<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>پست‌های انتشارات قُلُمبه سِتیز</title>
        <link>https://virgool.io/ghotiz/feed</link>
        <description>یه سری حرف که اگه قراره تاثیر بزارن، نباید قلمبه باشن.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 02:45:34</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/publication/x1ddqk69uxgh/xxxqml.png</url>
            <title>قُلُمبه سِتیز</title>
            <link>https://virgool.io/ghotiz</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بدون «سوگیری»: شدنی یا نشدنی؟</title>
                <link>https://virgool.io/ghotiz/%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B3%D9%88%DA%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C-%D8%B4%D8%AF%D9%86%DB%8C-%DB%8C%D8%A7-%D9%86%D8%B4%D8%AF%D9%86%DB%8C-o9dilaomfocv</link>
                <description>بسم الله الرحمن الرحیم.سلام.یکی از حرف هایی که از یه سری افراد، مخصوصاً جوان ها، شنیده میشه اینه که «سوگیری نداشته باشیم» و به انواع مختلفی هم این حرف زده میشه:سوگیری نداشته باشجانب داری نکنبی طرف باشو...ولی آیا اصلا شدنیه؟چطور میشه یه انسان نه سوگیری داشته باشه و نه جانب یا طرف چیزی رو بگیره؟ هر انسانی بالاخره برای خودش یه سری عقاید و اصول داره و براساس اونها «جانب و طرف» خیلی چیزها رو میگیره و به سمتشان «سوگیری» هم داره.یکی ممکنه عقیده ش این باشه که حجاب مهمه و باید باشه و بر اساس این عقیده ش، نسبت به عقاید و افکار و رفتارها و اعمال دیگران سوگیری خواهد داشت.یکی ممکنه عقیده ش این باشه که اینطور نیست و اون هم بر اساس این عقیده ش، نسبت به عقاید و افکار و رفتارها و اعمال دیگران سوگیری خواهد داشت.و هزار تا مثال دیگه...درواقع انسان اصلا نمیتانه که سوگیری نداشته باشه و حتی اون کسی که میگه «سوگیری نداشته باش» هم خودش درگیر یجور سوگیریه.البته مسائلی هم هستن که اصلاً برای خیلی ها مهم نیس. قطعاً زیاد مهم نیست که کیا خورش سبزی رو با مرغ دوس دارن یا با سوسیس یا گوشت کرگدن و سوگیری داشتن راجب اینجور مسائل بی اهمیت، مد نظر ما نیست.سوگیری بد یا خوب یا درست یا غلط؟حالا که نمیشه سوگیری نداشت، میشه حداقل سوگیری های خوب یا درستی داشت؟از اونجایی که:۱. هر انسانی برای خودش یه سری عقاید داره که فکر هم میکنه درستن.۲. خیلی های دیگه هم ممکنه عقایدش رو قبول نداشته باشن و فکر کنن اشتباهه.۳. باعث میشه هر شخصی یه سری سوگیری ها داشته باشه.۴. تقابل عقاید تبدیل میشه به تقابل سوگیری ها.پس تا وقتی این «عقاید مختلف» وجود دارن، سوگیری های مختلف هم وجود خواهند داشت. و در واقعیت دنیایی که داریم توش زندگی میکنیم، معمولاً انسان ها دنبال درست یا غلط بودن عقاید و سوگیری هاشان نیستن و هرچقدر هم ما بگیم به دنبال حق یا درستی یا... باش بازم آخرش افراد مختلف داریم و عقاید مختلف و سوگیری های مختلف و ظاهراً اینکه چه اعتقاد و سوگیری درسته یا غلط، خیلی کم اهمیت تره برای انسان ها در مقایسه با اینکه کدام عقاید و سوگیری ها رو قبول دارن و ندارن. یعنی چه؟ یعنی هرکسی با عینک خودش به عقاید و سوگیری های بقیه نگاه میکنه و میگه «قبول دارم یا ندارم» و خیلی خیلی کم پیش میاد که بگه «عقاید من درسته یا غلط؟».نتیجه؟حالا تو میمانی و این دنیای واقعیِ دور از مدینه فاضله و همین اعتقاداتت (که فکر هم میکنی درست هستن)، و دو حالت داره:یا بر اساس اعتقاداتت عمل هم میکنی.یا اینکه فقط تو دلت نگهشان میداری و عمل نمیکنی.حالا اگه بخوای عمل کنی، قطعاً با مخالفت و مقاومت و جنگ از طرف کسانی که هم عقیده ت نیستن روبرو خواهی شد و اصلاً امکان پذیر نیست که مخالفین تو راحتت بزارن که تو راحت به خواسته هات برسی.این کسانی که میگن ما طرفدار صلحیم و همه به عقاید هم احترام بزاریم و این گل و بلبل ها، حتی بدیهی ترین چیزها رو هم ظاهراً نمیفهمن و دارن توی یه توهم بزرگ و ساختگی تو ذهنشان زندگی میکنن بجای این واقعیت:منی که عقیده دارم این نظام برحق هست، آبم با کسی که عقیده ش خلاف اینه، تو یه جوب نمیره، چون اون اگه در بستری قرار بگیره که تواناییش رو داشته باشه، شرایط رو به سمتی خواهد برد که من دلم نمیخواد.اونی که عقیده داره این نظام برحق نیست، آبش با منی که عقیده م خلاف اینه، تو یه جوب نمیره، چون من اگه در بستری قرار بگیرم که تواناییش رو داشته باشم، شرایط رو به سمتی خواهد برد که اون دلش نمیخواد.منی که عقیده م اینه در سطح اجتماع حجاب باید باشه و باید هم اجباری باشه، آبم با کسی که عقیده به آزادی حجاب داره، تو یه جوب نمیره، به همون دلیل قبلی.و از اون طرف، کسی که عقیده ش اینه که حجاب نباید باشه یا نباید اجباری باشه هم آبش با منی که عقیده م خلاف اینه، تو یه جوب نمیره، بازم به همون دلیل.همین نوع حرف ها رو راجب اعتقاد و سوگیری نسبت به خیلی چیزای مهم دیگه هم میشه زد.تا اینجای کار که شد برای وقتی که تو بخوای در جهت عقایدت عمل هم بکنی. ولی اگه نخوای عمل کنی چه؟ در اون صورت یعنی کسای دیگه که «عمل یا جنگ یا مقاومت یا تلاش یا جهاد کردن» قطعاً به قدرت خواهند رسید که البته ممکنه هم عقیده تو باشن یا نه.حرف آخرپس میبینیم که هر انسانی با توجه به عقایدش (بی توجه به اینکه درست هستن یا غلط) ناچاراً یه سری سوگیری ها خواهد داشت.و «سوگیری نداشته باشیم» اصلاً شدنی نیست.از طرف دیگه هم وقتی واقعیت دنیا اینه، ناچاراً مقاومت و جنگ و مخالفت و جهاد و تلاش های افراد در جهت عقایدشان هم همیشه وجود خواهد داشت و در آخر هم همیشه کسانی موفق میشن که قدرتشان در این جنگ و مخالفت و مقاومت و جهاد و تلاش ها، بیشتر باشه. حتی با نگاه ب همین ویرگول هم میشه راحت این تلاش و جنگ عقاید رو دید که چطور اهالی هر طرف این جنگ ها، با نوشتن دارن در جهت عقایدشان عمل میکنن. شبیه این در جاهای دیگه هم به راحتی قابل دیدنه و اصولاً انگار کسی نیس که دنبال درستی و غلطی باشه. هرکسی فکر میکنه عقیده ش درسته و داره در جهتش عمل هم میکنه.حالا یکی ممکنه در جبهه های مختلف این جنگ رو انجام بده:یکی ممکنه داستان و رمان بنویسهیکی فیلم میسازهیکی موسیقییکی مقالهیکی جنگ فیزیکییکی سخنرانی و حرفو...ولی اون چیزی که اهمیت داره اینه که در این دنیای دور از ایده آل، همیشه مهم اینه قدرت کی بیشتره و کی در جهت پیشبرد اهدافش قدرت بیشتری داره و تلاش بیشتری میکنه، نه اینکه کی درست میگه و کی غلط. همیشه بیشتر «دوس داشتن و دوس نداشتن» و «قبول دارم و ندارم» ظاهراً و در عمل خیلی مهم تر هستن از اینکه چه چیزی بصورت مطلق «درست» و یا «غلط» هست.در آخر، بله، منم قبول دارم که هرچقدر آدم سعی کنه عقاید و سوگیری هاش به واقعیت و درستی و راستی نزدیک تر باشه، بهتر هم هست و چه عالی اگه همه ما اینجور بودیم، ولی...به هر حال، جدا از اینکه کی درست میگه و کی غلط، سوگیری همیشه خواهد بود ولی قدرت همیشه حرف آخر رو میزنه.مخلص،یا علی.</description>
                <category>قُلُمبه سِتیز</category>
                <author>سهيل مرادی مریم‌نگاری</author>
                <pubDate>Mon, 26 Jun 2023 10:02:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>علمني الشرف: یا... زن بودن</title>
                <link>https://virgool.io/ghotiz/%D8%B9%D9%84%D9%85%D9%86%D9%8A-%D8%A7%D9%84%D8%B4%D8%B1%D9%81-%DB%8C%D8%A7-%D8%B2%D9%86-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-lhnxsq7elc5f</link>
                <description>بسم الله الرحمن الرحیم.سلام.ایشان خانوم «خالده ترکی عمران» هستن، یه معلم اهل بصره عراق.در تاریخ ۴ آوریل ۲۰۱۶ وقتی داشته با ماشین خودش به محل کارش میرفته، ماشین کنار دستیش بر اثر یه انفجار تروریستی آتیش میگیره و آتیش به ماشین اونم کشیده میشه.درحالی‌که لباسش آتیش گرفته بوده از ماشینش پیاده می­‌شه.اما بعد از اینکه متوجه میشه که لباسش درحال سوختنه و بدنش برهنه خواهد شد، دوباره به طرف ماشینش برمی­‌گرده و تو ماشینش می‌شینه.توی همین اوضاع، یکی از افراد پلیس درحالی‌ که ‌گریه هم می­‌کرده با صدای بلند داد می­‌زنه که من مثل برادرتم، از ماشین پیاده شو، تو رو با لباس خودم می‌­پوشانم.ولی نمی­‌پذیره و سرافرازانه ترجیح میده که بسوزه ولی بدن برهنه‌ش رو کسی نبینه.عراقی­‌ها بهش لقب شهید شرف و ناموس دادن و در میدان هوایی بصره، اطراف ماشینش حفاظی کشیدن و بالای ماشینش هم تندیسی از شهیده حجاب و عفاف نصب کردن تا یادش همیشه جاویدان بمانه.«زن» بودن به این سادگیا نیس،«زندگی» کردن به هر شکلی، زنده بودن نیس،«آزادی» داشتن هم به هر فرم و نوع و قیمتی، آزاد بودن نیس.خانوم خالده ترکی عمران هم یه زن واقعی بود، هم درست زندگی کرد، هم آزاد به معنای واقعی بود، هم یه معلم واقعی و هم یه الگوی واقعی برای زندگی بر پایه شرف.خدا رحمتش کنه.یکی برای پوشیدگی و حجاب جان خودش رو هم میده، یکی برای...#زن_حجاب_سعادتمخلصات،یا علی.</description>
                <category>قُلُمبه سِتیز</category>
                <author>سهيل مرادی مریم‌نگاری</author>
                <pubDate>Thu, 20 Oct 2022 16:44:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بُلبُلیسم: جوری مقاله بنویسیم که دانشمند و به‌حق به نظر بیایم.</title>
                <link>https://virgool.io/ghotiz/%D8%A8%D9%8F%D9%84%D8%A8%D9%8F%D9%84%DB%8C%D8%B3%D9%85-%D8%AC%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%84%D9%87-%D8%A8%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C%D9%85-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%D9%85%D9%86%D8%AF-%D9%88-%D8%A8%D9%87-%D8%AD%D9%82-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%B8%D8%B1-%D8%A8%DB%8C%D8%A7%DB%8C%D9%85-bufveymp4ai6</link>
                <description>بسم الله الرحمن الرحیم.سلام.مقدمه:...................................................................................................................................................................................................................................................هگل گفت:..........................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................نیچه:....................................................................................................................................................................................................................................................................................شوپنهاور اما میگه:..........................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................از اون طرف اسپینوزا:.......................................................................................................................................................حالا هایدگر:..........................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................حرف های احساسی جهت دریافت تایید و همدردی:..............................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................سعدی هم:......................................................................................................................................................حافظ و مولوی نیز:..........................................................................................................................................................................................انتقاد از زمین و زمان و در و دیوار و همه (بجز شخص خود البته)، جهت خفن و عالم به نظر آمدن:........................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................عکسی در پایان مقاله (بدون ف،ی،ل،ت،ر شکن ببینید که عکس بالا بیاد):دست دادن = تایید کردنمحجبه، بی حجاب رو تایید نمیکنه، بلکه محجبه رو تایید میکنه.مخلصات،یا علی.</description>
                <category>قُلُمبه سِتیز</category>
                <author>سهيل مرادی مریم‌نگاری</author>
                <pubDate>Sun, 09 Oct 2022 10:53:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جامعه ۶ طبقه: یک شاهکار و چند سوال</title>
                <link>https://virgool.io/ghotiz/%D8%AC%D8%A7%D9%85%D8%B9%D9%87-%DB%B6-%D8%B7%D8%A8%D9%82%D9%87-%DB%8C%DA%A9-%D8%B4%D8%A7%D9%87%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D9%88-%DA%86%D9%86%D8%AF-%D8%B3%D9%88%D8%A7%D9%84-hxgfrivb8yer</link>
                <description>بسم الله الرحمن الرحیم.سلام.شخصی به اسم زرارة بن اوفی میگه روزی خدمت امام سجاد (علیه‌السلام) رسیدم، حضرت فرمودند:ای زرارة، مردم زمان ما شش طبقه‌اند: &quot;شیر، گرگ، روباه، سگ، خوک و گوسفند&quot;!اما &quot;شیر&quot;حاکمان و پادشاهانی هستند که دوست دارند بر هر کسی مسلط باشند و ظلم کنند، ولی احدی در برابر فسادشان ایستادگی نکند.اما &quot;گرگ&quot;تجار و کسبه‌ای هستند که در وقت خریدن جنس، آن را مذمّت می‌کنند تا ارزان‌تر بخرند، ولی برای فروش، آن را می‌ستایند تا گران بفروشند.اما &quot;روباه&quot;کسانی هستند که دین را وسیله‌ای برای دنیایشان قرار داده‌اند و آنچه را به زبان می‌آورند در دل قبول ندارند.اما &quot;خوک&quot;مردانی که شبیه زن هستند و رفتار زنانه دارند و همچنین کسانی که ذلیل و اسیر شهوتند و به هرعمل زشتی که دعوت می‌شوند پاسخ مثبت می‌دهند.اما &quot;سگ&quot;انسان بد زبان و فحاش است به طوری که مردم از ترس زبانش او را احترام می‌کنند. (در واقع کسی که جلوی زبانش را نمی‌گیرد و حرف‌های زشت از دهانش بیرون می‌آید و مردم از ترس آن که مبادا به آنها فحاشی یا بد زبانی کند او را احترام کنند و یا اینکه در منزل همیشه سروصدا می‌کند و سر زن و بچه‌هایش داد و فریاد می‌کشد! این شخص گرچه در ظاهر شکل آدم است ولی در باطن سگ است و خوی و خصلت آن را دارد و در روز قیامت به صورت سگ وارد محشر می‌شود).و اما &quot;گوسفند&quot;شخص با ایمانی است که مانند گوسفند، افراد شرور موی او را می‌بُرند و گوشت او را می‌خورند و استخوانش را می‌شکنند.منبع: الخصال شیخ صدوق، ابواب شش گانه، ترجمه فهری، ج‏۲، ص۳۷۸.حرف آخر: چند سوالبدون توضیح اضافی و تلف کردن اوقات باارزش شما و با دانستن این موضوع که دوس ندارید زیادی نوشته طولانی بخوانید، این من و شما و چند سوال:من جزو کدام دسته هستم؟آیا میشه دائم جزو یکی از این دسته ها بود و اونجا هم ماند؟ یا قابلیت انتقال به دسته های دیگه هم هست؟آیا میشه همزمان جزو چند دسته بود؟ اگه آره، من جزو کدام دسته ها هستم در حال حاضر؟من در طول زندگیم جزو کدام از این دسته ها بودم؟کدام از این دسته ها خوبن برای یه «انسان»؟بودن در کدام از این دسته ها به دنیای انسان کمک می‌کنه؟ کدامشان به آخرت؟اطرافیانی که در طول روز میبینم، به نظر جزو کدام از این دسته ها میان؟بودن در کنار آدمهای کدام دسته به نفع منه بیشتر؟دوری کردن از کدام ها چطور؟و...بدون شک، این تقسیم بندی زیبا، شاهکاری هست از امام سجاد علیه السلام که بعد از هزار سال، و حتی به نظرم بعد از ده هزار سال دیگه هم (اگه دنیایی باشه)، قابل استفاده هست برای جوامعی که ما موجودات دو پای سخنگو، برای خودمان ساختیم و داریم میسازیم و خواهیم ساخت. اگه یکم دقت کنیم، کل انسانهای این دوره زمانه و «شغل» هایی که دارن رو میتانیم توی این تقسیم‌بندی جا بدیم.مومنانیه جاهایی، گوسفند بودن لیاقت میخواد اتفاقاً.مخلص،یا علی.</description>
                <category>قُلُمبه سِتیز</category>
                <author>سهيل مرادی مریم‌نگاری</author>
                <pubDate>Fri, 13 May 2022 22:10:05 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فارت پیچ قرن ۲۱: میدانم باید چکار کنم، ولی نمیتانم</title>
                <link>https://virgool.io/ghotiz/%D9%81%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D9%BE%DB%8C%DA%86-%D9%82%D8%B1%D9%86-%DB%B2%DB%B1-%D9%85%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%85-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%DA%86%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%DA%A9%D9%86%D9%85-%D9%88%D9%84%DB%8C-%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%AA%D8%A7%D9%86%D9%85-mluyn2yrmyvx</link>
                <description>بسم الله الرحمن الرحیم.سلام.فکرش رو بکن قرن ها قبل به یکی از انسان ها میگفتن که روزی خواهد آمد که انسان ها با اینکه میدانن باید چکار کنن، ولی نمیتانن انجامش بدن.قطعاً اینجور قیافه ای به خودش میگرفت:الحمدلله که الان دوران اونا نیست و دوران ما جوانان فرهیخته قرن بیست و یکمی هست و داستان کلا برعکسه. یعنی اگه الان به هر شخصی بگی که در قدیم روزگارانی بوده که انسانها میدانستن باید چکار کنن و انجامش هم میدادن، قطعاً اینجور قیافه و واکنشی خواهد داشت:خیلی خوب بود!حق هم داره واقعاً.آخه مگه اصلا شدنیه که آدم توی این دوره زمانه یه کاری رو شروع کنه و به پایان هم برسانه؟ حتی آدم دسشویی هم میره همش عجله داره زود تمام بشه تا سریعا برگرده سر همون کاری که ازش لذت میبره و راحته، یعنی اسکرول مطالب اینستاگرام. البته شواهد حاکی از اینه که پیشرفت بزرگتری حاصل شده و اکثراً دیگه فعلِ اسکرول رو همزمان با فعلِ ×××× صرف میکنن.جالب تر ولی چیه؟اینه که همین آدمی که توانایی به پایان رساندن هیچ کاری رو هم نداره، انگشت اتهامش به هر سمتی که تصور بکنی هست... البته بجز خودش. یعنی نظام و کشور و حکومت و دین و خدا و قانون و کلاً هرچی که به دستش برسه رو محکوم میکنه...‌‌‌‌الا خودش. نمیتانه روی یه کار وایسه و یه هدفی رو به سرانجام برسانه و صبح تا شب توی ویرگول و اینستاگرام و یوتوب میچرخه بعد مثلاً زیر تک تک نوشته های ویرگول هم مینویسه «خدا خواب است» یا «خدا مرده است».به همون خدا قسم، تو خوابی منتها یادگرفتی که اینجور انگشت اتهامت رو به سمت هرکسی غیر خودت بگیری و چند نفر مثل خودت هم توی فضای مجازی برات به به و چه چه بکنن و خودت رو گول بزنی که داری درست میگی.وگرنه فهمیدن اینکه دلیل اصلی بد بودن حالت چیه، خیلی راحته.چطور بفهمم؟کاری نداره.ببین آیا توانایی این رو داری که یه هدف بزاری و تا وقتی که بهش نرسیدی، نصفه نیمه ولش نکنی؟اگر این توانایی رو داری (که بعیده) و بازم زندگیت اوضاعش خرابه، شدنی نیست. یعنی چه؟ یعنی اینکه تقریباً امکان نداره این توانایی رو داشته باشی ولی اوضاع زندگیت خراب باشه.ولی اگه قدرتش رو داری که اعتراف کنی این توانایی رو نداری، پس خوش آمدی به جمع بی اراده های قرن بیست و یکمی.قبل از اینکه راجب راه چاره حرف بزنیم، یکم راجب این حرف بزنیم که اصلا اراده یعنی چه و چطور میتانه به ما کمک کنه حالمان بهتر بشه.ارادهیه سرچ توی گوگل بکنید، با هزار تا تعریف از اراده مواجه خواهید شد که هر کدامشان رو هم یا یه فیلسوفی برای خودش زده یا یه متوهم دیگه. ولی اگه دنبال اصل قضیه هستیم، باید ببینیم فرستاده های خدا چه گفتن.توی مقاله های دیگه هم گفتم که امام رضا علیه‌السلام در تعریف اراده این رو گفتن:اراده یعنی به اتمام رساندن یک کار.بحار الأنوار، ج ۷۵، ص ۳۵۵این تعریف، بسیار تعریف بی نظیریه و برخلاف کانسپچوالیزیشن های مایوس کننده فلاسفه، که بیشتر آدم رو غرق میکنن، قشنگ به آدم نشان میده که در عمل باید چکار کنیم. حالا اینکه در عمل باید چکار کرد رو در بخش بعدی میگم ولی الان نوبت اینه که ببینیم این اراده ای که یعنی «به اتمام رساندن یه کار»، چجوری قراره به ما کمک کنه توی زندگیمان و چطور قراره باعث بشه حال ما خوب بشه.اساساً این موجود دو پایی که بهش میگن انسان، موجودیه که دوس‌ داره پیشرفت کنه. دوس داره چیزای خوب رو بدست بیاره. دوس داره قوی بشه. دوس داره دیده بشه و هزار تا چیز دیگه که همشان توی کلمه «کمال» خلاصه میشن. هر نوع پیشرفتی که شما مد نظرتان باشه، ریشه در این میل آدم داره که دوس داره به کمال برسه و چیزایی که الان نداره رو بدست بیاره. غیر از اینه؟حالا ممکنه بعضی وقتا این میل به کمال، حالت منفی هم به خودش بگیره و از تعادل خارج بشه و... که موضوع بحث ما در این مقاله نیست ولی اون چیزی که اینجا برای ما مهمه همینه که ما دوس داریم یه چیزایی که الان نداریم رو بدست بیاریم.از طرفی، اگه یکم دقت کنیم میبینیم که اتفاقاً دلیل حال های بد ما هم اینه که، حداقل تا الان، نتانستیم یه سری چیزها رو که میخوایم، بدست بیاریم.سوال اصلی اینه:برای رسیدن به این «چیزهایی که الان نداریم»، چه چیزی لازمه؟خیلی واضح نیس؟باید بتانیم از نقطه A برسیم به نقطه B.چرا نمیتانیم؟امام رضا علیه‌السلام گفتن چرا. چون نمیتانیم کارها رو به اتمام برسانیم، چون اراده ضعیفی داریم.واضحه که اگه ما یه هدف های معقولی رو انتخاب کنیم و ارادهٔ رسیدن به اونها رو هم داشته باشیم، دیگه چرا حالمان بد باشه؟اگه انسان ها میتانستن به اهداف عالی (خیلی وقتا هم شاید نه چندان عالی) که برای خودشان تعیین کردن برسن، مطمئنا چیزهایی که بخواد حال اونها رو انقدر بد کنه، زیاد نخواهند بود.رسیدن به اهداف لازمه‌ش اینه که ما بتانیم کارها رو به اتمام برسانیم.ولی وقتی اراده های ما ضعیفه، چاره چیه؟راه چاره چیه؟واضح نیس؟راهش اینه که این تواناییِ «به اتمام رساندن کارها» که بهش میگیم «اراده»، رو توی وجود خودمان تقویت کنیم.ولی چطوری؟آدم توی خوش نویسی چطور قوی میشه؟توی علوم دینی چطور عالم و قوی میشه؟توی نقاشی چطور قوی میشه؟توی پرس سینه چطور قوی میشه؟توی فلان ورزش رزمی چطور قوی میشه؟توی شطرنج چطور قوی میشه؟اگه یکی بیاد به شما بگه «اگه میخوای صد کیلو پرس سینه بزنی، باید طناب زیاد بزنی»، یکی نمیخوابانی زیر گوشش و بهش نمیگی «مرتیکه باد معده چه ربطی به شقیقه داشت»؟ احمقانه نیست این حرف؟پس چرا خود تو داری توی این کتاب و اون کتاب دنبال راه چاره میگردی در صورتی که مشکل تو اینه که اراده ضعیفی داری؟ باد معده چه ربطی به شقیقه داشت؟ احمقانه نیس؟هرکاری در درجه اول، به وسیله انجام دادن خودش تقویت میشه.میخوای توی شطرنج قوی بشی؟ شطرنج تمرین کن.میخوای پرس سینه‌ت قوی بشه؟ پرس سینه تمرین کن.میخوای نقاشیت خوب بشه؟ تقاشی تمرین کن.آدم که برای تقویت نقاشی نمیره فلوت زدن تمرین کنه.جریان اراده و تقویت کردنش هم همینه. اگه میخوای اراده‌ت قوی بشه، ? خودِ اراده ? رو تمرین کن.یعنی چه؟اراده به چه معنا بود؟ به اتمام رساندن کارها.خب، همین «به اتمام رساندن کارها» رو تمرین کن. به همین سادگی. از کارهای خیلی ساده شروع کن و به مرور سخت تَرِش کن.البته مطمئنا، این کار، از لَم دادن و کتابهای گل و بلبل خواندن و در کنارش هم همدردی کردن با جان‌باختگان سانحه هوایی و دلسوزی برای اوکراینِ مظلوم، بسیار سخت تره.حرف آخرانسان از چه چیزایی خیلی میترسه؟ از خیلی چیزا ولی یه چیزی که تقریباً هر انسانی ازش فراریه، روبرو شدن با بی ارادگی یا کم ارادگی خودشه. معمولاً انسان ها دوس ندارن به کوتاهی ها و کمبود ها و ضعف هایی که دارن، اعتراف کنن.همه دوس دارن جلوی بقیه جوری رفتار کنن که همون بقیه فکر کنن این آدم چقدر باسواد و عمیقه.همه دوس دارن بقیه راجبشان اینجور فکر کنن که چقدر انسان قوی و محکمیه.که چقدر فرهیخته‌س.که چقدر عالمه.که چقدر دغدغه منده.که چقدر حامی مظلوماس.که چقدر خاصه.که چقدر فیلسوفه.که چقدر...ولی دریغ از یه جو کنار گذاشتنِ ظاهرسازی و دروغ و ریا و فیلم بازی کردن و پشت پروفایل ها قایم شدن، و البته روبرو شدن با حقیقت ها و ضعف های خود، و تلاش برای رفع و شاید اصلاح اونها.راجب عنوان متن هم که فارت پیچ، فرم مودبانهٔ یک اطلاقِ بی ادبانه به همون رودل کردن خودمانه که گاها در کرمانشاه استفاده میشه و اینجا اشاره داره به وضعیت گره خورده و رودل کردهٔ انسان های قرن بیست و یکمی.خلاصه اینکه اول انگشت اتهامت رو به سمت خودت بگیر، بعد ببین واقعاً خودت هیچ کوتاهی نداشتی؟ هیچ تنبلی نداشتی؟ همه تلاشت رو کردی؟ اگه واقعاً اینجور بود بعد دنبال متهم کردن کسی جز خودت باش.به هر حال، اگه جاهایی از متن لحن تندی داشت، به بزرگی خودتان ببخشید.مخلصات،یا علی.</description>
                <category>قُلُمبه سِتیز</category>
                <author>سهيل مرادی مریم‌نگاری</author>
                <pubDate>Fri, 29 Apr 2022 17:07:46 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دستاورد: اصلی ‌‌ترین دلیلی که حالت بده</title>
                <link>https://virgool.io/ghotiz/%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%88%D8%B1%D8%AF-%D8%A7%D8%B5%D9%84%DB%8C-%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D9%84%DB%8C%D9%84%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AD%D8%A7%D9%84%D8%AA-%D8%A8%D8%AF%D9%87-itlrfnhqmfer</link>
                <description>بسم الله الرحمن الرحیم.سلام.حال آدما بده نه؟شاید بهتره بگیم که حال اکثر آدما بده. شایدم بهتره بگیم حال خیلی آدما بده. من خودم اعتقاد دارم حال اکثر آدما بده. انگار کسی از خودش راضی نیست. انگار همه نا امید هستن، انگار همه غمگینن، دنبال آرامش و خوش+حالی توی کتابها و فضای مجازی و کامنت های ویرگول و... میگردن ولی انگار بازم جواب نمیده.همه انگار شدن «مجموعه ای از کار های نصفه نیمه و تجربیات تلخ و منفی گذشته» و یجورایی تخته گاز دارن به سمت پوچی و افسردگی و تنبلی و انواع و اقسام حالهای بد، حرکت میکنن.ولی دلیلش چیه؟کمالاگه تمام انسان های دنیا از قاره های مختلف، فرهنگ های مختلف و اعتقادهای مختلف رو بررسی کنیم، خواهیم دید که در یک چیز مشترک هستن و اونم چیزی نیست جز «کمال». شاید در نگاه اول خیلی قلمبه سلمبه به نظر بیاد ولی واقعاً خیلی ساده و واضحه.البته واقعاً هم نیاز نیس همه رو از نزدیک ببینی و سوال بپرسی. هر انسانی اگه به خودش نگاه کنه، میبینه که دوس داره به کمال برسه. فرقی نداره که این «کمال» در زمینه مسائل مادی هست یا غیر مادی، مهم اینه که این موجود دو پا دوسداره پیشرفت کنه و رو به جلو بره و از روز قبلش بهتر باشه و خلاصه این «میل به کمال» رو در خودش داره.ولی «دوس داشتن» کجا و «توانستن» کجا.درسته که این میل در وجود همه انسان ها هست، ولی کی گفته که فقط بودن این میل باعث میشه که یه انسان، در عمل، به کمال هم برسه؟ مثلاً این میل در وجود ما هست که یه نقاش ماهر بشیم، ولی آیا فقط همین میل باعث میشه ما نقاش بشیم؟ بدیهیه که نه.پس تا اینجا فهمیدیم که یه اینجور میلی در وجود همه ما هست و «دوس داریم پیشرفت کنیم» ولی وجود این تمایل به خودی خود باعث رسیدن به اهداف نمیشه.حالا مبحث بعدی اینه دلیل بد بودن حال های ما چیه؟دلیل حال بدشاید هزاران نفر در تاریخ باشن که جواب های مختلف هم به این سوال بدن. من اینجا نظر خودم رو میگم و ان‌شاءالله که کمک کننده باشه برای شما هم.در بخش قبل راجب کمال حرف زدیم. حالا من سوال زیر رو میپرسم:این انسانی که تمایل به کمال داره، چه چیزی حالش رو خوب میکنه؟واضحه دیگه، اگر این انسان در زندگیش به یه چیزهایی برسه که بهش اعتماد به نفس بده و یجورایی از بقیه متمایزش کنه و باعث بشه که اونم حرفی برای گفتن داشته باشه، حالش خوب میشه.مثلاً:تو اگه یاد بگیری با مهارت یه ساز بزنی، حالت بد میشه یا خوب؟اگه یاد بگیری با مهارت شطرنج بازی کنی، حالت بد میشه یا خوب؟اگه با مهارت برنامه نویسی کنی، حالت بد میشه یا خوب؟اگه توی کنکور رتبه عالی بیاری و بهترین رشته ها و دانشگاه ها رو قبول بشی، حالت بد میشه یا خوب؟اگه مقاله خودت رو صفحه اول ویرگول ببینی، حالت بد میشه؟اگه زبان انگلیسیت قوی بشه، حالت بد میشه یا خوب؟اگه بری باشگاه و اندامت زیبا و رو فرم بشه، حالت بد میشه یا خوب؟هر انسانی که عاقل باشه (فیلسوف نباشه) جوابش به همه سوالات بالا اینه که «خب معلومه که حالم خوب میشه، این چه سوالیه دیگه؟».حالا نقطه مقابلش رو ببینیم:انسانی که هیچی برای ارائه نداره، همه زندگیش فیلمه، دائم خودش رو گول میزنه، تنبله، ضعیفه، اراده نداره و کلاً «هیچی تو دستش نیست»، حالش چجوریه؟بله، حالش به معنای واقعی کلمه، آشغاله.چکار کنیم حالمان خوب بشه؟تا اینجا گفتیم «کمال» ولی شاید برای بحث ما توی این مقاله بهتر باشه که بجای اینکه به کمال فکر کنیم و احتمالا درگیر کمال گرایی هم بشیم، بیایم یه نمونه کوچیک و ساده تر از کمال رو مد نظر بگیریم.یعنی چه؟یعنی یه مدل ۴ مرحله ای رو برای خودمان میسازیم که باهاش بتانیم حال خودمان و زندگیمان رو بهتر کنیم.این مدل ماس:هدف - تلاش - دستاورد - حال بهتراین ۳ تا رو در نظر بگیر:یه هدفی رو برای خودت تعیین میکنی.برای رسیدن بهش، کارهایی که لازمه رو میکنی، یعنی تلاش میکنی.بهش میرسی و یه دستاورد به زندگیت اضافه میکنی.حالت بهتر میشه.من فکر میکنم دلیل اصلی اینکه حال ما آدما بده، اینه دستاوردی نداریم توی زندگیمان. دائم مثل مرغی که سرش رو بریدن دست و پا میزنیم و مثل بادکنکی که تو هواس یه روز رو به این سمتیم و یه روز رو به اون سمت و توی کتابها و فیلم ها و غیره دنبال راه چاره هستیم، در صورتی که راه چاره پیش خود ماست.اگر یه نفر میخواد حالش بهتر بشه، واقعاً میانبری وجود نداره و تنها راهش اینه که اون کارهایی که برای رسیدن به هدف لازمه رو انجام بده (یعنی همون جهاد و تلاش)، حتی اگر خیلی هم سخت باشن، و توی زندگیش «دستاورد» داشته باشه. به همین سادگی.حرف آخرکسی هست که خودش رو مسخره نمیکنه؟از حضرت علی علیه السلام در غررالحکم نقل شده:إذا هبت أمراً فقع فیه، فإنّ شدّه توقّیه أعظم ممّا تخاف منه؛ هرگاه از کاری ترسیدی، خود را بـه کام آن بینداز، زیرا ترس شدید از آن کار، دشوارتر و زیان‌بارتر از اقدام به آن کار است.(غررالحکم، ۸۹۵۵)واقعاً همین یه حدیث میتانه زندگی یه انسان رو تغییر بده.در جای دیگه از ایشان نقل شده:مَنْ دَامَ کَسَلُهُ خَابَ أَمَلُه؛ کسی که پیوسته تنبلی کند، در رسیدن به آرزویش ناکام ماند.(میزان الحکمه، ج ۱۱،ص ۵۱۸۴)پس ترس و تنبلی رو اگر کنار گذاشتیم و تلاش کردیم برای رسیدن به هدفی که برای خودمان تعیین کردیم، مطمئنا اون «دستاورد» حال ما رو بهتر خواهد کرد، ولی تا زمانی که چیزی توی دستمان نباشه و دستاوردی نداشته باشیم، حالمان خوب نخواهد شد.البته بعضی ها هم وقت خودشان رو با رفتن پیش روانشناس ها و شنیدن اراجیف اونها و خواندن کتابهای خزعبل و گل و بلبل آمریکایی، هدر میدن، غافل از اینکه جواب هر اونچه که نیاز دارن، توی حرفهای خدا و پیامبرش و ۱۲ تا امام بعدشان، هست.مخلصات،یا علی.</description>
                <category>قُلُمبه سِتیز</category>
                <author>سهيل مرادی مریم‌نگاری</author>
                <pubDate>Fri, 25 Feb 2022 22:21:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نخوان: اینهمه کتاب خواندی و آخرشم هیچ *** نشدی</title>
                <link>https://virgool.io/ghotiz/%D9%86%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D9%87%D9%85%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AF%DB%8C-%D9%88-%D8%A2%D8%AE%D8%B1%D8%B4%D9%85-%D9%87%DB%8C%DA%86-%D9%86%D8%B4%D8%AF%DB%8C-bxesh5lzrpel</link>
                <description>بسم الله الرحمن الرحیم.سلام.دنیا جوری شده، مخصوصاً ایران در چند سال اخیر، که حتی موقعی که دستشویی هم میری، بالاخره از یه منبعی به گوشِت میرسه که «کتاب بخوان» و کتاب خواندن چقدر خوبه و یه جوری همه از همه طرف دارن از فواید کتاب خوانی حرف میزنن که انگار عرضه استفاده از مطالب داخل این کتاب ها رو هم دارن و انگار با خواندن اینهمه کتاب، یهو زندگی های همه قراره متحول بشه.حالا چرا «عرضه»؟یه نگاهی بندازیم به ایالات نامتحده که خواستگاه اصلی کتابهای به اصطلاح «توسعه فردی» و self help و گل و بلبل هم هست. با اینکه هزاران کتاب راجب این مسایل اونجا نوشته شده ولی در عمل اکثر مردمانش نه تنها پیشرفتی نکردن، بلکه پسرفت هم کردن و تنها کسایی که به ظاهر سود کردن همون نویسنده های اینجور کتابها هستن.روی جلد این کتابها رو میخوانی که نوشته «این کتاب زندگی میلیونها نفر رو تغییر داد». من نمیدانم این میلیونها میلیون نفری که هرکدام از این کتابها زندگیشان رو تغییر دادن، الان کجان؟؟؟ به احتمال زیاد جزو کارتن خواب هایی هستن که آمارشان هم در آمریکا بسیار زیاده.نگفتی. چرا «عرضه»؟درواقع این تفکر که «خواندن» میتانه به تنهایی زندگی یه انسان رو تغییر بده در جهت مثبت، همون قدر احمقانه و سطحیه که بگیم:خواندن کتاب های بدنسازی باعث میشه عضلاتت رشد کنن.خواندن کتاب های بیلیارد باعث میشه در بیلیارد بازی کردن ماهر بشی.خواندن کتابهای کاراته باعث میشه به درجه ای از مهارت برسی که Mas Oyama توی قبر بلرزه.خواندن کتاب های برنامه نویسی باعث میشه گوگل بیاد برات فرش قرمز پهن کنه.و در آخر هم اینکه خواندن کتاب های توسعه فردی واقعاً باعث «توسعه فردی» میشه!اگر قراره یه انسان یه تغییر مثبتی توی زندگیش بوجود بیاره، هر دو فاکتور «علم» و «عمل» لازمه، نه فقط یکی. بله کسی شک نداره که خواندن کتاب های خوب به آدم اون فاکتور «علم» یا «چگونگی» رو میدن، ولی بالآخره آخرش و بعد از اینکه هزار تا کتابم خواندی، اون چیزی که تعیین می‌کنه مرد میدان کیه، همون «عمل» هست و لاغیر.شما بیا صبح تا شب کتاب های گل و بلبل بخوان:عادت های اتمیقدرت عادتقورباغه رو قورت بدهنیروی درونکار عمیقو هر کتاب گل و بلبل دیگه ای که از آمریکا صادر شده و توی ایران ترجمه شدن و یهو هم خیلی معروف میشن بین مخصوصاً جوانهاحالا گیریم تو «عادت اتمی» رو هم خواندی، گیریم اصلاً همه New York Times Best Seller ها رو هم خواندی. ولی خب آخرش که چه؟ عرضه «عمل کردن» به توصیه های به ظاهر درستشان رو هم داری؟ یا فقط «میخوانی»؟امام رضا علیه‌السلام (در بحارالانوار ج۷۵، ص۳۵۶) میگن:اراده یعنی به اتمام رساندن یک کار.از همین یه حدیث مشخص میشه که مشکل اصلی ما انسان ها، کم خوانی و کتاب نخواندن نیست، بلکه مشکل اصلی ما، نداشتن قدرت اراده یا ضعیف بودن اراده هست. یعنی نمیتانیم کاری که شروع کردیم رو به اتمام برسانیم.اینجاست که منظور من از اون «عرضه» میشه همون «اراده».ملاقات با خودِ بی عرضه‌یکی از بهترین و شیرین ترین تجربیاتی که یه انسان میتانه داشته باشه، اینه که با اراده ضعیف خودش روبرو بشه و بفهمه که چقدر ضعیفه که حتی سطحی ترین کارها رو هم نمیتانه «ادامه» بده، چه برسه به «اتمام» و تلاش برای رسیدن به اهداف بزرگ و عالی تر.اگر کسی میخواد واقعاً بصورت ریشه ای زندگی خودش رو سر و سامان بده، قدم اول اینه که با این بی ارادگی خودش روبرو بشه و بپذیره که بی اراده هست، حداقل پیش خودش، و خودش رو گول نزنه. در قدم های بعدی، نوبت به تقویت اراده میرسه که بجز با همون «عمل» هیچ راهی نداره. اگر هزاران تا کتاب هم بخوانی، تا زمانی که از دنیای خواندن و فکر و تصور و توهم خارج نشی و وارد دنیای عمل نشی، اون اراده تقویت نمیشه.نتیجه چه میشه؟ این میشه بعد از مدت ها کتاب خوانی و بی عملی، آدم عملاً تبدیل به یه ورژنِ بسیار کوچیک و مسخره و کم عمق و بی مصرف از ویکی پدیا میشه که تمام هنرش اینه که چند تا جمله خوشگل و گل و بلبل از توی اون همه کتاب به خاطر سپرده یا نهایتش در اثر توهمات و خزعبلات زیاد، تبدیل به فیلسوف و تارک دنیا و درویش و این چیزا میشه و تا آخر عمر هم نخواهد فهمید که بابا جان تو نه فیلسوفی نه عمیقی نه زاهدی نه عارف، بلکه از کم بودن شدید اراده و بی عرضگی در عمل، صورت مسئله رو پاک کردی و فرار کردی و پناه بردی به دنیای فکر و خیال و بی عملی و تنبلی.حرف آخرخیلی وقتا این پیرمرد و پیرزن ها بهترین حرف های دنیا رو میزنن.یه روز که داشتم با گوشی کتاب میخواندم، یکی از پیرمرد های محله که خیلی هم شوخ (و گاها بی ادب) هم هست، خیلی رک بهم نگاه کرد و گفت:چکار داری میکنی با این گوشی؟گفتم منتظر اسنپ هستم و دارم کتاب میخوانم حاجی فلانی.عصاش رو کوبید زمین و یجوری با یه حالت تاسفی نگام کرد و گفت:این همه کتاب میخوانین و آخرشم هیچ گهی نمیشین.چقدر شنیدن بعضی حرفها خوبه مخصوصاً اگه مستقیم بزنه توی بُرجکت و منهدمت کنه.واقعاً راست گفت.بگذریم...کتاب خواندن بد نیست و در خیلی کارها ما نیاز داریم که کسب دانش کنیم و بعدش (یا همزمان) به عمل هم بپردازیم. ولی اکثر مشکلات از اونجایی پیش میان که ما عمل رو ول میکنیم (چون سخته) و فقط غرق در دنیای خواندن و فکر و تصور و تخیل و توهم میشیم و بعد هم از اینکه چرا اتفاق مثبتی توی زندگیمان نمیفته، ناراحت هم میشیم.خدا رو شکر در قرن بیست و یکم دیگه انسان ها مشکلی در زمینه «چگونه» ندارن و با چند تا کلیک میتانن به راحتی بفهمن که یه کاری چطور انجام میشه. مشکل اصلی ولی اینه که چون اراده ها ضعیف شده، این انسانی که زیاد هم خوانده و «میدانه»، نمیتانه زیاد هم «عمل» کنه و همون‌طور که امام رضا علیه‌السلام گفتن، کارهاش رو به اتمام برسانه.کتاب خوانی بد نیست ولی بی عملی...خیلی وقت ها همین کتاب خوانی زیاد، خودش یکی از شیوه های زیرکانه نفس هست برای فرار از عمل.دفعه بعد که در ویرگول یا جاهای دیگه مقالاتی با عنوان «۱۵ دلیل برای فلان» و «۱۰۰ راهکار برای فلان» دیدید، این رو یادتان باشه که با لیست کردن و خواندن، چیزی درست نمیشه و آخرش شما میمانید و «عمل»، که سخت هم هست.ان‌شاءالله ادامه خواهد داشت.مخلص،یا علی.</description>
                <category>قُلُمبه سِتیز</category>
                <author>سهيل مرادی مریم‌نگاری</author>
                <pubDate>Thu, 10 Feb 2022 17:24:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کن مک‌الروی: کسی که «کل یک شهر» برای کشتنش بسیج شدن</title>
                <link>https://virgool.io/ghotiz/%DA%A9%D9%86-%D9%85%DA%A9-%D8%A7%D9%84%D8%B1%D9%88%DB%8C-%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%DA%A9%D9%84-%DB%8C%DA%A9-%D8%B4%D9%87%D8%B1-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D8%B4%D8%AA%D9%86%D8%B4-%D8%A8%D8%B3%DB%8C%D8%AC-%D8%B4%D8%AF%D9%86-sso61ykbgcqp</link>
                <description>بسم الله الرحمن الرحیم.سلام به همگی.توی دنیایی داریم زندگی میکنیم که با وجود اینکه تقریباً همه ارزش های اخلاقی از بین رفتن و بی‌خدایی هم به اوج رسیده، خیلی ها دائماً دارن تلاش میکنن که بگن وای باهم مهربان باشیم، انگار که همه چیز زندگی انسان ها حل شده و فقط مانده باهم مهربان باشیم.اصولاً زندگی انسان ها جوری نیس که ما بتانیم همش باهم مهربان باشیم. چرا؟ چون «هوای نفس» نمیزاره. چون همیشه هستن انسان هایی که بیشتر از حق خودشان میخوان و برای رسیدن به زیاده‌خواهی های خودشان هم هرکاری ممکنه بکنن. حالا در مقابل اینجور انسانی باید مهربان بود؟ قطعاً نه. شاید بشه اولین باری که زیاده‌روی می‌کنه، باهاش مهربان بود و راهنمایی و نصیحتش کرد و غیره، ولی وقتی یه آدمی بازم بعدش همش اصرار داره که «آدم» نباشه، دیگه نمیشه و نباید باهاش مهربان بود.داستان کن مک‌الروی (Ken McElroy)، داستان اینجور آدمیه، که خواندنش به نخواندنش می‌ارزه.داستان کن مک‌الرویداریم راجب یه مردی حرف میزنیم که حجم قابل توجهی از فضا رو حرام کرده، یعنی بالای ۱۸۰ قد و بالای ۱۲۰ کیلو هم وزن، و این یعنی حجم قابل توجهی از غذا رو هم حرام کرده در طول زندگی پر از افتخارش.توی شهر کوچیک Skidmore از ایالت Missouri، این شاخ شمشاد ما برای خودش پادشاهی بوده و انواع و اقسام افتخارات رو هم بدست میاره که یه تعداد کمی رو میگیم که دیگه ریا هم نشه:انواع و اقسام خشونت، با سلاح و بدون سلاحضد اجتماعانواع و اقسام ظلم در حق شهروندهای عزیزشحمله و زد و خورد و کتک زدن بقیهتلاش برای کشتن بقیهکودک آزاریتجاوز جنسیدزدیو یکی از افتخارات اصلیش که به خاطرش نامزد جایزه صلح نوبل هم شد و اونم ابداع نوع جدیدی از تجاوز جنسی بود. یعنی چه؟ یعنی آمد به اون دختر تجاوز کرد بعد رفت پدر مادرش رو تهدید کرد که با ازدواجشان موافقت کنن، که از نظر قانون ایالات منفجره، دیگه اسمش تجاوز نیست.و انبوه دیگه ای از افتخارات که دیگه ذکر نمیشن اینجا.خلاصه اینکه وجودش برای خودش و خانواده نداشتش و همشهری هاش، نعمتی بوده.در طول سالهایی که زندگی میکرده، برای این Ken آقای گل گلاب ما هیچ قانونی نمیمانه که اون رو نشکسته باشه و با وجود اینکه به خاطر خیلی از اون افتخارات دستگیر هم میشه، ولی به خاطر اینکه وکیل خیلی قوی داشته، هر بار آزاد میشه و به زندگی پر از خیرش ادامه میده.در سال ۱۹۸۰، دختر Ken متهم به دزدی از سوپرمارکت محل میشه و Ken هم تصمیم میگیره یه تفنگ گردن کلفت (Shotgun) برداره و بره از دختر بی گناهش دفاع کنه. خلاصه میره و یه تیر میزنه به کنار گردن صاحب مغازه و تا نزدیکای مرگ هم میره اون بیچاره. به خاطر این کار دستگیر میشه ولی بازم به هر طریقی شده با ضمانت میاد بیرون و...بعد از این اتفاق، در تاریخ ۱۰ جولای ۱۹۸۱، مردم شهر دیگه تحملشان تمان میشه و به اصلاح «به اینجاشان میرسه» و یه جایی جمع میشن که راجب این حرف بزنن که چطور از خودشان در مقابل Ken دفاع کنن.همون روز بعد جلسه شان متوجه میشن که Ken توی یه bar (محلی برای خوردن نوشیدنی های ممنوعه) داره برای خودش مینوشه و عشق و حال میکنه. خلاصه خیلی زود اون محل پر از آدم میشه و درست وقتی که Ken و زنش از bar بیرون میان و سوار ماشین میشن، یه گلوله ای از ناکجا به سمت کله Ken شلیک میشه و همونجا زندگی پر افتخارش به زیبایی تمام میشه.بله، به همین زیبایی، تو روز روشن، یهو میبینی که گلوله شیشه ماشینت رو شکست و مغزت رو منفجر کرد و زنت از شَرِت خلاص شد.نکته خیلی جالبی که راجب این قضیه وجود داره اینه که در تمام طول این سالها، هیچکدام از اهالی شهر لو ندادن که چه کسی شلیک کرده و این راز رو انگار برای همیشه میخوان بین خودشان نگه دارن.حرف آخرخیلی ها سعی دارن همش بگن که وای اسلام دین مهربانیه و «الرّحمن الرّحیم» و به قول خودشان میخوان «خشونت» و جنگیدن و محکم بودن رو یه چیزی نشان بدن که در هر شرایطی، بده.وقتی یه انسانی مثل Ken میاد و به حق انسان های دیگه تجاوز میکنه و آزارشان میده، این خودشه که میاد با اعمالش، خودش رو مستحق این میکنه که باهاش مهربانی و لطافت نداشته باشی و حتی مستحق مرگ و کشته شدن بشه، که البته منطقی و عقلانیش هم همینه.حالا سوال اینه که وقتی یه انسانی میخواد به حق «خدا» و «پیامبرش» و «امام ها» و «دین خدا» تجاوز کنه، آیا مستحق مهربانی و این حرف های گل و بلبله؟ قطعاً نه.اینجاس که مفهوم «جهاد» وسط میاد.«جهاد» بر وزن فِعال و کتاب، مصدر باب مفاعله هست که در قرآن هم داریم:«جَاهَدَ یُجَاهِدُ مُجَاهَدَةً و جِهَاداً»تذکر: این آیه قران نیست.به معنی چیه حالا؟ یعنی تلاش کردن و تمام توان خودت رو به کار گرفتن.در اسلام، جهاد یعنی:به کار گرفتن تمام توان و بخشیدن مال و جان، برای اعتلای کلمۀ اسلام و دفع دشمنان از تعرّض به اسلام و مسلمین.یکم توضیح گردن کلفتیه ولی فهمیدنش زیاد سخت هم نیست دیگه. راغب اصفهانی، بعد از اشاره به معنی بالا میگه:جهاد میشه ۳ نوع: جهاد با دشمن ظاهر، جهاد با شیطان و جهاد با نفس، که همه این سه نوع، در مفهوم آیۀ ۷۸ از سوره حج، یعنی «وَ جاهِدُوا فِی اللَّه حقَّ جِهادِهِ» آمده.البته اون جهاد نوع اول، فقط به معنی جنگ با سلاح نیست. بلکه جهاد، هم به وسیلۀ دست و هم زبان، انجام میشه. همونطور که پیامبر (ص) گفتن:«جَاهِدُوا الْکفَّارَ بِأَیدِیکمْ وَ أَلْسِنَتِکمْ؛به وسیلۀ دست و زبانتان با کفار بجنگید.»بحارالانوار، ج۶۵، ص۳۷۰حالا اون جهادهای نوع دوم و سوم مربوط به این مقاله نمیشه ولی حداقلش مشخص میشه که دین اسلام همیشه هم دین فقط مهربانی نیست و جایی که لازم باشه، آدم باید محکم باشه و در جهت درست (همون جهت خدا و پیامبرش و ائمه علیهم‌السلام) جهاد و تلاش کنه، حالا یا در مقابل دشمنش، یا در مقابل شیطان، و یا از همه مهمتر، در مقابل نفسش (که ازش به عنوان «جهاد اکبر» یاد میشه).یه مثال عالی هم برای انسان هایی که این جهاد رو به بهترین شکل، چه با عمل و چه با فکر و اندیشه و عمل، انجام دادن، همین شهدای خودمان در زمان جنگ، و همین مدافعین حرم در روزگار خودمان، هستن.البته حرف از جهاد خیلی مفصله و اینجا من فقط در این حد ازش استفاده کردم که به این برسیم که اسلام علاوه بر اینکه دین مهربانیه، ولی اگه لازم باشه و شرایطش فراهم باشه، دین جنگ و «نا مهربانی» هم هست و این اتفاقاً یعنی اوج عقلانیت و منطق.خلاصه اینکه چه در مقابل انسان های دیگه، چه در مقابل خدا و فرستاده هاش، و چه در مقابل دینش، «کن مک‌الروی نباش» تا «مستحق» مهربانی بشی.مخلص،یا علی.</description>
                <category>قُلُمبه سِتیز</category>
                <author>سهيل مرادی مریم‌نگاری</author>
                <pubDate>Fri, 28 Jan 2022 17:22:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حال خوب: «شادی واقعی» از کجا میاد؟</title>
                <link>https://virgool.io/ghotiz/%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%D8%B4%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%AC%D8%A7-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D8%AF-kczlqqg2hu9x</link>
                <description>بسم الله الرحمن الرحیم.سلام به همگی، مخصوصاً به اونهایی که در طول سال حتی یک ساعت هم استراحت به اون باسن لعنتی نمیدن و دائم دنبال اینن که به یه چیز بالاتر برسن و دائم هم حالشان خرابه و صبح تا شب هم از در و دیوار ایراد میگیرن.و درود ویژه به اون کسی که...بعد از خواندن این مقاله میفهمید چه کسی.مقدمهسلام علیکمچند روز پیش توی یه گروهی یه ویدیویی از رقص و این چیزا گذاشته بودن و وقتی که بهشان تذکر داده شد، گفتن که ما برای «شاد شدن» اعضا گذاشتیم. من با خودم فکر کردم که:اگه این چیزها واقعاً باعث شاد شدن مردم میشد، الان دیگه با وجود اینستاگرام همه انسان‌های کره زمین باید در اوج شادی میبودن! ولی عملاً برعکسش مشاهده میشه و هر روز هم بر تعداد معتادهای اینستاگرامی افزوده میشه و حال‌ها هم خراب‌تر.چند سوال:حال خوب از کجا میاد؟چه شکلیه اصلاً؟آیا این چیزایی که ما عادت داریم بهشان بگیم «حال خوب» واقعاً هم حال خوب هستن؟آیا حال خوب یعنی پول زیاد؟قدرت زیاد؟شهرت زیاد؟مقام و پست بالا؟محبوبیت زیاد؟ماشین مدل بالا؟خانه‌های آنچنانی؟مسافرت‌های آنچنانی به مکان‌های آنچنانی‌تر؟تعداد فالوورهای بالا؟تعداد لایک‌های بالا؟یا کلاً تمایل به همه جور «لذت»بله، متاسفانه همه اینها یعنی حال خوب.فکر کردید الان میگم نه اینها حال خوب نیستن و مثل مرتاض‌ها و درویش‌ها نشستن یه گوشه و گدایی کردن از مردم یعنی حال خوب و میام برای شما حرفای فلسفی و شبه‌عمیق میزنم؟ اشتباه فکر کردید. همهء اون موارد بالا، از پول گرفته تا ماشین و غیره، همگی باعث میشن ما حالمان خوب بشه.ولی...پس چرا متاسفانه؟چون ما انسانیم، به همین سادگی.یعنی چه؟ به خاطر ۲ تا از ویژگی‌های ما انسان ها: ۱) تمایلات ۲) عادتما انسان‌ها یه سری تمایلات داریم که هر لحظه و هر ساعت و هر روز دارن ما رو به یه سمت و سو هایی میکِشَن. یعنی درواقع اگه بخوام سادش کنم، یا بهشان میگیم تمایلات یا دل یا قلب یا هوا و هوس یا کشش‌ها و اسم های دیگه.مثل چه؟تمایل به اینکه دیگران ما رو دوس داشته باشن یا اینکه دیگران به ما توجه کنن (فالوور، لایک و غیره).یا تمایل به اینکه پول و قدرت زیاد داشته باشیم.یا تمایل به اینکه ماشین و خانه آنچنانی داشته باشیم.و خلاصه «تمایل» به سمت اون چیزایی که بالاتر گفتم، که همش در اون «تمایل به همه جور لذت» خلاصه میشه.ویژگی دومی که گفتم هم «عادت» بود.یعنی چه؟یعنی اینکه ما انسان‌ها این توانایی بصورت خدادادی توی وجودمان قرار داده شده که میتانیم تقریباً به هر شرایطی عادت کنیم، حتی اگه الان نتانیم اون شرایط رو تصور هم بکنیم.حالا اینکه یه عامل خارجی ما رو مجبور به اون عادت کردن بکنه یا اینکه خودمان بتانیم خودمان رو مجبور کنیم، میشه موضوع یه بحث دیگه. چیزی که اینجا مهمه اینه که «آدم عادت میکنه».نگفتی چرا «متاسفانه»حالا اگه این ۲ تا ویژگی خودمان رو باهم قاطی کنیم، میتانیم راحت بفهمیم که چرا از کلمهء متاسفانه استفاده کردم برای اون چیزهایی که بهشان میگیم «لذت».این تیکه رو با دقت بخوانید:آدم از یه سری چیزها لذت میبره.اگه اون یه سری چیزها ادامه پیدا کنن (ارادی یا غیرارادی، یعنی چه خودت بری دنبالشان و چه دیگران برات شرایط رو فراهم کنن)، آدم بهشان عادت میکنه.اگه این «ادامه پیدا کردن» خیلی دیگه طولانی و پیوسته بشه، ممکنه به درجات بالاتر و منفی‌تری از عادت کردن، که شاید بهش میشه گفت «اعتیاد»، هم آدم میرسه.حالا اگه اون «سرچشمه‌های لذت» که بهشان عادت کردی و وابسته شدی، هیچ حدِ آخر و انتهایی نداشته باشن، رسماً و officially دهنت سرویس شده.تبریک میگم: تو شدی یه «انسانِ قرن بیست و یکمی».لذت‌هایی مثل مسائل جنسی یا همون دنبال کردنِ پول و شهرت و غیره، هیچ حد آخر و انتهایی ندارن. یعنی اینطور نیست که آخرش B باشه و وقتی که تو به نقطه B رسیدی، دیگه از اون به بعد توی زندگی حالت خوب باشه و از شدت شادی و خوشحالی ندانی چکار کنی.اگه یه میلیارد پول داشته باشی، همون تمایلات نفسانی باعث میشن که بعد از اون دنبال ۱۰ میلیارد باشی.اگه پژو ۲۰۷ داشته باشی، همون تمایلات نفسانی باعث میشن که بعد از اون دنبال مزدا ۳ باشی و بعدش هم بنز و لامبورگینی و...اگه ویلا توی شهر خودت داشته باشی، همون تمایلات نفسانی باعث میشن که بعد از اون، دنبال ویلا توی بالا شهر تهران باشی و بعدش هم...اگه با ۵ تا دختر فلان رابطه داشته باشی، همون تمایلات نفسانی باعث میشن که بعد از اون دنبال رابطه با فلان سوپر مدل یا فلان دخترِ آنچنانی باشی و بعدش هم... البته که بعدش هم به هیچ دختر خوبی هم نمیتانی اعتماد کنی، که بحث یه مقاله دیگس.اگه یه میلیون‌تا فالوور داشته باشی، همون تمایلات نفسانی باعث میشن که بعد از اون، دنبال ۱۰ میلیون‌تا باشی و بعدش هم...و هزاران مثال دیگه که میشه زد...خلاصه که این داستان، آخر و انتها نداره.وقتی گفتم «متاسفانه»، به این خاطر بود که اکثر ما انسان‌ها (اگه نگم «همه ما») این توانایی رو نداریم که وقتی به یه نقطه‌ای رسیدیم، دیگه قانع باشیم و بگیم خدایا شکرت. بجاش همیشه حال خودمان رو خراب میکنیم که چرا به فلان چیز نرسیدیم و چرا مثل فلان کس، یه سری چیزها نداریم و غیره. انگار که الان اون اشخاصی که به نظر ما خیلی حالشان خوبه، دیگه حسابی قانع شدن و از اون بیشتر دیگه هیچی نمیخوان! اتفاقاً معمولاً هرچی آدم به این حرص زدن ها بیشتر بها بده، حالش هم بدتر میشه، حتی اگه من و شما یه ظاهر شاد و عادی هم ازش توی فضاهای مجازی ببینیم.شادی واقعی چیه پس؟من نمیتانم با قاطعیت بگم که شادی واقعی چیه، ولی اگه ۲ چیز باشه به انسان‌ها کمک کنه که واقعاً شاد و در آرامش باشن، اینها هستن:دستاوردهاقانع بودن و حرص نزدن.دستاورد یعنی چه؟خلاصه بخوام بگم، دستاورد یعنی چیزی که ۱) سخت باشه و ۲) زمان ببره و ۳) تعداد افراد کمی بهش رسیده باشن، رو با تلاش و صبر و پشتکار و مداومت، بدست بیاری.اگه اطرافت رو نگاه کنی، اکثر آدمها این عمر رو میگذرانن و هیچ چیزی که بشه بهش گفت «دستاورد» رو هم بدست نمیارن.مثلاً رتبه عالی در کنکور یه دستاورده، ولی کارمند ساده فلان اداره شدن نه.یه نوازندهء عالی شدن دستاورده ولی چند ماه کلاس گیتار رفتن نه.آخوند شدن و گذراندنِ اون درس‌های سختی که ما شاید نتانیم یک سالش رو هم پاس کنیم، دستاورده ولی یه لسیانس چرت و پرت گرفتن از دانشگاه با درس‌خواندن‌های شب امتحانی، نه.پزشک شدن یا رسیدن به درجه دکترا از یه دانشگاه خوب در رشته های دیگه در ایران یا جاهای دیگه، یه دستاورده ولی فوق لیسانس و دکتراهای «کیلویی» گرفتن از دانشگاه‌های چرت و پرت در ایران یا سایر کشورهای دنیا، نه.یه برنامه نویس عالی شدن دستاورده، ولی فقط چند ماه کار کردن و یادگرفتن یه زبان برنامه نویسی، نه.کمربند مشکی گرفتن در یه هنرر رزمی دستاورده ولی چند ماه رفتن و جوگیر شدن، نه.خلاصه اینکه هر کاری که سخت باشه و بدست آوردنش زمان ببره و تعداد کمی هم بهش رسیده باشن، میشه یه دستاورد.این «دستاوردها» باعث میشن آدم اعتماد به نفسِ واقعی پیدا کنه و یجور شادیِ درونی و آرامش واقعی به آدم میدن که با هیچ ماشین و پول و شهرت و قدرتی بدست نمیاد.حرص نزدن هم که معلومه چرا باعث شادی واقعی میشه. وقتی دائم از حالِ خودت و چیزی که الان داری، ناراضی نباشی و دائم هم به خودت استرس و اضطراب هدیه ندی، خودش کمک میکنه که حالت خوب‌تر باشه. در غیر این صورت، هرچقدر که میخوای زور بزن و حرص بزن.حرف آخرحرف زیادی نیست، جز یه شعر از خیام که عقیده خودم هم هست:در دهر هر آن که نیم نانی دارد  ***   از بهر نشست آشیانی داردنه خادم کس بود نه مخدوم کسی  ***   گو شاد بزی که خوش جهانی داردهیچکس به اندازه من شاد نیستمخلصات،یا علی.</description>
                <category>قُلُمبه سِتیز</category>
                <author>سهيل مرادی مریم‌نگاری</author>
                <pubDate>Sat, 24 Jul 2021 21:29:05 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آخه کدام آدم عاقلی با زن‌ها و دخترها مشورت میکنه؟</title>
                <link>https://virgool.io/ghotiz/%D8%A2%D8%AE%D9%87-%DA%A9%D8%AF%D8%A7%D9%85-%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D8%B9%D8%A7%D9%82%D9%84%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D8%B2%D9%86-%D9%87%D8%A7-%D9%88-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%D9%87%D8%A7-%D9%85%D8%B4%D9%88%D8%B1%D8%AA-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%D9%87-comix5euczhz</link>
                <description>بسم الله الرحمن الرحیم.اول سلام: سلام به همگی، مخصوصاً به اونایی که کنکور دیوانشان کرده. یه لطفی در حق خودت بکن و توی تلگرام (به این آیدی: rthenko@) بهم پیام بده تا کمکت کنم هر رشته‌ای که دوس داری قبول بشی. البته اگه حاضر باشی تلاش کنی. یعنی من نقشه راه رو بهت میدم و بهت قول میدم اگه رعایتش کنی به هرچی میخوای میرسی ولی به جات که نمیتانم تلاش کنم. دیگه ناراحتی و مو کندن و سر کوبیدن به دیوار و فاز غم و فیلسوف‌های افسرده برداشتن و پرت کردنِ سینیِ چای که نداره. کنکور ساده‌تر از اون چیزیه که برای خودت ساختی.خدا رو شکرِ امروز: خدا رو شکر که خدا چیزی به اسم عقل به ما آدم‌ها داد که در درجه اول، باهاش به این برسیم که «حجت» های خدا چه کسانی و چه چیزهایی هستن و در درجه بعدی هم مثلاً به این فکر کنیم که آیا اصلاً میشه با زن‌ها و دخترها مشورت کرد یا نه.لعنتِ امروز: لعنت بر هرکسی که سگ‌های ولگرد و بی‌خانمانی که کاری با کسی هم ندارن رو با سنگ یا چوب یا غیره میزنه. و لعنتِ مخصوصِ خدا بر اونی که سگِ ماده‌ای که داره دنبال غذا میگرده که بعد بتانه به بچه‌هاش شیر بده رو میزنه.المسألةٌحرف اینه که بعضی ها بدون اینکه سواد و علم کافی در زمینهء احادیث و اصولِ برداشت و اخذ از احادیث داشته باشن، پامیشن میرن چند تا حدیث از اینور اونور میخوانن و خیلی راحت هم اون حرف رو نسبت میدن به «امام» و بعد هم فکر میکنن حقیقت رو کشف کردن و میان توی فضای مجازی همه رو به این «رگبارِ حقایق» میبندن و ۹۹٪ رو تکفیر میکنن. صد رحمت به داعش.اون برداشتی که من در این چند سال مطالعه از دین داشتم اینه که معمولاً بسیار کم پیش میاد که توی دین حرفی زده بشه که برخلاف «عقل» و «منطق» و «مصالح» ما انسان‌ها باشه. بله، خیلی مسائل هستن که شاید در ظاهر غیرمنطقی به نظر بیان برای بعضی‌ها، ولی معمولاً به این شکل هست که (یعنی برای من اینجوری بوده که) وقتی آدم بره دنبالش و یه سری تحقیقات و مطالعات گسترده بکنه (نه اینکه بیاد توی ویرگول و اینستاگرام و تلگرام دنبال «هلو بیا برو تو گلو» باشه) و از افراد مختلفی که علم در این زمینه‌ها دارن سوال بپرسه و خلاصه حسابی روی این چیزها عمیق بشه و از تمام جنبه‌های فردی و اجتماعی و سیاسی و اقتصادی و اعتقادی و غیره اون رو بررسی کنه، معمولاً این اتفاق میفته که متوجه میشه اون موضوع اتفاقاً منطقی و عقلانی و به صلاح ما انسان‌ها هم هست.منتها بعضی مسائل انقدر ساده و پیش پا افتاده هستن که فکر نکنم نیازی به اونهمه دقت و عمیق شدت هم داشته باشه؛ مثل همین «مشورت با دخترها و زن‌ها».حرف بعضی‌ها واقعاً خُلاصش اینه که:فقط چون من با این دانش و علم ناکافی، یکی ۲ تا حدیث راجب این موضوع پیدا کردم که نباید با زن‌ها مشورت کرد، پس دیگه یعنی حتماً این احادیث از سمت امام هم هستن و بصورت مطلق و خیلی سفت و سخت هم باید تا قیامت پذیرفته بشن.یعنی دیگه نه عقل و منطق رو در نظر میگیرن و نه اینکه ممکنه این احادیث جعلی و بی سند باشن یا حتی اسنادشان مشکل داشته باشه یا اینکه ممکنه این احادیث اصلاً با قران در تناقض باشن و یا مربوط به زمانهء خودشان بودن و یا خیلی مسائل دیگه که ما مردم عادی واقعاً علمش رو نداریم. خیلی از علما یه عمر وقت میزارن که این علم رو مثلاً در «علم رجال» یا سایر علوم، بدست بیارن. به این سادگی ها که نیست که پاشی بری دانشگاه یه لیسانس الکی بگیری و فکر کنی «عالم» هستی. حتی دکتراش هم این روزها مساوی با «علم» و «سواد» نیست برای خیلی ها.الجوابجواب این موضوع به نظر من بیشتر از چند خط نیست. موارد زیر رو بخوانید:اصلاً آدم با چه کسی «مشورت» میکنه؟ با کسی که در یه حیطه‌ای «تخصص» داشته باشه.در چه زمینه‌ای؟ در اون زمینه‌ای که تو اون تخصص رو نداری.آیا واقعاً ربطی اصلاً داره که داری با زن مشورت میکنی یا مرد؟ نخیر، هیچ ربطی نداره.چه زن و دختر، چه مرد و پسر، این فرصت براشان کاملاً توی همین کشور خودمان هم فراهم هست که در هر زمینه‌ای که میخوان، خودشان رو به یه «متخصص» تبدیل بکنن و «شایستهء مشورت» بشن.حالا دیگه اینکه یه سری پسرها و مردها صبح تا شب به فکر نیم‌تنهء دخترها و زن‌ها و یا اتلاف وقت توی کوچه و خیابان و فضای مجازی هستن و اینکه یه سری دخترها و زن‌ها صبح تا شب دنبال همون «مسائل میان‌تنه‌ای» و یا لاک و آرایش و حرف‌های صدمن‌یه‌غاز و بی‌ارزش با دوستان و یا سایر چیزهای پیش پا افتاده و وقت‌کُش هستن، در ارتباط مستقیم هست با اینکه چرا، در حال حاضر، شایستهء مشورت کردن نیستن.میخواد پسر باشه یا دختر، چه زن باشه چه مرد. هرکسی که واقعاً تخصصی در زمینه‌ای داشته باشه که دیگران ندارن، شایستهء مشورت کردن هست. این رو هم باید یادمان باشه که مشورت کردن لزوماً به معنیِ قبول کردن نیست.حالا اینکه دخترها و زن‌ها و مردها و پسرها، از لحاظ فطری و روحی و یا حتی جسمی، برای بعضی «تخصص» ها مناسب‌تر هستن، میشه موضوع یه بحث دیگه.خلاصه اینکه کسی دست و پای تو رو نبسته که خدایی نکرده (!) یه وقت در یه زمینه‌ای متخصص و در نتیجهء اون، شایستهء مشورت کردن نشی. به هرچیزی هم که توی زندگیت تا حالا نرسیدی، به احتمال زیاد مقصرش خودتی.زن‌ها و دخترهایی در زمینه‌هایی هستن که متخصص‌تر از مردها هم هستن و در نتیجه: شایسته‌تر برای مشورت.من خودم همین چند روز پیش یه مسئله دینی که اشتباه فهمیده بودم رو از یه دختر خانوم که در حوزه درس میخوانه و سنش هم از من کمتره و توی گروه‌های تلگرامی فعالیت میکنه، یاد گرفتم.حالا به خیال بعضی‌ها من باید انقدر بی‌عقل باشم که بگم: «نه چون تو دختری، با اینکه درست هم میگی، من حرفت رو قبول نمیکنم. از این به بعد هم باهات مشورت نمیکنم».خیلی از مسائل واقعاً به زن یا مرد بودن ربطی نداره ولی خیلی از مسائل هم هستن که ربط داره. منطقیش اینه که این ۲ تا رو قاطی نکنیم و هر دو تا رو در نظر داشته باشیم.مخلصات،یا علی.</description>
                <category>قُلُمبه سِتیز</category>
                <author>سهيل مرادی مریم‌نگاری</author>
                <pubDate>Mon, 12 Jul 2021 13:19:36 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سریال‌های ترکی: یک نکته مثبت و ۳ نکته منفی</title>
                <link>https://virgool.io/ghotiz/%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%84-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D8%B1%DA%A9%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D9%86%DA%A9%D8%AA%D9%87-%D9%85%D8%AB%D8%A8%D8%AA-%D9%88-%DB%B3-%D9%86%DA%A9%D8%AA%D9%87-%D9%85%D9%86%D9%81%DB%8C-vunakpir6gqh</link>
                <description>بسم الله الرحمن الرحیم.سلام به همگی، مخصوصاً به اونهایی که در روز چندین سریال ترکی نگاه میکنن و در کمال تعجب، داستان‌های این سریال‌ها رو هم اصلاً باهم قاطی نمیکنن. فکر نکنید که اینجور آدمهایی کم هستن، اتفاقاً خیلی هم زیادن. کافیه یه سر به کانال‌های تلگرامی که این سریال‌ها رو برای تماشا و دانلود گذاشتن بزنین و کامنت‌های مردم رو بخوانید. البته، این آدمها رو از دید من نباید سرزنش کرد چون هر انسانی توی زندگیش یه دوره‌ای رو معمولاً داره که دلش نمیخواد هیچ کار خاص و مثلاً باارزش و بزرگی بکنه و فقط میخواد زمان بگذره و فکرش از اون چیزایی که ناراحتش میکنه، منحرف بشه. معمولاً همه ما اینجور دورانی رو داشتیم یا داریم یا خواهیم داشت، نه یک بار بلکه چندین بار.مقدمهآخرین (و اولین!) سریال ترکی (بجز این ۲ تای آخر) که دیدم یه سریال بود به اسم «فاطماگل» که چند سال پیش میداد (شاید ۷ یا ۸ سال پیش). البته کلاً در عمرم فقط ۳ تا از این سریال‌ها رو بصورت کامل دیدم که یکیش همین فاطماگل بود و ۲ تای دیگه رو طی یک سال اخیر دیدم.اون موقع ها من، مثل خیلی های دیگه، اصلاً به این فکر هم نمیکردم که این سریال داره بصورت غیرمستقیم چه چیزایی رو توی ذهن من جاگذاری میکنه و خلاصه اصلاً به «تاثیرات» این سریال‌ها فکر هم نمیکردم. فقط دنبال این بودم که داستان سریال چیه و اگه جذاب بود، نگاه میکردم.ولی توی این چند سال اخیر که در خیلی زمینه‌ها مطالعه کردم، کم کم روی نه تنها سریال‌ها بلکه فیلم و موسیقی و کتاب و رمان و غیره هم ریز میشدم که ببینم داره چه تاثیری روی من میزاره. یعنی یجورایی به چشم یه منتقد یا شاید یه «ریزبین» به این چیزها نگاه میکردم. این باعث شد که یکم این سریال ها رو از دورتر هم ببینم و تاثیرات اونها رو هم بهتر متوجه بشم.بعد از دیدن این ۲ تا سریال، توی این نوشته کوتاه میخوام یک نکته مثبت و ۳ نکته منفی که راجب این سریال ها به نظرم میرسه رو بگم. البته من خیلی سریال‌های دیگه‌شان رو هم بصورت ناکامل دیدم که ببینم از چه تکنیک‌‌هایی استفاده میکنن و نقاط قوت و ضعفشان چیه، ولی خب بصورت کامل فقط ۳ تا رو دیدم.نکته مثبت: مهندسی داستاناگر مثلاً کتاب «Story Engineering» از Larry Brooks رو بصورت عمیق خوانده باشید و بعدش هم این سریال‌های ترکی رو ببینید، کاملاً براتان روشن میشه که چقدر در زمینهء «داستان» یا «قصه» یا «Story» اینها دارن قوی عمل میکنن. من کتابهای زیادی در این زمینه دیدم طی چند سال گذشته ولی هیچکدام به خوبیِ این کتاب نیستن. من یه مطلب راجبش قبلاً نوشتم که میتانید بخوانیدش.حالا یعنی چه که قوی عمل میکنن در زمینه داستان؟آقای Brooks توی کتابش ۶ تا مهارت (یا ویژگی) رو میگه که برای یه داستان خوب باید ازشان استفاده کرد (این قسمت رو از همون مقاله کپی کردم):مهارت اول: Conceptاین همون ایده یا سرچشمه اصلی و اولیه هست که داستان ازش شروع میشه و شاخ و برگ میگیره. اینجا یاد میگیرید که Concept اصلاً چه هست و چطور باید باشه و خیلی چیزای دیگه.مهارت دوم: Characterاینم که میشه همون شخصیت و شخصیت پردازی و این چیزها.مهارت سوم: Themeاین میشه اون «حرفی» که داستانِ تو راجب دنیای واقعی میخواد بزنه.مهارت چهارم: Story Structureاین مهارت مهم هم راجب اینه که ساختار داستان باید چطور باشه. خیلی از داستان ها و رمان ها هم به خاطر اینکه یه ساختار درست و حسابی ندارن، شکست میخورن.مهارت پنجم: Scene Executionکلاً یه «داستان» میشه یه مجموعه ای از «صحنه» ها که پشت سر هم اجرا میشن. اینجا یاد میگیری که چطور از یه صحنه داستان به صحنه بعدی بری و اینجور چیزها.مهارت ششم: Writing Voiceاینم که میشه سالاد و زیتون پرورده! این همون «صدای» نویسندس، یعنی چیزی که نویسنده ها رو از هم متمایز میکنه.وقتی که با این دانش، سریال‌های ترکی رو ببینید، متوجه خواهید شد که چقدر قوی عمل میکنن و چجوری باعث میشن آدم جذب سریال‌های اینها بشه. مثلاً:سراغ Concept هایی میرن که برای فرهنگ و مردم کشورهایی مثل ایران و ترکیه و غیره جذاب و یجورایی «جنجالی» هستن. مثلاً دختری که بهش تجاوز میشه، انواع خیانت‌ها، ظلم در حق بچه‌ها و زن و دختر (یا حتی پسر و مرد)، فرار کردن از خانه با دوست‌پسر و دوست‌دختر، عشق‌های عجیب‌غریب، مسائل جنسی، بازگشت عشق جوانی بعد از ۲۰ سال (!) و هزار چیز دیگه که خودتان هم شاید بدانید. همه اینها، چه خوب چه بد، مسائلی هستن که اکثر انسان‌ها رو جذب میکنن.در زمینه Character و شخصیت ها، همگی اون ویژگی‌هایی که آقای Brooks گفته رو دارن. یعنی مشخصه که اینها کی هستن و چه میخوان و گذشته‌شان چه بوده و خلاصه خیلی خوب این شخصیت‌‌ها رو ساخته و پرداخته میکنن و میندازن جان همدیگه!در زمینه Scene Execution و Story Structure هم که از دید من سخت‌ترین بخش یه داستان هست، خیلی خوب عمل میکنن و مثل خیلی از سریال‌های ایرانی، ضعیف نیستن.در زمینه Theme و Writing Voice هم همینطور.خلاصه اینکه همه اینها دست به دست هم میدن که یه داستان، جذاب و تاثیرگذار باشه.۳ نکته منفی: راه رو باز کنید برای از دست دادن «معصومیت»این برمیگرده به همون «تاثیرات» که اول توی بخش مقدمه گفتم. این سریال‌ها، مستقیم یا غیرمستقیم باعث موارد زیر میشن:عادی شدن و شکسته شدنِ قبح خیلی چیزها.من یادمه یه زمانی اگه توی یه فیلمی یه بوسه هم میخواست نشان بده، کل اعضای خانواده‌ها بسیج میشدن که یه وقت بچه ها این چیزها رو نبینن (البته نه اینکه اگه بزرگ ها ببینن خوبه ها). یا مثلاً یه زمانی شاید حتی حرف زدن راجب «دوست‌پسر» و «دوست‌دختر» به این سادگی ها نبود. یا مثلاً خیانت کردن و روابط نامشروع رو به این راحتی ها نمیشد راجبشان حرف هم زد، چه برسه به اینکه انجام بدی. خلاصه اینکه این سریال ها خیلی این فرایندِ عادی شدن رو سرعت میدن و قبح خیلی چیزها رو هم برای ما میشکنن. این خیلی چیز مهمیه چون انسان موجودیه که تا وقتی قبح چیزی براش نشکنه، جرات نمیکنه سمتش هم بره، ولی کافیه حتی توی یه فیلم هم ببینه که اون چیزی که ازش میترسیده، خیلی راحت داره انجام میشه. همین باعث میشه که تشویق بشه که کمتر بترسه و به مرور هم کامل اون قبح شکسته میشه و البته این قضیه نه فقط برای آدمِ دیندار بلکه برای یه آدمِ بی‌دین هم چیز خوبی نیست. من کسایی رو میشناسم که مثلاً توی این روابط جنسیِ قبل از ازدواج غرق شدن و الان به جایی رسیدن که به هیچ دختری نمیتانن برای ازدواج اطمینان کنن و با اینکه خودشان هم خیلی عذاب میکشن، ولی کاری از دستشان برنمیاد.خوشگل نشان دادنِ خیلی چیزهایی که در دنیای واقعی واقعاً خوشگل نیستن.بهترین مثال برای این میشه «طلاق». خیلی از این سریال‌ها میان مثلاً نشان میدن که فلان زن با شوهرش بر به مشکل میخورن و بعد خیلی خوشگل و راحت هم از هم طلاق میگیرن و بعدش (بعدش جالبه!) انواع و اقسامِ خوشبختی‌ها و حال‌‌های خوب به سمتِ اون زن یا مرد سرازیر میشه. مثلاً زنه طلاق میگیره بعدش یهو فلان شرکت بهش زنگ میزنه و یه قرارداد میلیون دلاری باهاش میبنده تا دستور پختِ فلافلش رو بخره! یا مردی که طلاق گرفته یهو زیباترین و خوش اخلاق ترین و همه چیز تمام‌ترین دختر دنیا و «اون عشقی که همه عمر دنبالش بوده» رو میببینه! انقدر این طلاق گرفتن رو ساده و رویایی و خوشگل نشان میدن که آدم به خوش میگه کاش زودتر ازدواج بکنم و بعدش طلاق بگیرم. دیگه نمیان نشان بدن که طلاق گرفتن یه عالمه سختی ها هم داره.یه مثال دیگش هم میشه فرار کردن دختر از خانه با «عشقش». باهم فرار میکنن و یه زندگی مملو از عشق و آرامش و خوشبختی رو هم تجربه میکنن و انگار نه انگار که اصلاً اتفاقی هم افتاده. آدم پیش خودش میگه همین الان ماشین رو بزنم بیرون و برم یه دختری رو بدزدم و بریم روی کوه‌ها در اوج عشق زندگی کنیم. دیگه نشان نمیدن که اگه با دختری فرار کنی، به احتمال زیاد، خانوادهء اون دختر تعداد دسته‌بیل های زیادی رو از روزنه‌های بدنت عبور خواهند داد و اون دختر هم...سوء استفاده از عشق.من هیچوقت عشق رو رد نمیکنم و نمیگم که چیز بدی هست. اتفاقاً ان شاء الله که برای خودم هم اتفاق بیفته ولی در قالب ازدواج. منتها حرف اینه که این ورژنی از عشق که توی این سریال ها نشان داده میشه، تقریباً هیچ فرق با جنون و دیوانگی (و یا خیلی جاها هم شاید خریت) نداره. این مورد سوم هم یجورایی ربط پیدا میکنه به دو مورد قبلی ولی خب انقدر از دید من مهم بود که جدا بیارمش.مثلاً هیچ عقل سالمی حکم نمیکنه که آدم یه دختری رو برداره و فراری بده. یا هیچ عقل و وجدان سالمی حکم نمیکنه که قبل از ازدواج هزار جور بلا سر دختر مردم بیاری. یا خیلی از خشونت‌ها و تصمیم ‌های انفجاری و فورانی که به اسم عشق توی این سریال ها میگیرن، واقعاً بیشتر برای دراماتیک کردنِ داستان و تاثیرگذاری بیشتر روی ذهن و جذبِ بیشترِ من و شما هست تا اینکه بخواد دنیای واقعی رو نشان بده.من فکر میکنم توی دنیای واقعی، خیلی از او کارهای عجیب غریبی که اینها توی سریال هاشان نشان میدن، اصلاً عقلانی و منطقی نیست و دیگه خیلی «زیاده روی» هست و احتمالاً اثرات منفی زیادی خواهد داشت.عشق چیز قشنگی هست ولی اگه عقلانی هم باشه. اونجور عشق‌هایِ عجیب و غریب معمولاً فقط برای داستان هاست و فقط هم تا لحظه وصال ادامه داره. به محض اینکه ۲ نفر بعد از ۲۰۰ قسمت به هم رسیدن، دیگه چیزی برای نگاه کردن باقی نمیمانه! زندگی واقعی اینجور نیست و اصل کار تازه میشه بعد از وصال و ازدواج.خلاصه اینکه این ۳ نکتهء منفی از دید من بسیار «تاثیرات» مخرب و خطرناکی روی روح (و شاید بعداً جسم) انسان‌ها میزارن. تاثیراتی که شاید خیلی‌هاشان هم قابل جبران نباشه...معصومیت، خیلی چیز قشنگ و قیمتی و نایابی هست (مخصوصاً برای دختر و زن از دید من) که اگه از دست بره، برگرداندنش به این سادگی ها نیست.حرف آخرطی چند سال اخیر، تنها سریال ایرانی که دیدم اون قسمت های مربوط به مهندسی داستان رو خوب درآورده، سریال «آقازاده» بود.تا قبل از اینکه سریال «آقازاده» رو ببینم، یجورایی اعتقادم این بود که تا وقتی از مسائلی مثل تجاوز و خیانت و بدبختی و مسائل جنسی و لُختی زن و دخترها و اینجور چیزها، مثل سریال های ترکی، استفاده نشه، سریال‌های ایرانی نمیتانن با ترکی ها رقابت کنن و آدم رو جذب کنن. ولی بعد از دیدن آقازاده نظرم عوض شد و بیشتر به حرفهای آقای Brooks توی کتابش ایمان آوردم.از دید من واقعاً زیبا بود و نشان داد که اگه واقعاً علمش رو کسی داشته باشه و سرمایه‌گذاری هم بشه، ایران هم سریال‌های بی‌نظیری میتانه بسازه که اتفاقاً تاثیرات مثبت هم روی روح (و شاید بعداً جسم ما) داشته باشن، نه منفی.به هر حال مخلصاتیم،یا علی.</description>
                <category>قُلُمبه سِتیز</category>
                <author>سهيل مرادی مریم‌نگاری</author>
                <pubDate>Fri, 09 Jul 2021 22:08:03 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب‌خوان بی‌رحم: جوری کتاب بخوانیم که ۴ ستون بدن نویسنده بلرزه</title>
                <link>https://virgool.io/ghotiz/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%A8%DB%8C-%D8%B1%D8%AD%D9%85-%D8%AC%D9%88%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%85-%DA%A9%D9%87-%DB%B4-%D8%B3%D8%AA%D9%88%D9%86-%D8%A8%D8%AF%D9%86-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D9%84%D8%B1%D8%B2%D9%87-kx3nmcivucoj</link>
                <description>بسم الله الرحمن الرحیم.سلام به همگی، مخصوصاً به اونهایی که هرچی توی کتابها میخوانن رو قبول میکنن و بعد توی فضای مجازی اون رو منتشر میکنن که دیگران هم از این اکتشافات جدید باخبر بشن.مقدمهفکر میکنید شما اینجور نیستید؟ اگه یکم با خودتان روراست باشید، خواهید دید که به احتمال زیاد، شما هم همینطور هستید. توی این دوره زمانهء ما خیلی از در و دیوار همه میگن که «کتاب بخوانید» و «زیاد کتاب بخوانید» و از اینجور تبلیغات ولی هیچکس به این فکر هم نمیکنه که:این چیزایی که ما داریم خیلی ساده بهشان میگیم «کتاب» و خیلی راحت هم از کنارشان میگذریم و جوری برخورد میکنیم که یه چیز خیلی عادی هستن، در واقع میتانن چنان سلاح‌های قوی و مخوف و کُشنده‌ای باشن که قدرتشان حتی به خیال و تصور ما هم نیاد.ولی ظاهراً چون ضربه‌هایی که میزنن، باعث خونریزی و قطع عضو نمیشه، ما هم جدیشان نمیگیریم.حالا چرا کتاب‌ها اینجوری هستن؟چون کتابها دارن درواقع «عقاید» نویسنده رو به ما نشان میدن و نویسنده‌ها هم معمولاً سعی میکنن عقایدشان رو جوری بنویسن و دلیل بیارن (استدلال) که برای من و شما «متقاعد کننده» به نظر بیان و از این طریق بتانن روی عقاید و استدلال‌های ما تاثیر بزارن، حالا یا تاثیرِ مثبت یا منفی.معمولاً نویسنده‌ها همگی دوس دارن که آثارشان تاثیرگذار باشه و کمتر پیدا میکنیم نویسنده‌ای رو که بگه دوس نداره عقاید و افکارش شنیده بشه و تاثیرگذار باشه.خب، این از خطری که کتاب‌های مختلف میتانن داشته باشن. البته اینجور هم نیست که دیگه همه کتاب‌ها حاوی عقاید خطرناک و تاثیرات منفی باشن، مخصوصاً با توجه به اینکه «خطرناک» از دید من و شما ممکنه معنیش هم فرق داشته باشه (باز هم به دلیل تفاوت در اعتقادهای قبلیِ هرکدام از ما).ولی به هر حال، چیزی که توی این مقاله میگم به همه، با هر عقایدی، میتانه کمک کنه ان‌شاءالله.منتها اولش باید ببینیم که اکثر انسان‌ها چطور کتاب میخوانن.انسان‌ها اکثراً چطور کتاب میخوانن؟شاید ۹۹٪ از انسان‌ها به این شکل کتاب میخوانن که انگار میخوان یه چیز جدید یادبگیرن. یعنی چشمشان به عنوانِ یه کتاب (یا حتی بعضی وقت‌ها عکس روی جلدش) میفته و پیش خودشان فکر میکنن که اون کتاب میتانه بهشان کمک کنه یا اینکه موضوع کتاب براشان جذابیت پیدا میکنه و تصمیم میگیرن اون کتاب رو بخرن و بخوانن. خلاصه اینکه کتاب رو میخوانن و یه سری چیزهای جدید هم یادمیگیرن و پیش خودشان فکر میکنن که یه سری حقایق جدید رو کشف کردن. یعنی از قبل این فرض رو دارن که:نویسندهء کتاب حتماً نیت و قصدش خیر و خوب هست.و مطالبی که نوشته، همگی درست هستن.شاید الان بگید که خب اشکال این چیه مگه؟ خب هر کسی کتاب میخوانه که یه چیزی به اندوخته‌های قبلیش اضافه بشه دیگه.کاملاً درسته. ولی نکته‌ای که اینجا اهمیت داره، اینه که هیچکدام از ما این کتاب‌ها رو با این دید نمیخوانیم که:«شاید» واقعاً نیت و قصد نویسنده خیر و خوب نیست.حتی اگر نیت و قصد نویسنده هم به فرض که خوب باشه، «شاید» بعضی یا خیلی از چیزهایی که این نویسنده توی کتابش نوشته، حتی اگه برای ما متقاعدکننده هم به نظر بیان، درست نباشن و اصلاً اصل و اساسی نداشته باشن و فقط «ادعای» نویسنده باشن.مشکل اصلی این روشهمونطور که قبل‌تر هم بهش اشاره شد و خودتان هم تا حالا فهمیدید، مشکل اصلی این روشِ معمول اینه که:پیش‌فرض اینه که هرچی نویسنده نوشته حتماً درسته (مخصوصاً اگه متقاعدکننده و بابِ میل ما هم حرف زده باشه) و هرچی میخوانیم و هر ادعایی که هر نویسنده‌ای توی کتابش کرده رو قبول میکنیم.یعنی دیگه وقتی داریم کتاب میخوانیم، حتی احتمال این رو هم نمیدیم که:شاید این جمله‌، پاراگراف، فصل، یا کل کتابی که الان خواندم، درست نباشه.الان این نویسنده داره چه به من میگه؟سعی داره چه چیزی رو به من بقبولانه؟چه دلیل‌هایی آورده که حرفهاش رو برای من متقاعدکننده بکنه؟آیا دلیل‌هایی که آورده، قابل اطمینان و درست و محکم هستن؟اکثر ما، موقعی که داریم یه کتابی رو میخوانیم، اصلاً این سوال‌های بالا به ذهنمان هم نمیان و مدلِ مطالعهء ما صرفاً اینه که از اول تا آخرِ کتاب رو بخوانیم و «از نویسنده یادبگیریم».اگه اینطوره، پس چطور باید کتاب بخوانیم؟ چطور جوری مطالعه کنیم که به راحتی هرچیزی رو قبول نکنیم و همین‌طور الکی هرچیزی رو از یه کتاب، نپذیریم؟ قبل از اینکه بگم چطور باید کتاب بخوانیم، باید اول راجب اون ابزاری حرف بزنیم که باهاش میتانیم خودمان رو «تا حدودی» از شرِ کتاب‌های خطرناک یا بهتره بگیم از شرِ «عقاید نویسنده‌ها»، حفظ کنیم.ادعا و دلیلخیلی سریع بریم سر اصل مطلب. این ۲ سوال میشن ابزار ما برای کتاب خواندن:اصلاً حرف حسابت چیه؟ (یعنی اون ادعایی که کردی)برای این ادعا، چه استدلالی داری؟ (یعنی دلیلت چیه)اینها سوالاتی هستن که ما راجب کل کتاب، فصل‌ها، بخش‌ها، پاراگراف‌ها و خلاصه هرجایی که آقا یا خانوم نویسنده یه ادعایی کرده، باید ازش بپرسیم.حالا «ادعا» و «دلیل» یعنی چه؟«ادعا» یعنی میگیم «یه چیزی، یه جوری، هست». یعنی یه حُکمی راجب یه چیزی صادر میکنیم.«دلیل» هم که مشخصه دیگه. یعنی برای اون ادعای خودمان، چه دلیل یا دلیل‌هایی ارائه دادیم.چند تا مثال برای روشن شدنِ قضیه:مثال ۱)صحنه‌های مثبت۱۸ رو نباید از فیلم‌ها حذف کنن.مثال ۲)با توجه به اینکه فیلم ها ناقص میشن و داستان فیلم صدمه میبینه، صحنه‌های مثبت۱۸ رو از فیلم‌ها نباید حذف کنن و باید اجازه داده بشه به مردم که خودشان مراقب این باشن که بچه‌هاشان این صحنه ‌ها رو نبینن.مثال ۳)صحنه‌های مثبت۱۸ رو باید از فیلم‌ها حذف کنن چون اینجور مسائل با اعتقادات دینیِ ما جور در نمیان و با توجه به اثرات مخربی که روی ذهن بچه‌های مسلمان گذاشته میشه، منطقیش اینه که این صحنه ها حذف بشن و هرکسی که دلش میخواد از این چیزها ببینه، بره از اینترنت دانلود بکنه و دور از چشم بچه‌هاش نگاه کنه.چند نکته:مثال اول صرفاً فقط یه ادعاس. یعنی فقط یه حکمی صادر کردیم و دیگه هیچ دلیلی براش نیاوردیم.در مثال دوم و سوم، ما هم ادعا داریم و هم دلیل، هرچند که دلایلشان باهم فرق داره و هرکدام دارن یه «نتیجه» مختلف میگیرن.در مثال دوم، ادعای نویسنده اینه که «صحنه‌های مثبت۱۸ رو از فیلم‌ها نباید حذف کنن». ولی دلیلش چیه برای این ادعا؟ دلیلش اینه که «فیلم ها ناقص میشن و داستان فیلم صدمه میبینه».در مثال سوم، ادعای نویسنده اینه که «باید صحنه‌های مثبت۱۸ رو از فیلم‌ها حذف کنن». حالا دلیلش چیه برای این ادعا؟ دلیلش اینهاست: «مسائل اعتقادی و دینی» و «تاثیراتِ مخرب روی ذهن بچه‌ها».حالا علاوه بر ادعا کردن و دلیل آوردن (استدلال کردن)، در مثالهای دوم و سوم، راه حل هم پیشنهاد دادن. مثال دوم گفته که «مردم که خودشان مراقب این باشن که بچه‌هاشان این صحنه ‌ها رو نبینن» و مثال سوم هم گفته که «هرکسی که دلش میخواد از این چیزها ببینه، بره از اینترنت دانلود بکنه و دور از چشم بچه‌هاش نگاه کنه» که البته خودِ اینها هم باز «ادعاهایی» هستن که باید براشان دلیل آورده بشه.در خیلی از کتابها، ما انبوهی از «ادعاهای بی‌دلیل» رو میبینیم (مثل مثالِ اول) ولی اصلاً بهشان توجه هم نمیکنیم و اونها رو به چالش نمیکشیم.در مورد مثال دوم و سوم، ما با پدیدهء جالبی آشنا میشیم که همه کتاب‌ها رو در بر میگیره. یعنی چه؟ یعنی تقریباً همهء محتوای همهء کتابها رو ترکیباتِ «ادعا + دلیل» تشکیل میدن و هرچقدر نویسنده‌ای این توانایی رو داشته باشه که دلایل بهتری (استدلال بهتری) برای ادعاهاش بیاره و اونها رو برای ما متقاعدکننده‌تر بکنه، تاثیرِ کتابش روی ذهن من و شما هم بیشتر میشه.حالا اگه دلایلی که برای ادعاهاش میاره «درست» هم باشن، که چه بهتر.ولی این رو یادمان بمانه که «متقاعدکننده بودنِ» یه استدلال، به این معنی نیست که اون استدلال حتماً هم درست باشه. من میتانم یه ادعا بکنم و یه سری دلیل‌ها هم براش بیارم که برای شما متقاعدکننده باشه، ولی در عین حال، دلیل‌های درست و محکمی هم نباشن.به همین راحتی میشه روی ذهن این موجود ۲پا تاثیر گذاشت.پس، اگه بخوام یه خلاصه کوتاه بگم، اوضاع از این قراره که:ادعا + دلیل = استدلالچطور باید کتاب خواند؟این بحثی که توی قسمت قبل کردیم، موضوع علمی هست به اسم «منطق یا Logic» که بسیار مفصل‌تر و عمیق‌تر از این چیزی که گفتم هست و من اینجا فقط خواستم یه ابزارِ کوچیک به شما بدم که باهاش بتانید یکم بهتر با کتابها سر و کله بزنید. اگه دوس دارید روی این چیزها عمیق‌تر بشید، میتانید کتابهای منطق بخوانید که البته معمولاً مشکل هستن و نیاز به معلم دارن. شاید هم اگه فرصت شد همینجا توی ویرگول راجبش بیشتر نوشتم.خلاصه اینکه پس چطور کتاب بخوانیم؟فقط کافیه که همزمان که دارید کتاب رو میخوانید، به مسائلی که بالا گفته شد هم فکر کنید. فکر میکنم ۲ سوالِ زیر قشنگ همه چیز رو خلاصه کنه:نویسنده داره چه ادعایی میکنه؟دلیل‌ یا دلیل‌هاش برای این ادعا، چیه؟هر پاراگرافی (یا حتی جمله) که میخوانید، از خودتان ۲ سوال قبل رو بپرسید.هر فصل از یه کتاب رو که میخوانید، از خودتان ۲ سوال قبل رو بپرسید.حتی بعد از اینکه کل کتاب رو که خواندید، از خودتان ۲ سوال قبل رو بپرسید.به مرور زمان و تمرین کردن، خودتان میتانید به راحتی «استدلال‌» های نویسنده‌ها رو تشخیص بدید و قوت و ضعفشان رو بررسی کنید.حرف آخرمشکل اصلی و چیزی که شما دارید اصلاح میکنید.به مرور زمان، تعریف من از یه «کتاب» شده این:مجموعه‌ای از ادعاها.حالا میخواد ارسطو باشه یا شوپنهاور یا انیشتین یا گوته یا سعدی و حافظ و مولوی یا ویکتور هوگو یا هر شخص دیگه‌ای، مهم اینه که همهء اینها آمدن و یه سری ادعاها کردن و براشان دلیل آوردن (یا اینکه خیلی وقت‌ها هم فقط ادعا کردن و دلیلی نیاوردن).اگه بخواید روی «منطق یا Logic» عمیق بشید، خواهید خواند که ما چند جور «استدلال» داریم:مثلاً نوعِ Deductive میشن اون استدلال‌های که «اگه» دلیل‌هاش درست باشن، حتماً نتیجه‌گیری هم درسته و کسی نمیتانه ردش کنه.مثال: «همهء پسرها دنبال جلب نظر دخترها هستن، سینا هم یه پسره، پس سینا هم دنبال جلب نظر دخترهاس».توضیحِ مثال: اینجا میبینیم که «اگه» ۲ مورد اول درست باشن، پس نتیجه هم حتماً درست خواهد بود (حواستان به اون «اگه» باشه). یعنی اگه واقعاً همه پسرها اونجور باشن و این شخصی که بهش میگیم سینا هم پسر باشه، پس سینا هم حتماً اونجوریه.یا مثلاً نوعِ Inductive میشن اون استدلال‌هایی که حتی اگه دلیل‌هاش هم درست باشن، لزوماً نمیشه به این رسید که نتیجه‌گیری هم درسته.مثال: «بیشتر شرکت‌کننده‌های کنکور سراسری گند زدن، پس احتمالاً کنکوری‌های ویرگول هم گند زدن».توضیحِ مثال: اینجا، حتی اگه دلیل هم درست باشه، لزوماً به این معنی نیست که نتیجه‌گیری هم درست باشه. یعنی حتی اگه واقعاً هم بیشتر شرکت‌کننده ها دسته‌گل به آب داده باشن، لزوماً نمیتانیم به این نتیجه برسیم که ویرگولی های کنکوری هم گند زده باشن. اینجا میشه گفت «*** چه ربطی به شقیقه داشت؟».یا مثلاً نوعِ Abductive میشن اون استدلال‌هایی که بیشتر شبیه این هستن که آدم بگه «با توجه به شواهدِ موجود، احتمالش هست که (یا بهترین نتیجه یا حدس میشه اینکه) این مطلب اینجوری باشه».مثال: «ادیتورِ ویرگول روی موبایل خیلی غیرقابل اطمینان هست و ۲ ساله که درست نشده، پس احتمالاً برنامه‌نویس‌های ویرگول بلد نیستن درستش کنن».توضیحِ مثال: شاید اینجور باشه و شاید هم نباشه. هیچگونه قطعیت و نتیجه‌گیریِ محکم نمیشه کرد. ما فقط یه سری شواهد رو کنار هم گذاشتیم و یه استدلالی کردیم که اونقدرها هم قوی نیست.هرچه که از Deductive به سمت Inductive و بعد هم Abductive میایم، انگار قطعیت و قدرتِ استدلال‌ها هم کمتر میشه و صرفاً بازی دیگه تبدیل میشه به اینکه چه کسی متقاعدکننده‌تر حرف میزنه، نه درست‌تر.به هر حال، کتاب‌ها بسیار میتانن خطرناک باشن و از طرفی هم به راحتی میشه روی عقاید و افکار انسان‌ها تاثیر گذاشت و «متقاعدشان کرد» (اگه بلد باشی) و عقاید قبلیشان رو جایگزین کرد. پس شاید بهتر باشه که آدم یکم بیشتر به این فکر کنه که چه چیزهایی داره وارد ذهنش میشه و چه چیزهایی رو داره بدونِ بررسی قبول میکنه.شاید اگه یکم همزمان با کتاب خواندن، بی‌رحم باشیم، بد نباشه....پایان.مخلصات،یا علی.</description>
                <category>قُلُمبه سِتیز</category>
                <author>سهيل مرادی مریم‌نگاری</author>
                <pubDate>Tue, 06 Jul 2021 16:51:23 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ریشه همه مشکلات بشریت: چون من میگم، یعنی درسته</title>
                <link>https://virgool.io/ghotiz/%D8%B1%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D9%87%D9%85%D9%87-%D9%85%D8%B4%DA%A9%D9%84%D8%A7%D8%AA-%D8%A8%D8%B4%D8%B1%DB%8C%D8%AA-%DA%86%D9%88%D9%86-%D9%85%D9%86-%D9%85%DB%8C%DA%AF%D9%85-%DB%8C%D8%B9%D9%86%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D9%87-scvvtaae0lq2</link>
                <description>بسم الله الرحمن الرحیم.سلام.مقدمهمن فکر میکنم که ویرگول مدافع حقوق آتئیست ها شده. شما که داری این متن رو میخوانی ممکنه اینجور فکر نکنی.من فکر میکنم که ۹۹ درصد از این کسایی که میخوان برنامه‌نویس بشن، هیچوقت برنامه‌نویس نمیشن و فوقش یه چند تا مقالهٔ چرندیات اینجا مینویسن که نمیدانم فلان زبان از این زبان بهتره و بیوگرافی فلان شخص و کلاً مطالب عامه پسند و بعد از یه مدت هم تصمیم میگیره گرافیک آرتیست بشه. یکی ممکنه اینجور فکر نکنه اصلاً.من فکر میکنم که آقای رئیسی از همتی بهتر بود. یه نفر دیگه ممکنه برعکس فکر کنه. مهرعلیزاده هم باید تیرباران بشه.من فکر میکنم که خر بسیار حیوان نجیبی هست و اسب ها ناعادلانه این صفتِ نجیب بودن رو دزدیدن. یکی دیگه هم ممکنه فکر کنه که اسب نجیبه.من فکر میکنم که اساساً انسان‌ها موجودات تنبل و تن‌پرور و راحت‌طلب و گشاد و بی‌اراده و ضعیفی «میشن» و دلیل بیشتر بدبختی هاشان هم اینه. یکی هم ممکنه فکر کنه که نه انسانها خیلی هم قوی و منطقی و با اراده هستن.من فکر میکنم که سعدی و حافظ و مولوی و غیره، با وجود خیلی شعرهای شیرین و پرمعنی که دارن، اساساً یه مشت بچه باز و صوفی و شهوت‌ران بودن که ما الکی اونها رو بزرگ کردیم. یکی هم ممکنه فکر کنه که اتفاقاً اینها خیلی هم با خدا و انسان‌های عارف و وارسته و زاهد و خوبی بودن.من فکر میکنم که حق با حضرت علی علیه السلام هست ولی خب میلیونها سنی هم هستن که اینجور فکری نمیکنن.من فکر میکنم که بدنسازی بهترین چیز برای لاغری هست. یه سری ها هم ممکنه فکر کنن که پیاده‌روی بهتره.من فکر میکنم که فمینیست ها بسیار بی‌عقل هستن. ولی شما ممکنه خودت فمینیست باشی و فکر کنی که خیلی هم عاقل هستی.من فکر میکنم که نظام جمهوری اسلامی ایران هرچقدر کم و کاستی هم داشته باشه، باز بهتر از خیلی نظام های دنیاست. البته این نظام رو هیچوقت اسلامی به معنای واقع نمیدانم، ولی چیزی که هست رو بهتر از چیزای دیگه میدانم. شما ممکنه دشمن نظام باشی و هرگونه تلاشی هم بکنی برای برانداز کردن این نظام.من فکر میکنم که زیباترین دختر اون دختری هست که خودش رو نکنه تابلو اعلانات و جلوی اون میلش به خودنمایی کردن رو بگیره و زیباترین پسر هم اونیه که سرش رو پایین بندازه و چشم چران نباشه. یه سری ها هم ممکنه فکر کنن که لخت گشتن یعنی آزادی و نگاه کردن به دخترها و زن ها هم لذت‌بخش هست و ایرادی هم نداره.من فکر میکنم که رشته های دانشگاهی مهندسی همگی روی به اندازه یه گونی پیاز هم ارزش ندارن. یکی دیگه هم ممکنه فکر کنه که بسیار با ارزش هستن و از پزشکی هم بهتر هستن.من فکر میکنم که آدم نباید اصلاً فکرش رو هم بکنه که مال و ثروت و دارایی های یه نفر دیگه رو از چنگش دربیاره. ولی یه سری ها ممکنه فکر کنن که اگه نخوری میخورنت و هدف هم وسیله رو توجیه میکنه و الی آخر.من فکر میکنم که آدم توی طویله کنار گاوها علف بخوره بهتر از اینه که بشه مجری شبکه منوتو و سعودی‌اینترنشنال. یه نفر دیگه هم ممکنه فکر کنه که من باید برم توی طویله کنار گاوها.من فکر میکنم که یه خدایی وجود داره. ولی یه نفر دیگه میاد اینجا توی ویرگول مقاله مینویسه و چند تا مطلب از شوپنهاور هم میاره که بگه که خدایی وجود نداره و غیره.من فکر میکنم که ایران داره کار درستی میکنه که توی لبنان و فلسطین فعالیت میکنه. یه سری ها هم ممکنه فکر کنن که ایران بهتره به جای فلسطین به سیستان و بلوچستان خودمان برسه.و هزاران چیز دیگه...الان کدام از اینها «درست» هستن؟ اصلاً چه چیزی تعیین میکنه که «درست» یعنی چه؟عقیده: یعنی چیزی که تو فکر میکنی درستهدر نگاه اول، اینطور به نظر میرسه که کلاً هم هیچکس درست نمیگه، هم همه درست میگن!یعنی چه؟ یعنی اینکه هر انسانی، با توجه به عقایدی که برای خودش جمع کرده، همه چیز رو میسنجه و از این طریق هم تصمیم میگیره که یه چیزی درست هست یا نه. مثلاً منی که خودم رو در ظاهر شیعه میدانم، اگه کسی اسم عمر و ابوبکر رو بیاره و بخواد بگه که حق با حضرت علی علیه السلام نبوده، من قبول نمیکنم و میگم که حرفش درست نیست. حالا همون شخص که سنی هم هست اگه من جلوش از حضرت علی علیه السلام حرف بزنم، قبول نمیکنه و دلایل خودش رو میاره و میگه که حرف من درست نیست.الان ما این وسط گیر کردیم. چکار باید بکنیم؟ من درست میگم یا اون؟قطعاً این وسط فقط یکی از ما درست میگه ولی اینکه چطور به اون حقیقت برسیم، به این سادگی ها نیست. مشکل چیه یعنی؟مشکل، در درجه اول این نیست که کدام درست میگیم. مشکل اینه (یا بهتره بگیم: سوال اصلی اینه که) ما انسان‌ها چطور به این نتیجه میرسیم که «یه چیزی یجوری هست»؟ یعنی چطور به این «هست» میرسیم؟ یعنی چطور به این میرسیم که جوری که ما فکر میکنیم، درسته؟جوابش میشه یه کلمه:ورودی یا به انگلیسی inputهرکدام از ما، با توجه به ورودی هایی که از دنیای خارج میگیریم، یه سری عقاید برای خودمان شکل میدیم و فکر میکنیم که درست هستن. مثلاً یکی توی یه خانواده علمی بزرگ میشه و صبح تا شب هم سرش توی مطالب علمی هست و این چیزها. یه نفر دیگه هم توی کرمانشاه به دنیا میاد و صبح تا شب دعوا و چاقوکشی و این چیزها رو میبینه. الان عقاید این ۲ نفر یکجور هستن؟ معلومه که نیستن. اولی اصلاً دعوا کردن رو کار حیوانها میدانه نه انسانهای متمدن. دومی هم به اولی میگه بچه سوسولِ شیربرنج.منی که توی خانواده اسماً شیعه متولد شدم، عقایدم خیلی متفاوت تر از اون عربستانی که از بچگی بهش میگن شیعه ها کثیف هستن و باید کشته بشن، خواهد بود. نه من بصورت شخصی و عقلانی به حقانیت شیعه رسیدم و نه اون به حقانیت وهابیت. ما فقط چون از بچگی ورودی های مختلفی داشتیم، عقایدمان هم متفاوت شدن.من اینجا نمیخوام دلیل بیارم که شیعه راست میگه یا وهابیت. من فقط دارم میگم که ورودی ها باعث بوجود آمدن عقاید میشن و چون ورودی های افراد با هم فرق داره، عقاید متفاوت هم بوجود میاد.ولی بعد از اینکه جریان این ورودی ها رو درک کردیم، مشکل در درجه بعدی، یه چیز دیگه میشه.عمل: یعنی جنگ عقیده هایعنی مشکل، خود ما انسان ها هستیم. مشکل اینه که ما انسان ها دوس نداریم اعتراف کنیم که فلان عقیده ما اشتباهه. در خیلی از اون مواردی که توی مقدمه گفته شد و اصلاً در خیلی از مواردی که باعث بحث بین انسان‌ها میشه، یکی از طرفین با اینکه ته دلش میدانه که حق با طرفش هست ولی باز هم یا لج میکنه یا توهین میکنه یا بهانه میاره یا سفسطه میکنه یا مغلطه و یا چیزای دیگه.چرا؟ چون دوس نداره کم بیاره.یعنی ما انسان ها دنبال حق نیستیم. ما دنبال اینیم که هرجور که شده فقط تلاش کنیم بگیم اون چیزی که ما فکرمیکنیم، درسته. همین.یعنی فرقی نمیکنه که عقاید ما ته دلمان واقعاً چیه. اون چیزی که مهمه اینه که در عمل، این عقیده ها به جنگ همدیگه میرن و در ۹۹درصد موارد هم هیچکدام از طرفین، چون نمیخواد کم بیاره یا دیگران بگن شکست خورده، زیر بار حق نمیرن.این قضیه رو میشه از کوچکترین مکالمات ما با اطرافیانمان تا مناظرات کاندیداهای ریاست جمهوری و حتی تا بحث های بین فلاسفه و علما و غیره، به وضوح دید.اشکال اینجاست که اکثر ما انسانها اساساً دنبال این نیستیم که عقاید خودمان رو به چالش بکشیم و سعی کنیم اونها رو اصلاح کنیم و اگه کسی حرفی زد که ثابت کرد عقاید ما اشتباه هستن، قبول کنیم. به جاش ما انسان‌ها موجوداتی هستیم که یه سری چیزها رو برای خودمان کردیم «عقیده» و فکر میکنیم اونها درست هستن و هرکسی هم که خلافش رو بگه، کنار میزنیم و اهمیتی بهش نمیدیم. حالا این عقیده میتانه راجب هرچیزی باشه. چه غذا چه دین چه علم، چه مسائل اجتماعی، چه هرچیز دیگه ای.یعنی باز شرایط انسانها و اون چیزی که الان داریم توش دست و پا میزنیم رو دوباره بزارید تکرار کنم:اون چیزی که من فکر میکنم، درسته و هرچیزی هم که خلافش گفته بشه، اشتباه. هرکسی هم اگه ثابت هم بکنه که عقیده من اشتباهه، چون نمیخوام شکست بخورم و کم بیارم، به هر روشی که شده حرفش رو یا رد میکنم و زیر بار نمیرم یا اینکه سعی میکنم هرجور شده یه چیزی در جوابش بگم که فقط کم نیاورده باشم.یعنی به وسیله اون ورودی ها، عقاید شکل میگیرن و مشکل وقتی پیش میاد که این عقاید به جنگ با هم درمیان و مشکل بعدی هم اینه که هیچکس نمیخواد اعتراف به شکست بکنه.گذشته از همه اینها، ولی مشکل اساسی و مهمتر، یه چیز دیگس.زور: یعنی همینه که هستمشکل اساسی انسان‌ها، بعد از اون جنگِ عقاید، اینه که یه نفر، با عقایدی که داره، کنترل یه حکومت یا کشور یا منطقه یا سازمان یا اداره یا نظام یا رژیم رو به دست میگیره و هیچکس هم دیگه حق گه خوردن نداره.چون همینه که هست.اگه به تمام تاریخ نگاه کنید، نمونه این حرف رو تقریباً در تمام فرمانروایی ها و پادشاهی ها و ریاست ها و رهبری ها و غیره، میتانید ببینید.اساساً اصلاً امکان‌پذیر نیست که کشور یا حکومت یا ملت یا امت یا گروه بزرگی شکل بگیره و یه نفر هم حاکم اینها باشه و انتظارات همه اینها فراهم بشه. اصلاً امکان‌پذیر نیست.چرا؟ چون اساساً عقاید انسانها، تحت تاثیرِ همون ورودی‌ها، متفاوت هست و یک کسی هم که حاکم هست، عقاید خودش رو داره و حاکمیتش هم در جهت همون عقاید خودش و هم عقیده‌هاش، خواهد بود.الان اون کسایی که از اروپا بلندمیشدن و میرفتن هندوستان رو اشغال میکردن، آیا اصلاً براشان مهم بود که عقاید مردم هندوستان یا رهبرانشان چه بوده؟ الان اون کسی که بعد از پیامبر (ص) به قدرت بزرگی مثل فرمانروایی مسلمان ها میرسه، همینجور راحت میاد به کسایی که خلاف عقیدش فکر میکنن، اهمیت بده؟ الان همین کشور خودمان که با قوانین اسلامی اداره میشه و اعتقاداتش هم شیعه هست، چطور میتانه بیاد به عقاید کسایی که مخالفش فکر میکنن، اهمیت بده؟ این اصلاً خلاف عقل هست و هر نظام و حاکمیتی هم که باشه، اول به فکر اینه که جایگاه خودش و هم عقیده هاش رو محکم کنه، نه مخالف‌هاش!که صد درصد منطقی و عقلانی هم هست.یعنی وقتی زور دست یه عقیده افتاد، عقایدِ دیگه باید زیپ دهن رو بِکِشَن و ساکت باشن و در کنارش هم یا سعی کنن با اوضاع کنار بیان یا اینکه در عمل بر علیه اون نظام عمل کنن تا شاید اون نظام رو ریشه‌کَن کردن.که این هم باز منطقی هست!ولی هیچکدام از این راهها، تاثیری در اون حقیقت نداره که:وقتی یه عقیده ای روی کار آمد و زور دستش افتاد، دیگه همینه که هست. یا تو هم هم‌عقیده هستی و دنیا برات بهشت میشه، یا اینکه هم‌عقیده نیستی و ماتحتت میسوزه. دنیا همینه و همینطور هم خواهد بود. اینجا نه مدینه فاضله هست نه کلاس اخلاق. اینجا دنیاست و تقریباً هرکس و هر عقیده ای که قدرت به دست بگیره، بقیه باید یه فکری به حال اون سوختگی ها بکنن. چون همینه که هست و ایران و غیر ایران و الان و هزار سال قبل و هزار سال بعد هم نداره.حرف آخر هم یعنی هیچ کاریش نمیشه کردبله دیگه. هیچ کاریش نمیشه کرد. همیشه یه سری ها به قدرت میرسن و دنیا (یا اون کشور، سازمان، رژیم، نظام و غیره) طبق عقیده اونها پیش میره.که با منطقِ دنیایی، خیلی هم منطقی هست!مشکل انسان‌ها همینه. ما انسانها نمیتانیم در هیچ جای دنیا حکومتی رو بوجود بیاریم که همه اعضای اون کشور رو راضی نگه‌داره. یه وقت سنی ها حاکم هستن و شیعه ناراضی، یه وقت هم شیعه حاکم میشه و سنی ناراضی. و مشکل اصلی دیگه هم این بود که هیچکس اصلاً به این فکر هم نمیکنه که:این عقاید من از کجا آمدن؟آیا درست هستن؟ چه دلایلی دارم برای درست بودنِ این عقاید؟تا حالا به چالش کشیده شدن این عقاید من؟یا اینکه همینطور الکی فکر میکنم حق با منه؟از طرفی هم، تقریباً هرکسی که به قدرتی رسید در تاریخ، مخالفین خودش رو تار و مار کرد.در صورتی که حتی خدا هم، شیطان رو، که بزرگترین مخالفش بوده، تار و مار نکرده!خلاصه اینکه ظاهراً تا زمانی که ما انسان‌ها تبدیل به یه موجودات دیگه ای نشیم، اوضاع تغییر نخواهد کرد.ولی خب چکار کنیم که ما انسانیم و اینجا هم دنیایی که مدینه فاضله نیست و ما هم غالباً انسان‌هایی هستیم که با اخلاق نیستیم و البته که قدرت و پول و شهوت، تقریباً هر انسانی رو زمین خواهد زد.مگر اینکه مثلاً هر هزار سال یکبار، یه استثنایی پیدا بشه و قواعد رو بهم بزنه...ولی باز هم آخرش که چه؟ شاید دنیا به این دلیل هیچوقت بهشت نمیشه که ما انسانها ازش خسته بشیم به این فکرکنیم که اگه خدایی هست و قول بهشت به ما داده، یعنی این بهشت چه شکلیه و چجوریه؟اگه خواستید با ما گپ بزنید راجب موضوعی، از این لینک میتانید استفاده کنید.مخلص،یا علی.</description>
                <category>قُلُمبه سِتیز</category>
                <author>سهيل مرادی مریم‌نگاری</author>
                <pubDate>Sat, 19 Jun 2021 17:44:55 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شکست اهمال‌کاری: یا کشف رابطه بین باد معده و شقیقه</title>
                <link>https://virgool.io/ghotiz/%D8%B4%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D8%A7%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%84-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%DB%8C%D8%A7-%DA%A9%D8%B4%D9%81-%D8%B1%D8%A7%D8%A8%D8%B7%D9%87-%D8%A8%DB%8C%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%AF-%D9%85%D8%B9%D8%AF%D9%87-%D9%88-%D8%B4%D9%82%DB%8C%D9%82%D9%87-ixiarold3yij</link>
                <description>بسم الله الرحمن الرحیم.سلام.یادمه توی دوران دبیرستان و مخصوصاً یکی ۲ سال آخر که قرار بود کنکور بدم، همش منتظر بودم شنبه بیاد و بعد من شروع کنم درس خواندن. انقدر این شنبه‌ها آمدن و رفتن و من درس خواندن رو شروع نکردم که دیگه ۲ سال از دبیرستان گذشته بود و رفتم سربازی.نمیدانم اصلاً این کار درستیه که ما حتماً صبر کنیم که سال نو بیاد و بعد تصمیم بگیریم به یه اهدافی برسیم، ولی خب بالاخره همین هم میتانه یه بهانه یا دلیل خوبی باشه برای «شروع».ولی مشکل اینجاست که «شروع» همیشه آسانه و ساده، ولی «ادامه دادن» سخت‌تر و البته «به پایان رساندن» هم از اون سخت‌تر.چرا اینجوریه؟هرکسی میتانه یه هدفی برای خودش انتخاب کنه و یه چیزایی توی این زندگی بخواد. «خواستن» که کاری نداره، هرکسی میتانه قشنگ روی تختش دراز بکشه و یه آهنگ مورد علاقش رو هم بزاره و در اوج «راحتی» راجب هدف‌ها و خواسته‌ها و رویاهای مختلف فکر بکنه.ولی چرا اکثر آدما نمیتانن به اهدافشان برسن؟ چرا همه خوب شروع میکنن ولی خوب ادامه نمیدن و از اون مهمتر، خوب به پایان نمی‌رسانن؟ دلیل اصلیش چیه؟ چقدر خوب میشد اگه آدمها میتانستن به همون خوبی که شروع میکنن، به همون خوبی هم ادامه بدن و به همون خوبی هم به پایان برسانن، نه؟ اگه آدمها اینجور بودن، دنیا چقدر تغییر میکرد، نه؟پس دلیل اصلیِ اینکه ما نمیتانیم اینجور باشیم، چیه؟نظرها که متفاوته و هرکسی هم برای خودش میتانه یه حرفهایی بزنه. به نظر من، این قضیه ۲ تا دلیل اساسی داره:ارادهٔ ضعیف.تجربیاتِ نیمه‌کارهٔ روی هم جمع شده (که خودش باعثِ ضعیف‌تر شدنِ همون اراده میشه دوباره).منظور من از اراده چیه اینجا؟اگه بخوایم مثل فلاسفه بریم دنبال «بازی با کلمات»، سر از ناکجاآباد درمیاریم، پس بهتره همینجا اول بگم که منظور من از «اراده» چیه.اراده یعنی داشتنِ این توانایی که یه هدفی رو انتخاب کنی و حرکت به سمتش رو شروع کنی و مسیر رو ادامه بدی و به پایان برسانی و به هدفت برسی.یعنی ۴ مرحله:انتخابشروع حرکتادامهء حرکتپایانچرا اراده؟گفتیم اکثراً این رو قبول دارن که «شروع» آسانه، مخصوصاً اگه علاقه و شوق و ذوق و انگیزهء قوی هم وسط باشه.پس اگه مشکلی وجود داره، باید بریم سراغ مرحلهء سوم، یعنی «ادامه دادن».چرا؟ چون اگه نقطهء A جایی باشه که الان هستیم و نقطهء B هم هدفمان باشه، چیزی که میتانه ما رو از A به B برسانه، فقط همین «ادامه دادن» هست و بس.حالا فرض کن که شروع کردی و داری خوب هم پیش میری. ولی تا اینکه کار سخت میشه و به یه مانع برمیخوری، انگیزه و حس خوب و همه چیز یهو انگار از بین میره. چرا اینجوریه؟ چون ارادهء ضعیف، باعث میشه آدم نتانه ادامه بده و این قضیه ربطی به علاقه داشتن به اون کار هم نداره.حالا واکنش ما چیه؟واکنش :)معمولاً واکنش ما اینه که:ناراحت میشیم و خودخوری میکنیم که «خدایا چرا نتانستم؟ چرا نمیتانم؟».ناامید میشیم.یهو انگار ذهنمان پُر میشه و کلافه میشیم.و در آخر هم برای اینکه از این کلافگی و حس‌های منفی خودمان رو نجات بدیم، کلاً اون کار رو نصفه‌نیمه ول میکنیم و میریم یکم توی اینستاگرام و یوتوب میچرخیم یا یکم دلقک‌بازی‌های خندوانه و غیره رو نگاه میکنیم که یکم از این عذاب و درماندگی کم بشه (البته بصورت کاذب).بعدش خسته و درمانده و ناراحت از اینکه چرا نتانستیم ادامه بدیم و به هدف برسیم، شروع میکنیم دنبال «راه چاره» توی سایت‌ها و کتاب‌ها و فیلم‌ها و موسیقی‌ها و رمان‌ها و غیره، میگردیم. شاید هم بریم پیش روانشناس یا مشاور.نتیجه میشه اینکه هرکدام از این‌ها ممکنه یه جرقهء کوتاه‌مدت توی ذهن ما بزنن و باعث بشن دوباره یه ذره از اون کار (یا یه کار جدید!) رو ادامه بدیم و باز دوباره همون آش و همون کاسه.یعنی دوباره همون «ارادهء ضعیف» خودش رو نشان میده و آدم دوباره «ادامه دادن» رو ول میکنه و همون ناراحتی‌ها و... این چرخه انقدر ادامه پیدا میکنه که ارادهء آدم لگدمال بشه...ولی اینها همش آب در هاون کوبیدنه و بس.قبل از اینکه بگم چرا، یه مثال.یه مثالفرض کنید یه نفر باشگاه بدنسازی رو شروع کرده.روز اول که به اندازهء یه خرمگس هم زور نداره.یکی دو هفته که تمرین میکنه، حس میکنه زورش هم داره زیاد میشه و انگار یه تغییرات خیلی کوچیکی هم احساس میکنه خودش برای خودش.۲ یا ۳ ماه ادامه میده و زورش و بدنش هم تغییرات خوبی میکنه که بجز خودش، بقیه هم میتانن حس کنن.بعد یهو فِسسسسسسسسسسسسسسسس، بادش میخوابه. چرا؟ چون دیگه مثل اول نمیتانه ادامه بده و به قول معروف شُل شده و خوب تمرین نمیکنه.بعد هم کم کم این روندِ منفی رو تا جایی ادامه میده که دیگه باشگاه رو ول میکنه.بعد ناراحت میشه که چرا اینجوری شد و خودخوری میکنه.۶ ماه میگذره و از خودش میپرسه «اگه این ۶ ماه باشگاه رو ول نمیکردم، الان اندامم چجوری بود؟»خلاصه این خودخوری‌ها و ناراحتی‌ها بوجود میاد و این دوست ما دنبال «راه چاره» میگرده که «چطوری دوباره برگردم باشگاه و ادامه بدم؟»شروع میکنه هزار تا کتابِ self help میخوانه و سخنرانی انگیزشی و از این چرندیات گوش میده و فیلم‌های به قول معروف inspirational و motivational نگاه میکنه.انگار توی این کتاب‌ها و فیلم‌ها و سخنرانی‌ها، دنبال یه معجزه‌ای هست که یهو این آدم رو متحول کنه و اصلاً این آدم بشه یه آدم دیگه!به خودش میاد میبینه ۶ ماه دیگه هم گذشت! اگه این ۶ ماهِ دوم رو هم باشگاه میرفت اندامش چطوری میشد؟!حالا چرا آب در هاون کوبیدن؟چون این کارها و این کتاب خواندن‌ها و فیلم دیدن‌ها و سخنرانی‌ها، به همون اندازه احمقانه هست که یه نفر بیاد بگه:داداش برای اینکه عضلهء جلوبازوت قوی و گنده بشه، کتابِ The Power of Habit رو در ۳ ستِ ۱۲ تایی بخوان و برای داشتنِ six pack هم کتاب اثر مرکب رو در ۵ ستِ ۸ تایی بخوان!ببخشید ولی *** چه ربطی به شقیقه داشت؟وقتی من در زمینهء «عمل کردن» ضعیفم، قوی‌تر کردنِ «علم و دانش» که کمک چندانی به من نمیکنه.اینها اصلاً ۲ تا دنیای متفاوت هستن.اگه کسی میخواد جلو بازوش بزرگ و قوی بشه، باید با دمبل یا هالتر یا یه وسیلهء دیگه، حرکات مخصوص به جلو بازو رو انجام بده (عمل)، نه اینکه کتاب بخوانه (علم). بله این درسته که همین علم هم میتانه به آدم کمک کنه که در اون عمل هم نتیجه بهتری بگیره، ولی این یه موضوع دیگه هست و ربطی به این مقاله نداره.حرف اینه که ارادهء ضعیف، در درجهء اول با عمل تقویت میشه، نه با کتاب و فیلم و داستان.و برای این بود که گفتم «آب در هاون کوبیدن». چون شما صبح تا شب هم اگه کتاب بخوانید، عضله جلو بازو (که به عمل احتیاج داره)، تغییری نخواهد کرد.خلاصه اینکه...ارادهء انسان هم همینطوره.ارادهء انسان هم دقیقاً مثل عضله هست. ازش کار بکشی قوی میشه، ولش کنی ضعیف میشه، به همین سادگی.هیچ راز و معجزه‌ای در هیچ‌‌جا وجود نداره و تنها چیزی که به آدم میتانه کمک کنه به اهدافش برسه (برای اون مرحلهء سوم یا «ادامه دادن») داشتنِ ارادهء قوی هست و بس.و نکته مهم اینه که هر بار که انسان یه کاری رو شروع میکنه و نصفه‌نیمه ولش میکنه، در حقیقت داره یا دستای خودش گند میزنه به ارادهء خودش، اونم گَندی که بعداً جمع کردنش سخت‌تر میشه.اگر یک راز در این زمینه وجود داشته باشه، اینه که آدم باید یاد بگیره که «خودش رو مجبور کنه» و «کاری که شروع کرده رو، هر طور که شده، تمام کنه».و چه زیبا گفت حضرت علی (علیه‌السلام) که:حضرت علی (علیه‌السلام):أفضل الأعمال ما أکرهت علیه نفسک.برترین کارها، کاری است که نفس خود را بر انجام آن مجبور گردانی.بحار الأنوار: ج۷۵ ص۶۹ (حدیث شماره ۲۰)و البته این حدیث بی‌نظیر از امام رضا (علیه‌السلام):اَلْمَشِيَّةُ اَلاِهْتِمَامُ بِالشَّيْءِ وَ اَلْإِرَادَةُ إِتْمَامُ ذَلِكَ اَلشَّيْءِ.خواستن و طلب کردن یعنی اینکه به انجام یک چیزی اهتمام کنی، و اراده یعنی اون چیز رو به اتمام برسانی.بحارالانوار، ج۷۵، ص۳۵۶البته همین متنی که من الان نوشتم هم ممکنه برای چند ساعت یا چند روز کمکی به کسی بکنه، ولی بازم تا مشکل بصورت ریشه‌ای حل نشه و اون «عضلهء اراده» تقویت نشه، تغییر چندانی توی زندگی آدم اتفاق نمیفته و به اهدافش هم نخواهد رسید و فقط کوهی از «شروع شده‌های به پایان نرسیده» رو خواهد ساخت.پس، رابطهء بین باد معده و شقیقه چیه؟ نکته اینجاست که رابطه‌ای ندارن با هم. البته اگه منطقی بشینیم فکر کنیم که آیا چیزایی که داریم ازشان فرار میکنیم و به تعویق میندازیمشان، «واقعاً» انقدر سخت و نشدنی هستن؟؟؟حالا ممکنه بپرسید که «خب چطوری خودم رو مجبور کنم؟»منم میگم «با مجبور کردنِ خودت» :)نه خب آخه چطوری؟اونطوری :)یعنی چطوری؟یعنی اینطوری.واقعاً چطوری؟با مجبور کردنِ خودت. چطوری نداره :)من ماندم که این انسان‌های بیچاره‌ای که در طول هزاران یا میلیون‌ها سال روی کرهء زمین زندگی کردن، وقتی اثر مرکب و دیگر کتابهای self help آمریکایی نبوده، چطور اینهمه کارهای بزرگ کردن؟!خلاصه که چه کنیم که این موجودِ ۲ پا خوشش نمیاد یه سری سختی‌های ? کوتاه مدت و گذرا? رو تحمل کنه و همش دنبال میانبر و راحتی هست همیشه و فقط میخواد کارهایی رو بکنه که «دوست داره»؟خب، اینم از آخرین مقالهء سال ۱۳۹۹.سال نو شما مبارک،ان‌شاءالله که امسال سالی باشه که به جای کتاب خواندن، اراده‌ها رو‌ قوی کنیم.اگه خواستید میتانید به کانال تلگرام من هم سر بزنید (کانال بیشتر مطالبش مذهبی و دینی و مباحث عقلی هست). برای ارتباط با من هم میتانید از این ID تلگرامی استفاده کنید.یا علی.</description>
                <category>قُلُمبه سِتیز</category>
                <author>سهيل مرادی مریم‌نگاری</author>
                <pubDate>Sat, 20 Mar 2021 18:52:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پیپل پلیزر: من منفجر بشم ولی کسی اخم هم نکنه</title>
                <link>https://virgool.io/ghotiz/%D9%BE%DB%8C%D9%BE%D9%84-%D9%BE%D9%84%DB%8C%D8%B2%D8%B1-%D9%85%D9%86-%D9%85%D9%86%D9%81%D8%AC%D8%B1-%D8%A8%D8%B4%D9%85-%D9%88%D9%84%DB%8C-%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%D8%A7%D8%AE%D9%85-%D9%87%D9%85-%D9%86%DA%A9%D9%86%D9%87-yd1xs3vsfgor</link>
                <description>بسم الله الرحمن الرحیم.سلام.قبل از شروع، یه نقشه برای پیدا کردنِ کلِ مقاله‌های من در ویرگول، به صورت دسته‌بندی شده.انتشارات اسلام رو می‌شناسیم؟: برای شناختنِ اسلام.انتشارات قلمبه‌ستیز: مقاله های اصلی و جدیِ خودم توی این انتشارات هستن و شاید ۹۰٪ از کسایی که لطف میکنن و مطالب من رو میخوانن، مطالب این انتشارات رو دیدن و من رو با این انتشارات میشناسن.انتشارات جنگل: اینجا هم مطالب خود هست، منتها بیشتر مطالبی که زیاد جدی نیستن و بیشتر شاید در دستهء «شخصی» یا «دل‌نوشته» یا غیره، قرار بگیره.انتشارات آشغال‌دانیِ ذهن: صرفاً راجب معرفی کتاب‌ها و کلاً هر صحبتی که مربوط به کتاب‌ها باشه.انتشارات ۵خطی: این هم مطالب خودم هست و ایده ای هست برای اینکه بتانم مطالب کوتاه‌تر رو اینجا در قالب ۵ پاراگراف کوتاه منتشر کنم.انتشارات فلسفه‌لوژی: شناخت، نقد و بررسی فلسفه و سایر موارد مربوطه.انتشارات صوفی‌لوژی: نقد و شناخت تصوف و عرفان و انحرافاتی که دارن.انتشارات یهودولوژی: این ها اکثراً مقالات خودِ من نیستن و بیشتر بازنشرِ مقالاتِ اندیشکدهء مطالعات یهود هستن و هدفش هم شناخت و آگاهی راجب یهود و صهیونیسم و موارد مربوط به اینها هست.انتشارات بهاییلوژی: این ها هم غالباً مطالب خودم نیستن و بازنشر از منابع دیگه هستن و هدفش هم نقد و شناخت و آگاهی راجب بهاییت و انحرافات اونها هست.مقدمهتوی این مقالهء کوتاه، میخوام راجب یه مشکلی صحبت کنم که خیلی‌ها، مخصوصاً دختر پسرهای جوان، باهاش درگیر هستن ولی بهش توجه نمیکنن (یا شاید هم توجه میکنن ولی درمانش رو بلد نیستن). من خودمم وقتی نزدیک ۱۸ سالم بود، این مشکل رو خیلی داشتم و خوب میدانم که چقدر حس و حال بدی داره.قبل از اینکه راجب اصل قضیه صحبت کنیم، چند تا سوال زیر رو از خودتان بپرسید و سعی کنید صادقانه به خودتان جواب بدید:آیا فکر میکنید اگه به بقیه بگید «نه»، احساس خجالت یا کلاً حس بدی بهتان دست میده؟آیا فکر میکنید خیلی دیگه نگران این هستید که دیگران چه فکری میکنن؟ (راجب حرف و کارها و یا حتی فکرهای شما)آیا سعی میکنید با همه موافقت کنید؟آیا فکر میکنید نمیتانید با بقیه و نظرها و عقایدشان مخالفت کنید؟آیا فکر میکنید نمیتانید توی جمع، کامل عقاید خودتان رو ابراز کنید؟آیا احساس میکنید در مورد اینکه دیگران چه احساسی خواهند داشت، مسئولیت دارید؟آیا خیلی دیگه معذرت‌خواهی میکنید؟آیا اگه کسی از دست شما عصبانی بشه، شما حس بدی خواهید داشت؟آیا سعی میکنید جوری رفتار کنید که شبیه اطرافیانتان باشید؟آیا احساس میکنید نیاز دارید که دیگران از شما تعریف کنن؟آیا خودتان رو میکشید که تنش و دعوا و مشاجره‌ای پیش نیاد؟آیا وقتی از چیزی خیلی هم ناراحت میشید، سعی میکنید نشان ندید؟تبریک میگم، شما یک People pleaser تشریف دارید و این مقاله شاید کمک کنه به شما ان‌شاءالله.توضیح کوتاهمن توی منابع فارسی، تا اونجایی که گشتم، معادل فارسیِ خوبی برای این قضیه پیدا نکردم. اگه بخوایم خودمانی تعریفش کنیم، میشه اینجور گفت که Pleasing یعنی «آدم کاری بکنه که دیگران خوششان بیاد» و People هم که یعنی همون «دیگران»!توی نگاه اول، اینکه «آدم کاری بکنه که دیگران خوششان بیاد»، چیز بدی هم نیست و اتفاقاً خیلی هم خوبه که آدم به بقیه محبت بکنه و باعث بشه دیگران خوشحال بشن. چه از این بهتر؟ولی مشکل وقتی پیش میاد که این قضیهء Pleasing از حد اعتدال خارج بشه. اگه جواب شما به بیشتر سوال‌های بالا «مثبت» بود، معنیش این نیست که شما الان بیمار هستید یا خیلی حالتان بده، معنیش اینه که فقط، بنا به دلایلی که خیلی‌هاشان هم برمیگرده به دوران کودکی و خانواده و غیره، از حد تعادل خارج شدید.عکس زیر رو ببینید:همونطور که میبینید، برای هر ۶ حالت، یجور حالتِ چهره کشیده!این بد نیست که آدم جوری باشه که دیگران زیاد از حس های مختلفش آگاه نشن، ولی وقتی این کار «فقط» با این هدف که «دیگران خوششان بیاد» یا اینکه «دیگران ناراحت نشن»، و بصورت افراطی انجام میشه، اونجاست که مشکل‌زا میشه. به اون «فقط» توجه کنید.حالا به سوالهای بالا جواب میدیماول به سوالهای بالا جواب میدیم و در آخر هم راجب دلیل اصلیِ این People Pleasing حرف میزنیم و یا علی.آیا فکر میکنید اگه به بقیه بگید «نه»، احساس خجالت یا کلاً حس بدی بهتان دست میده؟خب، این بد نیست که آدم سعی کنه دیگران رو با «نه گفتن» ناراحت نکنه. ولی به چه قیمتی و به چه دلیلی؟ از خودگذشتگی و ایثار، بسیار ویژگی‌های پسندیده و خوب و اتفاقاً کمیابی هستن بین آدما و اگه شما این ویژگی رو دارید، باید خیلی خدا رو شکر کنید و خوشحال باشید. ولی در کنارش هم سعی کنید یکم این ویژگی رو به حالتِ نرمال و حد اعتدال برگردانید و دیگه خودکشی نکنید.مثلاً اگه کسی میگه «میای امروز بریم بیرون» و تو هم واقعاً نمیخوای بری بیرون، خب خیلی راحت با یه لحن خوبی، مثل «دوس داشتم میتانستم بیام ولی ببخشید امروز نمیتانم»، بهش بگو که نمیری. خیلی‌ها پیش خودشان فکر میکنن که «نکنه دوستم رو از دست بدم اگه بهش بگم نه». خب اگه قراره یه دوستی انقدر شُل و ول و سُست باشه و با اینجور حرفی بخواد شما رو تنها بزاره، خب چه بهتر که بره. این که دوست و رفیق نیست.یا مثلاً اگه میگه «میشه کتابت رو بهم بدی چند روز دیگه بهت برگردانم؟» و تو هم واقعاً نمیخوای این کار رو بکنی، خب بازم با یه لحن دوستانه و محترمانه‌ای میتانی بهش بگی نه. همون «مکانیسمِ گور بابای اینجور دوست و رفیقی» اینجا هم کاربرد داره!و مثال‌های دیگه...آیا فکر میکنید خیلی دیگه نگران این هستید که دیگران چه فکری میکنن؟ (راجب حرف و کارها و یا حتی فکرهای شما)خب، اینم تا یه حد معقول و نرمالی، ویژگی خیلی خوبی هم هست. آدمی که کلاً براش مهم نباشه دیگران چه فکری میکنن که نمیشه بهش گفت «آدم». ولی بازم وقتی این ویژگی از اعتدال خارج بشه، مشکل‌زا میشه.یه وقتایی هم لازمه آدم حرفش رو بزنه و کارش رو بکنه و اهمیت هم نده به واکنش دیگران.آیا سعی میکنید با همه موافقت کنید؟از خودتان بپرسید چرا آدم باید با همه اصلاً موافق باشه؟ مگه شما هم یه انسان نیستید با عقاید و عقل خودتان؟ چرا باید الکی هر چیزی دیگران گفتن رو قبول کنیم؟البته بازم این ویژگی بدی نیست که آدم عقاید دیگران رو «بشنوه»، ولی «موافق بودن» با شنیدن خیلی فرق داره و قرار هم نیست آدم با همهء عقایدِ همهء آدم‌ها موافقت کنه که فقط دیگران خوششان بیاد.اینجور آدمی به مرور زمان سرکوب میشه و عادت میکنه هرکس هرچی گفت رو تایید کنه، حتی اگه ته دلش هم بدانه که طرف داره اشتباه میکنه یا کلاً اراجیف داره میگه.آیا فکر میکنید نمیتانید با بقیه و نظرها و عقایدشان مخالفت کنید؟اینم خیلی نزدیک به مورد قبلی هست. یه جاهایی واقعاً لازمه آدم مخالفت کنه با حرفها و نظرها و عقاید بقیه. یعنی یه جاهایی واقعاً لازمه که آدم «فقط شنونده» نباشه و موضع خودش رو اعلام کنه و از این هم نترسه که دیگران چه میگن یا چه فکری میکنن.اصلاً کلاً این «مشخص کردنِ موضع» خیلی چیز خوبیه. یکی از خوبی‌هاش اینه که باعث میشه اطرافیانِ آدم Filter بشن. یعنی مشخص بشه کیا واقعاً تو و اون عقیده‌ای که داری رو قبول دارن و کیا ندارن.مثلاً اگه یادتان باشه، من متنی منتشر کردم چند ماه پیش راجب همجنس‌بازیِ شاعرهای بزرگِ صوفی‌مسلکِ ایرانی و مشخص شد برام که چند نفری که قبلاً خیلی با من گل و بلبل بودن، مدافع این همجنس‌گرایی و همجنس‌بازی و اینجور چیزها هستن. خب چه چیزی برای من بهتر از این که عقاید اطرافیانم رو بدانم؟ چرا من باید کسایی که مدافع این عمل زشت (و نهی شده از سمت خدا) هستن رو کنار خودم حفظ کنم؟ من ترجیح میدم کسایی دورم باشن که من رو با عقایدی که دارم، قبول کنن و عقاید خودشان هم مثل من باشه. چرا من باید عمرم رو که خیلی هم محدوده، با کسایی بگذرانم که عقایدشان کلاً با من فرق داره؟یه جاهایی لازمه آدم پای عقاید و نظرهاش وایسه.آیا فکر میکنید نمیتانید توی جمع، کامل عقاید خودتان رو ابراز کنید؟اینم نزدیک به همون ۲ مورد قبلی هست و توضیحات اونها کافی هست فکر میکنم. تشخیص اینکه چه موقع باید فقط شنونده بود و چه موقع باید عقاید رو ابراز کرد، با خودتانه.آیا احساس میکنید در مورد اینکه دیگران چه احساسی خواهند داشت، مسئولیت دارید؟شما هر کاری هم که بکنید، حتی اگه خودتان رو بکشید هم باز نمیتانید کاری کنید که «همه» اطرافیان شما احساس خوبی داشته باشن و «از شما راضی باشن».البته اصلاً نباید هم این کار رو بکنیم.راه درست اینه که آدم خودش باشه و برای عقاید و افکار و علائق و اعمال خودش ارزش قائل باشه و به خودش بگه «من اینی هستم که هستم، حالا یه سری ها من رو میپسندن و یه سری ها هم نمیپسندن». به همین راحتی. ما که مسئول افکار و اعمال دیگران نیستیم همیشه.البته نباید فراموش کنیم که باید پذیرای حرف حق هم باشیم و اگر جایی دیدیم داریم اشتباه میکنیم، غرور الکی نداشته باشیم و بپذیریم.آیا خیلی دیگه معذرت‌خواهی میکنید؟اینم یکی از ویژگی‌های People pleaser ها هست که دائم همش خودشان رو مقصر میدانن و همش سعی میکنن عذرخواهی کنن و هرکاری که میخوان بکنن، یه «ببخشید» هم اولش میگن.واقعاً نیازی به این کار نیست اگه بهش فکر کنید.آیا اگه کسی از دست شما عصبانی بشه، شما حس بدی خواهید داشت؟خب، هیچکس خوشش نمیاد دیگران از دستش عصبانی بشن. ولی یه جاهایی هم اتفاقاً آدم باید جوری رفتار کنه که دیگران عصبانی بشن! دقت کنید، منظورم این نیست که آدم عمداً کاری کنه که باعث آزار دیگران بشه. منظورم اینه که به فرض شما حرفتان و عقیده خودتان رو توی جمع میخواید بگید و احتمال میدید که چند نفر عصبانی بشن. اینجا حتی اگر هم این احتمال رو میدید، اگه واقعاً به حرفتان ایمان دارید و مطمئن هستید که درسته، باید اون حرف رو بزنید و به این فکر هم نکنید که ممکنه کسی عصبانی بشه. یه جاهایی هم باید گفت «خب عصبانی بشه».مثلاً الان من فلسفه و عرفان و تصوف رو نقد میکنم و خیلی ها هم ممکنه عصبانی بشن و بهشان بربخوره. خب بخوره. من ایمان دارم که اینها قابل نقد هستن و این کار رو هم میکنم، هرکسی هم بهش برخورد و عصبانی شد و داغ کرد، میتانه یه تَشت آب یخ بیاره و بشینه توش که سرد بشه.آیا سعی میکنید جوری رفتار کنید که شبیه اطرافیانتان باشید؟این هم خیلی شایع هست مخصوصاً بین جوان‌ها. خیلی ها جوری رفتار میکنن که شبیه اطرافیانشان بشن و بتانن توی «گروه» های اونها وارد بشن.مثلاً یه زمانی توی همین کرمانشاه (البته بین قشر متوسط به پایین) مُد بود که با تیزبُر بزنی به خودت و خودت رو پاره کنی که مثلاً به اطرافیانت نشان بدی که «منم اینجوریم» و بتانی توی گروه های همسن خودت وارد بشی.یا مثلاً یه سری ها سیگار میکشن که بگن «ببین ما چقدر خفن و باحالیم»!مثال مثبت تَرِش هم میتانه این بازی های کامپیوتری و غیره باشه.و هزار تا مثال دیگه...این بد نیست که آدم نرمال رفتار کنه و «ناهنجار» نباشه، ولی خیلی وقت‌ها هم آدم باید خودش باشه و شبیه دیگران رفتار نکنه، حتی اگه تنها بشه. این تنهایی می‌ارزه به اون فیلم بازی کردن.آیا احساس میکنید نیاز دارید که دیگران از شما تعریف کنن؟یکی از ویژگی های اصلی این People pleaser ها همینه و خیلی هم ویژگی بد و خطرناکی هست.خیلی وقت‌ها آگاهانه و خیلی وقت‌ها هم ناآگاهانه، کارایی میکنن که دیگران ازشان تعریف کنن. اگه توی جوانی این قضیه درست نشه، حتی تا پیری و آخر عمر هم این ویژگی روی آدم میمانه.این اصلاً بد نیست که آدم با بقیه خوب باشه و دیگران هم ما رو دوست داشته باشن. ولی مشکل وقتی پیش میاد که ما «عمداً» خودمان کارهایی رو با این هدف انجام بدیم که دیگران از ما تعریف کنن.این ویژگی خوبی نیست که آدم همش دنبال این باشه که دیگران ازش تعریف کنن. این قضیه به مرور زمان میشه عادت و بعد هم همه ابعاد زندگی آدم رو تحت تاثیرِ منفی قرار میده.اصولاً آدمی که عزت‌نفس و اعتماد‌به‌نفسِ واقعی (نه کاذب) داشته باشه، منتظر تعریف دیگران نمیشه.آیا خودتان رو میکشید که تنش و دعوا و مشاجره‌ای پیش نیاد؟این هم جوابش توی مورد های قبلی هست.آیا وقتی از چیزی خیلی هم ناراحت میشید، سعی میکنید نشان ندید؟این هم همینطور.ولی دلیل اصلی و چاره چیه؟خب خیلی ها حرفهای مختلف زدن در این زمینه. ولی از دید من، ۲ مورد زیر، هم دلایل اصلی این کار هستن (این نظر منه و ممکنه اشتباه هم باشه) و هم چاره و درمانش:۱) خانواده و تربیتتربیت خیلی مهمه. بچه هایی که لوس بار میان و به اصطلاح توی پَرِ قو بزرگ میشن و دائم هم قربان صدقه‌شان میرن و محبت افراطی بهشان میشه، به این نوع رفتار عادت میکنن و در سنین بالا تر هم وقتی میبینن از افرادِ خارج از خانواده این حس ها رو نمیگیرن، یاد میگیرن که جوری رفتار کنن که دیگران هم این حس رو به اونها بدن.۲) عزت نفس و اعتماد به نفس درصد بالایی از افرادی که این ویژگی‌ها رو دارن، کسایی هستن که توی زندگیشان هیچ دستاوردِ درست و حسابی نداشتن و این «دستاورد نداشتن» باعث میشه آدم برای خودش ارزش قائل نشه و به توانایی ‌های خودش هم اعتماد نداشته باشه. اینجور آدمی سعی میکنه اون «تاییدِ کاذب» رو از بقیه بگیره. چون انسان‌هایی که «دستاوردهای واقعی» دارن توی زندگیشان، خودبخود مورد تایید و تمجید دیگران قرار میگیرن («تاییدِ واقعی»).مثلاً من یادمه حتی توی همون سنین کودکی و نوجوانی، هرکس که میتانست بارفیکس بره، یه ارج و منزلتی پیدا میکرد توی گروه دوستان!یا مثلاً کسی که انگلیسی بلد باشه.یا کسی که مثلاً کمربند مشکی باشه توی یه هنر رزمی.یا مثلاً کسی که کنکور رتبه خیلی خوبی آورده.و کلاً هر نوع «دستاوردی» که به سختی به دست میاد و هرکسی هم اون رو نمیتانه به سادگی داشته باشه...میتانید مقالات زیر رو که چند ماه پیش نوشتم، بخوانید: https://virgool.io/ghotiz/%D9%84%D8%A7%DB%8C%DA%A9-%D8%B7%D9%84%D8%A8-%D9%87%D8%A7-%D8%AC%D9%86%D8%A7%D8%AD%DB%8C-%D8%BA%DB%8C%D8%B1-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%85%D8%A7-%D9%87%D9%85%D9%87-%D8%B9%D8%B6%D9%88%D8%B4%DB%8C%D9%85-zetibrascju0  https://virgool.io/ghotiz/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%AA%D9%88-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D8%AA-%D9%86%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%AF%D9%86%D8%A8%D8%A7%D9%84-%D8%A2%D8%B1%D8%B2%D9%88%D9%87%D8%A7%D8%AA-%D8%A8%D8%B1%DB%8C-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B5%D9%81%D8%B1-jrh3vrdu5rbx  https://virgool.io/ghotiz/%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%AA-%D9%85%D8%AA%D8%AD%D8%AF%D9%87-%D9%81%D8%A7%D9%86-jlvpfp7rpwns  https://virgool.io/ghotiz/%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%AF-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D9%81%D8%B3-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B4-edr77iwa3htf  https://virgool.io/ghotiz/%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C%D8%B2%D9%87-%D9%87%D9%85-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B4-lmtbhck9mhds  https://virgool.io/ghotiz/%D8%AF%D8%B2%D8%AF-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%87%D8%A7-%D8%B1%D9%88-%D8%A8%D9%87-%D8%AA%D8%B9%D9%88%DB%8C%D9%82-%D9%86%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B2%DB%8C%D9%85-lw4949nnx5ei  https://virgool.io/ghotiz/%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85%D8%A7%D8%B3%DA%A9%D9%BE%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%B3%D9%85-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D9%88%D9%81%D9%82%DB%8C%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%86%D9%87%D8%A7-%D8%AA%D8%A7-%D9%85%D9%88%D9%81%D9%82%DB%8C%D8%AA-%D9%85%D8%A7-eber85zlaooh  https://virgool.io/ghotiz/%D9%85%D9%88%D8%B4%DA%A9-%D9%86%D9%82%D8%B7%D9%87-%D8%B2%D9%86%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%D9%87%D8%AF%D9%81-%D8%B1%D9%88-%D9%87%D9%85%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%AF-%D8%A8%D8%B2%D9%86%D9%87-wc7zz80t76j6 شاید این ۲ مقاله هم به شما کمک کنه: https://virgool.io/ghotiz/%D8%B1%D8%A7%D8%AD%D8%AA-%D8%B7%D9%84%D8%A8%DB%8C-%D8%AF%D9%84%DB%8C%D9%84-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%DB%8C%D9%85-%D8%A8%D9%BE%D8%B0%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D9%85-a6v6vdgpgo7h  https://virgool.io/ghotiz/%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%D8%AE%D8%B1-%D8%AE%D9%88%D8%AF-%D8%B1%D8%A7-%D8%AA%D8%B1%D8%A8%DB%8C%D8%AA-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-vqblykk6ahxt حرف آخربه هر حال، هم خانواده و تربیت (شامل محیط زندگی و دوست و رفیق و غیره هم میتانه باشه) مهمه و هم دستاورد و اعتماد به نفس و عزت نفس. ولی چیزی که مهمتره، اینه که People pleaser نباشیم.در پایان هم چند تا quote که شاید کمک کنه به شما:Care about what other people think and you will always be their prisoner.Lao Tzuاهمیت (بیش از حد) بده به اینکه دیگران چه فکری میکنن و تو همیشه زندانیِ اونها خواهی بود.There is only one way to avoid criticism: do nothing, say nothing, and be nothing.Aristotleفقط یک راه برای اینکه نقد نشی وجود داره: هیچ کاری نکن، هیچی نگو، و هیچی نباش.و البته همونطور که اول هم گفتم، اعتدال خوبه و اینکه آدم نه افراط کنه و نه تفریط. نه قراره کاملاً بی اهمیت باشیم نسبت به بقیه و نه قراره دیگه خیلی اهمیت بیش از حد بدیم:رسول الله (ص):بهترین امور، حد وسط و میانه و حالت اعتدال آنها است و باید دوست داشتنی ترین امور در نزد تو، حد وسط و معتدل آنها در حق باشد.(مستدرک الوسائل، ج۸، ص۲۵۵)امیرالمومنین علی(ع):ما تکیه گاه میانه و معتدلیم که تفریط کاران و عقب ماندگان به آن می پیوندند و افراط کاران و پیش تاختگان به آن باز می گردند.(نهج البلاغه، حکمت ۱۰۹)امیر المومنین علی (ع):هر کس راه میانه را واگذارد به بیراهه و انحراف می افتد.(نهج البلاغه، نامه ۳۱)امام زین العابدین (ع):خداوندا بر محمد و خاندانش درود فرست و مرا از راه و رسم میانه روی و اعتدال بهره مند ساز.(صحیفه سجادیه، دعای ۲۰)امام زین العابدین (ع):خداوندا بر محمد و خاندانش درود فرست و مرا از راه و رسم میانه روی و اعتدال بهره مند ساز.(صحیفه سجادیه، دعای ۲۰)از امام صادق روایت شده است که فرمود:اگر شخصی تمام دارایی خود را در راهی از راه خدا، انفاق نماید کار خوبی انجام نداده است. آیا خداوند نمی فرماید: خود را به دست خود، به نابودی نیفکنید، و نیکی کنید که خداوند نیکوکاران را دوست می دارد. [اینجا نیکوکاران یعنی معتدلان](سوره بقره، آیه۱۹۵-وسائل الشیعه، ج۱۵، ص۲۵۸)امام کاظم (ع) در وصیت خود به هشام فرمود:یکی از لشکریان عقل، میانه روی است و یکی از لشکریان جهل و نادانی، زیاده روی می باشد.(تحف العقول، ص۳۰۰)مخلص،اگه خواستید میتانید به کانال تلگرام من هم سر بزنید (بیشترِ مطالبِ کانال، مذهبی و دینی هست). برای ارتباط با من هم میتانید از این ID تلگرامی استفاده کنید.یا علی.</description>
                <category>قُلُمبه سِتیز</category>
                <author>سهيل مرادی مریم‌نگاری</author>
                <pubDate>Mon, 15 Mar 2021 11:36:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیروز بود، امروز نیست: من چطور؟</title>
                <link>https://virgool.io/ghotiz/%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%A8%D9%88%D8%AF-%D8%A7%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%85%D9%86-%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-qrj9vejockfa</link>
                <description>بسم الله الرحمن الرحیم.سلام.قبل از شروع، یه نقشه به شما بدم برای پیدا کردنِ کلِ مقاله‌های من در ویرگول، به صورت دسته‌بندی شده.انتشارات قلمبه‌ستیز: مقاله های اصلی و جدیِ خودم توی این انتشارات هستن و شاید ۹۰٪ از کسایی که لطف میکنن و مطالب من رو میخوانن، مطالب این انتشارات رو دیدن و من رو با این انتشارات میشناسن.انتشارات جنگل: اینجا هم مطالب خود هست، منتها بیشتر مطالبی که زیاد جدی نیستن و بیشتر شاید در دستهء «شخصی» یا «دل‌نوشته» یا غیره، قرار بگیره.انتشارات آشغال‌دانیِ ذهن: صرفاً راجب معرفی کتاب‌ها و کلاً هر صحبتی که مربوط به کتاب‌ها باشه.انتشارات ۵خطی: این هم مطالب خودم هست و ایده ای هست برای اینکه بتانم مطالب کوتاه‌تر رو اینجا در قالب ۵ پاراگراف کوتاه منتشر کنم.انتشارات فلسفه‌لوژی: شناخت، نقد و بررسی فلسفه و سایر موارد مربوطه.انتشارات صوفی‌لوژی: نقد و شناخت تصوف و عرفان و انحرافاتی که دارن.انتشارات یهودولوژی: این ها اکثراً مقالات خودِ من نیستن و بیشتر بازنشرِ مقالاتِ اندیشکدهء مطالعات یهود هستن و هدفش هم شناخت و آگاهی راجب یهود و صهیونیسم و موارد مربوط به اینها هست.انتشارات بهاییلوژی: این ها هم غالباً مطالب خودم نیستن و بازنشر از منابع دیگه هستن و هدفش هم نقد و شناخت و آگاهی راجب بهاییت و انحرافات اونها هست.و اما این نوشتهسر کوچه ای که ما توش زندگی میکنیم، رستورانی هست که شاید بشه گفت نسبتاً رستوران سطح اول و درجه یکی باشه، یا به قول خودشان، «ممتاز».داستان این رستوران هم اینه که یه آقای پولداری آمد و ۲ تا از خانه‌های سر کوچه رو خرید و کوبید و یه آپارتمان گردن کلفت هم ساخت که طبقه زیرش هم شد این رستوران.پیرمرداز ۲ یا ۳ سال پیش، عادت کرده بودم که هروقت از در رستوران رد میشم، با پیرمردی که همیشه در رستوران می‌نشست، احوالپرسی کنم. البته شاید فقط در حد یه احوالپرسی کوتاه. اولش برام سوال بود که این پیرمرد کیه و چرا همیشه اونجاس. چند ماهی طول گذشت و فهمیدم که از فامیل های نزدیک همون آقاییه که صاحب رستورانه و برای خودش صبح تا شب اونجا بود. بیشتر از این دیگه جزئیاتش رو نمیدانم.چند روز پیش که میخواستم برم چیزی برای خانه بخرم، دیدم چند تا اعلامیهٔ فوت چسباندن به دیوار رستوران. ولی با خودم گفتم حتماً یکی از ساکنان آپارتمانه و توجه نکردم و رد شدم. از خرید هم برگشتم و خلاصه چند روز بعدش بازم برای خرید که رفتم، اون اعلامیه توجه من رو جلب کرد. درست که دقت کردم، احساس کردم چقدر چهره این کسی که روی اعلامیه هست، برام آشناست. ولی خب اصلاً به فکرم هم نیامد که شاید همون پیرمرد باشه، چون اون عکس هم انگار جوانتر بود.خلاصه چند روز بعد توی خانه بودم که یهو به ذهنم آمد که نکنه این همون پیرمرد باشه؟ یه روز دیگه که برای خرید میرفتم، از میوه فروش سر کوچه پرسیدم و اون هم تایید کرد که همون پیرمرد بوده که فوت کرده. حالا من نمیدانم چرا مردنِ این پیرمردی که من بیشتر از یه سلام احوال‌پرسیِ کوتاه باهاش ارتباطی نداشتم، اینقدر روی من تاثیر گذاشت.بعد از فوتش، از خودم همش میپرسم که:این پیرمرد هر روز اونجا بود.هر روز مثل همهء ما از خواب بیدار میشد و شبها هم مثل ما میخوابید.صبح تا شب خودش رو «مشغول» یه کارایی میکرد که فقط بیکار نباشه.اونم یه زمانی مثل من در آستانهء ۳۰ سالگی بوده دیگه.یه زمانی ازدواج کرده.یه زمانی بچه‌هاش به دنیا آمدن.برای خودش و زندگیش آرزوها و اهداف و خواسته‌هایی داشته شاید.یه عمری رو صرف یه سری کارها کرده.شاید یه جاهایی کارهای نادرستی هم انجام داده.شاید گناه‌های زیادی هم داشته.شایدم اصلاً به خدا اعتقاد واقعی نداشته.شایدم اعتقاد داشته.شاید سختی‌های زیادی کشیده توی زندگیش.شایدم در ثروت غرق بوده و نیازی به سختی کشیدن و پول درآوردن نداشته.تا وقتی که پیر شد و این چند سالِ آخرش رو من دیدم.ولی آخرش مُرد . . . و دیگه هم اگه من بخوام برم برای خرید، دیگه درِ رستوران نمیببینمش . . .دیروز بود، امروز نیست...ولی اصلاً راجب این «مرگ» فکر کردید تا حالا؟از حضرت علی علیه‌السلام چیزی راجب مرگ نقل شده که واقعاً تکان‌دهنده هست و البته بسیار امیدوارکننده (دلیلش رو هم در آخر میگم ان‌شاءالله).«شادابی زندگی را افسردگی پیری در پیش است. دوران عافیت به بیماری و درد پایان می پذیرد و سرانجام زندگی جز مرگ نیست. مرگی که دست انسان را از دنیا کوتاه کرده، راه آخرت را پیش پای وی خواهد نهاد. با تن لرزه ها، دردهای جانکاه، اندوه گلوگیر و نگاه فریاد خواه، که از یاران و خویشاوندان و همسران کمک می خواهد، اما کاری از دست کسی بر نمی آید، و گریه هم سودی ندارد. از افتادن در تنگنای گور و تنها و بی کس در گورستان ماندن چاره ای نیست. آن گاه کرم ها، تکه پاره تن او را برده و پوسیدگی، طراوت تن را لگد کوب کرده، و گذشت روزگار همه آثار او را به باد فنا و فراموشی می سپارد. تن های نازنین می گندند و استخوان های محکم پوسیده می شوند، روح در زیر سنگینی اعمال می ماند، و چیزی را که از غیب شنیده بود با چشم یقین می بیند. اما چه سود؟ که دیگر بر کارهای نیک چیزی نمی توان افزود و از لغزش ها چیزی نمی توان کاست».نهج البلاغه، خطبه ۸۳، بند ۷-۸خب، چه چیزایی گفتن حضرت؟اینکه هرچقدر هم الان شاداب و جوان باشیم، افسردگیِ پیری هم یه روزی خواهد آمد.هرچقدر هم سالم و سلامت باشیم، این دورانِ عافیت، آخرش یه روزی به درد و بیماری میرسه.آخرِ این زندگی هم چیزی جز مرگ و مُردنِ ما، نیست.این مرگ، دست انسان رو از زندگی کوتاه میکنه و ما رو در مسیرِ آخرت قرار میده.موقعِ مرگ و جان دادن، ما انسان‌ها در کنارِ لرزیدن‌های بدن‌هامان و در کنارِ دردهای شدید و غم شدیدی که داریم (چون بالاخره داریم جان میدیم دیگه)، با اون نگاهِ فریادخواه که حضرت گفتن، از همسر و بچه و خویشاوندها کمک میخوایم (که کاری کنن که ما جان ندیم). ولی چه فایده که هیچ کمکی از هیچکدام از اونها برنمیاد دیگه؟ چه فایده که گریه و زاری و داد و بیداد هم به هیچ دردی نمیخوره دیگه؟هیچ راه فراری از این نیست که یه روزی من و شما هم توی اون قبرِ تنگ، تنها و بی‌کس بیفتیم.و بعدش هم کرم‌ها بدن‌های ما رو که زیر خاک هست (و شاید یه روزی خودمان رو کُشتیم که توی باشگاه اندام بسازیم برای خودمان و به این اندام افتخار میکردیم)، تیکه تیکه کنن و گذر زمان هم باعث بشه که اثری از اون بدن نمانه و گندیده بشه و حتی استخوان‌های ما هم پوسیده بشن زیر همون خاک.حالا بعد از همهء اینها و بعد از پوسیده شدن و از بین رفتنِ جسم و بدنی که قرار هم نبود همیشگی باشه، من و شما میمانیم و ۲ چیز:۱) روح۲) اعمالولی در چه حالتی؟ در حالتی که روحِ ما، زیر بارِ سنگینِ اعمال ما مانده و انسان هم چیزایی که از خدا توی قرآن و از پیامبر (ص) و ائمه علیهم‌السلام توی این دنیا راجب «عالَمِ غیب» شنیده بود رو با چشم یقین میبینه.ولی واقعاً دیگه چه فایده‌ای داره فهمیدنِ این چیزا، وقتی دیگه نمیتانیم برگردیم و کارهای درست انجام بدیم و اعتقاداتمان رو درست کنیم؟ چه فایده که دیگه نمیتانیم از گناه‌هایی که توی دنیا کردیم، چیزی کم بدیم؟آیا واقعاً اینها تکان دهنده نیست؟ آیا واقعاً اینها نباید باعث بشه یه انسان به فکرِ اساسی بیفته؟ولی چرا گفتم این صحبت‌ها امیدوارکننده هستن؟اصولاً وقتی آدم با یه چالش و امتحانی روبرو هست، چیزی که باعث ناراحتیش میشه، اینه که جواب سوالها رو ندانه. وگرنه کسی که جواب سوال رو میدانه، دیگه چرا ناراحتی و استرس؟خیلی از آدم‌ها از حرف زدن راجب مرگ فرار میکنن. اونم به بهانه‌های غیرمنطقی و نادرستی مثل:این حرفا «مثبت» و «پر انرژی» نیستن و «منفی» هستن.آدم رو ناراحت میکنن.آدم افسرده میشه.آدم دیگه «شاد» نیست.آدم غمگین میشه.چرا راجب زندگی حرف نزنیم اصلاً؟و هزار تا حرفِ دیگه مثل اینها . . .اشکالِ کارِ کسایی که این حرفها رو میزنن، اینه که دارن صورت مسئله رو پاک میکنن و از جواب دادن بهش فرار میکنن. یعنی درواقع دارن از چیزی که خودشان هم حقیقتش رو میدانن، فرار میکنن و با اون بهانه‌های بالا هم خودشان رو گول میزنن.وگرنه چه چیزی بهتر از اینکه آدم به جای فکر کردن راجب چیزای بی‌ارزش، به یه چیزِ قطعی مثل مرگ، که همهء ما هم یه روزی اون رو خواهیم چشید، فکر کنه؟مرگ مثل همون «جوابِ سوال» هست.ناراحتیِ واقعی وقتیه که ما ندانیم جوابِ سوال چیه. وقتی خودِ خدا این جواب سوال رو در قالب قرآن و دین و پیامبر (ص) و ائمه علیهم‌السلام به ما یاد داده، دیگه ناراحتی چرا؟ ناراحتی برای کسانیه که خودشان هم میدانن که کوتاهی کردن و اگه بمیرن، اوضاعشان خرابه و جوابی هم ندارن به خدا بدن.اون صحبت های حضرت علی علیه‌السلام از همین جهته که امیدوارکننده هستن. چون به ما یاداوری میکنن که هنوز توی این دنیا هستیم و هنوز وقت داریم.برای اینکه این امیدوار بودن رو کامل درک کنید، ببینید که از حضرت علی علیه‌السلام چه چیزی نقل شده:«آگاه باش که راهی سخت و دراز در پیش داری که توفیق شما در پیمودن این راه در گرو آن است که به شایستگی بکوشی و تا می توانی توشه برگیری و بار گناه خود را سبک گردانی که سنگینی آن در این راه دشوار، رنج آور است. پیشاپیش تا می توانی به آن سرای توشه بفرست. مستمندان را یاری رسان تا بدین وسیله توشه ای بر دوش آنان بگذاری که روز قیامت به تو باز گردانند تا می توانی انفاق کن و برگ عیشی به گور خویش بفرست. اگر از تو وام خواهند غنیمت بشمار که اگر به وامی دست کسی را بگیری در روزهای سخت آن دنیا، دست تو را بگیرند. بدان که در پیش روی تو گردنه های صعب العبور وجود دارد که تا می توانی باید سبک بار بوده و توشه راه داشته باشی».نهج البلاغه، نامه ۳۱، بند ۹«جوابِ سوال» از این بهتر؟راه چاره از این بهتر؟کمک کردن به مستمند‌ها، انفاقِ زیاد، وام دادن و در کل، سَبُک کردنِ بار.از این بهتر؟درسته که مومنِ واقعی، هیچوقت کاملاً خیالش راحت نمیشه و همیشه هم در اون حالتِ «خوف و رجا» باید باشه، ولی انسانی که تا زنده هست این حرف‌ها رو گوش بده و تلاش کنه که بار خودش رو سَبُک کنه، تا یه حدودی میتانه امیدوار باشه. که البته باید اعتقاداتش هم درست باشه و گرفتارِ کفر و شرک و غیره نباشه و سعی کنه گناهی مرتکب نشه.وقتی انسانی اینجور باشه، دیگه دچار ترس‌ها و افکار الکی مثل اون «مثبت» و «انرژی» و غیره که قبل‌تر گفتیم، نمیشه و فقط تلاش میکنه بارش رو سبک کنه.حرف آخریه لحظه خودتان رو توی این صحنه تصور کنید.یکم که فکر کنیم، میبینیم که بین همهء «پدیده‌ها»، فقط انسانه که از این سرنوشت، یعنی از مردن، خبر داره. عجیب نیست؟ همه جاندارها می‌میرن، ستاره‌ها و کهکشان‌ها منهدم میشن، ولی هیچکدام «نمی دانن که می میرن» و نمی‌فهمن که «یه روزی خواهند مرد»، بجز انسان که میدانه و می‌فهمه که یه روزی خواهد مرد.این عجیب نیست؟موجوداتی که از مرگ خودشان آگاه نیستن، طبیعتاً از مرگ هم دلهره ندارن و نگران هم نیستن. ولی انسان با آگاه شدن از مرگ، مخصوصا با آگاه شدن از مرگ خودش، دچار اضطراب و نگرانی میشه و چندین سوال مهم درباره مرگ، به ذهنش میاد:اصلاً مرگ یعنی چه ؟چرا باید بمیریم اصلاً؟چطور می‌میریم؟بعد از مرگ چه میشه؟چه کسی یا کسانی از راز مرگ آگاه هستن؟آیا میشه اصلاً چاره ای برای مرگ پیدا کرد؟آیا ما اصلاً روحی داریم که با مرگ نابود نشه؟سرگذشت این روح - اگه وجود داشته باشه - قبل از پیوستن به جسم چه بوده و اصلاً کجا بوده؟سرنوشت این روح، بعد از مرگِ جسم، چه میشه؟و چندین سوال دیگه . . .انسان از همون اولش هم برای به دست آوردن جواب اینجور سوال‌ها، تلاش کرده. اگر چه پیامبران و ائمه علیهم الاسلام و سایر اولیاء خدا و از طرفی هم فلاسفه و عرفا و حتی افسانه‌باف‌ها و اسطوره‌پردازها، هر کدام به نوعی به این سوال ها جواب دادن که البته جواب درست رو فقط پیامبرها و ائمه علیهم الاسلام و اولیاء خدا به ما دادن.مرگ برای انسان هنوز هم یجور معما و رازه و هیچکس هم نمیدانه که کِی قراره بمیره و وقتش تمام بشه.چند آیه از قرآن در یاد مرگ:خداوند در آیه ۴۶ سوره «ص» یکی از ویژگی‌های برجسته پیامبران رو یاد مرگ می‌دانه و می‌فرماید:«إِنَّا أَخْلَصْنَاهُمْ بِخَالِصَةٍ ذِكْرَى الدَّارِ»«ما آن‌ها را با خلوص ویژه‌ای خالص کردیم و آن یادآوریِ سرای آخرت بود»خداوند در برخی از آیات قرآن نیز به این واقعیت اشاره دارد که فرار از مرگ امکان‌پذیر نخواهد بود:«أَیْنَمَا تَکُونُوا یُدْرِککُّمُ الْمَوْتُ وَلَوْ کُنتُمْ فِی بُرُوجٍ مُّشَیَّدَةٍ» (آیه ۷۸ سوره نسا)«هر کجا باشید، مرگ شما را فرا می‌گیرد؛ اگر چه در کاخ‌های بسیار محکم باشید.»«قُلْ إِنَّ الْمَوْتَ الَّذِی تَفِرُّونَ مِنْهُ فَإِنَّهُو مُلَقِیکُمْ» (آیه ۸ سوره جمعه)«بگو: مرگی که شما از آن می‌گریزید حتماً شما را ملاقات خواهد کرد.»در آخر هم چند حدیث:از حضرت رسول خدا صلی الله علیه و آله سؤال شد: زیرک ترین مردم چه کسی می باشد؟ فرمود:«آن کس که بیشتر یاد مرگ کند و زیادتر مهیّای آن شده باشد.»امام صادق علیه السلام می فرماید:«هیچ خانواده ای؛ از شهر نشین و بادیه نشین نیست مگر اینکه فرشته مرگ شبانه روزی پنج بار آنان را از نظر می گذراند.»حضرت مسیح علیه السلام در جواب حواریین که سؤال کردند؛ «اولیایی که هیچ ترس و اندوهی بر آنها نیست چه کسانی هستند؟»، یکی از ویژگیهای اولیای خدا را دوست داشتنِ یادِ مرگ و رها نمودنِ یادِ دنیا معرفی می کند و می فرماید: «یاد مرگ را دوست دارند و یاد زندگی را رها می کنند.»پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در این باره می فرماید:«برترین عبادت یاد مرگ است و برترین تفکّر یاد مرگ است.»امام صادق علیه السلام در مورد تأثیر عمیق یاد مرگ بر بیداری روح و جان آدمی می فرماید:«یاد مرگ خواهش‌های باطل را از دل زایل می کند و ریشه های غفلت را می کند و دل را به وعده های الهی قوی و مطمئن می گرداند و طبع را رقیق و نازک می سازد و عَلَمهای هوا و هوس را می شکند و آتش حرص را فرو می نشاند و دنیا را حقیر و بی مقدار می سازد.»امام صادق علیه السلام می فرماید:«هنگامی که جنازه کسی را برداشتی، فکر کن که گویا تو خود آن کسی هستی که [در تابوت است و] آن را برداشته اند.»پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمودند:«همچنان که آهن زنگ می زند، این دلها نیز زنگار می بندد. عرض شد: ای رسول خدا، صیقل دادن آنها به چیست؟ فرمود: تلاوت قرآن و به یاد مرگ بودن.»منبع این احادیث از این لینک.مرگِ همهء اطرافیان رو میبینیم، ولی انگار مرگ فقط برای مَردُمه، نه ما! انگار که ما تا ابد زنده ایم و انگار که مطمئن هم هستیم که به این زودیا امکان نداره بمیریم!امام(عليه السلام) در تشييع جنازه اى شركت داشت، صداى خنده بلند كسى را شنيد، پس امام (عليه السلام) فرمود:گويى مرگ در دنيا بر غير ما نوشته شده و گويى حق آن بر غير ما واجب گشته و گويى اين مردگانى را كه مى بينيم مسافرانى هستند كه به زودى به سوى ما باز مى گردند. ما آنها را در قبرشان جاى مى دهيم و ميراثشان را مى خوريم (و چنان غافل و بى خبريم كه) گويى بعد از آنها ما جاودانه مى مانيم. به علاوه ما هر واعظ و اندرز دهنده اى را فراموش كرده ايم در حالى كه هدف حوادث سنگين و آفات نابود كننده قرار گرفتيم (با اين حال چه جاى غفلت و فراموشى است؟).نهج‌البلاغه، حکمت ۱۲۲به کانال تلگرام من هم اگه خواستید سر بزنید (کانال برای سرگرمی و گذرانِ الکیِ وقت، نیست). برای ارتباط با من هم میتانید از این ID تلگرامی استفاده کنید.مخلص،یا علی.</description>
                <category>قُلُمبه سِتیز</category>
                <author>سهيل مرادی مریم‌نگاری</author>
                <pubDate>Thu, 04 Mar 2021 12:21:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ترس از خدا: آیا اصلاً منطقی هست این ترس؟</title>
                <link>https://virgool.io/ghotiz/%D8%AA%D8%B1%D8%B3-%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D8%AF%D8%A7-%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%D8%A7%D8%B5%D9%84%D8%A7%D9%8B-%D9%85%D9%86%D8%B7%D9%82%DB%8C-%D9%87%D8%B3%D8%AA-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%AA%D8%B1%D8%B3-ojotpgjewsn5</link>
                <description>بسم الله الرحمن الرحیم.سلام.تا حالا با خودتان فکر کردید که:مگه خدا مهربان نیست؟ مگه رحمان نیست؟ مگه رحیم نیست؟ مگه بخشنده نیست؟ چرا ما اصلاً باید از خدا بترسیم؟یا مثلاً از این فکرها که:چرا ما از خدا یه موجود ترسناک و وحشتناک برای خودمان ساختیم که همش ازش بترسیم؟به احتمال زیاد، اینجور فکرها رو خیلی از ما داشتیم و از خیلی افراد هم ممکنه شنیده باشیم و شاید خیلی وقت‌ها هم برای ما «غیرمنطقی» بوده که از خدا بترسیم.برای پیدا کردن جواب این سوال‌ها، از جهت‌های مختلفی میشه به این قضیه نگاه کرد و من تصمیم گرفتم توی این مقالهٔ نسبتاً کوتاه، از جهتی بهش نگاه کنم که به نظر خودم منطقی‌ترین و عقلانی‌ترین زاویهٔ دید باشه.ولی قبل از پرداختن به اصل موضوع، بیاید به چند تا موضوع فرعی نگاه کنیم که به ما کمک میکنن در رسیدن به جوابِ سوال اصلی.مفهوم ترساصلاً ترس یعنی چه؟تعریف کّلی میشه اینکه مثلاً یه خطر، ضرر و یا دردی توی یه چیزی مثل یه جسم، شخص، حیوان، اتفاق، فکر و یا عقیده ای باشه و در اثر اون، این احساسِ ترس برای ما بوجود میاد.حالا بیاید یه چند تا مثال از این چیزهایی که باعث ترس میشن، بزنیم:مثال برای جسم:مثلاً فرض کنید آمدید به شهر ما یعنی کرمانشاه سر بزنید و رفتید اون مناطق مرزی و توی اون طبیعت های قشنگش دارید قدم میزنید. یهو میبینید یه مین از زمان جنگ اونجا افتاده و قبلش هم تابلویی رو دیده بودید که روش نوشته شده بود «خطر انفجار مین». خب چه حسی پیدا میکنید؟ میترسید دیگه. البته من نمیدانم توی میدان مین دنبال سرِ بریدهٔ کدام مار میگشتین ولی خب مثال بود دیگه.مثال برای شخص:خب فرض کنید یه شخصی رو میبینید که با چاقو داره به سمت شما میاد و حسابی هم سیم هاش قاطی کرده. خب میترسید دیگه. البته اینجا شاید بشه گفت که آدم از چاقو ترسیده نه خود اون شخص، که حرف درستی هم هست، ولی خب مثاله دیگه.مثال برای حیوان و اتفاق هم بدیهیه و نیاز به مثال نیست.ولی ترس از فکر و عقیده چطور؟یه مثال خوب اینجا میتانه همین مرضِ فراگیرِ اهمال کاری باشه که میشه مودبانهٔ همون گشادبازی که یه جوری آمدن یه اسم خوشگل و باکلاسی روش گذاشتن که آدم خوشش میاد راه بیفته توی خیابان و بگه «ببینید من اهمال‌کار هستم» و یه ذوقی هم برای خودش بکنه که چه مشکلِ باکلاسی داره. در صورتی که کسی راه نمیفته توی خیابان و بگه «ببینید من گشادباز هستم».البته من هم عمداً میگم گشادبازی که شاید به فکر بیفتیم برای درمانش.افرادی که دارای درجات بالایی از این گشادبازی هستن، دقت نمیکنن که چیزی که جلوی اونها رو گرفته، در حقیقت «فکر و عقیده» هست، نه خودِ اون کاری که میخوان انجامش بدن. یعنی میان و یه ورژنِ سخت‌تر از واقعیت از اون کار رو توی ذهنشان میسازن و بعدش تمام تلاششان رو هم میکنن که حتی با فکرش هم روبرو نشن، چه برسه به خودِ اون کار که در اکثر موارد هم از اون ورژنِ فکری هم خیلی آسان تر هست.این است خودروی ملی! یا بهتره بگم «این است انسانِ قرن بیست و یکمی».بگذریم . . .خلاصه همین ترس از «فکر» هست که باعث فرار از اون کار و بوجود آمدنِ بیماریِ خطرناکی به اسم گشادبازی یا همون اهمال‌کاری میشه.مثال از این بهتر میخواستید برای «فکری که ترس ایجاد میکنه»؟؟؟ترسِ خوب، ترسِ بدحالا فهمیدیم ترس اصلاً یعنی چه، بیاید این سوال رو از خودمان بپرسیم که:آیا هرجور ترسی بده؟ آیا ترس، چیزِ منفی و غیرمنطقی و یا «بَدی» هست؟فکر میکنم همه این رو قبول داشته باشن که ما هم ترسِ خوب داریم و هم ترسِ بد. برای اینکه بازم اوضاع روشن‌تر بشه، مثال میزنیم برای هرکدام:ترس بد:مثلاً شما میترسی که جلوی جمع صحبت کنی. چرا؟ چون فکر میکنی ممکنه خراب کنی و بهت بخندن یا اینکه هر اتفاق بدی که ممکنه بیفته رو توی ذهنت تصور میکنی و میترسی که ممکنه این اتفاق ها برات بیفته و نتیجه این فکر ها باعث میشه بترسی از اون شرایط و از اون اتفاق (صحبت کردن جلوی جمع) دوری کنی که اون زجر و درد و ضرر، بهت نرسه.خب این ترس واقعاً ترسِ توجیه شده و درستی نیست و میشه بهش گفت «ترسِ بد». چرا؟ چون:در اکثر مواقع وقتی یه آدمی از حرف زدن جلوی دیگران میترسه، به این خاطره که واقعاً هم تواناییش رو نداره. پس بجای اینکه آدم بترسه، راه منطقیش اینه که به جای ترسیدن، بره و این توانایی رو بدست بیاره.بعضی وقتها هم ممکنه یه آدمی یه تجربه منفی از حرف زدن جلوی جمع داشته و میترسه که ممکنه دوباره این اتفاق براش بیفته. خب اینجا هم این ترس، منطقی نیست و اگه یه اتفاقی یه بار برای آدم افتاده، قرار نیست که دفعه بعد هم حتماً بیفته. باز هم مثل مورد قبلی، آدم میتانه به جای ترسیدن، تلاش کنه که اشتباهاتش رو جبران کنه و خودش رو تقویت کنه که دفعه بعدی اون اتفاق نیفته.و موارد دیگه . . .ترس خوب:مثال برای ترسِ خوب هم که دیگه خیلی بدیهیه. مثلاً به شما میگن که از این کوچه شب ها ساعت ۹ به بعد رد نشو چون خیلی ها رو اینجا اذیت کردن و چاقوکشی شده و دزدی و اینجور چیزها شده. خب آدمِ عاقل اینجا میترسه و از اون کوچه رد نمیشه دیگه. یا مثلاً شما الان ببینی یه مار زیر تخت خوابت داره استراحت میکنه، آیا نمیترسی؟ خب میترسی دیگه. و سعی میکنی ازش دور بشی که خطر جانی برات نداشته باشه.اینها هم میشن مثال برای «ترس های خوب». چرا؟چون جان آدم رو نجات میدن.چون مال و ثروت و داراییِ آدم رو نجات میدن.چون خانواده آدم رو نجات میدن.و دلایل دیگه . . .پس میشه نتیجه گرفت که «ترس» لزوماً به خودیِ خود چیز منفی و بدی نیست و بسته به اون «دلیلی» که باعث ترس شده و البته «نتیجه ای» که برای ما به بار میاره، میتانه ترس خوب یا ترسِ بد و یا ترسِ منفی یا مثبتی، باشه.خب تا اینجا دلایل مختلفی رو برای ترس های خوب و بد، گفتیم. اینجا میخوام برای اینکه به سوالِ اولمان جواب بدیم، یه «دلیل» دیگه برای ترس بگم که باعث بوجود آمدنِ یه ترسِ خوب میشه که نتیجه های خوبی هم داره.این دلیل چیه؟عدالت و ترسِ خوبیه وقتایی ما از یه «صفتِ» گردن کلفت و زمخت و شاید منفی میترسیم (مثل هیکل گندهٔ یه نفر!) ولی یه وقتایی هم از یه صفت لطیف و اخلاقی و شاید انتزاعی و شاید هم مثبت میترسیم، مثل عادل بودنِ یه نفر.سوال اینه که چطور عادل بودنِ یه نفر، ممکنه باعث بشه ما بترسیم؟قبلش باید ببینیم که اصلاً این عدالت یعنی چه.«عدل» در لغت و اصطلاح، معانی مختلفی داره، مثل «نهادن هر چیزی به جای خود» یا مثلاً «دادگر بودن»، «انصاف داشتن» و یا چیزای دیگه. علاوه بر این معانی، من فکر میکنم که بهترین معنی برای این «عدل» این باشه که بگیم «عدل یعنی احقاق حق». یعنی هرکسی اون چیزی که حقش و شایسته اش هست رو دریافت کنه و دیگه پارتی بازی و مصلحت اندیشی و کوتاه آمدن و دلسوزی های بی‌دلیل و اینجور چیزها هم توش نباشه.اینجاست که عدالت ترسناک میشه!!!خیلی ساده هست این موضوع. فرض کنید که شما چند تا برادر و خواهر هستید و پدر شما هم خیلی آدمِ عادلی هست. حالا اگه شما برید و یکی از اسباب بازی های برادر یا خواهرتان رو بشکنید، پدر شما که آدم خیلی عادلی هم هست، چکار میکنه؟ برای این «احقاق حق» میاد و شما رو تنبیه میکنه به این شکل که یا مجبور میشید عین همون اسباب بازی که شکستید رو بخرید یا اینکه حالا به هر طریق دیگه ای تنبیه خواهید شد.که البته این خیلی منطقی هم هست. آدم یا در حق کسی (یا حتی در حق خودش) بدی نمیکنه یا اگه کرد، باید تاوانش رو هم حاضر باشه بده. این یعنی عدالت.حالا چرا گفتیم که عدالت ترسناک میشه؟واضحه. چون ما اول کار فهمیدیم که ترس به چه معنیه و گفتیم وقتی توی یه چیزی خطر یا ضرر یا دردی وجود داشته باشه، احساس ترس توی ما بوجود میاد. در این مثال هم، عادل بودنِ پدر باعث میشه که ما «بترسیم» و دفعه دیگه این کار رو نکنیم، چون مجبور میشیم تاوان بدیم!پس این میشه یه ترسِ خوب. چرا؟ چون جلوی ضرر رو میگیره برای ما.البته اینجا این موضوع هم هست که هرچقدر تاوانِ یه کار اشتباه سنگین تر باشه، تاثیرش هم برای فرد و جامعه بهتره. مثلاً قطع کردنِ دستِ یا انگشتِ یه دزد ممکنه برای خیلی ها غیرمنطقی باشه ولی اگه ما واقعاً تاثیرات منفیِ دزدی روی خودِ شخص و از اون مهمتر روی جامعه رو بررسی کنیم، میبینیم که چقدر این قضیه منطقی هم هست و چقدر اگه درست اجرا بشه، میتانه جلوی افراد رو بگیره که دزدی نکنن. ساده هم هست دیگه، اگه من بدانم که اگه دزدی کنم، مجازات سنگینی در انتظارم هست، هیچوقت سمتش نمیرم ولی اگه ببینم اگه دزدی هم بکنم مجازاتش همچین سخت هم نیست، خب راهِ دزدی کردن برام هموارتر میشه دیگه.البته خب این قضیه ربطی به این مقاله نداره و بیشتر از این بهش نمیپردازم. به هر حال، نشان دادیم که چطور این صفتِ عادل بودن میتانه باعث ایجادِ یه ترسِ خوب، توی وجود ما بشه.عدالتِ خدا و بهترین نوعِ ترسزیبا نیست که خدا احسان و نیکی و مهربانی رو در کنار عدل آورده؟ :)حالا آیا یه انسانِ معمولی مثل یه پدر یا مادر، که به هر حال تحت تاثیر احساسات هم هست، اصلاً میتانه ۱۰۰ درصد عادل باشه؟ معلومه که نمیتانه. اگه یه نگاه به خودمان بندازیم، خوب میتانیم ببینیم که چقدر خیلی وقتها تحت تاثیر احساسات و خودخواهی ها و غرور و غیره، هستیم.پس درسته که این عدالت داشتنِ یه پدر میتانه ترس خوبی باشه و جلوی ضرر رو بگیره ولی چون اون پدر هم باز بالاخره یه انسانِ معمولی هست و تحت تاثیرِ احساسات و هوای نفس و خودخواهی  و غرور و غیره، نمیتانیم ۱۰۰ درصد به عادل بودنش اطمینان کنیم.ولی خدا چطور؟اگه قرآن رو بخوانیم و صحبت های پیامبر (ص) و ائمه علیهم‌السلام رو بررسی کنیم، میبینیم که چقدر خدا به انسان ها هشدار داده راجب عدالت خودش. خدا مثل من و شما نیست که احساسات و غیره روی منطق و عقلمان تاثیر منفی میزاره و خیلی وقتها هم حق رو ناحق میکنیم. خدا اوج عدالت رو داره و ما انسان ها هم در برابر تک تکِ کارهای بدی که توی این دنیا در حق خودمان یا بقیه کردیم، باید جواب پس بدیم و روز قیامت هم روزی هست که بهانه و توجیهی قابل قبول نیست و همه ما در برابر کارهایی که کردیم، مسئول خواهیم بود.آیا این خودش بهترین نوعِ ترس رو ایجاد نمیکنه؟وقتی ما بدانیم که خدا عادل هست و «هرچیزی رو سر جای خودش میزاره» و هر حقی رو احقاق میکنه، بی‌نظیرترین نوعِ ترس در وجود ما پیش میاد و این ترس میتانه آدم ها رو چه در این دنیا و چه در آخرت، به بهترین مقام ها برسانه و بهترین نتیجه ها رو برای ما داشته باشه.وقتی بدانیم خدا عادل هست، پشت سر کسی حرف نمیزنیم چون بعداً باید جواب پس بدیم.وقتی بدانیم خدا عادل هست، زیرابِ کسی رو نمیزنیم چون بعداً باید جواب پس بدیم.وقتی بدانیم خدا عادل هست، حق کسی رو نمیخوریم چون بعداً باید جواب پس بدیم.وقتی بدانیم خدا عادل هست، به حرفاش گوش میدیم و اگه ندیم، بعداً باید جواب پس بدیم.وقتی بدانیم خدا عادل هست، خیانت نمیکنیم چون بعداً باید جواب پس بدیم.وقتی بدانیم خدا عادل هست، باهاش مستقیم یا غیرمستقیم دشمنی نمیکنیم چون بعداً باید جواب پس بدیم.و هزار مورد دیگه . . .پس میبینید که عدالت چقدر میتانه ترسناک باشه. چرا؟ چون ضرر ها و درد ها و رنج های زیادی هست که اگه ما حواسمان به خودمان نباشه و در حق خودمان یا دیگران بدی کنیم، با اونها روبرو میشیم. که البته مثالهای زیادی از این ها رو میشه توی قرآن دید.حرف آخربا همه این حرفها، مشخص میشه که:این خودِ ذاتِ خدا نیست که ترسناک بشه، بلکه عدالتِ بی چون و چرای خداست که ترسناک میشه. ما نباید از خودِ خدا بترسیم، بلکه باید از عدالتش بترسیم و از اونجایی که ما مختار و صاحب اراده و اختیار آفریده شدیم و میتانیم کارهایی که انجام میدیم رو خودمان انتخاب کنیم، باید حواسمان باشه که کاری نکنیم که بعداً این عدالتِ خدا باعث بشه ما درد و رنجی رو تجربه کنیم.که البته پیامبر (ص) و ائمه علیهم‌السلام هم خیلی این نکات رو به ما گفتن:امام على عليه‌ السلام:به خدا سوگند، هرگز نعمت گروهى كه از زندگىِ خوش بهره‌مندند، از بين نمى‌رود، جز به وسيله گناهانى كه مرتكب مى‌شوند؛ چرا كه خداوند هرگز به بندگان ظلمنمى‌كند.نهج البلاغه، از خطبه ۱۷۸پيامبر صلى ‌الله ‌عليه‌ و ‌آله:عدالت، ترازوى خداى متعال در زمين است. هر كس آن را به كار گيرد، به خاطر آن،به بهشت مى‌رود و هركس آن را رها كند، به جهنّم رانده مى‌شود.مستدرك الوسائل، ج۱۱، ص۳۱۷، ح۱۳۱۴۵امام صادق عليه‌ السلام:به نقل از يونس: مردى به امام صادق عليه‌ السلامگفت: فدايت شوم! آيا خداوند، بندگان را برانجام گناهان مجبور ساخته؟ امام فرمودند:« خداوند، عادل‌تر از آن است كه آنان را برانجام گناهان مجبور سازد و سپس به خاطر آن، كيفرشان نمايد». گفت: فدايت شوم! پسخداوند، اختيار آن را به بندگان واگذاشته است؟ فرمودند: «اگر به اختيار آنانمى‌گذاشت، امر و نهيشان نمى‌كرد». عرض كرد: فدايت شوم! آيا ميان جبر و واگذار كردن،جايگاه ديگرى هم هست؟ فرمود: «آرى، گسترده‌تر از فاصله ميان آسمان و زمين».كافى ، ج ۱، ص ۱۵۹، ح ۱۱امام سجاد عليه‌ السلام:خداوند به خاطر قضاوت عادلانه‌اش، از ظالم انتقام مى‌گيرد.تفسير امام حسن عسكرى عليه‌ السلام، ص ۳۴۹، ح ۲۳۲امام على (علیه السلام):عدالت بهتر از شجاعت است زیرا اگر مردم همگى عدالت را درباره همه بکار گیرند از شجاعت بى نیاز مى شوند.شرح نهج البلاغه ج۲۰، ص۳۳۳، ح۸۱۶پيامبر صلى ‌الله ‌عليه‌ و ‌آله:درباره ترس از قيامت و حسابرسى: لحظه ايستادنتان در پيشگاه خداوند ـ جلّجلاله ـ را به ياد آوريد، چراكه او حاكم عادل است و خودتان را براى پاسخگويى آماده سازيد كه از شما مى‌پرسد.امالى صدوق ، ص ۳۵۴، ح ۴۳۲پيامبر خدا صلى الله عليه و آله:سرآمد حكمت، ترس از خداست.بحار الأنوار: 77/133/43پيامبر خدا صلى الله عليه و آله:هركه خداشناس تر باشد خدا ترس تر است.بحار الأنوار: 70/393/64امام على عليه السلام:ترس [از خدا] رداى خداشناسان است.غرر الحكم : ۶۶۴که البته بعضی ها نمیدانم به چه دلیل اصرار دارن که یه ورژنی از خدا رو برای ما بسازن که دیگه همه چیز رو میبخشه و آدم هم هرکاری دلش میخواد بکنه و از این حرفا. نتیجش هم این میشه که آدم میره شراب هم میخوره و هر کاری عشقش کشید هم میکنه و پیش خودش هم میگه «بابا خدا میبخشه». چقدر اشتباهه این تفکر. البته به این قضیهء خطرناک میگن «اسلام رحمانی» که بعداً ان شاء الله راجبش بیشتر خواهم نوشت.نباید یادمان بره که درسته که خدا بخشنده هست، ولی عادل هم هست و باید جواب پس بدیم بعداً که البته بهترین و حکیمانه‌ترین (از قول پیامبر (ص)) و منطقی‌ترین نوع از ترس هم هست این ترس.مخلص،یا علی.</description>
                <category>قُلُمبه سِتیز</category>
                <author>سهيل مرادی مریم‌نگاری</author>
                <pubDate>Tue, 09 Feb 2021 21:26:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راحت‌طلبی: دلیل بزرگی که نمی‌خوایم بپذیریم</title>
                <link>https://virgool.io/ghotiz/%D8%B1%D8%A7%D8%AD%D8%AA-%D8%B7%D9%84%D8%A8%DB%8C-%D8%AF%D9%84%DB%8C%D9%84-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%DB%8C%D9%85-%D8%A8%D9%BE%D8%B0%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D9%85-a6v6vdgpgo7h</link>
                <description>بسم الله الرحمن الرحیم.سلام.آیا تو دلت نمیخواد دکتر بشی و زندگی خوبی داشته باشی و پول زیاد دربیاری و خودت آقای خودت باشی؟خیلی از آدما جوابشان به سوال بالا مثبته.ولی اگه دلشان میخواد، پس چرا تلاش نمیکنن که بدستش بیارن؟انسان و «فیلم»اصولاً انسان موجودیه که به این راحتی‌ها نمیخواد نقاط ضعف و کم‌و‌کاستی‌هاش رو بپذیره، دوس نداره کوچیک بشه، دوس نداره بهش بگن تو این کمبود رو داری، دوس نداره حتی اگه ضعف یا کاستی یا کمبودی داره، دیگران ازش با خبر بشن و هرکاری ممکنه بکنه که این ضعف‌ها رو پنهان کنه از بقیه. در مقابل این، انسان‌ها دوس‌دارن که قوی باشن، بزرگ باشن، کمبود نداشته باشن، دیگران هم از وجود این قوی و بزرگ بودن با‌خبر باشن و البته دوس هم دارن که مجبور نباشن ضعف و کمبود‌هاشان رو پنهان کنن. البته بگذریم از اون انسان های استثنایی که به درجه‌ای رسیدن که دیگه، به اندازه بقیه انسان‌ها، نیازی به تعریف و تمجید و تصدیق دیگران پیدا نمیکنن.خیلی از انسان‌ها، مخصوصاً جوان‌ها، دوس دارن «نشان بدن» که خیلی آدم‌های بی‌نیاز و محکمی هستن و به دیگران هم احتیاج ندارن، ولی در عمل، اعمالشان و بعضی صحبت های اونها کاملاً نشان میده که این بی نیازی و استحکام، واقعی نیست و خیلی راحت متلاشی میشه و فرومیریزه. یعنی به عبارتی فقط نقشِ محکم بودن رو بازی میکنن و اَداش رو درمیارن.چرا واقعی نیست؟ چون دارن «تلاش» میکنن که این استحکام رو «نشان بدن». کسی که واقعاً محکم باشه، علاوه بر اینکه «نیازی» به «نشان دادن» ندارن، این استحکامشان «از دلِ سختیِ طولانی مدت» بیرون آمده.ولی انسان‌هایی که دارن فیلمش رو بازی میکنن، دائم در حال تلاش برای این هستن که این استحکامِ دروغی رو به بقیه نشان بدن و دنبال این هستن کاری کنن که دیگران هم این رو تصدیق کنن. اینجوری، با اینکه خودشان ته دلشان میدانن که دارن فیلم بازی میکنن، ولی همینکه دیگران اون «فیلم» رو باور کنن و تصدیق کنن، براشان کافیه که یه حس خوبی به خودشان بدن.اما واقعاً چرا؟دلیل اصلی که خیلی از انسان ها این کار رو میکنن، اینه که:آدم دوس نداره با ضعف هاش و نقص هاش چشم تو چشم بشه.تا زمانی که آدم مشغول فیلم بازی کردنه و داره اون تایید ها و تصدیق های کاذب رو از اطرافیانش دریافت میکنه، دیگه به این فکر هم نمیکنه که با ضعف ها و نواقصش رو در رو بشه.چرا؟ چون سخته.چون به محض اینکه بخوایم اون فیلم و اَدا ها رو کنار بزنیم و با ضعف هامان و با اون موجود ضعیفی که اون تو نشسته داره گریه میکنه، روبرو بشیم، در کسری از ثانیه دنیا برامان تاریک میشه و اون حالِ خوشِ کاذبی که از دیگران گدایی میکردیم هم از بین میره.کیه که دلش بخواد این کار رو با خودش بکنه؟!روبرو شدن با ضعف ها و نقص ها، تاوان داره. تا وقتی که اونها رو پشتِ اون فیلم و ادا ها پنهان میکنیم، لازم نیست به «تغییر و اصلاح» فکر کنیم و به زحمت بیفتیم. ولی به محض روبرو شدن، آدم باید به فکر تغییر و اصلاح بیفته و اینه که سختش میکنه و اینه که باعث میشه آدم اصلاً طرفش هم نره.راحت‌طلبیِ ذاتیانسان اساساً موجودیه که دنبال راحتی میره، نه سختی.خیلی وقت‌ها این راحت‌طلبی باعث پیشرفت در علوم و تکنولوژی و غیره هم شده ولی سوال اصلی اینه که:تاثیر این راحت‌طلبی بر روی روح انسان‌ها چطور بوده؟آیا صرف اینکه الان ما با اینترنت به هم وصل هستیم و صبح تا شب هم توی اینستاگرام ول میچرخیم، چیز مثبتیه؟چه خوبی و ثمره ای برای روح انسان‌ها داشته این پیشرفت های تکنولوژی و علم؟جز اینه که بیماری ها و ناهنجاری های روانی بیشتر شده و افسردگی بیشتر شده و تنهایی بیشتر شده و استرس از سر و پای آدمها بالا میره و اراده ها ضعیف‌تر شدن و انسان ها هم در شهوت غرق تر از همیشه شدن و ما انسان ها هم راحت‌طلب تر و تنبل تر از قبل؟البته به لطف شبه‌علم هایی مثل روانشناسی، یه سری بیماری های ساختگی مثل ADHD و غیره هم بوجود آمدن و مثل آب خوردن هم مثل برچسب میچسبانن بالای پیشانیِ هرکس که میره پیش روانشناس!بگذریم . . .حرف اصلی اینه که ما انسان ها گرایشی داریم به سمت راحت تر بودن و سختی نکشیدن.هیچ انسان معمولی رو پیدا نمیکنیم که خودش عمداً خودش رو توی سختی قرار بده، به جز اون اندک انسانهایی که تعدادشان از ۰.۰۰۱ درصد هم احتمالاً کمتر باشه که خودشان خودشان رو توی سختی قرار میدن چون میدانن که پیشرفت و استحکام واقعی، از این «سختی های ارادی» بدست میاد. البته فقط سختی های ارادی نیستن که باعث استحکام میشن. خیلی وقتها هم سختی های غیر ارادی این نتیجه مثبت رو برای آدم بوجود میارن، بدون اینکه آدم خودش خبر داشته باشه. مثلاً شما توی روستاها و البته بین انسان های فقیر و زجرکشیده، خیلی بیشتر نمونه هایی از انسانهای مستحکم و قوی رو میبینید تا بین انسان‌های تویِ پرِ قو بزرگ شدهء شهرها.به هر حال، چه ارادی و چه غیر ارادی، سختی کشیدنِ بلند مدت، انسان ها رو قوی میکنه، چه از لحاظ روحی و چه از لحاظ جسمی.اما سوالِ دکترسوالی که اول متن پرسیدم، علاوه بر اینکه واقعاً هم جواب خیلی ها بهش مثبته، ولی در اصل برای این بود که «یه کارِ سخت» رو معرفی کرده باشم. به هر حال الان خیلی از دانشگاه ها بصورت بدون کنکور هم مهندسی های مختلف رو ارائه میدن و لازم نیست آدم سختیِ خاصی بکشه. ولی رشته های مثل پزشکی اینجور نیستن و آدم برای قبولی باید خیلی سختی بکشه.حتماً لازم نیست پزشکی باشه البته. خیلی از کارها هستن که «سخت» هستن و ما انسان ها هم به خاطر اون ذاتِ راحت‌طلب و «تنبلی‌جو» که داریم، ازشان فرار میکنیم.کم نیستن کسایی که چند ماه مانده به کنکور تجربی، مثلاً یهو میاد به ذهنشان که «من علاقهء زندگیم رو پیدا کردم و میخوام موسیقی دان بشم»!!!نه عزیزم، تو علاقه زندگیت رو پیدا نکردی. تو فقط داری از سختی فرار میکنی و میخوای راحت باشی و داری دنبال توجیهاتِ خوشگل میگردی برای اینکه دیگران نگن اینجوریه! حتی شاید هم خودت داری خودت رو گول میزنی.بقیهء کارهای سخت هم همینطوری هستن. به خاطر همون سختی، انسان ها دوس ندارن برن سمتشان و هزار جور بهانه و دلیل هم براش میارن.بازم میگم. فقط پزشکی قبول شدن نیست که سخته. هر چیز خوبی توی این دنیا که فقط تعداد کمی بهش رسیدن، معمولاً سخته و با تلاش زیاد به دست میاد فقط و راه میانبری هم براش وجود نداره.ولی آیا چاره ای وجود داره؟معلومه که وجود داره.چه کسی بهتر از اون کسی که ما انسان ها رو آفریده، میتانه این رو به ما بگه؟إِنَّ مَعَ العُسرِ يُسرًا﴿۶﴾(آری) مسلّماً با (هر) سختی آسانی است.سوره مبارکه الشرح، آیه ۶نکته بی‌نظیری که راجب این آیه وجود داره، اینه که خدا نگفته «بعد از سختی»، خدا گفته «همراه با سختی».یعنی چه؟ یعنی حتی لازم نیست که آدم صبر کنه سختی تمام بشه که به آسانی برسه. خدا داره به ما میگه که «همراه» با سختی کشیدن، آسانی هم میاد.ولی ما چطور میتانیم از این اصل استفاده کنیم؟با شروع از کم و پیشرفتِ تدریجی.یعنی چه؟شما الان برای اولین بار بری باشگاه بدنسازی، یهو میتانی ۲۰۰ کیلو وزنه رو از جاش تکان بدی؟ معلومه که نمیتانی. باید از ۱۰ کیلو و ۲۰ کیلو شروع کنی و کم کم پیشرفت کنی و به تدریج برسی به جایی که بتانی اون ۲۰۰ کیلو رو تکان بدی.سختی کشیدن و تحمل سختی هم به همین شکله. مثل همون عضله میشه این رو تقویت کرد به مرور زمان. شما میتانید از همین الان شروع کنید و هر روز خودتان رو مجبور کنین به انجام دادنِ کاری که براتان سخته و دوس ندارین انجامش بدین. ولی نه کاری که «خیلی» سخته. مطمئناً با توجه به شرایطی که انسان های قرن ۲۱ توش هستن، شاید پیش پا افتاده ترین کارها هم برای ما سخت شده باشن، ولی خب از همون کارهای پیش پا افتاده شروع کنید و کم کم سخت تَرِش کنید و به تدریج خواهید دید که چقدر زندگیتان زیر و رو خواهد شد با این توانایی.یه داستان تاثیرگذاریه فرد بیکاری برای رفع نیاز خودش از شخصی تقاضای کمک کرد، اونم برای اینکه بدون دلیل بهش کمک نکنه، گفت: سنگ های این طرف حیاط رو به اون طرف منتقل کن. پس اونم سنگ ها رو جابه جا کرد و مزدش رو هم گرفت و رفت.روز بعد باز هم آمد و صاحب کار گفت همه سنگ ها رو از اون طرف به جای اولشان منتقل کن. اونم منتقل کرد و مزدش رو گرفت و رفت و باز هم روز بعد همین طور... چند روز ادامه پیدا کرد.یه روز اون کارگر به شدت ناراحت، از جابه جا کردن بی حاصل و بی معنا شکایت کرد و گرچه همه روزه مزد می گرفت، ولی همین که دید کارش بی معنا و بی حاصل هست، ناراحت شد. اگرچه صاحب کار می خواست بی دلیل مزد نده، ولی به این مطلب مهم توجه نکرد که بی فایده بودن کار هم برای کارگر آزار دهنده هست.ما معتقدیم که جهان براساس حکمت الهی می چرخه و هیچ حادثه ای در زندگی انسان هم بدون حکمت و دلیل نیس. مهم اون نیس که زندگی بدون رنج و سختی باشه، مهم اونه که معنا و مفهوم و دلیل رنج ها رو درک کنیم، مهم کشفِ هدف از زندگیه.اگه به هدف زندگی دست پیدا کنیم، سختیِ اون هم معنا پیدا میکنه و دیگه آزاردهنده نخواهد بود. اگه منطق ما این باشه که افراد باید شاد و خوشحال زندگی کنن و غم و اندوه نداشته باشن (مثل چیزی که از فرهنگ غرب داره وارد فرهنگ ما میشه)، این عقیده باعث می‌شه که افرادِ دردمندی که رنجی اجتناب ناپذیر دارن، از این که شاد نیستن، اندوهناک تر بشن؛ یعنی اونا نه تنها غمگین هستن، بلکه بار این اندوه رو هم به دوش می کشن که چرا شاد نیستن.اینجاس که میتانیم بفهمیم چرا دین، محور آموزه های خودش رو «لذت محوری» قرار نداده. چون جز اندوه بیشتر، نتیجه ای نداره. چرا مردان الهی مثل پیامبر (ص) و ائمه علیهم‌السلام از درد نمی نالن مثل ما؟ چون به جای «لذت»، به «معنا» فکر میکنن.اگه درد و رنج معنا داشته باشه، آزاردهنده نیس. اون چیزی که آزاردهنده هست، بی‌معنا بودنِ سختی هاس.حتی مرگ هم اگه برای ما معنا داشته باشه، دیگه دردآور نیست، مخصوصاً اگه معناش بشه «لقاءالله» یا «نزدیکی به خدا».خلاصه اینکه اگه ما به جای خودِ سختی ها، به معنای پشتِ سختی ها هم نگاه کنیم و به نتایج خوبی که از تحمل این سختی ها میگیریم هم فکر کنیم، بهمان کمک میکنه که اونها رو تحمل کنیم.حرف آخرسوال زیر رو از خودتان بپرسید:اگه من از هیچ سختی فرار نمیکردم و قدرتِ این رو داشتم که به هر هدفِ سختی هم برسم، «واقعاً» چه هدفی رو انتخاب میکردم؟اگه آدم با خودش صادق باشه و خودش و دیگران رو نخواد گول بزنه، میبینه که جواب این سوال خیلی فرق داره با اون چیزایی که بهشان میگیم «علائق»!خیلی وقتها ما آدما چون ته دلمان میدانیم که نمیتانیم سختی تحمل کنیم، استاندارد خودمان رو پایین میاریم و به هدف های آسان‌تر راضی میشیم و از اون طرف هم برای اینکه احساس کوچیکی و خواری نکنیم، شروع میکنیم به توجیه و دلیل آوردن که اول خودمان رو گول بزنیم و بعد هم بقیه!اگه آدم واقعاً به قدرتی برسه که از سختی ها فرار نکنه و «تحمل کنه»، یه اهداف خیلی بالاتر و بزرگ‌تری میتانه برسه.البته، تا اینجا شد فقط حرف از این دنیا. ما نباید یادمان بره که این دنیا فقط یه پل هست که قراره ازش بگذریم.کتابهای self help آمریکایی کاری با آدم میکنن که کلاً مرگ و اون دنیا یادمان بره و به قدری سرگرم این دنیا و «موفقیت» و «خوشبختی» بشیم که انگار قراره تا ابد اینجا بمانیم.به هر حال، خدا به ما اختیار و اراده داده که ازش استفاده کنیم و سختی ها رو کنار بزنیم و به اهداف برسیم. ولی وقتی کسی انقدر راحت‌طلب و تنبل شد که از سختی ها فرار کنه، عدم موفقیت هاش رو نباید بندازه گردنِ حکومت و کشور و نظام یا اشخاص دیگه.امام جواد علیه السلام:همانا جانها و مالهایمان از موهبتهای گوارا و امانتهای سپرده خداوند است، هر چه بخواهد، با خوشحالی وخرسندی از آنها بهره مندمان می گرداند.و هر چه را که بخواهد، با دادن ثواب و پاداش می گیرد. آنکه بی تابیش بر تحمل و استقامت وی افزون شود، اجر او از بین رفته است و از این حالت به خدا پناه می بریم.تحف العقول، صفحه ۷۲۶در آخر، حدیثی از پیامبر (ص) که هر انسان با وجدانی رو شدیداً به فکر میندازه:پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم فرمود:مَن طَلَب ما لم یخلَق قَد اتعب نَفسه و لم یرزق [2]هرکس چیزی را طلب کند که آفریده نشده است، خود را به زحمت انداخته و چیزی نصیب او نمی گردد.از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم سؤال شد: آن چیست که خلق نشده است؟ فرمود:الراحة فی الدنیا [3]راحتی در دنیا.دنبال چیزی هستیم که آفریده نشده؟؟؟آسایش «همیشگی» هم توی این دنیا نیست . . .مخلص،یا علی.به کانال تلگرام من هم سر بزنید. برای ارتباط با من هم میتانید از این ID استفاده کنید.</description>
                <category>قُلُمبه سِتیز</category>
                <author>سهيل مرادی مریم‌نگاری</author>
                <pubDate>Mon, 01 Feb 2021 17:49:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چطور خر خود را تربیت کنیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/ghotiz/%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%D8%AE%D8%B1-%D8%AE%D9%88%D8%AF-%D8%B1%D8%A7-%D8%AA%D8%B1%D8%A8%DB%8C%D8%AA-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-vqblykk6ahxt</link>
                <description>بسم الله الرحمن الرحیم. سلام.اگه بگم همه ما یه خری داخل خودمان داریم، فحش حساب میشه؟ این مقاله رو تا آخر بخوانید تا باهاش آشنا بشید.سکانس اولصبح شده و بعد از صبحانه خوردن، میخواید برید فصل ۵ از فلان کتاب رو برای امتحان بخوانید. همین که دارید به سمت کتاب حرکت میکنید، یهو یه خری از درون میگه «حالا وقت زیاده، بزار یکم اینستاگرام رو چک کنم ببینم برای مرحوم میناوند چه پستایی گذاشتن».سکانس دومبعد از یک ساعت چرخیدن توی اینستاگرام، دوباره میخواید برید سراغ درس و کاری که باید انجام بشه. همینکه کتاب رو دستتان میگیرید، توی صفحه اول کتاب یه مطلبی راجب ویروس ها میخوانید. یهو یه خری میاد و میگه «چه مطلب جالبی، بهتره این کتاب خواندن رو یه لحظه کنار بزارم و برم چند تا ویدیو راجب ویروس ها توی یوتوب نگاه کنم که ببینم واقعاً این کرونا چیه که انسان ها رو به این روز انداخته. شاید هم بعدش تصمیم گرفتم دانشگاه برم رشته بیوتکنولوژی که دنیا رو نجات بدم از شر این ویروس ها. این هدف خیلی والا و ارزشمندیه که مطالعه فصل ۵ در مقابلش هیچه. پس باید برم این کار رو انجام بدم چون وظیفه انسانی اصلاً حکم میکنه بابا».خلاصه ما به حرف این خر گوش میدیم و میریم که به وظیفه انسانی خودمان عمل کنیم!سکانس سومبعد از نگاه کردن چند تا ویدیو راجب ویروس ها، به جایی میرسیم که هیچکدام از اصطلاحات داخل ویدیو رو نمیفهمیم و در همین حال که احساس میکنیم چقدر احمق و بی سوادیم، همون خر میاد و میگه «خب مثلاً که چه بشه؟ مثلاً این اصطلاحات رو هم یادبگیرم چه میشه آخرش؟ میدانی چند سال طول میکشه که تو بشی دکترای بیوتکنولوژی؟ بعدشم، میدانی چقدر سخته که آدم داروی ضد ویروس بسازه؟ میدانی چقدر تجهیزات و چقدر پول و سرمایه میخواد؟ تو اصلاً مگه کی هستی که یه نفره بتانی اینجور کارای بزرگی انجام بدی؟». خلاصه ما هم مثل همیشه حرفهای این خر رو گوش میدیم و اون اهداف والا و باارزش رو فراموش میکنیم، اهدافی که میتانستن دنیا رو نجات بدن!سکانس چهارمخلاصه بعد از اینکه نتانستیم دنیا رو از شر ویروس ها نجات بدیم، برمیگردیم سراغ همون صفحه اول از کتابی که قراره امتحانش رو بدیم.ولی خب خیلی حیف شد چون دنیا دیگه ممکنه نتانه ویروس کرونا رو شکست بده. خلاصه ما با ناامیدی و ناراحتی برمیگردیم و خواندن اون صفحه رو ادامه میدیم و یه چند دقیقه که خواندیم، به موضوع بسیار مهمی به اسم مناطق محروم و سطح پایین برخورداری از پزشک و سلامت، برمیخوریم و توی ذهنمان به خودمان میگیم چه خوب میشد من پزشک میشدم میرفتم این مناطق و بهشان کمک میکردم. یهو یه خری میاد و میگه «بابا تو با این وضع درسی کی میتانی دکتر بشی؟ این غلط کردن ها به تو نیامده که امتحان های مدرسه رو هم خوب پاس نمیکنی. میدانی برای کنکور پزشکی قبول شدن باید چقدر زحمت بکشی؟ تو کی میتانی این زحمت رو بکشی. کار سختیه».ما هم باز قبول میکنیم و دومین شکست بزرگ بعد از جریان ویروس رو متحمل میشیم و با روحیه ای داغان و منهدم شده، برمیگردیم سراغ کتاب خودمان که قراره امتحانش رو بدیم.سکانس پایانیساعت ۱۲ شب شده و ما هم از ۵۰ صفحه، ۵ صفحه فقط خواندیم و تلاش های بی وقفه و خالصانه ما برای نجات دنیا و کمک به مناطق محروم هم به جایی نرسید!با انبوهی از حس و حال های بد و این فکر آزار دهنده که فردا صبح هم امتحان داریم، به رختخواب میریم و به خاطر فرار از اینهمه حال منفی و بد، یک ساعت دیگه هم توی اینستاگرام میچرخیم و یه چند تا حرف هم بر ضد نظام و کشور میزنیم که خودمان رو گول بزنیم که همش تقصیر اوناس!معرفی خر درونخب، احتمالاً از این داستان متوجه شدید که همه ما این خر درون رو داریم که هر لحظه هم داره با ما حرف میزنه و به راه های مختلف هم داره هر لحظه بر ضد ما کار میکنه و اصولاً وظیفش فقط خرابکاری و گند زدن هست و بس. ما بهش میگیم نفس اماره ولی شما میتانید هر اسم دیگه ای هم روش بزارید. به هر حال مهم مفهومه و اینکه به درون خودمان نگاه کنیم و وجود این خر رو ببینیم.برای اینکه کار ما آسان تر بشه، من چند «راه» رو به شما میگم که اون خر از طریق این راه ها، خرابکاری های خودش رو انجام میده. امید هست که ان شاء الله شناختن این راه ها به من و شما کمک کنه که «کمتر» گول بخوریم و نتایج خوبی رو توی زندگی های خودمان ببینیم.راه اول: ایرادگیرِ اعظمیه راهش اینه که کلاً هیچ خوبی توی هیچ کاری وجود نداره. یعنی شما هرکاری هم که بخواید بکنید، این خر میاد و به شما میگه که چرا این کار منفعتی نداره و اشکالاتش رو به شما میگه که شما رو ناامید کنه. مثلاً الان به شما داره میگه «بابا این مقاله نمیتانه کمک کنه و این هم مثل خیلی چیزای دیگه، به درد نخوره!».به هر حال، دنیا پر از رنج و عذابه و کره زمین هم داره هر روز گرم تر میشه و سطح آب اقیانوس ها داره بالا میاد و یخ های قطب شمال و جنوب هم که دارن آب میشن و هر لحظه هم داریم به مرگ نزدیک تر میشیم و رئیس جمهور آمریکا هم عوض شد و یه نفر هم هزار میلیارد دزدی کرد و رفت کانادا و هواپیمایی اکراینی هم افتاد و عدالت و آزادی هم نداریم و هوای اهواز هم آلوده هست و تخم مرغ هم گران شده و عفو بین‌الملل هم دیگه از کسی حمایت نمیکنه و میزان اکسیژن در لایه استراتسفر هم در حال کاهش هست و جمعیت وال های اقیانوس آرام هم به شدت داره کم میشه و اینستاگرام هم که داره فیلتر میشه، پس چرا من به خودم سختی بدم برای کنکور درس بخوانم و دکتر بشم؟ که چه بشه اخرش؟ ممکنه همین الان بمیرم.(البته اون فیلتر شدن اینستاگرام رو من خیلی موافق هستم ولی خب موضوع این مقاله نیست و فعلا بگذریم ازش).راه دوم: منفی بافِ نه گوراه دیگه هم اینه که هرکاری بخوای بکنی، این خر شروع میکنه به شما تمام راه هایی رو میگه که قراره این کار نتیجه نده و تمام راه هایی که ممکنه شکست بخورید رو هم به شما نشان میده و با تمام قدرت تلاشش اینه که شما رو منصرف کنه.راه سوم: حمله. به نقاط ضعفراه دیگه اینه که این خر میاد و نقاط ضعف روحی و جسمی شما رو هدف قرار میده که از طریق اونها، شما رو منصرف کنه. مثل همون چیزی که توی اون داستان گفتم. مثلاً میاد به شما میگه که «بابا تو با این قیافه، با این اندام، با این هوش پایین، با این دماغ گنده، با این نمره های پایین، با این سطح از خجالتی بودن، با این استعداد کم، با این شعور پایین، با این سلیقهٔ بد، با این زور و قدرت کم، با این اوضاع خانوادگی و غیره، که نمیتانی فلان کار رو بکنی».راه چهارم: بابا فعلا وقت هستاز بین این ۴ راه، این راه چهارم به نظر من قدرتمندترین و مخرب ترین و خطرناک ترین راه هست. روشش هم اینه که هر کار مفید و واجب و مورد نیازی که بخواید انجام بدید، این خر میاد و میگه «بابا وقت هست، بزار فلان کار رو بکنم بعداً این کار رو هم میکنم».این راه بسیار خطرناکه. خیلی ها توی این دوره زمانه، اراجیفی مثل «برو دنبال رویاهات» و «برو دنبال علاقت» و غیره رو که عموماً از کتابهای سلف هلپ آمریکایی و فیلم و انیمیشن های آمریکایی وارد کشورهای دیگه میشه رو همینجور الکی چون فقط ظاهر خوشگلی دارن، قبول میکنن و فکر میکنن که دلیل عدم موفقیتشان در یه کار، اینه که علاقه ندارن بهش!بله درسته که علاقه هم مهمه و این حرفا، ولی مهم تر از اون اینه که درون خودمان رو نگاه کنیم و به اون خری که اونجا نشسته نگاه کنیم و از خودمان بپرسیم که آیا واقعاً علاقه بود یا اینکه این خر آمد و همه چیز رو خراب کرد؟ جواب این سوال خیلی مهمه. چون اکثر موارد این خر هست که ما رو منصرف و ناامید و کسل و بیحال و ضعیف می‌کنه.راه پنجم: فرارِ توجیه شدهیه راه دیگه هم اینه که تا میای یه تصمیمی میگیری، این خر میاد و میگه «الان نمیشه. بیا اول یه کار دیگه رو انجام بده، بعد میای این کار رو هم انجام میدی».این راه هم بسیار خطرناکه. مثلاً میخوای تصمیم بگیری از امروز بری باشگاه. بعد این خر میاد میگه «امروز که نمیشه. اول برو یه دست لباس ورزشی خوشگل بخر بعد میری باشگاه». همین باعث میشه که اون روز باشگاه نرید. حالا وقتی هم که میخوای لباس بخری، همین خر دوباره میاد و میگه «الان که نمیتانم بخرم. اجناس حسابی گران شدن و بهتره صبر کنیم ببینیم بایدن میشه رئیس جمهور یا ترامپ که قیمت ها یکم ثبات پیدا کنن و پایین هم بیان!».خلاصه این خری که دارید، انقدر این «فرار های توجیه شده» رو برات میاره که آخرش میبینی چند ماه گذشت و باشگاه هم نرفتی.روش مهار و رام کردن اون خرشاید بپرسید که خب الان چطور این خر رو مهار کنیم که کمتر گند بزنه به زندگی و آخرتمان؟به طور کلی، راه اصلی مبارزه با همه این راه‌ها اینه که با خودت حرف بزنی و وقتی این خر آمد وسط که خرابکاری بکنه، سریعاً همون لحظه یه سری «جملات خبریِ محکم و در زمان حال که رسیدن به یه هدف مثبتی رو میگن» رو به خودتان و اون خر بگید و یادتان هم باشه که مهمه که با لحن محکم و جدی این کار رو بکنید.مثلاً چطور؟فرض کنید اون خر میاد میگه «بابا تو با این خجالتی بودنت کی میتانی جلوی بقیه حرف بزنی». اینجا تو هم در جوابش میگی «گُه نخور، اگر هم تا الان خجالتی بودم، دلیل نمیشه که از این به بعد هم باشم. من هم میتانم جلوی یه جمع صحبت کنم و ان شاء الله این کار رو هم میکنم».این جمله زمانش میشه زمان حال (یعنی مثلاً زمان گذشته و آینده نیست) و بصورت محکم و جدی بیان میشه و رسیدن به یه هدف مثبتی هم توشه، یعنی همون صحبت کردن جلوی بقیه.اساس مبارزه با اون خر، همینه که گفتم. ولی اینجا یه سری توضیحات دیگه بصورت جدا راجب مبارزه با هرکدام از اون راه‌ها میدم:مبارزه با راه اول:اینجا خیلی مهمه حواسمان باشه که داره چه ایراد هایی میگیره و تلاش کنیم درجوابش جمله ای بگیم که اون ایرادها رو رفع کنه. مثلاً اگه به ما میگه «گیریم دکترای بیوتکنولوژی هم شدی، خب که چه آخرش؟»، تو هم در جوابش میگی «هیچی دیگه، همین الان خودت رو بکش چون کار دیگه ای برای انجام دادن نداری. ولی من دارم! و دارم زندگی میکنم و کارهای ارزشمند انجام میدم و دکترا هم ان شاء الله میگیرم».مبارزه با راه دوم:اینجا باید تمام اون منفی بافی ها رو بررسی کنیم و برعکسش رو به خودمان بگیم. نباید بزاریم اون منفی بافی ها راحت روی ما تاثیر بزاره. مثلاً اگه اون میگه «بابا میدانی چقدر سخته دکترای بیوتکنولوژی گرفتن»، تو هم در جوابش میگی «خب سخته که سخته. سخت بودن که بخ این معنی نیست که من نتانم انجامش بدم. هزاران نفر انجامش میدن خب من هم میتانم و تلاش میکنم و ان شاء الله بهش هم میرسم».مبارزه با راه سوم:همون مثالی که بالاتر گفتم راجب حرف زدن جلوی جمع، برای اینجا بود. اینجا باید حواسمان باشه که داره کدام از نقاط ضعف ما رو بهانه میکنه.مبارزه با راه چهارم:اینجا مهمترین کار اینه که اول از خودمان بپرسیم که آیا این اهمال کاری و به تعویق انداختن کارها، واقعاً ضروری و لازمه؟ یا اینکه این خر داره سعی میکنه توجیه الکی بیاره؟ در شاید ۹۹ درصد مواقع، اگه ته دلتان رو نگاه کنید، خواهید دید که اون خر داره شما رو اسیر دلایل و توجیهات الکی و غیرضروری میکنه.و بعدش هم در جوابش مثلاً میگید «نگران نباش، بدون ست ورزش درجه یک میشه باشگاه رفت و نیاز ضروری بهش وجود نداره. و من ان شاء الله امروز باشگاه میرم».مبارزه با راه پنجم:اینجا هم مهم اینه که نگاه کنیم اون کاری که این خر داره سعی میکنه ما رو ازش دور کنه، واقعاً چه کاریه و آیا ما داریم از کاری که برامان سخته، فرار میکنیم و به خاطر راحتی داریم به این خر اجازه میدیم ما رو فراری بده سمت یه کار دیگه که سختی توش نیست؟ در ۹۹ درصد مواقع، همینطوره و شما باید روی همون کار اصلی بمانید و اجازه ندید این خر با توجیهات و دلایلش شما رو منحرف کنه از مسیر اصلی.مثلاً اگه به شما میگه «خب برو چند تا ویدیو توی یوتوب ببین و بیشتر راجب این مسئله مطالعه کن و یادبگیر»، باید در جوابش بگی «خفه شو. الان من باید برای امتحان این فصل رو تمام کنم و سراغ هیچ چیز دیگه ای هم نمیرم».یک خرِ کوچولو!اگه بخوایم یه شکل و شمایلی از این خر برای خودمان درست کنیم، میشه گفت که:این خر، مثل یه بچهٔ سوسل و راحت طلب و بچه ننه و ضعیف و بی خاصیت و مُفت خور و تنبله که دوس نداره توی هیچ قاعده و چارچوب خاصی قرار بگیره و کلاً دوس نداره هیچ کار سختی که نیاز داره براش وقت و انرژی بزاری و تلاش کنی، رو انجام بده.این «خر کوچولو!» که همه ما داریم، روشش عین همون بچهٔ نِق نِقو و بی خاصیتیه که مادر و پدرش هم بجای اینکه تربیتش کنن، فقط به خواسته هاش گوش میدن و این باعث میشه که این بچه بعداً توی زندگیش تبدیل بشه به یه شیربرنجِ بی عرضه و بی خاصیت که زندگی خودش و بقیهرو هم خراب میکنه. اگه از همون بچگی پدر و مادر جلوش رو میگرفتن و تربیتش میکردن، شاید اینجور نمیشد.حالا همین خر رو هم که همه ما داریم، اگه جلوی وسوسه ها و توجیهات وخواسته ها و دلیل تراشی هاش وای نسیم و تربیتش نکنیم، به مرور زمان انقدر قوی میشه که رام کردنش از یه اسب وحشی هم سخت تر میشه. هرچقدر یه انسان بیشتر به این تمایلاتی که توی وجودشه بیشتر بها بده، قدرت اراده اش هم ضعیفتر میشه و وقتی اراده ضعیف شد، انسان حتی کارهایی که علاقه داره هم نمیتانه انجام بده. این خیلی مهمه. روش فکر کنید.یه تامل کوتاه راجب یه مفهوم دینیاین مفهوم «جهاد با نفس» یا همون «جنگیدن با خود» هم که ما در دین اسلام داریم، به زیبایی داره همین رو میگه. از ۱۴۰۰ سال پیش این رو گفته ولی کو گوش شنوا؟؟؟دین اسلام که فقط برای بحث های اعتقادی نیست. برای موضوعات شخصی و روحی روانی و اجتماعی و سیاسی و باقی چیزها هم راهکار های بی نظیر به ما ارائه میده که اگه بهشان عمل کنیم، به نفع خودمانه.حرف آخرخیلی وقته حرفهایی مثل «برو دنبال رویاهات» و «هدف زندگیت رو پیدا کن» و غیره، از طریق کتابهای چرندیاتِ سلف هلپ آمریکایی و فیلم ها و انیمیشن های اراجیفشان داره به همه جای دنیا صادر میشه و ما هم همینطور الکی جوگیر میشیم و این چیزا رو باور میکنیم.آدم باید بدانه که اصولاً اگه به تمایلات و چیزهایی که اون خر ازش میخواد، زیاد جواب بده، به مرور زمان اراده و قدرت روحی روانیش کم میشه. باید بدانه که هرچقدر بیشتر وقتش رو توی اینستاگرام هدر بده و هرچقدر بیشتر کارهایی مثل خودارضایی و نگاه کردن یوتوب و غیره رو انجام بده، این نیروی اراده خودش رو داره با دستای خودش ضعیف میکنه. و همونطور که بالاتر گفتم، انسانی که نیروی اراده و عزم ضعیفی داشته باشه، هیچ کاری، حتی کارهایی که مورد علاقش باشن رو هم نمیتانه به جاهای خوب برسانه.چرا؟ چون عادت کرده به هرچی که اون خر میگه، گوش بده.و چقدر زیبا حضرت علی علیه‌السلام به ما، در قالب ۲ جمله کوتاه، گفتن که:مَنْ قَوِيَ هَوَاهُ ضَعُفَ عَزْمُهُ.کسی که هوا و هوس و تمایلات نفسانیش قوی بشه، اراده و عزمش و تصمیمش ضعیف میشه.غرر الحكم: ج۲ ص ۵۹۸عیون الحکم و المواعظ، ج ۱، ص ۴۳۰ضَادُّوا اَلتَّوَانِيَ بِالْعَزْمِ.با تنبلی و سستی، به وسیلهء عزم و اراده مقابله کنید.غرر الحکم:  ج۱ ص۴۲۷عیون الحکم و المواعظ، ج ۱، ص ۳۱۰همین ۲ جمله کوتاه رو میتانیم در مقابل تمام کتابهای چرت و چرندِ سلف هلپ آمریکایی قرار بدیم و با چشمای خودمان ببینیم که این کتابها و فیلم‌ها و انیمیشن ها، چطور دارن در عمل اتفاقاً اون تمایلات نفسی ما رو تحریک میکنن و ازشان سوء استفاده میکنن که بتانن کتابهای خودشان رو به فروش برسانن. به انسان ها وعدهء راحتی و گل و بلبل بده و کتابت رو بفروش!البته خب صد درصد کتابها که بد نیستن و از هر کتابی هم ممکنه چیز خوبی دربیاد، ولی در عمل و اون چیزی که معلومه، اکثریت این کتابها چرت و پرت هستن.ما چقدر بیچاره هستیم که به جای فرستاده های الهی مثل پیامبر (ص) و ائمه علیهم‌السلام، شدیم دنباله روی فلان فیلوسف و فلان شاعر و فلان نویسنده و فلان شخصی که از اون طرف دنیا داره برای ما نسخه میپیچه.اگه ما اهل مطالعه و علم و دانش و حقجو بودیم، صحبت‌های این بزرگواران رو مثل گنج بهشان نگاه میکردیم و ازشان استفاده درست میکردیم.یادمان باشه که اون خر دوس نداره توی هیچ قاعده و چارچوب خاصی قرار بگیره و کلاً دوس نداره هیچ کار سختی که نیاز داره براش وقت و انرژی بزاری و تلاش کنی، رو انجام بده و تنها راه چاره هم اینه که تربیتش کنیم.و البته این رو هم یادمان باشه که اراده خیلی با انگیزه فرق داره. انگیزه یکی از انواع احساساته و احساسات هم به خاطر اون ذات و ماهیتِ «نوسانی» که دارن، قابل اطمینان نیستن برای یه فرد عاقل. ولی اراده یه نیرویی هست که اگه قوی بشه، همیشه و همه جا به درد میخوره.شاید بشه گفت که با انگیزه فقط کارهایی که دوس داری رو میتانی انجام بدی، ولی با اراده، علاوه بر اونها، کارایی که دوس نداری رو هم میتانی انجام بدی و این یعنی قدرت واقعیِ یه انسان!حضرت علی (ع):أفضل الأعمال ما أکرهت علیه نفسک.برترین کارها، کاری است که نفس خود را بر انجام آن مجبور گردانی.بحار الأنوار: ج۷۵ ص۶۹ (حدیث شماره ۲۰)چه کسی میتانه نفس خودش رو به کاری مجبور کنه؟ کسی که اراده قوی داشته باشه، نه انگیزه.مخلصات،یا علی.به کانال تلگرام من هم سر بزنید. برای ارتباط با من هم میتانید از این ID استفاده کنید.</description>
                <category>قُلُمبه سِتیز</category>
                <author>سهيل مرادی مریم‌نگاری</author>
                <pubDate>Fri, 29 Jan 2021 19:10:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نظر من محترم، نظر تو محترم، حق کجاست؟</title>
                <link>https://virgool.io/ghotiz/%D9%86%D8%B8%D8%B1-%D9%85%D9%86-%D9%85%D8%AD%D8%AA%D8%B1%D9%85-%D9%86%D8%B8%D8%B1-%D8%AA%D9%88-%D9%85%D8%AD%D8%AA%D8%B1%D9%85-%D8%AD%D9%82-%DA%A9%D8%AC%D8%A7%D8%B3%D8%AA-eqgvupqjvzup</link>
                <description>بسم الله الرحمن الرحیم.سلام.مقدمهآیا فکر می‌کنید نظر شما ارزشی داره اصلاً؟ فکر می‌کنید باید به نظر شما احترام گذاشته بشه؟دقیقاً نمی‌دانم از کِی توی دنیا مُد شد که انسان‌ها این جملاتِ زیر رو به هم بگن:به نظر من X.نظر تو اینه و من بهش احترام میزارم.با احترام به نظر تو Y.نظر شما محترمه ولی Z.و یه اینجور چیزایی . . .سوال اینه که اصلاً چرا ما باید به نظرات همدیگه احترام بزاریم؟چرا وقتی یه نفر یه چیزی می‌گه که من قبول ندارم یا اصلاً دوس ندارم یا می‌دانم که واقعیت نداره، الکی جوری اوضاع رو نشان بدم که نظرش محترمه؟اشکال اصلی کجاست؟اگه خوب روش عمیق بشیم، می‌بینیم که:تا زمانی که نظر یه نفر فقط توی ذهن و قلب و وجود خودشه، مشکلی ایجاد نمی‌کنه. یا حداقل اگه هم مشکلی ایجاد کنه، بیشتر برای شخص خودشه. ولی به محض اینکه نظر و عقیدهٔ یه نفر به زبان میاد (چه بصورت نوشتار و چه بصورت گفتار و غیره)، مشکلات هم ممکنه بوجود بیان.حالا چرا بیان کردنِ یک نظر یا عقیده، میتانه باعث بوجود آمدن مشکل بشه؟دلیلش برمی‌گرده به مفهومی به اسم «استدلال».عقاید و استدلالنمی‌خواهم خیلی وارد بحث های قلمبه بشم. فقط در همین حد کافیه که بدانیم که:یکی از راه های بوجود آمدنِ عقایدِ ما، استدلال های ما هستن.برای اینکه این جمله رو بفهمید، باید بدانید که استدلال اصلاً یعنی چه. اگه خیلی خلاصه بخوام بگم، استدلال یعنی اینکه شما با استفاده از یه سری چیزایی که می‌دانی، به یه سری چیزای دیگه برسی.مثال ۱:کلیدی که توی دستای منه، نمیتانه در رو باز کنه.میدانیم که اگه کلیدی نتانه یه دری رو باز کنه، پس یعنی مالِ اون در نیست.پس ما استدلال می‌کنیم (نتیجه می‌گیریم) که کلید رو اشتباهی آوردیم.این یه استدلال بسیار پیش پا افتاده بود و میشه بهش گفت «بدیهی» انقدر که مشخصه و معلوم! یعنی اگه این استدلال رو به کسی بگی، حق داره که بهت بگه «هنر کردی جناب دکتر»!مثال ۲:دزد ها بیشتر شب ها میرن دزدی.پس استدلال می‌کنیم که شب ها درِ خانه رو قفل کنیم.خب، این هم بدیهیه و هرکسی انجامش میده. ولی یه کوچولو از قبلی بهتر شد و آدم یه اثراتی از به کار انداختنِ عقلی که خدا به ما داده رو حس می‌کنه!مثال ۳:در اروپا و آمریکا، انسانها آزاد هستن و میتانن با فلانِ لخت توی جامعه بگردن.در ایران ما این کار رو نمیتانیم بکنیم.پس استدلال می‌کنیم که فلانِ لُخت یعنی آزادی و بنابراین ما در ایران آزادی نداریم.خب این میشه یه استدلال اشتباه. چون اولاً آزادی مفهوم گسترده ای هست و فقط به معنی پوشش نیست و فقط چون کسی با فلان لخت نمیتانه بگرده و گَند به جامعه بزنه، به این معنی نیست که دیگه ما کلاً آزادی نداریم توی ایران. دوماً هم اینکه اگه دقت کنیم، می‌بینیم که آنچنان محدودیتی هم برای پوشش توی ایران وجود نداره و کافیه یه دور بریم توی شهر و اوضاع رو ببینیم.پس دلیل اشتباه بودنِ این استدلال اینه که «فقط یه موضوعِ پوشش» رو کرده بهانه برای رسیدن به این نتیجه که «کلاً» دیگه آزادی نیست.اینجاست که می‌گیم: دلایلی که برای رسیدن به این استدلال ارائه شدن، قوی و کافی و درست نیستن.مثال ۴: درمورد «چیزها»، ۲ حالت داریم: یا خودشان خودشان رو ساختن، یا اینکه یه «چیز دیگه» ای اونها رو ساخته (یعنی یه «سازنده ای» دارن).عقل ما به ما میگه که همینجور الکی که نمیشه یه چیزی خودش خودش رو بوجود بیاره. پس حتماً باید یه «سازنده ای» وجود داشته باشه. مثلاً حتی یه آفتابهء آب هم سازنده داره و خودش خودش رو نساخته، چه برسه به این دنیا و تمامی موجوداتِ به این پیچیدگی که در کمال نظم و دقت دارن کار میکنن.حالا اگه همین «چیز» که یه سازنده ای داره رو در نظر بگیریم، باز همون سوال اول رو اینبار راجبِ سازندش میپرسیم. این کار رو هرچقدر هم که ادامه بدیم، باز دوباره یه «سازنده ای» خواهد بود که خودش هم یه سازنده ای خواهد داشت (!) و این قضیه ممکنه تا بی‌نهایت پیش بره.خب این قضیه هرچقدر هم که بخواد رو به عقب بره، عقل ما به ما می‌گه که بالاخره یه جایی باید «یه سازندهء اولیه ای» وجود داشته باشه.قضاوت راجب این استدلال و بررسی قوت و ضعفش رو میزارم به عهده خود شما و چون موضوع اصلی این مقاله نیست، بیشتر راجبش صحبت نمی‌کنم.حرف اصلی اینه که به محض اینکه ذهن ما یه استدلالی کرد و البته اون رو قبول کرد، میتانیم بگیم که یه اعتقاد یا عقیده یا نظر یا هرچیزی که میخوای اسمش رو بزاری، شکل گرفته.ولی چرا این قضیه مشکل ساز میشه؟علتِ اشکالعلت اصلی که عقاید ممکنه مشکل ساز بشن، اینه که:همهء عقیده ها از استدلال درست به دست نیامدن و اتفاقاً خیلی از عقاید ممکنه نتیجهء استدلال های نادرست باشن.مثلاً چطور؟یکی از راه هایی که ازش سوء استفاده میشه که روی عقاید من و شما تاثیر گذاشته بشه و باعث میشه که ما استدلال های غلط رو به راحتی و بی‌فکر قبول کنیم، «احساسات» هست.مثلاً شبکه هایِ رسانه ایِ ضد خدا و اسلام (مخصوصاً تشیع) مثل منوتو و ایران اینترنشنال و غیره، بسیار از این تکنیک استفاده می‌کنن برای تاثیر گذاشتن روی ذهن های ما.مثلاً: یه جوانی آمده با چاقو یکی رو به قتل رسانده و طبق قانون، مجازاتش اعدامه. بعد. اینها به خاطر دشمنی ای که با اصل و اساس ایران (یعنی همون اسلام خالص یا تشیع) دارن، میان تصویرِ زجه زدن های مادر و خانوادهء این شخص رو نشان میدن و از طرفی هم میگن که آی این شخص چه جوان برومند و ورزشکاری بوده و از این حرفا. همه اینها به این خاطره که من و شما، ذهنمان از «اصل قضیه» (یعنی همون قتل) منحرف بشه و احساساتمان درگیر بشه. وقتی هم که احساسات درگیر شد، منطق و عدالت و عقل، ممکنه از کار بیفته و ما نتانیم مسائل رو درست ببینیم.منطقی و عقلانی اینه که ما انسان ها نمیتانیم بدون قانون (و یا با قانون جنگل) زندگی کنیم و کسی که عاقل باشه، تصمیم نمیگیره یه انسان بی گناهِ دیگه رو با چاقو یا تفنگ یا هرچیز دیگه ای، همینجور الکی بکشه. ولی اگه کسی اینجور کاری کرد، دیگه زجه های مادر پدر و مدال المپیک و غیره، هیچ ربطی به قانون نداره و اون شخص باید بابت کار اشتباهش جواب پس بده.حالا ما در اسلام بحث «گذشت و بخشش» رو هم داریم و خیلی ها هم از قصاص میگذرن و خیلی هم کار خوبیه. ولی اگه قانونی وجود نداشته باشه که جلوی انسان ها رو در این زمینه ها نگیره (یا اینکه قانونِ شیربرنجی و ضعیفی باشه)، از فردا همه پامیشن همدیگه رو می‌کشن و اوضاع از جنگل هم بدتر میشه.امثال اینجور سوء استفاده از احساسات رو میشه در خیلی زمینه ها در این شبکه های صهیونیستیِ ضد اسلام و خدا، دید. مثلاً بحث سانحهء هوایی، کولبرها، فلان زن و دختر، پوشش، و هزاران مثال دیگه که هر روز میتانید توی این شبکه ها ببینید.که البته این «سوء استفاده از احساسات» یکی از خطاهای منطقی هست که به انگلیسی هم بهش میگن «Appeal to emotion».همه این توضیحات به این خاطر بود که به این نتیجه برسیم که خیلی وقتها، به دلالیل مختلف، ممکنه استدلال هایی که ما آدما میکنیم، درست نباشن، ولی اونها رو به عنوانِ «درست» قبولشان کنیم.که خودِ این هم باز یه خطر داره.خطرِ قبول کردنِ استدلال های اشتباهخطر اصلیِ قبول کردنِ اینجور استدلال ها، اینه که اساساً عقاید معمولاً باعث «عمل» میشن.یعنی چه؟یعنی اینکه اگه با دقت به خودمان و بقیه نگاه کنیم، تشخیصش خیلی آسانه که که «انسان ها اساساً بر اساس عقایدشان عمل میکنن».البته بگذریم از وقتهایی که انسان ها مجبور میشن به انجام کاری. اون جزو استثناهاست و ما کاری بهش نداریم اینجا.مثلاً یه مثال برای یه عقیده خطرناک و یه مثال برای یه عقیده درست:یه یهودی و صهیونیست اعتقادش اینه که نژادِ برتره و انسان های دیگه در مقابل اونها مثل گوسفند هستن و از طرفی هم چون اعتقادی به اخلاقیات نداره و زندگیش بر پایهء اصلِ «هدف، وسیله رو توجیح میکنه» میچرخه، به خودش اجازه میده که «هر کاری» بکنه که به اهدافش برسه. حتی اگه اون «کار»، شامل کشتن انسان های بیگناه و اشغال کردنِ یه سرزمین دیگه با زور و دروغ و ریا و حتی کشتن انسان ها با واکسن و سایر ابزارهای ترورِ بیولوژیک، باشه. وقتی اعتقادت این شکلی باشه، اعمالت هم اون شکلی میشن.کسی که به خدا اعتقاد داره، پس به اسلام اعتقاد داره، یعنی پس به پیامبرِ اون خدا هم اعتقاد داره، پس یعنی به حرفهای اون پیامبر هم اعتقاد داره و بعد از اون، حضرت علی رو به رهبری قبول میکنه و بعد از اون هم بقیه امام ها. این زنجیره ای هست که قابل شکستن نیست و هرکس این زنجیره رو بشکنه، یعنی دشمت علی هست، و دشمن علی یعنی دشمن پیامبر، و دشمن پیامبر هم یعنی دشمن خدا.همه این مقدمه برای این بود که به این برسیم که وقتی کسی به اسلام اعتقاد پیدا میکنه، یکی از دستورات اصلیِ خدا، اینه که ما جلوی زورگوها سر خم نکنیم و مدافع مظلوم ها باشیم، مخصوصاً وقتی اون مظلوم ها مسلمان هم باشن. پس اینجور شخص یا اُمتی، میره و جلوی اون یهودیِ صهیونیست وای میسه، در راهِ همون خدایی که بهش اعتقاد داره، نه در راهِ منافع شخصی و دنیایی. اینجا هم وقتی اعتقادت این شکلی باشه، اعمالت هم اون شکلی میشن.و هزاران مثال دیگه که به ما نشان میدن که اعتقاد، باعث عمل میشه و این اعتقاد هم خودش از استدلال میاد.پس اگه خلاصهء حرف تا اینجا رو بخوام بگم، میشه اینکه «استدلال های ما باعث بوجود آمدنِ عقیده های ما میشن، و عقیده های ما هم باعث بوجود آمدنِ عمل های ما میشن».یعنی: استدلال --&gt; عقیده --&gt; عملتوجه به ۳ نکتهبعد از اینهمه حرف، باز به همون سوال اول برمیگردیم که اصلاً چرا باید به نظرهای همدیگه احترام بزاریم؟ تا اینجا دیگه خودتان باید یجورایی فهمیده باشید جواب این سوال رو. ولی خب بزارید باهم پیش بریم.برای اینکه به یه جواب خوبی در این زمینه برسیم، بهتره ۳ تا چیز رو یادمان باشه:اول اینکه: فهمیدیم که منشا اعمال ما میشن همون استدلال های ما.دوم اینکه: از طرفی هم میدانیم که استدلال های ما، به هر دلیلی، ممکنه درست نباشن و این خودش باعث بوجود آمدنِ عقاید اشتباه میشه و اون هم خودش باعث بوجود آمدنِ عمل های اشتباه میشه. یعنی:  «استدلال اشتباه --&gt; عقیدهء اشتباه --&gt; عمل اشتباه».سوم اینکه: ما در زمینه رفتار ها یا اعمال انسان ها، یه قاعدهء خیلی ساده ولی تاثیرگذار داریم و اون هم قاعدهء «تشویق و تنبیه» هست.برای ما این قضیه خیلی بدیهی و پیش پا افتادس که اگه یه انسان، یه عملی رو انجام بده و اطرافیانش تشویقش کنن، یا تاییدش کنن یا به قول معروف روی خوش بهش نشان بدن، این انسان بیشتر سعی میکنه که اون عمل رو انجام بده و اون بازخورد مثبت رو دوباره بگیره. ولی اگه یه انسانی یه کاری رو بکنه و اطرافیانش تشویقش نکنن و تاییدش نکنن و روی خوش بهش نشان ندن، سعی میکنه دیگه اون کار رو کمتر انجام بده.دقت داشته باشید که حتی یه خندیدنِ ساده هم میتانه برای شخصی که یه کار اشتباهی رو انجام داده، باعث تشویق بشه و حتی یه اخم کردن یا حتی سکوت کردن هم میتانه برای اون شخص، در حکم تنبیه باشه و جلوش رو بگیره. یا حتی اگر هم جلوش رو نگیره، ممکنه شدت عملش رو کم کنه.برای رسیدن به جواب اون سوالِ اصلی، باید به یه مبحث خیلی زیبا توجه کنیم.امر به معروف و نهی از منکرحالا اگه به دین خودمان نگاه کنیم، مبحثِ بسیار زیبایی به اسم «امر به معروف و نهی از منکر» رو داریم که یکی از مهمترین مسائلی هست که انجامش به تک تکِ ما انسان ها سفارش شده از سمت خدا.این قضیه بحثش خیلی مفصله و جاش هم توی این مقاله نیست. ولی خیلی قشنگ جواب سوال ما رو میده.این «امر به معروف و نهی از منکر» که ما از ۱۴۰۰ سال پیش داریمش و شبه دانشمندان غربی تازه توی شاید ۵۰ سال اخیر بهش رسیدن، یه چیزیه تو همون مایه های «تشویق و تنبیه» که میتانه باعث تشویقِ کارهای خوب بشه و جلوی کارهای بد رو هم بگیره.امر به معروف و نهی از منکر به این معنی نیست که ما چوب بگیریم دستمان و بقیه رو مجبور کنیم یا کتک بزنیم. حتی همون خندیدن و اخم کردن و یا سکوت کردن درمقابل یه شخص هم میتانه امر به معروف و نهی از منکر باشه و نتیجه های خوبی هم خواهد داشت. البته بعضی جاها استفاده از زور هم هست که بحثش مفصله و مربوط به این مقاله نیست.اگه میخواید عظمت و اهمیت «امر به معروف و نهی از منکر» رو واقعاً ببینید، آخرین حدیثِ آخر مقاله رو نگاه کنید.نتیجه گیریهمونطور که اول مقاله گفتم، درست نمیدانم از کِی توی دنیا مُد شد که:همه به نظرهای هم احترام بزاریم.نظر همه محترمه.هرکسی عقیده خودش رو داره.و اینجور حرفا.ولی باید توجه داشته باشیم که این نحو تفکر و این عقیده، خودش خطرات بزرگی داره.مثلاً یکی از خطراتش اینه که هرکسی فکر میکنه علامه هست و برای خودش یه نظری داره و انگار که نظرش درست هم هست. یعنی خطرش اینه که شخص به این فکر نمیفته که «ممکنه اشتباه کنم» و دنبال «تصحیح کردنِ اعتقاداتش» نمیره.خطر دیگه اینه که کل جامعه بعد از یه مدتی دیگه دنبال پیدا کردنِ حقیقت و «حق» نمیرن. چرا؟ چون هرکسی برای خودش یه ورژن از حقیقت ساخته و بقیه هم بهش احترام میزارن و دلش هم به همون خوشه.خطر دیگه اینه که انسان ها تبدیل میشن به یه سری موجوداتِ منفعلی که هیچکس هم کاری به کار کس دیگه نداره و «هرکس هرچی به سرش آمد به دَرَک». البته این به این معنی نیست که ما سَرَک بکشیم توی کار بقیه و توی کار بقیه دخالت کنیم. منظور اینه که اون روحِ خیرخواهیِ انسان ها برای همدیگه به مرور زمان از بین میره. مثلاً اگه من ببینم که یکی از دوستان آمده جلوم و داره یه حرف ناحقی میزنه، اگه حتی شده سکوت کنم و تاییدش نکنم، خودِ همین ممکنه باعث بشه که اون شخص بیشتر پیشروی نکنه توی اون مسیر. ممکن هم هست که کار ما تاثیری هم نداشته باشه، ولی خب حداقل ما به عنوان یه انسان وظیفه خودمان و چیزی که خدا از ما خواسته رو انجام دادیم.یعنی امر به معروف و نهی از منکر یا همون «تشویق و تنبیه» رو از کار میندازه اینجور اعتقادی. (بازم میگم، اگه میخواید عظمت و اهمیت «امر به معروف و نهی از منکر» رو واقعاً ببینید، آخرین حدیثِ آخر مقاله رو نگاه کنید).البته اینجور نیست که ما دیگه به حرف هیچکس احترام نزاریم و خیلی رُک بزنیم تو بُرجکِ همه و همه رو ناراحت کنیم.اصل حرف اینه که:۱- در درجه اول حواسمان باشه که عقاید و اعمال خودمان از چه جایی (از چه استدلال هایی) آمدن و سعی کنیم عقاید درست رو توی خودمان بوجود بیاریم.۲- حواسمان باشه که این احترام گذاشتن به حرف های بقیه، باعثِ تاییدِ یه کارِ نادرست نشه (حتی با یه خندیدن) و هرکی هرچی گفت رو تایید نکنیم. حداقل میتانیم سکوت کنیم. خیلی وقتها اگر هم نمیخوایم حرفی بزنیم در جوواب شخصی، خودِ سکوت قویترین سلاحه. یا مثلاً میتانیم به جای «نظر شم هم محترم»، بگیم «نظر شما هم برای خودتان محترم». یعنی بهش نشان میدیم که ما نظر ناحق اون شخص رو قبول نداریم.۳- از طرفی هم حواسمان باشه که کارهای درستِ بقیه رو حتی با همون خندیدنِ ساده، تشویق و تقویت کنیم.۴- با استفاده از شماره ۱ و ۲ و ۳، بجای نظرهای افراد، دنبال «حق» باشیم و چیزی که خدا از ما خواسته.در یک کلام، منفعل و خنثی نباشیم.قرار نیست راه بریم و با بقیه مخالفت و بی احترامی کنیم. قراره که تشویق کنندهء خوبی ها باشیم و نهی کننده از بدی ها که این کار حتی با یه لبخند و اخم کردن و یا حتی با سکوت کردن هم میتانه انجام بشه.هیچ بعید نیست یهودی ها و صهیونیست هایِ ضد خدایی که پشت صحنه دنیا هستن، اینجور عقاید اشتباه رو به عمد دارن پرورش میدن بین انسان ها و اینجور عقاید هم در خلافِ جهتِ چیزیه که خدا از ما خواسته. (به احادیث آخر مقاله نگاه کنید).حرف آخرفهمیدیم که منشأ اعمال ما میشن استدلال های ما (به واسطهء عقاید).ولی آیا از خودتان پرسیدید که پس منشا خودِ این استدلال های ما چه چیزایی هستن؟منشا استدلال های ما میشن «اون چیزایی که داریم هر لحظه به خوردِ ذهنمان میدیم».همه انسان این توانایی رو ندارن که راحت تشخیص بدن که یه استدلالی درست هست یا نه، و اتفاقاً رسانه های ضد خدا هم از همین قضیه سوء استفاده میکنن.۲ راه وجود داره:یا اینکه اصلاً این حرفهای کَشکی و هدفمندی که این شبکه ها به خورد ذهن ما میدن رو نشنویم و نبینیم، که از دید من عاقلانه ترین کاره و خود من هم این کار رو میکنم.یا اینکه یادبگیریم اجازه ندیم به همین راحتی ها رو ذهنمان تاثیر گذاشته بشه، که کار بسیار سخت تری هست. به هر حال رسانه ها در این دوره زمانه حکم بمب و تفنگ رو دارن و کسایی که اخبار رو در اون شبکه ها به خوردِ ذهن من و شما میدن، اتاق فکرهایی دارن که راجب تک تک اون جملات بررسی میکنن که چطور روی ذهن ما، تاثیری که اونها میخوان رو بزاره. الکی کسی نمیاد بر ضد یه کشور دیگه، توی یه کشور دیگه چند تا تلویزیون راه بندازه و میلیون ها دلار پول در سال خرج کنه که فقط اخبار الکی و از روی معده به من و شما بده! سعی کنیم عمیق تر فکر کنیم راجب این چیزا.در پایان، چند حدیث بی نظیر در زمینهء همون «تشویق و تنبیه» یا همون «امر به معروف و نهی از منکر» خودمان:رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلّم:کسی که امر به معروف و نهی از منکر کند و بسوی خیر راهنمائی کند و یا به آن اشاره نماید در عمل شریک ثواب است و کسی که با کار ناشایسته سفارش کند و یا به آن راهنمائی نماید، شریک گناه است.الخصال صدوق، ج ۱، ص ۱۳۸امام رضا (ع) از رسول گرامی (ص) نقل کرده است که فرمود:وقتی ملت من امر به معروف و نهی از منکر را بیکدیگر حواله دادند باید در انتظار حوادثی از طرف خدا باشند.فروع کافی، ج ۵، ص ۵۹امام علی علیه السلام:آنان که خود ارزشهای الهی، انسانی را رها می کنند و به دیگران دستور می دهند و نیز خود ناارزشیها را عمل می کنند و بدیگران توصیه ترک آنها را می دهند خدای متعال بر آنان لعنت کرده است.وسائل الشیعه، ج ۱۱، ص ۴۲۰امام علی علیه السلام:تمامی اعمال و کارها، حتی جهاد در راه خدا، در برابر امر به معروف و نهی از منکر، مانند قطره ای در مقابل یک دریای بزرگ و پهناور است.نهج البلاغه، حمکت ۳۷۴همین حدیثِ آخر به ما میگه که چقدر این کار مهمه و چرا ما نباید همینطور الکی حرفها و عقاید و اعمالِ اشتباهِ دیگران رو حتی با یه خنده، تایید کنیم. این حرفِ حضرت علی علیه‌السلام خیلی سنگینه، خوب روش فکر کنیم.مخلص،یا علی.به کانال تلگرام من هم سر بزنید. برای ارتباط با من هم میتانید از این ID استفاده کنید.</description>
                <category>قُلُمبه سِتیز</category>
                <author>سهيل مرادی مریم‌نگاری</author>
                <pubDate>Wed, 13 Jan 2021 15:15:21 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>