به سه چیز دیدار دست دهد و رستگاری پدیدار شود پاکی دل و دیده و پاکی گوش از آنچه شنیده
رستم اینبار سهراب را نکشت
کمی از فردوسی دلخور هستم و می خواهم با اجازه خودم سهراب را از مرگ نجات بدهم مگر فردوسی نویسنده نبود ؟ خوب من هم نویسنده هستم چرا باید در داستان های ما نوشدارو بعد از مرگ فرزند بیاید ؟
خلاصه ای از داستان رستم و سهراب را می آورم اما لابلای آن بجای کشتن جشن و سرور ملاقات پدر با پسر را قرار می دهم
یک روزرستم برای شکاربه صحرارفته بودکه بعدازشکارواستراحت متوجه شد که اسبش گم شده است.برای پیداکردن اسب خودبه شهرسمنگان که درآن نزدیکی بود،رفت.
شاه سمنگان ازاوپذیرایی کردوبه اوقول دادکه اسبش راپیداکندوتاشب به قولش عمل کرد.شاه سمنگان دختری داشت به نام تهمینه.رستم با اوازدواج کردوپس ازمدتی خواست که به ایران بازگردد پس مهره ای به تهمینه دادوگفت:«اگرفرزندی به دنیاآوردی که دختربود این مهره رابه موهای اوببندولی اگرفرزندمان پسرشدآن رابه بازویش ببندتابتوانم اورابشناسم.»
((خوب فردوسی مثل اینکه از مفهوم ازدواج درکی نداشت اگر رستم با تهمینه ازدواج کرده چرا باید زنش را رها کند که بچه دار بشود و بعد این رستم در کل مدتی که در حال دور دور بوده از خودش سئوال نکرد که تهمینه بچه دار شد یا نه ؟ چرا سری به زنش نمی زند مگر این پهلوان خالی از شعور بوده خدای نکرده ؟ پس اگر سری به تهمینه می زد متوجه میشد که پسری دارد و پدر و پسر با هم برای ایران نبرد می کردند
حالا می گوییم که رستم کمی مشکل داشته و عقلش نمی رسیده که به زن و بچه اش سری بزند
برویم ادامه داستان را از فردوسی بی خیال بشنویم ))
رستم رفت وتهمینه پس ازمدتی پسری به دنیا آورد و نامش راسهراب گذاشت.
سال ها گذشت وسهراب بزرگ شدوخواست به دنبال پدرش،رستم برود.مادرش مهره ی پدررابه بازوی اوبست وگفت:«با این نشانه پدرت تورا خواهد شناخت. سهراب با لشکری بزرگ به طرف ایران حرکت کرد.شاه ایران که در آن زمان کی کاووس بود برای مقابله با دشمن رستم را برای جنگ به سوی سهراب فرستاد.
(( خوب تهمینه چرا پسرش را به امان خدا رها کرده ؟ مگر به غیر از سهراب پسری دیگر داشته ؟ خوب با سهراب راهی سفر می شد و اگر سهراب با رستم رو در رو می شدند بجای کشته شدن سهراب تهمینه یقه رستم را می گرفت و با گرز گران به او یادآوری می کرد که هی این پسر توست برگ چغندر نیست که بیایی بکشی و بعد توی سرت بزنی ))
اما ظاهرا زن و شوهر یعنی رستم و تهمینه مثل همه موارد با هم خل و چل بودند برویم ببینیم می توانیم در جای دیگر سهراب را نجات بدهیم ؟
رستم وسهراب در میدان جنگ همدیگر را نشناختند وبه جنگ پرداختند. پس از مبارزه ای طولانی رستم سهراب را شکست داد واو را کشت. سهراب قبل از مرگ به رستم گفت:«من پسر رستم هستم واگر او بداند که من کشته شده ام تو را زنده نخواهد گذاشت.»

رستم گفت:«از کجا بدانم که تو پسر رستم هستی؟» سهراب بازو بندش را نشان داد ورستم او را شناخت امّا پشیمانی سودی نداشتورستم پسر خود را کشته بود!!

اما دیگر به فردوسی اجازه پسر کشی نمی دهم خودم دست به قلم شده و کل داستان را به نفع سهراب و هم به نفع رستم تغییر می دهم
شب قبل از جنگ دختری زیبا و فال گیری به چادر سهراب می رود و به او می گوید کف دستت را ببینم ، چون سهراب از جمال و کمال دختر خوشش آمده بود او را کنار خود نشانده و کف دست را در اختیار دختر زیبا قرار می دهد
دختر هراسان می شود
سهراب نگران شده می پرسد : چه شده ؟
دختر فالگیر می گوید : تو احتمالا فردا در جنگ کشته می شوی
سهراب با خنده می گوید : من در جهان تک و تنها مردی هستم که چند مرد جنگی را به زانو در می آورم
دختر فالگیر می گوید : می دانم شهرت تو را شنیده ام اما مبارز تو در جنگ مرد بسیار بزرگی است به نام رستم
سهراب شاد و مسرور می شود
دختر تعجب می کند و می پرسد از مرگ هراسی نداری ؟
سهراب می گوید : اگر من فردا زنده برگردم به من قول می دهی با من ازدواج کنی ؟
دختر بسیار غمگین و هراسان است و می گوید : می دانم گاهی نشانه های کف دست ناگهان تغییر می کنند ولی زور تو به رستم نمی رسد
فردا صبح می شود و همه لشکریان رو در روی هم هستند و سهراب در میدان منتظر رستم پدر بی انصافی است که سالها رفته و سری هم به او نزده اما حالا سهراب خوشحال است
رستم می آید و می خواهد رجز خوانی کند که سهراب با شادی و سرور از اسب پیدا شده و جلوی رستم می رود
همه لشگریان دو طرف متعجب هستند که آیا سهراب می خواهد تسلیم بشود ؟
رستم هم تعجب می کند که این پسر چکار می کند
سهراب به رستم می گوید : دختری دیشب از او قول ازدواج گرفتم که اگر زنده بمانم او با من ازدواج می کند
رستم تصور می کند این پسر جواب و هیکل مند ترفندی می خواهد بزند که حواس او را پرت کند شمشیر می کشد
سهراب قدمی به عقب رفته می گوید : هی مرد بزرگ خرج عروسی هم با توست و تو همه دو لشکر را باید یک هفته پذیرایی کنی
رستم مانده که این پسر چه می گوید از اسب پایین آمده او را به مبارزه دعوت می کند
اما سهراب بازوی خود را به رستم نشان داده و می پرسد این نشان را می شناسی ؟
رستم ناگهان متوجه مهره بر بازوی سهراب می شود و شمشیر را انداخته و سهراب را درآغوش می کشد
لشگریان دو طرف همه سردرگم هستند که این دو چکار می کنند
رستم و سهراب هر دو سوار و اسب شده و رستم رو به دو لشگر کرده می گوید :
تقدیر این بود که دو کشور با هم در صلح و صفا باشند
همه شما باید بدانید که می توانیم بجای کشتار هم دوست و برادر هم باشیم
این پهلوان جوان رستم است
قرنها داستانها ساخته بودند که روزی من او را در نبرد خواهم کشت و تا ابد در سوگ او ماتم می گیرم
اما دست تقدیر نویسنده ای دیگر را رقم زد و دختری را فرستاد تا من بتوانم سالیان آخر عمر خود را در کنار پسر و همسر و عروس خود باشم

لشگریان همه هورا کشیدند و بر این نویسنده توانا که مرگ سهراب را به عروسی او تبدیل کرد مرحبا گفتند
هوشنگ فنائیان 11 دی ماه 1404
امشب شب عروسی سهراب است
مطلبی دیگر از این انتشارات
در کسب و کار و زندگی اول خودت را سئو کن
مطلبی دیگر از این انتشارات
بابا Ai داد انواع سواد در قرن 21
مطلبی دیگر از این انتشارات
The Enormous Turnip