<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>پست‌های انتشارات انتشارات فریبرز</title>
        <link>https://virgool.io/firoozeh/feed</link>
        <description>داستان های کوتاه من - روایتی از واقعیات و خیال با کمی چاشنی طنز</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 04:31:48</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/publication/dqnvny33podp/vipnjy.png</url>
            <title>انتشارات فریبرز</title>
            <link>https://virgool.io/firoozeh</link>
        </image>

                    <item>
                <title>رستم در تهران کنونی - قسمت دوم</title>
                <link>https://virgool.io/firoozeh/%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D9%85-%D8%AF%D8%B1-%D8%AA%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%86%D9%88%D9%86%DB%8C-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-d3nfa8n4wuje</link>
                <description>فردای اون روز رستم رو از خواب بیدار کردم . البته قبل از بیدار کردن رستم رفتم و نون تازه بربری خریدم و اومدم . از خواب که بیدار شد ، دیدم سر در گمه و دنبال یک چیزی می گرده . گفتم مشکلت چیه ؟ گفت : &quot; نه دنبال تارم ، نه دنبال پود ****** دلم آب خواهد ، همان آب رود &quot;&quot; سر و تن بشویم و شادان شوم ***** زنم آب بر تن ، دگر گان (دگرگون) شوم &quot;گفتم : این جا از رود خبری نیست . الان دیگه حموم داریم . بیا و برو اونجا دوش بگیر . خلاصه کلی بهش آموزش دادم که شامپو ، صابون و ... چیه .بیشتر از نیم ساعت زیر دوش بود . آخه تجربه ی اولش بود . وقتی اومد بیرون گفت واقعا عالی بود دستت درد نکنه . &quot; عجب فکر خوبی زمین سنگ بود **** فقط حیف جایش یکم تنگ بود &quot;.اومد لباسش رو دوباره بپوشه . نگذاشتم . گفتم بیا بهت از لباس های راحتی خودم بدم . لباس های سایز بزرگ هم توی خونه بود . چون سایز مدیوم اندازش نبود . بهش تیشرت ایکس لارج دادم که بپوشه . و یک شلوارک کوتاه اندازش پیدا کردم .لباس ها رو که پوشید گفت : &quot; چه وضع لباس است این ای جوان ****** همه جای تن را کند این نهان &quot;گفتم : ندارم خب چی کار کنم ؟ البته سایز لباس بزرگ بود . اما آقای پهلوان خیلی درشت تر بودن .بعد از خوردن صبحانه ، به من گفت بیا بریم بیرون . گفت : &quot; بیا و بکن اسب زین واسه من ***** روم سوی توران و البرز و کن &quot;گفتم : بابا بی خیال . حالا بیا اول بریم شهر رو ببین . بعدا نظر بده .از در خونه که بیرون رفتیم ، فقط این ور و اون ور رو نگاه می کرد .گفت : &quot; همه جا پر از قوطی آهنی است ***** بگو زودتر نام این قوطیان را که چیست ؟ &quot;گفتم : به این قوطی ها میگن ماشین ( اتومبیل ) و همه جا با این ماشین ها جا به جا می شن .گفت : &quot; بگو اسب کو و بگو خر کجاست **** عجیبن غریبا اینجا کجاست ؟&quot;گفتم اسم اینجا خیابونه و کلی واسش توضیح دادم که دیگه دوره اسب سواری و این جور چیزا تموم شده .گفت : &quot; چقدر ظاهر شهر زیبا شدست ****** همه جا پر از بوق و بلوا شدست &quot;نگاهش توی جوی آب بود و با خودش می گفت :&quot; ندیدم به عمرم چنین شهر را  ****** ندیدم به این کوچکی نهر را &quot;داستان تکمیل می شود ..... https://virgool.io/firoozeh/%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D9%85-%D8%AF%D8%B1-%D8%AA%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%86%D9%88%D9%86%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AE%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D8%B4%D8%A7%D9%87%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-aki02ht03cms </description>
                <category>انتشارات فریبرز</category>
                <author>دست به قلم</author>
                <pubDate>Sun, 18 Jul 2021 16:12:21 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پسر خیالاتی</title>
                <link>https://virgool.io/firoozeh/%D9%BE%D8%B3%D8%B1-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%AA%DB%8C-a4tgqvpgpdm1</link>
                <description>منبع عکس گوگل از دوران کودکی بچه ای بودم خیالاتی ، همش ذهنم درگیر خیالات بود . دائما می رفتم توی عالم خیال .عالم خیال عالم جالبی بود . یک جهان متفاوت از جهانی که توش زندگی می کردم . توی عالم خیال همه چیز واقعی و امکان پذیر بود . یک بار خودم رو پسر پادشاهی اسب سوار می دیدم که عاشق دختر مورد علاقه اش شده .  پیتیکو پیتیکو به سمت قصرشون رفتم و بعد از ملاقات با پدر دختر از اون خواستگاری کردم . پدر دختر هم از من خوشش اومد و من رو خیلی راحت به عقد دختر در اورد .همون طور که دیدید واقعا همه چی ایده آل و ممکن بود . بسیاری از مدیران آرزو دارند که همه نیروهایی که در زیر دستشان هستند مانند ربات و مانند خیال به هر حرفی که می گویند بصورتی که ایده آلشان باشد عمل کنند . مثلا وقتی بگویند بمیرید همه بمیرند . مهد کودک که رفتم یک روز گزارشگر ها اومده بودند و از بچه ها سوال و جواب می کردند که می خواهید در آینده چه کاره بشید ؟هر بچه ای یک چیزی می گفت . یکی می خواست دکتر بشه ، یکی نجار ، یکی بقال ، یکی کتابفروش و ...به من که رسید گفتم می خوام خیالاتی بشم . همه خانواده ها و بچه ها زدند زیر خنده و مسخره ام کردند .آخه خیالاتی یعنی چی ؟ بزرگ تر هم که شدم دوست داشتم باز هم خیالاتی باشم ، اما متاسفانه رشته ی درسی به نام خیالاتی نداشتیم . والدینم هم معتقد بودند که رشته ای به اسم خیالاتی آینده نداره .گفتم خب پس بگذارید لا اقل هنرمند بشم . گفتن : خوراک نقاش ها نون و پنیره .فقط تنها یک رشته بود که نون توش بود . اونم رشته های مهندسی بود .شب انتخاب رشته با رمل و اسطرلاب انداختن یک رشته ای رو انتخاب کردم . رشته ی خوبی بود . کم کم روحیه ام رو بهش عادت دادم و سعی کردم که مهندس لایقی بشم .با این که مهندس لایقی شدم اما هنوز دوست داشتم به خیالاتم  جامه ی عمل بپوشونم .تا این که یک روز برای اولین بار قلم به دست گرفتم و توی دفتر یادداشت کوچولویی که داشتم خاطره یک روز برفی رو نوشتم .از این کار واقعا لذت بردم . گفتم اگه خیالاتم رو روی ورق کاغذ بیارم چی می شه ؟ خیالاتم موندگار میشن .واسه ی دل خودم خیالاتم رو نوشتم .یک روز دوستم اومد پیشم و کتاب خیالاتم رو دید . یک کمی صفحاتش رو ورق زد و خوند . به من گفت چرا نوشته هاتو کتاب نمی کنی . خیلی قشنگ نوشته شده . گفتم چقدر هزینه اش می شه .گفت من هزینه اش رو می دم و تو فقط بنویس . اینطوری بود که نوشتم و نوشتم و نوشتم تا اینکه از پسر خیالاتی یک مرد نویسنده شدم و با خیالاتم پول خوبی به دست آوردم .</description>
                <category>انتشارات فریبرز</category>
                <author>دست به قلم</author>
                <pubDate>Sat, 02 Jan 2021 17:57:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>استخدام در رویا- قسمت دوم</title>
                <link>https://virgool.io/firoozeh/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%AE%D8%AF%D8%A7%D9%85-%D8%AF%D8%B1-%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-ebslv5gchcad</link>
                <description>عکس از گوگلتنها چیزی که جیمی توی زندگی قبول نداشت &quot; شکست خوردن &quot; بود .اون باید هر طوری می شد ، دوباره به اون شرکت بر می گشت تا استخدام بشه .یک ماه خودش رو توی خونه قرنطینه کرد . حسابی درس خوند . و کاملا همه چیز ها رو حفظ کرد .بعد از یک ماه آماده بود تا در آزمون استخدام دوباره شرکت کنه و قبول بشه .اون روز صبح حسابی به خودش رسید و راهی شد . تاکسی کمی توی ترافیک معطل شد . اما با وجود ترافیک ، به موقع رسیدند . بدون استرس و با آرامش مسیر تاکسی تا درب ورودی رو قدم می زد و به درخت ها و آسمان نگاه می کرد . سمت راستش یک مجسمه پرنده بزرگ ساخته بودن . نگاهش به بال ها و سر مجسمه بود .با خودش گفت : &quot; این چه مسخره بازی ایه دیگه . چه مجسمه بیخودی . بنظر من اصلا جاش اینجا نیست &quot;بعد رفت بالا و منتظر موند تا اینکه رئیس دوباره صداش زد . وارد اتاق شد . و روی صندلی نشست .رئیس دوباره همون سوال ها رو پرسید و همه سوالات رو جواب داد . بی عیب و نقص !!!رئیس گفت : &quot; چند تا سوال مهم هم از شما دارم . چند کلمه هست که می خوام بدونم مفهومشون رو می دونید یا نه ؟ &quot;رئیس شروع کرد : &quot; امپریالیسم چیه ؟&quot;جیمی گفت &quot; امپریالیسم یعنی مثل امپراطوری بودن .&quot;رئیس کلمه های بعدی رو مثل &quot; سوسیالیسم ، دموکرات ، لیبرالیسم و ..... &quot; رو به ترتیب پرسید و جیمی هم با موفقیت به همه پاسخ داد .آخرین کلمه ای که پرسید &quot; هوخولولولیسم &quot; - hokholololism بود .جیمی واقعا بهم ریخت . به رئیس گفت &quot; خب بگید نمی خواید استخدام کنید ، خیال خودتون و من رو راحت کنید . اگر در زمینه مهارت های من مشکل دارید . به من بگید .&quot;رئیس با آرامش گفت &quot; ببینید ، آقای جیمی .  در این شرکت  میزان توجه کردن شما برای ما اهمیت زیادی داره . شما به اطراف خودتون دقیق نیستید .&quot;جیمی با اعصبانیت گفت &quot; شما به من گفتید بی شعور . من از اینجا می رم و دوباره هم میام . مطمئن باشید .&quot;خداحافظی کرد و رفت .از در خروجی که بیرون رفت کنار مجسمه ایستاد و اینترنت موبایلش رو روشن کرد . توی گوگل عبارت هوخولولولیسم رو جستجو کرد . هیچ مطلبی نبود .دوباره با عصبانیت رفت بالا و در اتاق رئیس رو محکم باز کرد . گوشی رو به سمت رئیس گرفت . گفت &quot; ببینید جناب رئیس ، اینجا هم نیست . معلومه که شما انسان دروغ گویی هستید &quot;رئیس با لبخندی ملایم گفت &quot; لطفا آرامش خودتون رو حفظ کنید و بیشتر به اطراف خودتون توجه کنید . بفرمایید بیرون &quot;باز هم با عصبانیت بیرون رفت . بیرون از محیط کنار آن مجسمه پرنده دوباره ایستاد و به مجسمه نگاه کرد . حواسش به سر مجسمه و بال های اون بود و با خدا می گفت &quot; خدایا من که همه کار رو کردم . خیلی تلاش کردم . آخه این یعنی چی ؟&quot;بعد کمی آروم شد . موبایلش رو توی جیبش گذاشت . کنار مجسمه نشست . پرنده کوچولو اومد و روی شونش نشست . سرش رو برگردوند که پرنده پرید و نشست روی سکوی زیر مجسمه . جیمی دید زیر مجسمه یک پلاک چسبوندن و روش نوشته &quot; هوخولولولیسم چیزی نیست مگر توجه شما به اطراف . اگر آرامش نداشته باشید نام این پرنده را که در این پایین نوشته شده است نخواهید دید .&quot;خیلی خندش گرفت . حق رو به رئیس شرکت داد . داشت با خودش می خندید و از شرکت دور می شد که کسی از پشت سر روی شونه اش ضربه زد . برگشت و دید رئیس شرکته و اون هم داره می خنده . رئیس گفت : &quot; از دور می دیدمت . تو استخدامی &quot;.</description>
                <category>انتشارات فریبرز</category>
                <author>دست به قلم</author>
                <pubDate>Tue, 08 Dec 2020 16:54:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>استخدام در رویا- قسمت اول</title>
                <link>https://virgool.io/firoozeh/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%AE%D8%AF%D8%A7%D9%85-%D8%AF%D8%B1-%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7-volv0lhgd0ld</link>
                <description>عکس از گوگل جیمی روی صندلی پارک نشسته بود . داشت کتاب مکتب های سیاسی رو می خوند . ذهنش پر شده بود از لغت هایی که آخرش ایسم داشت . مثل امپریالیسم ، و ....برای آزمون استخدامی شرکت مورد نظرش درس می خوند . خودش رو واجب کرده بود توی اون شرکت استخدام بشه . البته رشته تخصصی اون نمایش ( تئاتر ) بود . هوای پارک سرد بود . پلک هاش سنگین و سنگین تر می شدند . لحظه ای به خواب رفت .دید یک پرنده کوچک روی شونه اش نشسته و داره جیک جیک می کنه . کمی تکون خورد . پرنده از روی شونه اش پرید . داشت به پرواز پرنده نگاه می کرد و مات و مبهوت پروازش شده بود . هر لحظه که دور تر می شد کوچکتر هم می شد .به ساعتش نگاه کرد . اوه نه خدایا دیرش شده بود . با عجله بلند شد . یک تاکسی گرفت و حرکت کرد .ده دقیقه طول کشید . پنج دقیقه هم دیر کرده بود . با عجله از ماشین پیاده شد و به سمت ورودی شرکت روانه شد . انقدر حواسش پرت بود که هیچ چیزی بجز روبروش رو نمی دید . فقط دوید که زودتر برسه .سوار آسانسور شد . دکمه طبقه پانزده رو زد . نفس نفس می زد . کمی صبر کرد . نگاهش به عدد های آسانسور بود که تصاعدی بالا می رفت . یک موزیک ملایم طبیعت هم پخش میشد . به عدد پانزده رسید . درب باز شد .اتاق مصاحبه روبروی اون بود . رفت جلو . زنگ زد . منشی شرکت درب رو باز کرد . گفت : بفرمایید .جیمی گفت : واسه استخدام اومدم . منشی گفت : این فرم رو پر کنید تا صداتون کنم . جیمی فرم رو با آرامش کامل پر کرد . فرم درباره اطلاعات شخصی و مهارت های تکمیلی اون بود . بخش رزمه هم داشت . همه بخش ها رو پر کرد و فرم رو تحویل منشی داد .منشی فرم رو گرفت و تحویل اتاق ریاست داد .چند دقیقه نشست و یک استکان چای خورد .منشی صداش زد و گفت : نوبت شماست .جیمی وارد اتاق رئیس شد .  رئیس با اشاره ای گفت که بفرمایید بنشینید . روی صندلی روبروی رئیس نشست .رئیس گفت : &quot; همه اطلاعات فرم رو مطالعه کردم ، رزمه تون بد نیست . &quot;از چند تا سوال تخصصی مربوط به رشته اش پرسید . جیمی همه رو جواب داد . باز هم چند سوال سخت و سخت تر . پنج سوال آخر رو از روی استرس نتونست خوب جواب بده .رئیس هم گفت : متاسفانه باید اطلاعاتتون کامل باشه و کاملا مسلط به سوالات تخصصی جواب بدید . متاسفم . می تونید تشریف ببرید .جیمی با ناراحتی جلسه رو ترک کرد . انقدر غمگین بود که باز هم بی توجه به اطرافش ساختمون رو ترک کرد .پایان قسمت اول </description>
                <category>انتشارات فریبرز</category>
                <author>دست به قلم</author>
                <pubDate>Tue, 08 Dec 2020 16:16:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان ابی اکولایزر - مردی که دنیا رو تغییر داد- قسمت دهم - آخر</title>
                <link>https://virgool.io/firoozeh/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%A8%DB%8C-%D8%A7%DA%A9%D9%88%D9%84%D8%A7%DB%8C%D8%B2%D8%B1-%D9%85%D8%B1%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7-%D8%B1%D9%88-%D8%AA%D8%BA%DB%8C%DB%8C%D8%B1-%D8%AF%D8%A7%D8%AF-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%87%D9%85-%D8%A2%D8%AE%D8%B1-umtlbntb4qcb</link>
                <description>عکس از گوگل متن از خودم دیگه حالا فقط راز اتاق قرمز مونده بود .یعنی شبنم باید چی کار می کرد . چند روز گذشت . در طی این چند روز شبنم همش کار می کرد .یکی دو بار هم صدای ابی رو از بیرون خونه شنید و از پنجره بیرون رو نگاه کرد . ابی با ماشین پرایدش همراه با سه تا دختر خوش تیپ می رفتن بیرون .دو تا دختر هیکل متوسط بودن و یکیشون هم چاق بود .همه این ها رو به کارگاه گزارش داد . یک کمی هم از دست ابی بخاطر این دختر بازی هاش دلخور بود . یک روز هم ابی با یکی از این دختر ها به یک ماشین کوپه زرد رنگ سوار شدن و رفتن .خیلی کاراش مشکوک بود . مادامی که توی خونه بود . با تلفن حرف می زد و عدد هایی رو می گفت . عدد های بی ربط . مثلا بیست کا . دو گه . یک له .و کلی از این چیزای مسخره .تا این که شبنم تصمیم  گرفت که هر طور شده اون در قرمز رو باز کنه .چون دیگه خسته شده بود از این زندگی تکراری .از سری قبل که وارد اتاق مشکی شدن یک چیزایی رو که شنیده بود رو مرور کرد . یادش اومد که قبل از باز کردن در صدای جاکلیدی کمری و فشار دادن چند تا کیلد رو شنیده .با خودش گفت : حتما کلیدش تو ی جاکلیدی روی شلوارشه .شب که ابی اومد خونه بعد از خوردن شام، شبنم صبر کرد تا ابی بخوابه .  ابی شامش رو خورد، به رختخواب رفت و کم کم خوابید . شبنم وقتی مطمئن شد که بیدار نمی شه ، به سراغ شلوارش رفت و دسته کلید ش رو نگاه کرد . تو کلید ها یک ریموت بود که روش کلید های یک تا نه رو داشت . ریموت رو به آرومی جدا کرد و رفت یواشکی کنار اتاق قرمز نشست . شروع کرد به زدن رمز ها . چهار تا صفر زد . چهار تا یک زد . از یک تا هزار زد .تاریخ تولد خودش ، مامانش ، عمه اش ، عموهاش و بقیه فک و فامیلش رو زد اما نشد . تاریخ فوت فردوسی و صد تا مناسبت دیگه رو به شمسی و قمری زد بازم نشد . دیگه همینطوری الکی کلیدا رو فشار میداد که صدایی شنید .یک صدایی می گفت &quot; حالا دیگه به منظورت رسیدی ، یعنی انقدر واست مهمه که بدونی اونجا چه خبره ، اما اگه رمز اونجا رو بدونی هم کافی نیست &quot;برگشت نگاه کرد دید ابی بالای سرش وایستاده . از خجالت سرخ شد .ابی ریموت رو گرفت و گفت فقط نگاه کن . رمز نه نه نود و نه بود .رمز رو زد و در باز شد . توی اتاق یک گاو صندوق بزرگ بود که قفل دیجیتالی داشت . قفل دیجیتالی از اعداد سه رقمی تشکیل شده بود .خیلی به نظر راحت می اومد یعنی اگر از یک تا نهصد و نود و نه هم که می زد رمز بالاخره پیدا می شد .واسه همین شبنم گفت باشه تا فردا الان دیگه خستم .ابی گفت &quot; اگه رمز رو پیدا نکنی ، اتفاق خوبی نخواهد افتاد و اگر هم پیدا کنی جایزه خوبی بهت می دم &quot;بعد هر دو رفتن و خوابیدن .شبنم فردا صبح که ابی رفت دست بکار شد . از یک شروع کرد . روی سیصد و چهل و پنج رمز باز شد . به خودش آفرین گفت .در رو باز کرد . با تعجب دید که یک دره دیگه با سه رقم رمز بود . بالای در نوشته بود . من دنیا رو تغییر می دم .و انگلیسی نوشته بود &quot; آی ام چنجینگ دی ...&quot;باز هم شروع کرد به زدن رمز . اینبار روی نهصد و نود و هشت رمز باز شد .و باز هم یک در دیگه بود. اما رمز کلمه بصورت حروف بود و از پنج حرف تشکیل شده بود . پنج حرف انگلیسی . و صفحه کلید همه حروف انگلیسی رو داشت . یعنی با اون همه حروف چند کلمه پنج حرفی می شد ساخت .مغزش سوت کشید . ساعت سه بعد از ظهر بود. یکم دراز کشید . فکر کرد که سه نقطه ،چی می تونه باشه . اگه کلمه دنیا به انگلیسی ورد می شه چرا پس باز نشد. -----&quot; world&quot; به انگلیسی ------خیلی فکر کرد . خودش رو تکون می داد و تکرار می کرد دنیا دنیا دنیا دنیا .......تا اینکه به ذهنش رسید کلمه دنیا  رو وارد کنه .دنیا رو به فینگلیش زد و صندوق باز شد .--------&quot;donya&quot;توی صندوق عکس یک دختر چاق بود و پشت اون نوشته بود من بالاخره دنیا رو تغییر می دم . هر چی فکر کرد نفهمید داستان چیه .شبنم آمپر چسبونده بود . هم گشنه بود و هم خسته .ابی از راه رسید . با خودش غذای حاضری خریده بود . به شبنم گفت بیا غذا بخور. شبنم گفت تا نگی این مسخره بازی ها چیه یک لقمه هم نمی خورم .ابی رفت یک سری به اتاق قرمز زد و دید که تا آخر همه مراحل رو رفته .اومد پیش شبنم و گفت &quot; ببین می خوام باهات رو راست باشم . اون عکسی که توی صندوق می بینی مربوط به یکی از بیمارهای منه که دوست دوران بچگی من هم هست و اسمش هم دنیا است . از وقتی بزرگ تر شد چاق بودن تنها مشکلی بود که آزارش می داد . تصمیم گرفتم تا دنیا رو تغییر بدم .یعنی لاغرش کنم . شبنم با خودش خندید و گفت پس منظور از دنیا دوست دختر قدیمیت بوده و ها ها ها ها خندید .و هر دو حسابی خندیدن .بعد شبنم کل ماجرای کارگاه رو واسه ابی تعریف کرد و همه واقعیت ها رو بهش گفت .ابی گفت اما واقعا بدون که من هم توی این مدت به تو وابسته شدم .شبنم چند تا سوال دیگه هم پرسید مثلا گفت &quot; اون نقاشی که اسی می گفت پشتت کشیدی رو میشه ببینم ، ابی لباسش رو در اورد . اون نقاشی ها تصویر کرفس ، شلغم و ... بود که واسه لاغری خوب بود .بعد گفت پس اون کلمه هایی که می گفتی چی بود . ابی گفت &quot; منظورت حروف و اعدادیه که پشت تلفن می گفتم اونا مثل رمز بود مثلا د س یعنی دوچرخه سواری وخ الف  ک یعنی خوردن آب کرفس گاهی اوقات هم مقدار وزن چیزایی مثل آب کرفس و ... بود که باید به کیلو ک و گرم گ می گفتم تا دنیا طبق رژیم غذایی غذا بخوره و لاغر شه &quot;------------------------------------------شبنم گفت یعنی من فردا دیگه می تونم برم . ابی گفت &quot; نه ، تو فعلا پیش من گروگان می مونی ، هنوز من باید با کارگاه تسویه حساب کنم &quot;شبنم ترسید و گفت نه با اون کاری نداشته باش .بعد همه وسایل شبنم رو پاره و پوره کرد و همه چیز ها رو پیدا کرد . گوشی شبنم تنها چیزی بود که مخفی کرده بود .بعد شبنم رو توی اتاق مشکی زندانی کرد . و از خونه خارج شد .یک ساعتی شبنم داشت فقط گریه می کرد تا اینکه دوباره ابی برگشت .شبنم با شنیدن صدای در خوشحال شد و ابی رو صدا زد . صدای آژیر پلیس می اومد . یکی داشت با بلندگو حرف می زد . کارگاه بود . که با یک تیم چند نفره خونه رو محاصره کرده بودن.ابی به شبنم گفت &quot; بهشون گفتم که تو رو گروگان گرفتم ، در رو باز می کنم ، خیلی آروم بیا بیرون &quot;بعد یک اسلحه از پشتش در اورد و رو ی گردن شبنم گذاشت و گفت فقط آروم باش تا از این خونه بریم بیرون .همون لحظه یک گاز اشک آور انداختن .شبنم و ابی مجبور شدن که از خونه برن بیرون .کارگاه اون بیرون می گفت &quot; شما محاصره شدید ، حرکت مشکوکی نکن ، ابی دست ها تو ببر بالا و روی زمین بشین &quot;ابی داد زد اگه نزدیک بشید می کشمش .کارگاه به همه ماشین ها دستور داد که نور بالا بدن .کارگاه گفت &quot; در قبال جون شبنم بیا معامله کنیم، هر چی بخوای قبوله &quot;ابی گفت &quot; به یکی بگو ماشین کوپه من رو بیاره تا من سوار شم ، شبنم مال خودتون &quot;یک رفت و ماشین کوپه رو اورد . ماشین پشت سر کارگاه بود . کارگاه گفت &quot; اول شبنم رو بده بیاد تا تو هم به ماشینت برسی &quot;با شبنم چند قدم با اسلحه به سمت جلو رفتن و شبنم رو رها کرد تا بره . شبنم با ترس به سمت ماشین می رفت ، چشماش بخاطر نور چراغ بالای ماشین ها چیزی رو نمی دید و فقط آروم آروم با ترس به جلو می رفت .تا نزدیکای ماشین رفته بود که ابی داد زد &quot; صبر کن دیگه نرو جلو &quot;و به سمت شبنم رفت شبنم گفت باز دیگه چیه دیگه چی  از جونم می خوای ابی گفت تا زمانی که نگفتم به پشت سرت یعنی به من نگاه نکن .شبنم وایستاد و تپش قلبش بالا گرفت . صدای قدم های ابی رو می شنید .که داشتن بهش نزدیک و نزدیک تر می شدن .تا اینکه دیگه صدایی نشنید . کارگاه گفت نه .....و شبنم به پشت سرش نگاه کرد ، کسی رو ندید . صدای ابی رو شنید که می گفت من اینجام . دید ابی روی زمین زانو زده .ابی از جیبش یک جعبه انگشتر در اورد و گفت با من ازدواج می کنی ؟شبنم مات و مبهوت مونده بود . با ترس گفت بله با گفتن بله چراغ ماشین ها خاموش شد . به غیر از کل ماشین های پلیس خانواده شبنم و خانواده ابی همه اونجا بودن و داشتن دست می زدن و مبارکه می گفتن .ابی شب قبل با موبایل شبنم به کارگاه زنگ زده بود و داستان علاقش رو به شبنم گفته بود .و به این ترتیب شبنم و ابی به هم رسیدند .ابی گفت ببین بچه ها ماشین کوپه من رو هم تزیین کردن تا فردا بعد از ازدواج بریم ماه عسل .بعد نگاه کرد و دید چه ماشین عروسی دارن .و این هم از پایان داستان </description>
                <category>انتشارات فریبرز</category>
                <author>دست به قلم</author>
                <pubDate>Wed, 02 Dec 2020 17:55:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان ابی اکولایزر - مردی که دنیا رو تغییر داد- قسمت هشتم</title>
                <link>https://virgool.io/firoozeh/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%A8%DB%8C-%D8%A7%DA%A9%D9%88%D9%84%D8%A7%DB%8C%D8%B2%D8%B1-%D9%85%D8%B1%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7-%D8%B1%D9%88-%D8%AA%D8%BA%DB%8C%DB%8C%D8%B1-%D8%AF%D8%A7%D8%AF-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D9%87%D8%B4%D8%AA%D9%85-dxw58lt1dsbi</link>
                <description>عکس از گوگل متن از خودم بعد از خوردن پیتزا شبنم گفت &quot; اسی به من گفته که شما نوشیدنی های بد مزه ای دارید ؟ می تونید به منم هم از اونا بدید . من نمی تونم شب ها خوب بخوابم . حتما باید یک چیزی باشه تا ریلکسم کنه .ابی رفت از توی یخچال یک شیشه اورد که توش یک نوشیدنی قهوه ای رنگ تیره بود . نوشیدنی رو توی دو تا لیوان شیشه ای ریخت و گفت &quot; بفرما اینم نوشیدنی &quot;.بعد با هم نوشیدنی رو خوردند . برای ابی که طبیعی بود . اما شبنم گفت &quot; با این که تلخ بود اما خوش مزه بود . میشه بگید چی بود ؟&quot;ابی گفت &quot; اینا همش کار شمسه ، دلستر اکسترا مالت شمس ، هم تلخه ، هم ریلکست می کنه و هم ویتامین داره &quot;.شبنم تشکر کرد و گفت &quot; بازم از اینا بخر &quot;.شبنم اون شب رو تو خونه ابی خوابید - شبنم روی تخت خوابید و ابی هم روی زمین ، البته داخل کیسه خواب .ابی یک کیسه خواب داشت که همیشه وقتی مهمون داشت تو کیسه خواب می خوابید .شبنم کل شب رو تا صبح به این فکر کرد که فردا رو چی کار کنه که بتونه به اسی بفهمونه اون طرف خونه رو دیده . تا اینکه انگار چراغی رو سرش روشن شد . فردا صبح اسی یک صبحانه مفصل از بیرون گرفت که شامل &quot; تخم مرغ ، شیر کاکائو ، مربا ، پنیر و کره ، ژامبونهای درجه یک ، آب پرتقال و ...&quot; . بعد نشستن و با هم یک صبحانه کامل خوردن .شبنم بعد از خوردن صبحانه با خودش گفت : &quot; یکم بیشتر بمون اینجا ، اینجا بهت خوش می گذره ، باید بیشتر لفتش بدم &quot;.بعد به ابی از اون زنگ های ضروری زدن و باز رفت بیرون و به شبنم گفت که تا ساعت پنج خونه نمیام . یک موبایل توی کشوی میز کامپیوتر هست که فقط شماره من توشه . اگه کاری پیش اومد تماس بگیر.شبنم بعد رفتن ابی شروع کرد به تمیز کردن خونه . همه جا رو با دقت تمیز و کند و کاو کرد تا شاید نشونه جدیدی گیر بیاره . بعد به ابی زنگ زد و گفت که خونه رو بوی گاز برداشته من دارم خفه می شم و هی الکی پشت خط سرفه کرد .ابی هم گفت : &quot; جالباسی روی دیوار رو به سمت چپ بکش دیوار باز می شه برو  اون طرف پنجره ها رو باز کن  و شیر گاز اصلی رو ببند تا من شب بیام و چک کنم همه چی رو &quot;.شبنم هم با خودش خندید و تو دلش گفت &quot; نقشم گرفت ،  به من می گن شبنم ، نه برگ چغندر &quot;.بعد با راحتی در رو باز کرد و رفت تو و اونجا رو هم کامل تمیز کرد تا ابی وقتی اومد لذت ببره .ابی وقتی اومد . گفت : &quot; ببخشید واقعا ، خواستم اون اتاق رو هم بهت بگم . آخه دوست ندارم کسی وارد خلوتم بشه ، وقتی فامیلام میان واقعا دیوونه کنندست ، بچه ها همه چیزا رو بهم می ریزن ، واسه همین دو قسمتش کردم &quot;.بعد ابی بو کشید و گفت &quot; چه بوی خوبی میاد ، سابقه نداشته همسایه ها از این غذا ها بپزن .&quot;شبنم گفت &quot; یعنی من رو دست کم گرفتی ، واست فسنجون پختم &quot;بعد با ابی نشستن به غذا خوردن . ابی مثل ندید بدیدا غذا می خورد . فقط مونده بود بعد از خوردن انگشتاش انگشتای شبنم رو هم بخوره .شبنم هم فقط به ابی نگاه می کرد و می خندید . به ابی گفت &quot; همینه دیگه وقتی کسی بالا سر شما مردا نباشه ، غذاتون همش می شه غذای فست فود و حاضری &quot;ابی هم در حین لومبوندن گفت دستت درد نکنه . اگه هر روز غذا هم بپزی حقوقت رو دو برابر می دم .شبنم گفت &quot; حالا که خوشت اومده می تونم یک سوال ازت بپرسم ؟&quot;ابی گفت &quot; آره &quot;شبنم گفت &quot; اون دو تا اتاق که درش قفله چین ؟&quot;ابی گفت &quot; اونا اسرار من هستن . به ترتیب اهمیت اول مشکیه بعد قرمزه ، متاسفانه نمی تونم فعلا بهت اعتماد کنم اما شاید بعد از مدتی که شناخت پیدا کردم بتونم مشکی رو برات توضیح بدم &quot;شبنم با خودش گفت &quot; اگه شبنم ساربونه می دونه شترش رو کجا بخوابونه ، امشب راه حلش رو پیدا می کنم &quot;ادامه داستان در قسمت بعد </description>
                <category>انتشارات فریبرز</category>
                <author>دست به قلم</author>
                <pubDate>Mon, 30 Nov 2020 21:14:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان ابی اکولایزر - مردی که دنیا رو تغییر داد- قسمت هفتم</title>
                <link>https://virgool.io/firoozeh/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%A8%DB%8C-%D8%A7%DA%A9%D9%88%D9%84%D8%A7%DB%8C%D8%B2%D8%B1-%D9%85%D8%B1%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7-%D8%B1%D9%88-%D8%AA%D8%BA%DB%8C%DB%8C%D8%B1-%D8%AF%D8%A7%D8%AF-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%85-p7g8xqc33ayp</link>
                <description>عکس از گوگل متن از خودمادامه داستان شبنم وقتی جالباسی رو به یک طرف کشید درب چوبی باز شد و در مقابلش یک اتاق بزرگ رو دید .اتاق کاملا سفید و بزرگ بود. وارد اتاق شد . نور از پنجره های بزرگ خونه به داخل می اومد . پنجره های خونه اختلاف سطحی با سطح زمین نداشتن .به قول معمار ها اکابه پنجره صفر بود . یعنی پنجره از زمین شروع می شد. پرده های سفید بزرگی که به دوطرف بسته شده بودن محیط رو زیبا تر کرده بود.پشت پنجره ها یک تراس بزرگ بود .جلوی در ورودی دو تا اتاقک ساخته شده بود . یکیش به رنگ مشکی بود و اون یکی به رنگ قرمز . بالای در هر کدوم هم یک علامت ورود ممنوع کوچک نصب شده بود.یک کتاب خونه بزرگ هم وسط خونه کنار دیوار ساخته شده بود که توش کلی کتاب تخصصی علمی به زبان انگلیسی و بقیه زبان ها بود که شبنم از اونا سر در نمی اورد .کنار کتاب خونه هم یک میز بزرگ بود. روی میز یک چراغ مطالعه بود . زیر چراغ هم کلی مجله از کشور های مختلف اومده بود. شبنم مجله اشپیگل آلمان رو برداشت و ورق زد .و عکساشو تماشا کرد .شبنم به تازگی به کلاس آلمانی رفته بود . واسش جالب بود .اون طرف یک کابین شیشه ای بود و توش وان حمام بود . بالای وان یک دوش مکعبی بزرگ بود . و تمام تجهیزات حمام روداشت .شبنم با خودش گفت : عجب پسر پولداریه . این همه پول رو از کجا اورده ، مگه کارش چیه ؟یک جورایی با دیدن همه این چیزا به ابی علاقه مند شد .از اتاق اومد بیرون و دیوار رو به حالت عادی برگردوند . از تو ساکش موبایلی که ته ساک جاسازی کرده بود رو در اورد و به کارگاه زنگ زد و همه چیز رو گزارش دادکارگاه که لبخند رضایت رو لباش بود . به شبنم گفت : چه بهتر که اونجا موندگار شدی و این چیز ها رو پیدا کردی .تا می تونی سعی کن اونجا بیشتر بمونی و رابطه خودت رو با ابی صمیمی تر کن . تا بتونی اون راز اون دو تا اتاق مشکی و قرمز رو هم کشف کنی .شبنم گفت : ای تو روحت با این کارگاه بودنت . همه کار ها رو ما بکنیم بعد تو پوزش رو بدی . باشه من اینجا می مونم . بعد شماره خانوادش رو به کارگاه داد تا بهشون وضعیت شبنم رو توضیح بده .شبنم که حسابی خسته شده بود. یکم روی کاناپه رو اتاق نشست . شالش رو اورد و روی پاهاش انداخت . بعد کم کم روی کاناپه دراز کشید و شالش رو هم رو خودش انداخت .خوابش برد.نزدیک ساعت هشت شب ابی در رو باز کرد . شبنم خوابیده بود . به شبنم نگاه کرد . دید همه جای خونه رو تمیز کرده .لباسش رو عوض کرد یک چای دم کرد . و از پیتزایی سر کوچه دو تا پیتزای خوش مزه بزرگ سفارش داد .با صدای زنگ پیک پیتزایی شبنم بیدار شد . ابی پیتزا ها رو تحویل گرفت . بعد به سمت شبنم رفت و گفت : ساعت خواب .دستت درد نکنه خونه از قبل هم تمیز تر شده . راستی شغلت چیه ؟شبنم گفت : چه فرقی می کنه ؟ شغل منو می خوای چیکار ؟ خودت چی فکر می کنی ؟نظافت چی ام نظافت چی . میرم خونه این و اون رو پاک می کنم . باید یک جوری مخارجم رو تامین کنم .شبنم داشت دروغ می گفت تا بتونه تو خونه ابی بره و بیاد .ابی هم که از اون بدش نیومده بود گفت : بنظرم دختر خوبی میای اگه بخوای می تونی اینجا کار کنی . یعنی فقط اینجا باشی و خونه رو تمیز کنی .من بیشتر وقت ها خونه نیستم .پول خوبی هم بهت می دم . دو برابر بیشتر از چیزی که الان می گیری .شبنم هم چهرش رو خیلی خوشحال نشون داد . ذوق کرد و بالا و پایین پرید.اما یک چیزی واسه شبنم خیلی جالب بود . چرا ابی هیچ عکس العملی به نحوه لباس پوشیدن اون نشون نداد . اصلا اون منو می بینه یا نه ؟ابی گفت : امشب رو اینجا بمون . می تونی با همراه من زنگ بزنی و به خانوادت اطلاع بدی .من آدم بدی نیستم . بعد رفت پشت لپ تابش نشست و یک قرارداد کاری آماده کرد. توی یک بند از قرار داد ذکر شده بود که حتما باید صیغه محرمیت بینشون خونده بشه .شبنم فهمید که ابی آدم معتقدی هم هست .اما چطور باید با ابی وارد اون سیصد متر می شد تا راز جعبه ها بر ملا بشه ؟ادامه در قسمت بعد </description>
                <category>انتشارات فریبرز</category>
                <author>دست به قلم</author>
                <pubDate>Fri, 27 Nov 2020 13:41:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان ابی اکولایزر - مردی که دنیا رو تغییر داد- قسمت ششم</title>
                <link>https://virgool.io/firoozeh/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%A8%DB%8C-%D8%A7%DA%A9%D9%88%D9%84%D8%A7%DB%8C%D8%B2%D8%B1-%D9%85%D8%B1%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7-%D8%B1%D9%88-%D8%AA%D8%BA%DB%8C%DB%8C%D8%B1-%D8%AF%D8%A7%D8%AF-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B4%D8%B4%D9%85-q4oswqzuvlck</link>
                <description>عکس از گوگل متن از خودم ادامه داستان :فردای اون روز کارگاه به اسی زنگ زد که بیاد و بره پیش ابی تا قضیه سی برابر با سیصد نیست رو مشخص کنه . اما واقعا قضیه از چه قرار بود ؟اسی موقع خداحافظی وقتی از پله ها پایین می رفت نگاهی به توی یکی از خونه ها که درش  باز بود انداخته بود و فهمیده بود که خونه های اون ساختمون همشون سیصد متری هستند و نه سی متری . پس چطور ابی اکولایزر تو خونه سی متری زندگی می کرد .اسی تلفن رو برداشت . کارگاه گفت : کجایی ؟ بیا که خیلی ضروریه . باید همین الان بری خونه ابی .اسی گفت : متاسفانه الان وقت تئاتر دارم . امروز رو نرم سر تئاتر از نون خوردن می افتم . بگزار زنگ بزنم به دوستم شبنم ببینم اون می تونه بیاد .کارگاه گفت : اگه شبنم بتونه بیاد که عالی می شه .شبنم هم از دوست های اسی و بازیگر تئاتر بود . تا الان ده تا بازی تئاتر موفق در خارج از ایران رو تو کارنامه بازیگریش داشت . البته زیاد هم چهره معروفی نبود که همه بشناسنش .اسی گفت : الان زنگ می زنم بهش و می گم باهاتون تماس بگیره . کارگاه از اسی خداحافظی کرد و درست ده دقیقه بعد شبنم زنگ زد و اعلام آمادگی کرد.کارگاه شبنم رو دعوت کرد دفترش و براش عملیاتی رو که باید انجام می داد رو توضیح داد.باید به بهانه ای شبنم رو به خونه ابی می فرستاد. شروع کرد تا راهی پیدا کنه . یادش اومد که اسی گفته بود که گوشوارش رو تو خونه ابی جا گذاشته . سریع با اسی تماس گرفت و گفت که به ابی زنگ بزنه و بگه که دوستش شبنم میخواد بیاد گوشواره رو ازتون بگیره .اسی هم زنگ زد و همه چیز ها رو اوکی کرد . کارگاه هم با شنیدن خبر اعلام آمادگی از سمت اسی .شبنم رو فرستاد پیش ابی اکولایزر .شبنم با یک ساک که توش لباس های ورزشی ،و زیرش ابزار آلاتی مثل پیچ گوشتی و .... رو قایم کرده بود ، رفت خونه ابی . به ابی زنگ زد گفت : سلام من پایینم میشه در رو باز کنید . ابی هم گفت بله .شبنم وارد خونه شد. ابی داشت قهوه درست می کرد . شبنم سلام داد. و رفت داخل . ساکش رو با خودش برد داخل و بغل مبل گذاشت . بعد ابی گفت : خیلی خوش اومدید .من همه جا رو گشتم ولی پیداش نکردم . الان قهوه آماده می شه . یک قهوه بخوریم و بعد با هم بگردیم تا پیداش کنیم .شبنم نشسته بود تا قهوه آماده بشه به در و دیوار نگاه می کرد تا بتونه در یا راهی رو پیدا کنه که بتونه در خروجی این اتاق رو به سمت خونه اصلی پیدا کنه . همون لحظه ابی قهوه رو ریخت و اورد تا بخورن .شبنم قهوه اش رو برداشت و یک ذره خورد . ابی گفت : من تعجب می کنم که اسی چطور دوستی مثل شما داره . شبنم گفت : اون کبریت بی خطره ، واقعا گیجه مثل الان که گوشوارشو جا گذاشته . راستی من عادت دارم قهوه رو با قند و یا شیر می خورم . خونتون قند و شیر دارید ؟ابی هم گفت بله توی يخچاله . شبنم لیوانش رو برداشت تا واسه خودش از یخچال شیر بریزه . پاشو الکی به کنار مبل گیر داد و قهوه ریخت روی لباس ابی . ابی هم داد زد اوه سوختم .و ابی در حالی  که می سوخت بلند شد تا هم لباسشو عوض کنه و هم رو پوستش یک کرمی بزنه که سوختگی رو خوب کنه . شبنم هم مات و مبهوت تو آشپزخونه وایستاده بود . ابی گفت شما بیا بشین و بقیه قهوه تون رو بخور.بعد ابی رفت سمت خرک لباس هاش و گوشی موبایلش زنگ خورد . ابی صدای موبایلش رو کم کرد که شبنم نتونه چیزی بشنوه . انگار یکی از اون ور خط به اون استرسی می داد که زود بیا ضروریه . ابی هم گفت : نگهش دارید الان خودم رو می رسونم .شبنم کمی شیر ریخت توی لیوان و دوتا قند انداخت توش . ابی هم یک لباس سفید خیلی تمیز و یک کت تک مشکی و یک شلوار پارچه ای پوشید . در حین لباس پوشیدن ، شبنم لحظه ای  نگاهش کرد و دید چقدر خوش هیکل و خوش تیپه .ابی سریعا از خونه بیرون رفت و به شبنم گفت همین جا بمون تا من برگردم .شبنم گفت : کجا رفتید . ابی گفت : فوری و خصوصیه .شبنم هم گفت : آخه من کار دارم . اما ابی بی توجه به حرف شبنم و با عجله رفت و در رو بست . در یک صدای دیگه هم داد انگار از داخل قفل شد . شبنم هر چقدر دستگیره در رو فشار داد در باز نشد.دو سه ساعت از رفتن ابی می گذشت . شبنم حوصلش سر رفته بود. هر چقدر گشت نتونست چیز عجیبی پیدا کنه . روی دیوار چوبی سمت راست انتهای اتاق یک جالباسی کوچیک بود . لباسش رو عوض کرد و لباس راحتی پوشید . یک ساپورت مشکی براق و یک تی شرت بلند آبی کم رنگ که تا زانو هاش می اومد . پشت تی شرت هم به انگلیسی نوشته بود keep calm im queenاحساس راحتی می کرد . روسریش رو مثل هد بند بست ، جوری که نظافت چی ها سرشون می کنن .بعد خونه رو تمیز کرد تا حوصلش سر نره . خیلی خسته شده بود . لباس ها رو روی اون جالباسی گذاشت . داشت یک تابلو رو که کنار جالباسی بود گردگیری می کرد که تابلو افتاد روی زمین و با دیوار هم برخورد کرد . صدای برخورد رو خوب گوش کرد . انگار پشت دیوار خالی بود .فکر کرد که شاید این دیوار کلید ورود به سیصد متر باشه . دنبال چیزی گشت که بتونه دیوار رو بکشه اونور . فکری به ذهنش رسید . از جالباسی گرفت و کشید به سمت چپ. بله دیوار باز شد .اما اون سمت دیوار چی دید ؟ادامه داستان رو در قسمت بعدی بخونید .</description>
                <category>انتشارات فریبرز</category>
                <author>دست به قلم</author>
                <pubDate>Thu, 26 Nov 2020 22:40:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان ابی اکولایزر - مردی که دنیا رو تغییر داد- قسمت پنجم</title>
                <link>https://virgool.io/firoozeh/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%A8%DB%8C-%D8%A7%DA%A9%D9%88%D9%84%D8%A7%DB%8C%D8%B2%D8%B1-%D9%85%D8%B1%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7-%D8%B1%D9%88-%D8%AA%D8%BA%DB%8C%DB%8C%D8%B1-%D8%AF%D8%A7%D8%AF-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85-hlhhm3y917bs</link>
                <description>عکس از گوگل - متن از خودم بعد از خوردن اون نوشیدنی بد مزه اسی پلنگ یک چرت کوتاهی زد . تا اون موقع ابی هم کمی روزنامه همشهری خوند . از تو کتاب هاش کتاب &quot; آشپزی پیمان &quot; رو بیرون کشید و یک سوپ خوشمزه واسه هر دوشون پخت . بعد ده دقیقه اسی بیدار شد . ابی هم حسابی پای گاز گرمش شده بود . یک تی شرت از توی خرک لباساش بیرون کشید . پشت به اسی تیشرتش رو در اورد . رو پشت ابی یک سری گیاه و میوه و عدد های عجیب و غریب تتو شده بود . وقتی به طرف اسی برگشت . اسی با خودش گفت &quot; بدن رو ببین . جون بابا &quot;. بدنش خیلی ورزیده و ماهیچه ای و فیتنس بود ( به هیچ وجه گولاخ نبود ).اسی دفترچه کوچیکش رو برداشت و توش نوشت &quot; مشکوک به اعتیاد به گیاهای برگ دار &quot;.و نقشه پشت اون رو هم تا جایی که می تونست تو یک برگ جداگانه خوب کشید .بعد ابی براش سوپ ریخت و خوردن . بعد از خوردن سوپ اسی پلنگ گفت &quot; ابی پد داری؟ &quot; ابی گفت &quot; پد موس داریم &quot;اسی گفت &quot; نه منظورم پد لاک پاک کنه ، آخه لاک ناخونام کنده شد، وقتی با راننده دعوا می کردم &quot;ابی گفت &quot; آره دارم &quot; و یک پد استونی به اون داد . اسی بعد از پاک کردن لاک هاش دید گوشیش داره زنگ می خوره .کارگاه جمشیدی بود . البته تو گوشیش کارگاه رو به اسم &quot; گوگوری مگوری &quot; ذخیره کرده بودن . اسی گفت &quot; دوستم داره زنگ می زنه ، من باید برم &quot;ابی گفت &quot; خیلی خوشحال شدم . اگه بازم خواستی می تونی بیای و پیشم بمونی &quot;اسی گفت &quot; ازت واقعا خوشم اومده ، میشه شمارتون رو داشته باشم &quot;ابی گفت &quot; بله چرا که نه .&quot;و شمارشو داد به اسی . اسی از ابی خدا حافظی کرد . رفت پله ها رو پایین و تو طبقه های پایین ، یکی از خونه ها درش باز بود . توی خونه رو نگاه کرد . از صاحبخونه با تعجب سوالاتی پرسید . و از اون هم خداحافظی کرد .بعدش هم به ابی زنگ زد و گفت که واسم یک اسنپ می گیرییییییییی. ابی هم گفت : &quot; مقصد تون کجاست ؟ &quot;اسی هم آدرس یک کوچه اونطرف تر از کارگاه رو داد . تاکسی اومد و رفت پیش کارگاه . موقعی که رسید . همه چیز رو برای کارگاه تعریف کرد . بعد کارگاه ماژیک رو برداشت و یک چیز جالب روی تخته وایت برد نوشت : &quot; سی با سیصد برابر نیست &quot; .حالا چرا این رو نوشت . در قسمت بعد متوجه می شیم .</description>
                <category>انتشارات فریبرز</category>
                <author>دست به قلم</author>
                <pubDate>Thu, 19 Nov 2020 15:22:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان خانواده کتاب خور ها</title>
                <link>https://virgool.io/firoozeh/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%A7%D8%AF%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AE%D9%88%D8%B1-%D9%87%D8%A7-cuqdvnvq2snw</link>
                <description>منبع عکس : گوگلاز اولی که به دنیا اومدم تو یک خانواده متوسط اما در حد فقر به دنیا اومدم . حقوق مادر و نبود پدر مثل سرطان به اقتصاد خانوادمون لطمه زده بود .واقعیتش رو بخواید خجالت می کشم عکسی از دوران کودکی و خونه ی مادربزرگه رو براتون بگزارم . چون خیلی داغون بود . تا دبیرستان هم هیچ دوستی نداشتم ، چون کسی هم سطح ما نبود ، حتی اونی که تو روستا هم زندگی می کرد باز از ما بهتر بود . بالاخره روستاییه یک دامی داشت که خرج خوبی از اون واسه خودش در بیاره . یا اینکه کشاورزه زمینی داشت که محصولش رو به قیمت خوبی بفروشه . اما ما هیچی نداشتیم .چهار تا بچه بودیم . دو تا پسر و دو تا دوختر . اختلاف سنی خواهرام با هم یک سال بود و اختلاف سنی من و داداش کوچیکم سه سال.همه علاقه مند به درس خوندن و مطالعه بودیم . من انقدر عاشق کتاب بودم که حد نداشت . هزار تا اسباب بازی هم که می خریدن جای اون یک کتاب رو پر نمی کرد . نمی دونم چرا انقدر بوی صفحه های کتاب رو دوست داشتم . مخصوصا کتاب های نو .البته زمان ما دهه شصتی ها کتاب ها و دفتر ها ظاهرشون انقدر قشنگ نبود . درسته که ظاهر کتاب مثل ظاهر آدما واسه دوست شدن انسان با کتاب تاثیر گذاره اما برای ما حرفای کتاب مهم بود .انقدر کتاب می خوندیم که مادرم می گفت : &quot; شماها مریضید ، بیماری کتابخواری دارید . تا یک متن و یک کتاب رو نخورید ولش نمی کنید &quot;. البته ما بچه های اون مادریم ، مادری که خودش هم کتاب خون بود شدید . کتاب &quot; دا &quot; رو تو دو روز خوند . هم کل کتاب رو حفظ کرده بود . هم اینکه می گفت &quot; کدوم بخش تو کدوم صفحه است &quot;.خواهرام هم به مادرم رفته بودن . اونا هم ریز به ریز صفحه ها رو حفظ می کردن . حتی یک بار یادمه داشتم یکی از کتابای خواهر بزرگم به اسم بازگشت از دنیای مردگان رو می خوندم . یک تیکه رو خوندم و نفهمیدم . گفت &quot; تو پاورقی صفحه 197 نوشته شده &quot; .شاید یکی از دلایلی که الان هم تو کار چاپ و تبلیغات باشم همین علاقه به بوی &quot; کتاب نو &quot; ، از زمان کودکیهام باشه .کتاب واسه من همه چی بود . هیچ دارویی خواب آور تر از خودندن کتاب های مدرسه اونم شب امتحان نبود . چرت زدن موقع کتاب خوندن خیلی لذت بخشه . وقتی هم که دراز می کشیدم و کتاب می خوندم وقتی خسته می شدم ، از کتاب به عنوان بالشت استفاده می کردم . زیر سرم کتاب رو می گذاشتم و می خوابیدم . با خودم فکر می کردم &quot; کاش می شد هر کتابی رو که زیر سرم می گذارم مطالبش بدون خوندن فوری توی مغزم بره ، اینطوری یک کتابخونه رو تو ذهنم جا می دم &quot;.کتاب غذای روزای ماه رمضان من بود . تنها چیزی که روزه رو باطل نمی کنه و فکر و ذهنت رو سیر می کنه خوندن کتابه . کتاب مکتبم ، کتاب آئینم ، کتاب آموزشگاه ، کتاب معلم ، کتاب تاریخ و کتاب فرهنگ ، کتاب سلاح و کتاب هر چیزی رو که فکرش رو بکنی بود .انقدر که صفحات کتاب رو دیدم دیگه به هر چی نگاه می کردم مثل نوشته بود  و هنوزم هست ، درخت ها شبیه الف ، پنجره ها شبیه &quot; ه &quot; دو چشم ، صندلی ها شبیه دال و نون های دایره ای شبیه خود نون گرد بودن .تو خونه قدیمی مادربزرگ داشتن کتاب خونه خیلی مهم بود . بالاخره هر کدوم از این آدم ها ( کتابها ) یک جایگاهی باید برای خودشون می داشتن . خونه های قدیمی دیوار های پهن و طاقچه های بزرگی داشتن . طاقچه خونه ما هم در واقع کتاب خونه ما بود . درسته که زیاد ظاهر خوب و مدرنی نداشت ، اما هر چی که بود واسه ما بهترین بود .الان هم که بزرگ شدیم یک کتاب خونه بزرگتر داریم . این بار دیگه از طاقچه خبری نیست . کتاب خونه رو با همت یکی از دوستان که در کار دکوراسیون ساختمان بود ، ساختیم و کتابها رو توش چیدیم .کتاب های کتابخونه ما از کتاب های به زبان گرجستانی تا روسی و آلمانی ، ترکی و انگلیسی و مجله های روز آلمانی پر شده . قبلا تو داستان مرد هزار چهره تو همین سایت تعریف کردم که واسه کار طراحی سایت به ترکیه می رفتم . اونجا کنار یکشنبه بازار ، یک کتاب فروش کتاب هاش رو حراج می کرد . کتاب ها همه رمان و به زبان های ترکی استانبولی و خارجی بودن . اونجا هم دست از کتاب خوندن بر نداشتم . کتاب ها رو می گرفتم و تو اوقات فراغتم مطالعه می کردم .میگن مطالعه عضلات مغز رو قوی می کنه . الان فکر کنم عضلات مغزم در حد &quot;  آرنولد شوارتزینگر &quot; شده باشه . کتاب ها باعث می شن که آدم ها ابدی بشن . درسته چیزی به اسم نامیرا  نداریم . اما کتاب انسان رو نامیرا می کنه . چرا که تنها چیزی که از انسان ها واقعا باقی می مونه نوشته ها و حرفاشونه .کتاب در حقیقت صدای آدماست و می تونه به صورت صوتی هم باشه . انسان ها صداهایی رو توی مغزشون می پیچه رو می نویسن تا به نسل های بعد خودشون هم انتقال بدن . کتاب مثل آدمه ، برای دوست شدن با یک آدم اول باید ظاهرش رو بپسندی ، ظاهر کتاب هم جلدشه . بعد باید به حرفاش گوش بدی . یعنی کتاب رو مطالعه کنی . اولین کتابی که تو بچگی خوندم یک کتاب داستان بود به اسم &quot; بچه آدم &quot; . واقعا داستان قشنگی بود . داستان یک نوزاد بود که از یک کشتی غرق شده به شکل معجزه آسایی نجات پیدا می کنه و به یک جزیره منتقل می شه . توی جزیره هم یک گوزن بهش شیر میده . و به همین ترتیب خدا کمکش می کنه و تو جزیره همه چیز رو برای خودش می سازه و بزرگ می شه . داستان واقعا هیجان انگیز بود . الان هم نمی دونم اصلا یک چنین کتابی هنوز هم هست یا نه . راستی مادربزرگم هم کتاب خون بود . از قرآن که همیشه می خوند . بگیر تا حافظ و سعدی و خیام و عطار و ... بهترین هدیه واسه مادربزرگ کتاب بود . خدا رحمتش کنه . روزای آخر زندگیش می گفت &quot; فقط سرم مونده و کار می کنه &quot;. منظورش این بود که فقط مطالعه می کنم . چون بدنش کلا از کار افتاده بود . این داستان هم تموم شد . نصیحت آخر هم اینکه :&quot; یادتون باشه کتاب حرفهای ماندگار است . کشیدن کاریکاتور کتاب معنی ندارد. چرا که حرف ها و نصیحت ها و پند ها و اندرز ها کاریکاتور ندارند . شاید ظاهر کتاب را بشود بشکل کاریکاتور کشید اما متن هایش در قلب و ذهن های ما جاریست &quot;.پایان .</description>
                <category>انتشارات فریبرز</category>
                <author>دست به قلم</author>
                <pubDate>Thu, 19 Nov 2020 12:17:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان ابی اکولایزر - مردی که دنیا رو تغییر داد- قسمت دوم</title>
                <link>https://virgool.io/firoozeh/%D8%A7%D8%A8%DB%8C-%D8%A7%DA%A9%D9%88%D9%84%D8%A7%DB%8C%D8%B2%D8%B1-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-o788z36jmknl</link>
                <description>عکس از گوگل - متن از خودمکارگاه یک روز کامل رو فکر کرد که چیکار کنه . مرتب نقشه کشید و برنامه ریزی کرد.تمام نقشه ها و طرح ها رو روی یک کاغذ کشید . ابزارهای لازم رو  که شامل یک دفتر تلفن ، یک گوشی تلفن ، یک مبدل صدای مرد به زن و یک چای ساز و قهوه ساز بود رو روی میز کارش گذاشت .توی اینترنت رفت و عکس ابی اکولایزر رو از وبلاگش دانلود کرد . چاپش کرد و به دیوار چسبوند .  عدد یک رو هم کنارش نوشت .بعد رفت سراغ اولین نقشه و برنامش . روی کاغذ نوشته بود . شماره یک : زنگ زدن به اسی پلنگ . esi palangاما اسی پلنگ کی بود ؟اسی پلنگ یک جوان خوش تیپ و بیبی فیس بود . اون تو زمینه آرایش و گریم ماهر بود . موهاشو هر روز یک رنگ می کرد تا هنر خودش رو نشون بده . از بچه های گروه تئاتر بود . به عنوان یک بازیگر خبره نقش خودش رو خیلی خوب بازی می کرد . می تونست تو هر نوع نقشی از گدا کرفته تا دزد و پلیس نقش ایفا کنه .قبلا هم تو پروژه های زیادی با کارگاه جمشیدی کار کرده بود . و موفقیت های زیادی کسب کرده بود .کارگاه به اسی زنگ زد . اسی گفت : به به آقا جمشیدی ، خیلی وقت بود از ما خبر نمی گرفتی . این بار باز باید واست چیکار کنم .کارگاه گفت : اگه آب تو دستته بزارش زمین و فوری بیا پیشم . یک پروژه خاص برات دارم .اسی گفت : باشه . کیفش رو جمع کرد و با یک تاکسی رفت پیش کارگاه .کارگاه در رو باز کرد . اسی سریع بغلش کرد و با هم روبوسی کردن .با اسی تو دفتر نشستن و یک چای نوش جان کردن . کارگاه به اسی گفت که باید بری  به آدرس خونه ابی اکولایزر و اونو تعقیب کنی . بعدش هم با یک روش حرفه ای با اون دوست شی .اسی گفت : نترس از ضایع شدن . بیا اون با من .!!!!بعد اسی کیفش رو باز کرد و شروع کرد به آرایش کردن . یک پوستیج قرمز شرابی روی سرش گذاشت . یک کیف کوچیک آرایشی زنونه هم که پر از نگین بود به دوشش انداخت . یک تیشرت صورتی هم پوشید با یک شلوار قرمز .کارگاه با دیدن ظاهر اسی گفت : &quot; جون بابا ...&quot;و اسی هم با لحنی حالت دار گفت : &quot; کثافت . چشات پر از خاک شه ..&quot;.بعد کلی خندیدن و اسی هم کمی حرف زد و راه رفت تا حسابی تو نقشش فرو بره .اسی آدرس رو از کارگاه کرفت و به سمت خونه ابی اکولایزر حرکت کرد. تو راه راننده تاکسی همش تو نخ این بود که به اسی شمارش رو بده اما اسی قبول نکرد .راننده به اسی گفت &quot; لا اقل اسمت رو بهم بگو &quot;اسی هم گفت : &quot; بفشه &quot; و آروم خندید.ده دقیقه بعد به مقصد رسیدن . اتفاقا همون لحظه ای رسیدن که ابی داشت از خونشون می اومد بیرون . اسی از ماشین پیاده شد . اومد پول ماشین رو حساب کنه . راننده شمارش رو نوش و به اسی گفت : یکم بیا نزدیک تر . اسی صورتش رو برد نزدیک تر . و راننده صورتش رو بوسید . اسی هم شروع کرد به فحش دادن و دادو بیداد کردن .می گفت : &quot; آهای کمک . این مرتیکه کثافت مزاحم من شده ..... &quot; &quot; به من شماره می دی ....&quot;ابی اکولایزر که این صحنه رو دید . رفت جلو .پایان قسمت دوم .</description>
                <category>انتشارات فریبرز</category>
                <author>دست به قلم</author>
                <pubDate>Tue, 17 Nov 2020 17:42:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان ابی اکولایزر - کسی که دنیا را تغییر داد. قسمت اول</title>
                <link>https://virgool.io/firoozeh/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%A8%DB%8C-%D8%A7%DA%A9%D9%88%D9%84%D8%A7%DB%8C%D8%B2%D8%B1-%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7-%D8%B1%D8%A7-%D8%AA%D8%BA%DB%8C%DB%8C%D8%B1-%D8%AF%D8%A7%D8%AF-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-hgjhddkithhx</link>
                <description>منبع عکس : گوگل - متن و طراحی : خودمیک روز سرد پاییزی بود . طبق معمول کارگاه جمشیدی تو اتاق کارش نشسته بود و داشت چایی می خورد. و بیرون رو نگاه می کرد. برگ های پاییزی می رقصیدن و روی زمین می افتادن . دو تا کبوتر هم نشسته بودن کنار پنجره ، داشتن بق بقو می کردن . کارگاه هر چقدر توجه کرد نتونست بفهمه کدوم از اون کبوتر ها مجرمه ، آخه فقط بق بقو می کردن . وقتی دید زیادی داره به این چیزهای بی خودی فکر می کنه ، با خودش گفت بهتره یک چرتی بزنم . بنابر این کلاهش رو رو صورتش گذاشت و خودش رو رو صندلی راحتی اداره ولو کرد. توی چرت بود که صدای ایمیل بیدارش کرد . ایمیل رو باز کرد . ایمیل از طرف پلیس اینترنتی اومده بود . متن ایمیل رو خوند . تو ایمیل نوشته بود که یک پسر بیست و پنج ساله مطلب عجیبی رو توی وبلاگش نوشته و یک زمان سنج تو اون گذاشته . مطلب با این تیتر شروع شده که : &quot; من ابی اکولایزر ظرف مدت سه ماه می خوام دنیا رو تغییر بدم . &quot; اون گفته بود که دیگه طاقت این همه مصرف گرایی رو نداره و دنیا طاقتش رو طاق کرده . زیر مطلبش هم چند تا دایره کوچیک و بزرگ گذاشته بود و روی هر کدوم هم یک عدد گذاشته بود . از کارگاه خواسته شده بود که وارد عمل بشه و به صورت مخفیانه این پسر رو تحت نظر بگیره و نگذاره که امنیت دنیا رو به خطر بندازه . باید حقیقت مشخص می شد . البته معلوم نبود که این یک واقعیته یا یک دروغ . بالاخره کارگاه واسه همین روز ها گفتن دیگه .پایان قسمت اول .</description>
                <category>انتشارات فریبرز</category>
                <author>دست به قلم</author>
                <pubDate>Sun, 15 Nov 2020 17:44:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشق در نگاه اول ( داستان رضا میکانیک)-قسمت دوم</title>
                <link>https://virgool.io/firoozeh/%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D8%AF%D8%B1-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%B6%D8%A7-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D8%A7%D9%86%DB%8C%DA%A9-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-u5kjlbn5hohl</link>
                <description>منبع :  گوگل انقدر از ماشینی که هدیه گرفته بود خوشحال شد که نهایت نداشت .بعد با باباش رفتن تو مغازه . باباش یک کیک بزرگ براش خریده بود و پشت ماشین قایم کرده بود . به رضا گفت : بیا این سوئیچ ماشین . یک نگاه به ماشین بنداز .رضا هم سوئیچ رو گرفت و در ماشین رو باز کرد . یکم رو صندلی راننده نشست . یک آن خودشو یک بچه حس کرد که سوار ماشین شده . یکم ادای راننده ها رو در اورد . دستشو رو فرمون حرکت می داد و خودشم بالا و پایین می برد و دنده رو هم جابجا می کرد . انگار تو خیابون بود . شیشه ماشین رو داد پایین گفت : &quot; آقا برو دیگه . مگه نمی بینی تو ترافیک گیرکردیم . برو عمو . اووووو  . خوابیدی !!! &quot; .باباش با دیدن این کارای رضا حسابی خندش گرفته بود . گفت : &quot; بابا جان بسه . حالا بعد که گواهینامه گرفتی درست درمون پشت ماشین بشین و واقعا رانندگی کن . بیا و جاهای دیگه ماشین رو هم ببین . &quot;رضا پیاده شد و کاپوت رو باز کرد . همه چی برق می زد از شدت نو بودن . کاپوت رو بست . سراغ صندوق عقب رفت . صندوق رو باز کرد . توش یک کیک دایره ای بود که روش نوشته بود &quot; تولدت مبارک . کرتیم به مولا آق رضا !!&quot; &quot;karetim be mola agh reza &quot; .با دیدن این کیک زد زیر خنده و باباشم باهاش کلی خندید . اون روز یکی از بهترین جشن تولدای آقا رضا بود . تا بحال انقدر با باباش صمیمی نبود . البته کادویی به  این بزرگی هم تا بحال نگرفته بود . ماشین رو باباش اون روز بعد از ظهر به خونه برد و تو حیاط خونه پارک کرد . تا وقتی که آقا رضا گواهینامه بگیره و بتونه سوارش بشه .یکی دوروزی خیلی سر آقا رضا تو مکانیکی شلوغ بود و بعدش هم چند روز پشت سر هم هیچ خبری از مشتری نبود . انگار ماشین ها اصلا خراب نمی شدن .آقا رضای ما هم به این روزها عادت داشت و بهشون می گفت :&quot; روزای تعطیلات &quot;.روزای تعطیلات طبق معمول جلوی در ، روی صندلیش لم می داد و طبق معمول به این دختر و اون دختر متلک بار می کرد .ساعت نزدیک نه صبح یک خانومی رد شد که  موهاش مثل تاج خروس زیر روسری وایستاده بود( البته بیشتر دهه شصتی ها اینطوری بودن ) ، و مانتو بلند آبی رنگی هم به تن داشت . به خانومه گفت : &quot; خانوم خوشگله &quot; .خانومه برگشت نگاه کرد . آقا رضا با لهجه ی همیشگی کلاه مخملیا گفت : &quot; زیر پاهات پشگله(peshgeleh) &quot; . و زد زیر خنده . دختره هم با چند تا فحش آبدار از اون پذیرایی کرد و رفت .***پاورقی :  منظور از پشگل ، فضولات گوسفند است ****رضا هم مثل همیشه خوشحال شد .چند دقیقه  گذشت . از بیکاری چرتش گرفت . تو چرت بود که از صدای تق تق کفش بیدار شد . نگاه کرد دید عجب خانومی داره میاد . قد بلند ، یک مانتوه سرمه ای خوش رنگ بلند ، چشم ها آبی رنگ ، موهای طلاییش هم کمی از زیر روسری معلوم بود . از سر تا پا بررسیش کرد . مخصوصا به کفش های بوت بلند چرم قهوه ای رنگش نگاه می کرد .  تو دلش گفت &quot; عجب چیزیه .....  جوووننن.....&quot;.فکش افتاده بود . وقتی داشت رد می شد بلند داد زد :&quot; آهای خوشگله !!! &quot; . اما خانومه بدون اینکه حتی نیم نگاهی به اون داشته باشه و حتی صداش رو بشنوه ، از کنارش رد شد .این کار اون واقعا آقا رضای قصه ما رو عصبانی کرده بود .  و اون روز رو تا شب کاملا پکر &quot; pakar&quot; بود . عزمش رو واسه فردا جزم کرد تا بتونه یک جوری واسه دختره جلب توجه کنه .فردا شد و سر کار رفت . اون روز هم  بیکار بود و مشغول چرت زدن .یک دختر چاق رد شد . به دختره گفت &quot; می بخشید آبجی ، مامانتون واسه شوما از کدوم قصابی گوشت می خره ؟؟؟؟ &quot;دختره هم با کمی مکث گفت : &quot; از همون جایی که باباتون واستون استخون می خره &quot;. این بار دختره خندید و اون ضایع شد .آقا رضا با خودش گفت : &quot; امروزم انگار روز شانس ما نیست &quot;. و بازم چرتش گرفت .تو چرت بود که دوباره همون صدای پا بیدارش کرد . این بار دکمه های یقش رو بست و خودشو مرتب کرد . دختره که رد شد . اول یواشکی گفت : &quot; پیشته &quot; بعد دید بازم کم محلیش کرد و رفت . خیلی عصبانی شد .دیگه از فردا شروع کرد به انواع کارهای مختلف تا نظر دختره رو بخودش جلب کنه . یک بار با یک گل رز قرمز در دست ، منتظرش موند و وقتی رد شد . گل رو هی تکون داد . اما باز هم نشد . فرداش خودشو مدل کتاب خونا کرد و کتاب عاشقانه تو دست گرفت بازم نشد.لباس زرد جیغ پوشید بازم نشد . یک دستشو بالا گرفت بازم نشد . تیکه های مختلف رو از خوشگل خانوم ، خوشگله ، بی ریخت ، ببخشید ، ای بابا ، و ... هزاران تا تیکه گفت و اون بی توجه رد شد .تا اینکه یک روز گفت : شاید برم اونطرف خیابون با یک تیپ خاص وایستم . شاید بتونم نظرش رو جلب کنم .فردا یک لباس فیروزه ای خوشرنگ مرتب پوشید ، یقه اش رو کامل بست ،  یک شلوار پارچه ای شیک و یک عینک آفتابی زیبا به چشماش زد .روبروی مغازه ایستاد و منتظر موند . وقتی دختره اومد ، ناخدا گاه به آقا رضا نگاه کرد . آقا رضا دست پاچه شد و سلام داد . خانومه هم گفت سلام .آقا رضا گفت : &quot; بنظرم شما تازه به این محل اومدید . من اینجا مکانیک هستم و مغازم همون روبرویی است . اگر ماشینتون به هر دلیلی خراب شد . در خدمتتون هستم . البته انگار شما ماشین ندارید . اما به هر حال از ما گفتن بود . &quot;خانومه گفت : &quot; خیلی هم خوبه . بابام ماشین داره اگر خراب شد حتما شما رو معرفی می کنم . با اجازتون . خدا حافظ &quot; .آقا رضا گفت : &quot; یک لحظه صبر کنید . من زیاد اهل وراجی نیستم و می خوام برم سر اصل مطلب . من به عشق در نگاه اول اعتقاد دارم . می تونم آدرستون رو داشته باشم ؟&quot;دختره با حالتی نامعلوم بین عصبانیت و خوشحالی و نگرانی گفت : &quot; من با اجازتون برم . آنکه کیکاووس خواهد جور هندوستان کشد . خداحافظ &quot;.و دختره رفت .آقا رضا رفت مغازه رو باز کرد . همون لحظه یکم بعد ، فاطمه خانوم رد شد . فاطمه خانوم پیرزن کوتاه چادری صورت گردی بود که مادر آقا رضا از اون ترشی و گلاب  و مربا می خرید .آقا رضا که خوشحال بود با خودش گفت &quot; یکم سر به سرش بگزارم &quot; .به فاطمه خانوم گفت : &quot; آهای ننه پیری ....!!&quot; . فاطمه خانوم برگشت نگاه کرد .آقا رضا گفت : &quot; شبیه کف گیری ...!!!&quot; و زد زیر خنده .فاطمه خانوم هم یک نگاه عاقل اندر سفیه بهش کرد و گفت :&quot; به مادرت سلام برسون بگو از حسابمون دو هزار تومان مونده اگه میشه پولشو بده &quot;آقا رضا گفت : &quot; به روی جفت چشام . شما جون بخواه . راستی شما می دونی این خانومه که داره می ره خونش کجاست؟ راستشو بگم نیتم امره خیره &quot;فاطمه خانوم گفت : &quot; به میمنت و مبارکی . این دختر خانوم اسمش ژاله است . تازه دو هفته است که اومده . دختر آق مرتضی است . همون مهندسه که پاترول داره . زیاد پیشت اومده . حتما دیدیش ؟&quot;آق رضا گفت : &quot; حالا فهمیدم . یک بارم رفتم خونشون . باشه ننه ازت ممنونم . ننه خیلی نوکریم . برو به سلامت &quot;فاطمه خانومم خدا حافظی کرد و رفت .آقا رضا این جواب رو به فال نیک گرفت و با خودش گفت : &quot; همین امشب می رم به ننه و بابام می گم که این دختر رو می خوام . اوس کریم . شکرت &quot;.اون شب آق رضا رفت خونه . در خونه رو باز کرد .وارد حیات شد. از پنجره مامان بابا رو دید که دارن تلویزیون می بینن . رفت تو خونه و گفت &quot; سلام به بهترین ها . من امروز عاشق شدم و می خوام تشکیل خانواده بدم &quot;.مامان و باباش گفتن : &quot; حتما زده به سرت . بیا برو یک دوش بگیر حالت بیاد سر جاش &quot; .آق رضا گفت : &quot; نه بابا . جدی جدیم به مولا . فردا شب بایست بریم خواستگاریش . همین .&quot;باباش گفت : &quot; آخه کیه ؟ &quot; .آق رضا گفت &quot; دختره آق مرتضی است . &quot;باباش با حالت بخش کردن کلمه گفت : &quot; م .... حا... ل  .... مم ... کنه &quot; .محال ممکنه من اونجا برم اونم واسه تو . اونا واسه تو زیادین . فرهنگمون بهم نمی خوره . می فهمی . دیگه هم نشنوم . &quot;آقا رضا داد زد و گفت &quot; یا می ریم خاستگاری یا من خودم رو می کشم .&quot;بعد دوید و رفت بالا پشت بوم . باباشم دنبالش رفت .داد زد : &quot; جلوتر نیا وگرنه خودمو می اندازم پایین ..&quot;&quot; آهای همسایه ها این یک بابای نامرده و داره در حق من خیانت می کنه . اگه فردا نره خواستگاری همین امشب خودم رو می کشم .&quot;باباش که دید خیلی اوضاع خیت شده . گفت &quot; باشه پسرم تو بردی . فردا میریم باهم خواستگاری ، دیگه هم قول می دم که تکرار نشه &quot;آق رضا خندید و با باباش رفتن خونه .فردا  شد .با باباش رفتن یک کت و شلوار شیک خریدن . گل و شیرینی گرفتن . رفتن خونه .تو همون زمانی که رفته بودن خرید ، مامانش هم زنگ زد به آق مرتضی اینا و قرار رو گذاشت .ساعت 8 شب همه با هم به خونه آق مرتضی رفتن . آق رضا برای اینکه باباش زیر حرفش نزنه . تو یک کاغذ نوشته بود &quot; قول بالای پشت بوم &quot;.رفتن تو . نشستن و مشغول حرف زدن شدن . یک ربعی گذشت . اثری از دختر خانومشون نبود .دیگه داشت اعصاب رضا خورد می شد که ژاله اومد . با یک چادر گل گلی بلند که روی زمین کشیده می شد و با یک مدل بوت زنونه که تو پاش بود .  رضا با خودش گفت :&quot; چه جالبه تو خونه هم بوت می پوشه . من قربون اون بوت هات برم &quot;. بعد مامانش صداش زد رفت تو آشپزخونه .به باباش گفت : &quot; چرا چایی نمیارن دیگه &quot;بابای رضا گفت &quot; دوباره شروع نکن بچه صبر داشته باش &quot;آقا رضا هم نوشته رو نشون باباش داد . باباش هم گفت : &quot; دختر خانوم گلتون کجاست؟&quot;آق مرتضی گفت : &quot; الان داره چایی میریزه ، آهان اومد &quot;. ژاله با سینی چای اومد.به همه چایی تعارف کرد . همه مشغول خوردن چایی شدن .بابای ژاله به بابای آق رضا گفت : &quot; می تونم چند دقیقه ای باهاتون خصوصی صحبت کنم ؟&quot;بابای رضا گفت : &quot; چرا که نه &quot;بابا ها بلند شدن رفتن تو اتاق و چند دقیقه ای یواشکی حرف زدن .بعد هم اومدن نشستن . بابای رضا موقع بیرون اومدن از اتاق لبخند موزیانه ای کنار لبش بود . که مرتضی هیچی نفهمید .بابای رضا شروع کرد . به حرف زدن &quot; بهتر بریم سر اصل مطلب . پسر ما ، مرتضی . کارش مکانیکیه . پسر سالم و خوبیه و از دختر شما هم خوشش اومده . در توان پسرم میبینم که دخترتون رو خوشبخت می کنه . درسته که یک کمی عجله ای شد . اما با صحبتایی که با پدر ژاله جان داشتم با این ازدواج موافقم . و گوش به حرف شمام آقا مرتضی &quot;آقا مرتضی گفت : &quot; اختیار دارید ،  ژاله هم دختر خوبیه و خانواده دار و مهربونه . دخترم رو با خون دل بزرگ کردم . و جز این دختر چیز دیگه ای واسم نمونده . منم دوست دارم خوشبخت شه . چه کسی بهتر از خانواده شما . فقط یک سری تعهدات هست که تو برگه من و بابای رضا نوشتیم که باید آقا رضا امضا کنن .من هم حرفی ندارم . فکر کنم جوون ها از قبل هم رو دیدن و پسندیدن . مبارک باشه &quot; .برگه رو به رضا دادن . رضا هم از حول زیاد بدون خوندن برگه رو امضا کرد .یک هفته بعد رفتن دفتر ازدواج و ازدواج کردن .تا روز عروسی هم حتی یک بار همدیگر رو خیلی از نزدیک ندیدن . یعنی این جزو مقررات برگه بود که بعد از عروسی گرفتن همدیگر رو ببینن و در خونه ای که باباهاشون مشترکن واسشون خریده بودن زندگی کنن .و همه این اتفاق ها گذشت ...ده سال گذشت .حالا آقا رضا واسه خودش سه تا بچه داره . اما نظرش نسبت به &quot; عشق در یک نگاه عوض شده &quot; . اصلا دوست نداره کسی این جمله رو بهش بگه . چرا ؟؟؟؟؟؟حالا تازه آقا رضا فهمیده که داستان از چه قراره و چرا باباش روز خواستگاری مرموزانه می خندید ؟ چرا وقتی سمت مغازه بود دختر اون رو نمی دید و چرا به حرفاش واکنش نشون نمی داد .بگزاریم خود آقا رضا بگه :&quot; جونم واستون بگه که ما از دست این عیال فوق العاده راضی هستیم و زندگی خوبی هم داریم . راستشو بخوای این آبجی ما با این چشمای دریاش فقط یک چشمش طبیعیه و چشم دیگش مصنوعیه . همون چشمی که سمت مغازه ما بود واسه همونم مارو نمی دید . مو هاشم طلایی نیست ، یعنی اصلا مویی نداره ، موهاشو تو بچگی با یک بیماری از دست داده . و اون موها هم کلاه گیس بوده . اون روزایی رو هم که تکه می انداختیم و ما رو ضایع می کرد . اصلا نمی شنیده . چون سمعکش رو نیاورده بوده . خانومم کم شنوا هم هست . دلیل اون جور راه رفتنش که با متانت می رفت و بوت های بلندش هم این بود که یک پاش مصنوعی بوده . ما هم که از حول حلیم تو دیگ آش افتادیم . باباش با بابام توافق کرده بود که تا وقتی چیزی نمی دونن و داغن بهتره زودتر ازدواج کنن . دختر من هم سنش زیاد تر از پسر شماست . و بعد هم اون قرار داد ننگین رو بستن . از من به همه شوما جوونا نصیحت &quot; تو یک نگاه عاشق شدن کشکه کشک ، حتما چند ماه نامزد باشید و با هم آشنا بشید بعدا ازدواج کنید &quot;-------------------------------------------------------------------------------------------------------به پایان آمد این دفتر----- حکایت همچنان باقی است .پایان داستانامیدوارم لذت برده باشید .</description>
                <category>انتشارات فریبرز</category>
                <author>دست به قلم</author>
                <pubDate>Sat, 31 Oct 2020 18:45:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خبر ناگوار برای نامزد</title>
                <link>https://virgool.io/firoozeh/%D8%AE%D8%A8%D8%B1-%D9%86%D8%A7%DA%AF%D9%88%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D9%85%D8%B2%D8%AF-fnlicjaor0cg</link>
                <description>منبع : گوگلدیروز تو یک مسابقه داستان نویسی کوتاه اینستاگرامی شرکت کردم :سوال مسابقه این بود : &quot; فکر کنید پسر جوانی که در شرف ازدواج است به ناگاه می فهمد که نامزدش بیماری لاعلاجی دارد و ...&quot; ادامه داستان رو گفته بود به چند شکل تمام کنید .من ادامه داستان رو اینطوری تموم کردم :سجاد برگه آزمایش تو دستش بود و از اتاق دکتر بیرون اومد. کاملا سرد و بی رمق شده بود . خودش رو روی صندلیه تو بیمارستان ولو کرد. خیلی داغون بود . آهِ بلندی کشید . تو دلش گفت : آخه این یعنی چی ! خدایا کرمت رو شکر . آخه چرا من .همینطور نشسته بود که پلکاش رو هم افتاد . اندازه یک چرت کوچکی اونجا زد . چند دقیقه بعد پای یکی از پرستارا به پاش گیر کرد و بیدار شد . رفت تو دستشویی بیمارستان و آبی بصورتش زد . یکم انگار بهتر شد .از بیمارستان خارج شد . تو حیاط بیمارستان بصورت رفت و برگشت یکم راه رفت و قدم زد . در تمام این قدم زدنا سرشو پایین انداخته بود و فکر می کرد ، به این فکر می کرد که چیکار کنم و چطوری این خبر لعنتی رو به لیلا بدم ؟تا اینکه چیزی به ذهنش رسید . انگار معجزه ای اتفاق افتاد . هم انرژی گرفت و هم خوشحال شد . از حیاط بیمارستان هم بیرون زد . کنار بیمارستان یک گل فروشی بود که گل های رز قشنگی داشت. رفت داخل گل فروشی .صاحب مغازه گفت : بفرمایید . سجاد گفت : گل رز می خوام . صاحب مغازه گفت : یک دونه کافیه . سجاد گفت : نه یک سبد کوچولو می خوام . رنگ همه گلها قرمز باشه لطفا.صاحب مغازه هم با مهارت خاصی یک سبد گل رز زیبا با گل های قرمز آتشین براش درست کرد.پول رو داد و سبد رو تحویل گرفت . اتفاقا کنار مغازه گل فروشی یک لوازم بهداشتی فروشی بود که دستگاه های تراشیدن سر مثل موزر و  سایر برندها رو می فروخت . از اون مغازه هم یک موزر مردونه خرید .پایین تر از اونجا هم یک چاقو فروشی بود . یک کارد تیز هم از اونجا خرید .به ساعتش نگاهی کرد و دید که بهتره هر چه زودتر بره خونه . سریع یک تاکسی گرفت . انقدر هواسش پرت بود که وقتی راننده تاکسی پرسید کجا می رید ؟ گفت : خونه . می رم خونه .راننده از خنده پاره شده بود . آخه خونه یعنی چی ؟ آدرس بدید آقا . بنظر حالتون خوب نیست . سجاد گفت : آقا اصلا حالشو ندارم . خداییش سر به سرم نذار ، فقط زود تر برو . خونمون دور میدون آزادیه . همونجا نگه دار.راننده هم راه افتاد . ده دقیقه بعد به خونه رسید . از تاکسی پیاده شد . زنگ در رو زد. لیلی در رو براش باز کرد . رفت تو . لیلی گفت : سلام . خوش اومدی . سجاد گفت : سلام . بابا و مامانت کجان ؟ لیلی گفت : رفتن خونه خواهرم اینا . خب چه خبر عشقم . چشم لیلی به سبد گل افتاد . گفت : وااااااای   از کجا می دونستی من دلم گل می خواست . لیلی انقدر هیجانی شد که نزدیک بود سکته کنه . سجاد گفت : بازم سورپرایز واست دارم ، البته اگه یک چایی بهم بدی . چون دارم از خستگی و تشنگی می میرم .سبد رو به لیلی داد . لیلی هم سبد و برد تو آشپزخونه تا براش چایی بیاره .در همون زمان چاقو رو که کادو کرده بود و  دستگاه تراش رو از کیفش بیرون آورد . چاقو رو پشتش قایم کرد. لیلی چایی رو اورد . مثل همیشه تو همون لیوانای کمر باریک شیشه ای که دماغ درازا ازش متنفرن.لیلی کنارش نشست . سجاد یکم بغض تو گلوش رو گرفته بود . اومد یکم از چایی بخوره بغضه نگذاشت . رو کرد به لیلی و گفت : لیلی . اگه سرت رو بتراشم ناراحت می شی ؟ لیلی گفت : آره چرا که نه ؟ سجاد گفت : اما مجبورم . می دونی چرا ؟لیلی گفت : نه . چرا ؟سجاد گفت : از بیمارستان می آم . خودت گفتی نتیجه آزمایش رو بگیر . والا خیلی دست دست کردم که نگم اما باید بدونی عزیزم تو سرطان داری . با گفتن این حرف لیلی زد زیر گریه . مثل ابر بهار گریه میکرد .سجاد هم نتونست طاقت بیاره و گریه کرد . یکم که آروم تر شدن . لیلی دستگاه سرتراش رو از جعبش بیرون اورد و به برق زد . و  گفت بیا سجاد بیا کوتاه کن این موهای لعنتی رو . حالا که قراره بشه بزار بشه .سجاد هم تراش رو گرفت و همه موهای لیلی رو تراشید و لیلی دوباره گریش گرفت و اینبار خیلی بیشتر بود . سجاد هم زد زیر گریه و برای تسلی دادن اون سر خودش رو هم کچل کرد .بعد باز هم همو بغل کردن و گریه کردن . همینطوری هم دیگر رو بغل کرده بودن که سجاد دستش رو برد پشتش و چاقو رو بیرون کشید .  لیلی هم ناخداگاه چاقو رو تو دستش دید . لیلی یک جیغ محکم کشید و عقب رفت . سجاد با خنده مرموزانه ای گفت . بابا گفتم خوشحال می شی مگه خودت نگفته بودی تو خونه مامانت اینا چاقوی تیز نداریم . منم برات خریدم تا خوشحال شی .لیلی کمی خندش گرفت . اما همچنان غمگین بود . بعد کنار هم روی مبل نشستن و همدیگر بغل کردن . یکم که گذشت لیلی خسته شد و گفت : بگزار برم ببینم تو برگه آزمایش چی نوشته ؟رفت و برگه رو از کیف سجاد در اورد . اسمش رو خوند . لیلی غلامحسنی . آخه فامیلی خودش غلامحسینی بود . سن رو خوند . نوشته بود پنجاه و چهار سال . یکم پایین تر نوشته بود نام پدر : علی . در صورتی که اسم پدرش حسنعلی بود . فهمید که جواب آزمایش رو سجاد اشتباه گرفته .به سجاد گفت : چی شد اشتباه کردی ؟ یعنی گوشاتو بده یک عمل بکنن . بازم غلامحسنی رو غلامحسینی شنیدی . و لیلی بیشتر از اینکه سرشو تراشیده بود، عصبانی شد و با جارو به دنبال سجاد دوید و تا سر کوچه که گیرش اورد و غیر از اینکه حسابی کتکش زد با دسته جارو اعمال قانونش کرد .پایان داستان .نتیجه آزمایش هم زیاد مهم نیست . مشکلات زنونه بود . شما زیاد جدی نگیرید . آقا به جای بخش زنان . رفته بود از بخش مغز و اعصاب نتیجه رو گرفته بود .نتیجه اخلاقی داستان : هر چیزی که روی برگه آزمایش ها نوشته شده رو دقیق بخونید . خواهش می کنم .</description>
                <category>انتشارات فریبرز</category>
                <author>دست به قلم</author>
                <pubDate>Mon, 26 Oct 2020 18:29:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سعید ساکت - از دست داده در جنگ</title>
                <link>https://virgool.io/firoozeh/%D8%B3%D8%B9%DB%8C%D8%AF-%D8%B3%D8%A7%DA%A9%D8%AA-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D9%86%DA%AF-dnzd0ttv5e6l</link>
                <description>منبع : گوگلسعید پسر عجیب غریبی بود . به خاطر آروم بودنش بهش می گفتن سعید ساکت . تی شرت می پوشید . بلوز می پوشید . شلوار دم پا گشاد می پوشید . دم پا تنگ و صدها مدل لباس می پوشید . گاهی وقتا هم کراوات می زد. هم محلی ها می گفتن تک و تنها زندگی می کنه و کل خانوادش رو تو دوره جنگ از دست داده .واسه همینم کراوات زدنش عجیب بود . چفیه هم نمی انداخت . زیاد هم اهل مسجد رفتن نبود . هرزگاهی به مسجد میومد . خاله اش آدم پولداری بود و تو تهران زندگی می کرد . اما سعید اینجا تک و تنها بود . یک خونه چهل متری داشت و توش زندگی می کرد. زن و بچه داشت ، البته چند سال قبل دختر کوچولوش در اثر یک بیماری به رحمت خدا رفت . سعید عشق موتور بود . بخشی از خرج و مخارجش از موتور تامین می شد .نمی دونم چطور توضیح بدم ، همش تو خودش بود .یک بار به یک آقا گیر داد که چرا مزاحم اون خانوم رهگذر شدی ؟  و کم مونده بود کارشون به خون و خون ریزی بکشه . خودم رفتم جلو و وساطتش رو کردم . آخه یکی نیست بگه : غیرتم حدی داره پسر جون.می گفتن بهش نگو سید ناراحت می شه .چند بار بهش گفتم &quot; آقا سید &quot; ، چنان زد تو دهنم که هنوز دندون سومی از سمت راست درد می کنه .در عین حال مرموز بودن به فکر مردم محله بود ، یعنی واقعا بگم &quot; جوون مرد بود &quot; ، هزاران دعای خیر &quot; خیرنبینی پسرم &quot; پشت و پناهش بود .آخه نمی دونی چیکار می کرد . یک جورایی شبیه رابینهود بود . از پول دارا  می گرفت و به نیازمند ها کمک می کرد . اهالی روستا همه عاشقش بودن و واسش سر و دست می شکوندن . یک بارم یادمه همه پولی رو که حاصل دسترنجش بود به یک پیرزن روستایی کمک کرد . حتی پیرزن گفته بود : &quot; بیا پسرم گاو هم مال تو &quot; . اما اون هم گاو رو قبول نکرد و هم پول مردم رو به اون زنه داد.آرزو می کردم کاشکی منم مثل اون بودم .در مورد شغلش هم همین رو بگم که خواننده عروسی بود . &quot; البته بیشتر به زبان محلی می خوند ، شیش و هشت اصلا نمی خوند &quot;.اینها همه عجیب بودند . از همه عجیب تر این بود که از پدرش متنفر بود . یعنی هر وقت بحث از باباش می شد ، با یک تکه چوب دنبالم می گذاشت . بیشتر از ده هزار بار به من گفت &quot; می گم اسمشو نبر ، اسمش اسمشو نبره &quot; .واقعا دیگه داشتم به این کاراش شک می کردم . آخه اگه پدرش رو تو جنگ از دست داده ، پس فرزند شهیده دیگه . آخه مشخصات بالا کدومش به فرزند شهید می خورد . اصلا هم یک بار کسی ندیده بود که به بنیاد شهید بره .با جسته کوچیکم و دل شجاعم برای یک بار هم که شده گفتم بگذار از این کابوس بیام بیرون برم بهش بگم و شر این فکر رو از سرم بیرون کنم . با خودم گفتم : &quot; نهایتا منو می زنه له می کنه دیگه &quot;اون روز اتفاقی بیرون رفته بودم . رو سکوی کنار کوچه نشسته بود . گفتم : &quot; سلام &quot; . گفت : &quot; علیک ، چطوری تیتیش مامانی . مامان اینا خوبن . راستی حال بابات چطوره ، بهتر شد . &quot; گفتم : &quot; شکر خدا ، شما خوبی ؟ راستی یک سوال داشتم ، می خواستم اگه ناراحت نمی شی بهم بگی که بابات چطوری شهید شد و چی شد که تو از اون دلخوری ؟&quot;یهویی زد زیر خنده و با صدای بلند می خندید . با خودم گفتم : &quot; خدایا منو ببخش دیوونه شد &quot;.یکم وایستادم خنده هاش تموم بشه . رفتم جلوتر گفتم : &quot; خوبی ، سوال بدی که نپرسیدم ؟&quot;گفت : &quot; بیا ، بیا ، سوالت رو جواب می دم . بعد شروع کرد دردی رو که سالها تو سینه داشت واسم تعریف کرد .آره . بابای من متخصص تاسیسات گازی بود . حتما شنیدی که میگن کوزه گر از کوزه شکسته آب می خوره . یک شب تو شبای جنگ که البته از انفجار و تیر اندازی هم خبری نبود . بابام با چند تا پلاستیک میوه و یک متر لوله گاز و یک بست به خونه اومد . چند وقتی بود شیر گاز بخاری خراب بود . هزار بار مادرم گفته بود بابا این شیر رو عوض کن . ولی گوش بدهکار نداشت . اون شب لوله رو وصل کرد . مادرم گفت بیا شامتو بخور بعد روشنش می کنی . همون لحظه خالم زنگ خونه رو زد . گفت &quot; من سعید رو ببرم امشب پیش خودم &quot; . و بعد من رفتم و پیش خالم بودم . که خبر اوردن خونمون نصف شب در اثر انفجار لوله گاز از بین رفته و همه خانوادم از بین رفتن . به همین خاطر همیشه از بابام بدم میاد . و اونو مقصر می دونم  . خانواده ما خانواده شهید نیست . ما در اثر بی احتیاطی عذادار شدیم &quot;.من هم متوجه اشتباهاتم شدم و تا آخر عمرم دوست سعید باقی موندم .------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------پایان داستان نظرتون ؟؟؟؟؟</description>
                <category>انتشارات فریبرز</category>
                <author>دست به قلم</author>
                <pubDate>Sat, 24 Oct 2020 16:56:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من کجا و زن کجا - قسمت پنجم</title>
                <link>https://virgool.io/firoozeh/%D9%85%D9%86-%DA%A9%D8%AC%D8%A7-%D9%88-%D8%B2%D9%86-%DA%A9%D8%AC%D8%A7-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85-khpnigqnr59w</link>
                <description>من در پیله خودم ادامه از قسمت چهارم .بالاخره تو یک دفتر تبلیغاتی مشغول به کار شدم . یک محیط کار مردونه بود . چند تا جوون بودیم . من ، منصور ، اسماعیل و ...یکی دو سالی گذشت و تمام اون پسرایی که اونجا بودن ازدواج کردن و صاحب زن و بچه شدن .من از اونجایی که در راه هدفم قناعت هم پیشه کرده بودم و به هر حقوقی &quot; کمترین حقوق &quot; هم کار می کردم اونجا موندگار شده بودم . مثل همیشه خیلی سخت کوش بودم .تا اینکه اتفاق عجیبی افتاد . قانونی اضافه شد به محل کار که اصلا مناسب من نبود . راستیتش با دو تا طراح هم نمی شد کار کرد . چون شب عید واقعا سرمون شلوغ می شد . یکی از طراح ها هم رفت از اونجا . این بود که هرچی آگهی دادیم با اون حقوق و این که حتما بخاطر من آقا باشه  کسی نیومد . این شد که تصمیم گرفتن خانوم ها هم بلا مانع استخدام بشن .وقتی فهمیدم اینطوریه دو سه بار به مدت چند ماه از محل کارم جدا شدم و به بهانه های مختلف که می خوام برم بیرون و واسه خودم کار کنم خودمو مشغول کردم . اما دیدم واقعا نمی شه . باید یک جورایی به کار تو دفتر ادامه بدم . با آلاخون والاخون شدن فقط به خودم ضرر می زنم .این بود که رفتم و ادامه دادم . یک خانوم استخدام کردن . از فردا اومد . گفتم این فاصله میز کمه . باید بیشترش کنید . از من باید فاصله داشته باشه .&quot; درست مثل الان کرونا &quot;.به میز ها فاصله دادن انقدر که از هم دور دور شدیم . دیگه راحت کار می کردیم . سعی می کردم اصلا باهاش حرف نزنم و حتی بهش نگاه هم نکنم . خودم رو بی تفاوت نشون می دادم .هرزگاهی هم که احیانا اگه می خواست فلشی چیزی بهم بده . اگه انگشتش به انگشتم می خورد . دستم رو یواشکی زیر میز می بردم و به شلوارم می مالیدم تا گناهاش پاک بشه .سنم هم دیگه سی و چهار و سی و پنج و ...شده بود و داشتم به میان سالی می رسیدم . یکجورایی بدنم هم دیگه از اعتقاد راسخم خسته شده بود . اما همچنان پابرجا بود .حالا هم که اینجا هستم هنوز هم همونم . خشک و سرد با یک اعتقاد راسخ . اعتقادی که انسان رو می سازه .با خودم می گم ، خب این همه احتیاط کردی و قناعت ، چی شد آخرش ؟البته خودم راضیم چون آرامش دارم . مجردی هم خوبه . تازه با آدم های زیادی هم آشنا شدم که عین خودم مجرد بودن و مجرد موندن . این که گول شیطون رو نخوری هم مهمه . خیلی ها معتقدن که اعتقادم غلط بوده ، اما باور کنید می خواستم آدم پاکی باشم . بقول قدیمی ها &quot; در جوانی پاک بودن شیوه پیغمبریست &quot;.راستی آخرتم چی می شه ؟ آیا به بهشت می رم و یا به جهنم ؟خیلی ها هم می گن :&quot; ازدواج نصف دین رو کامل می کنه &quot;.یعنی فرق من با اونایی که ازدواج کردن یک نصف دینه !!! البته اشکالی هم نداره ، خب آخه من که مقصر نبودم ، پول نداشتم وگرنه اگر داشتم که دیگه اینطوری نمی شد .حالا نصف دین هم بد نیست ، چون آدمای زیادی شبیه منن مشکلی تو آخرت ایجاد نمی شه . همه همدیگرو درک می کنن بالاخره .بنظرم از حالا با توجه به گرونی ها و اعتقادم بهتره به فکر یک قبر خوب باشم . قبری که لا اقل امتیازات خوبی داشته باشه : 1- رو به دریا باشه 2- طبقه سوم باشه 3- آسانسور داشته باشه 4- مبلمان باشه 5- تختش خوشخواب باشه 6- همسایه هام آدمای خوبی باشن - فقط خدایا نمی دونم اگر دختر هم تو همسایگیم بود بد نیست ، اما حدالامکان اون هم نباشه . یک عمر جدا موندیم . آخرش هم بزار جدا باشیم دیگه .7-کولر گازی و بخاری برقی داشته باشه 8- فول امکانات باشه دیگه .9- شمالی جنوبیشم مهم نیست . آخه تو قبر که آفتابی نیست .-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------به پایان آمد این دفتر ---- حکایت همچنان باقیست --------------------------------------------------------------------------------این داستان بر اساس داستانی واقعی ، البته کمی با طنز و تخیل نوشته شده است .امیدوارم لذت برده باشید .با تشکر از شما که ما را همراهی کردید .</description>
                <category>انتشارات فریبرز</category>
                <author>دست به قلم</author>
                <pubDate>Fri, 23 Oct 2020 12:45:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من کجا و زن کجا ؟ - قسمت چهارم</title>
                <link>https://virgool.io/firoozeh/%D9%85%D9%86-%DA%A9%D8%AC%D8%A7-%D9%88-%D8%B2%D9%86-%DA%A9%D8%AC%D8%A7-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-ebu7kv2ma7mz</link>
                <description>خط قرمزی که دور خودم کشیدم ادامه از قسمت سوم روز خواستگاری فرارسید .اولین بارم بود . اصلا نه فکری تو ذهنم داشتم و نه ایده ای برای آینده .فقط یک ترسی تو وجودم بود و اون این بود که من قسم خورده بودم که عهدم رو نشکنم . یعنی با یک برگه که توش بنویسن &quot; این آقا مال این خانم است &quot; دو نفر مال هم می شن و همه اون خط قرمزا پاک می شه . تو رو خدا اینطوریشو دیگه ندیده بودم . واقعیتشو بخواید دلم نمی خواست برم . پاهام سست شده بود . هیچ چی واسم معنی نداشت . اگه خط قرمزم پاک بشه چی ؟ آخه این همه واسه اعتقادم راسخانه و امیدوارانه تلاش کردم . اعتقاد دوری از شیطان که می خواست من رو به زن نزدیک کنه .یعنی با یک برگه می شد نزدیک شد . اون برگه مگه چه خاصیتی داشت ؟ جادویی بود ؟آخه کدوم آینده کدوم زندگی . مگه با بی پولی و با این حقوق کم می شه زندگی کرد . با این پول شکم خودمم نمی تونم سیر کنم چه برسه به اینکه از پس یک زن بر بیام .حقوق صد و هشتاد هزار تومان سال هشتاد و چهار فایده ای که نداشت ، هیچ ، مزاحمم بود .اصلا برم اونجا و چی بگم ؟مادرم چی بگه ؟ بگه : &quot; پسر عزیزم نه ماشین داره و نه خونه . ببخشید شما هم می دونم نمی خواید دخترتون رو ارزون بفروشید . اما پسرم قول می ده خودشو جمع و جور کنه و دخترتون رو هم خوش بخت کنه . حاضریم سفته هم هر چقدر خواستید بنویسید که بشه ضمانت تا پسرم نتونه دست از پا خطا کنه .می خواید چند تا ضامن هم بیاریم . بالاخره واسه اعتماد کردن لازمه .ببینید پسرم پسر سالمیه ، اهل هیچ چیز بدی نیست . آفتاب مهتاب ندیدست . چشم پاکه . انقدر پاک که تا حالا به مرغ همسایه هم حتی نیم نگاهی نکرده ، چه برسه به یک دختر غریبه !!! اما قول می ده بار زندگی رو هر طور شده به دوش بکشه و از پس زندگی بر بیاد &quot;تو این فکرا بودم که مادرم صدام کرد و گفت &quot; اگه آماده شدی بریم &quot;لباسامو پوشیده بودم . من بودم و داداش کوچیکم و مامانم . زنگ زده بودن تاکسی بیاد و منتظر بودیم .تاکسی رسید.سوار شدیم . بین راه رفتیم گل و شیرینی هم خریدیم . حیف اون همه پولی که به گل دادن .رسیدیم به خونشون . در رو مادرش باز کرد . رفتیم تو . خیلی خجالتی و مودبانه رفتم و یک گوشه نشستم . دور و برم رو نگاه کردم . ساده زندگی می کردن . نه مبل داشتن و نه کاناپه . رو زمین می نشستن . به پشتی تکیه می دادن . البته ما هم عین اونا بودیم .خانوادشون اومدن و روبروی ما نشستن . مادرش و داداشش و زنش و بچه داداشش که بقل داداشه نشسته بود .درست مثل دو تا سپاه بودیم که رو در رو شده بودن . البته تیر هم شاید پرت می شد . تیر نگاه .اونا به ما نگاه می کردن و ما به اونا . راستی اسم دختره رو هم فهمیده بودیم . &quot; همینقدر بدونید که با حرف خ شروع می شد &quot; .من که سرم دائما پایین بود و چیزی نمی گفتم . حسی هم نداشتم . خب آخه دختر واسم معنایی نداشت . وقتی همه عمرت رو سعی کنی با پسرا باشی و حریم و خط قرمزت دختر باشه . خب مسلمه حسی هم بهش نداری دیگه .وقتی بچه بودیم پسر همسایه بغلیمون که همبازی داداش کوچیکم بود اصلا موز تو عمرش نخورده بود و هر موقع میومد خونه ما می گفت : &quot; شما تا بحال موز خوردید ؟&quot; مادرم از سر دلسوزی یک باز براش موز خرید و وقتی اولین گاز رو از موز خورد . گفت :&quot; اه ، چقدر لیزه &quot; طفلکی بچه خیلی آرزو ها واسه موز داشت اما همش پوچ بود .منم همین حس رو داشتم . می گفتم &quot; نکنه همه حریم هام پوچ بوده باشه . پس بهتره تا ابد همین حریم ها باشه تا این که یهو بی معنی شه &quot;.مادرم کنار مادرش نشسته بود و آروم آروم با هم حرف می زدن . من هم دعا می کردم که کاشکی اصلا به هم نخوریم . و بابت اینکه حقوق کمی می گرفتم و ماشین و خونه هم نداشتم خدا رو شکر می کردم . چون دیگه شیطان گولم نمیزنه . یعنی شیطونی که من میشناسم انقدر خنگه و ضعیف . نه بابا . بعید می دونم با یک برگه و چند تا امضا گول بخوره .خلاصه یک ناهاری هم دور همی خوردیم و بعد هم بلند شدیم و رفتیم خونمون . تنها کلمه هایی که من با دختره حرف زدم همون کلمه هایی بود که تو قسمت قبل تعریف و کردم و همین و بس . دیگه هم با هم حرف نزدیم . چه بهتر .از این خواستگاری جون سالم بدر بردم . چند وقت بعد هم زنگ زدن و مادرم هم گفت &quot; ما جوابمون منفیه &quot; .قضیه یکم برعکس بود . چون من دلم دختر نمی خواست واسه همون خانواده دختره پیگیر بودن .روز ها گذشت و من باز هم برای زندگیم تلاش کردم . البته اوضاع اقتصادی جامعه جوری بود که هر چی تلاش می کردی اونم همپای تو تلاش می کرد تا تو رو در همون حد نگه داره . هر چی حقوقم بالاتر رفت . همه چی هم به نسبت گرون تر شد . و شرایط همون بود و شایدم بدتر .البته واسه من نکته مثبتی بود . چون منو از دختر ها دور تر و به اعتقاد راسخ و هدفم نزدیک تر می کرد .برای دومین بار مادرم باز هم از من درخواست کرد و گفت &quot; با یکی از دوستای قدیمیم صحبت می کردم ، گفت پسرتون چی کار می کنه گفتم تو تهران تو یک شرکت کار می کنه . اونم گفت اتفاقا دختر من هم  تازه درسش رو تموم کرده . اگه خواستید بیاید خواستگاری . کی از شما بهتر &quot;منو بگی انگار دوباره آتیش گرفتم . به مادرم گفتم &quot; بهشون بگو اونا باید بیان ، نه این که من برم &quot;همیشه می خواستم خواستگاری شبیه سریال &quot; خانه سبز &quot; باشه ، مثل لیلی و فرید جینگل برد . و البته می خواستم که اونا بگن &quot; نه ممنون ما نمیایم &quot;. اما در کمال پر رویی قبول کردن .و باز هم استرس های من . روز خواستگاری فرا رسید . از صبح خودمو با کش دادن تو خوردن صبحونه سرگرم کردم . مادرم هم هی به من نگاه می کرد و می گفت &quot; بلند شو برو ریشاتو بزن این چه وضعیه آخه ! دختر مردم داره میاد خواستگاری . &quot; تو دلم می گفتم : &quot; خب میاد که میاد ، به جهنم که میاد . من چی کار کنم &quot;ریشام رو زدم . دوش گرفتم . یک لباس معمولی مرتب پوشیدم و منتظر موندیم . اونا اومدن . دفعه اول بود دختره رو می دیدم . یکم نشستن . چایی خوردیم و مادرم راجع به خاطرات قدیمش با اون خانومه صحبت کرد .بعدش خندون و خوشحال گفتن : &quot; ما که حرفای خودمون رو زدیم از نظر ما بزرگتر ها مشکلی نیست . بگزار ببینیم خودشون چه تصمیمی می گیرن . بهتره برن تو اتاق و با هم صحبت کنن .&quot; اوه نه ! خدایا نجاتم بده ! یا ارحم الراحمین ! به من رحم کن . دلم می خواست با حالت بخش کردن داد بزنم و بگم &quot; من -- با --- این ---- دخ ----تره --- تو --- یک --- اتاق --- ن --- می ---- رم &quot;. اما فایده ای نداشت . چشم همه رو ما بود .نمی دونم اون چه حسی داشت . جفتمون هم بلند شدیم رفتیم تو اتاق . از شانس بد منم ، تو اتاق خواب . در رو بستم . نشستیم رو تخت . اولش یکم من من &quot;men men&quot; کردم . اونم من من می کرد . بعد گفتم خب &quot; من ابراهیم هستم . سی سالمه . کار می کنم . بقیه چیزا رو هم که خانواده هامون صحبت کردن &quot; .اونم همینا رو گفت و یک جمله اضافه تر &quot; مادربزرگم مریضه و قبل از مرگش می خواد ازدواج کنم تا خوشبختیم رو ببینه &quot;.صحبت ما با هم همین چند کلمه بود و گفتم من دیگه حرفی ندارم اونم حرفی نداشت . از اتاق اومدیم بیرون . همه متعجب نگاه می کردن . گفتن &quot; همین !!! حرفاتون همین بود !!!!&quot;با خودم گفتم &quot; آخه مگه وقتی با کسی ارتباطی نداشته باشی حرفی هم برای زدن داری؟؟؟ &quot; می خواستم بگم &quot; بفرمایید با شیطون حرف بزنید اگه از کوتاهی حرف بنده متعجب شدید . ایشون بهتر می دونه چرا حرفی ندارم . &quot; البته منطقیه دیگه وقتی یک عمر دور باشی و حرفی نزنی . حرفی هم واسه گفتن نداری دیگه.&quot;بعد گفتن &quot; خب اشکالی نداره ، شماره موبایلاتون رو به هم بدید و با هم بیشتر آشنا بشید . خب طبیعیه دیگه تازه همدیگرو دیدید و حول شدید &quot;شماره هامونو سیو کردیم . و اونا هم خداحافظی کردن و رفتن .بعد رفتنشون با مادرم مشورت کردم و گفتم :&quot; آخه مامان جان خودت مگه نمی بینی که من ندارم . وقتی این حقوق کفاف خودم رو نمی ده . چطور عروسی بگیرم و چطور ازدواج کنم . می دونم که الان می گی خدا بزرگه . اما خب بزرگ بودن خدا ربطی به پول و اقتصاد نداره که . متاسفانه من نمی تونم عروسی بگیرم . بدون عروسی هم ممکن نیست .&quot;مادرم گفت &quot; حرفت کاملا درسته ، به دختره همین ها رو اگه زنگ زد بگو . بگو من عروسی نمی گیرم . اگه خواستی با هم یک سفر کوچولو می ریم . چرا بیخود ریخت و پاش کنیم ؟ &quot;هر سری دختره زنگ می زند و می گفت &quot; سلام . من مادربزرگم مریضه و زودتر باید ازدواج کنیم &quot; و من می گفتم &quot; علیکم السلام . من نمی تونم عروسی بگیم چون درآمدم اونقدرا نیست و یک مسافرت شاید رفتیم &quot;و دوباره اون می گفت &quot; اشکال نداره . حالا از این سر عروسی بگیریم یا از اون سر ؟&quot; و تکرار مکررات به همین شکل .  یک روز هم زنگ زد ، گفتم &quot; من منصرف شدم . برو دنبال یکی دیگه باش که از این سر و از اون سر عروسی بگیره و تا مادر بزرگت از دست نرفته خوشبخت بشی &quot;.و اینها هم رفتند و رفتند . منم همون موندم و همون . خواستگاری جوابگوی من نبود . من و اعتقاد راسخم تا آخر عمر به هم پایبند بودیم . حاضر بودم با اعتقادم ازدواج کنم . اون حرف بیشتری واسه گفتن داشت .محل های کار بیشتری رو تجربه کردم . تو کاتر پیلار کار کردم و شب تا صبح شبرنگ بریدم . انقدر کار می کردم که از خستگی حتی در عین کار هم خوابم ببره تا متوجه زندگی نشم .محل کار های من همه مرد محور بودن و زن توش جایگاهی نداشت .تا این که تو یک دفتر تبلیغاتی تو تهران مشغول بکار شدم .و ....پایان قسمت چهارم ادامه این داستان را در قسمت پنجم با همین عنوان بخوانید .چطور بود ؟ آیا شما هم همینطوری هستید ؟</description>
                <category>انتشارات فریبرز</category>
                <author>دست به قلم</author>
                <pubDate>Fri, 23 Oct 2020 10:30:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من کجا و زن کجا - قسمت سوم</title>
                <link>https://virgool.io/firoozeh/%D9%85%D9%86-%DA%A9%D8%AC%D8%A7-%D9%88-%D8%B2%D9%86-%DA%A9%D8%AC%D8%A7-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B3%D9%88%D9%85-q1sstpdipjyk</link>
                <description>منبع : خودم ساختم ادامه از قسمت دوم :خلاصه بعد از تموم شدن دانشگاه با همه مصائب و سختی ها ، حالا دیگه یک جوان تحصیل کرده بودم و باید کار می کردم .خدمت سربازی رو هم به لطف داشتن چشمان ظعیفم  معاف شدم و به قول امروزی ها دو سال جلو افتادم .اما اصلا حالا تو بازار کار برای من کار بود یا نه ؟؟!!از شغل های کارگری شروع کردم : یک مدت تو کارخونه سیمان مشغول شدم ، یک مدت تو کارخونه تری دی پنل کار کردم ، تو دفتر مهندسی نقشه معماری کشیدم ، تو نساجی حسابدار شدم و در نهایت به تهران گریختم . چرا گریختم ؟ چون واقعا شهرستان ها جای خوبی واسه زندگی هست اما همه همدیگرو می شناسن و سرشون تو زندگی بقیست . مثلا تو خیابون که با مادرم راه می ریم ، همه خانوما بعد از سلام و علیک شروع می کنن به گفتن اینکه : پسرتون جوونه . ازدواج کرده ؟ چرا نکرده ؟ و بعد هم می رن به بقیه می گن : می دونی پسر فلانی با اون سن و سالش هنوز ازدواجم نکرده ، حتما یک اشکالی داره .کار رو یک وظیفه می دونستم ، محیط کار هم مناسب ترین جا بود ، یعنی همه همکارانم آقا بودند.تو شرکت سیمان که راحت بودم ، چون هنوز سنم کم بود و کسی به من کاری نداشت و من هم بیشتر به دنبال وظیفه شناسی و کار کردن بودم . از حرف زدن اضافی با همکاران بغیر از کار خودداری می کردم که نکنه حرفی مرتبط با مسائل زن و ... بزنن . تو شرکت تری دی پنل هم همینطور بود . ساعت کاری از 12 شب بود تا 3 بعد از ظهر . انقدر خسته می شدم که جنازم به خونه می رسید . تو شرکت تری دی پنل چون راه کارخونه دور بود یک آژانس گرفته بودم که فامیل راننده محمدی بود . و هر شب راس ساعت 11 و نیم میامد دنبالم و تو راه خونه تا کارخونه با صدای بلند آواز می خوند و مغزم و می خورد . و بعد از ظهر ها هم ساعت 3 اونجا بود . از اونجایی که به خانم ها حسی نداشتم و واسم مهم نبود ، با همون لباس کار می نشستم تو ماشین و با سر و وضعی کثیف به خونه می رفتم ، هر کی می دید فکر می کرد یک فقیر یا شایدم یک معتادم تا یک کارگر . یک روز ظهر اتفاق عجیبی افتاد . آقای محمدی تو بین راه که داشت منو به خونه می رسوند . یک خانمی رو سر راه تو جاده سوار کرد . دختر خانومی تقریبا نوزده بیست ساله بود . مانتو خاکستری ، شال سرمه ای ، و البته چادر هم داشت . اینها رو همشو توی آینه ماشین می دیدم . خلاصه من که می دونید همیشه حالم بد می شد . این بار هم دوباره حس کردم شیطان داره دوباره می آد و منو گول می زنه . حالم گرفته شد . بهترین راه این بود که چشمامو ببندم ، چون خیلی خسته بودم . وگرنه می گفتم . نگه دار پیاده برم خونه . فقط می شنیدم که چی می گن . به شهر که رسیدیم راننده گفت : خانوم کجا پیاده می شید ؟ خانومه هم گفت : دو تا چهار راه پایین تر . و وقتی ماشین ایستاد ، به راننده گفت : این پاکت رو هم بدید به اون آقا. من رو بگی فقط داشتم از کنجکاوی می مردم که بدونم تو نامه چی هست . یک بع بعد به خونه رسیدیم . چشمام رو باز کردم و با حالت خمیازه گفتم : &quot; رسیدیم ...&quot;گفت : آره ، راستی این رو هم اون خانومه داد ، فکر کنم دلش بهت سوخته . شمارش هم روی پاکت هست.پاکت رو گرفتم و از اون خداحافظی کردم . رفتم خونه و پاکت رو باز کردم و سریعا جلدشو پاره کردم  و سوزوندم تا از دست شماره راحت شم و منو گمراه نکنه . راننده منو و اعتقادات و اخلاقیاتم رو خوب می شناخت . حدس بزنید تو پاکت چی بود ؟ بله تو پاکت برای من دو تا تراول پنجاه هزار تومانی گذاشته بود . هم شاد بودم هم متعجب و هم سر درگم ، یعنی چی آخه ؟ خیلی داغون شدم . فردا به راننده گفتم : کاش دلیلش رو ازش می پرسیدی . راننده گفت : من چه می دونستم .و گفت : یک شماره به من هم داده و من هم بهش زنگ زدم گفت می خواد فردا تو پارک تو رو ببینه . ابراهیم جان خوش تیپ کنی ها !!! گفتم : خدا شاهده این چه کاری بود کردی ؟ اونم بدون رضایت من . بیا این پولشو بده بهش و ولش کن بره .گفت : نه به من گفته و قسمم داده ، نمی تونم قسمم رو بشکنم . گفتم : باشه ، حالا که قسم خوردی منم قبول می کنم . فردا بعد از کار ، شیک و پیک و کت و شلواری به دیدنش تو پارک رفتم . نزدیکش شدم . سرم رو ا نداختم پایین و دستم رو دراز کردم و گفتم : &quot; بفرما این هم پولات ، ما از اوناش نیستیم &quot;گفت : &quot; فکر کردم تو یک گدای بد بختی و دلم بهت سوخت ، آخه اون چه وضعه لباسه .&quot; سریع جمعش کردم و گفتم : &quot; خب دیگه بسه ، دستت درد نکنه اومدی ، پولتم گرفتی ، خدا حافظ &quot;و رفتم تو ماشین و هر چی صدا زد پشتمو نگاه هم نکردم و فقط برو .دو روزی گذشت . دیدم باز راننده یک چیزیشه ، گفتم چیه چی شده ؟ گفت : اون دختره می خواد ببینتت . گفتم : غلط کرده . برو بهش بگو اون اهل دید و بازدید نیست و عقیدش خیلی محکمه و از دختر خانوم ها خوشش نمیاد . گفت : آخه گفته می خواد بیاد خونتون دو ساعتی با هم یک فیلم رو ببینید . انگار یک فیلمی داره که مربوط به توئه .گفتم : جل الخالق . امان از دست این دوختره . چقدر پر رو شدن این دخترا . با خودم گفتم از چی می ترسی ؟ مگه آخه کاری هم کردی ؟ بعد فهمیدم انگار همش زیر سر رانندست . شایدم می خواد منو با این دختره آشنا کنه ناقلا .باید فکر می کردم . فکری که منو از دست این دختره خلاص کنه . گفتم : باشه قبوله . فردا بگو ساعت چهار تا پنج کسی خونه نیست می تونه بیاد . فردا شد . بعد از کار سوار ماشین شدم و رانندم هم سر راه یک گل خرید و گفت : &quot; آدم اینقدر خشک و خالی به سراغ یک دختر نمی ره ؟ &quot; منو می گی می خواستم بزنم تو دهن رانندم . گفتم : باشه بابا برو . سر راه دختره رو سوار کرد . به خونه رسیدیم . من ، یک گل و دختره ( چه صحنه فاجعه باری ، من و دختر غریبه، اونم تو محل ).کلید و انداختم و رفتیم تو خونه . گفت : &quot; منو ببر اتاقت &quot; . با خودم اول یک اعوذبالله و بعد یک بسم ا... گفتم . و رفتیم به اتاقم . مطمئن بودم که گول شیطان رو نمی خورم . گفت : &quot; چه اتاقه قشنگی دارید ، این نقاشی ها هم کار شماست ؟&quot; گفتم : &quot; بله &quot; .گفتم : &quot; میشه بریم سر اصل مطلب یعنی اون فیلم ؟&quot;گفت : &quot; آره . این هم سی دیش ؟ &quot; کامپیوترم رو روشن کردم و سی دی رو توش گذاشتم .گفت : &quot; می شه کاپشنمو در بیارم ؟ &quot; و من یک چشم غره . گفت : &quot; آخه ، خونتون خیلی گرمه &quot; گفتم خب باشه ، کاپشنه دیگه . حقم داشت بنده خدا .بعد با هم نشستیم روی مبل . اون یک سر مبل و من یک سر مبل . سی دی لود شد . فیلم سفر به چزابه بود . گفتم : نمی فهمم . این فیلم یعنی چی ؟چرا باید اینو با هم ببینیم . صداش خیلی ضعیف بود و فاصلشم زیاد و گفت : صدای شما رو ندارم میشه یکم بیاید نزدیکتر .منم یکم جلوتر رفتم در حل پنج انگشت .گفتش :&quot; واقعیت اینه که من به شما علاقه مند شدم . البته نه از سر دلسوزی ، چون دیدم جوون خوب و اهل کاری هستین ، گفتم این بهترین گزینه است و آقای محمدی هم قبلا از شما تعریف کرده بودن.&quot;منو بگی انگار رفتم ته جهنم . گفتم : &quot; خانوم محترم ، نمی دونم اسمتون چیه و نمی خوام هم بدونم . و بعدا هم به آقای محمدی درس عبرتی خواهم داد . لطف کنید همین الان برید پایین و برید خونتون . حالم واقعا بده &quot; و یک &quot; لعنت به دل سیاه شیطون &quot;.خانومه همه رفت و  من هم تا سه روز بقدری بد حال بودم که نه لب به غذا می زدم و نه چیز دیگه .ولی خوبیش این بود که نگذاشتم اصلا حتی نزدیکم بشه .اون روز مادرم اینه که اومدن مادرم گفت : چی شده ؟گفتم : &quot; چیزی نیست . امان از دست محمدی . و داستان رو براش تعریف کردم &quot;مادرم گفت : &quot; باشه ، با آقای محمدی صحبت می کنم &quot; و صحبت هم کرد . اما ...اما بجا اینکه بهتر بشه بد تر شد و مادرم اینا با مادرش اینا صحبت کرده بودن و قرار شد بریم خواستگاری .ای خدا نجاتم بده . آخه من بنده خوبت بودم . کمکم کن .با خودم گفتم : &quot; خدا اگه می خواست کمک کنه می کرد . خودت دست بکار شو &quot;قرار شد سه روز دیگه بریم خواستگاری . یک کت شلوار مشکی خریدیم و به آتلیه هم رفتیم و عکس تکی هم گرفتم . همون عکسی که تو پروفایلم مشاهده می کنید . بله . و رفتیم خواستگاری .خواستگاری دختری که نمی دونستم حتی اسمش هم چی بود.ادامه داستان در قسمت چهارم .پایان قسمت سوم .</description>
                <category>انتشارات فریبرز</category>
                <author>دست به قلم</author>
                <pubDate>Wed, 21 Oct 2020 18:18:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من کجا و زن کجا ؟ - قسمت دوم</title>
                <link>https://virgool.io/firoozeh/%D9%85%D9%86-%DA%A9%D8%AC%D8%A7-%D9%88-%D8%B2%D9%86-%DA%A9%D8%AC%D8%A7-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-tpxrk7j3rbfw</link>
                <description>منبع : خودم ساختم ادامه از قسمت اول :دبیرستان هم با همه بدی ها و خوبی هاش تموم شد . از وقتی که بالغ شدیم آموزش های خاصی رو هم دیدیم اما هیچ کدوم جای حرف های مادر بزرگ راجع به حریم و این جور حرفا رو تو ذهنم نمی گرفت .و اینکه خودم شیطان رو تجربه کرده بودم &quot; به قسمت اول مراجعه شود &quot; نمی خواستم که هیچ وقت دچار گناه بشم و قسمم رو با دایره قرمزم بشکنم .تو اون سالها که شانزده هفده سالم بود دومادمون پزشک بود . خیلی کنجکاو بودم که چیزایی در مورد انسان و فیزیک بدنیش و زیست یاد بگیرم . یک کتاب قطوری تو کتاباش بود به اسم آناتومی و فیزیولوژی که یک بار که نبود از کتابخونش برداشتم و مطالعه کردم . انقدر چیزای عجیبی توش بود که نگو . خیلی کنجکاوانه همه چیز رو بررسی کردم . و فهمیدم اون چیزایی رو که می خواستم . عکس همه اجزای بدن توش بود از مغز و سرو مو گرفته تا ناخن پا.اما اون ها هم منو تحت تاثیر نگذاشت و باز هم عقیده من عقیده خودم بود .احساسای جوونیم که بدور از دختر ها بود اینطوری بود : &quot; تو خیابون که راه می رفتم بیشتر از جاهای خلوت و کوچه ها می رفتم و عاشق فصل پاییز و برگریزونش و مور مور کردن سرماش بودم ، بوی برگ ها رو حس می کردم . دستم رو به موازات دیوار ها می گرفتم و راه می رفتم و سعی می کردم دیوار رو با تمام مولکول هاش حس کنم . عاشق حشرات بودم . البته از بعضی حشرات هم دل خوشی نداشتم . مثلا زنبور یک بار نیشم زده بود زیاد حس خوبی به من نمی داد اما بازم دوستش داشتم .با خودم فکر می کردم چی می شد جای گل ها بودم ، اگه جای گل ها بودم دیگه نه زن بودم و نه مرد ، یا چی می شد جای کرم خاکی بودم ، وقتی از وسط دو نصف می شدم دو تا کرم مستقل می شدم و زندگی می کردم . خلاصه خودم رو جای خیلی چیزا تصور می کردم .مادر بزرگ اعتقادات خاصی هم داشت ، البته اون اعتقادات هم قطعا اعتقادات شخصی خودش بود و قابل احترام . مثلا معتقد بود برای رفع مشکل باید خروس بکشی تا خوش یمنی به زندگیت بیاد .یک بار هم اینکار رو با یک خروسمون کرد ، البته من از خروسه دل خوشی نداشتم . چون هر وقت تو حیاط ول بود عادت داشت یک نوکی به من بزنه . خلاصه روز مرگ خروسه فرا رسید . اون روز مادر بزرگ کمی به خروسه غذا داد و برد یکم گردوندش . بعد بهش آب داد که تشنه نباشه . چاقوی گنده رو زیر چادرش قایم کرد که نبینه . مادرم خوابوندش زیر شیر آب حیاط. بیچاره فکر می کرد خوابیده . بعد با یک حرکت ماهرانه مادربزرگ سر بیچاره رو برید . اون لحظه اصلا حس خوبی نداشتم . انگار دنیا رو سرم خراب شده بود . مادر بزرگ قاتل . این جرم اون رو علی رقم دوست داشتن هام هیچ وقت فراموش نمی کنم . و فکرم نکنم تا آخر عمر حتی بتونم یک مورچه رو آگاهانه بکشم چه یک حیوونه بی گناه .با خودم می گفتم : &quot; اگه شیطان موقعی که با زن باشی بهت استرس می ده پس قطعا هدفش اینه که تو با جهان که از خاک و سنگ و درخت و میلیارد ها موجود تو دریاها و زمینه آشنا بشی و باهاشون ارتباط برقرار کنی .مادربزرگ به حیوونا غذا می داد . یک گربه بود که میومد خونمون . از اون زردای راه راه اما چاق و خپل . اسمشو گذاشته بودیم &quot; جوم نارنجی &quot; . داداش کوچیکم سوارش می شد و گاهی اوقات با مشت می زد تو سرش که بره ، فکر می کرد اسبشه .بزرگم که شدم گربه ها رو دوست داشتم . تو خیابون با گربه ها ارتباط برقرار می کردم و باهاشون حتی حرف هم می زدم .این جور یک آدمی بودم دیگه ، الان با خودتون می گید یارو دیوونست. هر چی می گید بگید اصلا مهم نیست .&quot;بعد از پایان دبیرستان و هنرستان دانشگاه قبول شدم . دانشگاهم یک شهر دیگه بود . ای وای . وا مصیبتا . آخه چرا من . من تو شهر خودمون راحتم . ممکنه اونجا گول بخورم .خدا خدا می کردم که دانشگاه دولتی مردونه قبول شم و همینطور هم شد . دانشگاه فنی پسران سمنان ..روز اول دانشگاه سریع رفتم ببینم دفتر بسیج کجاست تا برم اونجا و با بچه های بسیجی آشنا بشم تا دور نگه داشته شم از بدی ها .اون جا با محمد جوان آشنا شدم که پسر یک طلبه بود . باهاش که حرف می زدم یا فکر می کرد من احمقم یا خوبم و یا سادم . البته شایدم چیزای دیگه ای فکر می کرد. فکرش مهم نبود البته در قبال هدف من .تو دانشگاهم تا تونستم از کسایی که دوست دختر داشتن و اسم دختر رو می اوردن فاصله گرفتم . البته خوابگاه رو چاره ای نداشتم و باید شب ها به حرفاشون گوش می کردم . نمی خوابیدن که لعنتی ها .تازه سر شب فکشون گرم می شد .اون جا هم یک دوست پیدا کرده بودم که بچه سمیرم اصفهان بود . چه صدای زیبایی داشت این پسر . مخصوصا وقتی چه چه می زد.با اون تو کوچه های خلوت سمنان قدم می زدیم و به مسجد جامع می رفتیم . اونجا هم خلوت و عرفانی بود . زیر طاق ها می نشستیم و چه چه می زد و من هم کیفشو می بردم .اینجوری بود که ذهنم خالی می شد و دوباره فردا کلاس و درس رو برام راحت می کرد.فقط یک چیز بد دانشگاه این بود که یک واحد درسی رو هر کاری کردن نشد که تو اون دانشگاه بخونم و از شانس بد من اون واحد تنظیم خانواده بود .آخه یعنی چی این درس چرت و پرت ؟یعنی باید تا یک دانشگاه مختلط می رفتم . خدایا نجاتم بده .کمر همت رو بستم . گفتم باید جوری اون روز رو خسته باشم که از اون دانشگاه فقط کلاسشو بفهمم.عمدا یک لباس سرتاسری مشکی می پوشیدم که دختر خانوم های دانشگاه از من بیشتر متنفر بشن . شایدم غیب شم از دیدشون . دنبال یک دعایی یا یک چیزی بودم که منو نبینن . دوست داشتم مرد نامرئی می شدم . انقدر  تو عرض روز اینور اونور می دوییدم که جنازم به اون دانشگاه برسه .همیشه هم از شانس بد من کلاس تنظیم خانواده خانوم ها قبل کلاس ما بود . یک بار هم انقدر خسته کرده بودم خودمو که نیم ساعت زودتر رسیدم و در کلاس رو با حول باز کردم و دیدم کلاس خانوماست و کلی به من خندیدن . حاضر بودم اون روز بمیرم .و دانشگاه هم تمام شد و من باز هم با خط قرمز خودم رفتم تا وارد دنیای کار بشم .و این داستان ادامه دارد .پایان قسمت دوم </description>
                <category>انتشارات فریبرز</category>
                <author>دست به قلم</author>
                <pubDate>Tue, 20 Oct 2020 18:35:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من کجا و زن کجا - قسمت  اول</title>
                <link>https://virgool.io/firoozeh/%D9%85%D9%86-%DA%A9%D8%AC%D8%A7-%D9%88-%D8%B2%D9%86-%DA%A9%D8%AC%D8%A7-bvtarqxlotqc</link>
                <description>منبعش خودممهمه چی از خودم شروع می شه و به خودم ختم می شه ، یعنی یجورایی واقعا تقصیر تقصیر خودمه .داستان از کودکی شروع شد . اون موقع هنوز زن به شکل امروزه که بزرگ شدم واسم معنایی نداشت &quot; البته الان هم همچین معنایی رو نداره و امیدوارم نداشته باشه &quot; .بچه بودم . کوچک بودم .در یک خوانواده پنج نفره بدون حضور پدر ، پدری که هیچ گاه نه قابل لمس بود و نه قابل درک ، بزرگ شدم .مادرم دبیر بود و خرج پنج تن آئله رو به دوش می کشید . شاید بشه گفت که واقعا فقیر بودیم و هنوزم هستیم . البته مادرم همیشه می گه : &quot; مردم پول دارن ، این ما هستیم که گدای واقعی هستیم &quot;( گدای واقعی هم مال یک فیلمه که نمی دونم ژاپنی بود یا چینی ، اما داستانش اینطوریه که یک مادر بزرگه واسه نوش از تو زباله ها ، غذا پیدا می کنه و درآمدشون از زباله هاست . و در یک تکه از فیلم میگه : &quot; پسرم مردم پول دارن ، اما ما گدای واقعی هستیم . و گدای الکی (تکدی گری) نیستیم &quot;.)اکثر مواقع مادرم خونه نبود . چون مجبور بود دو شیفت کار کنه تا خرج ما ها رو در بیاره . تنها موحبت خونه مادربزرگ بود که از ما مراقبت می کرد. مادر بزرگم اهل هنر ، با سواد و معلم دارالفنون در تهران قدیم بود و واقعا یک بانوی تمام عیار بود . اهل دین و دینداری بود و پدرش هم روضه خون سالهای 1290 و اون موقع ها بوده که قانون کاملا با روضه خونی مخالف بوده ، اما اون کار خودش رو می کرده و روضه هاشو با کمک مردم برگزار می کرده .خدا رحمتش کنه . تا زمانی که بود به من خیلی چیزها یاد داد . قبل از مدرسه و در دوران مدرسه : سیاه مشق که اصلا تو درسامونم نبود ، چرتکه ، ریاضیات ، علوم ، ادبیات و ...  عاشق ادبیات و کتاب بود . اگه گران ترین هدیه رو هم براش می خریدی زیاد خوشحال نمی شد اما اگه کتاب بود مخصوصا کتاب شعر از خوشحالی بال در می آورد.به من کلی چیزا یاد داد : از خدا و از شیطان و این که زن ، مرد رو گول می زنه . و شیطان در وجود انسان نفوذ می کنه و  از اینجور چیزا . حریم زن و مرد و ....منم از اول کودکی رعایت همه این چیزا رو می کردم . وقتی خونه فامیل می رفتیم و یا می اومدن خونه ما ، اولا با دخترا هیچ ارتباطی برقرار نمی کردم و بازی نمی کردم ، بعدشم اگر هم روزی می رفتیم و چایی چیزی می اوردن هم سرم رو بالا نمی اوردم که ببینم کیه ، تا اینکه همیشه پاک بمونم .البته اونجا هنوز شیطان رو حس نکرده بودم . اولین بار وقتی تو چهارده سالگی تو یک دفتر تعمیر تلویزیون مشغول کار بودم . تلفن زنگ خورد &quot; اون موقع آی دی کالر هنوز نبود &quot; و من هم تلفن رو برداشتم . اوه خدای من صدای یک خانوم می اومد . و یک جوری با من حرف زد که من دچار یک حس بدی شدم ، تا رسیدن به خونه حال خوبی نداشتم . شاید به مهربون حرف زدن خانم ها عادت نداشتم و شایدم اینکه یک صدای غریبه بود . احساس گناهی که نمی دونم چی بود با من همراه شد.خونه که رسیدم ، غذا املت بود . املت رو که خوردم ، بعدش ادامه اون حال بدی ها هر چی خورده بودم بالا آوردم . اونجا بود که فهمیدم که شیطان چه کارهایی که با آدم نمی کنه .از اونجا دیگه قسم خوردم تا جایی که می تونم از خانم ها جدا دوری و یک خط قرمز دور خودم بکشم .خط قرمزم واقعا جدی بود . فردا رفتم و با تندی با اون تلفنی که صدای خانوم میومد حرف زدم و گفتم که تو رو خدا دیگه مزاحم نشو وگرنه به مخابرات اطلاع می دم حالتو بگیرن .و از اون روز دیگه زنگ نزد .شکر خدا که همه مدارسمون پسرونه بود . خیلی از این نظر راضی بودم . بعد دبیرستان هم پسرونه بود . تا دبیرستان هم از پسرایی که حرف از زن و دختر می زدن دوری کردم .بیشتر با دوستای خوبم که همش دنبال درس بودن و یا اهل هنر بودن دوست بودم و خونشونم بشرطی می رفتم که یا تک پسر باشن و یا اینکه چند پسر باشن .مسیر خونه رو هم همیشه از جاهای خلوت می رفتم که احیانا با دختری مواجه و رو در رو نشم .پایان قسمت اول </description>
                <category>انتشارات فریبرز</category>
                <author>دست به قلم</author>
                <pubDate>Mon, 19 Oct 2020 18:13:19 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>