<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های زیتون مصباحی‌ نیا</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@zy.mesbahinia</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 04:45:50</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1686991/avatar/jOjblb.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>زیتون مصباحی‌ نیا</title>
            <link>https://virgool.io/@zy.mesbahinia</link>
        </image>

                    <item>
                <title>چند زنانگی غیرمی‌تویی</title>
                <link>https://virgool.io/@zy.mesbahinia/%DA%86%D9%86%D8%AF-%D8%B2%D9%86%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%BA%DB%8C%D8%B1%D9%85%DB%8C-%D8%AA%D9%88%DB%8C%DB%8C-emy0ulh8jyts</link>
                <description>در میانه‌ی این فضای شفاف قطعی - که این سال‌ها در فضای فمینیسم فارسی با عنوان زنانه تولید شده است - این متن می‌خواهد از جایگاه زنی «دیگر» روی دوربین را بگرداند و منظرهای دیگری از زنانگی را نشان دهد، و بی‌مقدمه این‌ مسئله را پیش چشم نهد که آیا دیده‌اید که تمام روایت‌های زنانه‌ی این سال‌ها، همگی، حامل نوعی «رنج» و «خشم» بوده است و یک گزاره‌ی یک‌خطی را فریاد زده است: «من تحت خشونت بوده‌ام و رنج کشیده‌ام». آنچه در پیش می‌آید، به معنای رد این رنج نیست، زیرا چه‌بسا تجربه‌ی زنی به‌واقع همین بوده باشد؛ اما اگر زنی دیگر همین موقعیت را نه از زاویه‌ی قربانی بلکه از زاویه‌ی اغوا تجربه و روایت کرد چه؟ از زاویه‌ی قدرت، توان، میل، شوخی و بی‌تفاوتی چه؟ یا حتی از زاویه‌ی ابهام چه؟ آیا همگی این زوایا به نفع آن گزاره‌ی رنج‌آلود، به سود آن تک‌صدایی نظم نمادین، حذف نخواهد شد؟ از این عقب‌تر باید رفت و پیش از بازگویی روایت را باید نگریست، و باید گفت که هیچ تجربه‌ای خام نیست، بلکه از قبل درون فرهنگ رمزگذاری شده است. اینجا سؤال این است که آنچه تجربه می‌کنیم، تا چه حد درون زبان و فرهنگ مردساختی است که پیشاپیش ما را، در آن سلسله‌مراتب معهود، فروتر از مرد می‌گذارد و موضعی ضعیف و قربانی بهمان می‌دهد و از پی آن نحوه‌ی احساس، شرم، ترس، میل، درد و لذت ما را کدگذاری می‌کند؟ آن‌که پیش از واقعه بر آن نظم مردساخت شوریده است، برای بر هم زدن آن منطق دوقطبی که می‌گوید واقعه را صریح و واضح و در دسته‌بندی همیشگی تجربه کن (قربانی/فاسد، رضایت/اجبار، عشق/نفرت، میل/انزجار)، زنانگی دیگری را پیش کشیده است.آن‌که عاملیت را در خود تجربه و در خود واقعه به دست گرفته است و از جایگاه فاعل میل یا بازیگر اغوا یا هر عاملیت دیگری زنانگی‌اش را و سوژگی‌اش را زندگی کرده است، ایده‌ی زنانه‌ی دیگری را پیشنهاد داده است.آن‌که از موضعی بازیگوش و شوخ‌طبع، در برابر آن زبان جدی عبوس یا آن زبان پر از اشک و آه، به واقعه خندیده است تا نظم مردسالار را دست بیندازد و آن را بی‌اعتبار کند، زنانگی تازه‌ی کمتردیده‌ای را پیش کشیده است.و باز به سطح روایت می‌آییم. آن‌که دلیرانه و بیرون از کد‌گذاری‌ها، چیزی را به شکلی مبهم تجربه کرده و روایتش را نیز از زاویه‌ی ابهام بازگفته است، نشانمان داده است که چه‌طور می‌توان در واقعه‌ بر مرزهایی خاکستری حرکت کرد: «چه بود که تجربه کردم؟ لحظه‌ای میل و لحظه‌‌ای انزجار، آنی ترس و آنی امنیت، گاهی درد و گاهی لذت». این ابهام نه برای تطهیر خشونت، نه برای توجیه آزار، نه نشانه‌ی ضعف بلکه نمود شجاعتی در بر هم زدن منطق مردانه‌ای است که می‌خواهد همه چیز منظم، شفاف و نهایی باشد. او که به تجربه‌ی مبهم خود وفادار مانده است، در حقیقت به تجربه‌‌ی انسانی، سیال و چند‌وجهی، به واقعیت پیچیده‌ی زیسته‌ای وفادار مانده است که در گفتارهای رسمی و قابل پخش و در روایت‌های رسانه‌ای و سیاسی و در الگوریتم‌ها حذف خواهد شد.پس زنانگی (به عنوان تجربه‌ی فرهنگی تفاوت) نه‌ عاملیت در یک روایتِ ازپیش کدگذاری‌شده بلکه عاملیت در خود تجربه و در نفس روایتگری است؛ مقاومت در برابر آن نظم مردساخت که می‌گوید داخل در سلسله‌مراتبی که از پیش چیده‌ شده است، من در جایگاه بالادست همواره در حال حمله و تو در جایگاهی پایین‌دست همیشه در حال محافظت از خودت خواهی بود و در این محافظت طبیعی است که رنج‌ها خواهی برد. خنده ممنوع است. استعاره و خیال‌پردازی ممنوع است. هر چیزی که تو را صاحب صحنه‌ی میل کند ممنوع است. اینجاست که بازگرداندن فاعلیت به زنانگی خود مقاومت است؛ زیستنی از سر «توان» و نه در موضع دفاع و محافظت، بلکه در موضع حمله و چه‌بسا از سر بازی‌باوری و در موضع ضدحمله؛ بازنوشتن جهانی که مثل سکسوالیته‌ی زنانه غیرخطی، سیال، چندگانه، چندکانونی و گاه با پچ‌پچه و خنده است.با ساقی حرف می‌زدم. در ادامه‌ی روایت زن رنج‌‌کشیده‌‌ای که هم‌رسان کرده بود و از سر کین‌توزی و انتقام‌گیری زنانه‌ی این سال‌ها هم نبود، گفتم اگر من در این تجربه، به جای رنج، بخندم و به راه خود ادامه دهم، چه؟ گفت هم آن رنج تجربه است و هم این خنده‌ناکی. اما من اگر آن دختر آزرده‌ را می‌دیدم، چه می‌کردم؟ او را در آغوش می‌گرفتم و می‌گفتم که تا چه اندازه رنجت را می‌فهمم. ما با همیم.‌ ما دو روایت از یک تجربه‌ایم و هر دو به یک اندازه رسمیت داریم. خنده‌ی من چوبی بر سر تو نباید باشد (تو چرا مثل او نمی‌خندی؟) و اشک تو دلیلی بر حذف من نباید باشد (چرا به احترام رنج او سکوت نمی‌کنی؟)و اما آن خنده و شوخی و شنگی من آیا به سود نظم مردسالار تمام خواهد شد؟ در ظاهر و در مورد، شاید، اما در کلیت زنانه‌ی چندگانه‌ی ما نه. چون در این زیستن‌های شوریده، روی ما به سمت زندگی و زنانگی است، نه به سمت نظام مردمحوری که در لباس «رزم» قرار است دندان به هم بفشاریم و با آن بجنگیم. پس سؤال این نیست که آیا کنش ما مردسالاری را تضعیف کرده است یا سرش را به طاق کوبانده است یا نه؟ بلکه سؤال این است: آیا زندگی را آن‌گونه که خود می‌فهمیم و می‌خواهیم، زندگی کرده‌ایم؟ آیا زندگی را تا نهایت، تا مغز استخوان، تا آن سوی مرز، زندگی کرده‌ایم؟ ما، در آرایشی غیرجنگی، هر کدام با لباس‌هایی که دوست می‌داریم، در فردیت‌های متفاوتی که داریم، در «شفقت‌»های رنگ‌به‌رنگ‌مان، زن می‌شویم، سوژه می‌شویم.منتشرشده در مجله‌ی تجربه، شماره‌ی ۴۵، آذر ۱۴۰۴.</description>
                <category>زیتون مصباحی‌ نیا</category>
                <author>زیتون مصباحی‌ نیا</author>
                <pubDate>Sun, 07 Dec 2025 18:14:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فروغ، فمینیسم و اخلاق حوزوی</title>
                <link>https://virgool.io/@zy.mesbahinia/%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%BA-%D9%81%D9%85%DB%8C%D9%86%DB%8C%D8%B3%D9%85-%D9%88-%D8%A7%D8%AE%D9%84%D8%A7%D9%82-%D8%AD%D9%88%D8%B2%D9%88%DB%8C-qhfpxb0cijzo</link>
                <description>احضار فروغ فرخزاد در یادها، برعکس مردان هم‌ردیف او مثل شاملو و گلشیری، هر بار با مجموعه‌ای از روابط، رفتارها، خلق‌ها، انتخاب‌ها و سویه‌های خصوصی و شخصی زندگی او همراه است. این به دلیل زیست زنانه‌ی اوست که در جامعه‌ی بسته‌ای چون جامعه‌ی ما بیرون از مرز و خارج از هنجار و غیرطبیعی، و از این جهت به‌غایت سیاسی است و بنابراین از دیدگاه دستگاه حاکم مطرود است. دیگر به دلیل ذهنیتی به‌ظاهر مدرن و فمینیست اما عمیقاً مردسالار است که در مواجهه با زیست فروغ او را در حد گاسیپ فرومی‌کاهد و فی‌الفور در پی ارزش‌گذاری او برمی‌آید؛ ذهنیتی حوزوی که برخلاف پوسته‌ی مدرنش دقیقاً با همان مکانیزم ارزش‌گذاری دینی فروغ را نگاه می‌کند. درنتیجه می‌بینیم که این هر دو درنهایت به نظری واحد دربارۀ فروغ می‌رسند: «شعرش خوب بود، اما خودش بد بود.» ذهنیت حوزوی مدام در پی حلال و حرام چیزهاست. بنابراین هر مسئله‌ای و هر چیزی و هر آدمی را که در دستگاهش بگذارید، در درجه‌ی اول به دنبال این است که خوب یا بد بودنش را مشخص کند و بعد به خودش تذکار بدهد که در زندگی باید یا نباید چنین بود و بعد نفسی آسوده از سر ادای تکلیف بکشد. انگار که امربه‌معروف و نهی‌ازمنکری «قلبی» باشد که گاهی از تریبونی به سطح «لسانی» می‌رسد.فروغ را ازجمله به خاطر رابطه‌اش با گلستان، مردی که با زن دیگری در قید زناشویی بود، شماتت می‌کنند و حتی از دایره‌ی فمینیسم بیرون می‌رانند. خرده به فروغ به این بهانه که به رنج زنی دیگر بی‌اعتنا بود یا حقوق زنان متأهل دیگر را نادیده می‌گرفت، شبیه خرده‌گیری زنی است که از ترس بی‌وفایی شوهرش درکل از زن دوم کینه دارد و از خیانت متنفر است. استدلالی دم دستی و شخصی و عوامانه. اما فمینیست هم گاهی ممکن است عاشق شود و ضد خودش عمل کند. این‌که هر فیگوری و هر شخصیتی در ساحت فرهنگ (و البته در ساحت سیاست) برای ما همیشه می‌بایست شبیه یک امام، شبیه کسی که مثل انسان نیست، بری از خطا و معصوم باشد هم از آن مصائب دامنه‌دار است. ما، در بازتولیدی شیعی، کسی را دوست خواهیم داشت و خواهیم پذیرفت که نه از خلال زندگی روزمره، نه از جایی مشخص در تاریخ، که از سطحی متعالی و دسترس‌ناپذیر برخاسته باشد که هیچ شبیه ما نباشد. کسی، «الگویی»، که بتوان از او گرته برداشت و خود را از دشواری آفریدن جهانی تازه رها کرد و نجات داد (چقدر در کودکی و نوجوانی در برابر این سؤال دستگاه حاکم قرار گرفته بودیم که الگوی شما در زندگی کیست: اوشین، آن نوجوان سیزده‌ساله، آن سلبریتی ورزشی یا هنری یا آن امام همام). لیلی گلستان در مصاحبه‌ای می‌گوید:[فروغ] دختر جوان بدبختی بود که محتاج همه‌چیز بود. محتاج پول، محتاج زندگی بهتر، محتاج کسی که بیاید و راه و چاه زندگی را نشانش بدهد و یکی را گیر آورده بود و چسبیده بود به او. من به او حق می‌دهم. چون پدرم واقعاً مرد جذابی بود. هنوز هم هست. خیلی زیبا بود. یعنی زیباترین مردی است که من در ایران دیدم. خب وقتی یک دختر جوان که شعر هم بلد است، می‌آید پیش همچین مرد جذابی برای کار منشی‌گری، باید هم عاشق شود.لیلی گلستان درباره‌ی پدرش هم بر همین نظر است:پدر من عاشق مادرم بود و همیشه فکر می‌کنم او گیر فروغ افتاده بود و کاری‌ش نمی‌توانست بکند.فروغ را چرا می‌توان فمینیست دانست؟ یعنی فراتر از گاسیپ‌ها، فروغ در شعر و زندگی‌اش چه بود، که درنهایت می‌توان او را فمینیست نامید؟ اول باید تعریفی از فمینیسم به دست داد: شکستن ساختار سلطه و به هم ریختن سلسله‌مراتب قدرت و برکشیدن زنان تا جایگاهی برابر با مردان. دقیقاً چیزی که فروغ در شعر و زندگی‌اش بود. فیگوری عاصی که در ساختاری چنان مردسالار، در سال‌های دهه‌ی سی که زن هنوز حتی حق رأی نداشت، سه دیوان اسیر و عصیان و دیوار را سرود. این سه دفتر فروغ از این جهت در تاریخ مبارزات فمینیستی بسیار مهم‌اند. فروغ علاوه بر معشوقی که با این سه دفتر به سنت شعر فارسی وارد کرد و او را البته با جسمانیتش و با بدنش به سنت شعر فارسی وارد کرد، زبان بی‌پروای زنانی شد که می‌خواستند در جایگاهی برابر با مردان از خود و از جهان خود بگویند. فروغ را و این سه دفتر او را اگر از دهه‌ی چهل برداریم، خواهیم دید که کوره‌راه‌های زنانه به سمت دیگری می‌رفت و شکل دیگری می‌داشت. بنابراین، چنان‌که برخی می‌گویند، فقط دفتر تولدی دیگر و ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد مهم نیست، بلکه اسیر و عصیان و دیوار هم به‌شکلی دیگر و از جهتی دیگر بی‌اندازه مهم‌اند. فروغ، بعد از چاپ شعر گناه در نشریۀ روشنفکر، می‌گوید:چرا آهنگ شعر من آن‌قدر به گوش‌ها ناآشناست و چرا عده‌ای نمی‌توانند آن را به‌آسانی هضم کنند؟ چرا من را متهم می‌کنند که با شعر خود به ترویج فساد کمک می‌کنم…؟ وقتی زنی قلم برداشت و برای خود این حق را قائل شد که آنچه را احساس می‌کند بگوید، یعنی روح زنانه‌اش را در شعر منعکس سازد، ناگهان چهار ستون عرش می‌لرزد و از هر طرف فریاد واویلا بلند می‌شود و همه در عزای از دست دادن عفت و اخلاق اجتماع ماتم می‌گیرند.این ماتم گرفتن را حالا در مواجهه با شخصیت و زیست فروغ می‌توان دید. ذهنیت سنتی روی پوشانده است و ریا کرده است و ناگزیر شعر فروغ را پذیرفته است و حالا فقط به زندگی او نظر دارد. ذهنیت سنتی مثلاً به دست آوردن حق حضانت را تلاشی فمینیستی می‌داند و به فروغ برچسب ضدفمینیسم می‌زند، آنجا که حق حضانت پسرش کامیار را با وجود موافقت پرویز شاپور نپذیرفته است. حتی متوجه این مضحکۀ واضح نمی‌شود که در بازتولیدی مردسالار «حق حضانت» را به «تکلیف حضانت» تبدیل کرده است و در مواجهه‌ای وظیفه‌محور با اخلاق، برای مادر جایگاهی مقدس قائل شده است که همیشه باید پوشیده در حس گناه باقی بماند و هیچ خودی نداشته باشد. فروغ دو ماه بعد از طلاق در نامه‌ای به پرویز شاپور می‌نویسد:کامی را بردم پیش مادرت، چون محیط منزل ما برای او خوب نبود. به‌علاوه من خودم در منزل وضعیت خوبی ندارم که او داشته باشد. به این جهت ترجیح دادم که از او دور باشم و او پیش مادرت زندگی کند… . در منزلی که من هیچ‌گونه استقلال مالی ندارم، چه‌طور می‌خواهی کامی را بتوانم به میل خود تربیت کنم؟ البته همه‌ی تقصیرها به گردن خود من است و یک اشتباه کوچک باعث شد زندگی‌مان به این صورت دربیاید.اما اگر همین معذورات فروغ هم نبود، او حق داشت حضانت پسرش را نپذیرد. بالاتر از آن حق داشت در جایگاه مادر، پسرش را به هر دلیلی حتی دوست نداشته باشد. برگمن، در فیلم «صحنه‌هایی از یک ازدواج»، زنی میان‌سال را در دفتر یک وکیل طلاق تصویر می‌کند که با وجود ایفای کامل وظایف همسری و مادری‌اش و به‌رغم زندگی به‌ظاهر آرامش، شوهرش را هیچ‌گاه دوست نداشته است و بالتبع بچه‌هایش را هم دوست نداشته است. یا مادرانگی‌ای را می‌توان مثال زد که کوندرا در رمان‌هایش مثل زندگی جای دیگری است یا جشن بی‌معنایی یا هویت روایت می‌کند. کوندرا این امکان را به مادر می‌دهد که سویه‌های خودخواهانه‌ی شخصیت خود را بروز دهد. اینکه فرزندش را سپر سرخوردگی‌های خویش کند یا او را نخواهد یا در فکر و عمل او را مسبب بدبختی و ناکامی و افسردگی خود بداند. شانتال در رمان هویت، مادری است که کودکش مرده است و بعد چند سال بر سنگ گور او می‌ایستد و می‌گوید:عزیز من، عزیز من، فکر نکن تو را دوست ندارم یا تو را دوست نداشته‌ام، اما درست ازآن‌رو که دوست‌ت داشته‌ام، اگر تو همچنان زنده بودی، نمی‌توانستم آن کسی شوم که اکنون هستم. این ناممکن است که فرزندی داشته باشیم و جهان را، آن‌گونه که هست، حقیر شماریم.… به خاطر فرزند است که ما به جهان وابسته‌ایم، به آینده‌ی آن می‌اندیشیم… . اگر می‌توانم به خود اجازه دهم که جهان را دوست نداشته باشم، ازآن‌روست که تو دیگر در جهان نیستی.… می‌خواهم اکنون، پس از سال‌ها که مرا ترک کرده‌ای، به تو بگویم که من مرگ تو را همچون هدیه‌ای دریافته‌ام و سرانجام، آن را، این هدیه‌ی وحشتناک را، پذیرفته‌ام.و عصیان فروغ همین‌جاست. او در ادامه‌ی تمام یاغی‌گری‌هایش، بر مادرانگی متعارف نیز می‌شورد. حضانت کامیار را به هر دلیلی نمی‌پذیرد، اما حسین منصوری را به فرزندخواندگی قبول می‌کند. بنابراین فقط شعر او نیست، زیست او هم هست. به همین دلیل است که زنی مثل سیمین دانشور با آن‌که اولین زن داستان‌نویس فارسی بود و آتش خاموش را و سووشون را نوشته بود و البته فمینیست بود، نتوانست در جایگاه فروغ بایستد. بعد از خیانت آل‌احمد، سیمین در نامه‌ای به جلال می‌نویسد:من از تو جدا می‌شوم. من ممکن است آدم کوچکی باشم، اما آن‌قدر حقیر نیستم که به حقارت تن بدهم. چه‌قدر روی من سرمایه‌گذاری شده تا به این مرحله رسیده‌ام؟ چند هزار صفحه کتاب خوانده‌ام؟ چند هزار ورق یادداشت برداشته‌ام؟ چند صد ساعت کلاس را تحمل کرده‌ام؟ و ادعاها و غرورم هم یقیناً از تو کمتر نیست. من ادعا می‌کنم که طرفدار اعتلای زن ایرانی و احقاق حقوق او هستم. هر کس هر حرفی می‌زند، اول خودش باید عمل بکند. من می‌توانم و باید الگوی زن ایرانی باشم و اگر هم الگو نباشم، این الگو را در برابر چشمان زن ایرانی قرار می‌دهم. نشانشان می‌دهم که آن زندگی که به شما تحمیل شده، غلط است. این تن دادن‌ها به ستم، این زجرها که شما می‌کشید، این وابستگی‌ها همه‌اش غلط‌اندرغلط است. شاید سیلی از سر من گذشته باشد. از این سیل شسته‌ورفته بیرون می‌آیم و در این مرز تازه آدم نوی زن نوی می‌شوم و به زن ایرانی هم تفهیم خواهم کرد تا بایستی زن نوی بشود.آن‌طور که می‌دانیم، سیمین طلاق نگرفت. با آل‌احمد ماند و زندگی کرد، و داستان‌هایی نوشت که در آدم‌ها و شخصیت‌هایش ذهنیت دینی و آیینی نویسنده هویداست. همان‌طور که در همین چند سطر منقول، آن‌جا که می‌گوید «الگو باشم» یا می‌گوید «هرکس به هر حرفی می‌زند اول خودش باید عمل کند»، سنت‌دوستی و حکمت‌دوستی‌اش آشکار است. این جمله‌ها و حرف‌ها را ما هرگز از دهان فروغ که جنگنده و نپذیرنده بود و با غرایزش پیش می‌رفت و در برابر هر حکمتی و سنتی و الگویی اغلب می‌ایستاد و می‌پرسید «چرا؟»، نمی‌شنویم. سیمین زنی والا بود، با قلبی بزرگ، اما بی‌خطر، نه‌فقط برای جلال که برای جامعه نیز. به همین دلیل هم بعد از انقلاب توانست در ایران بماند و بنویسد و حتی قدر ببیند. اما اگر زن، با همه‌ی وجوه زنانگی‌اش بی‌محابا و عریان بایستد و از زن سرشار شود، بر هنجارها فرو خواهد آمد و نظم را بر هم خواهد زد و خطر محض خواهد بود. چنان‌که فروغ بود یا طاهره قرهٔالعین بود یا ویدا موحد بود یا سیمون دوبووار و نوال السعداوی بودند. یکی شاهد بر قلب بزرگ سیمین چند سطری است که در انتهای همین نامه به جلال می‌نویسد:از شب‌ها و روزهای خوشی که با هم داشتیم، متشکرم. از اینکه چند بار به من گفتی و یک بار هم در نامه‌ای از یزد برایم نوشتی که سیمین تو قطب‌نمای منی، تو مغناطیس منی که تمام وجودم را به سوی خود می‌کشی، متشکرم. از اینکه یک روز دو فاخته‌ی نر و ماده در حیاط می‌خرامیدند و عشق می‌باختند و تو گفتی آن چاق‌تره که ماده است تویی و آن لاغره که نر است من، و از نظایر این‌جور تعبیرها و جمله‌ها و کلمات متشکرم. از این‌که تنبلی را از سرم انداختی، از این‌که زندگی با تو برایم هیجان‌انگیز بود، متشکرم. سهم من از عشق تو همین بود. از ابدیت هم همین بود. باز هم شاکرم.اینها را می‌آورم تا در قیاسی نشان دهم که همان‌طور که فروغ را به خاطر سویه‌های نافمینیستی‌اش نمی‌توان از ساحت فمینیسم بیرون کرد، از این سطور و خلقیات و اخلاقیات بزرگوارانه‌ی سیمین هم نمی‌توان فمینیست بودن او را نتیجه گرفت. چراکه فمینیست بودن و نام خود را در جایگاه یک زن همچون داغی بر پیشانی فرهنگ زدن ربطی به بزرگواری و بزرگمنشی و تک‌همسری و وفاداری سیمین، و این‌که فروغ با مردانی چند بود یا در حیطه‌ی اخلاق صلب سنتی زندگی نکرد، ندارد. اینها به درد کسانی می‌خورد که به گفته‌ی نیچه قرار است روح خود را با انضباطی تحمیلی و دستورهای اخلاقی خفه کنند. فروغ را باید «فراسوی نیک و بد» در دایرۀ ارزش‌هایی دیگر در دنیایی دیگر دید. و البته این را هم باید گفت که نه سیمین تلاش در فمینیست بودن داشت نه فروغ. سیمین می‌خواست سیمین باشد و فروغ فروغ. فمینیسم باور مؤمنانه‌ای نیست که پیروانش در تعبد به آن بکوشند و پرهیزگاری بورزند. زمانی که دوبووار را به خاطر آزار جنسی دانشجوها از دانشگاه بیرون کردند و به او گفتند تو «فمینیست» بودی، گفت من یک «انسان» بودم. بنابراین باید ساحت‌های حیات هر فرد را با همه‌ی ضعف‌ها و تلاطم‌ها و شکست‌ها دید و در نظر داشت. سیمین البته از جهتی به خود می‌بالید: «هرگز سیمین آل‌احمد نشدم». همین او را محصور کرد و بی‌نفس کرد. او در دایره‌ای بسته بازی کرد و دائم تلاشش معطوف به این شد که شبیه مردی دیگر نشود. فروغ اما چنین دایره‌ای را گسست و پس زد و با تمام غرایز و نیروهایش تجربه کرد و مدام متولد شد و پیش رفت و «زن شد». برای او همه چیز حیطه‌ی تجربه‌گری و جست‌وجو و ویران کردن و تلاش برای از نو ساختن بود: زناشویی، مادرانگی، عشق، شعر، زندگی، زنانگی:حس می‌کنم که فشار گیج‌کننده‌ای در زیر پوستم وجود دارد». «بالا رفتن یا پیش رفتن برایم مهم نیست، فقط دلم می‌خواهد فرو بروم». «می‌خواهم همه چیز را سوراخ کنم و هرچه ممکن است فرو بروم»؛ «همراه با تمام چیزهایی که دوست می‌دارم، در یک کل غیرقابل تبدیل حل بشوم. به نظرم می‌رسد که تنها راه گریز از فنا شدن، از دگرگون شدن، از دست دادن، از هیچ و پوچ شدن همین است.او در کنجکاوی‌ای سیری‌ناپذیر، در نارضایتی‌ای همواره از تمام فرم‌های زیست (عاشقانه و مادرانه و زنانه، سیاسی و متعهد و غیرمتعهد)، زندگی را و همه چیز را می‌چشید و مزه می‌کرد. روحی بی‌قرار با درکی شهودی که در نظرش زندگی چیزی نبود که پیش چشم بود و در جای دیگری و به شکل دیگری باید جریان می‌داشت:از توی خاک همیشه یک نیرویی بیرون می‌آید که مرا جذب می‌کند». «می‌خواهم به اعماق زمین برسم. عشق من در آنجاست؛ در آنجایی که دانه‌ها سبز می‌شوند و ریشه‌ها به هم می‌رسند و آفرینش در میان پوسیدگی خود را ادامه می‌دهد. گویی بدن من یک شکل موقتی و زودگذر آن است. می‌خواهم به اصلش برسم. می‌خواهم قلبم را مثل یک میوه‌ی رسیده به همه‌ی شاخه‌های درختان آویزان کنم.جدا از این‌ها، می‌دانیم که فروغ زن مستقلی نبود و زندگی مالی‌اش وابسته به شاپور و گلستان بود. مایکل هیلمن در کتاب زنی تنها می‌گوید این وابستگی برای فروغ ملال‌آور بوده و گاهی شاید برای قطع آن تلاش هم می‌کرده و واژگان «پرنده» و «قفس» را در بعضی شعرهایش برای همین می‌آورده. چه این را بپذیریم و چه فروغ را زنی بدانیم که بی‌پرده‌پوشی و بی‌هیچ تلاشی به منابع مالی مردهایی تکیه داشته، نمی‌توان کتمان کرد که این حفره‌ای سیاه در زیست زنانه‌ی اوست. زیستی که فقط سی‌ودو ساله بود و چه‌بسا اگر مجال می‌یافت – آن‌طور که از چنین زنانگی‌ای برمی‌آید – این حفره را پر می‌کرد و شاید هم نمی‌کرد. ازاین‌رو این دیدگاه که فروغ اسطوره‌ای است که باید قداستش را شکست و وابستگی مالی‌اش را دید و از ساحت فمینیسم بیرونش کرد، روی دیگر همان نگاهی است که می‌گوید شعر و زیست فروغ تماماً پذیرفتنی است. چون آن هم در پی این است که مطلق حرف بزند، اما این بار سفید فروغ را سیاه ببیند (اثیری/لکاته) و با اولین و کوچک‌ترین ناسازواری فروغ با باورهایش او را خط بزند و فمینیسم را که به تناسب وضعیت هر بار به شکلی و رویی درآمده است، تبدیل به ایدئولوژی کند؛ آن هم با ساده‌ترین و سرراست‌ترین راه‌ها؛ با مثلاً کتاب محبوب ایدئولوگ‌های فمینیست، اتاقی از آن خود ویرجینیا وولف، که فقط با خواندن عنوان روی جلدش می‌توان لزوم استقلال مالی زن را نتیجه گرفت و ژست نظریه‌پرداز آمد و ایده تولید کرد.این بند کردن مدعیان فمینیست فروغ به دم‌دست‌ترین روایت‌ها از زندگی او با سخیف‌ترین و مبتذل‌ترین فرم‌ها، این‌که شاپور فرش زیر پایش را برای سفر او فروخته پس او فمینیست نیست، این‌که در فلان نامه قربان‌صدقۀ این مرد رفته و به آن مرد توپیده پس آزاده نیست، این فروکاستن یک سوژه‌ی عامل زن به حد گاسیپ چیزی است که تنها از ذهنی با هنجارهای مردمحور برمی‌آید؛ ادامۀ ذهنیت مسعود کیمیایی که حتی مرگ فروغ را به گاسیپ تبدیل می‌کند: چه کسی تن او را شست؟ چه کسی غسلش داد؟ کدام مرد تن او را دید؟ بنابراین این گاسیپ‌ها به‌رغم این‌که بی‌اندازه می‌کوشد مدرن و فمینیستی به نظر برسد، به‌غایت سنت‌گرا و مردمحور است که عاملیت و عقلانیت خود را مفروض می‌گیرد و در مواجهه با جنس دوم، ناخودآگاه او را به سوژه‌ای در تخت و در روزمرگی و بیهودگی، به سوژه‌ای برای زنگ تفریح تبدیل می‌کند و از حرف زدن درباره‌اش کیفور می‌شود و هرچه بیشتر در جزئیات این روزمرگی پیش می‌رود، لذتی بیشتر و وافرتر می‌برد.فروغ، از پس شصت سال، هنوز که هنوز است، در بافت جامعه‌ی ما پیشرو است. انتشار نامه‌های خصوصی او به ابراهیم گلستان خنجی دوباره بر پوست اخلاق جامعه بود و حریم منزه برخی را خوش نیامد. چراکه هنوز حرف زدن از تن خصوصی است. چیزی که باید در پستو، در اندرونی، در خلوت بماند. چیزی در عمقِ خود گناه‌آلود که عمومی شدنش مایه‌ی شرم است. اما فروغ که شصت سال زودتر، در آن جوّ پرشماتت، از گناه و خیانت زنی در قید زناشویی سرود، چطور ممکن است حالا از عمومی شدن «آن تن برهنه‌ی بی‌شرم» در نامه‌هایش خجل باشد؟ او فیگوری بود عاصی، برهم‌زنندۀ نظم‌ها و هنجارهای تحمیلی و باسمه‌ای، با درکی عمیق، شهودی و اعجاب‌آور از هستی که در شعرها و نامه‌هایش جاری است. او را باید در جغرافیایی که خود ساخته بود، دید. منظومه‌ای دوّار از شوریدگی‌ها و خط‌شکنی‌ها و کج‌روی‌ها که همه حول یک ایده‌ی مرکزی می‌گردند: تجربه‌گری، جست‌وجو، و طغیان.</description>
                <category>زیتون مصباحی‌ نیا</category>
                <author>زیتون مصباحی‌ نیا</author>
                <pubDate>Thu, 30 Jun 2022 18:21:16 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عهد عتیق: زیبای وحشی</title>
                <link>https://virgool.io/@zy.mesbahinia/%D8%B9%D9%87%D8%AF-%D8%B9%D8%AA%DB%8C%D9%82-%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7%DB%8C-%D9%88%D8%AD%D8%B4%DB%8C-g7mlstiyku0s</link>
                <description>گرچه اغراق‌آمیز به نظر برسد، اما چه‌بسا بتوان گفت درخشان‌ترین نمونه‌ی نثر فارسی ترجمه‌ی قدیمی عهد عتیق است (به همت انجمن کتاب مقدس ایران). خیلی‌ها حتماً خواهند گفت تا وقتی تاریخ بیهقی یا مقالات شمس یا فلان متن و فلان متن هست، چرا عهد عتیق؟ اما این اثر به قدری در اذهان فارسی بلند است که کسی منکر اعجاز نحو و کلمات‌ش نخواهد شد.پای‌هایت در نعلین چه بسیار زیباست. حلقه‌های ران‌هایت مثل زیورها می‌باشد که صنعت دست صنعت‌گر باشد. ناف تو مثل کاسه‌ی مدوّر است که شراب ممزوج در آن کم نباشد… ای محبوبه‌ی من و کبوترم و ای کامله‌ی من.زبان فروغ در شعرهای آخرش و همین‌طور زبان شاملو متأثر است از این کتاب. وسوسه‌ی ترجمه‌ی دوباره‌اش مدام در ذهن‌ها خلیده. مثل ترجمه‌ی «کتاب ایوب» قاسم هاشمی‌نژاد یا ترجمه‌ی «غزل‌غزل‌های سلیمان» شاملو. اما حتا این دو تن هم با آن قریحه‌ی ناب نتوانستند نه بالاتر، دست‌کم هم‌شانه‌ی ترجمه‌ی قدیمی بایستند. من فکر می‌کنم «آنِ» این اثر به خاطر فاصله‌ای است که مترجمان‌ش با زبان فارسی دارند، و این درسی است که از این‌ها می‌گیرم. ویلیان گلن و هنری مارتین دو مبلّغ مسیحی بودند که فارسی یاد گرفتند تا کتاب مقدس را در ایران و هند ترجمه کنند. بنابراین ترجمه‌ی کتاب از این‌هاست، و فاضل‌خان همدانی (گروسی) که به‌اشتباه مترجم این کتاب می‌شناسدش، فقط دستیار ترجمه بوده و بس.سراسر متن پر است از کلمات عربی که در ترکیبی بدیع و گاهی شاذ کنار کلمات فارسی نشسته‌اند (من سیه‌فام اما جمیل هستم) و دایره‌ای وسیع ساخته‌اند از هزارهزار کلماتی که هر کدام از زمینی و از جغرافیایی است (و پوست‌م تراکیده و مقروح می‌شود). چون مترجمان با ذهنی انگلیسی، فارسی هند و فارسی ایران و عربی را در هم آمیخته بودند تا متنی را از عبری و یونانی و آرامی ترجمه کنند. صبح نثر معاصر فارسی بود و اولین روزنامه تازه آمده بود و کلمات پوست انداخته بودند. بنابراین مترجمان در بند این نبودند که همچون گلستان سعدی یا تاریخ بیهقی فصیح باشند. آنها در آستانه ایستاده بودند و از جغرافیایی دیگر آمده بودند و غریب و مبهوت و تازه‌کار از امکانات زبان به ذوق آمده بودند. پس افعالی را در صورت مرکب می‌آوردند که فصاحت اقتضا می‌کرد بسیط باشند:و سحاب برق خود را پراکنده می‌کند.یا افعالی را در صورت مجهول می‌آوردند که فصیح‌نویسان در صورت معلوم می‌نویسند:و نعره‌ی من چون آب ریخته می‌شود.و قجروار هم‌کرد افعال را طوری می‌آوردند که ذائقه‌ی زبانی امروز ما را نباید خوش بیاید، ولی در متن مقدس اینها نشسته است و سبک ساخته است:آیا به مخزن‌های برف داخل شده، و خزینه‌های تگرگ را مشاهده نموده‌ای؟گاهی غلط می‌نوشتند و حشو می‌نوشتند:آیا مثل او می‌توانی فلک را بگسترانی که مانند آینه‌ی «ریخته‌شده» مستحکم است؟مهم‌تر از همه غافل‌گیری‌ها، و باز غافل‌گیری‌هاست که هر متن درخشانی را یکّه می‌کند و در این اثر از شمار بیرون رفته است و جابه‌جا پخش شده است. و دیده‌ایم که نوشتن و خواندن هر شاهکاری تجربه‌ی مدام غافل‌گیری است. مثلاً از حرف اضافه‌ای: «چرا از رحم مادرم نمردم؟» و گاه از فعلی: «زیرا برف را می‌گوید بر زمین بیفت» (ترجمه‌ی هاشمی‌نژاد این است: چون که به برف گوید بر زمین ببار». هاشمی‌نژاد در سطر دیگری از «کتاب ایوب» می‌آورد: «مانند تاک، غوره‌های خود بخواهد افشاند، و مانند زیتون شکوفه‌های خود بخواهد ریخت». جدا از انتخاب کلماتی متفاوت، جادوی ترجمه‌ی قدیم در کابرد بدوی حرف «را»ست: «مثل مو، غوره‌ی خود را خواهد افشاند. مثل زیتون، شکوفه‌ی خود را خواهد ریخت».اما ترجمه‌ی غزل‌غزل‌های سلیمان. شاملو در اینجا ادامه‌ی شعرهای خویش است و در این دایره هم همان «غول زیبا»ست که خود می‌گوید و ما شناخته‌ایم:تو زیبایی ای عزیز من / با چشم‌هایت، این دو کبوتر، از پس برقع کوچک خویش چه زیبایی / گیسویت، چندان که فرومی‌افتد، گله‌ی بزغالگان است که بر دامنه‌های جلعاد به زیر می‌آیند… زیر پرده‌ی نازک خویش، گونه‌هایت، دونیمه‌ی ناری را ماند.و اما ترجمه‌ی قدیم:اینک تو زیبا هستی ای محبوبه‌ی من. اینک تو زیبا هستی و چشمانت از پشت برقع تو مثل چشمان کبوتر است و موهایت مثل گله‌ی بزهاست که بر جانب کوه جلعاد خوابیده‌اند… و شقیقه‌هایت د رعقب برقع تو مانند پاره‌ی انار است.می‌بینیم که ترجمه‌ی شاملو بیش‌تر به شعر وفادار و ترجمه‌ی قدیم بیش‌تر به نثر. ترجمه‌ی شاملو فصیح و بلیغ و تمیز و شسته‌رفته است، با کلماتی تراشیده و صیقل‌خورده، هرکدام فکرشده و سنجیده و برگزیده. اما در ترجمه‌ی قدیم، کلمات بیرون پریده‌اند و صبر نداشته‌اند و بی‌قاعده و بی‌هوا در سطور ریخته‌اند و به متن زیبایی‌ای وحشی و بدوی داده‌اند.و درس این است: ایستادن بیرون از زبان. همیشه در قرب زبان بودن و داخل در آن نشستن در درازمدت ثمری نخواهد داشت جز جمود (هرچه‌قدر هم که در آغاز خلّاق بوده باشید). هر از چند گاهی باید همه‌ی دستورها و ساختارها را دور ریخت و شبیه یک مبتدی به زبان نگاه کرد. شبیه کسی که بلد نیست. حتا گاهی لازم است تمرین غلط نوشتن کرد. منظور این است که از اصلاح زبان و ویرایش آن و غلط را خط زدن و جای‌ش درست نوشتن دست برداشت. نوشتن، در سرحدات خودش، چیزی نیست جز شوریدن بر مرز و بر جعل: همیشه و همواره، داخل در زبان نشستن لذتی تمام نخواهد آورد. گه‌گاه باید بیرون ایستاد. باید در تپش و در تلاطم بود، در رفت-و-آمد. باید بیرون کشید و دوباره رفت توو. و بیرون کشاند و دوباره داد توو. این است لذت زبان که تا یک نبض مانده تا اوج می‌رود، اما نمی‌رسد و همچون حریصی الی‌الابد دوباره از سر می‌گیرد.</description>
                <category>زیتون مصباحی‌ نیا</category>
                <author>زیتون مصباحی‌ نیا</author>
                <pubDate>Mon, 27 Jun 2022 10:34:46 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ردّیه‌ای بر کارزار می‌تو</title>
                <link>https://virgool.io/@zy.mesbahinia/%D8%B1%D8%AF%D9%91%DB%8C%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%D9%85%DB%8C-%D8%AA%D9%88-kecep8nlhcrn</link>
                <description>حالا دیگر به نظر می‌رسد شور اولیه‌ی می‌تو خوابیده است، و در این فضای کم‌هیجان‌تر شاید راحت‌تر بشود درباره‌ سازوکار می‌تو حرف زد. این یادداشت البته یک سال پیش در نشریه‌ی اینترنتی «بارو» چاپ شد، اما بعد از چند ساعت، گویا به دلیل فشارهای فمینیست‌های صاحب می‌تو، بی‌اطلاع و اجازه‌ی من از سایت برداشته شد و در این یک سال هم به هیچ طریقی این ممیزی جبران نشد؛ گواهی بر این تجربه‌ی زیسته‌ی تلخ که سانسور در این مرز پرگهر فقط دولتی نیست. و اما درباره‌ی می‌تو. روایت‌های زیادی از تجاوز و آزار در این چند وقت خوانده‌ایم. جز آن، البته در زیست زنانه یا مردانه‌ی هر کدام ما این سلسله‌مراتب قدرت که از بطنش چنین رنج‌هایی سر برکشیده است، چیزی آشناست. با این رنج‌ها همدل باید بود و این ساختار سلطه را کنار باید زد. اما می‌تو، ایستاده بر این تل رنج، چه چیزی به ما داده و چه دردی از ما دوا کرده است؟سکسوالیته همیشه فضایی پر از شیطنت و اغوا و بیرون از خط زدن بود. ساحتی جدا از ساحت‌هایی که مبادی آداب بودند و قواعد و قانون داشتند. چنان‌که زندگی در اصل چیزی بی‌ضابطه، غیرعقلانی و غریزی بود. کارزار می‌تو این ساحت آزاد را از ما گرفته است. شصت سال پیش از این هیپی‌ها، با شعار «عشق‌بازی کنید، نه جنگ»، دقیقاً علیه همین هنجارها و احکام سفت و سختی شوریدند که می‌تو دارد وضع می‌کند. یک کتاب مقدس جدید، و یک توضیح‌المسائل جدید در راه است که قواعد اغوا را پیشاپیش نوشته است. اغوا که همیشه بازی‌باور بود و جوشان بود و هر بار به شکلی بود. قرار است آدم‌های مطیع و دست‌به‌سینه و رامی بشویم که از خطر کردن و گاف دادن در بازی اغوا بترسیم؛ وگرنه مجازات خواهیم شد و بی‌آبرو خواهیم شد و چوب خواهیم خورد. می‌تو بر خلاف چیزی که نشان می‌دهد، اتفاقاً حرکتی عمیقاً زندگی‌خوار و دینی است؛ با تحذیر، دعوت به زهد و ایجاد حس گناه. در دنباله‌ی ایده‌ی دینی گنه‌کار کردن همه، می‌تو روزبه‌روز بر شمار مردان گنه‌کار می‌افزاید. هر چه پیش‌تر می‌رویم، مردان بیش‌تری در دایره‌ی آزارگری و تجاوزکاری و گناه درمی‌افتند. مردانی که جسته‌اند و پاک بوده‌اند هم از حس گناه مصون نخواهند بود؛ مثل پیامبری معصوم و بری از خطا که از ترس درافتادن در گناه و زوال عصمت همیشه در استغفار است.فوکو در «تاریخ جنسیت» درباره مردی عامی و ساده‌لوح حرف می‌زند در روستایی. کارگر مزرعه‌ای که هر بار بچه‌ها را هنگام بازی ناز و نوازش می‌بیند و یک بار با دخترکی قاطی بازی می‌شود. مرد را به شهر و به دادگاه و بعد به آزمایشگاه می‌برند. چیزی که تا آن روز جزوی از زندگی روزمره‌ی روستایی بود و عادی می‌نمود، طبقه‌بندی می‌کنند و انحراف می‌خوانند. از مرد روستایی می‌خواهند درباره‌ی تمام امیال، عادات و احساسات‌ش حرف بزند. می‌تو این روزمرگی را که همیشه بود و عادی می‌نمود، تا سطح بحران و مسئله برکشیده است. چراکه مشغول پرگویی عظیمی شده است همراه با جزئیات وسواس‌گونه درباره‌ی سکس (گفتمان سکس و هم‌سو با قدرت) و بازتولید تکنیک «اعتراف» در کلیسا. اما این بار به جای گناهکار قربانی پشت پرده ایستاده و واقعه‌ی گناه‌آلود را روایت می‌کند. طبعاً فوکو در اینجا به دنبال این نیست که دستمالی کردن را تأیید کند، بلکه دارد به فرایند برساختن یک اپیستمه‌ی جنسی اشاره می‌کند.«اژلاست» کلمه‌ای‌ست که رابله، رمان‌نویس فرانسوی، ابداع کرده برای نامیدن کسانی که حس شوخ‌طبعی ندارند و عبوس و سخت‌گیرند. آنها هرگز نمی‌خندند. همه چیز جدی ا‌ست و مقدس. تا پیش از می‌تو، این را بارها تجربه کرده‌ایم: ما خاطرات اغوا را با پچ‌پچه و خنده برای هم گفته‌ایم. بارها این خاطرات را با شیطنت‌خندی در حافظه احضار کرده‌ایم. گاهی حتی به یاد نیاورده‌ایم که بخواهیم در گوشی تعریف کنیم، بس که در حافظه جزو خاطراتی بوده‌اند هم‌سطح روزمرگی‌های دیگری که مدام می‌آیند و به‌آنی محو می‌شوند. می‌تو سکسوالیته را از اقتضای خودش خالی کرده است، بدون مطلقا ذره‌ای شوخ‌طبعی، بدون راهی که بتواند در بطن روزمرگی‌ها، رها و بی‌قید و خوش و خرّم، قیقاج برود یا رنجی باشد که گوشه‌‌ای دور، ذهن را بخراشد و نزدیک نیاید.در میان الاهه‌های یونان، الاهه‌ای هست به نام بابو: سر ندارد، چشم‌هایش در نوک پستان‌ش است، با مهبل‌ش حرف می‌زند، می‌رقصد و لطیفه‌های سکسی و چه‌بسا سکسیستی تعریف می‌کند و بلندبلند می‌خندد. سکسوالیته تنیده در چنین شوخی و شنگی است. می‌تو این این ساحت شوخ را از ما گرفته است. کسی که بخندد، گناه‌کار است و شریک جرم. کسی است که عزت نفس ندارد، وگرنه حتماً به جای این‌که می‌خندید یا فراموش می‌کرد، آزار می‌دید.نمی‌توان کتمان کرد که بعضی راویان آزار دیده‌اند و بی‌اندازه آزار دیده‌اند. اما روایت کردن عمومی این آزار، داخل در سازوکار می‌تو، به چه کار خواهد آمد؟ به عبارت دیگر دستاورد می‌تو چیست؟ مکانیزم این است: برپایی دادگاهی در محضر وجدان عمومی، شنیدن روایت قربانی و بعد بازخواست از متهم و نفوذ در مکنونات و ریزترین نیات. اغواگر باید توضیح بدهد که چه‌طور بوسیده است، با چه ذهنیتی لمس کرده است، چرا چنین حرفی زده است. این اندازه هنوز قانع نمی‌کند. باز باید دقیق‌تر و با جزئیات بیش‌تر واقعه را تعریف کند. و بعد، با صدای بلند عذر بخواهد و بگوید تغییر کرده است (توبه و طلب بخشایش دینی). تازه پس از عذرخواهی، باید از ساحت منزه و سالم جامعه طرد شود. از حضور در فلان شبکه‌ی تلویزیونی، از خوانده شدن در فلان شبکه‌ی اجتماعی، از حضور در عرصه‌ی هنر. مثل فرم استخدام، مثل پروسه‌ی گزینش در ادارات، رفتاری دقیقاً دولتی. بنابراین می‌تو با امری مواجهه‌ای دولتی داشته است که از اساس اخلاقی است و در پیوند با زندگی طبیعی، نه با قانون عرفی. به این معنا که درک ما از آزار بیرون از ما تعیین می‌شود. می‌تو مصادیق آزار را طی قانون و قواعدی شبه‌دولتی برای ما تعیین می‌کند. و مخاطبان خاطرات عاطفی و جنسی خود را که تا پیش از این شاید به شکل دیگری، خالی از آزار، به یاد می‌آوردند، از این پس داخل در گفتمانی، طی قواعد می‌تو، کدگذاری می‌کنند و آزار می‌خوانند. پس چه باید کرد و چه‌‌طور باید ساحتی آفرید که در آن آزار جنسی به حداقل برسد؟ فوکو در تبارشناسی آزادی به یونان باستان نقب می‌زند و آزادی بیان میان یونانیان را چیزی می‌داند که مانند دریانوردی آموزش (ماتسیس) می‌دیدند. آنها شیوه‌ی بودن را فارغ از قوانین درونی می‌کردند؛ چیزی که در می‌تو غایب است. فوکو همچنین در «گفتمان و حقیقت» درباره‌ی چیزی به نام «بازی پارسیای سقراطی» حرف می‌زند: سقراط، طی مباحثه‌ با شخص، او را به سمتی می‌کشاند که از زندگی خود گزارشی بدهد و نشان دهد آیا چیزی که می‌گوید (لوگوس) با چیزی که زندگی می‌کند (بیوس)، یعنی گفتار او با کردار او، هماهنگ است یا نه. فوکو در اینجا می‌گوید که ما، با عینک فرهنگ مسیحی، این مباحثه را نوعی اعتراف‌گیری کلیسایی می‌بینیم، اما چنین نیست. هدف سقراط در این رابطه‌ی شخصی آموزشی این نیست که سر شنونده را به طاق بکوبد یا غرور او را در هم شکند، بلکه در اینجا گفت‌وگوی رودررو و نوعی «قرابت» با شنونده‌ مهم است. دراین‌باره هانا آرنت در «وضع بشر» به این نکته‌ی مهم اشاره می‌کند که تمام تلاش در شهر (پولیس) این بود که شخص را شهروند نگاه دارند و او را از فرصت‌هایی بهره‌مند سازند تا خود را با گفتار و کردارش ممتاز کند، چون در غیر این‌ صورت دیگر شهروند نمی‌بود و باید پولیس را  ترک می‌گفت. می‌تو اما، بی هیچ شفقتی با مخاطبش، عکس این عمل می‌کند و تمام همتش را صرف اخراج شهروند می‌کند.همچنین شکل مواجهه‌ی ما با تجربیات پیچیده‌ی عاطفی و جنسی چیزی است که هر یک از ما در دل زندگی طبیعی تعیین می‌کنیم، بی‌تحمیلی از بیرون. هر تجربه‌ای یکه و یگانه است. تجربه‌ی من از واقعه‌ای واحد با تجربه‌ی دیگری فرق می‌کند. می‌تو تمام این تجربیات را یک‌کاسه می‌کند؛ چنان‌که آزار و تجاوز را یکی می‌بیند و این‌طور از شناعت تجاوز می‌کاهد. بسیاری از روایت‌های آزار درواقع روایتی است از اصل اغوا به علاوه‌ی خودقربانی‌سازی شبه‌دینی. اینها سور دولت‌ است. بی‌زحمتی و بی‌تلاشی، هر شهروندی پلیس دیگری است. ابزار کنترل را حالا خود شهروندان دست گرفته‌اند. سایه‌ی ترس، سوءظن و بدبینی بر سر روابط افتاده و جامعه رام و کنترل شده. حتی اخلاقیات مصون نمانده. در نظرسنجی‌ای از مردان، پرسیده بودند اگر زنی بعد از نجات از دریا نیازمند تنفس مصنوعی باشد، چنین کاری خواهید کرد؟ اغلب پاسخ داده بودند خیر. چون پیش از هر چیز به تبعات می‌تویی عمل‌شان فکر کرده بودند و مواجهه‌ی آنها با رنج دیگری منوط به اصلی می‌تویی بود.می‌تو تا استتیک هم رسوخ کرده است. در ماجرای نامجو، بعد از چو افتادن روایت، کسانی منتظر توضیح نامجو ماندند، در این برزخ که اگر قانع نشدیم، او را تحریم کنیم. یعنی کسانی منتظر مانده بودند که از این به بعد آیا از چیزی که تا پیش از این برایشان لذت‌بخش بود، لذت ببرند یا نه. می‌تو و فمینیسم تازه‌رسیده حتی تا دایره‌ی زیبایی‌شناسی ما پیش خواهد آمد و مثل ناظمی سخت‌گیر، با ترکه‌ای در دست، بالاسر لذت‌های ما خواهد ایستاد. «به زنان سخت نگیرید، الّا در آغوش». از این جمله‌ی زیبای محمود درویش نباید لذت ببریم. باید رو ترش کنیم و بگوییم جنسیت‌زده است و سکسیستی است؛ درحالی‌که نیست. می‌تو به ادراک ما از زیبایی با معیارهایی تقلبی بند خواهد زد و غریزه‌ی ما را در حصار خواهد برد. ماجرا به همین افشاگری‌ها و طرد و تحذیرها و کج‌سلیقگی‌ها ختم نشده است. اینکه کایرا نایتلی بگوید پیشنهاد فیلمی درباره‌ی سیر مادر شدن و حاملگی و تغییر بدن را اگر کارگردان مرد باشد، رد خواهد کرد، از تبعات می‌تو است. طبیعی بود که فالانژیسم می‌تو در نهایت به این نژادگرایی برسد: نژاد زنان در مقابل نژاد مردان.جدا از اینها، ادبیات و سینما یادمان داد که هر قصه‌ای هزار گوشه و هزار سو دارد. داستایوسکی و باختین نشان‌مان دادند که هر قصه‌ای کارناوالی است و هر شخصیتی در سایه‌ی «دیگری» ساخته می‌شود و ماجرا می‌سازد. می‌تو اما تک‌صداست و دانای کل. دیگری در آن غایب است. در پایان رمان محاکمه‌ی کافکا ایستاده‌ایم. پلیس تا اتاق‌خواب‌ها آمده و این آخرین فضا را هم تسخیر کرده؛ جایی که پیش از این از دهشت بیرون به آن پناه می‌بردیم و می‌آسودیم. می‌تو مثل چشم ناظر مثل چشم خدا دراین خلوت هم نگاه‌مان می‌کند و بر غریزه‌مان که تا پیش از این بی‌مهار و جوشان بود، بند می‌زند و قواعدش را که در لوح محفوظ نوشته، در میانه‌ی میل ورزیدن‌ها به یادمان می‌آورد. چیزی که تا پیش از این رازی زیبا بود، هر آن ممکن است در علن با برچسب آزار گفته شود و فاش شود. ما پیش از این، در این سال‌ها، دیگر ارزش‌های روشنگری را هم البته از کف داده‌‌ایم: برادری را، عدالت را، آزادی را. مضحکه از حد گذشته است و در همه جا پهن شده است.القصه، زنی که بخواهد تا سرحدات «توان»، تا نهایت قدرت، تا منتهی‌الیه پیامدها پیش برود، اول از همه از موضع ضعف از موضع قربانی کناره می‌گیرد. برای او آزادیِ تن خطر کردنی است که زخم‌ها و رنج‌هایش را پیشاپیش پذیرفته است. حافظه‌ی او حافظه‌ای یکه، سیال و شخصی است، فارغ از مناسبات صلب بیرون. بسیار روایت‌ها را بی‌که زخم بخواند، امری روزمره در بطن زندگی دیده است و گذشته است. بسیار جاها حتی خندیده است. و آنجا که زمین خورده است، به سودای شوری که در زندگی داشته، دوباره برخاسته و به راه خویش رفته است. او دنیایی را که پذیرنده‌ی گاف‌های خجولان، خطاهای وقیحان و خرده‌لذت‌های اغواست، ترجیح داده است به دنیای سفید، پاک، ملول، و بی‌خطای مچ‌گیرها.</description>
                <category>زیتون مصباحی‌ نیا</category>
                <author>زیتون مصباحی‌ نیا</author>
                <pubDate>Tue, 21 Jun 2022 18:13:08 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>