داستان درختی که به کتاب ریاضی تبدیل شد

به نام خدا

داستان درختی که به کتاب ریاضی تبدیل شد.

با دوستانم در جنگل سبز زندگی می کردیم و هر روز گروهی از گنجشک ها روی شاخه های ما آواز می خواندند.

وقتی باد لابه لای شاخ و برگ های ما عبور می کرد و برگ ها را نوازش می داد روزگار به خوبی سپری می شد؛ اما ناگه یک روز صدای تبر سکوت جنگل را شکست.

درختان یکی یکی قطع می شدند. چه قدر دردناک بود که دوستانم یکی پس از دیگری به خاک می افتادند. گنجشک ها دسته دسته کوچ می کردند و می رفتند. یک روز صبح که هنوز به آفتاب سلام نگفته بودم، حس دردی وجودم را فرا گرفت، ترسیده بودم که در یک چشم به هم زدن به زمین افتادم. بعد مرا به قطعات کوچکی تبدیل کرده و سوار کامیون کردند. کم کم از جنگل و دوستانم دور می شدم. چقدر دردناک بود و حس غریبی داشتم. مرا به کارگاهی بردند و به قطعات صاف و کوچک تبدیل شدم. داخل محوطه ای روی هم چیده شده بودم. تمام بدنم درد می کرد و از بس داد زده بودم صدایم گرفته بود. آن جا درختان دیگری هم بودند. چند روزی زیر باران ماندم تا این که مرا سوار ماشین کردند و به کارخانه ای رفتیم.

ابتدا ما را خرد کردند و به خمیر تبدیل شدیم و بعد به ورقه های کاغذ و در آخر چیزهایی روی من نوشتند. تمام اجزای بدنم کتاب ریاضی شد و بعد از بسته بندی، مرا داخل انبار گذاشتند تا به تمام شهرهای ایران بفرستند.

دیگر ناراحت نبودم؛ چون می دانستیم دوست هایی از گوشه و کنار ایران پیدا می کنم و تکه تکه های من به همه ی شهرها می رود.


آیسودا علی پور

کلاس ششم ب

13 ساله

مدرسه ی زینبیه شاهد

خورموج

#پیک زمین
این پست در پویش پیک زمین منتشر شده است
پیک زمین چیست؟
پیک زمین چیست؟