ پس این نشون میده مشکل از مردسالاری نیست شما زن‌ها خودتون هم دوست دارین برده باشین دوست دارین زیر دست و مطیع یک مرد باشین وگرنه چرا عاشق اینطور رمان‌ها هستین و اونها رو می‌خونین؟ توی ذهنتون چی می‌گذره؟ از یک طرف دوست دارین دختر مستقل خودساخته بشین از طرف دیگه ددی فاکر خشن جذاب داشته باشین؟ انگار خودتون هم نمی‌دونین با خودتون چند چند هستین تاریخ: ۲۶ بهمن ۱۴۰۴ </description>
                <category>زهره ترقوئی | Zohreh Targhoei</category>
                <author>زهره ترقوئی | Zohreh Targhoei</author>
                <pubDate>Sun, 15 Feb 2026 18:48:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تجربه یک شکست: ساخت مستند</title>
                <link>https://virgool.io/@zohreh_t8666/%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%DB%8C%DA%A9-%D8%B4%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D8%B3%D8%A7%D8%AE%D8%AA-%D9%85%D8%B3%D8%AA%D9%86%D8%AF-jlx3yokxfs8p</link>
                <description>البته که تیتر مطلب یکم اغراق آمیز هست چون من در درجه‌ای نیستم که به ساخت مستند رسیده باشم من نه سواد این کار رو دارم و نه فیلمنامه نویسی توی این حوزه رو بلدم و نه حتی دوربین و تجهیزات صدابرداری مناسب برای این کار رو ندارم اما موضوع طبق معمول تقابل من و فرقه‌ی مثبت اندیش‌های عزیز هست!!توی همین ویرگول بودم و توی یک مطلب درباره چالش‌هایی که محل زندگیم برام بوجود آورده بود صحبت می‌کردم اینکه اگر به جای این استان توی یک شهر و شرایط بهتر متولد شده بودم شاید امروز به جایگاه بهتری رسیده بودم و اشاره کردم به اینکه ۲ حوزه هنری بودن که من به شدت بهشون علاقه‌مند بودم یکی حوزه &quot;نویسندگی&quot; و دیگری &quot;مستندسازی&quot; بود که همیشه آرزو داشتم بستری محیا بشه تا به شهر بزرگتری برم و اونجا کلاس‌های آموزشی ثبت نام کنم و سعی کنم با اشخاص به نام توی این حوزه‌ها ارتباط بگیرم من این درد دل رو نوشتم و اون مطلب رو بستم اما دور از انتظار نبود که همیشه توی کامنت‌های من کسی پیدا می‌شد که برام روضه‌ی مثبت اندیشی بخونه و همینطور هم شد، دختری که از نحوه کامنت گذاشتن و زیادی مثبت بودنش نسبت به جامعه کاملا مشخص بود که هیچ تجربه واقعی توی فضای جامعه نداره و احتمالا بیشتر از ۱۷،۱۸ سالش نیست برام کامنت گذاشت که نباید اینقدر راحت کوتاه بیام و بهانه تراشی کنم، بهم گفت توی عصر تکنولوژی و ارتباطات امروزی که انسان‌ها از هر گوشه جهان می‌تونن به هم متصل بشن کار سختی نیست که از همین شهر کوچیک با نویسنده‌ها و مستندسازهای بزرگ آشنا بشم و بهتره به جای بهانه گرفتن و نه آوردن سعی کنم با همون دوربین گوشی توی دستم شروع به ضبط و ساخت مستند کنم و اونها رو توی پلتفرم‌هایی مثل اینستاگرام آپلود کنم و چه بسا که یک مستندساز حتی این کلیپ‌ها رو ببینه و از همونجا با من قرارداد ببنده!!!متوجه شدین حرفاش چقدر کودکانه به نظر می‌رسه؟؟ این رویاهای قشنگ رو من هم داشتم، اینکه من تمام تلاشم رو بکنم و صد خودم رو بذارم و بالاخره یک نفر پیدا میشه که حاضر باشه روی من سرمایه گذاری کنه ولی متاسفانه دنیای واقعی اینقدر مهربون نیست!! درسته که در دنیای ارتباطات امروز ارتباط گرفتن با آدم‌ها خیلی راحت شده اما هنوز هم دیوارهایی نامرئی بین انسان‌ها وجود داره به این معنا که هرکس عمدتا با هم سطح و هم لول خودش معاشرت می‌کنه به عنوان مثال چند نفر از شماها دختران و پسرانی هستین که در حال تحصیل یا بیکار هستین؟؟ شما به عنوان فردی که هنوز شغل درست درمونی نداره چند نفرتون دوستان پزشک و تاجر و مهندس دارین؟؟ یا مثلا اگر شغل شما کارمندی در یک اداره کوچیک هست آیا شده که یک تاجر بزرگ یا یک وزیر یا یک نماینده مجلس بخواد با شما دوستی کنه؟؟ البته که نه!!! اینها دیوارهای نامرئی دنیای ارتباطات هستن، درسته که ارتباط گرفتن از هر زمانی آسون‌تر شده ولی با وجود این هرکس با دسته و گروه هم سطح خودش معاشرت می‌کنه و یک مستندساز یا نویسنده نمیاد وقت باارزش خودش رو صرف گوش دادن به یک بچه روستایی بکنه، اصلا بیاین فرض کنیم چنین انسان خوب و خوش قلبی وجود داره و حاضر شده همچین کاری بکنه و به ایده‌های من گوش بده و حتی مجانی به من آموزش بده، خب حالا این آقای مستند ساز میگه خانم فلانی پاشو بیا تهران که با هم بریم سر یک پروژه و از نزدیک محل کار رو ببینیم، اونوقت منی که ته حسابم حتی ۱۰۰ هزار تومن نیست چطوری می‌تونم پول بلیط و هزینه اقامت توی تهران رو پرداخت کنم؟ تازه اگر فرض کنیم آقای مستندساز اونقدر مهربون باشه که برای آموزش هیچی نخواد!! حالا اگر من بهش بگم پول ندارم تصور می‌کنین این شخص حاضر میشه پول رفت و آمد من رو هم حساب کنه؟؟ خیالتون راحت اینها رو از خودم در نمیارم از نزدیک تلاشم رو کردم و رفتارهای تهرانی‌ها رو در مواجهه با این شرایط دیدموقتی می‌فهمن که پدر یا مادرم من رو حمایت نمی‌کنه سریع رنگ از رخشون می‌پره فکرشون میره سمت اینکه نکنه زهره یه دختر فراری هست؟ نکنه یه مشکلی داره؟ نکنه فردا برامون دردسر بشه؟ اصلا ما چرا باید از یه دختر مشکل‌دار حمایت کنیم؟ کلی دختر مستعد توی همین تهران هست این دختر حتی پول اقامتش رو هم نداره دو روز دیگه برامون دردسر میشه اصلا نکنه از اینایی باشه که دسیسه بچینه و بخواد رسوایی درست کنه و پول بچاپه؟؟ تمام این افکار باعث میشه کم کم عقب بکشن و بیخیال همه چیز بشن و دیگه حتی جواب تلفن‌هاشون رو ندن، پیام‌های خواهش و تمنای من رو سین بزنن و بلاک کنن فکر می‌کنین خیلی راحته که پیش یکی دیگه التماس کنی؟ فکر می‌کنین کسی که پول نداره دیگه یه ذره غرور و شخصیت نداره؟؟ اونوقت شما بدون اینکه حتی ذره‌ای‌ از دردی که کشیدم رو تجربه کرده باشین بهم پیشنهاد می‌دین بی‌عرضگی رو بذارم کنار و مستند بسازم توی اینستاگرام پست کنم؟ از خودم می‌پرسم اصلا خودتون می‌فهمین این پیشنهادتون چقدر مسخره‌اس؟؟ البته حق هم دارین وقتی هیچ تجربه‌ای در مدیریت پیج ندارین و اصلا نمی‌دونین ساز و کار اینستاگرام چطوری هست بایدم این حرف رو بزنین فکر می‌کنین اینستاگرام یه محیط گوگولی و نازنازی هست یا حتی یوتیوب فرقی نداره!!! یک نگاه به محتواهای یوتیوب یا اینستاگرام بندازین درسته که یوتیوبرها ادعا دارن یک زمانی با حداقل‌ها شروع کردن ولی امروز توی سال ۲۰۲۶ کیفیت محتوا چندین لول بالاتر رفته و برای کسانی که ویدئوهای بی‌کیفیت می‌سازن هیچ جایی وجود نداره از همه بدتر محیط اینستاگرام یک محیط خاله زنک و سمی هست تمام تمرکز اکسپلورر در اینستاگرام روی کلیپ‌های زیر ۲۰ ثانیه که فرد خودش با چهره خودش در اون حضور داشته باشه می‌چرخه و اصلا اینطوری نیست که شما یک محتوای آروم و کسل کننده مثل مستند رو که اصالت ساختش در آروم و متین بودنش هست برای جایی مثل اینستاگرام که مغز کاربرانش بیشتر از ۲۰ ثانیه رو تحمل نمی‌کنه بسازین!!با وجود تمام این‌ها فکر و ذهنم به قدری خدشه‌دار شده بود با این مدل حرف‌ها که به وفور هم می‌شنیدم که از لجبازی تصمیم گرفتم برای مدتی مطابق میل این جماعت رفتار کنم نتیجه این شد که توی سال ۱۴۰۳ ویرگول رو رها کردم و فکرم رو بردم سمت تولید محتوای ویدئویی اما من که از ساخت مستند چیزی بلد نبودم پس فقط از هر چیزی که به ذهنم می‌رسید و جلوی چشمم رخ می‌داد فیلم می‌گرفتم این کاری بود که توی ویرگول هم می‌کردم من هر چیزی که اون زمان می‌نوشتم حاصل اتفاقاتی بود که توی همون زمان برام میوفتاد و برای هیچ مطلبی از قبل سناریو یا اسکریپت نداشتم ولی مستند ساختن که مثل نوشتن متن نیست!! من کلیپ‌ها رو ضبط می‌کردم یکی پس از دیگری و هر ماه کلیپ‌های زیادی روی هم انبار می‌شدن که من فقط یک تعدادی رو می‌تونستم ادیت بزنم و بقیه رو می‌ذاشتم تا سرم خلوت تر بشه همین هم باعث شد که کم کم به این نقطه برسمفضای ذخیره سازی ۹۶ درصد پر و حدود ۶۳ گیگابایت ویدئو که قابل باور نبود برام، تعداد کلیپ‌ها حدود ۵۰۰ کلیپ یک دقیقه‌ای بود نه بیشتر و باور نمی‌کردم چند تا کلیپ یک دقیقه‌ای چطور ممکنه به جایی برسه که ۶۰ گیگابایت فضا اشغال کنه؟ گوشی من که آیفون نیست یه گوشی ۱۰ میلیونی ساده هست اگر این گوشی‌ها اینطوری هستن پس اون گوشی‌های باکیفیت خدا می‌دونه حجم فضایی که اشغال می‌کنن چقدر زیاد باشه!! چیکار کنم؟ تموم این کلیپ‌ها گوشه‌هایی از بدبختی‌های زندگیم بودن که تعداد بسیار زیادی از اون‌ها رو توی اینستاگرام به توصیه همون خانم مثبت اندیش پست کردم اما نه تنها کسی جذب محتوای من نشد بلکه فقط مردم شهر خودم بودن که من رو پیدا می‌کردن و توی این شهر کوچیک انگشت‌نمای خلق شدم حالا دیگه همه کسانی که توی این شهر زندگی می‌کنن می‌دونن توی زندگی من چی می‌گذره و چپ و راست توی سرم می‌زنن و میگن خاک تو سرت که بد خونوادت رو میگی!!! حالا دیدی خانم کوچولو؟؟ زندگی اونقدرا هم که شما فکر می‌کنی ساده و گوگولی نیست اینطوری هم نیست که ما هیچ تلاشی توی زندگیمون نکرده باشیم فقط شما بودین که تلاش کردین نه!!! ما هم به سهم خودمون تقلا کردیم و جنگیدیم ولی زندگی برای همه &quot;برد&quot; به همراه نمیاره!! من از اینستاگرام متنفر بودم همیشه متنفر بودم چون اینستاگرام بیشتر بر پایه نقطه جغرافیایی کار می‌کنه یعنی اگر شما ایرانی باشی شما رو به اکسپلورر ژاپنی‌ها نمی‌بره بلکه به ایرانی‌ها نشون میده، به همین ترتیب اگر شما عکس و فیلمی از منطقه محل سکونت خودت توی پیجت بذاری هوش مصنوعی اینستاگرام به مرور متوجه میشه و تورو بیشتر به زابلی‌ها نشون میده نه تهرانی‌ها!!! برای همین هم هست که چنین حرف‌هایی که تو مستند بساز شاید یک تهرانی ببینه توهمی بیش نیست!!! بر طبق ساز و کار اینستاگرام چنین چیزهایی به سختی رخ میده، مثلا شما دوستان من، توی اکسپلورر خودتون پر شده از محتوای بلوچی؟ یا محتوای کردی؟ یا لر یا ترک یا فارس؟ البته که نه!! اینها محتوای بومی هست که فقط برای مردم بومی همون منطقه پیشنهادش میده مثلا اکسپلورر مردم این منطقه پر میشه از کلیپ‌های بلاگرها و پیج‌های بلوچی چیزی که شما حتی یکبار هم ممکنه بهش برخورد نکرده باشین یا نهایتا یکی دو مورد رو ببینین ..‌. حالا که آبروی خودم رو سر یک لجبازی با جماعت مثبت اندیش توی این شهر کوچیک بردم مجبورم مجبورم برگردم به اینستاگرام و فعالیتم رو بیشتر کنم تا بتونم این لکه رو از روی خودم پاک کنم برای اینکه مردم سیستان بلوچستان مثل آدم‌های ویرگول نیستن که آسیب نزنن با وجود گذشت نزدیک به ۲ سال هنوز هم هرجایی میرم از تیکه‌ها و طعنه‌های این آدم‌ها در امان نیستم!!! تاریخ: ۲۶ بهمن ۱۴۰۴</description>
                <category>زهره ترقوئی | Zohreh Targhoei</category>
                <author>زهره ترقوئی | Zohreh Targhoei</author>
                <pubDate>Sun, 15 Feb 2026 01:33:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معلم یک روستا در سیستان</title>
                <link>https://virgool.io/@zohreh_t8666/%D9%85%D8%B9%D9%84%D9%85-%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-xgsdslvbiwsu</link>
                <description>اسمش فاطمه هست (برای اینکه واسه شغلش مشکلی پیش نیاد اسمش رو عوض کردم) فاطمه یکی از همسایه‌های ماست زنی به شدت دردسرساز اما چطوری؟ این زن اخلاق‌های عجیبی داره اخلاق‌هایی که من چند باری مشابه اون رو توی جامعه دیدم، به این شکل که میره از تمام مغازه‌ها تا جایی که بتونه قرض میاره و بعد پولشون رو پس نمیده مثلا میره سوپرمارکت محل و از اونجایی که همسایه هست صاحب مغازه توی رودربایستی گیر می‌کنه و بهش قرض میده اما بعد یک ماه، دو ماه، سه ماه می‌گذره و این فاطمه خانم قصه‌ی ما گویا هیچ شرم و خجالتی نداره چرا که نه تنها از صاحب مغازه فرار نمی‌کنه بلکه پررو پررو همچنان میره از مغازه‌اش خرید می‌کنه و برای پرداخت بدهی‌اش وعده امروز و فردا میده موضوع فقط به سوپرمارکت خلاصه نمیشه، از مرغ فروشی گرفته تا ماهی فروش و آجیل فروش و پارچه فروش از هرکس که بتونه با اسم همسایگی و اگر همسایه و آشنا نباشن با اسم &quot;من خانم معلم هستم&quot; اعتبار گرو می‌ذاره و خرید می‌کنه و جالبه که براش هیچ اهمیتی نداره که این اعتبار بعدا خراب می‌شه شاید براتون جالب باشه بدونین این زن با همین شیوه حداقل ۱۰،۱۵ سال هست که داره روزگار می‌گذرونه تصور کنین اگر من همچین کاری می‌کردم طرف شکایت می‌کرد پدر من رو در می‌آورد اما مردم زابل از اسم دادگاه و پاسگاه فراری هستن هنوز که هنوزه افتخار خیلی از اون‌ها اینه که پاشون حتی یکبار هم به دادگاه باز نشده برای همین نه تنها شکایت نمی‌کنن بلکه بعد یک مدت بیخیال اون چند میلیون میشن و میگن به درک سگ خورد!! اگر بریم شکایت کنیم باید چند برابر اون چند میلیون رو خرج دادگاه کنیم برای همین به سادگی عقب می‌کشن و این زن به همین شکل به دزدی مدرن خودش ادامه میده!! برای من خیلی جالبه که همچین آدم‌هایی چطور توی دنیای امروز می‌تونن به سادگی زندگی کنن اگر قدیم الایام بود همچین آدم‌هایی به کلی از جامعه طرد می‌شدن و دیگه هیچکس باهاشون معاشرت یا کار نمی‌کرد اما امروز؟ این زن پرقدرت‌تر به کارش برمی‌گرده ... سال گذشته رفته بودم فنی حرفه‌ای تا دوباره یک دوره جدید ثبت نام کنم و چیزی یاد بگیرم آخه به خودم قول دادم هر سال یک چیزی یاد بگیرم و ساکن نباشم وقتی مسئول ثبت نام اون محل آدرس من رو پرسید از من سوال کرد که زنی به اسم فاطمه رو می‌شناسی؟ گفتم آره همسایه ماست چطور؟ گفت این زن پدر من رو درآورده، پیش من خواهش کرد که ضامن وام براش بشم و چون معلم پسرم بود من روم نشد نه بیارم الان با کلی بدبختی و التماس قسط‌های وام خودش رو پرداخت می‌کنه میگه هر سری باید برم در خونه‌اش کلی در بزنم و التماسش کنم برای وامی که خودش برداشته!!! خندیدم و گفتم چرا از من سوال نکردی خانم سارانی؟ اگر از من می‌پرسیدی بهت می‌گفتم که این زن قابل اعتماد نیست گفت آخه خیر سرش کارمند دولت هست فکر آبروی خودش رو نمی‌کنه؟ گفتم والا ۲۰ ساله با این خونواده همسایه هستیم اینها به همین شکل روزگار گذروندن عزیزم!! فاطمه خانم معلم هست اما معلم یک مدرسه روستایی، در حقیقت فاطمه عضو نهضت سوادآموزی بود و وقتی دولت تصمیم گرفت تمام کارکنان نهضت سوادآموزی تبدیل به کارمند رسمی بشن فاطمه تونست از یک کارمند پیمانی به یک کارمند رسمی تبدیل بشه لیسانس خودش رو ضمن خدمت گرفت به این شکل که با اساتید ساخت و پاخت می‌کردن که آخر ترم فقط سر جلسه امتحان برن بشینن سیاه کنن و استاد بهشون نمره بده و همینقدر مسخره تونست لیسانس بگیره اما لیسانسی که اگر ازش بپرسی یک کلمه از چیزهایی که خونده رو بلد نیست تشریح کنه یا توضیح بده زمان گذشت تا اینکه فاطمه خانم یک روز با پررویی در خونه ما رو زد و اومد داخل نشست و گفت با زهره کار دارم!! مادرم که از این زن دل خوشی هم نداره گفت زهره خواب هست اما اون بیخیال نمی‌شد گفت صبر می‌کنم تا زهره بیدار بشه این درحالی بود که هیچکس دعوتش نکرد داخل اما خودش خودشو مهمون کرد و لنگر انداخت وقتی دیدم این زن نمی‌خواد بره رفتم پیشش و پرسیدم چه اتفاقی افتاده و اونجا بود که شرح ماجرا رو گفت، گویا سیستم نمره‌دهی در نظام جدید به صورت کاملا دیجیتال شده در حالی که زمان ما (سال‌های ۱۳۹۱ تا ۱۳۹۵) این سیستم کاملا دستی بود و نهایتا نمرات داخل سیستم داخلی خود مدرسه ثبت می‌شد اما امروزه معلمین یک پنل کاربری بخصوص دارن که وارد اون بخش میشن و از اونجا نمرات دانش آموز‌ها رو وارد می‌کنن و فاطمه خانم بلد نبود که چطور این کار رو انجام بده و پیش من اومده بودمعضل بی‌سوادی مردم زابل در عصر دیجیتال یک معضل بسیار فراگیر هست هنوز که هنوزه وقتی توی بازار قدم می‌زنم مردها و زن‌هایی رو می‌بینم که برای واریز و برداشت کارت بانکی خودشون با عابر بانک مشکل دارن و دم خودپرداز می‌ایستن تا ببینن چه کسی بهشون توجه می‌کنه و ازش خواهش می‌کنن تا براشون پولی جابجا کنه یا برداشت بزنه، در موضوعی مثل گوشی‌های هوشمند شاید مردم به طور کلی بلدن اینستاگرام یا روبیکا رو نصب کنن و اسکرول کنن اما هیچ سوادی مبنی بر رسیدگی ماهانه به گوشی خودشون، خالی کردن مکرر حافظه کش و دیگر رسیدگی‌های لازم برای گوشی رو ندارن و همین میشه که گوشی بعد یک مدت زیر دست این آدم‌ها هنگ می‌کنه و داغون میشه چون شبیه ماشینی میشه که یکسره بدون رسیدگی و روغن کاری فقط ازش استفاده می‌کنن، حالا برسیم به مبحث سیستمی شدن و دیجیتالی شدن تمام حوزه‌های کاری از امور بانکی گرفته تا پنل‌های کارمندی این موضوع در واقع برای ساده سازی‌ کارها شکل گرفته مثل اینکه من به جای نوشتن دستیِ این مطالب امروز با فشار چند تا دکمه اون رو تایپ می‌کنم که به مراتب بسیار سریع‌تر هست ولی وقتی جامعه نتونه خودش رو با این روند وقف بده تبدیل به یک مشکل و معضل بزرگ میشه، کارمندهایی که به جای انجام تمام و کمال وظایف خودشون صرفا فقط می‌خوان این کارها رو تیک بزنن و برن سراغ زندگی خودشون بدون اینکه کوچیکترین عذاب وجدان یا احساس مسئولیتی داشته باشن و این بی‌سوادی فقط در بحث ثبت نمره نیست وقتی معلم بلد نیست با این سیستم‌ها کار کنه تمام ابزارهای حرفه‌ای‌تری که در پنل کاربری اون تعبیه شده بی‌اساس و بی‌معنا می‌شن راستش رو بخواین اگر بسترش رو داشتم دلم می‌خواست برای تمام مردم زابل یک دوره آموزشی نحوه کار با گوشی همراه و کارت بانکی رو اجرایی کنم تا حداقل پیش نیازهای ورود به جامعه رو بلد باشن چرا که موضوع فقط نسل بزرگسال و میانسال نیستن بلکه حتی گاهی در بین نسل خردسال جامعه این استان من چنین مشکل و بی‌سوادی رو می‌بینم چون تصور کنین بچه‌ای که توی یک روستای بی‌آب و علف بدون آب و برق بزرگ شده چطوری می‌خواد بفهمه گوشی چیه یا کارت بانکی چیه؟ اون نهایتا ماهی یکبار با پدرش به سمت مناطق شهرنشین میاد تا پدرش کارهاش رو انجام بده و سریع برمی‌گردن این کودک‌ها اکثرا فرصت تحصیل هم ندارن چون مدرسه از روستای اونها دور هست و هزینه رفت و آمد هم برای خانواده صرف نداره پس ترجیح میدن به جاش بچه ترک تحصیل کنه و سریع‌تر وارد بازار کار بشه اکثر این بچه‌ها آینده خوبی در انتظارشون نیست اونوقت هنوزم شما جماعت مثبت اندیش می‌خواین بگین زندگی هرکس فقط به تلاش‌های خودش بستگی داره؟؟؟ آه فقط خدا می‌دونه چقدر از مثبت اندیش‌ها متنفرم تجاوزی که این قشر با جملات سرشار از مثبت اندیشی خودشون به روح و ذهن من کردن تا ابد زخمش روی قلبم موندگار می‌مونهبا اینکه مادرم صد بار برام چشم و ابرو اومد که قبول نکنم اما از یک طرف دلم می‌خواست کمکش کنم و از طرفی کنجکاو بودم ببینم چطوری به بچه‌ها نمرات مستمر و پایانی میده برای همین قبول کردم، وارد پنل کاربری شدم و متوجه شدم که این خانم معلم دبیرستان هست و تقریبا ۷،۸ تا کتاب از پایه‌های هفتم، هشتم و نهم رو تدریس می‌کنه در این مرحله ما باید وارد سامانه یکپارچه دانش آموزی یا سیدا می‌شدیم و سپس با انتخاب هر درس لیست دانش‌آموز‌ها نمایش داده می‌شد تا معلم نمرات رو دونه دونه وارد کنه چیزی که برای من جالب و البته دردناک بود این بود که فاطمه خانم نمرات همه این دانش آموز‌ها رو خیلی راحت و دلخواه وارد می‌کرد یعنی بهم می‌گفتاسمشون رو بخون زهره؟فرزانه جان آبادیآها آها این دختر خوبیه به این ۲۰ بدهبعدی طاهره شمسی فرنه این شر و شیطونه به این ۱۳ بدهبعدی فاطمه صبوریبه این یکی ۱۶ نه نه ۱۸ بده بچه‌ی‌ خوبیه!!داشتم با خودم فکر می‌کردم اگر ده تا معلم دیگه مثل این باشن که همینقدر وظایف خودشون رو سست و بی‌ارزش قلمداد کنن این سیستم آموزشی واقعا چه ارزشی خواهد داشت؟ نکته جالب توجه اینجاست که بخاطر کمبود نیروی متقاضی برای کار توی روستاهای دورافتاده سیستان، این خانم خودش هم مدیر هست هم معلم چندین پایه، یعنی بالاترین مقام مدرسه رو هم خودش داره و کسی نمی‌تونه بهش خرده بگیره که چرا این رفتار رو می کنه پس خیلی راحت هرجوری دلش بخواد به دانش آموز نمره میده انگار کیلویی قراره خیرات بدن!! اما آیا من می‌تونم فقط از معلم ایراد بگیرم؟ البته که نه!! مشگل فقط معلم نیست مشکل زنجیره‌ای از اتفاقات هست که دست به دست هم میده تا معلم به این نقطه برسه که بگه ولش کن این بچه‌ها دو روز دیگه یا شوهر می‌کنن یا ترک تحصیل می‌کنن چه اهمیتی داره نمرات مستمر یا پایانی اونها چند باشه؟ فرض کنین شما معلم این دبیرستان باشین و بخواین خیلی جدی تحصیل و تدریس رو ارائه بدین خب وقتی دانش آموز‌های شما بچه‌هایی هستن که هر روز توی خونه کتک می‌خورن یا اونقدر بی‌پول هستن که حتی پول خرید کتاب و دفتر مدرسه براشون سخت و گرون هست شما چطور دلت میاد بهشون تکالیف سخت و پیچیده بدی و از مغز اونها کار بکشی؟ البته که شدنی نیست!! حتی درس خوندن هم پول می‌خواد و این یک حقیقت مطلق هستخیلی چیزها هست که ممکنه شما دوستان شهرهای بزرگتر حتی تا حالا بهش برخورد هم نکرده باشین، در حین ثبت نمرات بچه‌ها وقتی به پایه‌های هشتم و نهم می‌رسیدیم بخش زیادی از دانش‌آموز‌ها ریزش می‌کردن وقتی ازش پرسیدم چرا؟ گفت بعضیاشون دیگه پول نداشتن که مدرسه بیان و خونواده‌هاشون اونها رو از مدرسه بیرون کشیدن خیلیاشون هم شوهر کردن و برای همین دیگه ادامه تحصیل نمیدن ... دلم گرفت براشون با خودم فکر کردم تصور کن من منه لعنتی در برابر این طفلکی‌ها خوشبخت‌ترم که حداقل ننه بابام اونقدری پول خرج کردن که بتونم دیپلم بگیرم برای همینه که پدرم تصور می‌کنه خیلی به ما ارفاق می‌کنه و ما قدرش رو نمی‌دونیم وقتی دور و برش پر شده از آدم‌هایی که بچه‌هاشون حتی دیپلم هم نمی‌گیرن و پدر و مادر سریع اونا رو شوهر میدن چون خرج سیر کردن شکمشون رو ندارن چه انتظاری میشه داشت؟؟ فقط یک لحظه تصور کنین دختر خانوم‌ها اگر توی همچین خونواده‌ای کنج سیستان بلوچستان به دنیا اومده بودین چه کاری ازتون برمیومد؟ پدر و مادرتون حتی پول نداشتن شما رو بفرستن مدرسه، نه طلایی نه پولی که بخواین فرار کنین تازه فرار هم کنین به کجا پناه می‌برین؟ هیچکس به یک دختر تک و تنها پناه نمیده اگر هم بدن دنبال هدف دیگه‌ای هستن زندگی مثل فیلم سینمایی نیست که تهش همه چیز به خوبی و خوشی تموم بشه یک طرف قراره زن کسی بشین و براش بچه به دنیا بیارین و یک طرف دیگه اگر نه بیارین باید تموم عمر توی خونه پدر و مادر نون منت بخورین و کنیزی کنین اگر این ته بدبختی نیست پس چیه؟ فکر می‌کنین کسی این دخترها رو نجات میده؟ چند نفرشون نجات پیدا می‌کنن؟ مگه فکر کردین یکی دو تا هستن؟ هر ساله صدها دختر توی این روستاهای اطراف به همین سرنوشت دچار میشن و هیچکس هم قرار نیست به فریاد اونها برسه آه خدای من بهتره ادامه ندم ...اگر به فامیل‌ها دقت کنین متوجه میشین که خیلی از فامیل‌ها تکرار شدن مثلا سه تا &quot;جان آبادی&quot; توی یک کلاس داریم اینها اکثرا دختر عمو یا خواهر یا دخترهای فامیل هستن که از یک روستا با هم توی یک کلاس شرکت می‌کنن، برخی فامیل‌ها توی استان من هنوز هم عجیب غریب هستن ولی پدر و مادر بیچاره پول و قدرت تعویض فامیل رو نداره مثل فامیل &quot;دیوانه&quot; تصور کنین فامیلتون &quot;زهرا دیوانه&quot; باشه حتی اگر شانس بیارین و دانشگاه یا محل کار به شهر دیگه‌ای برین چطوری می‌خواین توی جامعه حاضر بشین؟ کارهایی مثل تعویض فامیل که برای شما ساده به نظر می‌رسه برای این جماعت روستایی و ساده کارهای خیلی بزرگی هستن و هزینه زیادی می‌طلبه هزینه‌هایی که شاید به چشم شما نیاد مثل اینکه هر روز صبح بخوان از روستا به سمت شهر حرکت کنن تا بتونن به ثبت احوال برن چه با تاکسی برن چه با ماشین خودشون همش هزینه زیادی هست و همونطور که بارها گفتم استان من سیستم حمل و نقل عمومی و اتوبوس نداره چون مسئولین عزیز توی این استان‌ها خیلی راحت‌تر از استان‌های بزرگ دزدی می‌کنن چون اینجا مردم اونقدر می‌ترسن که کسی جرعت نداره جلوی حکومت وایسه اونوقت یک عده عوضی خودخواه برمی‌گردن به من میگن &quot;اگه شرف داشتی توام می‌رفتی توی خیابون&quot; تو چه می‌فهمی شرف چیه بچه جون؟ زبون درآوردی واسه من آدم شدی!!تو کل مدتی که داشتم نمراتشون رو ثبت می‌کردم فکرم پیششون بود اینها برای من فقط چند تا اسم هستن اما پشت هر اسمی کلی حسرت و آرزو و رویا نشسته رویاهایی که هیچوقت قرار نیست واقعی بشه نه بخاطر اینکه من آدم منفی‌گرایی هستم بلکه به این دلیل که من می‌دونم پایان راه این بچه‌ها چیه جنگ من تموم شد، من ۱۰ سال تمام با خونواده و شهرم برای کوچکترین آزادی‌ها جنگیدم اما جنگ این بچه‌ها تازه قراره شروع بشه جنگ با شوهر، با خونواده شوهر، با محدودیت‌ها، با خیانت‌ها و خیلی چیزهای دیگه حتی فکرش هم سرم رو به درد میاره مشکل از این بچه‌‌ها نیست مشکل از تولد اونهاست خیلی از این بچه‌ها نباید توی این فقر مطلق و بی‌پولی متولد می‌شدن اما توی استانی که بزرگترین افتخارش تولید مثل هست و رکورددار بالاترین تولید مثل در کشور هست چطور می‌تونی فرهنگ چند صد هزار انسان متعصب نسبت به این جهل رو تغییر بدی؟ یک جنگ فرسایشی و بی‌پایان افسوس!!کاش از این شهر برم و هرگز دیگه اسمش رو نیارم کاش می‌تونستم توی ۱۸ سالگی‌ام اینجا رو ترک کنم و هرگز این چیزها رو به چشمم نبینم توی یک شهر خوب یک زندگی جدید شروع می‌کردم و هیچوقت هم به کسی نمی‌گفتم از چه استانی اومدم و چه سختی‌هایی رو به چشمم دیدم ... حالا بگین ببینم هنوزم باور دارین که هرکس می‌تونه به هر چیزی که می‌خواد برسه؟؟ هنوز هم به همچین جوک‌های خنده‌داری باور دارین؟ این حرف ها فقط نمک روی زخم آدم‌هایی مثل من می‌پاشه، حتی اگر حرفای من رو بخونین باز هم نمی‌تونین درکش کنین باید توی این محیط باشین باید اینجا درست وسط ماجرا باشین باید به چشم ببینین که تازه بفهمین اون جملات انگیزشی اینجا هیچی نیستن تو با مثبت اندیشی نمی‌تونی پول بدست بیاری، با مثبت اندیشی نمی‌تونی شکم زن و بچه‌ات رو سیر کنی با مثبت اندیشی نمی‌تونی خرج تحصیل بچه‌هات رو بدی تاریخ: ۲۵ بهمن ۱۴۰۴ </description>
                <category>زهره ترقوئی | Zohreh Targhoei</category>
                <author>زهره ترقوئی | Zohreh Targhoei</author>
                <pubDate>Sat, 14 Feb 2026 21:53:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا از خرید‌های مردم اسکرین شات می‌گیرم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@zohreh_t8666/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D8%AF-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%85-%D8%A7%D8%B3%DA%A9%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%B4%D8%A7%D8%AA-%D9%85%DB%8C-%DA%AF%DB%8C%D8%B1%D9%85-jxzx5ipmpksb</link>
                <description>یکی از معضلات من با گوشی‌های هوشمند و دیجیتالی شدن همه چیز اینه که حالا دیگه مردم به هیچ وجه متوجه رفتارهای عجیب غریب خودشون نمی‌شن چون به لطف گوشی‌های هوشمند همه چیز توی گوشی‌ها پنهان شده و حتی اگر شما بمیرین هیچکس نه حوصله و نه وقتش رو نداره که بخواد پشت ذهن شما رو کشف کنه و بفهمه در پس هر چیزی که ذخیره کردین یا عکس گرفتین چه معنایی نهفته هست!! یکم دردناک به نظر میاد اما به هرحال من باور دارم مردمِ دنیای امروز تا دلتون بخواد بیماری‌های عجیب و غریبی دارن که پشت صفحات گوشی پنهان شده بیماری‌هایی مثل ساختن چندین اکانت فیک اینستاگرامی، ساختن هزاران گروه الکی تلگرامی، عکس گرفتن یا اسکرین شات گرفتن از چیزهایی که هیچ ارزش مطلقی ندارن و فقط وقت و انرژی و هزینه شما رو مصرف می‌کنن مثل باتلاقی که خود من توش گیر کردم و به طرز دردناکی می‌بینم که خیلی از آدم‌ها حتی خودشون هم متوجه نیستن که توی چنین باتلاقی هستن چرا از دیجی کالا استفاده نمی‌کنم؟وقتی می‌خوام توضیح بدم که به چه دلیلی از دیجی کالا استقاده نمی‌کنم انگار قراره جون بکنم چون به زبون آوردن و توضیح دادن همچین اختلالی اصلا ساده نیست، بله اختلال، به باور من این یک اختلال هست، یک ضربه مهلک روی روح و روان انسان‌ها که تا چند سال قبل وجود نداشت چون تا وقتی حداقل &quot;اسکرین شات&quot; گرفتن وجود نداشت تو نمی‌تونستی از هر چیزی در لحظه ده‌ها یا صدها اسکرین شات بگیری و برای خودت گنجینه‌های خیالی بسازی چند وقت پیش تصمیم گرفتم چند تایی رنگ بگیرم و دیوار اتاق رو خودم رنگ بزنم تا شاید از اون حالت دود گرفته و کلنگی در بیاد و همین حرکت ساده باعث شده ذهنم بره سمت خیال پردازی‌ که اگر پول داشتم چه کارهایی می‌کردم؟ رفتم توی گوگل (از اونجایی که دیجی کالا رو به عمد نصب ندارم و ترجیح میدم توی گوگل سرچ بزنم) و دنبال کتابخونه و فرش و حتی قیمت پارکت گشتم و البته که اولین گزینه همیشه دیجی کالا بالا میاد رفتم توی دیجی کالا و انواع کتابخونه‌ها رو نگاه کردم و نظرات مردم رو خوندم خیلیاشون نظرات خاصی نداشتن ولی برخی مدل‌های پرفروش‌تر بود که ‌‌... خدای من چقدر قشنگ بودن!!! چقدر خونه‌هاشون قشنگ بود، چقدر دیزاین قشنگی داشتن یعنی چطوری به ذهنشون می‌رسه اینقدر خونه رو خوشگل کنن؟ چطوری بلدن؟ من هیچوقت به این چیزها فکرم نکرده بودم خیلی زیبا هستن اونها در واقع دارن عکس محصولی که خریدن رو آپلود می‌کنن اما در کنارش بخشی از دارایی‌های خودشون رو هم به رخ می‌کشن اینطور نیست؟ مشکل کجاست؟تا اینجای کار اصلا نباید مشکلی وجود داشته باشه ولی مشکل از جایی شروع میشه که یک خوره‌ای، یک کرمی توی وجودم میوفته که بهم میگه زهره اینا خیلی قشنگن از چند تایی از اینها اسکرین شات بگیر لطفا!!! من: دست بردار تو بیشتر از ۴۰ هزار اسکرین شات داری می‌فهمی یعنی چی؟ تمام اون اسکرین شات‌ها هم همشون پر از همین چیزهای چرت و پرت هست مغزم: زهره این فرق داره مگه نمی‌بینی چقدر خوشگله؟ بعدشم باشه قبول از فردا می‌ریم به اون عکس‌ها رسیدگی می‌کنیم و حذفشون می‌کنیم تو فقط الان از اینها عکس بگیر تا دیر نشده من: دست بردار توروخدا ۲ ساله که همش همین حرف مفت رو می‌زنی تو اصلا حاضر نیستی اون عکس‌ها رو پاک کنی همش میگی این یکی باشه توی ویرگول درباره‌اش بگیم، اون یکی باشه که یادگاری نگه داریم اصلا می‌دونی چند صد هزار داده توی لپتاپ لعنتی جمع شده؟ حالم از این همه شلوغی داره بهم می‌خوره دارم خفه میشم مغزم: خفه شو اینقدر نق نق نکن خیلی خب تو که میگی چند صد هزار داده داری حالا این ۱۰ تا هم روش مگه به جایی برمی‌خوره؟ زود باش اسکرین شات بگیر وقت رو الکی صرف بحث‌های چرت و پرت هدر میدی فقط!! نمی‌تونم ... نمی‌تونم با مغز خودم بجنگم چقدر ضعیفم چقدر از خودم بدم میاد شروع می‌کنم به تماشای کتابخونه‌ها و میز‌های آرایش و از چند تایی اسکرین شات می‌گیرم، یک ساعت بعد وقتی از گوگل میام بیرون و به گالری سر می‌زنم متوجه میشم که به جای ۱۰،۲۰ تا اسکرین شات حدود ۱۸۰ اسکرین شات گرفتم چطور؟؟ چطور به ۱۸۰ تا رسیدیم؟ من که یادمه فقط ۱۰،۲۰ تا اسکرین شات گرفتم، یعنی من ۱۸۰ بار دکمه اسکرین شات لعنتی رو فشار دادم؟ لعنت به این زندگی چطور ممکنه؟؟ سرم درد گرفت دقیقا با همین اوضاع نابسامان هست که هر سال حدود ۵ الی ۶ هزار اسکرین شات جمع میشه، اسکرین شات‌هایی که وقتی یکی ازم می‌پرسه مگه توی اینا چی هست؟ چیزی برای گفتن ندارم چی بگم؟ بگم بخش زیادی از عقده‌های پوچ و رویاهای محال من اینجاست که نه دلم میاد حذفشون کنم نه می‌تونم جلوی خودم رو بگیرم که دیگه چیزی رو اسکرین شات نگیرم انگار توی یک چرخه باطل و بی‌انتها گیر افتادم این تازه کمترین اسکرین شات‌هایی هست که گرفتم سال‌های قبل حدود ۹ هزار تا ۱۱ هزار اسکرین شات دارم که وقتی می‌خواستم داخل لپتاپ انتقال بدم خود لپتاپ هنگ کرده بود چون تعداد بیش از حد زیاد فایل‌ها باعث میشه به لپتاپ فشار بیاد توی انتقال اونها چیکار داری با خودت می‌کنی زهره؟ چرا از این باتلاق نجات پیدا نمی‌کنی؟ کاش اولین باری بود که این اتفاق میوفتاد ولی فقط دیجی کالا نیست این اتفاق توی هر فضایی برام میوفته، میرم یوتیوب یه چیزی یه کامنتی یه صحنه‌ای خوشم میاد سریع اسکرین شات، میرم اینستاگرام از یه پیجی خوشم میاد یا حتی بدم میاد سریع اسکرین شات چیکار می‌کنی لعنتی بس کن!!! بس کن!!! اسم این رفتار چیه؟ چرا نمی‌تونم جلوی خودم رو بگیرم؟ تنها باری که تونستم از این باتلاق در بیام سال ۱۳۹۹ بود که یک آقایی مشاورم بود و اون بهم فشار آورد که همه اون اسکرین شات‌ها رو پاک کنم اما بعد از رفتن اون از سال ۱۴۰۰ دوباره شروع شد اینبار با شدت و وسعت بیشتری اینبار از پیج‌های اینستاگرام گرفته تا کانال‌های تلگرام از هر چیزی برای خودم گنجینه جمع می‌کردم!! بخاطر همین موضوعات هست که دیجی کالا و کلا هر پلتفرم خرید آنلاینی رو از روی گوشیم حذف کردم ترجیح میدم فقط وقتی نیاز واجب دارم سمتشون برم نمی‌خوام توی هیچ فضایی باشم چون گشت زدن توی دیجی کالا برای من از یک تفریح خوشایند تبدیل به یک معضل مخرب میشه و من خودم و روان لعنتی‌ام رو خوب می‌شناسم تاریخ: ۲۴ بهمن ۱۴۰۴</description>
                <category>زهره ترقوئی | Zohreh Targhoei</category>
                <author>زهره ترقوئی | Zohreh Targhoei</author>
                <pubDate>Fri, 13 Feb 2026 22:39:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;خساست&quot; رو باید لمس کرد</title>
                <link>https://virgool.io/@zohreh_t8666/%D8%AE%D8%B3%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D8%B1%D9%88-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D9%84%D9%85%D8%B3-%DA%A9%D8%B1%D8%AF-ksuuyyfgtku8</link>
                <description>خساست چیه؟ خساست از خسیس بودن میاد، یعنی فردی که پول رو به راحتی خرج نمی‌کنه و ترجیح میده چشم روی خیلی از نیازهای خونه و خانواده‌اش ببنده تا مجبور نباشه پولی خرج کنه، یعنی ترجیح میده پول بیشتری توی جیب خودش داشته باشه تا رفاه بیشتری برای خودش یا اطرافیانش، میشه گفت تعریف کلی‌اش همین میشه، حالا فرض کن همسری داری که خسیس هست، وقتی می‌شینی کنار دوستانت یا خانواده‌ات یا حتی توی همین فضای ویرگول تعریف می‌کنی می‌بینی خیلی از آدم‌ها نه تنها درکت نمی‌کنن و بهت حق نمیدن بلکه سرکوبت هم می‌کنن و میگن خب حالا مگه چی شده؟ خب چرا خودت کار نمی‌کنی؟ چرا خودت تلاش نمی‌کنی؟ می‌خوای فقط خودت رو قربانی جلوه بدی؟ می‌خوای بار مسئولیت رو از دوش خودت برداری روی دوش اون بندازی؟ توی همچین شرایطی تمام فکر و ذکر تو میره سمت اینکه به یک مشت آدمی که هیچ اهمیتی هم ندارن ثابت بکنی که اینطور نیست نه بخاطر اینکه اونها آدم مهمی هستن بخاطر اینکه قلب آدم تیر می‌کشه وقتی می‌بینه حتی چند تا غریبه هم درکت نمی‌کنن انگار تک و تنها افتادی توی یک سیاره‌ای که هیچی از موجودات اطرافت نمی‌فهمی ترسناکه، غمناکه!! وقتی می‌شینی کنار دوستانت و میگی خوشبخت نیستم تازه با فرض اینکه شما به عنوان یک زن به اون درجه‌ای از قدرت رسیده باشی که بتونی نقاب خودت رو بندازی که متاسفانه ۹۹ درصد ایرانی‌ها اکثرا اینطوری نیستن و طرف حتی اگه شب قبل شوهرش به زور بهش تجاوز کرده فرداش می‌شینه جلوی دوستاش میگه واااای شوشویی دیشب چنان با ناز و نوازش با من معاشقه می‌کرد که بیا و ببین!!! هنوز درک نکردم چرا زن‌ها اینقدر دورو و دورنگ هستن ولی به هرحال اگر یک درصد شما شبیه این جماعت نباشی و بگی خوشبخت نیستم و دوستات ازت بپرسن چرا؟ و تو بگی شوهرم خسیس هست در بهترین حالت یکم نوچ نوچ می‌کنن و بعدش میگن خدا رو شکر کن خیانت کار نیست، خدا رو شکر کن دست بزن نداره!! موضوع همینجا دردناک میشه که چون بدترین شرایط رو نداره پس باید به این شرایط بخور نمیر عادت کنی، درک خساست برای همه آسون نیست چون خساست هم درجه بندی داره و بعضی‌ها درجات عادی‌تری ازش رو دارن که خب تا حدودی قابل تحمل هست به هرحال باید بدونیم هیچ انسانی مطلقا کامل نیست و خساست هم توی این شرایط اقتصادی جامعه ایران یک راه بقا به نظر می‌رسه برای همین دوستات سعی می‌کنن تورو متقاعد کنن که اون فقط یکم پس انداز می‌کنه و زیادی غصه نخور و توی این شرایط اقتصادی به طلاق فکر نکن چون بدبخت میشی متاسفانه راست هم میگن طلاق گرفتن حتی اگر شاغل هم باشی وحشتناک و پر از ریسک هست اما اگر شوهر تو خساست غیرقابل توصیفی داشته باشه اونوقت هست که شنیدن این حرف‌ها نه تنها تورو آروم نمی‌کنه بلکه خشم وجودی تورو هر روز بیشتر از قبل شعله‌ور می‌کنه درست مثل اتفاقی که برای من افتاد در طول ۲ سال گذشته به تعداد موهای سرم آدم‌هایی بودن که از همین سایت ویرگول شماره و راه ارتباطی با من گرفتن و بعد شروع کردن برای من نسخه پیچیدن و نصیحت کردن که من نباید بد خونواده‌ام رو بگم یا من دارم بی‌عرضگی خودم رو گردن خونواده می‌اندازم یا هزار داستان دیگه که نه تنها من رو آروم‌ نمی‌کرد بلکه روز به روز خشم بیشتر و بیشتری به من اضافه می‌کرد و همین هم سبب شد که یک مدت درگیر وسواس وحشتناکی شده بودم که می‌خواستم از تمام زندگیم سند و مدرک جمع کنم تا به دیگران ثابت کنم حقیقت رو میگم، یک عده میگن خب چرا می‌خوای اینقدر خودت رو ثابت کنی؟ چرا نیاز به تایید بقیه داری؟ چی بگم؟ موضوع تایید شدن یا نشدن نیست موضوع اینه که یک نفر صدای فریادت رو بشنوه حتی اگر به کمکت هم نیاد حداقل بشنوه که یک نفر توی دنیا هست که چنین زندگی داره، چه بسا که در طول مدتی که توی این سایت فعال بودم متوجه شدم صدها یا حتی هزاران نفر شبیه من هستن فقط نمی‌تونن نقاب خودشون رو بندازن وگرنه بارها و بارها بهم پیام میدن و با من ابراز همدردی می‌کننبخاطر تمام این نصیحت شنیدن‌ها و توهین‌ها و تمسخرهایی که توی این سایت نصیب من شد مدت‌ها بود که دیگه درباره مشکلات داخل خونه چیزی نمی‌نوشتم و با خودم میگفتم &quot;خفه شو زهره&quot; این آدم‌های ویرگولی صرفا دردنامه‌های تورو می‌خونن و برات نطق باادب بودن سر میدن بدون اینکه حتی ذره‌ای متوجه باشن تو توی چه زندانی اسیر شدی زندانی که به جز &quot;مرگِ&quot; زندانبان‌هات راهی برای فرار ازش وجود نداره اما باز هم انگار راهی به جز نوشتن ندارم، اگر ننویسم پس این خشم رو کجا خالی کنم؟ اگر عکس‌هاش رو به چشم نبینین چطوری متوجه بشین موضوع تا چه حد وخیم هست؟دوش آبِ داخل حمام زمانی که پدرم شاغل بود و هنوز پول‌های مفت و بی‌زبون بانک ملی به حسابش واریز می‌شد اوضاع بهتری داشت اون زمان ما هم از اون دوش‌های تلفنی داشتیم که می‌تونستی شیر دوش رو برداری و بدنت رو راحت بشوری اما حدود ۸ سال پیش بود که دوش لعنتی خراب شد و از اون‌ جایی که بعد از بازنشستگیِ زود هنگام پدرم رخ داد این بار دیگه پول‌های آنچنانی توی حساب پدرم نبود که هم بتونه خرج عیاشی و شراب و کباب و رفیق بازی‌هاش رو بده و هم برای خونه کاری بکنه پس تصمیم گرفت یه دوش قدیمی عصر هجری از خونه یکی از دوستاش قرض بگیره و با همون پینه کاری کنه، خفت بار بود آقای کارمند بانک با یک دوش قدیمی که اونم تازه استفاده شده از خونه یکی از دوستاش بود سعی کرد مشکل خونه‌اش رو حل کنه به نظر شما خفت بار نیست؟با وجود اینکه سخت بود ولی باز هم با همین شرایط ادامه دادیم اما یه خونه کلنگی هر روز یک جاییش خراب میشه دیگه این میشد که بالاخره ماهی یکبار سالی یکبار این دوش خراب میشد توی دو سال اخیر با بدبختی و فلاکت با این دوش دوام آورده بودیم طوری که هر بار می‌خواستی دوش بگیری تقریبا نصف آب به سمت بالا نمیومد و از همون قسمت اتصال دوش به شیر آب به بیرون فوران می‌کرد و به سختی می‌شد باهاش دوش گرفت تا اینکه دیروز وقتی خواستم حموم برم متوجه شدم دیگه حتی یک قطره آب هم ازش بیرون نمیاد عصبی شدم با اعصاب داغون دوباره لباس پوشیدم اومدم بیرون و گفتم این دوش خراب شده پدرم اما با همون خونسردی همیشگی‌اش که انگار اگر از آسمون آتیش بباره اون فقط توی اینستاگرام و یوتیوب کلیپ نگاه می‌کنه و عین خیالش نیست برگشت گفت باشه درستش می‌کنم!!! یکی از اخلاق‌های به شدت بد پدرم همینجاست اینکه یک کاری رو مثل تازه عروس‌ها خرامان خرامان انجام میده همین در آوردن دوش و بررسی کردنش ۳ روز طول کشید که این دوش قدیمی رو باز کرد و مطمئن شد که نخیر این دوش درست بشو نیست!! با خودم گفتم خدایا شکرت شاید همین بهانه‌ای بشه که بعد از نزدیک ۱۰ سال ما هم دوباره صاحب یک دوش تلفنی بشیم و بتونیم راحت دوش بگیریم، باور کنین برای من لاکچری بودن و مارک دار بودنش مهم نیست من دنبال این مادیات نیستم فقط می‌خوام با آرامش دوش بگیرم دلم می‌خواد حداقل‌های رفاه رو داشته باشم، دلم می‌خواد مردی توی خونه‌ام باشه که با خودش بگه بچه‌های من، زن من لیاقت یه چیز بهتر رو دارن پس بذار سعی کنم تا جایی که بودجه‌ام کفاف میده یه وسیله بهتر براشون بخرم اما ... زهی خیال باطل، اخلاق پدرم نه فقط توی خرید دوش حمام بلکه توی همه چیز همین بوده که همیشه دنبال ارزون‌ترین، بنجل‌ترین، آشغال‌ترین جنس بره که کمترین پول رو خرج کنه توی همه چیز به جز چیزهایی که خودش دوست داره مثلا وقتی می‌خواست برای خودش ماشین بخره دیگه دست و دلباز شده بود اما کافیه بگی برای خونه یه چیزی بخر اونوقت قیامت رو به چشمت می‌بینی چنان اخم می‌کنه و همه چیز رو بهم می‌کوبه که با خودت میگی کاش لال می‌شدم اما چیزی برای این خونه نمی‌خواستم، یا یکی از اخلاق‌های بچگانه پدرم اینه که میگه توام کارمند بودی زن، تو چرا برای خونه چیزی نمی‌خری؟ الان که بچه‌هات بزرگ شدن چرا عرضه ندارن کار کنن اونا یه چیزی بخرن؟ جوری این حرف‌ها رو می‌زنه که اگر توی خونه ما نباشی فکر می‌کنی چقدر این بچه‌ها بی‌عرضه هستن که نرفتن به جایی برسن و تلاش نکردن غافل از اینکه همین آدم اجازه نداد من حتی پام رو از شهر بیرون بذارم و دنبال کار و پیشرفت برم همین آدم بود که صد بار پیشش التماس کردم یه وامی چیزی جور کنه یا تلاش کنه یه مغازه بزنیم قول میدم پولش رو کار کنم پس بدم قرضی بهم بده ولی پوزخند تمسخر تحویلم داد و گفت برو آرایشگر شو!!! اینم دروغ بود می‌دونست من از آرایشگری متنفرم برای همین عمدا منو دنبال نخود سیاه می‌فرستاد که مجبور نباشه چیزی خرج کنه این چیزها رو اون اوایل نمی‌فهمیدم فکر می‌کردم پدرم متوجه نیست که اگر مغازه بزنیم به نفع خودش هم هست عین احمق‌ها ساعت‌ها نقشه می‌کشیدم که چطور بهش ثابت کنم مغازه داشتن از شغل دولتی خیلی بهتره که اینقدر منو سمت شغل دولتی یا آرایشگری نفرسته بعدها فهمیدم که این آدم فقط می‌خواد منو از سر خودش باز کنه هر چیزی هم که میگه فقط بهانه هست خنده دار یا حتی خجالت آوره که بگم ولی دوش گرفتن تو خونه ما همیشه یک معضل بوده چون توی سیستان خصوصا شهر زابل گازکشی شهری وجود نداشت و ما همیشه دنبال کپسول گاز باید می‌دویدیم و همین باعث می‌شد هربار که حموم رو روشن می‌کردیم تا آب گرم بشه پدرم کلی منت بذاره که می‌دونی من با چه سختی کپسول گاز گیر میارم؟ از اون طرف خود پدرم مردی هست که ۳ ماهی یکبار دوش می‌گیره و همیشه بوی گند میده یادمه یکی از دلایلی که همیشه می‌ترسیدم از ازدواج همین خونواده داغونم بود می‌گفتم این پدری که من دارم، سر سفره غذا با صدای بلند آروغ میزنه و بهش افتخار هم می‌کنه، ماهی یک بار به زور دوش میگیره و بوی گند میده از صبح تا شب پی عیاشی و رفیق بازی و هرزگی میره من چی دارم که به یکی معرفی کنم؟ مثلا علیرضا افشار، مردی که عاشقش بودم اگر خونوادش میومدن این صحنه‌ها رو می‌دیدن چی میشد؟ صد سال سیاه من رو نمی‌خواستن مادرش حتما با خودش می‌گفت پسر من کلی دختر جذاب توی تهران رو ول کنه بیاد از این روستای بی نام و نشون دختر بگیره؟ عمرا و ابدا ... خیلی سعی کردم شاید بتونم اخلاق‌های بد پدرم رو اصلاح کنم اما فایده نداشت دردناکه اما توی زندگی و ازدواج دو خانواده همین اختلافات به ظاهر کوچیک تاثیرهای خیلی بزرگی می‌ذاره همش با خودم دعا می‌کردم با مردی ازدواج کنم که بوی تمیزی بده که وقتی قرار باشه باهاش خلوت کنم خودم با عشق و علاقه سمتش برم نه مثل مادرم که می‌دیدم هربار پدرم می‌‌خواست ببوستش حالش بهم می‌خورد و سریع دهنش رو می‌شست دلم می‌خواست یه مرد تمیز توی زندگیم بیاد مردی که بوی مردونگی بده نه بوی هیزی و هرزگی، مردی که برای خریدن کپسول گاز منت نذاره، اگر کپسول به جای دو هفته ظرف یک هفته تمام میشه مدام غر نزنه که می‌فهمی چقدر سخته بلند کردن اینا؟ من مگه توان دارم؟ چقدر گاز مصرف می‌کنین؟ چرا اینقدر روشن می‌ذارین خب وقتی حموم نمی‌رین این بی‌صاحاب رو خاموش کنین و تمام این‌ها رو هم توی گوش مادرم ویز ویز می‌کرد و مادرمم صدتا از حرف‌های دل خودش رو به این‌ها اضافه می‌کرد و می‌آورد تو سر ما می‌کوبید یعنی خدایا؟ خدا جون؟؟ میشه برم تو خونه خودم؟ میشه مردی کنارم باشه که برای هر چیزی منت سرم نذاره؟ از موضوع اصلی دور نشیم، به هرحال اون دوش کهنه رو پدرم عوض کرد و یک دوش کهنه‌تر از اون به ۸۰۰ هزار تومن پیدا کرد، مادرم با گردن کج رو کرد بهش و گفت آقا از این دوش تلفنی‌ها می‌خریدی زهره خیلی دوست داره میگه با اونا راحت میشه حموم کرد پدرم با اخمی که همیشه اینطور وقتا برای بستن در دهن ما ازش استفاده می‌کنه گفت می‌دونی اون دوش‌ها چقدره قیمتشون خانوم؟ ۲ میلیووون قیمتش هست!! ۲ میلیون رو طوری کشدار گفت که فکر می‌کردی انگار ۲۰ میلیون تومنه این درحالی بود که همین چند وقت پیش حدود ۱۵۰ میلیون وام از بانک برداشته بود اما به هیچکس نگفته بود و خدا می‌دونه اون رو کجا با دوستاش خرج کباب و شراب و زن کرده باشه ما هیچوقت از حساب و کتاب این مرد خبر نداشتیم حتی اگر بمیره هم نمی‌فهمیم چیکار می‌کنه!! متنفر بودم ازش از اینکه همیشه برای قرون به قرون یه جوری منت می‌ذاره انگار ما به عنوان انسان نباید کمترین هزینه‌ای روی دست این مرد بذاریم، در واقع پدرم زمانی از ما راضی و خشنود خواهد بود که ما نه تنها چیزی ازش نخوایم بلکه به عنوان بردگان قلمرو ترقویی کار کنیم و هر چی در میاریم توی جیب سلطان سلیمان زمانه بریزیم این دقیقا طرز فکر پدرم هست که بارها و بارها به مادرم گوشزد کرده و گفته دختر فلانی و پسر بیساری هرچی کار می‌کنن پول‌هاشون رو میدن به ننه باباشون ولی بچه‌های تو یک قرون هم به من ندادن!!! ای تف به این روزگار ... دست آخر با همون دوش ۸۰۰ هزار تومنی قدیمی دوباره رفتیم دوش گرفتیم همونطور که توی ۱۰ سال گذشته پیش خدا التماس می‌کردیم یک روزی برسه که شهر ما گازکشی بشه و دیگه برای یک دوش آب گرم اینقدر منت نشنویم حالا باید پیش خدا التماس کنم روزی برسه که یک دوش خوب بتونم بخرم تا دیگه با این دوش‌های قدیمی که حتی آب هم درست و حسابی ازشون بیرون نمیاد عذاب نکشم!! متاسفانه نگاه پدرم شبیه ما نیست اون به این فکر نمی‌کنه که ما توی عصر و دوره‌ای هستیم که مردم بهترین دوش و حمام‌ها رو دارن پس ما هم باید یک حداقلی داشته باشیم نه!!! اون میگه زمان ما همینقدر هم نبوده پس شما باید ممنون باشین مثل این می‌مونه که بهتون بگن ۱۰۰ سال پیش همین چیزها هم نبوده پس امروز شما نباید دنبال زندگی بهتر باشین همین خفتی که بهتون دادن رو قبول کنین بهتون که گفته بودم از جهات زیادی جمهوری اسلامی و پدر من شباهت‌های زیادی بهم دارن نمی‌دونم کدوم از کدوم یکی یاد گرفته ولی میدونم هر چیزی که از جمهوری اسلامی می‌دونین در سایز کوچکتر ما اینجا داریم توی خونه خودمون تجربه می‌کنیم نکته اینجاست که حتی اگر حکومت عوض بشه چیزی برای من یک نفر عوض نمیشه چون هیچ قدرت و حکومتی توی مسائل خصوصی یک خانواده دخالت نمی‌کنه اون هم توی استانی مثل سیستان بلوچستان!!! تاریخ: ۲۳ بهمن ۱۴۰۴</description>
                <category>زهره ترقوئی | Zohreh Targhoei</category>
                <author>زهره ترقوئی | Zohreh Targhoei</author>
                <pubDate>Thu, 12 Feb 2026 04:30:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قصد فروش بخشی از نوشته‌هام رو دارم!!</title>
                <link>https://virgool.io/@zohreh_t8666/%D9%82%D8%B5%D8%AF-%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%B4-%D8%A8%D8%AE%D8%B4%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D9%87%D8%A7%D9%85-%D8%B1%D9%88-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-y50eyemuecx4</link>
                <description>منبع عکس: سایت راه مدیرانبا توجه به چند روز اخیر که به هر شکل و منظوری مطلبی درباره حوادث اخیر منتشر کردم (حتی با وجود اینکه من مخالف برخی از رفتارهای پرخاشگرانه معترضین در فضای مجازی بودم) باز هم ویرگول عزیز پست‌های من رو پاک کرد و برام اخطار فرستاد تصمیم گرفتم بی‌خیال بشم اینطوری بهتر شد متوجه شدم بخش زیادی از چیزهایی که می‌خواستم دربارشون حرف بزنم هم برای این سایت مناسب نیستن پس باید دور بریزم، به جاش برمی‌گردم سر زندگی خودم و درباره همون چیزی که از اول قصدش رو داشتم می‌نویسم نوشتن درباره زندگیم مربوط به امروز و دیروز نیست تقریبا ۲،۳ سال هست که توی این سایت درباره‌اش جسته گریخته می‌نوشتم اما وقتی حمله‌ها و قضاوت‌ها زیاد شد تصمیم گرفتم به جای یک سری مطلب پراکنده بیام از اول فصل به فصل شروع به گفتنش کنم، در کنار اینکه دارم اینجا درباره زندگیم می‌نویسم توی حافظه گوشیم دارم عکس‌های هر سال رو رصد می‌کنم و مرور می‌کنم و به طرز عجیبی پشت بعضی عکس‌ها کلی خاطره و احساس نهفته هست که دوست دارم درباره اونها هم صحبت کنم ولی راستش امروزه نسبت به ۳ سال پیش آدم آگاه‌تر و محتاط‌تری شدم متوجه شدم که آدم‌های ویرگول هم همشون خوب نیستن بعضیاشون فقط از سر فضولی و تحقیر اینجا می‌پلکن برای همین تصمیم گرفتم درباره هر سال یک دفترچه تصویری هم درست کنم به چه شکل؟ به این صورت که یک فایل پی‌دی‌اف بسازم از عکس‌هایی که گرفتم و احساساتی که پشت اون عکس‌ها داشتم و حوادث و حسرت‌ها و آمال و آرزوهایی که در پس هر سال عکس گرفتن وجود داره و چون این فایل‌های پی‌دی‌اف حاوی عکس‌های شخصی من هستن پس طبیعتا برای همه نیست و اگر کسی دوست داشته باشه اونها رو بخونه باید براش مبلغی حدود ۹۹ هزار تومن پرداخت کنه، البته که داستان زندگیم مثل سال‌های ۹۴ و ۹۵ به همین شکل متنی ادامه پیدا می‌کنه و توی این سایت قرار می‌گیره اما عکس‌ها و احساسات پشت اون چیز دیگه‌ای هستن و با توجه به اینکه دارم وقت و انرژی زیادی رو پشت این موضوع می‌ذارم با خودم گفتم باید یک فایده‌ای هم برام داشته باشه وگرنه من وقت اضافی ندارم که این شکلی هدرش بدم!! حالا نظر شما چیه؟ این فعلا در مرحله ایده هست و هنوز عملی نکردم اما عکس‌ها رو جدا کردم و این روزها خیلی بهش فکر می‌کنم با خودم گفتم اگر همینطور به نوشتن ادامه بدم فروش این عکس‌ها توی یک فایل به همراه متن و دلنوشته باید قشنگ باشه ادعایی ندارم که آدمای زیادی حاضر باشن براش پول بدن اما حتی ۵ نفر هم دوست داشته باشه بخونه به نظر من می‌تونه قشنگ باشه تاریخ: ۲۲ بهمن ۱۴۰۴ </description>
                <category>زهره ترقوئی | Zohreh Targhoei</category>
                <author>زهره ترقوئی | Zohreh Targhoei</author>
                <pubDate>Wed, 11 Feb 2026 00:38:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به کمکتون احتیاج دارم!!</title>
                <link>https://virgool.io/@zohreh_t8666/%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D9%85%DA%A9%D8%AA%D9%88%D9%86-%D8%A7%D8%AD%D8%AA%DB%8C%D8%A7%D8%AC-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-ocpttxlyn0wh</link>
                <description>راستش ... احمقانه به نظر میرسه ولی من هوش مصنوعی ندارم یه جور لجبازی بچگانه که دلم نمی‌خواد اون کوفتی رو نصب کنم دلم نمی‌خواد شبیه گوسفندی باشم که هرجا یونجه می‌بینه دنبالش بدوئه... آه خدای من چقدر دلم می‌خواست توی دنیای آرومتری زندگی می‌کردم دنیایی ساکت‌تر که هر لحظه از هر گوشه دنیا یه خبری به گوشم نرسه امروز بیشتر از هر چیزی به این باور دارم که انسان نباید از همه چیز اطلاع داشته باشه، توی این سونامی اطلاعاتی که از هر گوشه اینترنت میلیون ها ریلز و پست به سمتت روانه میشه تشخیص اینکه چه چیزی درست و غلط هست واقعا غیرممکن شدهبه هرحال...دوستان کسی برنامه خوبی برای تبدیل صفحات وب به فایل پی‌دی‌اف می‌شناسه؟ قدیما از این برنامه‌های کاربردی خیلی بود اگر یه مدل خوبش رو می شناسین لطفا لینک گوگل پلی‌اش رو برام بذارین میخوام صفحات زندگیم رو برای خودمم دانلود کنم که دیگه مجبور نباشم دو ساعت با کامپیوتر تایپش کنم میشه لطفا؟؟؟ اگر هوش مصنوعی جونتون رو دارین لطفا برای منه بینوا ازش بپرسین😂💔 اونایی که منو می‌شناسن میدونن من از ساختن اکانت متنفرم، از اینکه اطلاعاتم توی وبسایت های خرید و پلتفرم‌های متفاوت همینطور بی هوا پراکنده باشه متنفرم از اینکه به یک چت بات عادت کنم و وابسته اش بشم متنفرم (مخصوصا که یکبار باهاش حرف زدم با گوشی داداشم خدای من خیییییلی مهربونه🥹) خفه شو زهره😐 اون مهربون نیست اون کد نویسی شده که به توعه احمق کودن احساس مهم بودن بده پس از این توهم بیا بیرون و یه سیلی بزن توی صورتت نفله!!! به هرحال من هنوزم ترجیح میدم از کمک گرفتن از آدم‌ها لذت ببرم تا کمک گرفتن از یک چت بات!!! ممنون میشم اگر کسی اطلاعاتی پیدا کرد بهم بده لطفا دقت کنینلطفا به عکس بالا دقت کنین، من تعدادی از برنامه‌های تبدیل صفحات وب به فایل pdf رو دانلود و اجرا کردم ولی متاسفانه وقتی نوشته‌هام رو تبدیل به پی دی اف میکنه از گوشه کنارش میزنه بیرون یا مثلا این شکلی یک تعدادی از سطرها زیر شکلک‌های سایت پنهان میشه که عملا هیچ راه حلی براش پیدا نکردم اگر برنامه ای داشتین که بتونه این مشکل رو حل کنه یا ایده ای پیدا کردین خوشحال میشم من سرما خوردم در حد مرگ!!دلیل اینکه نوشتن رو متوقف کردم هم بخاطر اینه که توی یک هفته گذشته تا سرحد مرگ سرما خوردم حالم خیلی بده بچه ها باور کنین توی ۵،۶ سال گذشته هیچوقت تا این حد سرما نخورده بودم بدنم کاملا قفل و زمین گیر شده برای همین حتی نای نوشتن هم ندارم دارم میمیرم بچه ها🥺🥺🥺🥺این مدت عصبی هم هستم نباید کامنت‌ها رو میخوندم ولی یکی دو تا کامنت اعصاب خوردکن خوندم و یه مقاله دور و دراز هم براشون نوشتم ولی بعدش گفتم خب که چی؟ ۶ هزار کلمه برای چند تا عوضی متکبر؟؟ نمیدونم همش اعصاب خوردیه فقط!!! </description>
                <category>زهره ترقوئی | Zohreh Targhoei</category>
                <author>زهره ترقوئی | Zohreh Targhoei</author>
                <pubDate>Sat, 07 Feb 2026 21:08:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سال ۱۳۹۵: سرگذشت من</title>
                <link>https://virgool.io/@zohreh_t8666/%D8%B3%D8%A7%D9%84-%DB%B1%DB%B3%DB%B9%DB%B5-%D8%B3%D8%B1%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA-%D9%85%D9%86-wk9me3l6v47u</link>
                <description>حالا که یک سال رو به عنوان مرجع در نظر گرفتم و از سال ۱۳۹۴ شروع به گفتن کردم و خیلی از تروماها و آسیب‌های کودکی رو که نقش اساسی در تشکیل منه بزرگسال داشتن رو در سکوت و پشت پرده گذاشتم می‌تونم حداقل ذهنم رو جمع‌تر کنم و راحت‌تر درباره وقایع بعد از این صحبت کنمتوی سال‌های ۱۳۹۴ و ۱۳۹۵ زندگی من فقط در یک چیز خلاصه می‌شد و اون هم &quot;کنکور&quot; بود، من عاشق درس خوندن بودم و اون رو به عنوان پناهگاهی برای فرار از دعواهای مادر و پدرم می‌دیدم اما رفته رفته درس خوندن تبدیل به عذابی شد که دیگه نمی‌تونستم از شرش خلاص بشم احساس می‌کردم هر بار که لای دفتر و کتاب‌ها رو باز می‌کنم میگرن و حالت تهوع بهم دست می‌داد اما من تصوری از یک زندگی بدون درس خوندن نداشتم، مگه می‌شه که آدم بدون تلاش و درس خوندن اصلا خودش رو زنده در نظر بگیره؟ استرسِ آینده اینکه چی می‌شه؟ به کجا می‌رسم؟ چه اتفاقی برام میوفته هم قوز بالای قوز شده بود و ولم نمی‌کرد!! کنکور برای من تبدیل به یک معضل بزرگ شده بود معضلی که فقط جنگیدن با صدها کتاب و جزوه نبود بلکه من یک جنگ روانی هم با خونواده‌ام داشتم سر اینکه نمی‌دونستم خودم چی می‌خوام و اونا چی می‌خوان، در کنار اینکه پدر و مادرم با مقایسه‌ها و زخم زبون‌های روزانه حسابی از من پذیرایی می‌کردن حالا برادرمم که ۱۳،۱۴ ساله شده بود دائم اظهار فضل می‌کرد و می‌گفت &quot;زهره من با یک ورق زدن یاد می‌گیرم تو چرا اینقدر کند و ضعیف هستی؟ اصلا اینکه تو کنکور قبول نشدی از بی‌سوادی خودت هست اگه من بودم سریع قبول می‌شدم&quot; نکته دردناکش این بود که حرفای یه بچه ۱۴ ساله روی مغز مادر عزیزم اثر می‌ذاشت و اونم حرفای برادرم رو تکرار می‌کرد و تحت تاثیر اون قرار می‌گرفت و حالا من چطوری بهشون ثابت می‌کردم که کنکور چیزی فراتر از کتاب‌های خود دبیرستان هست و باید در کنارش کتاب تست و آزمون هم داشته باشی؟ این جماعت اصلا نمی‌دونستن کتاب تست چی هست!!! من می دیدم که دوستام می‌گفتن ما جلوی خونواده جنگیدیم تا همون چیزی رو بریم که خودمون می‌خوایم ولی ... من چی می‌خواستم؟ اون زمان احساس می‌کردم به &quot;هنر&quot; علاقه دارم ولی اگه این علاقه یک هوس زودگذر باشه چی؟ از کجا بدونم واقعا هنر رو دوست دارم یا نه؟ اگه هنر برم بعدش پشیمون بشم چی؟ اگه همونطور که مامان میگه هنر بازار کار نداشته باشه و من فقیر و بیچاره بمونم چی؟ شاید اصلا پزشکی رو هم دوست دارم فقط چون داخلش نرفتم هنوز باهاش اخت نشدم کسی چه می‌دونه؟ من اصلا نمی‌دونم چی می‌خوام از این زندگی؟ اصلا من چرا وجود دارم؟ هدفم از این دنیا چیه؟ قراره به چی برسم؟ متاسفانه اون زمان متوجهش نبودم اما بعدها فهمیدم که یکی از وظایف پدر و مادرها اینه که در طول ۱۸ سال اول زندگی اون بچه استعدادهای اون رو بشناسن و شکوفا کنن، با ثبت نام کردنش توی کلاس‌های ورزشی یا موسیقی یا هنری به اون بچه کمک کنن خودش و علایقش رو با آزمون و خطا پیدا کنه، مثلا کاراته بره یا ژیمناستیک بره، یا ویولن بره یا پیانو بره ولی پدر و مادر من تو تمام سال‌های طلایی زندگی من کاری جز دعوا سر کوچیک‌ترین نیازهای زندگی مشترک نداشتن، دعوا سر اینکه آخرین بار ۷ روز پیش یک مرغ خریده شده و توی خونه‌ای که ۴ نفر بزرگسال توش غذا می‌خورن این مرغ کوچیک همون روز دوم تموم شده و با وجود این ما ۷ روز دووم آوردیم تصور کنین توی خونه‌ای که بحث‌ها و دعواهاش سر پایه‌ای‌ترین و بنیادی‌ترین نیازهای بشر هست چطور میشه انتظاراتی در حد کشف استعداد داشت؟ اونقدر در طول سالیان دراز برای هر لقمه نونی که می‌خوردم منت شنیده بودم که باعث شده بود برای همه چیز خودم رو مقصر بدونم و یک بار از خودم نپرسم که خب پس وظایف پدر و مادر چی میشه؟ مگه پدر و مادر فقط وظیفه زاییدن اون بچه رو دارن؟صداهای توی سرم ساکت نمی‌شد، امسال که کنکور بدم بعدش چی می‌شه؟ لیسانس و فوق لیسانس بعدش چی؟ ته تهش قراره کارمند بشم؟ بعد شوهر کنم و بچه بزام؟ ولی من از بچه زاییدن خوشم نمیاد من از شوهرداری خوشم نمیاد چیکار کنم؟ اگه منو مجبور کنن به زور ازدواج کنم چی؟ اگه خونوادم مجبورم کنن با یکی ازدواج کنم که ازش خوشم نمیاد چی؟ اصلا من از مردها خوشم میاد؟ تا همین چند سال پیش احساس می‌کردم از زن‌ها خوشم میاد اینطور نیست؟؟ خیلی خوب یادمه راهنمایی می‌رفتم که احساس می‌کردم به زن‌ها گرایش دارم اولین نشونه‌های بلوغ اولین نشونه‌های شهوت رو که توی وجودم حس کردم احساس کردم با فکر کردن به بدن یک زن تحریک می‌شم فکر می‌کردم همجنس‌گرا هستم اما شانس آوردم که توی اون زمان هم‌کلاسی‌های من همشون دو کیلو ریش و سیبیل داشتن و هیچکس خوشگل نبود که من به خطا کشیده بشم چیزی که امروز خلافش داره رخ میده، پدر و مادرهای امروز دیگه نیاز نیست از دوست پسر داشتن دخترهاشون بترسن چون دخترها دیگه خودکفا شدن و توی دستشویی‌های مدرسه واسه همدیگه جبران می‌کنن ... تهوع آوره!!انگار یه ترکیب گیج کننده از هزاران خواسته و تمنا بودم سرگذشت تحولات جنسی من خودش یک کتاب جدا می‌طلبه، اولین مرحله‌اش انکار بود، انکار هویت جنسی‌ام، انکار اینکه اصلا نیاز جنسی دارم، بزرگ شدن توی یک خونواده چادری و مذهبی این رو برای من رقم زد می‌دیدم که مادرم با افتخار از این حرف می‌زنه که هیچوقت برده هوا و هوس نفسانی نبوده (سال‌ها بعد متوجه شدم که همین انکار نیاز توسط مادرم و اینکه هیچوقت میلی به رابطه جنسی نداشته و همیشه سرد مزاج بوده باعث شده پدرم به خیانت رو بیاره، دردناکه اما جفتشون مقصر بودن هم مادرم با سردی بیش از حد و هم پدرم) من هم فکر می‌کردم این یک افتخار هست که هرگز نیاز جنسی نداشته باشم برای همین توی ۱۳،۱۴ سالگی با این طرز فکر خودم رو تسلی می‌دادم که من مثل بقیه نیستم من مثل بقیه برده‌ی هوا و هوس خودم نیستم من آدم برتر و بهتری هستم نسبت به این انسان‌های خار و خفیفی که جز شهوت چیزی برای ارائه ندارن، اما &quot;شهوت&quot; این حیوان وحشیِ رام نشدنی چیزی نیست که تو با چند بار تلقین به مغزت بتونی بهش غلبه کنی، شهوتِ من قابل کنترل نبود شب‌ها قبل از خواب به سراغم می‌اومد چشمام رو که می‌بستم یادم میوفتاد که وقتی دبستانی بودم خواب یک زن و مرد لخت رو دیدم از خودم می‌پرسیدم چرا؟ یعنی ممکنه من پدر و مادرم رو موقع معاشقه دیده باشم و حالا یک تروما برام ایجاد شده؟ نه نه این ممکن نیست حتی گریه می‌کردم از اینکه چرا؟ چرا ما زن‌ها باید در خدمت مردها باشیم؟ من اینو نمی‌خوام من نمی‌خوام برده‌ی کسی باشم چرا ما باید نیاز جنسی مردها رو برطرف کنیم؟ من دوسش ندارم ازش خوشم نمیاد احساس می‌کردم اگر به یک مرد فکر کنم گناه کردم برای همین مغزم شهوتش رو به سمت زن‌ها هدایت می‌کرد شب‌ها قبل از خواب به جای یک مرد، معاشقه با یک زن رو تصور می‌کردم برای دختر ۱۳،۱۴ ساله‌ای که هیچ دسترسی به اینترنت و فیلم پورن نداره و اصلا نمی‌دونه چی هستن این سالم‌ترین راه برای ارضا شهوت به نظر می‌رسید هرچند فردا صبحش که بیدار می‌شدم سریع می‌رفتم غسل می‌کردم و به درگاه خدا توبه می‌کردم و اشک می‌ریختم و به خودم قول می‌دادم دیگه به خطا کشیده نشم ولی هفته بعد، چند روز بعد دوباره شروع می‌شد اصلا نمی‌فهمیدم این نیاز از کجا میاد؟ این چیه؟ مثل مثانه که پر از عوره می‌شه آیا این هم یک مخزن داره که به این سرعت پر از شهوت می‌شه؟ چطور ممکنه من اینقدر موجود ضعیف و سست عنصری بوده باشم؟ خاک بر سرت زهره تو نفرت انگیزی موجود سست عنصر شهوتی!! ۱۳،۱۴ و ۱۵ سالگی به همین منوال گذشت نه با یک بار و دو بار ولی در گذر زمان با تکرار و تکرارِ همون تصورات شهوت رانی درباره بدن زن‌ها کم کم به این باور رسیدم که من به زن‌ها گرایش دارم و احتمالا &quot;همجنسگرا&quot; هستم حالا با یک بحران جدید روبرو شدم اگر همجنسگرا هستم حالا چه خاکی تو سرم بریزم؟ مگه می‌شه توی یک کشور اسلامی عاشق همجنس خودت باشی؟ این یک گناه بزرگه خدای من نه این نمی‌تونه واقعی باشه ... اوایل افتخار می‌کردم به خودم خیال می‌کردم فقط منم که به این قدرت رسیدم که به جای مردها عاشق زن‌ها باشم احساس خودکفایی می‌کردم در خیالم تصور می‌کردم من چقدر خفنم که محتاج این مردهای نفرت انگیز نیستم چون همونطور که گفتم هیچ دسترسی خاصی به دنیای بیرون نداشتم و تنها منبع اطلاعات من کتاب‌ها و تلویزیون بود که اونجا هم همگی عاشق جنس مخالف بودن (خدا رو شکر اون زمان فیلم و سریال‌های همجنسگرایی تولید نمی‌شد) اما کم کم برای من تبدیل به یک بحران شده بود خدا رو هزار مرتبه شکر می‌کنم که توی مدرسه به هیچکس نزدیک نشده بودم ... از خودم متنفر می‌شدم اگر مثل بچه‌های امروز دور و برم پر از همجنس‌های خوشگل می‌بود و من به خطا کشیده می‌شدمزمان گذشت تا سال ۱۳۹۴ و ۱۳۹۵ که خونه‌ی ما برای اولین بار صاحب اینترنت پرسرعت &quot;وای فای&quot; شد اون هم باز به اصرار برادرم بود چون می‌خواست بازی &quot;کلش آو کلنز&quot; بازی کنه و باید اینترنت پرسرعت می‌داشت که بتونه بازی کنه اون زمان هنوز با واژه فیلترشکن و دسترسی به سایت‌های مستهجن آشنا نبودم (باز هم خدا رو براش شکر میکنم) اما دسترسی به اینترنت پرسرعت باعث شد برای اولین بار با سایت‌هایی مثل &quot;نماشا، آپارات و زومجی&quot; آشنا بشم سایت‌هایی که چند سال بود شکل گرفته بودن و اونجا تو می‌تونستی فیلم و سریال و حتی انیمه ببینی، واوو چقدر قشنگ بود فکرش رو بکن؟؟؟ یه سایتی هست که تو با اینترنت بهش وصل می شی و فیلم و سریال نگاه می‌کنی جالب نیست؟ باید خیلی قشنگ باشه ... انگار که یک دنیایی رو کشف کرده بودم که دیگران پیداش نکرده بودن همینقدر برای من جالب و جذاب بود از بین سایت‌هایی که پیدا کردم &quot;نماشا&quot; برای من به طرز عجیبی جذاب و دوست داشتنی شده بود با اینکه &quot;آپارات&quot; قدرت و وسعت بیشتری داشت اما من جمع کوچیک و جمع و جور نماشا رو بیشتر دوست داشتم بنابراین تو سال ۹۵ بیشتر وقت من توی این سایت‌ها سپری می‌شد بین خوندن دنیایی از مقالات و اطلاعات جدید بودم اما قبل از اینها اجازه بدین درباره جهش جنسی‌ام توضیح بدم و کاملش کنم، سال ۱۳۹۴ من با اینترنت پرسرعت وای فای سایتی رو پیدا کردم به اسم &quot;با موزیک&quot; این سایت متعلق به فردی با نام مستعار &quot;ایتاچی ۱۴&quot; بود که توی سایتش موزیک و انیمه آپلود می‌کرد و یک سایت کاملا حرفه‌ای بود سایتی که بعدها با شکایت &quot;انیم ورد&quot; از ایتاچی ۱۴ برای همیشه بسته شد و صاحب اون به یغما رفت اما خاطره‌ای که توی قلب من ساخت عجیب واسه من موندگار شد، توی سایت باموزیک من به طور خیلی خیلی اتفاقی انیمه‌ای رو دیدم که توی سایت نماشا خیلی از کاربران سایت درباره‌اش حرف می‌زدن انیمه‌ای به اسم &quot;عاشقان شیطانی&quot; یا &quot;Diabolik lovers&quot; این انیمه اصلا شبیه اتک آن تایتان یا انیمه‌های فلسفی محور نیست برعکس، خیلی کودکانه و احمقانه‌اس، داستان درباره دختر نوجوونی هست که وارد یک عمارت می‌شه که با ۱۲ تا برادر اونجا باید زندگی کنه و به مدرسه بره، این ۱۲ برادر از قضا همشون خون‌آشام هستن و به نوبت این دختر رو خفت می‌کنن و ازش استفاده می‌کنن(شبیه فیلم سوپر به نظر می‌رسه😂😂 ببخشید توروخدا روم سیاه😂😂 واقعا فکر نکنین با افتخار دارم تعریف می‌کنم نوشتن این ابعاد زندگیم برای خودمم خجالت باره)اگر بگم میل جنسی من به سمت همجنسگرایی رو یک انیمه (کارتون) خاک بر سری به اسم عاشقان شیطانی نجات داد دروغ نگفتم، انیمه عاشقان شیطانی به شدت صحنه‌های اروتیک داشت اما اروتیک نوجوان پسند، یعنی توی این انیمه صحنه بوسیدن یا عشق ورزیدن یا سکس نداشتی تنها چیزی که می‌دیدی این بود که هر بار یکی از برادرها این دختر بینوا رو یک گوشه گیر می‌اندازه دست و پاشو می‌گیره و خونش رو می‌خوره، این صحنه‌ها برای یک بزرگسال اروتیک نیستن اما برای دختر نوجوونی که از تصور خوابیدن زیر پای مردها متنفر هست تصور یک درجه ملایم‌تر از صحنه‌های سکسی مثل همین انیمه که به جای عشق ورزیدن صرفا و صرفا تسلط مرد بر زن رو نشون می‌داد انگار باعث می‌شد بدن من گر بگیره!!باور کنین حتی خودمم نمی‌دونم دقیقا چیه این انیمه باعث شد من از میل به زن‌ها به سمت میل به مردها تغییر رویه بدم، نمی‌دونم واقعا اما این انیمه کم کم باعث شد من خودم رو جای اون دختر و در حصار یک مرد تصور کنم و یواش یواش مغزم اینطوری بود که می‌گفت ... صبر کن ببینم اونقدرا هم بد به نظر نمیاد نه؟ تجربه بدی نیست شاید خیلی هم بد نباشه بذار امتحانش کنم بذار تصورش کنم بیا خودمون رو بذاریم جای دختره در حصار یک مردی که مثلا دوسش داریم، بعد از اون کم کم تصورات ذهنی من به سمت مردها رفت و انگار که برگشتم توی مسیر درست همون چیزی که باید می‌بود هرکس باید به جنس مخالف خودش گرایش پیدا کنه!!! شب‌ها که چشمام رو می‌بستم صحنه‌های انیمه توی سرم تکرار می‌شد و من خودم رو جای اون دختر در آغوش مردی بدون چهره تصور می‌کردم مردی که نمی‌بینمش ولی منو خفت کرده (به طرز واضحی هیچ تغییری یک شبه ایجاد نمی‌شه و مغز من هم به سختی داشت خودش رو وقف می‌داد با این موضوع برای همین هنوز هم نمی‌تونستم یک مرد کامل رو تصور کنم فقط سعی می‌کردم سعی می‌کردم و باز هم سعی می‌کردم) با توجه به اینکه خودم تجربه میل به همجنسگرایی رو داشتم امروز با قدرت می‌تونم بگم که این یک میل طبیعی نیست بلکه بسته به شرایط محیطی، نفرت از مردها، سرکوب و تحقیر و جهت دادن به میل طبیعی بدن، کم کم ذهن شما به سمت زن‌ها گرایش پیدا می‌کنه این می‌تونه حتی حاصل یک اتفاق ساده در کودکی شما باشه اما هرچی که هست من قطع به یقین میگم این یک ارتباط سالم نیست و اگر &quot;عاشقان شیطانی&quot; بتونه شما رو اصلاح کنه من حاضرم برای تمام همجنسگراها عاشقان شیطانی تجویز کنم(اوپس😂)صحبت درباره میل جنسی دیگه بسه، در طی سال‌های بعدیش که من به طرز نفرت انگیزی درگیر رمان‌های خاک بر سری تلگرامی می‌شم قطعا درباره‌اش صحبت خواهم کرد اما برگردیم سر کنکور، کنکور سال ۱۳۹۵ اولین کنکور من بود که حتی یک کلمه از سوالات رو بلد نبودم، با اینکه درس‌های دبیرستان و جزوه‌های معلم‌ها رو از حفظ بودم ولی حتی یکی از سوالات ریاضی یا شیمی یا فیزیک رو نمی‌فهمیدم پیچش‌های عجیبی داشت که من درکش نمی‌کردم احساس خنگ بودن می‌کردم درس خوندن تنها مهارتی بود که من بلد بودم تنها چیزی که توش خوب بودم پس چرا اینطوری شد اینا دیگه چجور سوالاتی بود؟ چرا هیچی ازشون نمی‌فهمیدم؟ مامان و بابا می‌گفتن همین که جزوه‌ها و کتاب‌های دبیرستان رو خوندن تونستن قبول بشن پس چرا من هرچی خوندم هیچی از این سوالات نفهمیدم؟ یعنی مشکل از منه؟ من خنگم؟ مامان می‌گفت جزو نفرات برتر کنکور اون سالی بوده که شرکت کرده ولی من چی؟ حتما باعث خجالتش شدم، کنکور تموم شد و بچه‌ها بعدش با شادی داشتن عکس یادگاری می‌گرفتن من از دور نگاهشون می‌کردم و با خودم می‌گفتم اونها شادن چون حتما خیلی درس خوندن و الان خیالشون راحته تموم تلاششون رو کردن ولی من چی؟ سرخورده، بیچاره، بازنده ... اصلا یادم نمیاد آخرین باری که احساس خوشی و سرزندگی کردم کی بوده؟ آها یادم اومد سال ۹۳ بود وقتی دوم دبیرستان بودم مامان اومده بود مدرسه که کارنامه منو تحویل بگیره و معدلم ۱۹/۹۸ شده بود و مامان با افتخار اومد ازم تعریف کرد پیش بابا، یادمه اون تابستون چقدر خوشحال بودم چقدر احساس شادابی می‌کردم احساس می‌کردم مسئولیتم رو کامل انجام دادم توی مبارزه‌ام برنده شدم و حالا به عنوان یه جنگجوی برنده استراحت می‌کنم ولی حالا چی؟ دارم اون بچه‌ها رو از دور نگاه می‌کنم و اشک می‌ریزم باید سریع‌تر از محل آزمون برم تا کسی متوجه من نشه دلم نمی‌خواد بیان پیشم و از من درباره آزمون بپرسن چون مطمئنم بغضم می‌ترکه من هیچی جز یه بازنده نیستم، بازنده بودن رو وقتی بیشتر حس کردم که توی تابستون سال ۱۳۹۵ بعد از کنکور پدر و مادرم هر روز غرغرهاشون رو بیشتر می‌کردن، گاهی با خودم می‌گفتم ای کاش کتکم می‌زدن ای کاش منو می‌زدن که رد و اثرش باقی می‌موند اما شلاق اونها اثری نداشت، شلاق اونها با زبون گوشتی بود و رد و اثرش روی مغز و روان من سایه می‌انداخت برای همین هیچکس متوجه زجری که می‌کشیدم نمیشد، تابستون ۱۳۹۵ بعد از مدت‌ها رفتیم زاهدان (مرکز استان) خونه دایی احمد ناعزیزم که به لطف دختر لوس و اداییش خانم &quot;جواهر&quot; همیشه کسی بود که توی سر من زده می‌شد در طول ۴ سال از ۹۱ تا ۹۵، بخاطر اینکه جواهر خانم از همون سال اول دبیرستان دانشگاه قبول شده بود و اصلا قبولی اون بود که جو خونه رو برای من جهنم کرد چون پدرم شروع کرد به مقایسه من با اون و دائم غرولند می‌کرد به هرحال تابستون رفتیم خونشون و اون زمان نتایج کنکور اومده بود و رتبه کشوری من حدود ۳۰۰ هزار شده بود اون سال نزدیک ۳۳۰ هزار ثبت نامی داشتن و من تقریبا جزو نفرات آخر شده بودم با اینکه شنیده بودم بعضی بچه‌ها می‌گفتن تو سال‌های قبل یک عده همینطوری الکی برگه رو سیاه کردن و قبول شدن منم امیدوار بودم که ای کاش همینطور الکی قبول بشم ولی نشد هرچند حتی نمی‌دونستم چی می‌خوام اصلا کدوم رشته برای من مناسبه؟ من چی باید بخونم؟ چه رشته‌ای رو دوست دارم؟ هیچی نمی‌دونستم ولی گاهی با خودم می‌گفتم ای کاش فقط مجاز می‌شدم یه چیزی می‌رفتم که دهن این‌ها بسته بشه اصلا راه درست چیه؟ ما به خونه جواهر خانم رسیدیم و دم در مادرم در گوش پدرم گفت که درباره کنکور جواهر چیزی نپرسی چون ما رومون سیاهه بچه خودمون قبول نشده!! اونها رفتن و من چند دقیقه‌ای توی ماشین موندم تا اشکام رو پاک کنم احساس می‌کردم قتل مرتکب شدم، انگار زنا صورت گرفته، گناه بزرگی کردم که مادر و پدرم رو سرافکنده کردم حالا دیگه اونا دوسم ندارن، اونا به من افتخار نمی‌کنن احساس می‌کردم یه نون خور اضافه‌ام، باری روی دوش بقیه شدم باید بمیرم یادمه همون زمان‌ها بارها می‌رفتم پیش مادرم و ازش عذرخواهی می‌کردم که باعث خجالتش شدم آه زهره‌ی بیچاره همیشه خودش رو مقصر می‌دید همیشه‌ی خدا خودش رو لعنت می‌کرد یکبار از خودش نپرسید که آیا مادر و پدرش هم به وظایف خودشون عمل کردن؟ آیا اونها هم به اندازه‌ای که زهره عذاب وجدان داشت رنج می‌کشیدن؟ یک بار شد با خودشون بگن متاسفیم زهره که تو رو توی این خونواده داغون به دنیا آوردیم؟ نه برعکس اتفاقا همیشه یه قورت و نیم اونها باقی بود همیشه می‌گفتن بچه‌های فلانی نون ندارن بخورن، لباس ندارن بپوشن ولی شما دارین انگار توی عصر هجر زندگی می‌کردیم که تنها نیاز بشر فقط یک وعده غذا و ده سالی یک دست لباس بود! اصلا توی خونه‌ای که هر روز سایه دعوا و درگیری توش بود چطوری می‌تونستی تمرکز کنی تا درس بخونی؟ توی خونه‌ای که اگر یک وعده غذا داشتین سه وعده باید گرسنه می‌موندین چطوری می‌تونستی انرژی داشته باشی تا درس بخونی؟ زهره هیچوقت به این چیزها فکر نکرد، زهره فقط خود زنی کرد، فقط خود زنی کرد هربار که فامیل دور هم جمع می‌شدن زهره همیشه سرافکنده بود احساس خجالت و حقارت می‌کرد زهره هیچی برای نمایش نداشت هیچی برای ارائه نداشت حرفی برای گفتن نداشت تنها برگ برنده اون درس خوندن بود که حالا سوخت و خاکستر شده بود، هر چند خیلی خوب متوجه شده بودم که چطور بعضی دخترها دروغگوهای عوضیِ دورویی هستن که حتی اگر قبول هم نشده بودن الکی زنگ می‌زدن بهم و پز می‌دادن که وای زهره جون ما رتبه‌مون ۲ هزار شده بود ولی انتخاب رشته‌مون خراب بود ... این همیشه برام سوال می‌شد که چرا؟ چرا دخترها و زن‌ها اینقدر عوضی هستن؟ چرا این موجودات اینقدر نفرت‌انگیزن؟ چرا دروغ میگن و بلوف می‌زنن؟ مثلا طرف نون نداره شکمش رو سیر کنه میره یه آیفون قسطی می‌گیره و ژست موفقیت و خودساخته بودن می‌گیره واقعا چرا؟ خیلی با خودم کلنجار می‌رفتم که مثل اونها بشم به دروغ بگم قبول شدم ولی انتخاب رشته‌ام خراب شده ولی نه من شبیه اونها نبودم این حقارت بود من اینقدر حقیر نبودم!!مهر ماه سال ۱۳۹۵ زمانی بود که دیدم خیلی از هم‌کلاسی‌های مدرسه‌ام رفتن دانشگاه کسانی که حتی معدل ۱۰ و ۱۲ داشتن به زور یک رشته‌ای قبول شده بودن ولی من حتی مجاز هم نشده بودم که انتخاب رشته کنم به قدری سرافکنده بودم که گروه کلاسی محبوبم رو پاک کردم و از واتساپ خارج شدم تا دیگه با هیچکس ارتباط نگیرم همش با خودم فکر می‌کردم یکسال از زندگیم پشت کنکور سوخت و خاکستر شد حالا چیکار کنم؟ من یکسال از بقیه عقب موندم؟ انگار ذهنم دست از مقایسه نمی‌تونست برداره همش خودم رو با هم‌کلاسی‌هام و فامیل مقایسه می‌کردم و تصور می‌کردم زندگی مثل میدون مسابقه هست و این مسابقه دو هست و هرکس سریع‌تر شروع کرده سریع‌تر هم برنده می‌شه و من هنوز شروع هم نکردم!! به خودم قول داده بودم از اول مهر شروع کنم ولی حالا روز پشت روز می‌گذشت و من هر روز به خودم وعده می‌دادم که از فردا، از فردا، از فردا شروع می‌کنم ولی کدوم فردا؟ مغزم درگیر بود، نمی‌تونستم ذهنم رو جمع و جور کنم اصلا نمی‌دونستم از کجا باید بخونم، از کجا باید شروع کنم؟ مگه آسون بود؟ اصلا نمی‌فهمیدم کدوم دروس مهمتره؟ از کدوم‌ها تست بزنم؟ خب تست از کجا بیام؟ آها باید کتاب تست بخرم؟ کدوم کتاب تست بهتره؟ اما اون کتاب ۵۰ هزار تومن قیمتش هست مگه بابا می‌خره؟ یکبار،دوبار سه بار بهش گفتم و بعد به مادرم پیغام داده بود که زهره پول‌های منو الکی خرج می‌کنه مگه من سرگنج نشستم!! درسته بابام سر گنج ننشسته بود من باید خودم قبول می‌شدم از زور بازوی خودم، اینو مادر و پدرم می‌گفتن، می‌گفتن هرکی درس خونده خودش درس خونده اینجا هی کتاب کار و آزمون و کوفت و زهرمار نداشته، کسی که بخواد بخونه و قبول بشه خودش می‌خونه این کتاب تست و آزمون همش بهانه‌اس که زهره می‌خواد بی عرضگی خودش رو پشت اونها قایم کنه!!! با خودم می‌گفتم نکنه اونها راست میگن؟ نکنه واقعا هرکس قبول شده خودش خونده و قبول شده و هیچ احتیاجی به آزمون آزمایشی و کتاب تست نیست و من دارم بهونه می‌گیرم؟ دقت کردین اونقدری که همش به خودم شک می‌کردم و خودم رو زیر سوال می‌بردم حتی یکبار به پدر و مادرم شک نکردم چون اون زمان همش فکر می‌کردم اونها خدای مطلق هستن، هرچی اونها میگن درسته، اگر فقط یک بار منم پدر و مادری داشتم که حمایتم کنن شاید مغزم اینقدر خود خوری و خود تحقیری نمی‌کرد حتی با دوستام با هم‌کلاسی‌های سابقم که حالا نزدیک یک سال بود ندیده بودمشون حرف می‌زدم همشون یک جمله تکراری می‌گفتن &quot;ما خودمون همینطوری خوندیم و قبول شدیم&quot; منم بیشتر اشک می‌ریختم و آرزوی مرگ می‌کردم که چرا من اینقدر بی عرضه‌ام، چرا عرضه ندارم مثل اونها خودم بخونم و قبول بشم بعدها فهمیدم که خیلی‌هاشون از سر حسادت که مبادا کسی فرمول اونها رو تکرار کنه به همه می‌گفتن ما فقط کتاب‌های دبیرستان رو خوندیم و هیچ کتاب تست و آزمون و ... نداشتیم ولی حالا چی میشه؟ نکنه حالا که عرضه ندارم کنکور قبول بشم پدر و مادرم بخوان منو به زور شوهر بدن؟ یک شب از ترس این موضوع کابوسی دیدم، توی مدرسه‌ی دبستانم بودم روی پله‌ها یک مرد با لباس بلوچی سفید نشسته بود عصبانی به نظر می‌رسید، داداشم بچه بود اومد پیشم بغلم کرد و خوشحال بود گفت قراره شوهر کنم، احساس کردم همون مرد بلوچ قراره شوهرم بشه ولی نه من دوسش نداشتم من نمی‌خوام شوهر کنم ... از خواب پریدم و تموم بدنم خیس عرق شده بود ... ترس‌هایی که امروز برام خنده‌دار به نظر می‌رسن ولی اون زمان به قدری ضعیف بودم که حتی فکر کردن بهش می‌تونست منو به جنون برسونه هر بار فامیل یا همسایه‌ها منو می‌دیدن می‌گفتن به به خانم فلانی دخترت دیگه &quot;شویی&quot; شده (یعنی وقت شوهر کردنش شده) فکر اینکه نکنه مثل مادرم بدبخت بشم چی؟ اگه شوهرم آدم خوبی نباشه چی؟ اگه نتونم ازش جدا بشم چی؟ ببین مادرم خیر سرش کارمند بود حقوق معلمی هم داشت ولی بازم نتونست جدا بشه اگر گیر بیوفتم توی یه زندگی چی؟ اگه مجبورم کنن بچه بیارم چی؟ نه نه نه این واقعی نیست من می‌میرم، خودم رو می‌کشم، یه بسته قرص خواب به زور کش رفته بودم و یه گوشه گذاشته بودم برای روز مبادا که اگر این اتفاق افتاد خودم رو خلاص کنم بمیرم بهتر از این زندگی خفت باره!!معضل تغییر رویه کنکور و نظام آموزشیامروز من از شما می‌پرسم برید به نفرات اول کنکور در ۱۰ سال اخیر نگاهی بندازین چه تعداد از این نفرات اول از روستاها یا مناطق دورافتاده بودن؟ در ۳،۴ سال اخیر که من نگاه کردم حتی یک نفر هم نبوده، به عنوان مثال نفر اول کنکور همین امسال خانم آترینا فرهمند از یک خونواده متول و پولدار که ددی و مامی برای اینکه فکر دختر عزیزشون باز بشه و بتونه هوایی تازه کنه اون رو به اروپا و آمریکا می‌بردن، بهترین زندگی، بهترین تغذیه، بهترین رفاه، اما ۲۰ سال ۳۰ سال پیش کنکور چنین مافیای بزرگی نداشت کنکور یک آزمون ساده بود که اگر واقعا سخت کوش بودی و درس‌هات رو می‌خوندی به سادگی از پس سوالاتش برمیومدی وقتی سوالات کنکور در سال‌های ۸۰ یا ۷۰ رو نگاه بکنین شوکه می‌شین از شدت آسون بودنش اما با شروع سال ۹۰ رویه کنکور به سختی تغییر کرد، حالا آزمون کنکور یک سد بزرگ شده بود که هر سال کلی کشته و زخمی می‌داد بچه هایی که زیر فشار شدید کنکور خودکشی می‌کردن و جون خودشون رو می‌گرفتن دلیل این سخت شدن کنکور چی بود؟ دلیلش باز شدن یک منبع درآمد بی‌پایان برای کانون قلمچی و کتاب فروشان و آزمون فروشان بود، می‌دونین هرسال این برگزار کننده‌های آزمون و فروشندگان کتاب تست چند میلیارد تومن درآمد مفت توی جیبشون میره؟ میلیون‌ها خانواده‌ی امیدوار که از شدت فقر و زندگی متوسط یا از شدت عقده و چشم و هم چشمی تمام زور خودشون رو می‌زنن که بچشون به جایی برسه که بتونن نجات پیدا کنن یا یه پتکی داشته باشن که تو سر بقیه فامیل بزنن انگار تمام بار زندگی و عقده‌ها و ناکامی‌های خودشون رو می‌اندازن روی دوش بچه که حالا اون بچه باید حسرت‌های اونها رو برآورده کنه می‌بینین؟ حتی پدر و مادرتون هم با هدف اینکه اونها رو به آرزوهاشون برسونین شما رو به دنیا میارن اگر عشق پدر و مادر واقعی بود باید زمانی که اشتباهات بزرگی می‌کنین بتونن پشتتون وایسن ولی اونها تا زمانی شما رو می‌خوان که باعث افتخارشون باشین کافیه خطای بزرگی کنین یا باعث خجالتشون بشین اونوقت روی واقعی عشق پدر و مادر رو به چشم خواهید دید، به هر حال &quot;حسادت یا عقده‌گشایی&quot; فرقی نمی‌کنه ناخودآگاه پدر و مادرتون روی کدوم یکی از اینها مانوور بده با یکی از همین محرک‌های قوی هر سال صدها میلیون پول توی جیب کانون قلمی و خیلی سبز و گزینه دو و ... می‌ریزن و رقمی که بدست میاد در نهایت از حد تصور هم خارج هستولی من و خیلی‌های دیگه مثل من قربانی جهل و بی‌سوادی پدر و مادرمون شدیم، یادمه کل سال ۹۵ توی اینترنت دنبال جواب می‌گشتم که چرا؟ چرا من قبول نشدم؟ مشکل از چی بود؟ اونایی که قبول شدن چیکار می‌کنن؟ کم کم متوجه شدم کسانی که توی کنکور قبول می‌شن از همون ۱۲،۱۳ سالگی زیر نظر کانون قلمچی و مشاوره و آزمون‌های مرتب جلو میرن هرسال تراز می‌گیرن و سنجیده می‌شن و همیشه پا به پای برنامه ریزی مرتب پیش میرن، اینها رو از توی یک سایت مشاوره فهمیدم فکر می‌کردم حالا که جواب رو پیدا کردم دیگه راحت شدم حالا کافیه پدر و مادرم رو قانع کنم که برام کتاب تست، آزمون آزمایشی و مشاور بگیرن تا من هم بتونم باعث افتخارشون بشم خیلی خوشحال شده بودم اما نکته همینجا بود، اونها نه تنها حاضر نبودن پولی برای این چیزها بدن بلکه من رو تمسخر هم می‌کردن و می‌گفتن زهره دیوانه شده خودش عرضه نداره بخونه بهونه میاره و میگه چون کتاب تست ندارم، مگه پسر فلانی که دکتر شد کتاب تست داشت؟ مگه دختر فلانی که دندون پزشکی قبول شد آزمون آزمایشی داشت؟ این خزعبلات چیه تو میگی؟ فقط می‌خوای جیب منو خالی کنی!!! ولی من نمی‌خواستم جیبت رو خالی کنم بابا من فقط می‌خواستم تورو به آرزوت برسونم که دیگه اینقدر غر نزنی که چرا بچه‌های مردم دکتر شدن بچه من نشد!!! تو حتی برای آرزوی خودت هم حاضر نیستی خرج کنی بابا؟ گاهی هم به خودم شک می‌کردم می‌گفتم نکنه اونا دارن راست میگن؟ شایدم من دارم بهونه میارم نکنه با خوندن همون کتاب‌های دبیرستان هم می‌شه قبول شد و من زیادی احمقم که متوجهش نمی‌شم!! زهره بیچاره وسط یه منجلاب گیر کرده بود رویه کنکور به تازگی عوض شده بود و ثابت کردن اینکه الان کنکور مثل دهه هشتاد نیست غیرممکن بود چون می‌گفتن ببین آقای دکتر &quot;رستگار رحمانی&quot; یه بچه روستایی بود که سال ۱۳۸۸ تونست پزشکی قبول بشه و الان دکتر شده چطور تا همین سال ۸۸ طرف از کنج روستا دکتر شده اونوقت تو سال ۹۴،۹۵ تو میگی نه رویه کنکور عوض شده؟ برو بچه خودتو جمع کن!! چطوری بهشون ثابت می‌کردم؟ چی داشتم برای اثبات؟ حتی دوست و فامیل هم وقتی ازشون می‌پرسیدی می‌گفتن نه ما مشاور نداشتیم فقط خودمون درس خوندیم!! پس خاک بر سر من که نمی‌تونم خودم درس بخونم، هر شب برای فردا برنامه می‌نوشتم:۸ صبح بیدار شوتا ۱۰ زیست بخونتا ۱۲ ریاضی بخونتا ۲ فارسی بخون بعد یهو می‌دیدم ۱۲ از خواب بیدار شدم، یه مدت امروز و فردا می‌کردم و همش اشک می‌ریختم، دو سه هفته که به این منوال می‌گذشت به خودم می‌گفتم زهره بیخیال همینطوری از ۱۲ یا هروقت بیدار شدی شروع کن، شروع می‌کردم به خوندن ولی چیزی نمی‌فهمیدم، احساس اینکه بگم الان یاد گرفتم، الان اوکی شدم، الان فهمیدم چیشده نداشتم، هرچی بیشتر می‌خوندم بیشتر نمی‌فهمیدم با چشم اشکی دفتر و کتاب رو می بستم و به اینترنت پناه می‌بردمتوی اون سال‌ها تنها تصوری که از اینترنت داشتم سایت‌ها و مقالات اینترنتی و واتساپ و تلگرام بود و حتی همین دنیای کوچیکی که تصورش می‌کردم برام خیلی بزرگ بود باورم نمی‌شد که آدم با یک سرچ ساده توی گوگل می‌تونه به دنیایی از اطلاعات و مقالات علمی دسترسی داشته باشه از خودم می‌پرسیدم چرا آدما باید علم و دانش خودشون رو همینطور الکی برای بقیه بذارن که استفاده ببرن؟ هیچ تصوری از این نداشتم که صاحب اون سایت یا اون بستر منبع درآمد عظیمی برای خودش می‌سازه با همین اشتراک اطلاعات ولی یه چیز رو می‌دونستم اینکه منم دلم می‌خواست سایت بزنم، منم دلم می‌خواست یه بستری مثل &quot;زومجی یا آپارات یا نماشا&quot; داشته باشم دلم نمی‌خواست صرفا یک کاربر توی پلتفرم‌های دیگران باشم بلکه دلم می‌خواست صاحب اون پلتفرم باشم می‌گفتم شاید منم یه روزی برم تهران و یاد بگیرم چطوری پولدار بشم و بتونم از این سایت‌ها بزنم!! اما فعلا تنها کاری که می‌تونستم بکنم استفاده کردن از پلتفرم بقیه بود، از وقتی سایت باموزیک منحل شده بود و ایتاچی ۱۴ رفته بود من هر از گاهی تو نماشا و زومجی سر می‌زدم اون زمان ایکس باکس ۳۶۰ داشتیم که اونم سال ۹۳ با کلی بدبختی و غرغر خریده بودیم توی یک تلویزیون قدیمی گنده بازی آساسینز کرید و &quot;watch Dogs&quot; بازی می‌کردم واچ داگز یکی از بازی‌هایی بود که توی تابستون سال ۹۵ خیلی باهاش درگیر شده بودم با اینکه بازی از نظر کل جهان یه بازی سوخته به شمار می‌رفت اما شخصیت اصلی بازی &quot;ایدن&quot; برای من خیلی خاص بود، یه مرد تنها، تو دهه ۳۰ یا ۴۰ زندگی که هیچکس رو نداشت، نه دوستی، نه دوست دختری نه همراهی ... اوه مرد بیچاره اونم مثل من بود تنهای تنها، انگار تجلی خودم رو توی یک شخصیت خیالی می‌دیدم همین باعث می‌شد با علاقه بیشتری ساعت‌های طولانی واچ داگز بازی کنم یا برم توی سایت یوتیوب و ویدئو گیم بقیه رو تماشا کنم و لا به لای همین سرچ زدن درباره واچ داگز بود که با سایت زومجی (برای اولین بار) آشنا شدم که تحلیلی درباره اون بازی نوشته بود، توی کامنت‌ها همه به بازی حمله کرده بودن و من بدجوری کفری شده بودم، یعنی چی؟ چطور جرعت می‌کنن؟ این بازی ناجی من بوده، من با شخصیت ایدن زندگی کردم، باهاش آروم گرفتم از اینکه یکی رو پیدا کردم شبیه خودم هست خوشحال شدم اونوقت این عوضی‌ها بازی رو مسخره می‌کنن و میگن شخصیت اصلی خیلی کسل کننده و تنهاست؟ شاید باورتون نشه اما ... به طرز حماقت باری من نشستم ۱۲ تا جیمیل ساختم و بعد با اون ۱۲ جیمیل توی سایت زومجی ۱۲ اکانت مختلف ساختم و بعد دونه دونه وارد اون اکانت‌ها شدم و کامنت‌های حمله به بازی رو جواب دادم و کلی از بازی تعریف کردم!! اون زمان اصلا خبر نداشتم که صاحبین سایت می‌تونن آی‌پی آدرس رو ببینن و متوجه می‌شن که همه اینها یک نفر هست اونها بلافاصله کامنت‌های من رو پاک کردن و من هم بعد یک مدت حتی یادم نمیومد اون اکانت‌ها و رمزشون چی چی بود امروزه خیلی سعی کردم اونها رو پیدا کنم و حداقل حذفشون کنم ولی نشد ): اما با گفتن این داستان فقط می‌خواستم بگم تو دوران نوجوونی انسان کارهایی رو می‌کنه که توی بزرگسالی حتی مغزش کشش فکر کردن بهش رو نداره، مثلا امروز اگر بهم بگی بیا یه اکانت بزنیم نقش جنس مخالف رو بازی کنیم یا بیا ۱۰ تا اکانت بسازیم که به یه پیج حمله کنیم با خودم میگم دیوونه شدی؟ این حماقت‌ها چیه؟ برو حاجی کار کن قسط وام عقب افتاده داریم بدبخت می‌شیم به این بچه‌ بازی‌ها هم فکر نکن ولی توی اون سن مغز انگار آسوده‌تر، بیکار‌تر و بازتر هست که می‌تونه به این شکل اتلاف وقت و عقده گشایی کنه از حماقت‌های دیجیتال خودم هنوز خیلی چیزها مونده که باید بگم، اون سال‌ها کاربر سایت نماشا بودم، همزمان ۲،۳ اکانت مختلف می‌زدم و با اسامی فیک برای خودم کاراکتر می‌ساختم، توی یکی از اون اکانت‌ها نقش یک پسر جوون به اسم &quot;نیما&quot; رو بازی مي‌کردم چرا اینکار رو می‌کردم؟ خیالات باطل، دلم می‌خواست ببینم دنیای پسرها چطوریه، دنیای مردها چطوریه، هی &quot;چطوری داش، چطوری مشتی، دمت گرم حاجی ماجی&quot; می‌گفتم و به خیال خودم احساس خفن بودن می‌کردم دلم می‌خواست مرد بودن رو تجربه کنم گاهی می‌گفتم نکنه من ذاتا یه مرد هستم که از بچگی از اسلحه و ماشین خوشم میومده به جای عروسک!! حماقت بود نبود؟!! توی سایت نماشا دوست پیدا می‌کردم یادمه یه دختره بود تام بوی بود اونجا اولین بار بود واژه تام بوی رو شنیدم نمی‌خواستم از بقیه عقب بمونم فکر می‌کردم کلی چیز توی دنیا هست که باید یاد بگیرم تا از کسی عقب نیوفتم دختره خفن بود مدل موی پسرونه گوشواره و کت چرمی ازش خوشم میومد با همون اکانت نیما باهاش دوست شدم وقتی بهش اعتراف کردم دختر هستم گفت خودم می‌دونستم از لحن چت کردنت مشخص بود دختر هستی همینم باعث شد از دختره و مشتی بودنش خوشم بیاد دلم می‌خواست دوست هم بمونیم ولی امروز حتی یادم نمیاد اسمش چی بوده؟ حتی یک خاطره یا عکس هم باهاش ندارم خاطرات مجازی همینقدر بی‌ارزش هستن برای همینه که بعد از سال‌ها اتلاف وقت با دوستان مجازی دیگه از هر چی دوست و خاطره مجازی هست متنفرم چون حتی یادت نمیاد چی بودن یا چطوری بودن حتی یه عکس یادگاری هم باهاشون نداری صرفا یک اکانت توی تلگرام یا اینستاگرام هستن که برات ویس یا متن می‌فرستن خب که چی؟!! توی سایت نماشا یه دختره بود به اسم توت فرنگی که ۲۱ سالش بود، ۲۱ سال برای اون سایت سن زیادی هست عمده کاربران سایت‌های نماشا و آپارات معمولا ۱۲،۱۳ تا نهایت ۱۷،۱۸ هست من هم سنم از بچه‌های اونجا بیشتر بود، این موضوع من رو خیلی آزرده خاطر می‌کرد حس می‌کردم از یه چیزی عقب افتادم، حس می‌کردم اگر چند سال زودتر اینترنت پرسرعت فراگیر می‌شد شاید من الان می‌تونستم همسن اونا باشم و باهاشون دوست بشم اما چون چند سال بزرگتر بودم دخترها رو که می‌شناسین با بزرگتر از خودشون دوست نمی‌شن اگر بشن هم اون آدم رو پیر و خرفت می‌بینن، یادمه با یه دختره حرف می‌زدم می‌گفت فلانی خیییلی از من بزرگتره!! گفتم مگه چند سالشه؟ گفت ۱۸، گفتم خودت چند سالته؟ گفت ۱۵!!! خنده‌ام گرفته بود از حرفش نوجوونی اینطوریه دیگه فکر می‌کنی فاصله ۱۵ تا ۱۸ اونقدر زیاده که توی دو تا دنیای متفاوت زندگی می‌کنین در حالی که اینطور نیست، به هر حال احساس می‌کردم هر جایی میرم هر کاری می‌کنم این سوالات توی سرم تموم نمیشن، اینکه چرا اینقدر دیر نوبت من شد؟ اما توت فرنگی مثل من نبود اون خیلی پرطرفدار بود هر کلیپی که اونجا می‌ذاشت ۵۰ تا ۶۰ تا لایک می‌خورد درحالی که کلیپ بقیه بیشتر از ۵ تا نمی‌خورد اونجا همه در حال معامله بودن، دنبالت می‌کنم، دنبالم کن، لایکت می‌کنم، لایکم کن اما توت فرنگی رو همه مجانی لایک می‌کردن و دوسش داشتن بهش حسودیم می‌شد انگار منو یاد &quot;حافظه&quot; توی مدرسه می‌انداخت که چقدر همه دوسش داشتن، پس چرا کسی منو دوست نداشت؟ من فکر می‌کردم توی مدرسه چون زشت هستم کسی دوسم نداره ولی اینجا که مجازی هست کسی چهره منو ندیده چرا اینجا هم هر کلیپی می‌ذارم هیچکس لایکم نمی‌کنه هیچکس عاشقم نمیشه یا طرفدارم نمیشه؟ امروز که بهش فکر می‌کنم می‌بینم چقدر عقده دیده شدن و طرفدار جمع کردن داشتم انگار سودای &quot;رهبری&quot; داشتم دلم می‌خواست کسی باشم که در رأس یک چیزی قراره می‌گیره احمقانه‌اس ... به هر حال چیزهایی که اون زمان براشون غصه می‌خوردم و اشک می‌ریختم امروز اصلا وجود خارجی ندارن، اون اکانت توت فرنگی چند سال بعدش جمع کرد و رفت شوهر کرد و دیگه حتی توی اون فضا پیداش هم نشد و همه اون آدم‌هایی که یک روز حسرتشون رو می‌خوردم و دلم می‌خواست مثل اونها صفحه بزرگی داشته باشم امروز صفحاتشون رو بستن و دنبال ابعاد دیگه زندگیشون رفتن اما باز هم نمی‌دونم شاید اگر اون آرزوهای کوچیک برآورده می‌شد روی هم تلنبار نمی‌شدن توی قلبم نمی‌دونم آیا بگم خوشحالم از اینکه برآورده نشدن یا خوشحال نیستم!! در هر حالت من هنوز هم نمی‌دونستم چی می‌خوام، هنوزم نمی‌دونستم چی‌ام،کی ام، هویتم چیه، ارزش من چیه؟ من چه خط قرمزهایی دارم؟ چه چهارچوب‌هایی دارم؟ چه کاری بده؟ چه کاری خوبه؟ خوب و بد اصلا چیه؟ انگار خودم رو نمی‌شناختم یا بهتر بگم انگار هر چیزی که تا الان از خودم شناخته بودم رو می‌خواستم دور بریزم و از نو شروع کنم، دلم می‌خواست اون دختر خجالتی و بدبخت و توسری خور درونم بمیره و یک دختر قوی ازش بیرون بیاد، دنبال ارزش‌ها بودم، دنبال هویت، دنبال دیده شدن، برای اینکه از زنجیر گذشته خلاص بشم یه تصمیمی گرفتم تصمیم گرفتم هر چیزی که از گذشته دارم رو دور بریزم، عکس‌هایی که روز امتحانات پایان سال با دوستام گرفته بودم، دفترهای خاطراتم که توی تمام این سال‌ها پرش کرده بودم هر چیزی که منو به زهره‌ی قبل از سال ۹۵ وصل می‌کرد رو می‌خواستم پاره کنم، می‌خواستم همه چیز رو بسوزونم و از نو شروع کنم یک شروع از صفر، برای همین تمام عکس‌ها رو پاک کردم و گوشی رو فرمت کردم، تمام دفترهای خاطراتم رو سوزوندم و آتیش زدم سعی می‌کردم از گوشی فاصله بگیرم و برده و بنده‌ی گوشی نباشم یادمه که تا مدتی احساس خیلی خیلی خوبی داشتم احساس رهایی مطلق اون آخرین باری بود که تونستم یک چیزی رو کامل رها کنم و پشت سر بذارم بعد از اون همیشه زنجیری به پام وصل بود مثل زنجیرهایی که به همه شما وصل شده زنجیرهایی مثل درس، دانشگاه، ازدواج، بچه، شوهر، گوشیتون، عکس‌هاتون، دارایی‌هاتون مثل طلا خونه یا ماشین اینها همشون زنجیرهایی هستن که شما رو اسیر و دست و پا بسته نگه می‌دارن شما هیچوقت آزاد یا رها نیستین همیشه چیزی هست که شما رو زندانی نگه داره حتی اگر شما اون چیز رو مثل من یک &quot;زنجیر&quot; نبینین و برای شما یک موهبت باشهنیمه دوم سال ۹۵ با تماشای انیمه‌ها گذشت زندگیم وقف دیدن انیمه و ارتباط برقرار کردن با دنیای خیالی انیمه‌ها می‌شد و بعد می‌رفتم توی یوتیوب AMV نگاه می‌کردم مخفف Anime Music Video درست مثل شماها که امروز خودتون رو توی ادیت‌های اینستاگرامی و تیک تاکی تصور می‌کنین اون زمان من خودم رو توی ادیت‌های انیمه ای تصور می‌کردم!! تصور کن دختر ۱۸،۱۹ ساله‌ای که همسن و سال‌هاش دارن دانشگاه میرن و ازدواج می‌کنن و اون نهایت تصوراتش توی انیمه دیدن و ادیت‌های انیمه‌ای خلاصه شده!! احساس می‌کردم حتما خیلی متفاوت با بقیه هستم، امروز وقتی بهش فکر می‌کنم با خودم میگم چرا ناخودآگاه ما همیشه سعی داره زور بزنه و بگه ما با بقیه متفاوت هستیم؟ چی باعث می‌شه فکر کنیم خیلی با بقیه فرق داریم؟ این ادعاهای پوچ از کجا نشأت می‌گیره؟ آیا مغز برای بقا احتیاج به این داره که تصور کنه با بقیه اقشار جامعه فرق داره؟ نمی‌دونم اما می‌دونم حتی همون زمان هم خوشحال نبودم انیمه‌ها و موزیک ویدیوهاشون رو نه از روی خوشی و خوشحالی بلکه برای فرار از وضعیت اسفناکی که توش گرفتار شده بودم می‌دیدم احساس می‌کردم توی زندانی گرفتار شدم که هیچ راه خروجی نداره تنها راه خروج از این زندان قبولی توی کنکور هست که اونم من عرضه‌اش رو ندارم، از سال تحصیلی قبلی که از بچه‌ها جدا شدم حتی یک بار پام رو از خونه بیرون نذاشتم چون دوستی ندارم که با من بیرون بره اصلا نمی‌دونم بیرون چی هست؟ من که خیابونی رو بلد نیستم جایی رو بلد نیستم حتی نمی‌دونم مسیر بازار کجاست فقط چند باری با مادرم رفتم بازار و برگشتمگفتم مادرم ... اون تنها کسی بود که بهش پناه می‌بردم مخصوصا توی این دوران که خیلی تحت فشار بودم شب‌ها وقتی می‌خوابیدم کابوس روز امتحان و کنکور می‌دیدم بارها می‌دیدم که جا موندم یا سر جلسه هیچی بلد نیستم فشار ذهنم خیلی شدید بود فکر می‌کردم حالا که توی کنکور قبول نشدم قراره از گرسنگی بمیرم؟ باید کاسه گدایی دستم بگیرم؟ دیگه اصلا چیزی به اسم غرور و شخصیت برای من باقی مونده؟ فکر نمی‌کنم!! در این میون مادرم تنها دلخوشی باقی مونده توی قلبم بود خوشحال بودم که هنوزم با من درد دل می‌کنه به تمام غرغرهایی که از پدرم به گوش من می‌رسوند گوش می‌دادم دیگه کم کم خودم رو مستحق و لایق تحقیر شدن می‌دیدم، به دلخوری‌هاش از رفتار پدرم گوش می‌دادم به اینکه پدرم غرغر می‌کنه که چرا زهره آشپزی و کارهای خونه رو انجام نمیده گوش می‌دادم اون زمان متوجه نبودم که درد دل‌های مادرم می‌تونه بهم آسیب بزنه، متوجه نبودم که این درد دل‌های مادرم در طول سالیان دراز باعث می‌شه در آینده به همه مردها بی‌اعتماد باشم و همشون رو مثل پدرم خیانتکار ببینم متوجه نبودم که وابستگی شدید من به مادرم در آینده باعث می‌شه مادرم اجازه نده من از این خونه پر بکشم نه ... اون زمان هیچ درکی از این موضوعات نداشتم و حتی اگر یکی اینا رو بهم می‌گفت هم من جلوش گارد می‌گرفتم و می‌گفتم نخیر تو نمی‌فهمی من مثل تو نیستم، حتی عشق به فرزند هم وقتی از یک حدی فراتر بره تبدیل به زندان می‌شه درست مثل زندانی که مادرم برای من ساخت که در گذر زمان به قدری به درد دل کردن با من وابسته شده بود که بعدها وقتی گفتم دوست دارم از این زندان رها بشم و برم یک شهر دیگه درس بخونم برگشت گفت &quot;تو بذاری بری پس من چی؟!!&quot; اونجا بود که فهمیدم نه ... عشق مادر و فرزند هم می‌تونه سمی و آسیب‌زا بشه جایی که مادرم متوجه این نیست که این شوهر اونه خونه‌ی اونه، من قرار نیست تا ابد کنارش بمونم و این زندان رو تحمل کنم اون به جای اینکه منو کمک بده تا از این زندان فرار کنم زنجیر بیشتری به پام بست که مطمئن باشه همدم عزیزش هیچوقت قرار نیست این خونه رو ترک بکنه ... حیف!!سال ۹۵ رو به اتمام بود که خبری به گوشمون رسید زمستون سال ۱۳۹۵ خبر رسید که برای دختر عمم الهه یک خواستگار پیدا شده الهه رو یادم میومد آخرین بار وقتی راهنمایی بودم دیده بودمش اون موقع هنوز با فامیل پدری قطع رابطه نکرده بودیم مادرم بعدها بخاطر دعواهای خاله زنکی بین ما زن‌ها رابطه‌اش رو قطع کرد و ما تقریبا تو تمام این سالها با هیچ فامیلی ارتباط نداشتیم باورم نمی‌شد الهه کوچولویی که من دیده بودم حالا اونقدر بزرگ شده که بخواد ازدواج کنه و بچه‌دار بشه؟ یعنی منم اینقدر بزرگ شدم؟ نه من دلم نمی‌خواد بزرگ بشم کاش می‌شد کوچولو بمونم من دلم نمی‌خواد ازدواج کنم!! وقتی رفتیم مراسم دیدم که الهه نه تنها برخلاف تصور من که فکر می‌کردم به زور قراره شوهرش بدن ناراحت نیست بلکه خیلیم خوشحال و هیجان زده‌اس و همش با ذوق و شوق داره پسره رو دید می‌زنه این درحالی بود که ازدواج کاملا سنتی بود و اونها از قبل همدیگه رو نمی‌شناختن ولی باز هم الهه براش کلی ذوق داشت این چطور ممکنه؟ از نظر من این یک تناقض بزرگ بود مگه می‌شه تو توی یک ازدواج سنتی اینقدر خوشحال باشی؟؟ رفتارهای الهه باعث شد نگاهم نسبت به ازدواج نرم‌تر بشه، قرار عقد برای یک هفته بعدش گذاشته شد و توی این مدت مادرم برای اولین بار من رو برد بازار و واسم لوازم آرایشی و رنگ مو خرید و من برای اولین بار تو زندگیم موهام رو رنگ کردم و آرایش کردم!! چقدر خوشحال بودم احساس می‌کردم یک لول زندگیم رفته بالاتر من حالا چیزی رو تجربه کردم که تا دیروز برام قفل بوده، آرایش کردن یکی از چیزهایی بود که مادرم همیشه مخالفش بود و می‌گفت یک زن باید فقط برای شوهرش آرایش کنه یعنی وقتی شوهر کردم حق داشتم آرایش کنم ولی حالا دل مادرم نرم شده بود و از عقایدش کوتاه اومده بود شاید افسردگی شدید من باعث شده بود دلش بسوزه و یک حالی به من بده کارش بی تاثیر هم نبود رنگ زدن موهام، آرایش کردن، رژلب داشتن همه اینها یک جور ذوق کودکانه عجیبی برای من رقم زده بود و باعث شده بود انگیزه بگیرم هر روز خودم رو جلوی آیینه تماشا می‌کردم و آرایش می‌کردم احساس اعتماد به نفس داشتم اما این احساس مثبت طولی نکشید که به یک احساس منفی تبدیل شدمن به عقد الهه رفتم و اونجا دخترهایی رو دیدم صد برابر خوشگل‌تر، جذاب‌تر و سفیدتر هرچند ازدواج دختر عمم باعث شده بود نسبت به ازدواج ملایم‌تر بشم و حتی حس کنم دلم می‌خواد که ازدواج کنم ولی حالا با چیزی روبرو شده بودم که قبل از اون حتی فکرش رو هم نمی‌کردم &quot;من زشت هستم؟&quot; وقتی توی آیینه به خودم نگاه می‌کردم عیب و ایرادهایی رو می‌دیدم که قبل از اون متوجهش نشده بودم پوست سبزه، صورت پر از جوش، دماغ بزرگ، ابروهای زشت احساس می‌کردم تمام صورت و بدنم پر از عیب و ایراده، اصلا چرا تا الان متوجهش نشده بودم؟ من می‌دیدم که توی دبیرستان بعضی‌ها رفتن دماغشون رو عمل کردن ولی اون زمان به قدری تو رویای دانشمند شدن و درس خوندن غرق بودم که این کارها به نظرم خیلی پوچ و سطحی به نظر می‌رسید اما حالا احساس می‌کردم خیلی مهم و حیاتی هست اگه من زشت باشم چطور ممکنه مردی بخواد با من ازدواج کنه؟ اصلا کدوم مردی یک زن زشت می‌خواد؟ خدای من چرا تا حالا بهش فکر نکرده بودم؟ یعنی اینقدر زشت بودم؟ من هیچوقت به زشتی یا زیبایی فکر نکرده بودم چون قدرت رو در دستاوردهام می‌دیدم ولی حالا من هیچی نداشتم نه قدرتی نه دستاوردی نه حتی زیبایی ذاتی زنانه من هیچی نبودم نه عشوه‌ای بلد بودم نه زنانگی بلد بودم نه هیچی... برای یاد گرفتن همین موضوعات بود که بعد از سایت نماشا و زومجی به سایت &quot;نی نی سایت&quot; کوچ کردم، حالا توی محیطی قرار گرفته بودم که پر از زن‌های متاهل و حامله بود و دلم می‌خواست چیزهای بیشتری درباره شوهر داری و بچه داری یاد بگیرم ساعت‌ها با آدم‌های توی اون سایت وقت می‌گذروندم و به درد دل‌ها و حرف‌هاشون گوش می‌دادم امروز وقتی بهش نگاه می‌کنم دلم برای خودم می‌سوزه که با آدم‌های سمی اونجا وقت می‌گذروندم اگر می‌خواین خاله زنک بازی و ذات کثیف زنانه رو در سطوح بالا مشاهده کنین حتما مدتی کاربر اون سایت لعنتی بشین از خیانت و لاس زدن‌های شوهر تا دعوا با مادر شوهر و خواهر شوهر قشنگ مغزتون رو شستشو میده زن‌های اونجا در یک لول خاصی از خاله زنک بازی هستن در مقایسه با &quot;ویرگول&quot; اونجا به نظر من شبیه &quot;فاحشه خونه&quot; به نظر می‌رسه همینقدر زشت و پلید و سیاه، طوری شده بود که بعضی وقت‌ها یکی ميومد ادعا می‌کرد یه خواستگار دندون پزشک داره بعد باباش اجازه نمیده یه هفته بعد میومد می‌گفت آخ جون بابام رو راضی کردم، بعد می‌گفت بابام اجازه داده یه دور بریم بیرون آقای دکتر تو ماشین می‌خواست منو ببوسه این زن‌های بیکار و فضول هم گروه گروه می‌ریختن زیر پستش یه عده از حسادت یه عده از فضولی تهش مشخص می‌شد خانم یه دختر ۱۲ ساله‌اس که توهمات ذهنش رو برای ما به بازی گرفته و یک ملت رو سرکار گذاشته و ناظران نی‌نی سایت متوجه شدن که این خانم همزمان ۵ تا اکانت داره و توی هر کدوم یک نقشی رو بازی میکنه توی یکی حامله‌اس، توی یکی متاهله، توی یکی مجرده!!! از ادا بازی و افاده اومدن زن‌ها هم که نگم براتون طرف خدا می‌دونه سگ نر هم بهش محل نمی‌داد میومد می‌گفت یه آقای دکتری گفته عاشقمه!! منه ساده لوح هم می‌رفتم می‌خوندم و می‌گفتم خدایا یعنی این زن چقدر باید کامل و بی‌نقص باشه که یه مرد همه چی تموم عاشقش بشه؟ یعنی ممکنه یه مرد خوب عاشق من هم بشه؟ ولی من که زشت هستم، از مردهای اونجا سوال می‌کردن آیا یه زن زشت رو میگیری؟ و جواب قطعی همه &quot;خیر&quot; بود می‌بینی؟ زیبایی برای زن‌ها درست مثل پولداری برای مردها می‌مونه، وقتی نداشته باشی هیچکس تورو نمی‌خواد زهره، تو زیبا نیستی هیچکس تورو دوست نداره هیچ مردی هیچوقت تورو به عنوان مادر بچه‌هاش انتخاب نمی‌کنه ای زهره ی بیچاره ... با خودم می‌گفتم خدایا کاش زمان برگرده عقب به اون وقتی که هنوز با این حقیقت تلخ روبرو نشده بودم کاش بین همون کتاب‌ها غرق می‌موندم و هیچوقت این رو نمی‌فهمیدم که چقدر زشت هستم چیکار کنم که خوشگل بشم؟ چطوری خوشگل بشم؟ چطوری باکلاس بشم اصلا باکلاس رفتار کردن چطوری هست؟می‌دونم هرچقدر هم بگم باز هم درکش نخواهید کرد باید لمسش کرد باید زندگی کرد، روزها و روزها فشاری که مغزت بهت میاره و مقایسه‌ای که ناخواسته شکل می‌گیره، اگر می‌رفتم توی خیابون و دخترهای خوشگل رو می‌دیدم تا خونه اشک می‌ریختم که چرا من مثل اونها خوشگل نیستم چرا من اینقدر زشت و بدترکیب و به درد نخور هستم، اصلا ممکنه من بتونم شوهر کنم؟ نه من چقدر احمق بودم که فکر می‌کردم خونوادم منو به زور شوهر میدن، اون شوهره بدبخت میشه با من، این منم که باید التماس کنم یکی منو بخواد، اصلا کی می‌تونه یه زن زشت رو تحمل کنه، من غیرقابل تحملم، زشت و بدقواره، ولی اگه شوهرمم زشت باشه اونوقت بچه‌هامون چی میشن؟ اونا هم یه زشت بدتر از خودمون؟ نه نه خدای من، من نباید بذارم این طالع شوم ادامه پیدا کنه باید یه شوهر خوب و خوشگل پیدا کنم تا بچه‌هام مثل من زشت نشن و خجالت نکشن وگرنه اونا هم مثل من بدبخت می‌شن ولی چطوری شوهر خوشگل پیدا کنم؟ وقتی تو یه مرد خوشگل و همه چی تموم باشی هیچوقت نمیای با یه بدبخت زشت ازدواج کنی پس باید چیکار کنم؟ حالا که نمی‌تونم دماغم یا چیزهای دیگه رو تغییر بدم باید روی چیزهایی که می‌تونم تغییر بدم کار کنم، پاشو زهره پاشو اشکات رو پاک کن هنوز وقت هست تو می‌تونی آدم بهتری بشی می‌تونی آینده خودت و بچه‌های آینده‌ات رو نجات بدی حالا که دماغم رو نمی‌تونم کوچیک کنم بدنم رو کوچیک می‌کنم، لاغر میشم، به خودم می‌رسم آرایش می‌کنم که قابل تحمل‌تر بشم بالاخره یکی رو پیدا می‌کنم که من رو بخواد بالاخره پیدات می‌کنم بابای بچه‌هام پیدات می‌کنم!!! من یه شوهر خوب و زیبا پیدا می‌کنم تا بچه‌هام مثل من زشت نشن و بعدش به خوبی و خوشی زندگی می‌کنیم من موفق می‌شم فقط باید تلاش کنم شده التماس می‌کنم به دست و پای بابام میوفتم تا پول عمل بینی منو بده هر چی باشه پدرم هست تا الان هیچ کار خطایی نکردم هیچوقت جلوش واینسادم هیچوقت ازش چیزی نخواستم تنها گناهم تا امروز پزشک نشدن بوده مطمئنم که برام خرج می‌کنه و از من دست نمی‌کشه اون پدر منه ‌‌... پدر ... چه واژه‌ی غریبی برای زهره بود تاریخ: ۱۲ بهمن ۱۴۰۴ بالای ۸/۵۰۰ کلمه در وصف سال ۱۳۹۵ </description>
                <category>زهره ترقوئی | Zohreh Targhoei</category>
                <author>زهره ترقوئی | Zohreh Targhoei</author>
                <pubDate>Sun, 01 Feb 2026 10:03:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سال ۱۳۹۴: سرگذشت من</title>
                <link>https://virgool.io/@zohreh_t8666/%D8%B3%D8%A7%D9%84-%DB%B1%DB%B3%DB%B9%DB%B4-%D8%B3%D8%B1%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA-%D9%85%D9%86-avy43xvon9tw</link>
                <description>حقیقت اینه که من هرگز نمی‌تونم ۱۰ سال زندگی پر از فراز و نشیب رو توی چند سطر نوشته خلاصه کنم، هر جمله کوتاهی که شما در این سری مطالب می‌خونین برای من اندازه ماه‌ها و سال‌ها درد و رنج به همراه داشته و هیچی به اون سادگی نبوده اما باز هم امیدوارم زندگی من الهام بخش کسانی باشه که امروز شرایط مشابهی دارن و بتونم قوت قلب اونها باشمشروع کردن داستان زندگی کار ساده‌ای نیست، چون شما نمی‌دونی از کجا باید شروع کنی، از کدوم نقطه شروع کنی تا به امروز خودت برسی، توضیحش آسون نیست، زمان هم موجود بی رحمی هست، روزها به سختی می‌گذشتن اما امروز که نگاه می‌کنم انگار توی یک چشم بهم زدن گذشت عجیبه خیلی خیلی عجیبه اما من قسم خوردم قبل از اینکه یک تیر خلاص توی مغزم خالی کنم و از این جهان پوچ برم زندگیم رو برای دیگران به جا بذارم شاید کسی باشه که بخونه و ببینه که من چقدر تلاش کردم به جایی برسم اما &quot;تلاش&quot; همیشه کافی نیست دوست من!!!برای نوجوون‌های امروز توضیح دادن دورانی که در اون هیچ اینترنت و گوشی و راه ارتباطی وجود نداشت کار خیلی سختی هست تصور کنین من و دوستان و هم‌کلاسی‌هام ۹ ماه تمام با هم مدرسه می‌رفتیم اما وقتی مدارس تعطیل می‌شد و تابستون می‌رسید دیگه هیچ خبری از حال هم نداشتیم مگر اونهایی که با هم همسایه یا فامیل بودن که از نزدیک همدیگه رو می‌دیدن یادمه خیلی بهشون حسودی می‌کردم همش دلم می‌خواست منم همسایه‌ای داشته باشم که هم‌کلاسی مدرسه‌ام بشه تا با هم بریم و بیایم و از هم جدا نشیم، البته که تلفن و راه تماس برقرار بود اما توی خونواده‌های متعصب زابلی تلفنی صحبت کردن یک دختر مجرد گناه کبیره به شمار می‌رفت و من یا دوستانم اجازه نداشتیم تماس بگیریم، یادمه فقط یکبار تابستون بود و من به دوستم &quot;معصومه&quot; زنگ زدم خیلی هیجان داشتم اولین باری بود که می‌خواستم با یک دوست و هم‌کلاسی از پشت گوشی توی تابستون صحبت کنم ذوق عجیب و بچگانه‌ای داشتم ولی وقتی تماس برقرار شد از پشت گوشی صدای مهمونی و موسیقی بلند شبیه پارتی میومد و مادرم حسابی از دستم عصبانی شد و گفت دیگه حق ندارم با معصومه حرف بزنم!!! اینطوری بود که ما از همدیگه هیچ خبری نداشتیم تا ۳ ماه بعدش که دوباره همدیگه رو می‌دیدیم و هرکس کلی داستان برای تعریف کردن داشت، از اینکه چطور تابستونش با مسافرت به سمت شهرهای بزرگ سپری شده و با پسرهای فامیلش رفته خوش گذرونی و البته که برای من عجیب بود که چرا هم‌کلاسی‌های من اینقدر به ارتباط با پسرهای فامیلشون افتخار می‌کنن انگار یک سطح خاصی از روشنفکری رو دارن که من و امثال من بهش نرسیدیم اما من چیزی برای تعریف کردن نداشتم من فقط سکوت می‌کردم و به حرف‌های بقیه گوش می‌دادم که چطور با آب و تاب برای هم تعریف می‌کردن با امیر و علی و محمد که پسرهای فامیلشون بودن رفتن فلان جا برای تفریح و بعد اینطوری شده و اونطوری شده بقیه داستان رو دیگه نمی‌شنیدم چون به فکر فرو می‌رفتم فکر کردن به اینکه برای من تابستون چیزی جز درد نبود، دعواهای تمام نشدنی پدر و مادرم بدون هیچ راه فراری، نه گوشی داشتم که بهش پناه ببرم، نه موزیکی بود که صداش رو زیاد کنم تا صدای دعواها رو نشنوم و نه هیچ چیز دیگه‌ای، فقط دست و پاهام می‌لرزید و پشت در گریه می‌کردم و آرزو می‌کردم بلایی سر خودشون نیارن روزها به سختی و نفس‌گیر می‌گذشت گاهی آرزو می‌کردم زودتر مهر بشه تا لااقل چند ساعتی برم مدرسه و توی این زندان بی‌پایان نباشم اما باز هم وقتی مهر می‌شد من مثل یه جنازه یک مرده متحرک به مدرسه می‌رفتم از درون پوچ و توخالی بودم ساکت و منزوی بدون هیچ احساس و هیجانی!!ما هم مسافرت می‌رفتیم اما مسافرتی که فقط برای مریضی و بیمارستان و بدبختی بود و وسط راه کلی دعوا و درگیری داشتیم سر اینکه چقدر جیبمون خالی هست و پولی نمونده و نباید زیاد بخوریم یا جایی بریم، ما هم به تهران و مشهد می‌رفتیم اما به جز راهروهای بیمارستان هیچوقت تفریح دیگه‌ای نداشتیم، با خودم می‌گفتم وقتی بزرگتر بشم از این زندون خلاص میشم یا یه راه بهتر ... &quot;میمیرم!!&quot; میمیرم و از این زندگی نکبت خلاص میشم از این درد و رنج بی پایان خلاص میشم درحالی که هم‌کلاسی هام با ذوق و شوق رژلب میاوردن سرکلاس و قبل تعطیلی خودشون رو خوشگل می‌کردن من به اونها نگاه می‌کردم و از خودم می‌پرسیدم چرا این آدم‌ها اینقدر پوچ و توخالی هستن؟ چرا اینها زندگی رو اونطوری که من می‌بینم نمی‌بینن؟ اون زمان فکر می‌کردم من آدم بهتری نسبت به اونها هستم، با خودم می‌گفتم اینها انسان‌های سطحی‌نگر و بیچاره‌ای هستن که در نهایت کاری جز شوهر کردن و بچه‌ زاییدن نمی‌کنن و من آدم خیلی بهتری هستم چون رنج‌های من ابعاد جدیدی از فلسفه و نگاه عمیق به زندگی رو به روی من باز کرده ... اما امروز با خودم میگم آیا واقعا من کار درست رو می‌کردم؟ شاید هم اونها کار درست رو می‌کردن که زندگی رو راحت می‌گرفتن و پشت هر چیزی دنبال معنا و فلسفه و مفهوم نبودن شاید هم من زندگیم رو باختم که اینقدر همه چیز رو سخت گرفتم و اجازه ندادم زندگی برام راحت بگذره ولی مگه انتخاب دیگه‌ای هم داشتم؟از سال ۱۳۸۷ که توی راه جاده‌ای به سمت چابهار تصادف کردیم در حالی که پدرم توی خونه مشغول خیانت بود و مادرم با سرعت می‌خواست برگرده تا مچ پدرم رو بگیره زندگی ما بهم ریخت، گویا وسط راه بودیم که خدا تصمیم گرفت مادرم رو زمین بزنه بعد از تصادف، پدرم آخرین کسی بود که خودش رو به شهر ایرانشهر (در مسیر زابل به چابهار رسوند) تصور کن زن و بچه‌ات تصادف کردن، برادرهات، خواهرهات، فامیل‌های زنت همشون خودشون رو رسوندن اما تو ۲ روز بعد از تصادفِ زن و بچه‌هات بهشون رسیدی با این بهانه که بانک بهم مرخصی نمی‌داد، مرخصی نمی‌داد؟ تو باید آسمون رو به زمین میاوردی اگر واقعا عاشق زن و بچه‌ات بودی اما گویا حق با مادرم بود برای تو زن و بچه چیزی به جز ابزارهای لذت نبودن اگر می‌مردیم چی می‌شد؟ فوق فوقش باید چند شب جمعه دیگه تلاش می‌کردی تا دوباره زن و بچه‌ی جدیدی بسازی اهمیتی نداشت همونطور که رفتارت نشون می‌داد بابا!!!! مادرم تا یک سال تمام زمین‌گیر شد و با حدود ۳۷ شکستگی کوچیک و بزرگ توی کل بدنش در نهایت شغل معلمی رو گذاشت کنار و خونه نشین شد درست یک سال و نیم بعد از تصادف مادربزرگ مادریم با سرطان مری فوت کرد و مادرم درحالی که تازه به زور می‌تونست سرپا بشه و راه بره تو آخرین نفس‌های مادربزرگم کنارش بود بعد از مرگ اون همه چیز تمام شد، مادرم دیگه نخندید و زندگی من تباه شد، منی که تا قبل از اون یک راه فرار یک خونه امن داشتم و هربار که پدر و مادرم دعوا می‌کردن من به خونه مادربزرگم پناه می‌بردم حالا دیگه تنها و بی دفاع وسط دعواهای اونها باقی مونده بودم حالا دیگه راه فراری نداشتم همیشه من و برادرم وسط جنگ اونها بودیم هربار پدر و مادرم می‌خواستن برای همدیگه شاخ و شونه بکشن پای مارو می‌کشیدن وسط و مارو مجبور می‌کردن بین اونها یکی رو انتخاب کنیم بارها برادرم با بغض تعریف می‌کنه که چقدر براش سخت بوده وقتی هربار پدر و مادرش دو طرفش می‌ایستادن و هر کدوم دست خودش رو دراز می‌کرده تا بچه انتخاب کنه اما برادرم هر دوتاشون رو دوست داشته اصلا کی گفته یه بچه باید بین پدر و مادرش انتخاب کنه؟ مادرم خیرسرش روانشناس بود اما کوزه‌گر از کوزه‌ی شکسته آب می‌خوره، روانشناسیِ اون برای خودش هیچ فایده ای نداشت و نتونست مارو از هیچی محافظت کنه توی خونه نفسم بند میومد خونه برام زندان شده بود دلم مادربزرگم رو می‌خواست دلم &quot;خونه ننه&quot; رو می‌خواست من این خونه رو نمی‌خواستم اگه دستم می‌رسید که بین پدر مادرم و مادربزرگم یکی رو انتخاب کنم قطعا مادربزرگم رو انتخاب می‌کردم گاهی می‌گفتم کاش منم با مادربزرگم می‌مردم و این روزها رو نمی‌دیدم بعضی شب‌ها می‌رفتم پشت در اتاقم خود زنی می‌کردم مشت مشت به قلبم می‌زدم شاید از حرکت وایسه و دیگه نزنه همش می‌گفتم خدایا اگه منو دوست داری زودتر جونم رو بگیر نمی‌خوام این زندگی رو می‌خوام برم پیش ننه، شرایط زمانی وخیم‌تر می‌شد که مادرمم به جای روانشناس و مشاور با من درد دل می‌کرد همش می‌گفت خواب ننه رو دیدم که می‌گفت بیا پیشم!! اینها رو که تعریف می‌کرد قلبم از حرکت وایمیساد با خودم می‌گفتم اگه مادرم بمیره ما چی می‌شیم؟ زیر دست زن بابا و یه بابای عوضی بیچاره می‌شیم؟ نه این زندگی نمی‌تونه واقعی باشه این فقط یه کابوسه بی‌پایانه این کابوس تموم نمی‌شه خدایا تموم نمی‌شه!!! شاید امروز احمقانه به نظر برسه اما عجز و ناتوانی اون دختر بچه ۱۳،۱۴ ساله‌ای که به جای بازی و شادی باید به مرگ مادرش و عواقب بعد از اون فکر می‌کرد رو تصور کنین!! چقدر ترسیده، چقدر ناتوانه، چقدر تنهاست، اون یه بزرگسال نیست اون قدرتی نداره، پولی نداره، خونه‌ای نداره راهی برای فرار نداره اون فقط می‌تونه آرزوی مرگ بکنه!! بعد از مرگ مادربزرگم تو سال ۱۳۸۹، ما هر سال مسافرت می‌رفتیم به سمت تهران، از مسیر مشهد و گرگان به سمت تهران تقریبا هر سال همین مسیر رو می‌رفتیم تا به بیمارستان تهران برسیم که مادرم بتونه درد و مریضی‌هاش رو درمان کنه، شکستگی‌، پوکی استخون، دیسک کمر، هزار تا درد و مرضی که پایانی نداشت هر سال تفریح ما خلاصه می‌شد تو راهروهای بیمارستان و پشت در اتاق عمل، هربار از مسافرت برمی‌گشتیم به جز خستگی روحی و جسمی چیزی برای ارائه نداشتیم باورم نمی‌شد چطوری دوستام میرن مسافرت سرحال می‌شن مگه مسافرت آدم رو سرحال می‌کنه؟ پس چرا هربار ما می‌ریم مسافرت فقط خسته‌تر و افسرده‌تر برمی‌گردیم؟ یادم نمیاد حتی یکبار توی هیچ مسافرتی از ته دل خندیده باشیم یا شاد بوده باشیم هیچ تجربه مشترک یا خاطره قشنگی یادم نمیاد ولی تا دلتون بخواد دعوا یادم میاد، تا دلتون بخواد جنگ یادم میاد، شب‌هایی که تو مسیر مسافرتمون به سمت تهران، می‌رفتیم گرگان خونه دایی‌ام و پدرم تا ۱۲ و ۱ شب بیرون خونه مشغول مشروب‌ خوری و عیش و نوش بود و جواب تلفن مادرم رو نمی‌داد و وقتی هم برمی‌گشت با هم تا صبح دعوا می‌گرفتن و من جلوی پسرهای دایی‌ام شرمنده می‌شدم با خودم می‌گفتم یعنی اینا پیش خودشون چی فکر می‌کنن؟ با خودشون میگن اینا رو ببین هر سال میان اینجا دعوا می‌کنن اعصاب مارو بهم می‌ریزن! یادم میاد می‌رفتیم تهران دنبال دوا درمون اما اگر ۳ روز به ۵ روز می‌کشید غرغرهای پدرم شروع می‌شد که میدونی هر وعده نون و آب چقدر میشه؟ می دونی هزینه‌ها چقدر بالا رفته؟ مگه من سر گنج نشستم؟ همیشه همین جمله رو می‌گفت &quot;مگه من سر گنج نشستم&quot; از اون طرف مادرم همش با من درد دل می‌کرد و حرفایی که به شوهرش نمی‌تونست بگه انگار به من می‌گفت تا دلش خنک بشه، همش می گفت چطور پول داری که خرج رفیق بازی و عیاشی و الکل و خوشگذرونی بدی خدا میدونه شاید حتی زن هم جور می‌کنی ولی واسه زن و بچه‌ات پول نداری!! مادرم دل چرکین شده بود دیگه تا ابد به پدرم مشکوک بود برای خیانت، زندگی ما نابود شد، اون زمان‌ها با خودم فکر می‌کردم اگر پدرم جلوی تومبون شلوارش رو می‌گرفت و خیانت نمی‌کرد شاید ما زخم‌های کمتری می‌خوردیم شاید اینقدر نابود نمی‌شدیم شاید ‌...توی همون زمان‌ها بود که مغزم دچار گسستگی شده بود، من از واقعیت زندگی جدا شده بودم و در یک دنیای خیالی زندگی می‌کردم گویا حالا که مادربزرگم رو از دست داده بودم و پناهی نداشتم مغزم برای جلوگیری از فروپاشی روانی تصمیم گرفته بود من رو به این پناهگاه خیالی ببره، ساعت‌ها در اون دنیای رنگی زندگی می‌کردم دنیایی که من رئیس مطلق همه چیز بودم و مردی بود که از من حمایت کنه مردی که مثل پدرم نبود!! حتی برای دنیای خیالی‌ام اسم هم انتخاب کرده بودم &quot;قلمرو ابرها&quot; جایی در میان ابرها که مرز بین واقعیت و خیال از بین میره، جایی که من می‌تونم تمام آرزوهام رو در لحظه زندگی کنم، من می‌تونم شخصیت هر فیلم و سریالی باشم، می‌تونم هر رویای محالی رو تجربه کنم می‌تونم وزش باد رو لای موهام احساس کنم چیزی که در دنیای واقعی محال بود چون موهای من وز بود و اون زمان حتی اسم &quot;کراتین&quot; رو نشنیده بودم و خیال می‌کردم تمام عمرم با این عذاب قراره زندگی کنم، توی اون دنیا من می‌تونم یه خونه لب ساحل بی‌کران داشته باشم و با اسب شخصی خودم در کرانه ساحل روی ماسه‌ها اسب سواری کنم، من به قدری توی زندگی واقعی سرخورده شده بودم که تخیلاتم تبدیل به تنها پناهگاه امن زندگیم شدن، من روزها و روزها، تقریبا هر روز یا هر شب قبل خواب چشمام رو می‌بستم و می‌رفتم به دنیای تخیلاتم دنیایی در ورای ابرها که در اونجا من یک خونه ویلایی لب ساحل، یک تاب رو به طلوع خورشید و یک اسب دارم که هر روز صبح سوار اسبم میشم و در خط ساحلی اسب سواری می‌کنم (گویا تمام رویاهای کودکانه‌ای که در اون زمان داشتم و بهش نمی‌رسیدم رو در ذهنم زندگی می‌کردم) تخیل به خودی خود چیز بدی نیست اما موضوع زمانی بغرنج می‌شه که شما نفهمی چه زمانی باید این تخیل رو پشت سر بذاری، این تخیلات نهایتا ۱۳ تا ۱۵ سالگی باید باشه و اگر بعد از این سن شما همچنان درگیر این دنیاهای خیالی باشی اونوقت از تلاش برای اهداف واقعی در دنیای واقعی عقب می‌مونی فاصله بین رویا و واقعیت به باریکی یک تار مو هست و وقتی تو زیادی غرق این دنیا بشی دیگه مغزت نمی‌تونه یا نمی‌خواد از اون دنیا بیرون بیاد برای من حداقل تا ۲۰ سالگی طول کشید تا بتونم اون دنیای پشت ابرها رو کنار بذارم و خیلی هم سخت بود فکر نکنین آسون بوده شبیه این بود که بخوام تنها پناهگاه زندگیم تنها فرزندم رو با دستای خودم بکشم همینقدر سخت بود من به قدری توی اون دنیای خیالی زندگی کرده بودم که دیگه خودم رو بخشی از اون دنیا می‌دونستم و مغزم منتظر این بود که یک روز واقعا دریچه‌ای به سمت اون دنیا باز بشه و من از این جهنم تاریک فرار کنم، توی اون دنیا من هر روز با ماشین مشکی خودم به سرکار می‌رفتم، غروب‌ها به یتیم‌خونه‌ها و آدمای نیازمند سر می‌زدم و حتی با دوستانم شام می‌رفتم بیرون و آخر هفته‌ها مشغول اسب سواری و تماشای طلوع خورشید در صبحگاه می‌شدم چیزی که اینجا ازش بی‌بهره هستم خونه ما هیچ پنجره‌ای به سمت خورشید نداره و ما فقط غروب خورشید رو می‌بینیم انگار طلسم شدیم!! اما اونجا همه چیز بهشت بود من به خودم افتخار می‌کردم به اینکه چقدر آدم خفنی هستم که چنین تخیل قدرتمندی دارم فکر می‌کردم من یک آدم خاص یا برگزیده هستم چون قابلیتی دارم که بقیه ندارنش، قدرتی دارم که بقیه ازش محروم هستن پس من یک آدم خاص و انتخاب شده هستم اینطور نیست؟ بالاخره تمام درد و رنجی که متحمل شدم یک پاداشی داره اینطور نیست؟ حتی یک مردی اونجا بود، مردی که بهم اهمیت می‌داد مردی که حمایتم می‌کرد به درد دل‌هام گوش می‌داد بغلم می‌کرد و نگاه جنسی به من نداشت (گویا هر چیزی که از پدرم نگرفته بودم رو توی یک دنیای خیالی جستجو می‌کردم) امروز البته متوجه شدم که به این خیالات میگن &quot;خیال پردازی ناسازگار&quot; راستش رو بخواین دیگه حالم بهم می‌خوره از این اسامی باکلاس و ترجیح میدم اینها رو با این اسم‌ها بیان نکنم، من درباره قلمرو ابرها خیلی نوشته بودم اما به لطف برادرم و تمسخرهاش تمام اون نوشته‌ها رو سوزوندم و در گذشته رها کردم اما خواستم اینجا یک اشاره کوچکی بهش بکنم که چطور بخشی از هویت و مغز من در یک دنیای دیگری سیر می‌کرد راستش نمی‌دونم بگم این اتفاق خوب بود یا بد بود؟ گاهی با خودم میگم شاید همون تخیلات بود که تحمل سختی رو برام آسون می‌کرد شاید اگر همون هم نبود من زیر اون همه فشار جون می‌دادم آیا اگر برگردم عقب خودم رو مجبور می‌کنم از اون تخیلات بیرون بیاد؟ مطمئن نیستم!!یادمه همیشه سر کلاس منزوی و ساکت بودم، بقیه مسخره‌ام می‌کردن، ادای من رو در می‌آوردن و می‌گفتن زهره ناراحت نشیا شوخی می‌کنیم من سکوت می‌کردم اما از درون متلاشی می‌شدم شوخی‌های اونها، تحقیرهای اونها من رو خورد می‌کرد و خشمم رو نسبت به خودم و این دنیا بیشتر می‌کرد سال‌ها بعد وقتی همون دخترها تبدیل به زن‌هایی بالغ شدن نشستم جلوشون و گفتم این رفتارهای شما خیلی به من آسیب زد اما فکر می‌کنین چی گفتن؟ با تمسخر گفتن ای بابا زهره چقدر گنده‌اش می‌کنی ما بچه بودیم جاهل بودیم بعدشم ما شوخی می‌کردیم باهات اینقدر بی جنبه نباش!! ولی من بی جنبه‌ام، آره من خیلی بی جنبه‌ام، من نمی‌خواستم اون شوخی‌های مسخره و مزخرف شما بازنده‌های عوضی رو بشنوم موجودات نفرت انگیزی که فکر می‌کنن خیلی خفن و موفق هستن صرفا بخاطر اینکه کنج این استان کذایی یه شوهر و توله زاییدن و صاحب خونه و ماشین شدن اصلا کی گفته اینا موفقیت به حساب میاد؟ چرا زندگی اینقدر ماشینی شده همه چیز مثل یک مسیر از پیش تعیین شده همه شبیه هم، درس بخون، دیپلم بگیر، دانشگاه برو، لیسانس بگیر، شوهر کن، بچه بیار، طمع کن، طلا بخر، خونه و ماشین بخر، آیفون بخر، سفر خارجی برو و حالا خیلی موفق شدی تبریک میگم همین؟ نفرت انگیزه ... همیشه فکر می‌کردم معنای زندگی باید چیزی بیشتر از اینها باشه دلیل وجود ما انسان‌ها نباید اینقدر بی‌معنی و ذلیل باشه ما باید یک هدف والاتری داشته باشیم اصلا مگه می‌شه؟ مگه می‌شه که تمام زندگی ما توی تولید مثل و پول جمع کردن خلاصه بشه؟ این چطور زندگی هست؟ مرگ بهتر از این زندگی حقارت بار هست!! اما یک چیز رو فهمیدم هرچند دیر، اینکه اگر کسی سرکلاس اذیتتون می‌کنه همون زمان همون روز یه تف بندازین توی صورتش، خشمتون رو سرکوب نکنین نذارین برای ۱۰ سال بعد چون فایده‌ای نداره همون لحظه تحقیرش کنین خوردش کنین همونطور که اونها شما رو خورد کردن!!درسته که میگم زندگی که توش شوهر کنی، بچه‌دار بشی و یک زندگی نرمال با شوهر و بچه و لیسانس و یه حقوق بخور نمیر داشته باشی کسالت‌بار به نظر میاد اما گاهی منم دلم می‌خواست این زندگی حقارت‌بار رو یک‌ بار تجربه کنم، البته که توی اون زمان دنبال خونه و شوهر و این خزعبلات نبودم من هنوز توی اون سن به پذیرش این حقیقت نرسیده بودم هنوز تو رویاهای کودکی‌ام مونده بودم رویای یک دوست، دلم یه دوست می‌خواست همین!!! یک &quot;دوست واقعی&quot; یادمه وقتی دبستانی بودم یه نامه برای خدا نوشتم ازش خواسته بودم &quot;خدایا لطفا بهم یه دوست و همدم واقعی بده کسی که به فکرم باشه و دوسم داشته باشه&quot; خنده داره ولی وقتی مدرسه می‌رفتم می‌دیدم که هرکسی سر کلاس برای خودش گروهی تشکیل داده هرکس عضو گروه یا جمعی شده و فقط این منم که تنها موندم خیلی غصه می‌خوردم و حتی اشک می‌ریختم، هیچوقت شهامت این رو نداشتم که خودم پا پیش بذارم و وارد گروه کسی بشم همیشه می‌ترسیدم از اینکه مسخره‌ام کنن یا بگن تو رو نمی‌خوایم چون همیشه می‌گفتن زهره خیلی کسل کننده‌اس، حق داشتن من کسل کننده بودم چون توی ذهن من دنیای تاریکی وجود داشت که برای خودش آینده‌ای به جز سیاهی و مرگ نمی‌دید، دختری که هر روزی که برمی‌گشت خونه دعا می‌کرد یه آشوب و دعوای جدید توی خونه به پا نشده باشه و هر باری که می‌رفت مدرسه باید فشار روانی حاصل از تحقیرهای هم‌کلاسی‌هاش در کنار فشار درسی شدید رو تحمل می‌کرد انگار مغزم داشت از هر طرف پاره پاره می‌شد اما نمی‌خواستم شبیه بقیه باشم وقتی دوستام (منظور هم‌کلاسی‌هام) توی اون سال‌ها درگیر دوست پسر و شوهر کردن و لباس خریدن و تیپ زدن بودن زهره فقط یک دست لباس داشت و اونم لباس فرم مدرسه‌اش بود، زهره با همون لباس فرم مدرسه‌اش مهمونی می‌رفت، با همون عروسی می‌رفت، با همون بازار می‌رفت و هرکاری رو با همون یک لباس انجام می‌داد حتی یک بار هم درگیر تیپ زدن نشده بودم چون این چیزها به نظرم خار و بی‌ارزش می‌اومد و من نمی‌خواستم درگیر این ظواهر دنیوی باشم اما باز هم چیزی بود که هربار توی کلاس می‌دیدمش نمی‌تونستم حسرتش رو نخورم و اون داشتن یک دوست واقعی بود، حتی یک بار سعی کردم دوستی رو به خونه‌ دعوت کنم مثل همه دخترها که می‌دیدم با هم قرار می‌ذارن و به خونه‌ی هم میرن اما پدر و مادرم هیچوقت اجازه نمی‌دادن من به خونه کسی برم می‌گفتن شاید برادر یا پدرش بهم تجاوز کنه ذهن اونها همیشه بدترین سناریوی ممکن رو تصور می‌کرد و به خاطر همین محافظه‌ کاری شدید اونها بود که من از خیلی چیز‌هایی که بقیه تجربه کردن محروم شدم فقط چون می‌خواستن به خیال خودشون از من محافظت کنن اما در عوض یک عقده‌ای بدون هیچ تجربه منحصر به فردی به جامعه تحویل دادن!! چطور میشه چیزی رو تجربه کرد اگر خطر نکرد؟ مثل این می‌مونه که تا ابد پات رو از خونه بیرون نذاری چون ممکنه ماشین بهت بزنه!! به هر حال چون می‌دونستم به من اجازه نمی‌دن تصمیم گرفتم دوستی رو راضی کنم تا به خونه ما بیاد شاید یکی از حسرت‌هام برآورده بشه اسم دوستم &quot;فرشته حسن‌پور&quot; بود اون زمان راهنمایی بودم دوم راهنمایی (مقطع هفتم در نظام جدید) عاشق کشتی کج بودم عاشق و دلباخته جان سینا یکی از بازیگران کشتی کج WWE اون مرد فوق‌ العاده‌ای به نظر می‌رسید و من شب‌ها خودم رو توی آغوش اون تصور می‌کردم که از من در برابر دنیا محافظت می‌کنه (خیلی احمقانه‌اس می‌دونم) و حالا بعد از سال‌ها کسی رو پیدا کرده بودم که علاقه مشترکی با من داشت و اونم فرشته بود اون هم مثل من شیفته کشتی کج بود و ما با هم صحبت می‌کردیم و می‌گفتیم و می‌خندیدیم و یک روز وسط امتحانات ترم وقتی امتحان دادیم ازش خواستم با ما به خونه بیاد اما وقتی به خونه ما رسید صدای داد و بیداد مادرم اون رو ترسوند و حتی پاش رو داخل نذاشت و گفت برمي‌گرده... خیلی خجالت کشیدم، خیلی غصه خوردم این تنها فرصت من برای پیدا کردن یه دوست واقعی بود اما دوباره دعوای پدر و مادرم مثل یک سایه شوم جلوش رو گرفت، سال‌ها گذشت و تو سال دوم دبیرستان (مقطع دهم نظام جدید) توی کلاس ما دختری بود به اسم &quot;حافظه منصوریان&quot; این دختر خیلی خوشگل بود می‌شه گفت خوشگل‌ترین دختر کلاس، پوست صاف، دماغ خوش فرم، زندگی خوب و نرمال همه چیز عالی بود، خیلی از بچه‌های کلاس دورش جمع می‌شدن و می‌خواستن باهاش حرف بزنن من هم همینطور می‌خواستم مثل اون محبوب و دوست داشتنی باشم، اما اون منو تحویل نمی‌گرفت امروز که با خودم فکر می‌کنم میگم شاید بهش حسادت هم می‌کردم شاید در عین حال که دوست داشتم نزدیکش باشم به موقعیتش هم حسادت می‌کردم به اینکه چطور اون در جایگاهی قرار گرفته که همه دوسش دارن، همه می‌خوان کنار اون باشن، یادمه اگر روزی حافظه غایب می‌شد بقیه همش یادآوری می‌کردن و می‌گفتن امروز بدون حافظه اصلا خوش نمی‌گذره و من همش توی سرم می‌گفتم یعنی اگر من غایب بشم کسی هست که اسمم رو بیاره؟ کسی هست که بگه امروز بدون زهره خوش نمی‌گذره؟ نه!!! زهره کسل کننده و حوصله سر بر بود چه کسی اصلا دوست داشت به زهره نزدیک بشه؟ هیچکس، خنده داره گفتنش اما سر همین موضوع کوچیک من تا خونه پیاده می‌رفتم و اشک می‌ریختم، سر اینکه &quot;خدایا چرا من یه دوست واقعی ندارم؟ چرا من کسی رو ندارم که وقتی غایب بشم اسمم رو بیاره و نگرانم بشه؟ چرا هیچکس منو دوست نداره؟&quot; چرا هیچکس زهره رو دوست نداره؟ چرا؟ چرا؟مغز آدم بد‌ها اینطوری ساخته می‌شه، از طرد شدن، از تحقیر شدن‌های بی‌پایان، از سایه شوم و سیاهی که هیچوقت از بالای زندگیت نمیره انگار اون دختری که توی خونه توسط خونواده‌اش تحقیر می‌شه ناخودآگاه توی مدرسه و محیط‌های دیگه هم مورد تحقیر قرار می‌گیره، هیچوقت هیچکس قلب شکسته اون رو نمی‌بینه هیچکس مرهمی روی قلب اون نمی‌ذاره و درنهایت هیولا زاده می‌شه مثل هیولایی که من امروز توی وجودم دارم مثل میل بی‌پایان من برای نابودی کل انسان‌ها، برای اینکه تمام زندگی و آرزوهاشون توی یک لحظه نیست و نابود بشه اما گفتن اینها جرم محسوب می‌شه اینطور نیست؟ به هرحال اون زمان هنوز این هیولا شکل نگرفته بود، زهره بیچاره‌ی من شاید اگر کسی بود که بهش عشق بورزه سیاهی تمام قلبش رو پر نمی‌کرد زهره فقط کمی عشق لازم داشت کمی محبت کمی دوست داشتن یعنی اینقدر خواسته زیادی بود؟ روزهای پایانی تحصیلم بود تو سال ۹۵ که یک روز دختری اومد پیشم دختری که امروز حتی اسمش رو یادم نمیاد حتی چهره‌اش یادم نمیاد اما اون به من نزدیک شد و گفت همیشه دوست داشتم باهات دوست بشم زهره!! قلبم لرزید بهش نگاه کردم اون دختر همیشه ته کلاس می‌نشست و تنها بود خیلی تنها درست مثل من!! اما من اونقدر درگیر عضو شدن تو گروه خفن‌های کلاس بودم که اصلا متوجه نشدم آدم‌های دیگه‌ای هم هستن که می‌تونم باهاشون دوست بشم مغز من گیر کرده بود روی حافظه روی خفن‌ترین دختر کلاس من می‌خواستم دوست جون جونی اون باشم و برای همین ندیدم که می‌شه فرصت‌های دیگه‌ای هم داشت من اون دختر رو دیگه هیچوقت ندیدم، در زیر گرد و غبار ماه‌ها و سال‌ها امروز حتی یادم نمیاد کیه و کجاست نه شماره‌ای نه چیزی ازش ندارم اما بخاطر اثری که روی قلبم گذاشت بعد از اون تصمیم گرفتم هر جا آدم تنهایی رو دیدم بهش نزدیک بشم سعی کنم به آدم‌ها محبت کنم و قلبشون رو گرم نگه دارم تا دیگه هیچ قلب سیاهی شبیه قلب من زاده نشه اما باز هم شکست خوردم هر بار به آدم‌ها نزدیک شدم و بهشون محبت کردم چیزی جز تحقیر و تمسخر نصیبم نشد انگار این موجودات هیچوقت قدر محبتت رو نمی‌فهمن نه تا وقتی خشم و غصبت رو از نزدیک نبینن!!نوجوونی دوران عجیبی هست چیزهایی برات مهم میشه که بعدها وقتی بهش نگاه می‌کنی خنده‌ات می‌گیره، اون روزها زمانی بود که تازه صاحب یک گوشی شده بودم تازه‌ی تازه، تصور کنین توی دنیایی زندگی می‌کردین که حتی به دورترین نقاط ذهنتون هم خطور نمی‌کرد یک روزی یک صفحه لمسی ظاهر بشه که بتونین به هرجای دنیا پیام بدین و با هم ارتباط بگیرین و حالا تو سال‌های ۹۳ و ۹۴ می‌بینین دست همسن و سال‌های شما تبلت و گوشی لمسی هست و بعد از کلی کلنجار فقط بخاطر اینکه برادرتون که ۴ سال از شما کوچیکتر هست صاحب گوشی شده و شما هم اجازه پیدا کردین تو سن ۱۷ سالگی تو سال ۱۳۹۴ اولین گوشی خودتون رو داشته باشین، اولین گوشی، اولین تجربه با دنیایی فراتر از یک شهر یا یک استان، چیزی که حتی تصورش رو هم نمی‌کردم، تا حالا ندیده بودم، برام تازگی داشت، برام عجیب غریب بود انگار سرتاسر اینترنت پر از غارهای کشف نشده‌ای بود که من دلم می‌خواست کشفش کنم مغزم از شدت دوپامین دریافتی داشت منفجر می‌شد ذوق و شوقم بی پایان بود و لحظه‌ای گوشی از دستم نمی‌افتاد دیگه میلی به درس خوندن نداشتم چون یهو با دنیایی جدید روبرو شده بودم که پیش از اون ندیده بودم دنیایی که همه چیزش برای من عجیب بود و تازگی داشت همونجا بود که به اینترنت امیدوار شدم، فکر می‌کردم تا قبل از این من یک زندانی بودم توی زندانِ خونه و خونواده‌ام ولی حالا اینترنت به همه ما کمک می‌کنه تا در سرتاسر دنیا بهم وصل بشیم، حالا آدم‌هایی مثل من می‌تونن داستان زندگی و دردهاشون رو به راحتی بدون ترس از قضاوت شدن به زبون بیارن و برای دردهاشون مرهمی پیدا کنن (خیلی کودکانه و معصومانه بود اینطور نیست؟) امروز رو ببین چقدر از این رویای کودکانه به حقیقت پیوسته؟ مثلا توی تلگرام یا اینستاگرام یا روبیکا یا ایتا شما کسانی رو می‌بینین که داستان زندگی و مشکلات خودشون رو به زبون بیارن و الهام بخش دیگران بشن؟ من که ندیدم!! هنوزم نوجوون‌هایی که در وسط جنگ پدر و مادر گیر افتادن تنهان، اینبار حتی تنهاتر از زمان من، چون در زمان من اینترنتی وجود نداشت که تو بری توی اینستاگرام و ببینی دخترهای همسن و سال تو چقدر خوشبخت‌تر و خوشحال‌تر هستن اما حالا به لطف فضای مجازی هر دردی که تحمل می‌کنی صد برابر بدتر رنج داره برات چرا که در اون زمان من به خودم می‌گفتم قطعا خیلی‌ها مثل من رنج می‌کشن و این تصور تحمل اون درد رو برام آسون‌تر می‌کرد انگار دردی که برای همه باشه درد آسون‌تری هست نسبت به وقتی که تمام دنیا خوشبختن و تو انگار تنها بدبخت این کره خاکی هستی، اون زمان من به خودم می‌گفتم درد بخشی از زندگی هست و اگر من درد و رنجی بیشتر از دیگران می‌کشم پس حتما لایقش هستم تا در آینده به جایگاه بالاتری برسم درد من رو به جایگاه بالاتری می‌رسونه پس من با روی باز اون درد رو می‌پذیرم اما امروز دیگه کسی به این باور اعتقاد نداره، مردم از هر درد و رنجی فراری هستن و ترجیح میدن فقط در یک رفاه خیالی زندگی کنن، ببینین یک &quot;عقیده&quot; یک &quot;باور&quot; چطور میتونه زندگی رو از این رو به اون رو کنه، اون زمان باور داشتم که دردی که امروز تحمل می‌کنم پاداش بزرگی در فردای من خواهد بود و برای همین هم مغزم با اون درد و رنج کنار میومد اما امروز چون دیگه بهش باور ندارم هربار که رنجی بهم وارد می‌شه بیش از پیش خورد می‌شمتوی همون دورانی که صاحب گوشی شده بودم از صبح تا شب توی گروه کلاسیمون در واتساپ می‌گشتم و دنبال این بودم که من اولین کسی باشم که سوال معلم رو جواب میده، اگر کسی جزوه‌ای یا چیزی می‌خواست من اولین کسی باشم که براش می‌فرسته اگر کسی حتی یه عکس پروفایل می‌خواست من سریع ده تا براش پیدا می‌کردم حتی به طرز عجیبی چپ و راست عکس پروفایل برای خودم می‌ذاشتم از این عکس نوشته‌های قدیمی که الان دیگه مد نیستن دنبال حرف‌های دلم لا به لای عکس‌ نوشته‌ها می‌گشتم و خیال می‌کردم کسی اهمیت میده به اینکه من چی روی پروفایلم گذاشتم یا ازم سوال می‌کنه که اینو از کجا آوردم خیلی لذت می‌بردم اگر کسی ازم این‌ها رو می‌پرسید گویا بهم احساس موفقیت بزرگی رو می‌داد انگار ذوق می‌کردم از اینکه خجالتی بودنم پشت صفحه گوشی مخفی می‌شه از اینکه توی اون گروه بودم لذت می‌بردم از اینکه می‌دیدم حالا شماره تلفن معلم‌هام رو دارم ذوق می‌کردم فکر می‌کردم اینطوری تا آخر آخر عمرم همراهشون هستم و ازشون جدا نمی‌شم زهی خیال باطل!! اما چالش فقط این نبود، گوشی من یه گوشی چینی بود، از اون گوشی‌های ارزون قیمت های‌ کپی چینی که توی اون سال با قیمت ۲۵۰ هزار تومن خریداری شده بود اون رو هم مادرم برای من و برادرم خرید چون داداشم همش غر می‌زد که دوستاش دارن با گوشی‌هاشون بازی کلش آو کلنز بازی می‌کنن و اونم دلش می‌خواد اما پدرم حتی حاضر نشد پولش رو بده و اونجا هم مادرم پا پیش گذاشت و نگم براتون که تا سال‌ها بعد مادرم بارها و بارها این رو یادآوری کرد که اون بوده برامون گوشی خریده ولی این گوشی‌ها صرفا نمایشی هستن دوربینش خیلی بد بود به قدری بد که وقتی بقیه بهم می‌گفتن از جزوه‌ات عکس بفرست حتی متن جزوه دیده هم نمی‌شد با وجود عکاسی از نزدیک یک کلمه‌اش هم خونده نمی‌شد و باز زهره بیچاره شروع می‌کرد به گریه که چرا مثل بقیه یه گوشی بهتر نداره که جلوی بقیه کم نیاره چرا هیچوقت هیچکس روی اون حساب باز نمی‌کنه انگار اینکه یکی از من جزوه بخواد یا چیزی بخواد بهم احساس ارزشمندی می‌داد احساس اینکه مفید هستم و می‌تونم کاری بکنمهمیشه روزهای امتحانات یا آخر سال که می‌شد اونهایی که با هم دوست بودن قرار می‌ذاشتن که برن بازار یا کافه بگردن ولی من توی عمرم کافه نرفته بودم چون مادرم همیشه می‌گفت کافه جای بدی هست و خوب نیست خیلی دلم می‌خواست بین اونها می‌بودم همیشه با حسرت بهشون نگاه می‌کردم من به جز راه مدرسه و خونه هیچ جایی رو بلد نبودم اسم خیابون‌ها رو نمی‌دونستم حتی توی شهر خودم غریب بودم بعضی شب‌ها به این فکر می‌کردم که اگر پدر و مادرم توی تصادف بمیرن یا کشته بشن من و برادرم چی می‌شیم؟ چه بلایی سرمون میاد؟ بدبخت می‌شیم عموها یا عمه‌هام میان رو سرمون حکومت می‌کنن؟ و تا صبح اشک می‌ریختم برای اتفاقی که حتی نیوفتاده بود اون اشک‌ها از ترس بود از عجز و ناتوانی، امروز که یادش میوفتم دلم برای بیچاره بودنم می‌سوزه اینها همش از قدرت نداشتن میاد، این ترس‌ها از قدرت نداشتن نشأت می‌گیره امروز حتی اگر پدرو مادرم بمیرن من می‌دونم باید چیکار کنم و چطوری افسار زندگی و این خونه رو دست بگیرم ولی اون زمان چون کم تجربه و جاهل بودم فکر می‌کردم دنیا به آخر می‌رسه، به هرحال حسرت‌های من تمامی نداشت حسرت‌هایی که توی اون زمان حتی خودمم نمی‌دونستم وجود دارن، شما هم دقت کردین؟ اینکه همیشه زمانی خودتون رو می‌شناسین که به گذشته نگاه کنین اگر بپرسم امروز شما چی هستین یا چه احساسی دارین هر چی هم بگین باز سطح احساسات شماست و ناخودآگاه شما و نقاط عمیق احساساتتون زمانی خودش رو نشون میده که زمان سپری بشه و مثلا ۶ ماه بعد یک سال بعد به این نقطه‌ای که امروز هستین نگاه کنین منم همینطور بودم اون روزها اگر ازم می‌پرسیدی که چی هستم یا چه هدفی دارم؟ می‌گفتم من فقط درس می‌خونم چون عاشق درس خوندن و ۲۰ گرفتن هستم و دلم می‌خواد یه دوست واقعی داشته باشم من به کسی حسادت نمی‌کنم من حسرت زندگی کسی رو نمی‌خورم اما امروز که پرده‌های دروغ رو کنار زدم و ناخودآگاهم رو وادار می‌کنم احساسات زشت و سیاه خودش رو مثل یک زخم چرکین بیرون بریزه متوجه می‌شم که تا چه حد سراسر عقده و حسرت بودم، دلم می خواست منم با اونها به بازار یا کافه برم اما هیچوقت هیچکس از من دعوت نکرد باهاش جایی برم نه اینکه هیچوقت تلاش نکرده باشم نه!! راستش یکبار سعی کردم به یکیشون نزدیک بشم اسمش یادم نمیاد فامیلش فکر کنم &quot;حسین‌پور&quot; بود دختر شر و شیطونی بود یک روز دیدم گوشه حیاط تنها نشسته و به تقلید از فیلم و سریال‌هایی که دیده بودم خواستم فرصت رو غنیمت بدونم و رفتم کنارش نشستم و حالش رو پرسیدم اما اون خیلی مستقیم بهم گفت &quot;میشه بلند بشی؟ میخوام تنها باشم&quot; وقتی بلند شدم بالافاصله گروهش اومدن پیشش و من فهمیدم اون نمی‌خواست تنها باشه فقط می‌خواست من اونجا نباشم اون زمان این موضوعاتی که امروز دارم توی یک خط براتون خلاصه‌اش می‌کنم برای من اندازه یک عمر سنگین و طاقت فرسا می‌شدن فکر نکنین راحت از کنارش رد می‌شدم تا یک هفته تمام خودم رو سرزنش کردم که چرا الکی غرورم رو شکستم و بهش نزدیک شدم من که می‌دونستم کسی دوست نداره من کنارش باشم چرا اینقدر احمق شدم؟ احساساتم بین خشم و غم در تضاد بود، گاهی گریه می‌کردم از شدت تنهایی و بی‌کسی و گاهی از اون دختر متنفر می‌شدم که چرا؟ چرا بهم یه فرصت نداد؟ شاید من اونقدرا هم بد نبودم چرا منو طرد کرد؟ اون زمان‌ها هر اتفاق ناراحت کننده‌ای که برام میوفتاد تا ماه‌ها گوشه مغزم می‌موند و درگیرم می‌کرد اصلا نمی‌تونستم از کنارش راحت رد بشمیکی از مشکلات مغز من توی اون سال‌ها همین تغییر ناپذیری غیرممکنش بود، من از تغییر بیزار بودم از هر نوع تغییری از کوچیکترین تغییرها توی شرایط کلاس یا امتحانات بگیر تا بزرگترين تغییرات توی زندگیم، تغییر کردن مرگ من بود دلم ثبات می‌خواست دلم می‌خواست برای یک مدت هم که شده اینقدر همه چیز با دور تند پیش نره و همه چیز ثابت بمونه تا بتونم خودم رو بهش برسونم مثلا اون زمان هر سال گروه بندی کلاس‌ها عوض می‌شد و این یکی از تغییراتی بود که برای من مرگ‌آور بود من به سختی خیلی زیادی می‌تونستم با آدما ارتباط برقرار کنم و تصور کن ۹ ماه تمام رنج و عذاب رو تحمل کردی تا با یک تعداد آدم آشنا بشی و چند کلامی باهاشون گرم بگیری و حالا بوم!!! یهو سال تحصیلی بعدی شروع می‌شه و دوباره گروه بندی ۳ تا کلاس تجربی بهم می‌ریزه و دانش‌آموز‌ها جابجا می‌شن بعضی‌ها که پارتی داشتن کلاس خودشون رو عوض می‌کردن و دوباره برمی‌گشتن کنار گروه دوستاشون ولی خیلیای دیگه مثل من ساکت و بی‌زبون بودن و همون شرایط رو تحمل می‌کردن، در واقع مغز من عجیب غریب بود در عین حال که از &quot;تغییر&quot; شرایط بیزار بود اما وقتی تغییری رخ می‌داد سعی نمی‌کرد توش دخالت کنه و به جاش می‌گفت زهره تو باید یاد بگیری توی همین شرایط از نو بسازی و این می‌شد که هرسال برای من یک چالش عذاب آور بود برای دختر ساکت و توسری خوری که نمی تونست با کسی ارتباط بگیره و تنها مرهم زندگیش چیزی جز &quot;درس خوندن&quot; نبود بله درس خوندن!! درس خوندن برای من عذاب نبود بلکه یک موهبت بود یک هدیه از جانب خدا که انگار خدا به من نظر کرده بود تا بتونم زیر سایه درس خوندن معایب خودم رو پنهان کنماز وقتی یادم میومد همین بودم، درس می‌خوندم، درس می‌خوندم و درس می‌خوندم تنها کاری که بلد بودم همین بود &quot;درس خوندن&quot; تنها چیزی که توش مهارت داشتم همین بود من توی هیچی خوب نبودم، توی ورزش خوب نبودم، توی هنر خوب نبودم، توی آشپزی خوب نبودم من توی همه چیز ضعیف بودم به جز درس خوندن!! یادمه اولین بار سال چهارم دبستان بودم، معلم برای درس &quot;فارسی&quot; یک درس جدید بهمون داد و بخش سوال و جوابش یک سوال سخت داشت، سوالی که جوابش اندازه کل صفحه درس می‌شد معلم گفت به جای کل صفحه من بهتون سه خط خلاصه میگم همون رو حفظ کنین اما من وقتی برگشتم خونه با خودم گفتم نمیشه من باید کل صفحه رو حفظ کنم، کل اون هفته تمام اون صفحه رو از حفظ کردم و برای جلسه بعدی خودم رو آماده کردم چشمم به دست معلم بود و خدا خدا می‌کردم من رو صدا بزنه معلم صدا زد و دست بر قضا همون سوال سخت رو ازم پرسید و زهره ترقویی مثل یه کامپیوتر از حفظ واو به واو اون صفحه رو توضیح داد تا جایی که معلم شوکه شد و گفت برام دست بزنن، همه اینها محرکه‌ای برای تلاش بیشتر من شد، من حالا تجربه تحسین شدن و تشویق شدن رو چشیده بودم و دلم بیشتر و بیشتر می‌خواست دلم می‌خواست تمام دنیا برام دست بزنه و تمام دنیا من رو تحسین کنه پس با زور و قدرت بیشتری تلاش می‌کردم البته نباید از این غافل شد که همه اینها به لطف مادرم بود، مادرم اون زمان مثل امروزش نبود یه پیرزن افسرده‌ی مکار نبود خیلی تلاش می‌کرد من رو درست تربیت کنه از همون اول دبستان مادرم برام رویایی رو ترسیم می‌کرد رویای اینکه من یه آدم دانا و عاقل توی جمع باشم و دیگران من رو تحسین کنن همیشه و همیشه هم این رو تکرار می‌کرد و از خاطرات خودش توی دانشگاه تعریف می‌کرد که چطور اساتید از سواد و دانش اون شگفت زده شدن منم همین رو می‌خواستم، می‌خواستم مثل مادرم بشم، هر دختر بچه‌ای همین رو می‌خواد قهرمان هر دختربچه‌ای مادرش هست می‌خواد مثل مادرش بشه دیگه!! هر روز با شدت بیشتری درس می‌خوندم معدل‌های ۲۰ یکی پس از دیگری می‌رسیدن هربار مادرم میومد مدرسه تعریف و تمجیدهای مدیر و معلم‌ها رو می‌شنید و توی جمع فامیل سر من از بقیه بالاتر بود بالاخره منم یک قدرتی داشتم منم یک کاری رو بلد بودم انجام بدم شنیدن تحسین‌های پدر و مادرم توی جمع فامیل اون منبع بی پایان انگیزه و دوپامینی بود که من رو بیش از پیش به سمت جلو هل می‌داد دبستان (تا مقطع پنجم) و راهنمایی (مقطع ششم، هفتم و هشتم نظام جدید) با غرور و افتخار گذشت تا ... تا رسیدیم به دبیرستان (مقطع نهم، دهم، یازدهم و دوازدهم نظام جدید) دبیرستان شروع مرگ من بود، انگار خدا کمر همت بسته بود تا من رو خار و ذلیل کنه چون تنها چیزی که توش بهترین بودم هر روز و هر روز برام غیرممکن‌تر می‌شد درس‌ها به قدری سخت و سنگین می‌شد که برای درک و فهم هر صفحه باید ۲،۳ ساعت زمان می‌ذاشتم و منی که یک کتاب رو توی ۵،۶ ساعت تموم می‌کردم حالا هر ۵ صفحه توی ۵ ساعت جلو میره، پیشرفت من مدام سخت‌تر می‌شد و هر هفته‌ فشار درس‌های جدید و امتحانات جدید بیشتر می‌شد از اون طرف پدر و مادرم اصرار داشتن من رو به یک مدرسه خاص بفرستن &quot;دبیرستان شاهد&quot; اما من نمی‌خواستم برم من می‌خواستم توی یه مدرسه معمولی درس بخونم توی جنگ تحصیلی وارد نشم می‌دونستم توی مدارس خاص کلی بچه درسخون وجود داره و مغزم انگار تحمل یک جنگ جدید رو نداشت فشار روانی به شدت روی مغزم درحال افزایش بود سال اول دبیرستان رو به هر زحمتی بود توی یک دبیرستان معمولی &quot;دبیرستان صدیقه کبری&quot; تموم کردم اما پدر و مادرم دست بردار نبودن، پدرم هر روز که میومد خونه بلند بلند می‌گفت &quot;میگم خانم دختر فلانی رو می‌شناسی؟ تیزهوشان درس می‌خونده الان خانم دکتر شده هیییع خدا ما که شانس نداشتیم&quot; اینها رو بلند می‌گفت تا من بشنوم و از اون‌ طرف مادرم هم دائم برام نقل قول از پدرم می‌آورد که پدرم گفته چقدر احساس حقارت می‌کنه جلوی بقیه همکارهاش که اونها بچه هاشون همه دبیرستان خاص درس می‌خونن و دکتر و مهندس شدن ولی زهره عرضه نکرد دبیرستان خاص قبول بشه اصلا چرا زهره قبول نشد؟زهره بیچاره اصلا آزمون دبیرستان‌های خاص رو ثبت نام نکرده بود چون اصلا نمی‌دونست همچین آزمونی وجود داره اون روزها پدر و مادرم اونقدر درگیر دعواهای خودشون بودن که حتی با کسی رفت و آمد نمی‌کردن که ببینن دنیا چطوری عوض شده، پدر و مادرم جفتشون توی مدارس معمولی درس خونده بودن و منم فکر می‌کردم زندگی همینه دیگه، هر چند می‌دیدم بعضی از بچه‌های کلاس دارن برای یک آزمونی توی تابستون ثبت نام می‌کنن ولی اهمیتی بهش ندادم اونقدر از دعواهای پدر و مادرم و فشارهای روانی خسته بودم که اصلا دلم نمی‌خواست کل تابستون رو هم بشینم درس بخونم و تازه هیچ شناختی هم از این موضوع نداشتم پس دوست نداشتم دخالت کنم و حتی سوال نپرسیدم و بعدها متوجه شدم که این آزمون مدارس خاص بوده که من ازش غافل شدم، غفلت من همانا و پتکی که تا یک و سال و نیم بر سر من خورد همان، تحقیرها و فشارهای خونواده در نهایت باعث شد با پارتی بازی شدید بتونم مدرسه رو از یک مدرسه معمولی به مدرسه شاهد که حداقل یک پله در ردیف تیزهوشان و دبیرستان دانشگاه قرار می‌گیره برسونم هرچند هنوزم از اون‌ها پایین‌تر بودیم، تیزهوشانی‌ها طوری از بالا به پایین نگاه می‌کردن انگار اونها نخبه تشریف دارن و ما پخمه، فکر می‌کردم حالا دیگه زندگی چه ارزشی داره؟ من با حماقت و بی‌سوادی خودم از مهمترین آزمون زندگیم که می‌تونست سرنوشت من رو تغییر بده جا موندم تقصیر خونواده‌ام هست؟ نه تقصیر منه، من بی عرضه بودم من باید سوال می‌کردم باید می‌پرسیدم باید جدی می‌گرفتم، همونطور که قبلا هم گفتم هر تغییری برای من حکم مرگ رو داشت و حالا من از دبیرستان معمولی به دبیرستان شاهد رسیده بودم تا سه سال پایانی تحصیل خودم رو توی این دبیرستان سپری کنم، سال اول وحشتناک بود با هیچکس نمی‌تونستم ارتباط بگیرم چون فکر میکردم اونها همشون خاص هستن و منم که یک بچه دهاتی‌ام که از یک دبیرستان معمولی پیش اونها اومدم تصور می‌کردم اونها همشون بچه‌های دکتر و مهندس و وزیر و وکیل هستن و منم که یک بدبخت بی‌پول گرسنه هستم، حرف از گرسنگی شد، از گرسنگی‌هام گفتم براتون؟تغذیه مدرسه توی خونه ما همیشه یک بحران بزرگ بود خساست پدرم غیرقابل انکار بود همیشه خدا غر می‌زد در این باره و می‌گفت بچه‌های مردم با یک لقمه نون خشک میرن مدرسه کی گفته باید براشون شیر و کیک بخرم؟ اصلا تو می‌دونی این شیر و کیک‌های لعنتی چقدر گرون شدن؟ می‌دونی چقدر سخت شده؟ برای اینکه دعوای کمتری پیش بیاد سعی می‌کردم هیچی نخورم و با معده خالی می‌رفتم مدرسه و همین باعث شد زخم معده بگیرم، توی مدرسه زنگ تفریح که می‌شد بچه ها رو توی حیاط می‌دیدم که چطور میرن دم بوفه و ساندویچ ۱۰ هزار تومنی اونجا رو می‌خرن اما من نهایتا ۲ هزار تومن پول تو جیبی داشتم و باید ۵ روز تمام هیچی نمی‌خوردم تا یک روز بتونم ساندویچ بخورم، بوی خیلی خوبی داشت باید خیلی خوشمزه باشه ولی نه ... من نباید خودم رو درگیرش کنم بهتره چیزی از بابا نخوام بهتره دعوای کمتری درست بشه می‌رفتم همون کیک خشک شده و بدمزه ته کیفم رو می‌خوردم و چشمام رو می‌بستم و تصور می‌کردم دارم یه ساندویچ خوشمزه می‌خورم به خودم قول می‌دادم وقتی بزرگ و پولدار شدم حتما بهترین غذاها رو برای خودم بگیرم (نمیدونم چرا الان بغضم ترکید ... دلم برای اون زهره کوچولوی مظلوم خیلی میسوزه خیلی!!) زهره فقط می‌خواست مادرش کمتر عذاب بکشه، به امروزش نگاه نکنین که از پدر و مادرش متنفر شده، زهره اون زمان عاشق مادرش بود، مادرش نه فقط یک مادر بلکه تنها دوست و همدم و تکیه‌گاه اون بود رابطه‌ای سمی که در اون زمان فکر می‌کردم پاک ترین رابطه و عشق دنیاست!!اگر بهتون بگم یک رابطه پاک و سالم مثل عشق مادر و فرزند می‌تونه به یک ارتباط سمی کشیده بشه باور می‌کنین؟ من هم بودم باور نمی‌کردم، توی اون سال‌ها که هیچ دوستی نداشتم و به زور چند کلامی توی مدرسه با چند نفر حرف می‌زدم و تمام زندگیم خلاصه می‌شد به متر کردن راهروهای مدرسه و درس خوندن تنها رابطه‌ای که قلبم بهش متکی بود تا بتونم احساس عشق و حمایت و اطمینان رو تجربه کنم رابطه ای بود که با مادرم داشتم، عشقی که به مادرم داشتم برام از هر چیزی باارزش‌تر بود، مادرم از همون بچگی از وقتی ۶،۷ سالم بود و دور و برم رو شناختم همیشه با من درد دل می‌کرد، همیشه از بدی‌های بابا به من می‌گفت از اینکه خونواده پدرم چقدر اذیتش کردن به من می‌گفت و من هر روز بیشتر از دیروز از پدرم و خونوادش متنفر می‌شدم آرزو می‌کردم مثل تو کارتون‌ها قدرتی داشتم که می‌تونستم تمام کسانی که مادرم رو اذیت کردن به زانو دربیارم و مجبورشون کنم بخاطر همه بدی‌هاشون التماس بخشش کنن (اون زمان چنین تصوراتی داشتم) وقتی مادرم برام تعریف می‌کرد که من رو از بغلش گرفتن و نذاشتن منو ببینه خشمم صد برابر می‌شد اما این اعتماد و احساس مادرم نسبت به من برام مقدس بود من فکر میکردم یک &quot;انتخاب شده&quot; هستم اینکه مادرم من رو در نقش همدم خودش می‌بینه اتفاق خوش یمن و مبارکی هست این یعنی من اونقدر دختر خوب و لایقی هستم که مادرم من رو در نقش یک بزرگسال ببینه و برام از مشکلات زناشویی خودش تعریف کنه فکر می‌کردم این نشونه خیلی خوبی هست که مادرم با من درد دل می‌کنه و من رو همدم دردهای خودش می‌بینه اون زمان اونقدر جاهل بودم که اصلا متوجه نبودم این درد دل‌های مادرم در گذر زمان چه بلایی سر روح و روان من میاره و چطور من رو نسبت به تمام مردها بی‌اعتماد می‌کنه اون زمان تنها چیزی که برام مهم بود مادرم بود، اینکه من سنگ صبور مادرم باشم و کنارش باشم بزرگترین دلخوشی زندگیم مادرم بود، به اون پناه می‌بردم هر روز بغلش می‌کردم وقتی از مدرسه برمی‌گشتم لحظه شماری می‌کردم اون رو ببینم و ببوسم و با خودم فکر می‌کردم اگر بلایی سر مادرم بیاد من می‌میرم چون اون تنها پناه زندگی منه فکر می‌کردم درحالی که دخترهای همسن و سالم دنبال عشق و توجه تو وجود مردان غریبه و هوس باز می‌گردن من دختر شایسته و لایقی هستم که به جای عشق یک مرد شهوتی به سمت عشق پاک مادرم پناه می‌برم و پیش اون آروم می‌گیرم با خودم می‌گفتم اصلا چرا آدم باید ازدواج کنه یا عاشق بشه تا وقتی عشقت به مادرت رو داری؟ رابطه جنسی کیلو چنده اینها همش برای انسان‌های ضعیف و سست عنصر هست موجودات بدبختی که درگیر هوا و هوس نفسانی شدن و از عشق پاک و معنوی دور موندن اما من، من شبیه اونها نمی‌شم من تا ابد در دامان پاک مادرم عشق می‌ورزم و هیچوقت به سمت عشق‌های کثیف دنیوی کشیده نمی‌شم (افکارم خیلی شاعرانه به نظر می‌رسید اینطور نیست؟) موضوع این بود که حالا به مرور احساس می‌کردم رابطه من با مادرم با تنها پناه و تکیه گاه زندگیم، تنها دوست و همدم من خدشه‌دار شده دلیلش چی بود؟ غرغرهای تموم نشدنی پدرم برای اینکه دوست داشت فرزند اولش یعنی من یک پزشک بشم تا بتونه من رو توی سر بقیه بزنه و بگه ببینین بچه من دکتر شده!! مادرم دائم واسطه حرف‌های پدرم برای من بود، مثل یک نخست وزیر که حرف‌های شاه رو به سربازهای خط مقدم منتقل می‌کنه مادرم حرف‌های پدرم رو برای من نقل قول می‌کرد و من احساس می‌کردم زیر این فشارها دارم له میشم این توقعات تموم نشدنی قرار بود تا کجا ادامه پیدا کنه؟ مگه همین ۶ ماه یک سال پیش نبود که پدرم می‌خواست من یک دبیرستان خاص درس بخونم؟ خب من که تسلیم حرفش شدم پس چرا دست از سرم برنمی‌داره؟ من تمام دوستان و خاطراتم توی اون دبیرستان رو پشت سر گذاشتم و به یک دبیرستان لعنتی پر از دخترهای ادایی رفتم پس چرا توقعاتش تموم نمیشن؟ حالا هنوز هیچی نشده دستور بعدی از راه رسیده؟ اینکه پزشک بشم؟ اصلا کسی از من پرسید خودمم اینو می‌خوام یا نه؟ صبر کن ببینم اصلا من چی می‌خوام؟من چی می‌خوام؟ من کی‌ام؟ من کجام؟ خوشبختی چیه؟ خوشبختی پزشکیه؟ یعنی اگه پزشک بشم خوشبخت می‌شم؟ شاید مامان بابام راست میگن، شاید اگه پزشک بشم خوشبخت می‌شم اگه پزشک نشم چی؟ بدبخت می‌شم؟ تا آخر عمر؟ یعنی تا آخر عمرم یه بازنده بدبخت می‌شم؟ سوالاتی که تا اون زمان بهش حتی فکرم نکرده بودم من تا اون سن هیچ هدفی برای زندگیم نداشتم و هیچوقت به آینده یا شوهر کردن یا لیسانس گرفتن فکرم نکرده بودم من هدف مهاجرت یا گشتن دور دنیا رو نداشتم فقط سیاهی می‌دیدم حالا کم کم از زیر سیاهی‌ها سوالاتی بیرون میومدن که من جوابی براشون نداشتم و همین سوالات در سال های بعدی قراره بدجوری عذابم بدن و تا مدت‌ها مغز و فکر من رو به خودشون مشغول کننتاریخ: ۱۰ بهمن ۱۴۰۴۸ هزار کلمه برای توصیف فقط یک سال از دردنامه من</description>
                <category>زهره ترقوئی | Zohreh Targhoei</category>
                <author>زهره ترقوئی | Zohreh Targhoei</author>
                <pubDate>Fri, 30 Jan 2026 17:36:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نوشته‌هام سقوط کردن!!</title>
                <link>https://virgool.io/@zohreh_t8666/%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D9%87%D8%A7%D9%85-%D8%B3%D9%82%D9%88%D8%B7-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-je9sk4yio8ko</link>
                <description>من می‌بینم که نوشته هام نسبت به قبل چقدر افت کردن، دلیلش هم واضحه، یک مغز آشفته و ذهنی که نمی‌تونه جملات رو سرهم بندی کنه چون در یک زمان به ده‌ها موضوع مختلف فکر می‌کنه، ناراحت کننده اس برای من، به همین خاطر بود که ۲ سال تمام چیز زیادی ننوشتم چون همش منتظر روزی بودم که دوباره مثل سابق بشم، مثل سابق یعنی نوشته‌هایی منسجم، طولانی، بدون غلط املایی با درک و فهم آسان، برای اینکار من هر مطبی که پست می‌کردم رو چندین روز روش وقت می‌ذاشتم بارها حذف و اضافه می‌کردم و مطلب رو از اول تا آخر چندین مرتبه می‌خوندم تا مطمئن بشم همه چیز سرجای خودش قرار گرفته ولی امروز اگر بخوام روی هر مطلبی اینقدر وقت بذارم تمام وقت زندگیمم کم میاد و مغزم فراری میشه از انجام کار، برای همین با خودم گفتم به درک زهره، بنویس فقط بنویس مهم نیست چقدر بد باشه تو که نویسنده نیستی این هم کتاب نیست امروز بنویس و ۱۰ سال بعد برگرد اصلاحش کن چه اهمیتی داره؟ بذار فقط ذهنت خالی بشه حتی می‌تونی همین فردا دیلیت اکانت بزنی و هیچ اثری از خودت باقی نذاری به همین سادگی تو مجبور نیستی هیچ کاری رو به بهترین شکل انجام بدی چیزی به کسی بدهکار نیستی تو چیزی به این دنیا بدهکار نیستی زهره اگر کسی بتونه تورو بفهمه مطمئن باش از لا به لای همین دست نوشته‌های آشفته هم می‌تونن پیدات کنن، می‌تونن درکت کنن می‌تونن تورو بشناسن نیازی نیست حتما بهترین و عالی ترین نوشته زندگیت باشه که بخوای منتشر کنی نمی‌تونم بیشتر از این با مغزم بجنگم... نمی‌تونم خودم رو مخفی کنم وقتی همیشه آرزو داشتم یک روز بالاخره یکی منو ببینه فکر میکردم علی منو می‌بینه همه ما بازتاب خودمون رو در دستاوردهامون می‌بینیم در خونواده ای که می‌سازیم، در مدرک دانشگاهی که می‌گیریم، در شغلی که بدست میاریم، من خودم رو در نوشته‌هام می‌بینم، من خودم رو در خواننده‌های نوشته‌هام پیدا می‌کنم، هیچ نوشته ای ارزش نداره مگر تا زمانی که خواننده ای داشته باشه، کسانی که نوشته‌های من رو می‌خونن در واقع به من هویت میدن، به کار من ارزش میدن با اینکه به خودم قول دادم که درگیر لایک و کامنت نشم، درگیر این دوپامین های زودگذر نشم حتی یک کامنت رو هم نمی‌خونم چون دلم نمی‌خواد کامنت مثبت یا منفی کسی روی من تاثیر بذاره ترجیح میدم اول کارم رو بکنم و سپس برگردم کامنت ها رو بخونم اما باز هم نمی‌تونم این حقیقت رو انکار کنم که چقدر برام لذت بخش هست وقتی می‌بینم کسانی هستن که برای من و نوشته های من وقت بذارن توی دنیایی که امروز مردم کمتر مشتاق خوندن مطلبی هستن و ترجیح میدن کلیپ‌های تیک تاکی و اینستاگرامی ببینن این برای من مثل یک بهشت مطلق میمونه تاریخ: ۱۰ بهمن ۱۴۰۴ کلمات رد جمله بندی کنه</description>
                <category>زهره ترقوئی | Zohreh Targhoei</category>
                <author>زهره ترقوئی | Zohreh Targhoei</author>
                <pubDate>Fri, 30 Jan 2026 06:38:24 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>