داستان ابی اکولایزر - مردی که دنیا رو تغییر داد- قسمت ششم
ادامه داستان :
فردای اون روز کارگاه به اسی زنگ زد که بیاد و بره پیش ابی تا قضیه سی برابر با سیصد نیست رو مشخص کنه .
اما واقعا قضیه از چه قرار بود ؟
اسی موقع خداحافظی وقتی از پله ها پایین می رفت نگاهی به توی یکی از خونه ها که درش باز بود انداخته بود و فهمیده بود که خونه های اون ساختمون همشون
سیصد متری هستند و نه سی متری . پس چطور ابی اکولایزر تو خونه سی متری زندگی می کرد .
اسی تلفن رو برداشت . کارگاه گفت : کجایی ؟ بیا که خیلی ضروریه . باید همین الان بری خونه ابی .
اسی گفت : متاسفانه الان وقت تئاتر دارم . امروز رو نرم سر تئاتر از نون خوردن می افتم . بگزار زنگ بزنم به دوستم شبنم ببینم اون می تونه بیاد .
کارگاه گفت : اگه شبنم بتونه بیاد که عالی می شه .
شبنم هم از دوست های اسی و بازیگر تئاتر بود . تا الان ده تا بازی تئاتر موفق در خارج از ایران رو تو کارنامه بازیگریش داشت . البته زیاد هم چهره معروفی نبود که همه بشناسنش .
اسی گفت : الان زنگ می زنم بهش و می گم باهاتون تماس بگیره .
کارگاه از اسی خداحافظی کرد و درست ده دقیقه بعد شبنم زنگ زد و اعلام آمادگی کرد.
کارگاه شبنم رو دعوت کرد دفترش و براش عملیاتی رو که باید انجام می داد رو توضیح داد.
باید به بهانه ای شبنم رو به خونه ابی می فرستاد. شروع کرد تا راهی پیدا کنه . یادش اومد که اسی گفته بود که گوشوارش رو تو خونه ابی جا گذاشته .
سریع با اسی تماس گرفت و گفت که به ابی زنگ بزنه و بگه که دوستش شبنم میخواد بیاد گوشواره رو ازتون بگیره .
اسی هم زنگ زد و همه چیز ها رو اوکی کرد .
کارگاه هم با شنیدن خبر اعلام آمادگی از سمت اسی .شبنم رو فرستاد پیش ابی اکولایزر .
شبنم با یک ساک که توش لباس های ورزشی ،و زیرش ابزار آلاتی مثل پیچ گوشتی و .... رو قایم کرده بود ، رفت خونه ابی . به ابی زنگ زد گفت : سلام من پایینم میشه در رو باز کنید . ابی هم گفت بله .
شبنم وارد خونه شد. ابی داشت قهوه درست می کرد . شبنم سلام داد. و رفت داخل . ساکش رو با خودش برد داخل و بغل مبل گذاشت . بعد ابی گفت : خیلی خوش اومدید .
من همه جا رو گشتم ولی پیداش نکردم . الان قهوه آماده می شه . یک قهوه بخوریم و بعد با هم بگردیم تا پیداش کنیم .
شبنم نشسته بود تا قهوه آماده بشه به در و دیوار نگاه می کرد تا بتونه در یا راهی رو پیدا کنه که بتونه در خروجی این اتاق رو به سمت خونه اصلی پیدا کنه .
همون لحظه ابی قهوه رو ریخت و اورد تا بخورن .
شبنم قهوه اش رو برداشت و یک ذره خورد . ابی گفت : من تعجب می کنم که اسی چطور دوستی مثل شما داره .
شبنم گفت : اون کبریت بی خطره ، واقعا گیجه مثل الان که گوشوارشو جا گذاشته . راستی من عادت دارم قهوه رو با قند و یا شیر می خورم . خونتون قند و شیر دارید ؟
ابی هم گفت بله توی يخچاله .
شبنم لیوانش رو برداشت تا واسه خودش از یخچال شیر بریزه . پاشو الکی به کنار مبل گیر داد و قهوه ریخت روی لباس ابی . ابی هم داد زد اوه سوختم .
و ابی در حالی که می سوخت بلند شد تا هم لباسشو عوض کنه و هم رو پوستش یک کرمی بزنه که سوختگی رو خوب کنه .
شبنم هم مات و مبهوت تو آشپزخونه وایستاده بود . ابی گفت شما بیا بشین و بقیه قهوه تون رو بخور.
بعد ابی رفت سمت خرک لباس هاش و گوشی موبایلش زنگ خورد . ابی صدای موبایلش رو کم کرد که شبنم نتونه چیزی بشنوه . انگار یکی از اون ور خط به اون استرسی می داد که زود بیا ضروریه . ابی هم گفت : نگهش دارید الان خودم رو می رسونم .
شبنم کمی شیر ریخت توی لیوان و دوتا قند انداخت توش . ابی هم یک لباس سفید خیلی تمیز و یک کت تک مشکی و یک شلوار پارچه ای پوشید .
در حین لباس پوشیدن ، شبنم لحظه ای نگاهش کرد و دید چقدر خوش هیکل و خوش تیپه .
ابی سریعا از خونه بیرون رفت و به شبنم گفت همین جا بمون تا من برگردم .
شبنم گفت : کجا رفتید .
ابی گفت : فوری و خصوصیه .
شبنم هم گفت : آخه من کار دارم .
اما ابی بی توجه به حرف شبنم و با عجله رفت و در رو بست . در یک صدای دیگه هم داد انگار از داخل قفل شد . شبنم هر چقدر دستگیره در رو فشار داد در باز نشد.
دو سه ساعت از رفتن ابی می گذشت . شبنم حوصلش سر رفته بود. هر چقدر گشت نتونست چیز عجیبی پیدا کنه . روی دیوار چوبی سمت راست انتهای اتاق یک جالباسی کوچیک بود . لباسش رو عوض کرد و لباس راحتی پوشید . یک ساپورت مشکی براق و یک تی شرت بلند آبی کم رنگ که تا زانو هاش می اومد . پشت تی شرت هم به انگلیسی نوشته بود keep calm im queen
احساس راحتی می کرد . روسریش رو مثل هد بند بست ، جوری که نظافت چی ها سرشون می کنن .
بعد خونه رو تمیز کرد تا حوصلش سر نره . خیلی خسته شده بود . لباس ها رو روی اون جالباسی گذاشت . داشت یک تابلو رو که کنار جالباسی بود گردگیری می کرد که تابلو افتاد روی زمین و با دیوار هم برخورد کرد . صدای برخورد رو خوب گوش کرد . انگار پشت دیوار خالی بود .
فکر کرد که شاید این دیوار کلید ورود به سیصد متر باشه . دنبال چیزی گشت که بتونه دیوار رو بکشه اونور . فکری به ذهنش رسید . از جالباسی گرفت و کشید به سمت چپ. بله دیوار باز شد .اما اون سمت دیوار چی دید ؟
ادامه داستان رو در قسمت بعدی بخونید .
مطلبی دیگر از این انتشارات
برخورد شهاب طلا به زمین - قسمت دوم
مطلبی دیگر از این انتشارات
مرد هزار چهره - چهره دوم تکدی گری
مطلبی دیگر از این انتشارات
پسر خیالاتی