<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های zyo</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@zyo</link>
        <description>شازده کوچولو</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 15:10:33</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>zyo</title>
            <link>https://virgool.io/@zyo</link>
        </image>

                    <item>
                <title>زمان</title>
                <link>https://virgool.io/@zyo/%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-ojuiiuh7t1sb</link>
                <description>زمان، معمایی که از ما آغاز می‌شودزمان یکی از قدیمی‌ترین و در عین حال ناشناخته‌ترین مفاهیمی است که ذهن انسان را درگیر کرده.  از نخستین لحظه‌ای که انسان به آسمان نگاه کرد و حرکت خورشید را دید، پرسش آغاز شد:  این جریانِ بی‌وقفه چیست؟ از کجا می‌آید؟ و چرا ما را با خود می‌برد؟اما شاید پرسش اصلی این نباشد که «زمان چیست»،  بلکه اینکه ما چه نسبتی با زمان داریم.  آیا زمان بیرون از ماست؟  یا ما خودِ زمانیم؟۱. زمان به‌عنوان تجربه‌ی درونیزمان پیش از آنکه یک پدیده‌ی فیزیکی باشد، یک تجربه‌ی انسانی است.  ما زمان را با ساعت نمی‌فهمیم؛  با نفس کشیدن،  با تپش قلب،  با فرسایش خاطره‌ها  و با تغییرات روحمان می‌فهمیم.عقربه‌ها فقط سایه‌اند؛  سایه‌ی دم و بازدم ما.  آن‌ها از زندگی ما معنا می‌گیرند.  اگر ما نبودیم، اگر آگاهی نبود،  «زمان» هم نبود.پس شاید حقیقت این باشد:  زمان، محصول حضور ماست.۲. زمان به‌عنوان ساختار ذهندر فلسفه‌ی کانت، زمان نه ویژگی جهان، بلکه ساختار ذهن انسان است.  ما جهان را در قالب زمان می‌فهمیم،  نه اینکه جهان ذاتاً زمانی باشد.به همین دلیل است که یک ساعت برای عاشق، یک لحظه است؛  برای عزادار، یک قرن.  پس زمان نه ثابت است، نه بیرونی؛  بلکه ریتمی‌ست که ذهن ما می‌سازد.۳. زمان به‌عنوان امتداد وجوداگر هر انسان جهانی مستقل است،  پس هر انسان زمانِ مستقل خود را هم دارد.  زمانِ من با زمانِ تو یکی نیست.  هرکس با سرعتی متفاوت پیر می‌شود،  با سرعتی متفاوت می‌فهمد،  و با سرعتی متفاوت می‌گذرد.در این معنا،  ما خودِ زمانیم.  ما گذشته‌ایم،  ما آینده‌ایم،  و لحظه‌ی حال،  پل باریکی‌ست که آگاهی ما میان این دو جهان می‌سازد.۴. زمان به‌عنوان شیوه‌ی بودناز نگاه هایدگر، زمان چیزی بیرونی نیست؛  بلکه شیوه‌ی بودنِ انسان است.  ما زمانی هستیم چون «در جهان افکنده شده‌ایم»  و چون آینده‌ای داریم که به سوی آن می‌رویم.زمان، شکلِ حرکتِ وجود ماست.  وقتی می‌خوابیم،  وقتی بیدار می‌شویم،  وقتی زندگی می‌کنیم،  وقتی گم می‌شویم،  وقتی دوباره پیدا می‌شویم  در همه‌ی این‌ها،  ما زمان را می‌سازیم و می‌بریم.۵. زمان به‌عنوان آفرینششاید حقیقت نهایی این باشد:  زمان نه چیزی‌ست که «بر ما» بگذرد،  نه چیزی‌ست که «در جهان» جریان داشته باشد.  زمان، نام دیگری‌ است برای حرکتِ آگاهی.ما زمان را می‌سازیم،  و زمان ما را می‌سازد.  ما آن را می‌بریم،  و آن ما را می‌برد.  و در نهایت،  زمان همان چیزی‌ست که از ما باقی می‌ماند:  ردّی از بودن.ما زمان را حمل نمی‌کنیم؛ زمان ما را حمل می‌کندزمان نه دشمن ماست، نه زندان ما.  زمان همان چیزی‌ست که ما را تعریف می‌کند.  ما در زمان گم نمی‌شویم؛  ما زمان را می‌نویسیم.هر دم و بازدم،  هر قدم،  هر انتخاب،  هر شکست،  هر عشق،  هر زخم  همه‌ی این‌ها لحظه‌هایی هستند که زمان را می‌سازند.و شاید معنای زندگی همین باشد:  در جهانی که پر از تاریکی و آشوب است،  زمان را نه به‌عنوان زندان،  بلکه به‌عنوان آفرینشِ خودمان ببینیم.</description>
                <category>zyo</category>
                <author>zyo</author>
                <pubDate>Sun, 07 Jun 2026 00:41:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما</title>
                <link>https://virgool.io/@zyo/%D9%85%D8%A7-cf2re5avsa9p</link>
                <description>گاهی جهان مثل معمایی بی‌رحم پیشِ رویمان می‌ایستد؛  جهانی که نه آغازش را به یاد داریم، نه مقصدش را می‌دانیم،  و در میانه‌ی این راهِ بی‌نقشه، فقط می‌پرسیم:  ما از کجا آمده‌ایم؟ چرا به این خاکِ سنگین تبعید شده‌ایم؟  و این همه درد، این همه زخم، این همه تاریکی… برای چیست؟دنیا گاهی شبیه اتاقی پر از پژواک است؛  هرچه می‌گوییم، به خودمان برمی‌گردد.  هرچه می‌دویم، انگار دور خودمان می‌چرخیم.  و هرچه می‌فهمیم، بیشتر گم می‌شویم.انسان‌هایی می‌آیند، می‌سوزند، می‌افتند، می‌میرند؛  عده‌ای در نور، عده‌ای در سایه،  و تاریخ مثل چاهی بی‌انتها،  پر می‌شود از نام‌هایی که هیچ‌کس به یاد نمی‌آورد.  ظلم، فقر، تجاوز، مرگ…  همه مثل موج‌هایی تکراری،  بر ساحلِ خسته‌ی این دنیا می‌کوبند و باز می‌گردند.گاهی حس می‌کنم درونم پر از خلأ است؛  خلأی که نه با آدم‌ها پر می‌شود، نه با حرف‌ها، نه با زمان.  انگار همیشه تنها بوده‌ام،  همیشه نادیده، همیشه نشنیده، همیشه درک‌نشده.  دنیا سنگین است،  و من زیر وزنش خم شده‌ام.اما در دل همین تاریکی،  یک جرقه‌ی کوچک هست؛  جرقه‌ای که نمی‌دانم از کجا می‌آید،  اما هر بار که می‌خواهم فرو بریزم،  آرام در گوشم می‌گوید:  «بلند شو… ادامه بده… تو هنوز تمام نشده‌ای.»نمی‌دانم کی هستم،  نمی‌دانم قرار است چه کسی بشوم،  نمی‌دانم این مسیر را خودم انتخاب کرده‌ام یا انتخابم کرده‌اند.  اما می‌دانم که در دل این جهانِ عجیب،  نیرویی هست که اگرچه جنگیدن با آن سخت است،  اما کسانی که ادامه می‌دهند،  همان‌هایی‌اند که در پایان،  به چیزی شبیه رهایی می‌رسند.شاید ما در برزخیم،  شاید از دنیایی دیگر مرده‌ایم و اینجا بیدار شده‌ایم،  شاید همه‌چیز یک رؤیاست،  شاید یک امتحان،  شاید یک سفر،  شاید هیچ.  اما یک چیز را می‌دانم:  در جهانی که پر از تاریکی است،  همین جرقه‌های کوچک‌اند که جهان را نگه می‌دارند.شاید معنای زندگی همین باشد:  در میان این همه درد و آشوب،  آن نقطه‌ی کوچک نور را پیدا کنیم،  و با آن ادامه بدهیم.  نه برای اینکه جهان بهتر شود،  نه برای اینکه کسی ما را بفهمد،  بلکه برای اینکه خودمان را گم نکنیم.</description>
                <category>zyo</category>
                <author>zyo</author>
                <pubDate>Sun, 07 Jun 2026 00:32:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای آن عزیز</title>
                <link>https://virgool.io/@zyo/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D9%86-%D8%B9%D8%B2%DB%8C%D8%B2-chzrggpnphqu</link>
                <description>این روزها در سوگِ عزیزی نشسته‌ایم که رفتنش، آنقدر ناگهانی و ناباورانه بود که هنوز هم دل، از پذیرفتنش سر باز می‌زند. بعضی آدم‌ها آنقدر در جانِ ما ریشه دارند که نبودنشان فقط غیبت نیست؛ فرو ریختنِ بخشی از جهانِ ماست.مرگ، از رازآلودترین حقیقت‌های این دنیاست؛ حقیقتی که هرگز به آن عادت نمی‌کنیم. نمی‌دانیم چرا انسان به این دنیا می‌آید، چرا عزیز می‌شود، و چرا در لحظه‌ای که هیچکس گمانش را نمی‌برد، باید از این جهان برود و به جهانی دیگر بازگردد.فقدانِ عزیز، چیزی نیست که بتوان با واژه‌ها توضیحش داد. سوگ فقط اشک و سکوت نیست؛ زخمیست که به جان می‌نشیند. بعضی دردها خوب نمی‌شوند، فقط یاد می‌گیریم چگونه آن‌ها را با خود حمل کنیم.و با این همه، مرگِ بعضی آدم‌ها پایانِ آنها نیست. آدمی که مهرش در رگ و ریشه‌ی یک خانواده دویده، چگونه می‌تواند تمام شود؟ او در فرزندانش ادامه دارد، در دلِ خانواده‌اش زنده است، و در خاطره‌ی کسانی که دوستش داشته‌اند، نفس می‌کشد. بعضی آدم‌ها نمی‌روند؛ فقط از برابرِ چشم کنار می‌کشند و در جانِ ما ماندگار می‌شوند.نگاه کردن به چهره‌ی کسی که از این جهان رفته، در آغاز هراس دارد؛ اما در همان اندوهِ عظیم، آرامشی غریب نیز هست. انگار به اصلِ خویش بازگشته، به جایی دور از رنجِ این دنیا. و دل، با همه‌ی بی‌تابی‌اش، آرام‌آرام زمزمه می‌کند که او اکنون در پناهِ رحمت است.کاش آدمی چنان زندگی کند که پس از رفتنش، از او فقط  آرامش بماند، خیر بماند، نامِ نیک بماند، و خاطره‌ای که هر بار به یاد آورده می‌شود، دل را روشن کند. چه زیباست اگر انسان طوری زندگی کند که وقتی دیگران به یادش می‌افتند، در کنارِ دلتنگی، احساسِ آرامش نیز در جانشان بنشیند.من این روزها عزادارم؛ عزادارِ عزیزی که رفتنش را هنوز هم نمی‌توانم  باور کنم. شاید هیچ واژه‌ای توانِ وصفِ این اندوه را نداشته باشد، اما دلم خواست این سطرها را به یادِ او بگویم؛ به یادِ کسی که هرگز فراموش نخواهد شد. عزیزانِ واقعی با رفتن خاموش نمی‌شوند؛ آن‌ها در قلبِ آدم‌ها خانه می‌کنند و تا وقتی خاطره هست، ادامه دارند.امیدوارم اکنون در آرامشی بی‌پایان آرمیده باشد؛ در جهانی روشن‌تر، امن‌تر و مهربان‌تر از این جهانِ پررنج. و امیدوارم ما هم بتوانیم اندکی شبیه به بزرگی، مهربانی و متانتِ او زندگی کنیم.او رفته است، اما تمام نشده است. نه در دلِ خانواده‌اش، نه در خاطرِ دوستدارانش، نه در نامی که با احترام و عشق از او گفته خواهد شد. زمان خواهد گذشت، اما یادِ بعضی آدم‌ها از جنسِ فراموشی نیست.روحش قرینِ آرامش، و یادش تا همیشه در جانِ ما زنده باد.</description>
                <category>zyo</category>
                <author>zyo</author>
                <pubDate>Wed, 27 May 2026 23:10:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سقوطِ ممنوعه</title>
                <link>https://virgool.io/@zyo/%D8%B3%D9%82%D9%88%D8%B7%D9%90-%D9%85%D9%85%D9%86%D9%88%D8%B9%D9%87-nqmjvwwgqpk7</link>
                <description>همیشه فکر می‌کردم برای پرواز، باید آسمان را فتح کرد؛ اما آن لحظه که از لبه‌ی پرتگاهِ «ترس» پریدم، فهمیدم برای اوج گرفتن، فقط کافیست «سقوط» را باور کرد.تا پیش از آن، همه‌چیز در یک دایره‌ی خاکستری می‌گذشت؛ یکنواختیِ کشنده و ترس‌هایی که مثل زنجیر به دست‌وپایم پیچیده بودند. اما در یک لحظه‌ی خاص، چیزی در درونم بیدار شد. چیزی که از پسِ تمامِ تردیدها برآمد؛ حسی که نه نامی دارد و نه در کلمات می‌گنجد. چیزی میانِ شجاعتِ محض و جنونِ رهایی.آن لحظه، لحظه‌یِ بریدن بود. ایستادن لبه‌یِ پرتگاهِ همان «تکرارِ دوست‌نداشتی» و پریدن. تهِ دلم خالی شد، اما درست همان جا که انتظار داشتم نابودشوم، نیرویی که سال‌ها درونم سرکوب شده بود، بال هایم شد. من نه تنها از پرتگاه رد شدم، که از ابرها گذشتم و به ارتفاعی رسیدم که تا دیروز حتی تصورش هم برایم محال بود.من همان کسی هستم که روزی فکر می‌کرد «کافی نیست»؛ همان کسی که می‌گفت « نمی‌شود، توانش را ندارم». اما حالا فهمیده‌ام که تمام آن «نمی‌توانم»ها، تنها پرده‌ای بود که روی حقیقتِ توانایی‌هایم کشیده بودم.این یک پایان نیست؛ این تازه شروعِ یک «دومینو»ی قدرتمند است. هر قدم، شتاب می‌گیرد و هر حرکت، اثرِ مرکبی است که دنیایِ کوچکِ دیروزم را به جهانی بی‌انتها تبدیل می‌کند.حالا می‌دانم: برای شروع، لازم نیست همه چیز آماده باشد؛ فقط کافیست لبه‌یِ پرتگاه بایستی...و بپری!.</description>
                <category>zyo</category>
                <author>zyo</author>
                <pubDate>Wed, 20 May 2026 22:20:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بگذارید باشم</title>
                <link>https://virgool.io/@zyo/%D8%A8%DA%AF%D8%B0%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D9%85-xudx5ytx57yf</link>
                <description>نمیدانم چرا بعضی‌ها درباره‌ی زندگیِ من، انقدر بی‌وقفه نظر می‌دهند؛  مثل اینکه از بیرون، کلِ داستان را دیده‌اند و می‌خواهند نسخه‌اش کنند.  «این کار را بکن.»  «آن کار را نکن.»  «این درست است.»  «آن اشتباه…»می‌فهمم.  گاهی حرف‌ها از سرِ احترام‌اند، گاهی نیت خیر دارند و واقعاً دستِ آدم را می‌گیرند.  اما در بیشترِ مواقع…  ۹۰ درصدِ ماجرا راهنمایی نیست. دخالت است.انسان‌ها با هر اندازه‌ای که فهم داشته باشند، باز هم جهان را از یک دریچه می‌بینند.  و هیچکس قرار نیست زندگیِ دیگری را واقعاً زندگی کند  همانطور که نمی‌توان دردِ کسی را بدون تجربه‌اش فهمید.  شاید آن کسی که امروز تو درباره‌اش حکم میدهی، قبل‌تر بارها فکر کرده، انتخاب کرده، زمین خورده و دوباره بلند شده؛  و بعد به این رسیده که این راه برای او درست‌تر است.  و شاید آن «احتمالی» که تو داری، اصلاً کنارِ آن واقعیتِ تلخ یا شیرینِ درونِ او، رنگی نداشته…  چون زندگی فقط یک انتخابِ ظاهری نیست؛  زندگی، روایتِ هزار جور احساس است.مگر ما می‌دانیم در کالبد و روحِ آن آدم چه گذشته؟  چه حس‌هایی داشته؟  چه امیدهایی را نگه داشته؟  چه شب‌هایی را از سر گذرانده تا به این تصمیم رسیده؟  مگر می‌شود از بیرون، اینقدر مطمئن درباره‌ی درون نظر داد؟  همه‌مان درگیرِ یک نبرد پنهانیم:  درگیرِ ساختنِ خودمان، ترمیمِ خودمان، و حتی فقط ،نفس کشیدنِ درست.بگذار هر کسی همان باشد که هست.  بگذار هر مسیر، مالِ صاحبِ خودش باشد.  و من مطمئنم اگر هرکس «حقیقتِ خودش» را انتخاب کند، دنیا را بهتر جلو می‌برد.و ما، با آرامش بیشتری، نفس می‌کشیم.</description>
                <category>zyo</category>
                <author>zyo</author>
                <pubDate>Wed, 20 May 2026 21:50:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شب</title>
                <link>https://virgool.io/@zyo/%D8%B4%D8%A8-epqylhhxu4ii</link>
                <description>من عاشق شب هستم.عاشق تاریکی‌اش، سکوتش، و آن راز پنهانی که مثل ماده‌ای نامرئی همه‌جا را دربرمی‌گیرد.  برای من، شب فقط یک زمان از روز نیست!؛  نمادیست از عمق، معنا و بخش‌های نادیدنیِ جهان.گاهی فکر می‌کنم ماه، با آن روشنایی آرامش‌بخش‌اش،  و ستاره‌های چشمک‌زنِ دوردست،  در تلاش‌اند چیزی را به ما بفهمانند؛  چیزی که من هنوز دقیق نمیدانم چیست.  شاید می‌خواهند از ما در برابر تاریکی محافظت کنند،  شاید می‌خواهند یادمان بیاورند  که حتی در دلِ این همه سیاهی،  یک ستاره‌ی کوچک هم می‌تواند بدرخشد  و چشم‌ها را به خود خیره کند.نمی‌دانم چرا،  اما هر وقت شب می‌شود،  چیزهایی درون من بیدار می‌شوند که در روز خاموش‌اند؛  حس‌هایی عمیق و عجیب،  خاطره‌هایی که آرام از گوشه‌های ذهنم سر برمی‌آورند.  انگار شب مرا در آغوش می‌گیرد  و بی‌وقفه چیزی در گوشم زمزمه می‌کند؛  چیزهایی که باید مرور شوند،  حس شوند،  و شاید فهمیده شوند.و آنقدر با این شبِ شگفت‌انگیز درگیر می‌شوم،  آنقدر با خودم و با او در کشمکش و گفت‌وگو می‌مانم،  که سرانجام تا پایان شب،  آرامم می‌کند  و مرا به یکی از رازآلودترین بخش‌های خودش می‌برد:  دنیای خواب]نمیدانم خواب دقیقاً چیست،  اما بی‌تردید یکی دیگر از شگفتی‌های این شب عزیز است؛  جهانی که گاهی دلپذیر و شیرین است،  گاهی بی‌معنا،  و گاهی هم ترسناک و آشفته.  با این حال، باور دارم حتی خواب‌ها هم بی‌دلیل نیستند؛  شاید آن‌ها هم راهی باشند  برای ارتباط شب با ما آدم‌ها.من فکر می‌کنم شب،  چیزی بسیار فراتر از آن چیزیست که اغلب می‌بینیم و می‌فهمیم؛  مثل سرزمینی جادویی،  سرشار از راز،  پر از معناهای پنهان،  و آکنده از چیزی سنگین و ارزشمند  که خاطره‌ها را بیدار می‌کند،  ذهن را به حرکت درمی‌آورد،  و با ما حرف می‌زند.</description>
                <category>zyo</category>
                <author>zyo</author>
                <pubDate>Wed, 20 May 2026 21:20:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تاریکی</title>
                <link>https://virgool.io/@zyo/%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%DA%A9%DB%8C-lkrxbn6tbi0g</link>
                <description>خب… من خیلی خسته شدم.نمیدونم از چی؛ شاید از همه‌چیز.بعضی وقت‌ها هست که، به هر دلیلی، به نقطه‌ای میرسی که توی اون نقطه هیچی نیست.هیچکس نیست.تو میمونی و کلی فشار و بار روی دوشت.تنها.جای تاریک و ساکتیه.اونقدر ساکت که سکوتش از هر فریادی آزاردهنده‌تره.و ترسناک‌تر.همیشه دوروبرتو نگاه میکنی،شاید یکی بیاد…تو رو در آغوش بگیره.ولی برای من اغلب اینطوریه که هیچکس نیست.انگار لبه‌ی یه پرتگاه تاریک، بالای یه کوه مرتفع، وسط یه طوفان گیر افتادی؛جایی که هم دلت می‌خواد سقوط کنی،هم دلت می‌خواد یکی بیاد بغلت کنه و بگه:«همه‌چیز درست می‌شه.»همیشه سعی کردم وقتی کسی رو اینطوری دیدم،از پرتگاه نجاتش بدم.ولی هیچوقت کسی منو نجات نداده…حداقل نه اونطور که باید.شاید فقط بخش‌های کمی از من نجات پیدا کردن،و «من»های زیادی از اون صخره‌ی بلند سقوط کردن.دلم برای اون بخش‌های سقوط‌کرده تنگ میشه.نمیدونم…شاید سقوط یه نیاز بوده؛برای اینکه بارهای بعد،به‌جای افتادن،پرواز کنم…و نور رو پیدا کنم.اما هنوز نتونستم.همیشه چشم‌انتظار یه دستِ کمکم.و خسته شدم از اینکه خودم دستِ خودمو بگیرم و نجات بدم.از قوی بودن خسته شدم.نمیدونم کسایی هستن که یه آدمِ امن بغلشون کنه؟و از اون نقطه‌ی تاریک عبورشون بده؟اگه هستن،به‌نظرم اونا خوشبخت‌ترینن.کسی که بلد باشه نجات‌دهنده‌ی همیشگیشون باشه.و نمیدونم…آیا برای من هم نجات‌دهنده‌ای هست؟یا اصلاً نجات‌دهنده‌ی اصلی خودمونیم؟و این «خودِ» ما تا کی تاب میاره؟تا کی ادامه میده؟تا کی قراره از اون پرتگاه وحشتناک سقوط کنیم؟تا کی قراره این حسِ گمشدگی، خلا و خستگی بمونه؟امیدوارمروزی اون صخرهبرای همهبه دشتی زیبا و پرنور تبدیل بشه.امیدوارم…</description>
                <category>zyo</category>
                <author>zyo</author>
                <pubDate>Sun, 17 May 2026 20:20:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پروانه</title>
                <link>https://virgool.io/@zyo/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%87-cvvtz2cpe6zm</link>
                <description>یک روز برمی گردمیک روز؛بعد از تمام شدن همه مانوهمه چیز،برمی گردم درجلد یک پروانه،پرواز کنان و با بال های زیبا،تورابه هرشکلی که هستی پیدا می کنم،کره زمین را بخاطرت سفر میکنم،با آن بال های نازک،وتورا می یابمشایدتوهم پروانه ای باشی مانند من؛ایا توهم به دنبالم می گردی؟شاید هم در مسیر گشتن یکدیگر را ملاقات کنیم،عجب ملاقات شگفت انگیزیمانند قصه ها؛وسپس پرواز کنیم به سمت همه جا،من و تودو پروانه رنگیه زیبا،وهمه با دیدنمان لبخند بزنندشاید هم انها پروانه های بعدی باشند...شاید هم همین باشد قصه دنیا</description>
                <category>zyo</category>
                <author>zyo</author>
                <pubDate>Sat, 16 May 2026 12:10:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>منِ عجیب</title>
                <link>https://virgool.io/@zyo/%D9%85%D9%86%D9%90-%D8%B9%D8%AC%DB%8C%D8%A8-aztlgywylcvo</link>
                <description>اگر بخواهم از یکی از عجیب‌ترین چیزهایی که می‌شناسم صحبت کنم، آن چیز خودم هستم.راستش حتی نمی‌دانم می‌توانم این را درست توضیح بدهم یا نه.آره، من عجیـبم.جوری که انگار از کودکی تا امروز، بیشترِ وقت‌ها حس کرده‌ام اهل این سیاره نیستم. همیشه با خودم می‌گفتم این آدم‌ها دیگر چه موجودات عجیبی‌اند…اما شاید در واقع، این من بودم که عجیب بودم.و فکر می‌کنم واقعاً هم بودم.هیچ‌وقت نتوانستم خیلی از چیزها را بفهمم؛ این‌که آدم‌ها به دنیا می‌آیند، تبدیل به چیزی می‌شوند و بعد می‌میرند.این «تبدیل شدن» در هرکسی بسته به شرایط زندگی‌اش فرق می‌کند، اما بیشتر آدم‌ها انگار از یک خط نسبتاً ثابت پیروی می‌کنند؛طبق افکار عمومی پیش می‌روند،و به موجِ یکنواخت امواج می‌پیوندند.کمتر کسانی‌اند که مثل من عجیب باشند — یا هر اسم دیگری که می‌شود رویش گذاشت.شاید باید بگویم شبیه من «آدم‌فضایی» باشند.یا شاید هم بقیه آدم‌فضایی‌اند.هرچه بزرگ‌تر می‌شوم، این حسِ غریبگی را بیشتر درک می‌کنم.دلم می‌خواهد رشد کنم و همان «خودِ عجیبم» باشم،اما معمولاً دیگران نمی‌گذارند،یا جوّ، مجبورم می‌کند که نباشم.هیچ‌کس تا حالا خودِ عجیبم را ندیده و نشناخته.شاید حتی خودم هم آن‌قدر که باید، نفهمیده‌امش؛چون سرکوب شده است.مثلاً چه کسی دلش می‌خواهد تا صبح بنشیند به ماه زل بزند و به شگفتیِ وجودش فکر کند؟به نورش…و این‌که چند نفسِ بی‌شمار زیر همین نور زندگی کرده‌اند؟یا این‌که همین حالا چند نفر دیگر هم‌زمان با من به ماه خیره شده‌اند؟و آیا دلیلی دارد که من و آن‌ها دقیقاً در یک لحظه، به یک چیز نگاه کنیم؟به نظر من هر چیزی در این دنیا دلیلی دارد.حتی این‌که من الان دارم می‌نویسم، بی‌دلیل نیست.همان‌طور که این‌که تو داری این را می‌خوانی، بی‌دلیل نیست.و همه‌ی این‌ها به هم و به این جهان معنا می‌دهند.چه کسی حاضر است تا صبح درباره‌ی قطره‌های باران حرف بزند؟این‌که هرکدام چرا فرود می‌آیند و کجا می‌روند؟یا درباره‌ی چیزهای عجیب…تا حالا هیچ‌کس را این‌طور پیدا نکرده‌ام، ندیده‌ام، نشناخته‌ام.و از آن‌جایی که شاید آدم عجیبی باشم، خواستم این را به اشتراک بگذارم.شب بخیر.شب‌تان بخیر</description>
                <category>zyo</category>
                <author>zyo</author>
                <pubDate>Sat, 16 May 2026 00:10:12 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>