<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های نویسـنده خیال ✧</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@zvahidineko</link>
        <description>(: ..Biblichor</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 20:47:48</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1641790/avatar/alc13A.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>نویسـنده خیال ✧</title>
            <link>https://virgool.io/@zvahidineko</link>
        </image>

                    <item>
                <title>حرف‌هاـے خواندنـے..</title>
                <link>https://virgool.io/@zvahidineko/%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D9%87%D8%A7%D9%80%DB%92-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%86%D9%80%DB%92-gd81qmnnzzpr</link>
                <description>..:)نوشتن اصلا چه معنایی دارد؟  از نظر من نوشتن، تنها این نیست که قلمی برداری و شروع به نوشتن کنی.  نوشتن باعث می‌شود کلمات را از اعماق ذهنت بیرون بکشی. حرف‌هایی که نمی‌توانی بگویی، حس‌هایی که نمی‌توانی درک کنی، کارهایی که می‌خواستی اما انجام ندادی، پشیمانی و حسرت‌هایی که در دفتر دلت نوشته شده‌اند، روز و شب‌هایی که نمی‌خواستی سپری کنی، سوالاتی که هیچ جوابی برایشان نداری و حتی‌ چیزهایی که نمی‌دانی که چرا نمی‌دانی!  خلاصه هرچیزی که در دنیای قلب و مغزت پنهان کرده‌ای را می‌توانی به صورت کلمات دربیاوری و مانند تصویری از وجودت بر روی کاغذ پدید آوری!  با اینکه ممکن است به هیچ‌کدام از سؤالاتت پاسخ ندهد، حس‌های نامفهومت را مفهوم نکند، غم یا شادی‌هایت را درک نکند؛ اما حس آرامش را القا می‌کند.  حس آرامشی که بلاخره توانستی با هر کلمه‌ای که در درونت پنهان کرده بودی رو به رو شوی و آن‌ها را ببینی.. هر چند که ممکن است در آخر تصویر کلماتت را مچاله شده در سطلی بیندازی اما آن تصویر برای همیشه در ذهنت حک خواهد شد! :]</description>
                <category>نویسـنده خیال ✧</category>
                <author>نویسـنده خیال ✧</author>
                <pubDate>Sun, 22 Oct 2023 21:55:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بازتاب حقیقت &lt;&lt;</title>
                <link>https://virgool.io/@zvahidineko/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AD%D9%82%DB%8C%D9%82%D8%AA-r0enpz1vrvmx</link>
                <description>آیینه حقیقت فرار کردن بی‌فایده بود، هرجا که می‌رفتم آن‌ها را می‌دیدم انگار مانند سایه‌ای که به روحم زنجیر شده باشند هرجا که قدم می‌گذاشتم با من کشیده می‌شدند و باز آن تصویر را به رخم می‌کشیدند. همان جسم‌های بازتاب دهنده قلابی!  دیگر نمی‌خواستم ببینم؛ اما آن‌ها دست بردار نبودند، تا اینکه یک روز زهر خود را ریختند. بر روی پله‌های سرد و سنگی قدم می‌گذاشتم که ناگهان به جلوی چشمانم آمد، بازتاب برق قرمز رنگ چشمانش در چشمان وحشت‌زده‌ام افتاد و پوزخندش درست قرینه لب‌های بهم چفت شده‌ام شد.  طاقت نیاوردم و به سمتش حمله‌ور شدم و مشتی به آن جسم بازتاب‌ دهنده با حاشیه‌های طلایی رنگ زدم، صدای خوردشدن شیشه‌ها در فضای سرد و تاریک صبح‌گاهی پیچید و در راه‌پله‌ انعکاس یافت‌. اما او بازهم آن‌جا بود! وقتی که درست به تکه شیشه‌ی افتاده زیر پاهایم نگاه می‌کردم بازهم پوزخند شیطانی‌اش را می‌دیدم. سرم را بالا آوردم و به قیافه وحشت‌زده مردی که چند دقیقه پیش آن جسم را در دستانش گرفته بود و حالا تکه تکه شده دور و برش را پوشانده بودند، نگاه کردم.  چشمانش، آن تصویر را دوباره برایم زنده می‌کرد. سرم پر شده بود از آن هیولای چشم قرمز، صدای پوزخندش در ذهنم پیچید و قبل از این‌که فرصت کنم به چیز دیگری فکر کنم تکه شکسته شده زیر پاهایم را قاپیدم و در آن چشمان بازتاب دهنده فرو کردم. پوزخند درون آیینه تبدیل به پوزخند روی لبان خودم شد، آن هیولا دیگر بازتابی نداشت حالا به واقعیت تبدیل شده بود!</description>
                <category>نویسـنده خیال ✧</category>
                <author>نویسـنده خیال ✧</author>
                <pubDate>Sat, 08 Jul 2023 20:43:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بنــد پایانـے</title>
                <link>https://virgool.io/@zvahidineko/%D8%A8%D9%86%D9%80%D9%80%D8%AF-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86%D9%80%DB%92-cnjjeyqkbgns</link>
                <description>قایق چوبی ¿آرام آرام قایق چوبی من داشت در افق محو میشد، آیا من هم داشتم با قایقم محو میشدم؟  هر روز و هر شب آرزویم همین بود، به او گفته بودم اما بازهم هیچ پاسخی نگرفتم؛ گاهی حتی بودن هم برایم عذاب‌آور میشد، برای همین قبل از هر چیز از او خواستم قبل از اینکه گناهکار شوم خودش همه چیز را تمام کند.  اما صبر کردن دیگر فایده‌ای نداشت، باد به شدت می‌وزید و موهایم را مانند تازیانه به صورتم می‌کوبید، اشک از چشمانم روان بود اما نمی‌دانستم به خاطر سرما است یا نه؟! بارانیِ زردرنگم را به تن کردم و بیرون زدم، دست‌هایم که از سرما گز گز می‌کردند را در جیب‌هایم کردم‌. چیز نوک تیزی انگشتانم را لمس کرد، آن را بیرون آوردم و مانند همیشه کاغذهای بی‌پایانم را یافتم.  تای آن را باز کردم؛ اما قبل از خواندن آن کلمات هم می‌دانستم چه می‌گویند، تمام صفحات با کلمه &quot;هیچ&quot; و &quot;محو شدن&quot; پر شده بود.  کلماتی که هرگاه قلم را در دستانم می‌گرفتم ناخودآگاه آن‌ها را بر روی کاغذ پدید می‌آورند و هر لحظه بیشتر آن را به رخم می‌کشیدند.  بغضم را فرو خوردم و آن‌ها را تکه پاره کنار ساحل رها کردم، با دستانی لرزان قایق چوبی‌ام را به آب انداختم، یک لحظه درنگ کردم؛ فقط یک لحظه برای اینکه برای آخرین بار به پشت سرم نگاهی بیندازم.  چشمانم را بستم و پایم را روی کف چوبی قایق کوچک گذاشتم و آن را روانه آبی بیکران دریا کردم.  باد، قایق کوچکم را تکان تکان می‌داد و مرا در افق محو، کوچک و هیچ می‌کرد.  برای اولین بار اجازه دادم بر سر تو ببارم، اما می‌دانستم که تو فقط می‌شنوی شاید حتی گاهی تو جواب‌هایم را از زبان خودم پاسخ می‌گویی و من نمی‌فهمم؟!  احساس می‌کردم اینجا آخر خط است، جایی که بیش از هر جایی به کلمه محو نزدیک بودم اما این جریان من را تنها به خاک و شن می‌رساند.  شاید در این لحظه تنها بودم اما هنوز نخ‌هایی بودند که به مچ قلبم بسته شده و وصل بودند!(:</description>
                <category>نویسـنده خیال ✧</category>
                <author>نویسـنده خیال ✧</author>
                <pubDate>Mon, 22 May 2023 14:03:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یکـ چیزهاے مبهـم؛</title>
                <link>https://virgool.io/@zvahidineko/%DB%8C%DA%A9%D9%80-%DA%86%DB%8C%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%92-%D9%85%D8%A8%D9%87%D9%80%D9%85-rkgmrfugktoe</link>
                <description>هرچـہ هست♡امشب بازهم دروازه‌‌ی رویاها باز شد، جرقه‌های سرمه‌ای رنگی از دنیای خیال‌ها به پرواز درآمد و به مقصدهای متفاوت و همیشگی‌اش رفت!  برای جادو هیچ محدودیتی وجود ندارد، اگر او بخواهد می‌تواند آدم را از لبه پرتگاه بر روی سرسره‌ی رنگین‌کمانی بیندازد و او را میان گذرگاه موجودات همنوع بازگرداند.  شاید گذرگاه رنگین‌تر از رنگین کمانِ بازگشت نباشد؛ اما به ما رنگ‌های جدید را می‌آموزد‌. اما جادوی خیال فراتر از این‌هاست و دیگر مرزی ندارد، میتوانی آن‌قدر درونش گم و محو شوی که تنها در آنجا قدم برداری و خودت رنگ‌های خودت را بسازی و به آن‌ها معنا ببخشی ولی هر روز در گذرگاه خاکستری که جادوی خیال احاطه‌اش کرده از موجودات همنوع تنه می‌خوری و گاهی حتی ممکن است بیفتی و به زانو دربیایی... اما کیست که از دانه‌های سرمه‌ای رنگ بگذرد؟ کیست که از طیف‌های بی پایان خیالی بگذرد و خاکستری راه را بپذیرد؟ و کیست که جادو را رها کند؟! (:</description>
                <category>نویسـنده خیال ✧</category>
                <author>نویسـنده خیال ✧</author>
                <pubDate>Sat, 06 May 2023 20:02:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صوتــ زندگیــــے</title>
                <link>https://virgool.io/@zvahidineko/%D8%B5%D9%88%D8%AA%D9%80%D9%80-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%DB%92-rn2gjeqh8xa5</link>
                <description>چرخ دستی قدیمی و زنگ‌زده‌اش را هل داد و لنگان لنگان، قدم‌های بی‌جانی برداشت؛ با دست‌های پینه بسته‌اش شال گردن کهنه و پوسیده‌اش را بالاتر کشید تا از خودش در برابر سرما محافظت کند. اما چندان فایده‌ای نداشت، سرما مانند تیزی از لای درزهای پاره شال گردنش نفوذ می‌کرد و پوستش را می‌سوزاند.  ایستاد و دستش را به کمرش زد تا نفسی تازه کند و در همان حال چشمش مانند همیشه، طعمه قدیمی‌اش را شکار کرد، لخ لخ کنان به طرف سطل آشغال غر شده‌ای که کنار دیواری تقریباً فرو ریخته بود، رفت و کارتن‌های کپه شده روی همدیگر را برداشت و داخل چرخ دستی شلوغ پلوغش پرت کرد و دوباره به راه افتاد.  گلویش خس خس می‌کرد و پاهایش کرخت شده بودند، دیگر آن‌قدر ضعیف شده بود که برای هل دادن چرخ دستی‌اش هم باید تمام توانش را به کار می‌گرفت.  در مقصد همیشگیش توقف کرد و به چیزی که امروز توانسته بود جمع کند خیره شد، آه عمیقی کشید؛ زیاد خوب نبود خیلی وقت بود که بار خوبی به دست نیاوده و همین‌طور پول چندان خوبی هم نگرفته بود! مردی که بار ها را از او تحویل می‌گرفت اصلاً راضی نبود و با قیافه‌ای درهم مدام می‌گفت اگر قرار است این‌طوری ادامه دهد بهتر است در خانه‌اش بماند! چند اسکناس کف دستش انداخت و غر غر کنان دور شد، به اسکناس‌های کف دستش خیره شد، درواقع چند کاغذ پاره بیش نبودند. آن‌ها را درون جیب کتش فرو کرد و کتش را بیشتر به دور خودش پیچید و ناامیدانه با چرخش در سرمای بی‌رحم زمستانی به راه افتاد و به طرف آلونک تنهایی‌اش رفت.  نفس نفس زنان درب زنگ زده خانه‌اش را که صدای گوش خراش غژغژی می‌داد، باز کرد و داخل شد‌.  هر لحظه نفسش بیشتر تنگ می‌شد و چشمانش سیاهی می‌رفت، دستش را روی سینه گذاشت و سعی کرد همان‌طور که به دنبال قرص‌هایش می‌گردد نفس‌های عمیقی بکشد؛ اما انگار دستی نامرئی گلویش را سفت چسبیده بود و داشت هر لحظه حلقه دستانش را تنگ و تنگ‌تر می‌کرد!  تند تند قفسه‌های آشپزخانه را زیر و رو کرد تا بلاخره قوطی سبک و سفید رنگ قرص‌هایش را پیدا کرد، با دست‌های لرزانش زور زد تا بتواند درش را باز کند، اما با صحنه خالی بودن قوطی مواجه شد و همان‌جا فهمید که دیگر کارش تمام است!  دنیا به دور سرش می‌چرخید و نبضش در گوش‌هایش می‌تپید، می‌توانست احساسش کند که هر لحظه کندتر می‌شود و رو به خاموشی ابدی می‌رود.  پاهایش تاب نیاورد و همان‌جا رو به پایین سر خورد و قوطی خالی از دستش رها شد و به زیر کابینت رنگ و رو رفته، قِل خورد و پنهان شد.  رنگ از چهره‌اش رفت و دست‌هایش بی‌حس و سردتر شد، اما این ربطی به سرمای هوا نداشت، همیشه می‌دانست روزی می‌رسد که در تنهایی و بدبختی باید نفس‌های آخرش را بکشد و این دنیا را ترک کند و این اواخر نزدیک بودنش را بیشتر حس می‌کرد! پلک‌هایش را روی هم گذاشت و با ضربان‌‌های ضعیف قلبش همراه شد‌.  ناگهان نوری پشت پلک‌هایش را لرزاند و صوت غیرقابل توصیفی پرده گوش‌هایش را به نوازش درآورد، لبخندی کنج لب‌هایش نشست و با خود فکر کرد این حتماً آوای بهشتی‌ست که همه از آن می‌گویند.  چشم‌هایش را باز کرد، اما نه!  او هنوز هم درون آشپزخانه خرابه آلونکش بود و این..  صدای الله‌اکبری بود که از مسجدی در نزدیکی خانه‌اش به گوش می‌رسید، آرام آرام بلند شد و همان‌طور نیم‌خیز به صوت زیبا و زندگی بخش اذان گوش سپرد و خودش را با آن همراه کرد. این صدا او را به طرف چیزی می‌کشاند که سال‌ها بود فراموشش کرده بود.   دست‌های لرزانش، مهر ارزشمندی را که سال‌ها گوشه طاقچه به جا مانده بود، برداشت و همان‌طور که با لبخندی به آن خیره شده بود به پیشواز خداوند رفت!</description>
                <category>نویسـنده خیال ✧</category>
                <author>نویسـنده خیال ✧</author>
                <pubDate>Sun, 01 Jan 2023 20:29:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>{همبازی سایه‌وار}</title>
                <link>https://virgool.io/@zvahidineko/%D9%87%D9%85%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D9%88%D8%A7%D8%B1-bqloye08zhju</link>
                <description>دیوار آجریتنها رو به دیواری آجری و قدیمی ایستاده بود و به سایه‌ی کوچک‌اش خیره شده بود.هیچ‌کس حاضر نبود با او بازی کند و همه به خاطر ظاهرش تنهایش گذاشته بودند. به آرامی دستان کوچک‌اش را حرکت داد و شکلک‌هایی را بر روی دیوار خلق کرد، با هر نقشی که از جلوی دیدگان‌اش می‌گذشت اشک در چشمان‌اش حلقه میزد.ناگهان سایه‌ای بزرگ در کنارش ظاهر شد، دستان سایه در کنار هم قرار گرفتند و پروانه‌ای ساختند که بال بال زنان به سمت‌اش می‌آمد.کم کم لبخند به لبان دخترک آمد و شروع کرد به بازی کردن با آن سایه، سرش را برگرداند و به همبازی سایه‌اش خیره شد. لبخند‌ش بر روی لبانش ماسید و یک قدم عقب رفت‌. سایه‌ای که تا چند دقیقه پیش موجب خوشحالی‌اش شده بود حالا تبدیل به پیرمردی زشت و چروکیده با حجم زیادی از ریش سفید شده بود!پیرمرد با مهربانی به او نگاه می‌کرد و لبخند میزد. دخترک بازهم عقب‌تر رفت و همان‌طور که سرش را تکان می‌داد، مدام زیر لـب می‌گفت:- نه... نه! من نمی‌خوام با تو بازی کنم.چین‌های کنار چشمان پیرمرد از هم باز شدند. با غم به دیوار روبه‌رویش خیره شد که حالا نقش سایه کوچک بر روی آن محو شده بود. </description>
                <category>نویسـنده خیال ✧</category>
                <author>نویسـنده خیال ✧</author>
                <pubDate>Sun, 31 Jul 2022 12:09:20 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انجمن نویسندگی رمانیک</title>
                <link>https://virgool.io/@zvahidineko/%D8%A7%D9%86%D8%AC%D9%85%D9%86-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C%DA%A9-he8t0whzd9yd</link>
                <description>انجمنی آموزشی در راستای آموزش و تقویت قلم پرشور نویسندگان، تقویت طراحان، منتقدان، ویراستاران، ناظران و نگارگران! پوستر رمانیک درباره رمانیکرمانیک جهت ایجاد یک بستر فرهنگی سالم با هدف ترویج فرهنگ مطالعه و حمایت از نویسندگان جوان، در مهرماه سال 1399 ساخته شد. چطور می‌توانم با رمانیک همکاری کنیم؟برای همکاری با رمانیک شما می‌توانید به سه صورت با ما همکاری کنید:1.نویسنده، شاعر یا دلنویس باشید:شما می‌توانید با عضویت در انجمن آثار خود را منتشر کنید و از نقدها و نظرات تیم‌های بخش کتاب ما برخوردار شوید و درصورت بهبود کیفیت آثارتان، رنک‌ مخصوص به خود را بگیرید.2.وارد تیم‌های مختلف انجمن شوید:انجمن تشکیل شده از تیم‌های مدیریتی مختلفی است که هر یک برای کمک به کاربران و نویسندگان شکل گرفته‌اند. شما می‌توانید با عضویت در هر یک از تیم‌های انجمن با ما همکاری کنید.3.کاربر عادی باشید:ساده‌ترین نوع همکاری با انجمن همین است. شما عضو انجمن می‌شوید و به عنوان کاربر عادی با دوستانتان حرف می‌زنید، پست ارسال می‌کنید و یا نظرات خود را برایمان می‌فرستید. اگر هم دوست داشتید، می‌توانید با مطالعه آثار و ارسال نظرات خود برای نویسندگان، از آن‌ها حمایت کنید. به همین سادگی! انجمنرماننویسیرمانیک،داستاننویسیوکتابخوانی-تایپرمان-نوشتنرمان-دانلودرمان-بهترینانجمنرماننویسیونویسندگی-رمانآنلاینhttps://romanik.ir/forums/ پس اگه شما هم دوست دارید آثارتون رو به انتشار بزارید یا یکی از مقام داران رمانیک باشید حتماً یه سری به این لینک بزنید و به خانواده گرم و صمیمی رمانیک بپیوندید! ?</description>
                <category>نویسـنده خیال ✧</category>
                <author>نویسـنده خیال ✧</author>
                <pubDate>Thu, 30 Jun 2022 18:04:49 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پرتگاه هیاهو</title>
                <link>https://virgool.io/@zvahidineko/%D9%BE%D8%B1%D8%AA%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D9%87%DB%8C%D8%A7%D9%87%D9%88-mdxnbo7o64iy</link>
                <description>دلنوشته: پرتگاه هیاهودلنویس: زهرا وحیدی نکوژانر: تراژدی، اجتماعیمقدمه:رها می‌کنی گره محکم زندگی‌ات راخودت را به دست باد می‌سپاری تا فقط با او همگام شوی؛ تفاوت ندارد به کدام سو خواهی رفت، فقط باید از این هیاهو دور شوی!دل‌زده از زیبایی‌هایی که انگار هیچ‌گاه برایمان نبودند، از رنگ‌های فریبنده‌ای که با تمام وجود به سمتشان قدم برمی‌داشتیم؛ اما حال از ادامه راه ناتوانیم!بدون هیچ چاره‌ای سیاهی را می‌پذیریم و درونش گم می‌شویم.هیاهوی جمعی که می‌گوید هرگز حق جا زدن نداریم؛ اما آنگاه که خود در مسیر رنگارنگشان به سیاهی برمی‌خورند، زانو می‌زنند!                             ♡♡♡برای خواندن ادامه این دلنوشته لطفاً وارد این لینک شوید و از ما حمایت کنید.  https://romanik.ir/forums/threads/%D8%AF%D9%84%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D9%BE%D8%B1%D8%AA%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D9%87%DB%8C%D8%A7%D9%87%D9%88-%D8%B2%D9%87%D8%B1%D8%A7-%D9%88%D8%AD%DB%8C%D8%AF%DB%8C-%D9%86%DA%A9%D9%88.9077/ </description>
                <category>نویسـنده خیال ✧</category>
                <author>نویسـنده خیال ✧</author>
                <pubDate>Mon, 06 Jun 2022 19:47:14 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غروب آخر</title>
                <link>https://virgool.io/@zvahidineko/%D8%BA%D8%B1%D9%88%D8%A8-%D8%A2%D8%AE%D8%B1-t5y01eb6ak1l</link>
                <description>غروب خورشیدروی تپه‌ای روبه افق نشسته و به منظره‌ی زیبا و سرسبز چشم دوخته، باد لای موهایش می‌پیچد و تنش از باد خنک بهاری می‌لرزد. هوا گرگ‌ و‌ میش شده و انگار با قلمویی رنگ‌های زرد و نارنجی را بر سردفتر آسمان غروب پاشیده‌اند. همه نیز می‌دادند امروز چه روزی است و برای این روز چه بسیار دلهره‌ها و غم‌ها که ندارند، این که باید زمین را برای همیشه ترک گفت و به دنیای ناشناخته‌ای رفت بسیار برایشان مشوش کننده بود. سرش را بالا می‌گیرد و به خورشید که مانند توپی عظیم‌الجثه‌ و آتشین در بالای سرشان جا خوش کرده می‌نگرد. آه... روزی خورشید دلیل زندگی و حیاتشان بود و امروز قرار بود باعث مرگ و نابودیشان شود. بلند شد و برفراز تپه‌ای که بلندتر از تمام تپه‌های اطراف بود، ایستاد و از آن بالا به مردمی که در هیاهوی خود غرق بودند و سعی داشتند قبل از لحظه موعود راه چاره‌ای پیدا کنند چشم دوخت، راستش فقط این لحظات آخر را برای خود سخت می‌کردند، هیچ کس نمی‌توانست جلوی نابودی خورشید و زمین را بگیرد پس باید از این دقایق کوتاهی که در کنارهم بودند لذت می‌برند، کاش حداقل این دقایق پایانی عمرشان را با خوشی سپری می‌کردند و یک بار برای همیشه نگرانی هایشان را کنار می‌گذاشتند. صدای کریس که آرام صدایش می‌کرد نوازش‌گر گوش‌هایش شد، سریع رو برگرداند و از لای موهای سیاه رنگش که باد آن را مانند تازیانه‌ای به صورتش می‌کوبید به چهره‌ی آرام و خونسرد کریس نگاه کرد، او آمده بود، آمده بود تا در کنار هم زندگی را به پایان ببرند. کریس به طرفش آمد و هردو دستان همدیگر را در دست گرفتند و درست بالای سر تمام شهر و مردم قرار گرفتند. - خوشحالم این‌جا کنارتم اِلا کریس لبخندی گرم به او زد و دستش را بیش‌تر در دست فشرد، اِلا هم لبخندی زیبا به روی لـب نشاند. کم‌کم صدایی وحشتناک آسمان را به لرزه درآورد و خورشید شروع کرد به نزدیک شدن، خون گرفته تر از قبل بود و می‌خواست برای همیشه دنیا را به تاریکی فرو ببرد. باد دوروبرشان را احاطه کرد و لابه‌لای موهایشان پیچید، چشمانشان از عشق و محبت می‌درخشید و هرگز حتی یک لحظه هم نمی‌خواستند اجازه دهند ترسی به جانشان بیفتد، می‌خواستند روز آخر عمرشان که شاید خیلی زود فرا رسیده بود را با خوشحالی تمام کنند. صدای جیغ و وحشت مردم برخاست و در کل شهر پخش شد، آن‌ها هنوز هم از مرگ ترس داشتند؛ اما اِلا و کریس دست در دست هم بر فراز بلندای شهر بدون هیچ ترسی در دل برای همیشه درکنار هم می‌ماندند و لبخندشان هرگز از خاطره‌ها دور نمی‌شد. بارقه‌ای نور به زمین تابید و هاله‌ای نارنجی رنگ کل دشت و شهر را پوشاند و در یک چشم بر هم زدن کل دنیا با نوری درخشنده از هم پاشید.</description>
                <category>نویسـنده خیال ✧</category>
                <author>نویسـنده خیال ✧</author>
                <pubDate>Mon, 06 Jun 2022 19:17:33 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وحشت خیانت</title>
                <link>https://virgool.io/@zvahidineko/%D9%88%D8%AD%D8%B4%D8%AA-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-r8kjw4gjvhei</link>
                <description>جنگل ارواحترس، ترسی دوچندان می‌آورد و با سایه‌ای غلیظ جلوی دیدگان را می‌گرفت و چنان قلبت را به تپش وا می‌داشت که ترکیدن‌اش جای تعجب نداشت!مغزش از وحشت فلج شده بود دیگر چه برسد به پاهایش، حتی اگر کولاک هم می‌شد و بهمن از کوه‌ها سراریز، موجب این همه لرزش دست و تن‌اش نمی‌شد.وانیا با دستان سرد‌ش مچ‌اش را گرفت و با آن چشمانی که هر لحظه بیش‌تر روبه قرمزی می‌رفت نگاهی جدی نثارش کرد و گفت:_ نمی‌خوای که وسط جنگل شکار ارواح بشی؟به تندی سرش را تکان داد و سعی کرد از روی تنه‌ی درختی که سر راهش بود عبور کند، عــرق سرد از سر و رویش می‌چکید و یک لحظه خیالات خوفناک رهایش نمی‌کرد.نیشخند مرموز وانیا گرچه از نگاهش دورماند؛ اما وحشتی دوچندان در دلش کاشت‌.جنگل هم آرام و قرار نداشت، هوو هووی جغد‌ها و صدای خش خش برگ‌ها موجب آزارش می‌شد، مطمئن بود جز او و وانیا کس دیگری در جنگل نیست پس چرا گاه صدای شکسته شدن شاخه‌ای در دوردست به گوش می‌رسید؟باید حواسش را جمع می‌کرد، به گفته وانیا ساعت طلایش که ارث آباواجدادیش بود در دست روحی خبیث در وسط این جنگل بود، با این‌که پذیرفته بود کمک‌اش کند؛ اما پشیمانی برسرش آوار شده بود.حالا هم باید می‌پذیرفت که دیگر پشیمانی فایده‌ای ندارد.وانیا ایستاد، موهای مجعد و سیاه‌اش دور صورتش ریخته بودند و نگاه تیز‌ش، قلبش را نشانه گرفته بود.شوک زده در مقابل‌اش ایستاد؛ اما بیش‌تر به نظر می‌رسید می‌خواهد زانو بزند، چرا روزبه‌روز وانیا ترسناک‌تر می‌شد؟ چرا بیش‌تر از دیدن جنگل و ارواح از او می‌ترسید؟!با گلویی خشک شده و صدایی لرزان گفت:_ وانیا... چ... چی‌شده؟خنده شیطانی‌اش چهارستون بدنش را لرزاند و ذهن قفل شده‌اش را از همه چیز آگاه ساخت‌._ احمق... بهت هشدار داده بودم درافتادن با ارواح عاقبت خوبی نداره!حالا چشمانش به سرخی خون شده بود و صدایش برنده!کم کم ترس او را به دام جنون می‌کشاند، تنها چیزی که حالا به فکرش می‌رسید فرار بود! پس با تمام توان دوید، صدای پاهایش که محکم بر روی زمین کوبیده می‌شدند در جنگل می‌پیچید و برگ‌ها زیر قدم‌هایش خرد می‌شدند.صدای نفس نفس زدن هایش دیگر نمی‌گذاشت چیزی را بشنود، ناگهان چشمانش سیاهی رفت و سکندری خورد، پاهایش به تنه‌ای گیر کرد و با سر فرود آمد.درد را نادیده گرفت و به سرعت سرش را بالا آورد؛ اما بازهم وانیا در مقابلش ایستاده بود.ولی این‌بار وانیا آن کسی نبود که او قبلا می‌شناخت.چروکیده و خون آلود و پاره پاره بود، درواقع او روح وانیا بود!_ پایان دادن به زندگی تو روحم رو آروم می‌کنه!هجوم غم و درد به سینه‌اش دیگر قابل تحمل نبود، این درست مانند خنجری بود که وانیا به قلبش فرو کرده بود. اما چرا وانیا؟ او که تابحال حاضر بود جانش را هم فدای او کند، حالا چرا ورق برگشته و وانیا می‌خواست او را نابود کند؟!همیشه می‌دانست ترسش  خیانت روزی برسرش ویران خواهد شد.وانیا دستان چروکیده و چنگال‌وارش را بالا آورد و پوزخندی ظالمانه نصیبش کرد.حتی فرصت جیغ کشیدن هم پیدا نکرد، دستی نامرئی دور گلویش را گرفت و با تمام توان فشرد، دستانش را سریع دور گلویش حلقه کرد و سعی کرد خودش را نجات دهد.پاهایش بیهوده تقلا می‌کردند، تنها چشمان گشاد شده‌اش بر روی چشمان سرخ و جنون آمیز وانیا قفل شده بود.با نفس‌های آخر زمزمه کرد:_ نه!وانیا با نفرت و انزجار نگاهش می‌کرد، زیاد طول نکشید که بی جان در وسط جنگلی خوفناک رها شد!</description>
                <category>نویسـنده خیال ✧</category>
                <author>نویسـنده خیال ✧</author>
                <pubDate>Fri, 20 May 2022 17:52:38 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تیک تاک پایان</title>
                <link>https://virgool.io/@zvahidineko/%D8%AA%DB%8C%DA%A9-%D8%AA%D8%A7%DA%A9-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-vb8binvylfhc</link>
                <description>زمانی باقی نمانده بود و فقط ده دقیقه فرصت داشت، اما همچنان با ذهنی که مغشوش شده در خیابان‌ها قدم می‌زد و اصلاً حواسش به تیک تاک نقش بسته روی دستانش که دقایق پایانی عمرش را نشان می‌دادند نبود. سال‌ها بود که این تیک‌تاک های پایانی را بر دستان مردم می‌دید؛ اما راهی برای نجات و رها‌ییشان نداشت. اما این‌بار با همیشه فرق می‌کرد، این‌بار این تیک‌تاک آخر را بر روی دست خود می‌دید و باز با این حال نمی‌توانست کمکی هم به خود کند. باد موهایش را به سمت خود می‌کشید و هوو هوو کنان از بین درختان می‌‌گذشت، چرا حالا و این لحظه دنیا خالی شده؟ چرا باید دقیقاً امروز خیابان‌ها خالی از رفت‌وآمد شوند؟! کناری می‌ایستد و به گذر ماشین‌ها خیره می‌شود، آنقدر غرق شده که عبور ماشین‌ها را مانند فیلمی که روی دور آهسته قرار گرفته می‌بیند، سرش را بالا می‌گیرد و درست چشم در چشم مردی میانسال و عجیب می‌شود، آنقدر عجیب که بازگو کردنش هم برای خودش سخت است، ناخودآگاه نگاهش به کنار خود می‌چرخد و دختربچه‌ای را می‌بیند که با خوشحالی و سرعت می‌خواهد از خیابان عبور کند؛ اما این چیزی نبود که توجه‌اش را جلب کرد، آن تیک‌تاکی بود که روی دست دختربچه‌ هم نقش بسته بود و فقط پنج ثانیه را نشان می‌داد. وحشت کرد، همه‌چیز ناگهان برایش کند شد و ذهنش سریع به دنبال راهی گشت، زنگی در گوش هایش تنین انداخت که می‌گفت:《 چند قدم بیش‌تر با مرگ فاصله نداری، پس دیگه مهم نیست! 》 با صدای بوق کامیونی که به سمتشان می آمد از افکارش بیرون آمد و سریع خیز برداشت و به سمت دختربچه پرید، دستان دختر را قبل از این‌که در مسیر کامیون قرار بگیرد کشید و در آغوش خود انداخت، کامیون به سرعت عبور کرد؛ اما ناگهان دختر در بغلش به لرزش افتاد و کف از دهانش جاری شد، چشمانش به سفیدی رفت و خیلی زود بی‌جان در دستان لرزانش جان سپرد! هراسان و خشک شده به چشمان سفید دخترک بیچاره خیره شد. صدایی بم و خشک از پشت سرش توجه‌اش را جلب کرد:《 هرگز نمی‌تونی جلوی مرگ کسی رو بگیری، وقتش که بشه حتماً میره! 》سر چرخاند و با مردی که آن طرف خیابان دیده بود روبه‌رو شد، قطره اشکی از دیدگانش به پایین لغزید و دوباره با غم به دخترک کوچک و بی جان نگاه کرد.</description>
                <category>نویسـنده خیال ✧</category>
                <author>نویسـنده خیال ✧</author>
                <pubDate>Fri, 20 May 2022 13:49:23 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>