<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>پست‌های انتشارات چی‌چکا</title>
        <link>https://virgool.io/hamidrezasolaimani/feed</link>
        <description>هنر، داستان، نویسندگی</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 04:07:53</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/publication/y37wabwyojfn/teg3dk.png</url>
            <title>چی‌چکا</title>
            <link>https://virgool.io/hamidrezasolaimani</link>
        </image>

                    <item>
                <title>او هنوز بازنگشته است</title>
                <link>https://virgool.io/hamidrezasolaimani/%D8%A7%D9%88-%D9%87%D9%86%D9%88%D8%B2-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D9%86%DA%AF%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-dm4ffapka3fr</link>
                <description>موهام بلند شده بود، موهایی كه نذر شده بود روی شانه‌هام ریخته بود، و مادر هروقت به آن‌ها شانه می‌كشید، می‌گفت: «یا امام هشتم.» آن‌روزها به كودكستانِ  لاله می‌رفتم؛ بازی، رقص، شادی و شعرهایی كه اكنون از یاد برده‌ام و خانم مربی‌‌‌‌ئی كه دامن بلند می‌پوشید و عینک ته استكانی می‌زد و همیشه كتاب و اسباب‌بازی دستش بود. بیشتر خانه‌ها آن روزها قدیمی بود و روی دیوا‌رها علف سبز می‌شد. كوچه‌هایی تنگ، آن‌قدر تاریک كه من برای آن‌كه بترسم، هر افسانه‌ای را از افسانه خواهرم، باور می‌كردم: «یه‌سردوگوش» و چقدر طول كشید تا فهمیدم &quot;یک‌سر دوگوش&quot; خود آدمی‌زاد است!آن‌روزها با مورچه‌ها حرف می‌زدم و هرجا كفش‌دوزكی می‌دیدم بهش می‌گفتم برود دایی‌ام را بیاورد. و به مرغ‌های همسایه التماس می‌كردم تخم دو زرده كنند. روزهایی كه از توی حیاط، به لبه‌ی دیوار پشت‌بام چشم می‌دوختم و خیال می‌كردم آسمان ِ آبی، پایین آمده و به بام خانه‌ی ما چسبیده است.آن‌روزها، مادر كه همیشه غذاش روی اجاق گاز بود، یك استكان آب روی سنگ‌فرش كف حیاط می‌ریخت و می‌گفت:«حمیدرضا، مامان بدو برو از مغازه‌ی سیدجلال، یه بسته سیگار بگیر و قبل از آن‌‌كه این آب خشک بشه برگرد.» و من پله‌ها را یكی‌درمیان می‌پریدم تا قبل از آن‌كه آب خشک شود بازگشته باشم، و همیشه سریع‌تر از آفتاب خودم را می‌رساندم.من در خانه‌ای بزرگ می‌شدم كه آسمان، خود را به بام آن رسانده بود، خانه‌ای كه امروز دیگر نیست و هیچ پرنده‌ای روی دیوارهایش تخم نخواهد كرد.سال‌هاست كه مادرم رفته، انگار رفته برای من سیگار بخرد، یك لیوان آب ریخته‌ام روی مزارش، خشک شده و او هنوز برنگشته است.#حمیدرضا_سلیمانی_کارِکُن https://www.instagram.com/hamidrezasolaimani/ </description>
                <category>چی‌چکا</category>
                <author>حمیدرضا سلیمانی كاركن</author>
                <pubDate>Tue, 12 May 2020 13:15:52 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بهرام حیدری</title>
                <link>https://virgool.io/hamidrezasolaimani/%D8%A8%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%85-%D8%AD%DB%8C%D8%AF%D8%B1%DB%8C-ga9zhbtqgmpp</link>
                <description>و این شروعی برای شهر زادگاه من و شهر بیشتر عمر من است.شهری که من پس از غیبتی در دوره‌ی زنده بگوری، فرزندوار به آغوشش برگشته‌ام و حالا دارد اشاره‌وار از راستی و حقیقت خود می‌گوید.با گرمای دل، با گرمای دلبستگی، از دلتنگی دوری می‌کنم و به این دقّت می‌رسم که نجابتی دیرین و محزون محلـّه را به عنوان پاره‌ای از شهر و به عنوان مشتی نمونه‌ی خروار، می‌سازد و می‌نامد؛ شهری که هم در گورستان بیرون دروازه‌اش و هم در گورستان چهاربیشه‌اش و هم در گورستان‌های دیگرش بی‌همّتی و بی‌تفاوتی به خاک نرفته است و در خانه‌هایش غصّه‌ها و گریه‌ها کمتر برای مرارت و محرومیّت بوده است و هیچ فردی از افرادش خود را بی‌دیگران نخواسته و نیافته و شکست‌های پشت سرش چه بسیار که شکست‌های حماسه بوده‌اند؛ وجدان و انصاف و مروّت و غیرت و وفا و غمخواری کلمات همیشه جاریِ زبان و دل و فکر و عمل مردمش بوده‌اند؛ مردمی‌که راه آبرو و آبرومندی را از هرگردنه و پرتگاه سختی که رفته رها نکرده‌اند و با آن رفته‌اند و به دیدن بی‌حسابی و دروغ و ظلم، غالباً زبان را به گفتن عقیده گشوده‌اند؛ چه زبان گشودن به دورانداختن کسی و کسانی بوده...مردمی‌که در حدیث دلْ‌صافی و بیان، به قدرت و ایجاز زبان و به عمقِ بس عمیق زبان رسیده‌اند و به رنگارنگی و ژرفای ضرب‌المثل‌ها و تکیه کلام‌ها و بیت‌ها و «کفرگوئی‌»ها خود را به ماهیان آب راستی و حقیقت بدل کرده‌اند و قرن‌هاست که عملِِ بد را لکـّه‌ی جواهرِ وجود انسان می‌بینند و آدمیزاد را رهگذری می‌دانند که باید گنج آبرو و وجودِ صحیح و سالم  را با خود به گور ببرد. https://www.instagram.com/hamidrezasolaimani </description>
                <category>چی‌چکا</category>
                <author>حمیدرضا سلیمانی كاركن</author>
                <pubDate>Mon, 11 May 2020 09:13:04 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نگاهی به کتاب داستان خانه‌ی کوچک ما نوشته داریوش احمدی</title>
                <link>https://virgool.io/hamidrezasolaimani/%D9%85%D8%AB%D9%84-%D9%85%D8%A7%D9%87-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87%DB%8C-%DA%A9%D9%88%DA%86%DA%A9-%D9%85%D8%A7-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%88%D8%B4-%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF%DB%8C-la9qt7mqfe3n</link>
                <description>هر صفحه کتاب را ورق می‌زنم، گویی محله‌ای است قدیمی که از آن می‌گذرم. با مردمانش، پنجره‌هایش، شکل و رنگ در‌هایش. باریکه آبی که راهش را در خاکش می‌جوید. شبپره‌ای که نور را در ظلمات. هر کرانه‌اش شمعی روشن دارد، در مسیر راهم. صداهایی آشنا می‌شنوم، چهره‌هایی آشنا می‌بینم. کسی پرده‌ها را کنار می‌زند کسی پنجره‌ها را باز می‌کند و من خیره به یاد می‌آورم و می‌پذیرم در غربتِ عمرم هنوز از یاد نبرده‌ام و در خاطر دارم و باید بیشتر از این به خاطر بیاورم و می‌آورم. هر صدا، هر چهره، گذشته‌ای‌ست که حالا ماه‌ شده و دنبالم راه افتاده. می‌ایستم، می‌ایستد می‌روم، می‌رود. ای ماه قشنگ؛ که شب با تو روشن است برمن بتاب؛ مهتاب.احساس خوبم را از خواندن این کتاب نمی‌توانم پنهان کنم. چرا که در جغرافیایی زندگی کرده‌ام که آدم‌های این داستان زندگی کرده‌اند. فضاهایی آشنا و ملموس و چهره‌هایی که یکایک می‌شناسم. با این زبان گفتگو کرده‌ام، کنار این مردم بوده‌ام. فکر می‌کنم کسی که درد وطن دارد(حال این وطن شهرستانی کوچک باشد یا روستایی دورافتاده)، با این احساس آشنا باشد.کتاب، با داستان &quot;به داری بگو خیلی نامردی&quot; آغاز می‌شود و این داستان با جمله: &quot;هر سال باید می‌رفتم&quot; و این جمله اشاره به بازگشتی‌ست به گذشته، به خود؛ و در واقع مصداق این سخن که &quot;زندگی سیری‌ست از تو به خودت&quot; و پدر هم بر این بازگشت تاکید دارد: &quot;نکنه یه‌وقت یادت بره و نیایی؛ اون‌وقت استخونای مادرت تو گور می‌لرزه.&quot; &quot;داری&quot; شبانه راه می‌افتد. پدر تلفنی به او گفته: &quot;قیافه‌ت یادم رفته&quot;. &quot;داری&quot; بیش از هزار بار مسیر را رفته، اما حس می‌کند که جاده، جاده‌ی همیشگی نیست. و هیچ نشانه‌ی آشنایی از جاده و جاهای دور و نزدیک نمی‌بیند. وقتی دختری که عقب، پشتِ سرِراننده نشسته تلفنی می‌گوید: «بش بگو من دارم میام هفتکل.» یقین حاصل می‌کند. اشتباه سوار شده. راننده که می‌گوید:&quot;بیست ساله دارم این راه رو میرم و میام، اما نمی‌دونم چرا امروز همش حس می‌کردم برای اولین‌باره این جاده رو میرم.» ترس بر &quot;داری&quot; قالب می‌شود. فراموشی، شک، یقین و ترس گم شدگی از همان ابتدای داستان با ماست و اینکه در انتها &quot;داری&quot; با راننده آشنایی نمی‌دهد و مانند یک غریبه مثل کسی که برای اولین‌بار وارد شهری می‌شود، از پشتِ شیشه به همه‌جا(مسجدسلیمان، شهر و زادگاهش) نگاه می‌کند. اینجاست که ناگزیر از زاویه دیگری به خود، به زندگی‌‌ به حال، به گذشته نگاه می‌کند و &quot;داری&quot; را پشت ابر پنهان می‌سازد. حمیدرضا سلیمانی کارکن  https://www.instagram.com/hamidrezasolaimani/ </description>
                <category>چی‌چکا</category>
                <author>حمیدرضا سلیمانی كاركن</author>
                <pubDate>Sat, 09 May 2020 15:15:30 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>