رحمت بر قلم

رحمت بر قلمی که می نویسد
درود بر جوهری که بر کاغذ جاری می شود
بیا بنویسیم
از عشقی که به داریم
بیا از درد هم درد بکشیم
کشیدن درد تا نوشتن درد
مثل آب برای ماهی و طعمه برای ماهیگیر است
گاهی نقاشی درد دارد اما زهر خنده ای می کشد
شاعری فریاد دارد و از می ناب می سراید
گاهی قلمی ساکت است
ولی فریاد می زند
گاهی به دروغ می نویسیم که همه از آرومه
کودکی بابا می نویسد
بابایی که نان ندارد
بابایی که آب دارد
سارایی که بر اسبی سوار نیست
شاعری که تن خسته دارد
تن خسته را چگونه باید نوشت ؟
کارگری از بیکاری خسته است
مادری از نگاه تشنه کودکی خسته است
خستگی کودک گرسنه را چگونه باید نوشت ؟
سری فرو رفته در زبالدان را چگونه باید نوشت ؟
اما هنوز هم هست دستی که دستی را می گیرد
هنوز هست همسایه ای که کودک همسایه را سیر می کند
هر چند هنوز هم هست مردی که دختر همسایه را از پدر می خرد
قلم هم گاهی خسته می شود از آدمیزاد که زِر می زند
آدمی که از شادی می گوید و بر سر کارگری می زند
آدمی که از راه راست می گوید و کج می رود
جوهر نمی خواهد جاری شود از خودکاری که دروغ می کارد
کاغذ دریده می شود وقتی قانون زمینی را می شکافد
تن مرده ای را نام پدر می نهند
پدری که آه ندارد و توان اشکی بر چشم
کودکش توان ندارد
همسایه ای که کار می کشد و نان نمی دهد و منت می گذارد
کارخانه ای که صاحبش از برده ها چرخ دنده می سازد
چرخی که می چرخد و کارگری که نمی رسد و در جا می زند
درود بر معلمی که گریه می کند و درس می دهد
چون خودش هم گرسنه است
من لعنت نمی کنم چون کسی لعنت را نمی شنود
درود می فرستم شاید برسد بدستش
بدستی که می گیرد دستی را
قلم خسته است از آدمیزاد که ماده قانون می نویسد
ولی مردانه اجرا نمی کند
قلم خسته شد
تایخ نویس از تاریخ تکراری خسته شد
هزار سال است از محبت گفتی
هزار سال است که کسی محبت ندید
قلم