مجتبی رزمی؛ مهندس، نویسنده، ژورنالیست و کارآفرین. فعال در تحلیل مسائل اجتماعی، محیطزیست و سیاست عمومی با نگاهی انتقادی، رسانهمحور و دغدغهمند توسعه پایدار.
ما تازهواردیم! تصحیح یک سوءتفاهم تاریخی

ما انسانها، قرنهاست گرفتار یک سوءتفاهم تاریخی شدهایم. سوءتفاهمی بهقدری ریشهدار که آن را با عقل و علم و تمدن هم تصحیح نکردهایم. خیال کردهایم جهان با ما کامل شده، تاریخ با ما آغاز شده، و زمین بهمحض آنکه ما روی دو پا ایستادهایم معنا یافته است. این توهم مرکز بودن چنان عمیق است که حتی وقتی از تکامل حرف میزنیم، باز هم خود را پایان یک مسیر میپنداریم، نه تازهواردترین مهمان این کره خاکی.
حقیقت اما برعکس است، جهان از گیاهان آغاز شده و ما، در مقیاس زمان زمین، هنوز حتی به فصل اولش هم وارد نشدهایم. گیاهان پیش از ما آمدند، بیشتر از ما زیستهاند، پایدارتر از ما دوام آوردهاند و هوشمندیشان در شکل تطبیق، نورگیری، سازگاری، شبکهسازی، تصفیه، تولید و بقا، بسیار زودتر از آن بود که حتی اجداد دور ما بخواهند از شاخهی درختی پایین بیایند.
این ادعا شعر نیست، واقعیت تاریخی است. اگر زمین را کتابی ۴.۵ میلیارد ساله فرض کنیم، گیاهان یک میلیارد سال است روی صحنهاند. انسان تنها در ۳۰۰ هزار سال اخیر اضافه شده و این یعنی کمتر از یک صفحه در پایان کتاب. پس چه کسی توسعه یافتهتر است؟ آنکه تازه آمده و هنوز یاد نگرفته چگونه روی زمین قدم بگذارد؟ یا آن موجوداتی که بدون جنگ، بدون تخریب، منظومهای کامل از همکاری با طبیعت ساختهاند؟ گیاهان قرنهاست که نقشه بقا را طراحی کردهاند، نور را خواندهاند، خاک را رمزگشایی کردهاند، ریشهها را به هم وصل کرده و هنری به نام سازگاری را به کمال رساندهاند.
قرنهاست انسان، در آینه تحرکش خودش را مرکز جهان دیده، چون میتواند بدود، جابهجا شود، سفر کند، قاره عوض کند و قلمرو فتح کند و گمان کرده بر قله تکامل ایستاده. موجودی برتر، مالک زمین، وارث هستی. اما اگر این نگاه را کنار بگذاریم، تصویر زمین زیر پایمان به شکلی بنیادین تغییر میکند.
گیاهان نهفقط قدیمیتر، که بهمعنای زیستی کلمه مدرنتر و توسعهیافتهتر از جانوراناند و ما انسانها تازهواردانی پرهیاهوییم بر سر میزی که دیگران هزاران سال پیش چیدهاند. میلیونها سال پیش از آنکه نخستین ماهی باله بزند یا نخستین پستاندار چشم باز کند، گیاهان این سیاره را مهندسی کرده بودند، اکسیژن ساختند، خاک را تثبیت کردند، چرخه انرژی را بنا کردند و ساختار زیستپذیری زمین را ممکن کردند. اگر زمین خانهای باشد، گیاهان معماران اولیه آن هستند و ما فقط مستاجران اواخر عصر.
اما سوءتفاهم ما فقط تاریخی نیست، ساختاری هم هست. انسان خود را یک فرد میبیند، یک شخص، واحدی مستقل با یک مغز، یک مرکز فرماندهی و بدنی که اگر عضوی از آن قطع شود، نقصانش تا پایان عمر باقی میماند. همین ساختار، معیار ما در فهم تکامل شده است. اما گیاهان چنین نیستند، آنها فرد نیستند، کلونیاند. جمعیتاند.
مقایسه روشهای تولیدمثل، نمونه روشنی از بلوغ و توسعه گیاهان است. انسان، با تمام ادعای عقلانیت هنوز آرزو دارد روزی بتواند همچون دانه، خود را به آینده بسپارد، امروز کاشته شود و نسلش سالها بعد، در فصل مناسب، جوانه بزند. اما دانه این رویا را قرنهاست زندگی میکند. در دل خاک میخوابد، زمان میخرد، فرصت را میسنجد و آنگاه که زمان مناسب رسید، از نیستی به هستی پل میزند. چه چیزی مدرنتر از این مهندسی زمان؟
تنوع گیاهان نیز حکایت از هوشمندی زیستی آنها دارد، از گونههایی که در یخبندان زنده میمانند تا آنها که بر شورهزار یا صخره میرویند. هر یک استراتژیای دارند، گاهی برگ را به تیغ بدل میکنند، گاهی ریشه را به هزار شاخه میفرستند، گاهی بذر را سبک میسازند تا بر باد سوار شود. جانوران در برابر این همه تدبیر، بیشتر مصرفکنندهاند تا طراح.
شگفتتر آنکه گیاهان جانوران را هم در خدمت بقای خود گرفتهاند، از پرندهای که بذر را کیلومترها دورتر میبرد، تا زنبوری که میان شهد و گرده، ناخواسته پیام تولیدمثل را جابهجا میکند. در واقع، بسیاری از چرخههای حیات جانوری، به نوعی در خدمت تکثیر گیاهی است، نوعی اتحاد نانوشته که گویی گیاهان طراح آرام این تئاتر بزرگاند.
توانایی تکثیر گیاه، رویاهای بشری را به چالش میکشد. ما اگر اندامی را از دست بدهیم، کار تمام است، اگر سلولی بیمار شود، سرطان رشد کند، بدن در آستانه سقوط قرار میگیرد. اما در گیاه، هر سلول یک جهان همهچیز بلد است، همه کار توان! یک برگ، یک ساقه، یک قسمت از ریشه میتواند تبدیل به موجودی کامل شود. جانوران سالهاست با حسرت به این قابلیت نگاه میکنند، قابلیتی که در آن، آینده از دل یک تکه گذشته جوانه میزند، رشد میکند.
یک درخت، یک موجود واحد نیست، شبکهای است از میلیاردها واحد نیمهمستقل که بر مبنای هوشی توزیعشده کار میکنند. پیکرهای بدون پایتخت. بدنی بدون رئیس. بدون مرکز. تمرکز زدا و فدرالی اداره میشود. هر برگ یک سنسور است، هر ریشه یک تصمیمگیر، هر ساقه یک واحد سازگار. اگر بخشی از آنها بمیرد، کل نمیمیرد. اگر شاخهای قطع شود، طرح بدن را بازطراحی میکنند. معماری جدید! اگر یک عضو از کار بیفتد، بقیه همچنان به زندگی ادامه میدهند، بدون بحران، بدون فروپاشی.
درخت فرد نیست، یک پیکرهی جاودانه است. شبکهای بههمپیوسته که هر عضو هویت نیمهمستقل دارد، اما در وحدتی پنهان تنفس میکند. اگر انسان فرزند لحظه است، گیاه استاد زمان است، استاد تداوم، استاد سازگاری. این ساختار ماژولار، این هوش شبکهای، این توانایی که هر سلول امکان تبدیل شدن به کل را دارد، چیزی فراتر از ساده بودن است، این خود مدرنیته زیستی است.
در حالیکه در بدن جانوران، مرگ برنامهای قطعی و سرنوشت محتوم است، در گیاهان مرگ یک حادثه است، نه پایان زمانبندیشده حیات. گیاه از نظر زیستی شبهجاودانه است. چیزی که انسان با تمام فناوریاش هنوز به رویای آن نزدیک نشده. پس مسئله این نیست که گیاهان از ما قدیمیترند، مسئله این است که پیشرفتهترند.
ما تحرک را با تکامل اشتباه گرفتهایم، قدرت جابهجایی را با برتری و سکون گیاه را با سادگی. اما زمین، اینگونه کار نمیکند. حیات، از جایی آغاز شد که هیچکس حرکت نمیکرد، اما همهچیز ساخته میشد و امروز، پس از میلیونها سال، تازه میفهمیم که روایت تکامل داروین اگر از دید جانوران نوشته شود، ناقص است و اگر از دید انسان نوشته شود، مغرورانه. اما از دید گیاهان، صادق و کامل است. گیاهان آرزوی بشری را زیست میکنند.
از دید نخستین ساکنان زمین، نخستین مهندسان و معماران بقا، نخستین حافظان چرخهها. ما تازهواردیم و باید یاد بگیریم جهان را نه از زاویه چشم حیوانات، که از زاویه چشم گیاهان ببینیم، آنها که بیحرکت ماندند، اما جهان را تغییر دادند .
این یادداشت تلاشی است برای تصحیح همین سوءتفاهم. برای اینکه بفهمیم تکامل، داستان ما نیست، داستان گیاهان است. بشریت ادامه روایت آنان است، نه وارث جهان. و اگر میخواهیم جهان را بفهمیم، از زیستسیاسی تا اقتصاد آب، از بحران اقلیم تا آینده کشاورزی، باید اول بپذیریم که نقص داریم، کم هستیم و هنوز اول راهیم.
درک درست جهان هستی، پیش از هر چیز، نیازمند اعتراف به این نقصان است، اعتراف به اینکه ما انسانها کم میدانیم، کم میبینیم و سالهاست خود را معیار مطلق فهم جهان پنداشتهایم. اگر بپذیریم که مسافران دیر رس سیارهایم و گیاهان پیش از ما و بهتر از ما جهان را فهمیدهاند، آنگاه احترامگذاری به آنها نه یک احساس شاعرانه، بلکه ضرورتی معرفتی است. باید از گیاهان یاد بگیریم، بیاموزیم و فروتنانه نگاه کنیم.
ویژهنامهای که در دست دارید، با همین نگاه تدوین شده است، تلاشی برای نور انداختن بر حوزهای که سالها آن را تنها بخش کشاورزی نامیدیم، بیآنکه بفهمیم با قدیمیترین و متمدنترین ساکنان زمین طرفیم. در این شماره، نخبگان و پژوهشگران آذربایجانی هرکدام از دریچهای متفاوت به موضوع نگریستهاند، از سیاست آب تا آینده کشت، از اقتصاد دشتهای نمکی تا تکنولوژیهای نو. اینها پاسخ نیستند، بلندبلند فکر کردناند. طرح مسئلهاند. تلنگرهایی برای اینکه دوباره، از اول، از جایی درستتر، جهان را بخوانیم.
شاید وقت آن رسیده باشد که جای خود را روی این سیاره دوباره مشخص کنیم. ما مهمانان آخر فصلیم و نه مالک جهان، نه مرکز آن. و شاید همین اعتراف، آغاز بلوغی تازه باشد.
پی نوشت: متن منتشرشده در ویژهنامه کشاورزی ماهنامه اوزان
مطلبی دیگر از این انتشارات
سالیکورنیا، معادله دریاچه ارومیه را بر هم میزند.
مطلبی دیگر در همین موضوع
داستان کوتاه: استتار
بر اساس علایق شما
بیداری آینه ها