به سه چیز دیدار دست دهد و رستگاری پدیدار شود پاکی دل و دیده و پاکی گوش از آنچه شنیده
دو دوست و عشق تغییر
قصه ای برای نوجوانان با هدف ترغیب به یادگیری بیشتر کیان و شایان، پس از آن روز در پارک، همچنان سفر خود را ادامه دادند؛ سفری مملو از هیجان و دوستی های جدید ، با کنجکاویهای کوچک و مستمر . آنها به چشم دیدند که دنیای اطراف پر از داستانهایی است که منتظر شنیدن هستند، داستانهایی که هر گوشهاش پنجرهای است به جهانی تازه.
کمکم، کیان و شایان توانستند با آدمهایی از دورترین نقاط دنیا رفاقتی عمیق برقرار کنند. و این ارتباطها نه تنها روح کلمات جدید را به درون وجود و دنیایشان اضافه کرد، بلکه دریچهای به سنتها، باورها و آیینهای مختلف باز کرد. آنها دیدند و شنیدند از جشنهای رنگارنگ، از غذاهایی با طعمهای ناشناخته و از آداب و رسومی که فرقهای زیادی با زندگی خودشان داشت اما همه زیبا و پر معنا بودند.
این تجربهها باعث شد که نگاهشان عمیقتر و قلبشان وسیعتر شود؛ آنها یاد گرفتند از هر فرهنگی نکته ای را که نه تنها باید محترم شمرده شود، بلکه باعث شد چراغ راهی برای زندگی بهتر باشد. در مسیرشان، کیان فرصتهایی برای سفر و زندگی در شهرها و کشورهایی دیگر پیدا کرد، جایی که میتوانست درر کار جدیدی که به او پیشنهاد شده بود دانش و بینش تازهش را به کار گیرد و با چشم باز به استقبال زندگی چدید رفته بود .
اما شاید یکی از شیرینترین اتفاقات آن بود که شایان در یکی از همین سفرها، با فردی آشنا شد که نه تنها تفکرات او را به چالش کشید، بلکه قلبش را با شور و هیجان تازهای پر کرد. آنها با هم داستانهایشان را به اشتراک گذاشتند، دنیایشان را به هم وصل کردند و با هم شروع کردند به ساختن دنیایی که از ترکیب دو فرهنگ و دیدگاه تازه شکل میگرفت آنها با دو دنیا یک عشق جدید و جدی را پیدا کرده بودند
این دوستیها، فرصتها و تجربیات همه از شوق و هیجانی نشأت میگرفت که ناشی از درک عمیق انسانی و استقبال از آموزههای جدید بود. کیان و شایان حالا مسیر یادگیری و رشد را فهمیدند که هیچگاه پایانی ندارد؛ هرچقدر که بیشتر یاد گرفتند و شنیدند ، نگاهشان به زندگی روشنتر و زندگیات پرمعناتر شد.
آنها هر روز بیشتر در مسیرشان غرق میشدند؛ مسیری پر از کشف و تجربههای جدید، که گاهی به طرز غیرمنتظرهای زندگیشان را دگرگون میکرد. آنها فهمیدند که این راه، فقط سفری همانند یک کتاب حذاب است به سوی دانشی تازه نیست، بلکه سفری به سوی فهم بهتر درون خودشان و جهان پیرامونشان است.
هر کجا که پا میگذاشتند، با گفتوگوهایی عمیق و دوستانه، پلی میساختند میان نگاهها و دلها. آنها یاد گرفتند که هیچ فرهنگی کامل نیست و هر دیدگاهی ارزشها و زیباییهای خودش را دارد. در مسیر سختی های سخت داشتند و این آگاهی باعث شد نه تنها سختیها و تفاوتها را تحمل کنند، بلکه آنها را جشن بگیرند.
شایان که همیشه اهل پرسش بود، به کیان گفت: «این دنیای بزرگ، چه قدر از فرصتها و رنگها پر است! وقتی آدم چشم و گوش را باز میکند، انگار نوری از پنجرهای تازه به سوی شگفتیها باز میشود.» کیان پاسخ داد: «و در همین پنجرهها، میتوانیم افقی را ببینیم که به قلبهایمان راه مییابد؛ نوری که دوست داشتن و فهمیدن را به هم پیوند میدهد.»
روزی، وقتی کنار دریایی آرام قدم میزدند، شایان گفت: «میدونی، شاید جادوی واقعی این سفر فقط رسیدن به مقصد نیست، بلکه خود مسیر است؛ هر ارتباط جدید، هر دوستی تازه، هر لبخندی که از دل برمیآید.»
کیان خندید و گفت: «درسته، و همین مسیر است که حیات ما را ارزشمند و سرشار از زیبایی میکند.» فردای سفر
روبروی طلوع آفتاب، کیان و شایان کنار هم در پارکی آرام قدم میزدند. هوای خنک صبحگاهی، با بوی خاک نمخورده و خرد شدن برگهای پاییزی زیر پاهایشان، پر از زندگی بود. صدای خوش قهقهه کودکان که در دوردست بازی میکردند، به آرامی با نغمه پرندگان میان شاخهها میرقصید.
شایان خندهای زد و گفت: «میبینی؟ این همه صدا و رنگ و زندگی، هرکدومش چند قصه داره که منتظر شنیده شدنن.»
کیان دست شایان را گرفت و با شوخطبعی گفت: «و این قصهها مثل زبانی هستن که هر روز بیشتر یاد میگیریم بفهمیم؛ نه با زور، بلکه مثل خوردن یه شکلات نرم و شیرین.»
آنها به سمت استخر کوچک پارک رفتند، شنا کردند و با آب خنک روی پوست، احساس زندگی تازهای کردند. در برگشت، کنار نیمکتی پیرمردی نشسته بود با چشمانی پر از حکمت و لبخندی آرام. کیان و شایان کنجکاو کنار او نشستند.
پیرمرد با صدایی گرم گفت: «سفر، فرزند من، مثل رودخانهای است که سنگها را نرم میکند و حتی سختترین دلها را شکل میدهد.»
پیرزن کنار او نشست و اضافه کرد: «و هر قدمی که برمیداری، ردپایی از رشد و فهم بهتر در وجودت به جای میگذارد.»
دو دوست، دلخوش و گرم از این کلمات، با هم نشستند و رویاهایشان را با صدای آهسته و پرامید به اشتراک گذاشتند؛ از شهرهای دور تا ساحلهای نقرهفام، از دوستان تازه تا جهانهای ناشناخته.
کیان گفت: «میدانم که هرکجای جهان باشم، این نگاه تازه و دوست داشتن تفاوتهاست که من را به خانه میبرد.»
شایان لبخندی زد و جواب داد: «آره، و باور دارم که این راه است که انسان را پخته و زندگی را معنی میکند.»
خورشید آرام آرام پشت تپهها غروب کرد، رنگهای گرم و نرمش، پراکنده در آسمان، نوری امیدوارکننده بر مسیر آنها انداخت. دوستیشان، رویاهایشان و امید به فردایی بهتر، جواهری بود که بیش از هر چیز در دلشان میدرخشید.
مطلبی دیگر از این انتشارات
مالکیت حقیقت ندارد هر چند واقعیت دارد
مطلبی دیگر از این انتشارات
چاپ سیلک کسب و کاری کم هزینه و پر سود
مطلبی دیگر از این انتشارات
جواب به نظرات نخوانده و ننوشته شما