<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های زلال</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@zolal</link>
        <description>یک برنامه نویس تمام وقت خوشحال.یک آشپز و خانه‌دار پاره وقت که دنبال خود اصلیش، رویاهاش و علایقشه</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-18 17:41:22</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3973/avatar/MoCLRL.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>زلال</title>
            <link>https://virgool.io/@zolal</link>
        </image>

                    <item>
                <title>داستان‌های مصاحبه!</title>
                <link>https://virgool.io/@zolal/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B5%D8%A7%D8%AD%D8%A8%D9%87-m90ejua38msj</link>
                <description>من در دو مقطع پس از فراغت از تحصیل و یک دوره پس از نوروز که پایان قراردادم با شرکت اولی که کار می‌کردم بود به دنبال کار گشتم.در مقطع اول به دنبال شغلی با عنوان اسکرام مستر و مدیر محصول بودم(که شاید گفته بشه خوراکی بزرگتر از دهانم بود ولی چون تنها سابقه کاری که داشتم(دوره کاراموزی دانشگاهیم)مربوط به این فیلد بود در این مسیر انتخاب میکردم) و در مقطع دوم به دنبال شغلی با عنوان برنامه نویس بکند(جنگو-فلسک) یا کاراموز یا نیروی کاملا مبتدی علوم داده.در این دو دوره که مجموعا حدود ۴الی۵ماه طول کشید اتفاقات شاید بامزه‌ای!افتاد که واقعا در لحظه ناراحت کننده بود.فکرهای زیادی به سرم زد که شاید بتونم با وجود اون‌ها روند مصاحبه‌های مزخرفی که بود رو اعلام کرد و بهبود بخشید اما بنا به دلایلی نشد و حالا میخوام دراین پست بعضی! از این تجربه‌ها رو بازگو کنم.سوشیاسافت پس از عبور از مسول ساختمان در لابی و راهنمایی و به واحد مربوطه رفتم  و از اونجا به طبقه ای بالاتر که بخش فنی بود و همه مشغول کار و کد زدن بودند.اعلام کردند اتاقی برای جلسه مصاحبه درنظر گرفته نشده و اتاقی که میشه رفت جلسه‌ای در حال برگزاری هست که اگر چند دقیقه منتظر بمانم نوبت به ما نیز میرسد!حدود ده دقیقه‌ای در کنار تیم برنامه نویس نشستم تا اتاق(که دقیقا یادم نیست اما بنظرم اتاق مدیریت یا معاون یا.. بود)خالی شود.بعد مدتی اسکرام مستر اون بخش مصاحبه فنی رو شروع کردند.در ابتدا از سوابقم پرسید و بعد وارد سوالات درباره متدولوژی‌ها تفاوت‌های.. با .. شدند.در قسمتی که متاسفانه به دلیل گذشت زمان هم از خاطرم رفته هم ویس اون جلسه پاک شده سوال با دیتیل و مورد بندی شده پرسیدند که متاسفانه قادر به پاسخ نبودم.گفتن که:) پس شما در واقع اسکرام مستر نبودی اونجا(شرکت پیشین)و خنده ریز و بعد هم البته من هم با ایکس سال سابقه این موارد رو هیچ وقت حفظ نیستم.انتهای کار گفتند نتیجه رو از طریق ایمیل خواهند گفت(مصاحبه ۱۲-۱۳خرداد ۹۶بود و تا امروز ۱۵مهر ماه ۹۷هنوز هیچ واکنشی دریافت نشده است!چطور(یکتانت)کاپ بامزه‌ترین و عجیب‌ترین مصاحبه این چند مدت رو به این مصاحبه میدم.یک روز صبح رزومه رو از طریق جابینجا برای مدیرمحصول(وب)ارسال کردم.حوالی دوازده شب در تلگرام یک آی‌دی به نام عسلجون؟یا همچین اسمی(متاسفانه اسکرین شاتی ندارم که اطمینان کامل بدست بیارم اما حافظم به اسم عسلجون مپ میشه)با تصویر پروفایل قلب :) پیام داد سلام من آقای پ.. هستم از یکتانت امروز رزومه زدید در رزومتون گفتین فلان جا کار می‌کردید اونجا کیارو میشناسید؟چون من بچه‌های اونجا رو بعضا می‌شناسم بعدم پرسید چقدر جنگو بلدید و پایان کار:)بیاین این مصاحبه رو اصلا قضاوت نکنیم و شاد بشیم با سبک نوینش:)پارس پویش فناورایمیل رزومه ارسال شد.با من برای دوروز بعد از طریق تماس تلفنی مصاحبه هماهنگ شد(فرصت شغلی برای برنامه نویس پایتون(تسلط به بات تلگرام و یکی از فریم‌ورک‌های پایتون بود-محل کار:دفتر سعدآباد)مصاحبه اول با هد یکی از تیم‌های شرکت بود که شامل سوالات فنی و روانشناختی بود. گفتن نتیجه برای رد یا مصاحبه‌های بعدی اعلام میشه.عصر همون روز برای روز بعد و مصاحبه با مدیرعامل مصاحبه ست شد.فقط سوالاتی درباره‌ی سابقه کاری و دانشم پرسیده شد و درباره اینکه من ساکن تهران نبودم و با چالش‌های زندگی تهران آشنا هستم یا خیر صحبت شد و قرار شد نتیجه اعلام بشه.چند روز بعد مسول منابع انسانی تماس گرفت رقم و شرایط رو گفت و قرار برای همکاری گذاشته شد.این تجربه خیلی خلاصه بیان شد ولی قطعا در ادامه متن های مسیری که طی شد با جزيیات خواهم گفت.ولی نکته ای که بود.محل دفتر سعدآباد وجود نداشت!دارآباد بود.مشکل چیه؟دفتر دارآباد وجود خارجی نداشت یا اگر داشت کارمندی نداشت.مشکل؟من برای شرکت خواهر این شرکت قرار بود کار کنم ولی قرارداد و آگهی به نام این شرکت بود.یارااز طریق جابینجا رزومه ارسال شد و برای تاریخ ۲۹فروردین دعوت به مصاحبه شدم(موقعیت شغلی برنامه نویس پایتون).بعد از رسیدن به محل شرکت چندین فرم برای پر کردن تحویل دادن که خب یکیش شامل مشخصات و سوابق کاری  و معرف و ازین حرف‌ها بود.فرم دیگه مربوط به میزان تسلط در مهارت‌هایی بود که لیست کرده بودند.(خیلی ازین فرم دل پری دارم.شاید بی دلیل باشه دل پرم اما وقتی رزومه رو با جزيیات میزنیم دیگه چرا هی باید باز تو فرم‌های شرکتم بنویسیم؟)بعد از اون مصاحبه شفاهی به مدت ده دقیقه شروع شد.نوشتی جنگو بلدی.ورژن چند؟نوشتی با جیسون خیلی کار کردی یعنی بلدی فلانم بکنی؟بله/خیر.و تا اخر فرمشونو مجدد پرسیدند.در انتها گفتند مسول دومی باید تایید کنن و اگر اوکی کنن باید پروژ‌ه‌ای که ایمیل میشه رو انجام بدم و بفرستم یا که میگن رد شدم:).که خب چون مسول امروز نیست میوفته نتیجه برای فردا:)نتیجه حدود۴ساعت بعد مصاحبه با نتیجه رد اعلام شد:)(مسوله یهو اومد؟:) سواله خب:) )نوآوارزومه از طریق یکی از دوستانم ارسال شد.و قرار مصاحبه هماهنگ شد.بعد ورود به کارخونه نوآوری مشکلی برای مصاحبه وجود داشت اتاقی که برای مصاحبه هماهنگ شده بود پر بود و مجبورا در ناهارخوری مجموعه مصاحبه انجام شد(مصاحبه هم تایم ناهار بود و بوی  غذا و .. :)‌ )ابتدا حدود ۴۰دقیقه با منابع انسانی مصاحبه خیلی خوبی انجام شد و بعد اون گفتند که مسولین فنی هم هستند بمونم تا بعد اون مصاحبه فنی انجام بشه.حدود یک ساعت با دونفر از بچه‌های فنی مصاحبه انجام شد.باید اعتراف کنم بهترین و فنی‌ترین و دقیق‌ترین مصاحبه رو بین شرکت‌هایی که رفتم نوآوا داشته.سوالات ریزو درشت و الگوریتمی از علوم داده و برنامه نویسی جنگو(درون بازه من بین این دو فیلد مردد بودم و برای همین برای جفتش سوال پرسیده شد)مشکل این مصاحبه این بود که قرار شد نتیجه اعلام بشه.اما نشد و من با پیگیری از معرفی که داشتم متوجه نتیجه شدم.دلیل رد شدنم رو ولی دوست داشتم من کاملا حد وسط بین دیتا و جنگو بودم و به دلیل مشخص نبودن اینکه کدوم بهتره رد شدم.بیمه بازارموقعیت شغلی برنامه نویس بکند-جنگو بود.از طریق جابینجا رزومه ارسال شد.پس از چند روز تماس گرفته شد.دوسوال پرسیدند.فول تایم میتونم برم؟حقوق چقدر مدنظرمه؟(ولی این سوال همش تو ذهنمه که رقم رو چیز دیگه میگفتم جلسه ست نمیشد؟اول رقم مهمه بعد آدم و دانشش؟)جلسه مصاحبه هماهنگ شد.در ساختمون به دلایلی که خاطرم نیست بسته بود و از در پارکینگ وارد شدم(ساختمونش یادم نیست چه شرکت‌های دیگه‌ای داشت اما پارکینگ مخوفی داشت:)  )وارد اپن آفیسی شدم و پرسیدم مصاحبه دارم باید به چه کسی رجوع کنم.بنظرم برای این سوال اولین میز مناسب بود شاید چون فکر کردم منشی باشن یا مسولی.اما گویا از تیم فنی بودند:) گفتند بشینم تا صدام بزنند.همون کنار گوشه‌ها کنار شرکت نشستم تا خانمی ازم پرسید منم که مصاحبه اومدم گفتم بله و باز رفتند تا حدود۱۵دقیقه بعد آقایی من رو برای مصاحبه به اتاقی صدا زدند.مصاحبه ۱۵دقیقه بیشتر طول نکشید اما بیشتر شبیه میدون آزمایش بود.دونفر مصاحبه کننده بودند یکی از اعضای تیم فنی یکی از هد‌ های تیم فنی.پرسش‌های فقط فنی بود اما مبهم و بیشتر از سمت  عضو تیم فنی.و با مبهم بودن سوال میکردم سوال واضح بیان بشه و آقای دیگه رو به همکارشون میگفتن منظور فلان چیزه؟ایشون میگفتند نه فلان چیزکه.بیشتر شبیه بود به آموزش مصاحبه کردن به نیروی خودی:).خلاصه مصاحبه پایان یافت در انتها گفتند سوالی داری بپرس.ازونجا که زخم خورده بودم که جواب منفی اعلام نمی‌شد به عنوان تنها درخواست گفتم نتیجه رو حتی اگر رد بود اعلام کنند.گفتند وقت مصاحبه ‌شونده برای ما پر ارزش هست و نمیگفتمم خبر می‌دادند!(مصاحبه اول یا دوم خرداد سال جاری انجام شد و تا امروز ۱۶ مهرماه هنوز ایمیلی دریافت نشده است:‌) )این چند نمونه از مصاحبه‌هایی بود که دوست داشتم بگم.درین مصاحبه‌ها قطعا اشکالاتی از جانب من بوده و کاملا پذیرای اون اشتباهات و اشکالات هستم اما بعضی نکات انقدر مشترک و اذیت کننده بود که حس میکنم باید جایی گفته میشد و گفته بشه!تا شاید این روند مصاحبه‌ها بهبود پیدا بکنه.شاید ما در شرکت شما استخدام نشیم اما خاطره خوبی از شما به یادمون بمونه:)</description>
                <category>زلال</category>
                <author>زلال</author>
                <pubDate>Mon, 08 Oct 2018 17:52:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مسیری که طی شد..(قسمت اول)</title>
                <link>https://virgool.io/@zolal/%D9%85%D8%B3%DB%8C%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%B7%DB%8C-%D8%B4%D8%AF%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-vezwc7jv6ma1</link>
                <description>در روابط اجتماعی و کاری که با آدم‌های مختلف برقرار میکنم بعد از گذشتن از یک حدی آشنایی سوالی واحد پرسیده میشه!چرا اومدی تهران؟واقعا فقط برای کار؟؟؟بهتر میدونم فرض کنم میخوام به سوال اول یکسان مصاحبه‌های شغلی تقریبا اکثر شرکت‌ها در مصاحبه‌هاشون ازم پرسیدند، &quot;یکم درباره خودتون بگین..&quot;، با یکم جزئیات شاید بیخود یا بیخود جواب بدم.تعداد اقوام و آدم‌هایی که در دوره دانشجویی می‌شناختم و ازم بزرگتر بودند و دارای مدرک حداقلی لیسانس از یکی از دانشگاه‌های آزاد، دولتی، پیام‌نور و غیره بودند بسیار بود که البته عده‌ی مشغول بکار این دسته آدم‌ها اون‌هایی بودند که مدرک رو برای ارتقا رده شغلی گرفته بودند.دانشگاه قبول شده بودم و نمیخواستم مثل عده‌ی باقی مانده بمونم خونه و صبح تا شب رو به خوندن کتاب‌و کلاس‌های مفرح ورزش و هنری ادامه بدم و حقم از دنیا میدونستم که بعد چهارسال درس خوندن باید حتما نمود اون رو هم ببینم.پس چه کردم؟(پاسخ به سوال مصاحبه شروع می‌شود:) )از تابستان اول دوره دانشگاه برای اینکه بفهمم علاقم در چه حوزه ای از رشته پهناور:) کامپیوتر هست شروع کردم دوره های مختلف سایتedx , coursera رو که بنظرم جذاب بود گذروندم.سال  اول گرافیک کامپیوتری و ۳دی‌مکس گذشت.تصوراتم کاملا با آموزش‌هایی که دیدم متفاوت بود.فهمیدم مسیر اشتباه بوده،برای تابستان بعد چند گزینه جلوی خودم گذاشتم: برنامه‌نویسی با زبان‌های جاوا، سی، پایتون.نتیجه  برای من که میانه‌ای خوبی با برنامه نویسی نداشتم عجیب بود!من عاشق پایتون شده بودم!در طول ترم های بعدی سعی کردم شکسته بسته روند یادگیری رو جلو ببرم و در کنارش کمی هم جنگو و html/cssرو درک کنم.تابستان سوم تابستان سرنوشت ساز زندگی من بود! باید برای واحد کاراموزی درسی یک شرکت مرتبط مشغول میشدم و تعداد ساعتی گفته بودند کار می‌کردم.بهانه استقلال و دیدن تهران و چشیدن طعم دوری از  خانواده و در کنارش نبودن هیچ شرکت خوبی(تنها شرکت‌های مرتبط با رشته من در شهر شاهرود شرکت‌های سرویس دهنده آی‌اس‌پی ها بودند)که در شاهرود نبود وسوسه‌ی گشتن برای شرکتی در تهران رو در من قلقلک داد.شروع کردم سرچ کردن در سایت جابینجا و هر سایت ‌آی‌تی مرتبطی که میشناختم دنبال موقعیت شغلی برای کاراموز برنامه‌نویس پایتون.اکثرا یا نمی‌گرفتند یا از دانشگاه فکسنی شاهرود نمیخواستند(نیازمند دانشجو‌های ابرقهرمان دانشگاه‌های تهران بودند)یا میگفتند تو که ساکن شاهرودی الکی میگی میای تهران ساکن میشم و دستمان لابد پوست گردو خواهد رفت و نرود تو برمیگردی شاهرود و ما نیرویی میخواهیم که بعد از دوره تابستان هم همراهمان باشد(که البته منطقی بود).تا بلاخره یک شرکت حاضر شد با من مصاحبه کند!همین که پشت تلفن گفتند باشه بیا مصاحبه برام به اندازه دنیا ارزش داشت.یک روز کلاس‌های دانشگاه رو پیچوندم.خانواده رو در عمل انجام شده قرار دادم و برای مصاحبه تهران اومدم.از استرس زودتر رسیدم.شرکت مورد نظر شرکت&quot;فناوران هوشمند شایا&quot;بود.مصاحبه انجام شد.با توجه به استرسم در حین مصاحبه هیچ امیدی به پذیرفته شدن نداشتم.روز آخری که باید اسم شرکت رو به دانشگاه اعلام می‌کردم مجدد به شرکت ایمیلی زدم تا نتیجه رو پیگیری کنم.پاسخ دادند.قبولم کردند!با خانواده یک ماهی صحبت کردیم(من و برادرم که حامی من در اینکار بود)رضایت دادند.چون مدت سکونت در تهران۳ماه بود نمی‌شد روی خانه اقوام حساب باز کرد.لذا به یکی از پانسیون‌های تهران رفتم.این ۳ماه و اون تابستون قطعا جز بهترین روزها و موثرترین بخش‌های زندگی من بوده!تیمی جوون و دوستانه که برای رسیدن به هدف از هیچ تلاشی کم نمی‌گذاشتن.برخلاف تصورم به من سمت اسکرام مستر سپرده شده بود.مهارتی که با یادگیری پیش از ورود به شرکت و در طی فعالیت در اونجا فهمیدم عجیب هیجان‌انگیز بوده و از بودنش ناآگاه بودم.در انتهای دوره کمی هم برنامه‌نویسی کردم.اونم چی؟پایتون!برای بات تلگرام(ره).موجود جذابی که اصلا نمی‌دونستم از کجا باید شروع کرد اما برای نوشتنش از هرچیزی بیشتر ذوق داشتم.بازگشت به شاهرود و درگیر۳۰واحد باقی‌مانده و برای ارشد درس‌‌ خوندن گپی بین من و مهارت‌ها و کار انداخت.بعد مشخص شدن نتایج ارشد و خراب شدنش مجدد بدنبال کار گشتم.درسم دوماه بعد تمام می‌شد و نمیخواستم مثل خیل عظیمی از همشهری‌هایی که هم رشته و هم دانشگاهی هم بودیم بدلیل نبود کار ۴سال عمری که صرف کرده بودیم رو در مدرکی برای لای پوشه‌ها نگه دارم.دنبال کار گشتم اما اینبار بدنبال کاری که همخوان با تجربه کاراموزیم بود! اما نتیجه در ظهر 8مرداد سال گذشته با ارسال اولین رزومه برای فیلد برنامه‌نویس پایتون عوض شد..(داستان یقینا ادامه دارد و قطعا اتفاقات ازینجا به بعد رخ خواهند داد.در مطلب بعدی قطعا ادامه داستان را خواهم گفت.فعلا همین بس که چه شد که آمدم تهران!فقط برای کار!)</description>
                <category>زلال</category>
                <author>زلال</author>
                <pubDate>Fri, 05 Oct 2018 19:18:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تنها در شهر</title>
                <link>https://virgool.io/@zolal/%D8%AA%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%BE%D8%B1-%D8%A2%D9%88%D8%A7%D8%B2%D9%87-jmo4q9uzagm6</link>
                <description>وقتی داشتم میومدم همه چیز رویایی بود.قرار بود خونه بگیرم، تنها زندگی کنم،کار کنم و در یک شهر بزرگتر که تمام امکاناتی که دوست داشتم و نداشتم رو زندگی کنم. رنگی ترین وسایل خونه رو بخرم و با مینیمال ترین حالت ممکن دکور خونه رو بچینم.صبح‌ها از خواب با آلارم بیدار بشم هیجان انگیزترین صبحانه رو روی میز بچینم و تا آماده شدن چای مشغول مسواک و لباس پوشیدن بشم و بعد با آرامش صبحونه بخورم و برم و با راننده تاکسی محل خوش و بش کنم تو ایستگاه پیاده بشم از هوای خنک سرصبح لذت ببرم و پیاده تا شرکت برم.تو شرکت سریع قلق کار رو پیدا کنم و هر روز درهای علم رو بیشتر باز کنم.عصر بعد کار خوش خوشک از تره بار محل میوه و سبزی تازه بخرم و از بقالی چارتا چیز و بیام با چشمهای قلبی وقتی که داره موسیقی پخش میشه غذا آماده کنم.آخر هفته‌ها سینما و موزه و استخر رو رها نکنم.تمام آدم مجازی هایی که دوست داشتم ببینم رو ببینم.مرخصی ماهانه رو برای سفر صرف کنم.دنیا همینقدر برام جذاب و رویایی بود هرقدر که تو بیای و بگی بچگانه اما وقتی تازه میخوای وارد زندگی مجردی و مستقل بشی فکر میکنی درهای بهشت به روت باز میشن و دیگه تویی که تصمیم گیرنده اومدن و رفتن و همه چیزیی.صبح ها با غرولند از خواب بیدار میشدم.چایی صبحگاهی رو ترک کردم چون از خوابم کم میکرد.اولین مربایی دم دست میومد رو برمیداشتم ایستاده میخوردم و راهی تاکسی میشدم.با اخموترین حالت ممکن کرایه تاکسی رو میدادم جای هوای خنک صبح دود استنشاق میکردم.روند کاری تکراری و رو به زوال بود.عصرها خسته برمیگشتم.راحت ترین غذای ممکن رو میپختم و خورده نخورده خوابم میبرد.آخر هفته ها و سینما و ورزش؟باید میموندم و خونه رو گردگیری میکردم. خرید میوه و گوشت و باقی چیزها رو میکردم.مطالعه میکردم و به زور میشد حتی به دیدن دوستهای صمیمی رفت.سفر؟مگه چقدر وقت باقی میموند و چقدر حقوق که به سفر فکر کرد!مثل وقتی بود که مامان بابا میگن میریم سفر و چار روز نیستیم و تو میگی آهاا اینه زندگی هرشب پارتی میگیرم و هرشب فستفود و فلان اما از شب دوم میبینی خسته شدی باید غذا بپری و خونه رو مرتب کنی که بازگشت نزدیکه. تصورات خرابتر ازینم میشن وقتی جز زن خونه بودن باید مرد خونه هم باشی.بار اول که سر خرید کالای یکم فنی تر(چمیدونم شاید لامپ!)میگی واو چه باحال چه تنوع اما بعد که آبگرمکن خراب شد و سرچ کردی و دست به انبردست و پیچ گوشتی شدی بار دوم که باید با تعمیرکار و برقکار کل‌کل میکردی و بالای سر لوله کش می ایستادی میفهمی نه!زندگی به اون خیال انگیزی که فکر میکردی نیست.دروغ چرا؟اختیارات بیرون رفتن و اومدن آزادانه خرج کردن و تفریح کردن، منطقی تصمیم گرفتن، فنی تر نگاه کردن، مادرانه زحمت کشیدن، مست شدن از بوی آشپزی(حتی بوی سوختگی ته دیگ برنجی که خودت درست کردی!)تجربه‌ی نابیه که شاید به تغییر فانتزی ها حاضر باشی تحملش کنی.شاید زمان ببره تا به ایده‌آل‌ها برسی اما میرسی!یک ماه دیگه یک سال میشه که بوی دود و کلکل با تعمیرکارو چشم های پفالود و کمبود خواب رو برای به بدست آوردن استقلال تجربه کردم.زندگی به شیکی خیالاتم نبود و ۷ماه ازین۱۱ ماه رو با تلخی اول ماجرا گذروندم و حالا بعد این مدت دیگه میدونم(که امیدوارم دیگه میدونم محکمی باشه!) انجام چه کارهایی قسمت های سخت داستان رو قابل تحمل میکنه چجوری میشه آخر هفته‌ها خوش گذروند و هر چندماه یک سفر رفت.</description>
                <category>زلال</category>
                <author>زلال</author>
                <pubDate>Thu, 28 Jun 2018 23:08:13 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>