<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>پست‌های انتشارات قماربازان زندگی</title>
        <link>https://virgool.io/ghomarbazanezendegi/feed</link>
        <description>جایی برای قماربازان  زندگی! 
خودت نتیجه گیری کن...
قماربازانی که با وجود باخت هنوز تسلیم نشده اند ،چگونه میدانم؟ آنها هنوز زنده اند!</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 07:22:28</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/publication/35k7lkv9wbgn/hyuwc4.jpg</url>
            <title>قماربازان زندگی</title>
            <link>https://virgool.io/ghomarbazanezendegi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بالا پایینِ زندگی ..</title>
                <link>https://virgool.io/ghomarbazanezendegi/%D8%A8%D8%A7%D9%84%D8%A7-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D9%86%D9%90-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-fpq3ucgoo0qx-fpq3ucgoo0qx</link>
                <description>عق میزنم وسط زندگی!عذاب میکشم و عق میزنم .. در آستانۀ بالا آوردن دردها ، یادم می‌افتد چیزی را که درونت ریشه دوانده را نمیشود بالا آورد! .. نمیشود کَند و دورش انداخت!نمیشود بخشی از وجودت را بکَنی و بگذاری کنار ..مگر اینکه خودت را بگذاری کنار!دردها و رنج‌هایم هم جزوی از من شده‌اند ، شده اند بخش انکار ناپذیری از لحظه‌هایم ، برای خلاص شدن از دست‌شان اول باید قید خودم را بزنم!ناامید بدن راست میکنم ، سر بالا می‌آورم و زل میزنم به آسمانِ زندگیم .. آسمانِ به ظاهر آبی و صاف زندگی که انباری ابرِ سیاه و سنگین از چشم‌ها قایم کرده است!بدجور روی دوشم سنگینی میکنند سیاهی‌های مخفی اش! .. خستگی‌ها دستم را گرفته‌اند و اینروزها بیشتر از هر روز دیگری مرا به کام کمر خم شدن کشانده‌اند .. انتظار مرا کشته، او را نیز شاید! پس کی قرار است دل به دریا بزند و ببارد؟!تا کی باید این سیاهی دلگیر را حمل کنم؟کدامین روز برای طوفان مناسب است؟! ..کدام اتفاق برای رعد و برق زدن جان میدهد؟انتظار برای رهایی ..هر چه پیش میرود سنگین تر میشود بار روی شانه هایم .. احتیاج دارم به سبک شدن ، به خالی شدن .. چشم به راهم! چشم به راهِ طوفانی ، بارشی ، گردبادی ، انفجاری! .. هر خالی شدنی!گویا این بار طوفان راه نجات است! آسمانِ زندگی تابِ نگاه‌های دلخورو سردم را ندارد!چشم میگیرم از آن و نگاهم را میدهم به زیر پاهایم ..فکری سوسوکنان از ذهنم میگذرد : این بالا که نتوانستم آرامش را لمس کنم ، کاش حداقل زیر خاک بشود آرام خفت! ؛  هر چند که به آنم نیز ایمان نبود اما ناچاریم به امید! حتی اگر آن &quot;امید&quot; زیر خروارها خاک خفته باشد !بهرحال مجبورم جایی دنبال آرامش باشم و حالا که دست از این بالا شستم . . .نبضِ شقیقه سمت راستم لحظه‌ای آرام نمیگیرد .. دو انگشتم را میگذارم رویش و فشار میدهم .. ؛ کاش منفجر شود ،:))پ.ن: ناگهانی!پ.ن۲ : صرفا برای نوشتن ..پ.ن۳ : چقدر خستمه ،چقدر سرم شلوغه ، چقدر دلم میخواد همه چی تموم شه ، چقدر گرمه!1404,4,29 .._یکم دلتنگم :)) 1404,4,30T:01,11 _بلکه بتوان کمی آرام شد!</description>
                <category>قماربازان زندگی</category>
                <author>Kanî</author>
                <pubDate>Sun, 20 Jul 2025 17:45:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نبض احساس تو:)</title>
                <link>https://virgool.io/ghomarbazanezendegi/%D9%86%D8%A8%D8%B6-%D8%A7%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%B3-%D8%AA%D9%88-gmn3ycfaweyn</link>
                <description>نمیخواهی بیایی؟!نمیخواهی حرف دلت را بزنی؟!آخر گلهای اقاقیا دارند خشک میشوند!باران چند صباحی‌ـست دارد مانند اشک هایم از دل آسمانِ غمزده میبارد.دیگر جانی در من نمانده عزیزدل!در حسرت یک نگاه، شاید هم، در حسرت یک حرفی و چند مثقال...نه! تو هیچگاه این کارهارا نمیکنی برایم. شاید وقتی سه روز پیش انجام دادی برایم، تصادفی یا شاید اشتباهی بودند.آخر من که میدانم تو مرا دوست نداری و این من هستم که دیوانه‌ـوار در این عشق یک طرفه جان میدهم...</description>
                <category>قماربازان زندگی</category>
                <author>مبینا:)</author>
                <pubDate>Thu, 15 May 2025 17:27:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک تکه دلهره ..</title>
                <link>https://virgool.io/ghomarbazanezendegi/%DB%8C%DA%A9-%D8%AA%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D9%84%D9%87%D8%B1%D9%87-fw3slzxfmmtf</link>
                <description>تو مرا نمی‌شناسی .. هرگز هم نشناختی!مقصر امّا تو نیستی .. میدانی؟! من همانم که همیشه برای همه بیگانه بودم ..به گمانت هرگز آیا جز یک دیوانه بودم؟! .._بگذار بگویمت بی هیچ تردید؛در پس این پوسته‌ی سرسخت و سردم ..من پر از ترسم! ..تکه‌ای از دلهره‌ام ..ترانه‌ام ؛ صدایِ سکوت واژه‌های افسرده‌ام ..پرنده‌ام ؛ پر زده از شعرهای ترک خورده‌ام ..زنده‌ام اما آوازه‌خوان دل‌هایِ مرده‌ام !شعله‌ای سرکش ؛ جان گرفته از خاکسترهایِ به جا مانده‌ام ..جوانه‌ام که در حسرتِ نوازش آفتاب پژمرده‌ام ! ..پنجره‌ام ؛ جمعِ شیشه‌هایِ شکسته‌ام :) ..دریا ؛ در نبودِ تکیه‌ی ساحل اما آواره مانده‌ام،دیوانه‌ام ؛ حاصلِ جمع و تفریقِ افکار پراکنده‌ام!نامه‌ام ؛ خط خطی‌های سردرگمِ یک جوهر خشکیده‌ام! ..پروانه‌‌ام که به دور بالهای خویش تار تنیده‌ام .. !اما من در عین نگران نبودن نگرانم!
.. :)) هومم :)من پ.ن: الو ؟ کسی هست؟! چقدر دنیا ساکته :))پ.ن۲: من همیشه اینجوریم که دقیقا زمانی که سرم خیلی شلوغ میشه و کلی کار ریخته سرم فاز بی حوصلگی و بیکاری میگیرم! نمد چ حکمتیه! </description>
                <category>قماربازان زندگی</category>
                <author>Kanî</author>
                <pubDate>Mon, 12 May 2025 22:15:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آیا زخم‌هایمان، بهترین ابزار ارتباطی ما نیستند؟</title>
                <link>https://virgool.io/ghomarbazanezendegi/%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%D8%B2%D8%AE%D9%85-%D9%87%D8%A7%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D8%A8%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D8%B7%DB%8C-%D9%85%D8%A7-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%86%D8%AF-jixr0ejeypyz</link>
                <description>در جهانی که فیلترهای اینستاگرام حتی زبری چهره را پاک می‌کنند، چه کسی جرئت می‌کند زخم‌هایش را نشان دهد؟ زخمی کهنه روی بازو، یا خاطره‌ای که با صدای یک آهنگ چرکین می‌شود، اغلب پنهان می‌ماند. اما شاید، فقط شاید، آن‌چه بیش از هر زبان و بیانی ما را به دیگری پیوند می‌دهد، همین زخم‌ها باشند. نه به‌رغمشان، بلکه به‌خاطرشان.آدمی به‌گونه‌ای ساخته شده است که حتی شادی‌هایش را هم باید از خلال اندوه بفهمد. آن‌کس که هرگز دلتنگ نبوده، از لذت وصال چیزی نمی‌فهمد. شاید به همین دلیل است که روایاتِ همدلانه، آن‌هایی هستند که از درونِ رنج برخاسته‌اند. نویسنده‌ای که خشمش را روی کاغذ گریه می‌کند، شنونده‌ای را می‌یابد که هرگز ندیده است. زنی که با جسارت از سقط‌جنینِ ناگزیرش می‌نویسد، راهی را باز می‌کند برای هزاران زن دیگر که در سکوت مانده‌اند.زخم، کلمه‌ای است که زبان از توصیف کاملش عاجز است. یا شاید بهتر است بگوییم: زبان، در نقطه‌ای به نام زخم، دوباره اختراع می‌شود. هر زخم، لهجه‌ای شخصی دارد، اما همزمان، جهان‌شمول‌ترین زبان انسانی‌ست. زخمی که نشان داده می‌شود، نه صرفاً یک درد، بلکه دعوتی است به گفت‌وگو؛ به همدلی؛ به افشاگریِ جمعی علیه پنهان‌کاری‌های فرهنگی.در زیبایی‌شناسی کلاسیک، لطافتِ بی‌نقص، معیار زیبایی بود. اما در هنر مدرن، و به‌ویژه در ادبیات، ترک‌ها و شکستگی‌ها به‌مراتب گویا‌ترند. همان‌گونه که در هنر ژاپنی «کینتسوگی»، ترکِ ظرف نه پوشانده، که با طلا پُر می‌شود، در گفت‌وگوهای انسانی نیز، شکاف‌ها مسیر عبور نور می‌شوند. کسی که بی‌زخم سخن می‌گوید، شاید خوب حرف بزند، اما شنیده نمی‌شود.ما در عصر افشاگری زندگی می‌کنیم. اما نه افشای قدرت‌ها، بلکه افشای خویش. دردهای روان‌تنی، اعتیاد، فقدان، تنهایی، ناتوانی‌های جنسی یا اقتصادی—این‌ها دیگر تابو نیستند، بلکه راه‌های ارتباطی‌اند. پلتفرم‌ها، اعتراف‌نامه‌های جمعی ما شده‌اند. اما مسئله، فقط حرف‌زدن نیست، شنیده‌شدن است. و شاید هیچ‌چیز به‌اندازه‌ی یک زخمِ صادقانه، شنیدن را ممکن نکند.در نهایت، هر زخم، نشانی است از نبردی که زنده از آن بیرون آمده‌ایم. گاهی این زخم، بر صورت است، گاهی بر حافظه، گاهی بر اعتماد. اما مهم‌تر از آن‌که این زخم کجاست، آن است که آیا آن را پنهان کرده‌ایم یا به زبان آورده‌ایم. و اگر آورده‌ایم، آیا توانسته‌ایم با آن، کسی را به خود نزدیک‌تر کنیم؟در دنیایی که پر از صدای بی‌معناست، شاید این زخم‌ها باشند که دوباره ما را به معنای ارتباط بازمی‌گردانند.</description>
                <category>قماربازان زندگی</category>
                <author>مهرداد قربانی</author>
                <pubDate>Tue, 22 Apr 2025 13:44:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلتنگی پوچ</title>
                <link>https://virgool.io/ghomarbazanezendegi/%D8%AF%D9%84%D8%AA%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D9%BE%D9%88%DA%86-pioiqkurv270</link>
                <description>عجیبه! واقعا عجیبه که میتونی دلتنگ کسی باشی که نه دیدیش! نه شبیهشو میشناسی ! نه اصلا وجود داره!تاحالا دقت کردی اون صدایی که تو مغزته در اصل چندتا صدا از چندتا آدمک مختلفه؟ بنظرم هرکدوم از اون آدمکا جمع شدن یه انسان خیالی درست کردن با نیاز هایی که توی وجود من بوده و منو یاد اون میندازنانصافا تو موقعیتی که مطلقا تنهایی تو خیالاتت هم یکی فقط حضور داشته باشه خودش تسکین دهندس ولی بنظرم نشونه خوبی نیست! نشونه یه بحرانهبحرانی که بعدا بخاطر توجهایی که دریافت نمیکنم آدمایی که ملاقات نمیکنم ، حرفایی که هیچوقت به کسی نمیزنم و آدمایی که یبار هستن یبار نیستن معلوم نیس باید باهاشون ادامه بدی؟ رسمی حرف بزنی ؟ دوستانه حرف بزنی ؟ حرف بزنی؟ ....ولی اگه قراره دیوونگی باشه هممون دیوونه بودیم ها میدونی؟ بلاخره یه عروسکی اسباب بازی ای ، حیوونی چیزی بوده که تو بچگی مینشستی باهاش حرف میزدیدرد و دل هایی میکردی که به کسی نمیگفتی و... بدون اینکه متوجه باشیم همون کارو تو ذهنمون انجام نمیدیم؟ پ.ن:چجوری نوشته هاتونو به انتشارات اضافه میکنید؟</description>
                <category>قماربازان زندگی</category>
                <author>𐬠𐬭𐬨𐬁𐬥 | برمان</author>
                <pubDate>Sun, 13 Apr 2025 18:20:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زخم دوست‌داشتنی من</title>
                <link>https://virgool.io/ghomarbazanezendegi/%D8%B2%D8%AE%D9%85-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%86%DB%8C-%D9%85%D9%86-ko8cgymp0j4b</link>
                <description>مگر زخم هم دوست‌داشتنی می‌شود؟ بله اگر نشان دهنده‌ی چیزی باشد، یا معنایی داشته باشد.مطمئن نیستم که زخم باقی مانده از عملِ من، با آن بخیه‌های نایلونی چه معنایی دارد. اما در حالت ناهوشیار بعد از عمل که بودم، اولین چیزی که گفتم این بود: «I did it» (من انجامش دادم)برای خودم هم جالب است، انگار این همه زبان خواندن و تمرین کردن، ناخودآگاهم را تحت تاثیر قرار داده، هنوز به آن مرحله نرسیدم که به انگلیسی فکر کنم، اما گاهی خواب‌هایی به انگلیسی می‌بینم و بامزه است.بعد از آن فقط درد و ناله در خاطرم مانده و دکتری که با محبت و گرمی بهم مسکن تزریق کرد، اطلاع داد که بخش شلوغ بوده و فراموش کرده بودند که به من مسکن تزریق کنند.اگر بگویم ناراحت و شاکی نشدم دروغ گفته‌ام ولی خب پیش آمده دیگر، چه کار می‌شود کرد؟عمل‌جراحی آنقدرها که می‌ترسیدم، ترسناک نبود. اما اعتراف می‌کنم دردهای بعدش از آن چیزی بود که تصور می‌کردم بیشتر بود.حالا عمل و بستری شدن به تجربیات خاص زندگیم اضافه شد.الان که دارم می‌نویسم، روی مبل قدیمی ولی نرمِ پذیرایی لَم داده‌ام. حوصله‌ام سر رفته و در عین‌حال حوصله هیچ کاری را ندارم. بگذریم که تا بهبودی کامل هم هیچ‌کاری نمی‌توانم بکنم.بهار آمده و من نباید بروم بیرون و قدم بزنم، شکوفه‌ها را بشمارم و آسمان نیمه ابری-آفتابی را ببینم. کاش بهار کمی صبر کند.سال ۱۴۰۳ برای من سال خیلی سختی بود که چند اتفاق خوب لابه‌لای روزهایش داشت. لازم نیست بگویم که دوستان عزیز ویرگولیم چقدر برای ادامه دادن حامی من بودند. بی‌نهایت ممنونم برای محبت‌ها و دلگرمی‌ها.و خوشحالم که سال جدیدی را شروع کردیم، امیدوارم سال خوب و قشنگی برای همه‌ی ما باشد.</description>
                <category>قماربازان زندگی</category>
                <author>بشیر صابر</author>
                <pubDate>Tue, 25 Mar 2025 08:26:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی خودم</title>
                <link>https://virgool.io/ghomarbazanezendegi/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-nexofdestnmj</link>
                <description>من گوگول هستمسلام خدمت بچه‌های بد ویرگولاسم من گوگول هستشمن از یه سیاره دیگه اومدم اینجا ، سیاره ما نامش هست گوگولینوس و به ساکنانش میگن گوگول.من قدم ۱۵۵ و وزنم ۷۵ هستشاینجا من از غم مردم تغذیه میکنم، ولی برگردم گوگولینوس اونجا احتیاجی به تغذیه ندارم، شماها چقدر بیچاره‌اید که یه عمر خودتون رو میکشید برای شکم، حسودی نکنین حسودها.سیاره ما ۳۷ سال نوری از زمین دورهشما زمینی‌ها نمیتونید بیاید سیاره ما ولی ما میتونیم بیایم اینجا چون که ما از نظر تکنولوژی از شما زمینی‌ها جلوتریم، بازم میگم حسود هرگز نیاسود.در این سری من تنهایی اومدم چون که میخام با خطرات اینجا آشنا بشم ولی برای یه سال دیگه لشکر کشی میکنیم زمین و نسل آدم‌ها رو نابود میکنیم و ما خودمون میشیم ساکنان جدید زمین.در واقع ما میتونیم یه پرتال باز کنیم و فضا زمان در اختیار ماست، حتی میتونیم به گذشته و آینده و سایر نقاط هستی سر بزنیم.ماها از نظر قیافه هم از آدمها خوشکل‌تریمماها پشمالوی جذاب هستیم ولی شماها مثل ماهی و مرغ پرکنده هستید.سیاره ما دو تا خورشید داره و ما شب نداریمو ماها جوری هستیم که گرسنمون نمیشه و برخلاف شما آدمها ما گوگول‌ها همیشه شاد هستیم و هوای همدیگرو داریم.یه نکته دیگه ، ما گوگول‌ها یک جنس هستیم ولی شما آدمها دو جنس زن و مرد هستید و این باعث شده از هم دور باشید.گفته باشم من خان ویرگولم ، اینجا من رئیسم هر چی من میگم باید بگید چشم.هر کی با ما گوگول‌ها دربیفته کله‌ پا میشه.گوگول ۲۸ مهر ۱۴۰۳</description>
                <category>قماربازان زندگی</category>
                <author>گوگول</author>
                <pubDate>Sat, 19 Oct 2024 10:54:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خبر خوب، من زنده ام !</title>
                <link>https://virgool.io/ghomarbazanezendegi/%D8%AE%D8%A8%D8%B1-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%D9%85%D9%86-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D9%85-nj4fmihdgx8t</link>
                <description>درمان رو امتحان کردم، از اون روز تا الان هر روز خودم رو در معرض بیشترین دردی که تا به حال کشیدم، قرار دادم. روز اول وحشتناک بود، انقدر درد زیاد بود که دلم میخواست همونجا همه چی تموم بشه. فرياد میزدم.خیلی سخت بود ولی تونستم و تحمل کردم. نتیجه؟ خب از قرار معلوم نمردم :) این از گزینه ها حذف میشه. اما تاثیر خیلی زیادی هم ندیدم. نمیدونم قراره چی بشه. شاید برای من تاثیر نمیذاره، شاید هم روزهای بیشتری لازمه نمیدونم. ولی این درمان رو ادامه میدم. ادامه میدم و امیدم رو نگه میدارم.جا داره از دوستای ویرگولیم هم تشکر کنم که انقدر خوبید! انقدر با محبت و مهربونید. خوندن نوشته هایی که برام گذاشته بودید حالم رو هر بار بهتر میکرد. وسط این تقلا های جسمی و روحی شماها مثل یه موسیقی کلاسیک که آدم رو آروم میکنه و در عین حال بهش انگیزه هم میده، بودید.راستی اگه یه روز بیدار شدید و دیدید توی یه اتاق عجیب، بدون پنجره و سراسر قرمز هستید، نترسید! توی قلب منید :)</description>
                <category>قماربازان زندگی</category>
                <author>بشیر صابر</author>
                <pubDate>Thu, 01 Aug 2024 10:04:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کارما(داستان کوتاه)نویسنده: ناصراعظمی</title>
                <link>https://virgool.io/ghomarbazanezendegi/%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%86%D8%A7%D8%B5%D8%B1%D8%A7%D8%B9%D8%B8%D9%85%DB%8C-m9olwsiwcy4m</link>
                <description>( کارما)همه چیزبرایش کسل کننده شده بود.گویاجهان داشت برایش روز به روز تنگ وتنگ تر میشد.بیرون خانه زمستان بود.دانه های ریز وسپیدبرف داشت روی زمین مینشست.ترسی شفاف کل بدنش را در برگرفت .فندکش رابرداشت. سیگارش را روشن کرد وچندپوک عمیق ازسیگار گرفت.کنار شیشه ی بخار گرفته نشست وبادست بخار را کنار زد.برف همه جا راسفیدکرده بود. بلبلی با بی محلی تمام به فضای حاکم روی درخت بی برگ سیب داشت چهچهه می‌ زد و کمی آن سوتربچه ای داشت با هویچ پلاسیده اش برای آدم برفی کج وکله اش دماغ میگذشت.دوختر جوان موی مشکی خنده کنان داشتند از سراشیبی کوچه سرسره بازی می‌کردند وگاهی هم گوله های برفی بسوی هم می‌فرستادند.انگارهمه آن بیرون شاد وخوشحال بودند.ولی زندگی درون ساختمان چهل متری و کنگی ،در طبقه ی سوم برای آقای ضحاکیان طردشده از خانواده زشت وکسل کنده بود.اوقاضی پرنده های جناحی بود.همه از حکم هایش داد پیش خدا می‌بردند.از رشوه های که درآن دوران بدست اورده  بود. توانسته بودبرای فرزندانشان یک زندگی لاکچری بسازد.امادست حسابگرروزگاراورادر دوران پیری وبی کسی، تنها درون یک  ساختمانی چهل متری، بایک مستخدم پیروغور غورو درگوشه ی دور افتاده از شهر جای داده بود.فرزندانش سالی یک بار وآن هم برای اینکه فقط مشاهده کنند‌که پدرپیر وفرتوت شان زنده است یا مرده، به خانه اش سرکی می‌کشیدند. سرپای اورا براندازمیکردند وبدون حرفی آنجا را ترک می‌کردند.بی مهری فرزندانی روزگاری  برای آنها خون مردم رادرشیشه کرده بود.خیلی برایش عذاب آور و سخت هضم بود،ولی دردهای قاضی خلاصه‌درهمین جا نمیشد.او بیشتروقت ها باهربارپلک زدن صنحه های حکم دادن و بی‌عدالتی هایش مانند یک فیلم ترسناک جلوی چشمش منسجم میشدند.گاهی اوقات هم از ترس همین کابوس ها چشم روی هم نمیگذاشت وتا  طلوع خورشید درعالم تنهایش با خودش حرف می‌زد. بارها خواسته بودخودش را خلاص کند. اما دل جرعت این کار را نداشت.حتی پیزن مستخدم جوری با او تامیکرد که گویا قاضی سربارش است.هربار که ملافه های خیس از ادرارش راجمع میکردچنان برسرش فریادبرمیاورد.که قاضی مثل بچه ی پنچ ساله بغض می‌کرد.بیرون همچنان داشت برف میباریدوهنوز ضحاکیان مشغول‌ زول زدن به دوردست ها بود.ناگهان صدای درگوشش طنين انداخت .گروهی بصورت یکنواخت اورا صدا میزند.ضحاک ضحاک ضحاک بیرون بیا ......در یک آن یک دسته زن ومرد با لباس های یک دست سیاه رنگ جلوی چشمش علم شدند.انهاتابوتی چوبی با روبانی مشکی، بر دوش حمل می‌کردند. گروه عزدارهماهنگ با گام های یک نواختند به مانند یک دسته نظامی در حال رژه راه میرفتند وزیرلب اسم قاضی ضحاکیان را صدا میکردند.زوایه دید آنها بسمت پنجره ای بودکه قاضی داشت باچشمانی از هدقه بیرون زده نگاه شان می‌کرد.عرق سردی برپیشانی پرچین وچروکش نقش بست،تمام اندامش به لرزه افتادندو وحشتی نومیدانه برجانش نقش بست.ترسی که تا آن روز نظیرش را تجربه نکرده بودوجودش را تسخیرکرد.چندسیلی محکم به خودش زد.ولی نه رویا نبود!انگار تمام اتفاقاتي که داشت می افتاد .کاملا رنگ واقعیت داشت.چگونه ممکن بود ؟تمام کسانی که داشتند تابوت راحمل می‌کردند.همان آدمای بودند.که روزگاری خودش حکم اعدامشان راصادر کرده بود.اماحالاچگونه زنده شدند!باخودش فکرکردشاید اسرافیل درصورش دمیده وقیامت شده ؟دونفری که جلو دار همه تابوت را می‌کشیدند. دانشجویای سیاسی معترضی بودندکه هیچ وقت چهره شان را ازیاد نبرده بود.گاهی اوقات در کابوس هایش رخ نمایان میکردندوبا داسی سرش را از تنش جدا می‌کردند ومیرفتند.قاضی هراسان وبا لحنی امیخته به ترس چندبار خدمتکارش را صدا کرد.اماجوابی نیامد!یادش امد اوچندلحظه پیش برای کاری خانه را ترک کرده بود.بوی مشمئزکننده ی گاز،کل خانه را فراگرفته بود.پیرزن فراموشکارگاهی اوقات عادت داشت شعله اجاق رانبندد . قاضی باترس لرز درخانه را بازکرد.میخواست بداند تمام چیزهای که دارد اتفاق می افتاد ،واقیعت  است ؟یا خیال؟ بیرون هوا سوز زیادی داشت .انگار باسوزن داشتند به بدنش ضربه‌ میزد.صورتش به قرمزی دانه های انار رسیده شده بود.هیچ کس آن بیرون نبود.فقط یه آدم برفی دماغی هویجی با چشمانی دکمه‌ای وسایه ی کم رنگ خودش روی برف ها، مدتی به سایه خیره شد.اما عجیب بود؟سایه  داشت لحظه به لحظه کوچک و کوچکتر میشود.قاضی  زبانش بنده آمدبود انگار کسی داشت ازپشت سر گلویش را می فشرد.او  مثل  یک بید خشک داشت  میلرزید.  هنوز همان صدا  که اسمش را صدامیکردند،درسرش وول می‌خورد. هراسان ولرزان خواست به داخل برگردد،اما پایش سر خورد وبا پشت سر به زمین افتاد .خون گرم  قاضی مثل جویباربهاری برف هارا آب می‌کرد وکوچه به کوچه دنبال آن صدا میرفت،، ضحاک ضحاک......صبح روز بعدبچه هایش شادمان از شنیدن خبر مرگ پدردر آنی از لحظه خودرا به درخانه ی پدری رسانند.تا وصیت نامه ی پدری را باز کنند.قاضی دوختر ویک پسر داشت داشت.پسرقاضی ضحاکیان که فردی بلند قد واستخوانی بود.یک کلاه روسی با پالتوی بلند برتن ، ویک سیگار روشن برگ بین دوانگشتش داشت.جلوی همه کلید را به در انداخت وهمزمان با دختر ها وارد خانه شدند .اما صدای گوش خراشی کل محله را فراگرفت.صدا ی شبیه به برخورد یک بمب یایک هواپیما برزمین،خانه های که درآن نزدیکی بودند شيشه هایش شکست .مردم هراسان ونگران باچهره های بهت زده به داخل کوچه آمدند تا ببیند قضیه از چه قرار است. خانه ی قاضی ضحاکیان به کلی نیست ونابودشده بود.در گوشه ی دورتر،کنار آدم برفی کج وکوله کلاغی نوک قرمز داشت با یک کلاه پشمی روسی ور میرفت..نویسنده: ناصراعظمی</description>
                <category>قماربازان زندگی</category>
                <author>ناصراعظمی :نویسنده</author>
                <pubDate>Mon, 22 Jul 2024 11:01:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رمیدن</title>
                <link>https://virgool.io/ghomarbazanezendegi/%D8%B1%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%86-mscfd73nlfv6</link>
                <description>تراپیست به من می‌گه اگر رها کردن قهرمانی داشت و جام داشت، به خودت می‌دادنش. می‌خواد آرومم کنه و یکم فان باشه. چون بی‌احساس نشستم جلوش و حرف می‌زنم. بهم گفت دلت نمی‌خواد گریه کنی؟ گفتم: برای چیزی که تموم شد؟ تاثیری که روی زندگیم گذاشته؟ یا برای تصمیمم؟گفت دنبال دلیل برای تخلیه احساساتت نباش.بهش گفتم: عزیزم، دنیا که بر مدار احساسات من نمی‌چرخه. راهشو می‌ره. سپری می‌کنه چون مسیر طبیعیشه. مثل وقتی که از حالت بده و فشار روانی زیادی رو داری تحمل می‌کنی اما دستشوییت می‌گیره:)حالم از این بهم می‌خوره که بهم می‌گن قهرمان رها کردن. برو بابا.الان مثلا خواستی حالم یکم خوب شه؟ یا به فکر بیوفتم واای کاش کمتر ول کنم؟ نه حاجی جان! من اینکارو نمی‌کنم، چون حتی همون ول کردن هم کار من نیست. مکانیزم ناخودآگاهمه.</description>
                <category>قماربازان زندگی</category>
                <author>Chaos</author>
                <pubDate>Sun, 21 Jul 2024 11:59:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اتاق اسرار</title>
                <link>https://virgool.io/ghomarbazanezendegi/%D8%A7%D8%AA%D8%A7%D9%82-%D8%A7%D8%B3%D8%B1%D8%A7%D8%B1-swe21dglqsfu</link>
                <description>یااااا خداااا! آره! با دیدن وضعیت اتاقم همین واکنشو نشون دادم. مخصوصا وقتی مامانم گفت باید اتاقتو مرتب کنی://///این وضعیت اتاقم بود دیروز ظهر. تازه تا ظهر نصف کتابا رو جمع کردم اهدا کردم به کتاب خونه و الان نیستن توی تصویر وگرنه عملا خرابۀ شام بود... فقد یه محوطۀ یک در دو متری اون وسط خالی بود که بالشتمو می ذاشتم و میخوابیدم. به این وضعیت! (این جملۀ معروف مدیر مدرسۀ سابقمون بود. آره! سابق... من دیگه آزاد شدم از  دست مدرسه:))خلاصه پدرم در اومد تا تونستم مرتبش کنم و البته به اسرار زیادی هم پی بردم. بذارید از اولش شروع کنم:سِرِ اول: صندوقچۀ مخوف مناین صندوقچه دو سال پیش کلیدش گم شد و دست نخورده باقی موند. خودمم یادم رفته بود توش چی هست!از جنوب شرقی شروع میکنیم. (سیستان:///) 1. روبیک چهار در چهار که همتون میدونید چیه. یادش بخیر! یه زمانی عاشق روبیک بودم... یه کلکسیون کامل ازش داشتم که کلاس هفتم که بودم همشو ریختم آشغال دون! و دوباره اینا رو خریدم:| 😑 میدونم مرض دارم خیلی خیلی زیاد ولی اون موقع به دلایل اتفاقاتی تک تک آثار قبلو از بین بردم از جمله روبیک هایم را!2. بالاش یه حلقۀ قرمز هست که اون در واقع برای نقاشی حلقه ای استفاده میشه. متاسفانه نمونه آثارم مفقود شده وگرنه بهتون نشون میدادم.3. بالاترش یه جعبه میبینید. نه نه اشتباه نکنید! اونو یه پسر برام گرفته! مصطفی! برا تولدم گردنبند گرفته بود و اون تو بود.4. زیر این ها یک عدد هویۀ برقی هست که از شیش سال پیش داشتم. اون زمانا عاشق بُرد الکترونیک بودم. سال بعدش یه هویۀ بزرگتر گرفتم که برای استارت و دینام ماشین استفاده میشد. هویۀ دوم رو برای دورۀ برق خوردوی فنی حرفه ای گرفتم و خیلی وقته از هیچ کدومشون استفاده نکردم. 5. حالا که برگردیم به پایین دوباره در کنار روبیک یه جعبۀ باتری هست که توش باتری برای استفاده میذاشتم. بازم همون الکترونیک:)6. بالاشم یه مشت چرخ دنده بودن که باهاش میخواستم مولد برق آبی درست کنم و سر راه شیر آب بزارم تا نصف شب هر کسی میخواد آب بخوره مولد یه چراغو روشن کنه و فرد بتونه ببینه لیوان چقد پر از آب شده. به هر حال! ابداعی بود برای خودش که بیخیال اونم شدم. واقعا یادش بخیر! چقد ذهنم آزاد بود و به چه چیزایی فک میکردم:)7. بعدشم میرسیم به توپ گلف که بابام بهم داد. می گفت وقتی بچه بود با دوستش میرفتن با این توپ پینگ پنگ بازی میکردن. توپ به این سنگینی؟! مگه میشه؟ هیچ وقت تا حالا برای گلف استفاده نشده. بابام هم نخریده بودش و وقتی داشتن تو خوننه بنایی میکردن زیر خروارها خاک پیداش کردن:/// شاید مال تمدن های قبل از انسان ها بوده:| پس قبل از آدما گلف هم بازی میکردن. همیشه برام سوال بود چرا باید توی شهر عقب افتاده ای مثل قاین حدود سی سال قبل زیر خروار ها خاک یک توپ گلف پنهان شده باشه؟! اونم سایز هشت. پس فقد میمونه همون فرضیۀ اول که مال تمدن قبل از انسان ها بوده! شاید هم زمانی که بوذر جمهر قاینی زنده بوده گلف بازی میکرده... شایدم ماهی ها وقتی اینجا دریای تتیس بوده بازی میکردن. موافق نیستید؟!8. بالاش یک عدد چاقوی قدیمی رو مشاهده میکنین. این باز یادگار بابا بزرگمه. همه از بابا بزرگشون یادگاری های جالبی مثل قلم، جا قلمی، جا سیگاری، پیپ، قلیون و... اینجور چیزا دارن ولی من یک عدد چاقوی ضامن دار که منتها چون زمان بابابزرگم ضامن وجود نداشته ضامنشو روش نذاشتن، و همین مشخص میکنه چقد شر بودم:) این همون چاقویه! لامصب هنوزم اینقد تیزه که نگو.9. بالاترش یک قوطی میبینید. یه قوطی خودکار کنکو که وقتی خودکاراش تموم شد من برداشتم و هر چی آرمیچرو این جور چیزا داشتم توش چپوندم.10. روی اون قوطی یه صفحه هست کارتونی که اومدم روش مقاومت ها، دیود ها، خازن ها و ترانزیستور هایی که از توی مدار های مختلف باز کرده بودم رو روش بستم و توی یک دفترچه مشخصاتشونو نوشتم.11. باز دوباره برمیگردیم پایین و میرسیم به گیربکس ماشین کنترلیم. برای ماشینای زیادی ازش استفاده کردم و دوباره بازش کردم. 12. کنارش هم هندزفری داداشم بود که هیچ وقت حوصله نکردم درستش کنم. 13. زیر هندزفری بروشور تئاتر مدرسه م قرار داره که برای مراسم تجلیل آماده کرده بودیم. اینم بروشور:من نقش آرش کمانگیر و ناظم مدرسه رو داشتم و به همون خاطر توی مدرسه هم به نام آرش معروف شدم. آخه امیر چه ربطی داره به آرش؟ ها؟! یکی از اولین تئاترهایی بود که اجرا کردم و خیلی هم توش خوب بازی کردم:)14. کنار بروشور هم پیچ گوشتی ای که میشد سرشو عوض کرد قرار داره. یه اسم مهندسی هم داشت که یادم نمیاد!15. بعد باز بر میگردیم پایین و روبیک پنج در پنج اونجاست. قبلا درباره شون توضیح دادم. 16. بالاش روبیک سه در سه 17. و در آخر هم عکس کلاس شیشمم! به نظرتون کدومم؟! عکسه تا حالا از پنج جا جر خورده:/ و با اینکه اکثر آثار قبل از کلاس هفتمم رو از بین بردم ولی این هنوز باقیست.اینم پایان سر اول! داشتم بقیۀ اتاقو مرتب میکردم که به کتابا رسیدم. کتابای غیر درسی رو که جدا کردم ولی بقیه برای فروش هست. آتیش زدم به مالم به خاطر موبایلم! بیا اینور بازار. خیلیاشو به کتابخونه اهدا کردم ولی اینا رو دلم نیومد. پس چیدمشون رو میز تا عکس بگیرم و توی دیوار و تلگرام و جاهای مختلف بزارم برای فروش:لا به لاشون رسیدم به سر دوم!سِر دوم: برگۀ شیطانیبرگه ای که لا به لای کتابا بود و سربرگش درشت نوشته بود: &quot;فحش&quot;از گذاشتن تصویرش معذورم:| ولی یه فحشایی توش بود که خودم حتی باورم نمیشه همچین فحشایی بلدم. مخصوصا قسمتی که نوشته بود فحش های آب دار! واقعا هم آبدار بودن. آبدارتر از هندونه. و عجیبش اینا بود که واقعا نمیدونم انگیزه م از نوشتن همچین برگه ای چی بوده؟! چرا باید همچین چیزی بنویسم؟! و این بود سر دوم!بعدشم رسیدم به دفترچه هام که اونایی که پر بود رو جمع کردم تو صندوق چه و بقیه شو چیدم تو کمدم. باز وسط دفترچه هام به یه دفترچه رسیدم تحت عنوان دفترچۀ خالکوبی!سِر سوم: دفترچۀ خالکوبیداخلش طرحایی برای خالکوبی کشیدم. اینو یادم میاد. کلاس هشتم که بودم دوست داشتم یه خالکوب بشم و یکی از دوستامو میشناختم که کارش این بود. کلی از طرحای این دفترچه رو بهش دادم و روی بدن مردم خالکوبی کرده. عاشق خالکوبی بودم اون زمان ولی الان چندان تمایلی هم بهش ندارم. خود دفترچه سِر خاصی نبود ولی خاطره ای که برام زنده کرد نوعی سر به حساب می اومد. یه زمانی یه خال فقد روی انگشت اشاره م زدم و برای پاک کردنش کلی دردسر کشیدم. هیچ وقت اون خاطره رو یادم نمیره ولی به نظرم اینجا جاش نیست که بخوام تعریفش کنم. و اینم پایان سر سوم! سِر چهارم: کیف دردسر سازبعدش نوبت رسید به کیفم! وقتی جیباشو میگشتم مخصوصا جیب مخفی هاشو به چیزایی برخوردم که جلوی خونواده بد آموزی داره و همون لحظه هم مامانم اومد تو اتاق یه جوری چپوندمشون توی کیف که فک کنم جیبش سوراخ شد. مامانم پرسید که مگه چی داری تو کیفت که اونجوری قایمش کردی؟! و کیفو ازم گرفت. فاتحه!!! امیر خدابیامرز پسر خوبی شده بود:( ولی خب اون جیب مخفیاشو فقد خودم بلد بودم و شانس آوردم مامانم هیچی پیدا نکرد. بعدشم کیفو گرفتم و گفتم میبرم توی حیاط بشورم. اون چیز های دردسر ساز رو هم به جایی پرت کردم که دیگه هیچ اثری ازشون پیدا نشه! از دم تیغ گذشته بودم.سِر پنجم: لوازم دیجیتالاینو نمیشه سر به حساب آورد ولی خب بد نیست بدونین. مامانم پرسید چرا پنج تا هدفون داری و اون لحظه بود که واقعا برام سوال شد. واقعا چرا؟! نمیدونم و این خیلی عجیبه! چرا منی که کم از هدفون استفاده میکنم پنج تا هدفون دارم؟! و این هم شاید سری بود که خودمم نمیدونستم. پایان اسرار اتاق و بل بشویش! امیدوارم خوشتون اومده باشه!اینم اتاقم بعد این که مرتب شد:به به!اینجوری بهتر نیست؟!پ.ن.: واقعا به این نتیجه رسیدم که وقتی اتاق آدم مرتب باشه ذهنشم آروم تره:)))</description>
                <category>قماربازان زندگی</category>
                <author>رهگذر...</author>
                <pubDate>Sat, 20 Jul 2024 15:23:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot; سقوط دایی جان ناپلئون &quot;</title>
                <link>https://virgool.io/ghomarbazanezendegi/%D8%B3%D9%82%D9%88%D8%B7-%D8%AF%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AC%D8%A7%D9%86-%D9%86%D8%A7%D9%BE%D9%84%D8%A6%D9%88%D9%86-udlgmqumg9zk</link>
                <description>دایی جان ناپلئون، مردی که زندگی‌اش را در پس پرده‌ای از خیالات و توهمات سپری کرد، نمادی از انسانی است که چشمش را به روی حقیقت بسته و به دنیای خودساخته‌ای پناه برده بود.او در خیالات واهی خود دشمنانی می‌دید که هرگز وجود نداشتند؛ توطئه‌هایی را باور داشت که تنها زاییده ذهن بیمار و خسته‌اش بودند؛ این توهمات، سرپناهی بود برای فرار از واقعیتی که نمی‌توانست یا نمی‌خواست با آن روبرو شود.دایی جان ناپلئون، با وجود تمام نشان‌های اقتدار و بزرگی که به خود می‌بست، در حقیقت مردی ضعیف و شکننده بود.دایی، نمی‌توانست پذیرای این باشد که دنیا آن‌گونه که او تصور می‌کند، نیست؛ شاید ترس از روبرو شدن با بی‌اهمیتی و کوچک بودن در برابر جهانی که نمی‌توانست کنترل کند، او را به این توهمات سوق داد.در نتیجه، درون ماندن در این دنیای خیالی، او را از واقعیت دورتر و دورتر کرد، تا جایی که در افسردگی عمیق و تلخی جان سپرد.این داستان، درسی است از عواقب فرار از حقیقت و پناه بردن به دنیای خیالات است و نشان می‌دهد که چشم بستن به واقعیت‌ها و فرو رفتن در توهمات، هرچند ممکن است برای مدتی آرامش بخش باشد، اما در نهایت به نابودی و مرگ روحی و جسمی منجر می‌شود.دایی جان ناپلئون با چشم بستن به حقیقت، نه تنها خود را از لذت‌های واقعی زندگی محروم کرد، بلکه در نهایت جانش را نیز در این راه از دست داد.&quot;&quot; یادداشتی بر کتاب دایی جان ناپلئون &quot;نویسنده: مصطفی ارشد</description>
                <category>قماربازان زندگی</category>
                <author>مصطفی ارشد</author>
                <pubDate>Sun, 14 Jul 2024 12:43:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سلااااام!</title>
                <link>https://virgool.io/ghomarbazanezendegi/%D8%B3%D9%84%D8%A7%D8%A7%D8%A7%D8%A7%D8%A7%D9%85-svvyt7ywazon</link>
                <description>سلام سلام سلام! به همۀ دوستای ویرگولی و غیر ویرگولی عزیز.خیلی خیلی دوستون دارم و خوشحالم که تونستم برگردم. و اومدم که بمونم و حسابی مزاحمتون بشم. دلم به شدت برا ویرگولو آدمای توش تنگ شده بود و الان که مینویسم احساس دل گرمی میکنم.کلی حرف برا گفتن دارم ولی باشه برا بعد! الان اومدم فقط سلام بگم.شاید سوالتون این باشه که کنکور چطور بود؟! ولی آیا مهمه؟ نه نیست. امیدوارم با کامنتاتون خوشحالم کنین.پیش به سوی قله!!!شاید مهم نباشه ولی حالم بهتره:)</description>
                <category>قماربازان زندگی</category>
                <author>رهگذر...</author>
                <pubDate>Sat, 13 Jul 2024 02:10:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>میخواستم نامه بنویسم + (نسخه صوتی)</title>
                <link>https://virgool.io/ghomarbazanezendegi/%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%85-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A8%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%85-%D9%86%D8%B3%D8%AE%D9%87-%D8%B5%D9%88%D8%AA%DB%8C-lzxfzqr7v1b0</link>
                <description>توی دوره ای که برده بودم و حتی آزادی مستقل فکر کردن هم نداشتم، ایده های جالبی به سرم میزد. البته که یواشکی فکر میکردم، یواشکی یادداشت مینوشتم و یواشکی هم میخوندم.میخواستم نامه بنویسم، نامه هایی که حس و حال خوبی دارند. برای کی؟ برای هر کسی که بهش نیاز داشت، برای آدم های نا آشنای توی خیابان، برای رنج دیدگان، برای آنهایی که کسی برای شان نامه نمینویسد و در کل برای همه.تصور کن شنبه است و در ایستگاه اتوبوس منتظری تا یک روز مسخره دیگر را شروع کنی. یک مرد شبیه پستچی ها نزدیکت میشود و میگوید این نامه برای شماست. میپرسی از طرف کی؟ ولی قبل از اینکه جوابی بگیری پستچی رفته و نامه در دستان توست. نامه را باز میکنی و دست خط تحریری و زیبایی میبینی که یک صفحه کامل با جوهر آبی چیزی نوشته است.ناگهان میبینی اتوبوست رسیده و دست پاچه سوار میشوی، جای خالی پیدا میکنی و مینشینی. نامه را آرام آرام و کلمه به کلمه میخوانی. انگار که یک نفر تو را در آغوش گرفته و تمام زخم هایت را بوسیده است. پا به پایت اشک ریخته و همدلی کرده، به تو حس درک شدن و تنها نبودن میدهد. حس فهمیدن، حس اینکه میدانم دنیا چقدر به تو سخت گرفته، میدانم که اصلا حق تو این نبوده، میدانم که چندین بار دلت شکسته است، میدانم که چقدر خسته و سردرگمی.ناخودآگاه انگار که حالت بهتر میشود. خودت نه، اما روح ات لبخند میزند. قلبت از ناآرامی ها خالی میشود و ذهنت سبک تر میشود.دوست داشتم بنویسم و روزی حداقل به ده نفر از این نامه ها میدادم. راستش بیخیال نشده ام. البته گاهی به نظرم مسخره می آید اما خب هنوز از لیست کارهایی که باید بکنم پاکش نکرده ام. شاید در وقتی مناسب تر شروع کردم. دوره ی بردگی ام تمام شده اما این بار جور دیگری محبوس شدم.اگه از این پست خوش تون اومد اون قلب کوچولو رو قرمز کنینو توی کامنت ها بهم بگینبه نظرتون این نامه نوشتن و نامه دادن ایده خوبیه؟پست صوتی چطور؟ ترجیح میدین بخونین یا بشنوین؟ خوشحال میشم نظرتون رو بدونم.بشیر صابر هفدهم تیر ماه  هزار و چهارصد و سه</description>
                <category>قماربازان زندگی</category>
                <author>بشیر صابر</author>
                <pubDate>Sun, 07 Jul 2024 14:12:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گل ارکیده!)</title>
                <link>https://virgool.io/ghomarbazanezendegi/%DA%AF%D9%84-%D8%A7%D8%B1%DA%A9%DB%8C%D8%AF%D9%87-swusrlceqoln</link>
                <description>این روزا اینجوری میگذره که دوست ندارم شب بشه شایدم به خاطر همین ساعت خوابم شده سه به بعد نمی دونم اینجوریم که برای فردا کلی ذوق دارم، فردا منظورم همه روزاست)... فردا قرار نیست اتفاق خاصی بیوفته یا حتی برنامه خاصی هم ندارم ولی انگار مدام در انتظار یه اتفاق خوبم شایدم نه، امید اینکه یه معجزه بشه و فردا رو بترکونه نه، شاید به خاطر اینکه الان روزم دست خودمه یعنی اینکه احتمالا به خودم امید دارم که می تونم فردا رو حتی با دیدن یه انیمه و فیلم لذت بخش تر بکنم و واقعا به خاطرش ذوق زده بشم اینکه یه حرکت کوچیک می تونه نظرمو راجب کل روزم عوض بکنه یکمم از این بی برنامه بودن خوشم میاد از اینکه بلاخره از روتین دائمی مدرسه رفتن و بعد درس خوندن در اومدم، همیشه فکر می کردم از منظم بودن خوشم میاد و نباید بی برنامه باشم ولی الان نه، یه سری روتین رو دارم و خودم رو مجبور می کنم انجامشون بدم و با یه آهنگ هم که شده اون کارو نه به اجبار بلکه با لذت انجام بدم ... در عین حال می تونم تو دو دقیقه یه تصمیم متفاوت بگیرم و شاید برای منی که یه مدت طولانی رو &quot;حالت تکرار روز ها &quot;بوده این عجیب و به شدت جالبه... الان می تونم بگم شاید واقعا کل زندگی تو همین چند صفحه کتاب و مرتب کردن محیط زندگیت و فیلم ... باشه، شاید همشون بهونه ای میشن که زندگی رو از حالت کسالت در بیاریم... دارم سعی می کنم برای یه مدت کوتاهی هم که شده به خودم سخت نگیرم و پایبند قوائد و اخلاق نباشم چه اشکالی داره که گاهی منم بی پروا باشم؟! گاهی منم اشتباه کنم، یا گاهی کودک درونم رو نشون بدم و نترسم که قضاوت بشم... دارم سعی می کنم که برام مهم نباشه لباسی که می پوشم از دید بقیه قشنگه یا نه واقعیتش اینکه اگه من اونو دوست داشته باشم تمومه، دیگه آدمای غریبه خیابون مهم نیستن... به این فکر می کنم که اشکالی نداره کتابایی بخونیم که صرفا باعث خوشحالی ما بشن یا رمان هایی بخونیم که باهاشون هم بخندیم هم گریه کنیم... قرار نیست که همیشه مطالب مفید یاد بگیریم یا بیاموزیم گاهی هم میشه فقط لذت برد ... سعی می کنم خودم و احساساتی رو که مدتی مخفی کرده بودم صرفا برای راضی نگه داشتن بقیه، ترک کنم ... قرار نیست از دل همه در بیارم، قرار نیست نگران همه باشم واقعا قرار نیست جواب آدمایی رو بدم که دوسشون ندارم و صرفا دلسوزی می کنم... آره خلاصه که یه وقتایی این شل کردن واقعا خوبه :)) هنوزم هستن چیزایی که اذیتم می کنن در واقعا همیشه هستن ولی سعی کنیم یکم از شدتش کم کنیم یا با یه کار دیگه اون بار سنگینشونو کمتر کنیم ... یه چیز دیگه ای ذهنمو درگیر کرده اینکه گریه نشانه ضعیف نیست درست ولی وقتی قوی ترین آدم زندگیت پیشت گریه میکنه &lt;&lt; احساس می کنم یه بار از درون فرو می پاشم :)) یادآوری: اصلا اشکالی نداره که به چیزایی علاقه مند باشی که از نظر دیگران مسخره و خنده داره... هنوزم دارم سعی می کنم با آهنگا و عکسا برم به قدیما اون موقع که شاید سادگی زیبا ترین بود اما الان با شکوه ترین ها هم فقط درخشش دارن اما من یکی زیبایی درونشون نمی بینم... امروز به یه نتیجه گیری دیگه ای هم رسیدم... اینکه اینستا یا حتی برنامه های مشابهش چه خواسته و یا ناخواسته واقعا باعث میشن آدما احساس بدی نسبت به خودشون و زندگیشون پیدا کنن... اینکه تو میری کلی عکس و ویدیو از بیرون رفتن و خرید و حالا خوشگذرونی آدما می بینی و بعد یه نگاه به خودت می کنی و ببمببب ... بیخیال اینکه اونجا خوشی ها رو فقط نشون میدن ولی واقعا باید آدم قوی ای باشی و بری تو اون محیط و چه خواسته یا ناخواسته زندگی آدما رو دنبال کنی یعنی انقدر باید از درون غنی باشی که اینا اذیتت نکنه البته به شخصه اخرم نفهمیدم تهش چی؟! واقعا ... یکی دیگه از کارای مورد علاقم اینکه از تیکه های قشنگ کتاب عکس بگیرم و ادیتش بزنم و واقعا حس خوبی بهم میده... ( چند تا رو می زارم ) خب من واقعا تو این دو هفته نترکوندم که بخوام بگم آره تابستون اینجوری کنید یا اونجوری ... ولی کارایی که شاید خودم دوست داشتم رو میگم :) فکر کنم بیشترین کاری که کردم فیلم دیدن بود اولش با خاتون شروع کردم نمی دونم چرا به جز داستان اصلی غرق شده بودم در اینکه دلیل این همه رنج و بدبختی ایران چیه... گاهی ناشیانه به سرم می زنه که نکند گرفتار شدیم در یک طلسم نامیرا ... و خودم رو مدام می گذاشتم جای شخصیت ها و اینکه چقدر سخت بوده و هنوز هم سخته:) و کی میاد بامداد پس از شبه سیه ولی ولییی این بین هنوز هم افعی تهران &gt;&gt; واقعا مورد علاقم بود :)) موضوعش به شدت برام جالب بود و نتیجه ای که ازش گرفتم اینکه آدما می تونن دلیل قانع کننده خودشونو داشته باشن حتی اگه برخلاف قانون و مقررات باشهیادآوری: لطفا موهای فرتون رو دوست داشته باشید و کراتین نکنید :)بعد هم پوست شیر که واقعا درد داشت واقعاا... چه بگوییم واقعا عاجزم در سخن ... ولی تهش اینکه همه می دونیم بچگی به شدت تاثیر داره در آینده اون فرد ... ولی بیاید بچه ها رو خوب تربیت کنیم اگر هم نمی تونیم و از پیش بر نمیایم پس موجودی رو به این دنیا نیاریم که بشه افت دنیا و آدما ...  &quot; /&gt;ایشون تا ابد &gt;&gt; &quot; /&gt;&gt; &quot; /&gt;ایشون تا ابد &gt;&gt; در آخر هم تصمیم گرفتم که یه ورقی بزنیم به گذشته و انیمه هایی که بچگی دیدم ( فکر می کنم همه ما دهه هشتادیا دیدیم) بچگی و عکسای بچگی یکی از کیوت ترینای این دنیاست... :)) یادآوری: سخت نگیر... واقعا ارزش نداره ( کاش خودمم گوش بدم ) مرسیی که خوندید :)) آها راستی آشپزی کنید واقعا لذت بخشه آهنگی که دوست دارید رو پلی کنید با حوصله زیاد شروع کنید و همه عصاره عشقتونو بهش اضافه کنید... قول میدم که معرکه میشه :)</description>
                <category>قماربازان زندگی</category>
                <author>Ayla</author>
                <pubDate>Sun, 07 Jul 2024 08:16:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مخمصه</title>
                <link>https://virgool.io/ghomarbazanezendegi/%D9%85%D8%AE%D9%85%D8%B5%D9%87-k12oaj7rsfjx</link>
                <description>اون موقع که یهو همه چیز تو ذهنت آنالیز میشه و تازه میفهمی داخل چه مخمصه ای گیر افتادیتا قبلش نفهمیدی و خوب مسلما آرامش خاطر داری همین که چشمت به اطراف باز میشه یه استرس بدی میاد سراغت نفسات به شمارش میفته و بیشتر از هر موقع دیگه ای عرق میکنی مجبوری عرق کف دستت رو با لباست خشک کنی کاری که ازش متنفریقدم هات رو تند تر میکنی و سعی میکنی زودتر برسی میتونی بدو کنی(ولی خیلی ریسک داره نباید بزاری بفهمن که تو فهمیدی که میخوان چیکار کنن جوری وانمود کن انگار از هیچی خبر نداری )از سیگار متنفر میشی وقتی میبینی چجوری اونو نزدیک دهنش میبره و پک میزنه حالت از آتیش به هم میخوره وقتی میبینی سیگار چجوری بین دستاش رخ میگیره از موتور بدت میاد وقتی میبینی چجوری داره اونو هی گاز میده و سه بار دقیقا سه بار لعنتی! طول و عرض کوچه رو طی میکنه دیگه نمیخوای هیچ ساعت طلایی رو ببینی چون یاد دستاش میوفتی که یه ساعت طلایی بسته بود به مچش شاید حتی دیگه نخوای از اون کوچه رد بشی ولی این غیر ممکنه چون تو تو همین شهر داری زندگی میکنی بالاخره که باید رد بشی چه از این کوچه چه از کوچه های دیگه...حتی شاید حالت از دیدن اینکه کسی تیشرت مشکی پوشیده به هم بخوره اما نمیتونی به بقیه بگی:هی! با شماهام حق ندارین تیشرت مشکی بپوشین چون من...؟چون من ...؟چون من خاطره خوبی ازش ندارم ؟چون اون تیشرت مشکی پوشیده بود ؟زیادی مسخره اس ؟زیادی دارم مسخره به نظر میام ؟زیادی دارم خودمو درگیر میکنم ؟ زیادی حساس شدم ؟زیادی سخت میگیرم؟دلت میخواد بالا بیاری رو کسایی که با صدای بلند میخندن ولی مگه میشه ادما رو مجبور کرد که نخندن فقط به خاطر اینکه تو با شنیدنشون صداهای بدی میاد تو سرت و زندگیت رو به هم میریزه ؟نه ادما رو نمیشه مجبور کرد کارهایی بکنن که نمیخوان ولی چرا من مجبور شدم ؟من مجبور شدم ؟هی دختر! انقدر خودت رو اذیت نکن این روزها هم تموم میشه مثل همه اون روزهایی که از گریه نفست بالا نمیومد مثل تموم اون روزهایی که نمیتونستی بخوابی مثل تموم اون روزهایی که میترسیدی از کنار مامانت تکون بخوری مثل تموم اون روزهایی که دلت میخواست چاقو برداری...تموم میشه فقط صبر کن ازت میخوام کاراشتباهی نکنی میدونم زمان درستش نمیکنه ولی تو زمان بده به خودت تا درستش کنی خیلی خودمو ضعیف نشون دادم میدونم ولی یکم خسته شدم   یه چند روز زمان نیازه تا دوباره رفرش بشم </description>
                <category>قماربازان زندگی</category>
                <author>mahoo</author>
                <pubDate>Sun, 07 Jul 2024 00:22:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خدایا هستی ؟؟؟</title>
                <link>https://virgool.io/ghomarbazanezendegi/%D8%AE%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D8%A7-%D9%87%D8%B3%D8%AA%DB%8C-qrte5i63a9nu</link>
                <description>خستم اگه هستی میشه بغلم کنی ؟چرا صدامو نمی‌شنوی ؟من بد بودم واست ؟ چرا دستمو نمی‌گیری چرا 😭😭😭 من دیگه جونی ندارم میبینی که چقدر تنهام ، تو عمرم با کسی جز تو حرف نزدم دوست دارم یبارم شده بغلم کنی ، اشکامو پاک کنیمعجزه کنی 🥺 چشامو باز کنم ببینم همه چی اونجوریه که می‌خوام 😔🚶🏻‍♀️چرا اینقدر همه حسادت میکنن بهم خدا ؟ چرا به هر کی نزدیک شدم سواستفاده کرد ازم ؟من که هیچ وقت هیچی تو دلم نبود 😔 چرا حال بنده های بدت بهتره؟ چرا ؟خدایا لطفاً امشب باهام حرف بزن تا دیر نشده کاری کن واسم من نمیتونم عشقمو کنار کس دیگه ببینم 😭😭😭😭😭😭😭نمیتونم ...😔💔</description>
                <category>قماربازان زندگی</category>
                <author>هیدرو :)</author>
                <pubDate>Sat, 06 Jul 2024 22:25:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پیرمرد و دریا</title>
                <link>https://virgool.io/ghomarbazanezendegi/%D9%BE%DB%8C%D8%B1%D9%85%D8%B1%D8%AF-%D9%88-%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7-q3z7mtb0eye4</link>
                <description>امروز کتاب پیرمرد و دریا اثر ارنست همینگوی رو خوندم.تصورات دیگه ای داشتم و فکر نمیکردم که داستان درباره جدال پیرمرد ماهیگیر با یه ماهی بزرگ باشه.نکته جالب توجه درباره مقاومت ماهیگیر در ادامه دادن برای گرفتن ماهی بود.پیرمرد بیچاره تمام دستاش زخمی شد گرسنگی کشید سه روز و سه شب داخل دریا موند طوری که بقیه خیلی نگرانش شده بودن و دنبالش میگشتن.کمرش آسیب دیده بود بی خوابی کشید و سختی های زیادی رو تحمل کرد اما در نهایت اون ماهی بزرگ رو صید کرد اما در  باقی داستان متاسفانه بمبک های دریایی امون ندادن و با حمله کردن به صید پیرمرد دیگه تقریبا چیزی باقی نذاشتن.در انتهای داستان هم پیرمرد بیچاره بعد از اون همه سر و کله زدن با بمبک ها و جنگیدن باهاشون با یه استخون بزرگ ماهی به لب ساحل رسید.اما قصه پیرمرد هم حکایت خیلی از ماهاس مگه نه؟بعضی اوقات حسابی تلاش میکنی و فکر میکنی که داری برنده میشی اما یهو بخت باهات یار نیست و ورق برمیگردهیهو میبینی ماهی بزرگی که صید کردی و بابتش خیلی خوشحالی با حمله بمبکا از بین میره و اون موفقیتی که فکرمیکردی قراره سر و صدا کنه و حسابی بابتش خوشحال باشی در یک لحظه از بین میره و همه تصوراتت فرو میریزه.خسته و رنجور میشی و حالا درحالی که تقریبا هیچ جونی برات نمونده باید ادامه بدی در حالی که همه مردم تن رنجیده تو و شکستت رو میبیننفکر میکنم گاهی نباید از آینده خیلی زیاد اطمینان داشت چون نمیدونی که قراره چی پیش بیاد و دست تقدیر وقتی تمام برنامه هات رو بهم بزنه ممکنه که با ضربه سختی روبرو بشی اما خب برنامه ریزی کردن و داشتن اهداف برای زندگیت هیچ اشکالی نداره و مطمئنا بدون اون نمیشه زندگی کرد.در این  داستان سانتیاگو پیرمرد داستان تا جایی که تونست حتی با وجود رنجور شدن تنش و آسیب دیدن بدنش تمام تلاش خودش رو به کار برد و با وجود تمامی سختی هایی که پشت سر گذاشت از هیچ تلاشی دریغ نکردبا اینکه بمبکا تیکه تیکه از بدن مهی بزرگ صید شده توسط پیرمرد از بین رفتن اما خود صید اون ماهی بزرگ برای پیرمد افتخاری بزرگه که تونست بهش دست پیدا کنه.اما دلیل اصلی عدم شکست پیرمرد نه در صید ماهی بزرگ و مقاومتش بلکه دلیل اصلی امیدواری برای ادامه راه بود.آخر داستان پیرمرد به پسرک گفت که باید چاقوی بهتر و نیزه های مجهز تری با خودشون به دریا ببرن.خب پس این یعنی پیرمرد قصه ما شکست نخورده مگه نه؟!این بار دیگه مطمئنم که پیرمرد موفق میشه چون حالا فهمیده که چجوری میشه حساب بمبک های ظالم رو کف دستشون بزاره:)به علاوه با وجود اینکه بمبکا نیزه ماهی بزرگ رو از بین بردن اما چیزی از موفقیت شکوهمند پیرمرد در صید نیزه ماهی کم نمیشه.آره مطمئن باشید که این بار موفق میشه.</description>
                <category>قماربازان زندگی</category>
                <author>Marshmallow</author>
                <pubDate>Tue, 02 Jul 2024 09:47:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot; نگینِ نقره‌ای شب &quot;</title>
                <link>https://virgool.io/ghomarbazanezendegi/%D9%86%DA%AF%DB%8C%D9%86%D9%90-%D9%86%D9%82%D8%B1%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D8%A8-xxn9puf88i2m</link>
                <description>ماه را در آسمان می‌بینم که همچون نگینی نقره‌ای در شب می‌درخشد که گاهی ابرهای تیره، قرص ماهم را یک‌باره می‌بلعند و گاهی آرام و بی‌صدا، گویی به‌سوی رازهای نهان آسمان می‌نگرد و با نوری لطیف، دل تاریکی را روشن می‌کند. هر شب، با حضورش قصه‌های کهن را به یاد می‌آورد و نغمه‌های ناشنیده را در دل شب زمزمه می‌کند.ماه، همراه همیشگی عشاق و الهام‌بخش شاعران، در سکوت شبانه با نگاهی مهربان به زمین می‌نگرد.درخشش نرمش، همچون دستان نوازشگری است که بر چهره‌ی طبیعت می‌لغزد و آرامشی ژرف را به ارمغان می‌آورد.چهره‌ی ماه، با خطوطی نازک و مه‌آلود، حکایت‌های بی‌پایان از زمان‌های دور را بازگو می‌کند؛ هر تکه‌اش، نشانه‌ای از سفری بی‌پایان در کهکشان‌هاست؛ سفری که روح را به سوی بی‌نهایت می‌برد و خیال را در پهنه‌ی آسمان رها می‌سازد.در سکوت شب، وقتی که همه چیز در خواب عمیقی فرو رفته است، ماه همچنان بیدار است، همچون نگهبانی وفادار که بیداری‌اش را وقف زیبایی و آرامش جهان کرده است. ماه را در آسمان می‌بینم و در دل آرزو می‌کنم که نورش هرگز کم نشود، که همیشه راهنمایی باشد برای دل‌های گمشده و رویاهای نیمه‌تمام.نویسنده: مصطفی ارشد</description>
                <category>قماربازان زندگی</category>
                <author>مصطفی ارشد</author>
                <pubDate>Mon, 01 Jul 2024 12:05:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بدن‌درد</title>
                <link>https://virgool.io/ghomarbazanezendegi/%D8%A8%D8%AF%D9%86-%D8%AF%D8%B1%D8%AF-mfqmqzdvvyhx</link>
                <description>در قبل معتقد بودم که انسان به آن‌چه که نقاب می‌زند، تبدیل می‌گردد. من نقاب‌های زیادی برای زمانی که با آدم‌ها بخواهم معاشرت کنم و یا حتی در یک مکان باشیم، می‌زنم.حتی با تمام نقاب‌هایی که انتخاب می‌کنم و می‌زنم بازهم شخصیت نه‌چندان گرمی دارم. به‌طوری که وقتی شروع به صحبت کردن می‌کنم، اولین جمله این است که چرا طلبکارانه صحبت می‌کنی؟ چرا نگاهت این‌طور است؟ چرا فلان؟ چرا بیسار؟در واقع دیگر نمی‌توانم تشخیص دهم که آیا نقاب می‌زنم یا واقعا این هستم؟! اما زمانی‌که تنها هستم، در واقع به معنای کلمه تنها هستم، صدای افکار شماتت‌گر خود را می‌شنوم که ایراد می‌گیرد از من! در تنهایی حساس‌تر از همیشه هستم، دل‌نازک‌تر از همیشه، گویا همیشه در دوران PMS هستم.تنها بودن، انتخاب خودم بود.هنوز هم هست، تاب‌وتحمل آسیب دیدن را ندارم، متاسفانه از مراقبت کردن از خود، اندکی خسته شدم و ترجیح می‌دهم، همه‌ی آدم‌ها در مدار دیگری باشند. به انتخاب خود باشد که بخواهم وقتی با آن‌ها بگذرانم یا خیر!نقاب بی‌خیالی می‌زنم. حتی روانشناسم هم باورش شده که بی‌خیالم! اما شاید گولم می‌زند. ارجاعم داد به روانپزشک! دوز قرص‌های اضطرابم افزایش یافت. مدت‌هاست وقتی قهوه می‌‎نوشم، هیچ اتفاقی برایم نمیوفتد. نه خوابم از بین می‌برد، نه تپش قلب می‌گیرم. فقط یک نوشیدنی تلخ را نوشیدم. شب، بدن‌درد به سراغم می‌آید و جانم را می‌فرساید.کندن نقاب سخت است. بدون نقاب ترسناک هستم. چشم‌هایم همچون گودال تهی که فقط می‌بیند و نگاه نمی‌کند.گاهی از خودم، افکارم و تصمیماتم می‌ترسم.</description>
                <category>قماربازان زندگی</category>
                <author>Chaos</author>
                <pubDate>Sat, 29 Jun 2024 08:04:21 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>