<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>پست‌های انتشارات این قصه منه</title>
        <link>https://virgool.io/in-qesseye-mane/feed</link>
        <description>قصه‌ی آدم‌های واقعی را تعریف می‌کنیم، آدم‌های معمولی مثل من و شما. قصه‌هایی که خود آدم‌ها درباره‌ی زندگی خودشان نوشته‌اند. گاهی هم قصه‌های واقعی که می‌خوانیم را معرفی می‌کنیم. نشانی پادکست:
https://in_qesseye_mane.buzzsprout.com</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 04:33:10</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/publication/8cfbukkrklju/sqpytc.png</url>
            <title>این قصه منه</title>
            <link>https://virgool.io/in-qesseye-mane</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بابا توی کل عمرش زندگی‌کردن را به من یاد داد</title>
                <link>https://virgool.io/in-qesseye-mane/%D8%A8%D8%A7%D8%A8%D8%A7-%D8%AA%D9%88%DB%8C-%DA%A9%D9%84-%D8%B9%D9%85%D8%B1%D8%B4-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%A7-%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D8%AF%D8%A7%D8%AF-f4yz4vvxekyp</link>
                <description>این نسخه‌ی متنی قسمت هفدهم پادکست این قصه منه است که ۱۵ فروردین ۱۴۰۴ (۵ آوریل ۲۰۲۵) در ۳۵ دقیقه منتشر شده‌است. نویسنده‌ی این روایت واقعی، مسعود تواضعی، در ایران بزرگ شده، در جوانی برای ادامه‌ی تحصیل در دانشگاه استنفورد به آمریکا مهاجرت کرده، و الان ساکن کالیفرنیاست. نسخه‌ی صوتی را از اینجاها بشنوید:کست‌باکساپل‌ پادکستیوتیوباسپاتیفایتلگراموبسایت پادکستسایر پادگیرهامسعود تواضعی به‌همراه پدرومادرش۱. مگر مغز خر خورده‌ام؟سه‌چهار روز قبل از این بود که بیایم آمریکا. من و بابا توی ماشین نشسته بودیم و از محضر داشتیم برمی‌گشتیم خانه. رفته‌بودیم تا به بابا وکالت بدهم که اگر لازم شد از طرف من وام بگیرد تا بتوانم شهریه‌ی دانشگاه استنفورد را بدهم. خیلی برایش ذوق داشتم، ولی باید یک جوری پول شهریه‌اش را جور می‌کردم، چون پذیرشم بدون بورسیه بود. همان موقع، از دو تا دانشگاه دیگر در آمریکا هم پذیرش داشتم، که بهم قول دادن کمک‌هزینه‌ی تحصیلی داده‌بودند. تصمیم گرفته‌بودم اول به یکی از آن‌ها بروم، و بعد از یک سال ول کنم بروم استنفورد. به بابا گفتم «خب بابا جان، پس شما از طرف من می‌تونین وام بگیرین دیگه اگه پول لازم شد، درسته؟» یک‌هو بابا برگشت بهم گفت «مگه من مغز خر خوردم از طرف تو وام بگیرم؟ من اصلاً به تو اعتماد ندارم و مطمئنم تو می‌ری اونجا گند بالا میاری. هرگز!» خشکم زده‌بود و اصلاً حرف‌های بابا باورم نمی‌شد، آن هم وقتی که با هم‌دیگر داشتیم از محضر برمی‌گشتیم. بعد گفتم «پس من الان دقیقاً برای چی به شما وکالت دادم؟» جواب داد «من نمی‌دونم!» من هم همان‌جا برگشتم محضر و وکالتش را باطل کردم. این ماجرا مربوط به سه‌چهار روز قبل از آمدن من به آمریکا بود و در آن شرایط من را به فنا داد. باورم نمی‌شد این حرف را این‌موقع از دهان بابا شنیدم، انگار که بهم خیانت کرده‌بود. با وضعی داغان از خانواده خداحافظی کردم و آمدم آمریکا. دو سال اولم در آمریکا از تاریک‌ترین سال‌های زندگی‌ام بود. نداشتن تجربه‌ی زندگی مستقل، استرس دوره‌ی دکتری و زندگی در غربت، اعتمادبه‌نفس من را به‌کل از بین برده بود. شب‌ها خواب می‌دیدم از دانشگاه اخراج شده‌ام، برگشته‌ام ایران و خانواده‌ام آمده‌اند فرودگاه دنبالم. استرسم انقدر زیاد بود که به‌خاطر تپش قلب شدید، یک بار آمبولانس مرا به درمانگاهِ دانشگاه برد. حدود نُه ماه دچار افسردگی شدید شده‌بودم و با قرص‌های ضدافسردگی سرپا بودم.  فقط خدا می‌داند چند بار حرفِ بابا راجع به اینکه به من اعتماد ندارد و مطمئن است من گند بالا می‌آورم در ذهن من تکرار شد. نمی‌توانستم بابا را بابت آن حرف‌هایش ببخشم، و هر وقت به ایران زنگ می‌زدم فقط با مامان صحبت می‌کردم.بابای من در هفده‌سالگی پدرش را از دست داد. تعریف می‌کرد بابایش وقتی در حال مرگ بود، بهش گفته بود «محمدرضا، من جز این قالی زیر پا و این خونه چیز دیگه‌ای ندارم برات بذارم؛ ولی دارم خواهر و مادرتو به تو می‌سپارم و باید مراقبشون باشی.» بابا هم بعد از اینکه دیپلمش را گرفت، با اینکه دوست داشت درسش را ادامه بدهد،‌ شروع کرد به کارکردن در بانک، و شد نان‌آور خانواده. بابا می‌خواست بچه‌هایش هم مثل خودش مستقل بار بیایند و همیشه به ما پنج تا پسرش می‌گفت «یادتون باشه من مسئول نیستم به شما پولی بدم. هر چی دارم بعد از مرگم مال شماست، ولی تا وقتی زنده‌ام، شما از من انتظار پولی نداشته باشید، حتی برای عروسی‌تون.» استقلال و روی‌پای‌خودایستادن در خانه‌ی ما همیشه بالاترین ارزش بود.دو سه سال بعد از آمدنم به آمریکا، وارد استنفورد شدم و زود هم توانستم کار گیر بیاورم و شهریه‌ی دانشگاه را پرداخت کنم. ورود به استنفورد نقطه‌ی عطف زندگی من شد و از آن به بعد زندگی در آمریکا کم‌کم روی خوشش را به من نشان داد. بعد از یکی دو سال زندگی و جاافتادن در کالیفرنیا، دیگر مثل قبل از بابا ناراحت نبودم؛ دوباره باهاش تماس گرفتم و صحبت کردیم. بهش گفتم «بابا، دیدی اومدن من به استنفورد تصمیم درستی بود؟ دیدی چقدر زندگی‌ام بهتر شد با این تصمیم؟ ولی شما همیشه مخالف این تصمیم من بودی و منو از این کار می‌ترسوندی.» بابا در جواب چیزی گفت که همیشه در ذهنم ماند. گفت: «ببین پسر جان، من هر کاری کردم و هر حرفی زدم در طول زندگی‌ام، فقط به این خاطر بوده که فکر می‌کردم اون بهترین کاریه که می‌تونم برای تو بکنم و براساس اطلاعاتی بوده که داشتم. من که اصلاً هیچی از استنفورد و کالیفرنیا نمی‌دونستم. تو اگه می‌تونی، برای بچه‌ی خودت پدری بهتر از من باش.» این حرف بابا مثل آبی بود که بریزند روی آتش، و باعث شد توی ذهن من بابا از کسی که در حق من بدی کرده تبدیل بشود به آدمی که همیشه دلسوز من بوده و همیشه سعی کرده کاری که به نظر خودش برای من بهترین بوده را انجام بدهد.۲. فقط یک سالِ دیگر…چند سال گذشت. وسط‌های کووید که اوضاع ایران خیلی پریشان بود، یکی از برادرهایم که کانادا زندگی می‌کرد پدر و مادرم را دعوت کرد بروند پیشش، تورنتو. یک ماه بعد از ورودشان به کانادا، بابایم وقتی داشت دست‌وصورتش را می‌شست، درد شدیدی توی سرش احساس کرد. برای چند لحظه نمی‌توانست چیزی را ببیند. برادرم بابا را برد بیمارستان، و تشخیص دادند که مغز بابا خون‌ریزی کرده. فوری عملش کردند و توانستند خون را از مغزش خارج کنند. بعد از عمل، برای اطمینان، سی‌تی‌اسکن انجام دادند و دیدند خون‌ریزی داخلی قطع شده، ولی یک توده‌ای توی مغزش دیدند. گفتند احتمال دارد بابا تومور مغزی داشته باشد، و قرار شد نمونه‌گیری بکنند. نهایتاً نمونه‌برداری انجام شد و تشخیص دادند که بابا بیماری گلیوبلاستوما دارد که یک سرطان مغز خیلی بدخیمه و نهایتاً تا یک سال دیگه زنده است. نمی‌توانستیم این خبر را باور کنیم، چون حدود سه ماه قبلش بابا یک اِم‌آر‌آی داشت و هیچ نشانه‌ای از تومور توی مغزش نبود. با خودمان گفتیم شاید این‌ها دارند اشتباه میکنند و باید برویم با دکترهای دیگر مشورت کنیم.بعد از مشورت با یک دکتر دیگر و تأیید تشخیص، فهمیدیم زمان زیادی از عمر بابا نمانده است. زندگی توی صورتمان زل زده‌بود و می‌گفت این آخر خط است. ما جرأت نکردیم تشخیص پزشک‌ها را با بابا در میان بگذاریم. صرفاً بهش گفتیم توی مغزش یک خون‌ریزی اتفاق افتاده، و برنامه‌مان این بود که وقتی اوضاع بدتر شد، کم‌کم قضیه را بهش بگوییم. احساس می‌کردم داستان بابا شده مثل داستان فیلم‌های درام، با این فرق که بازیگرهایش این بار ماییم. یادم هست وقتی دکتر دومی هم تشخیص گلیوبلاستوما را تأیید کرد، یک روزِ وسطِ هفته بود. سریع، مرخصی گرفتم و رفتم خانه. با یکی از دوستانم تماس گرفتم، چون اصلاً نمیتوانستم سنگینی این خبر را تنهایی تحمل کنم. بهش گفتم دکترها می‌گویند بابایم نهایتاً تا یک سال دیگه زنده است. هیچ چیز دیگری نتوانستم بگویم، فقط اشک ریختم. احساسم در آن لحظه ترکیبی از غم، خشم و ناباوری بود. مثل این بود که یکی بی‌هوا با لگد بزند زیر زندگی‌ات.چند روزی در اینترنت گشتم و در مورد این بیماری خواندم. فهمیدم این بیماری یعنی مرگ قطعی ظرف یکی‌دو سال. یک گروه فیس‌بوکی برای همراهان بیماران گلیوبلاستوما پیدا کردم. در آن گروه یک متنی پیدا کردم راجع به اینکه بیماری در طول زمان چطوری گسترش پیدا می‌کنه و چطور قراره طی چند ماه آینده بابا توانایی‌هایش را با شتاب زیادی از دست بدهد. بعد از خواندن آن مطلب، تازه فهمیدم که چه جهنمی در انتظار است و ماه‌های آینده قرار است چقدر سخت باشند.بعد از شنیدن این خبر، یک آشوبی در خانواده در جریان بود و هر کسی به شیوه‌ی خودش سعی می‌کرد هضمش کند. کسی که مذهبی‌تر بود، معتقد بود بابا حتماً شفا پیدا می‌کند و اوضاع و احوالش دوباره خوب می‌شود، انگار که خدا خوب‌شدن بابا را به ما بدهکار است. یکی می‌گفت «من شک ندارم با دعای ما بابا خوب می‌شه». یکی دیگر می‌گفت «فلانی که سرطان داشت خوب شد پس بابا هم حتماً خوب می‌شه». از آن طرف هم، من هر چه بیشتر راجع به این بیماری می‌خواندم ترسم از آینده بیشتر می‌شد. اما نمی‌توانستم احساسم را راحت با بقیه‌ی خانواده در میان بگذارم، چون برخلاف باور و امیدی بود که داشتند. مثلاً یک بار داشتیم صحبت می‌کردیم که بابا عمل کند تا بخشی از تومور را بردارند یا نه. یکی گفت عمل ریسک دارد، من هم گفتم خب اگر کاری هم نکنیم اوضاع بدتر می‌شود. جواب شنیدم «ناامیدی از شیطانه!» بعدش تصمیم گرفتم بیشتر سکوت کنم. ۳. باباجان، سخت نگیر!حدود چهارپنج ماه بعد از تشخیص بیماری بابا، رفتم تورنتو تا ببینمش. تابستان بود و اوضاع بابا هنوز خوب بود، هر چند که توانش به‌طورواضحی کمتر شده‌بود. یادم هست چند سال قبلش که بابا رفته بود تورنتو، مدام می‌رفت این‌ور آن‌ور پیاده‌روی. از پارک‌های مختلف تورنتو برایمان کلی عکس می‌فرستاد. ولی این‌ دفعه‌، که با هم رفتیم یک پارک بغل خانه، بعد از پنج دقیقه به نفس‌نفس افتاد و مجبور شدیم برگردیم خانه. بعدش دیگه کلاً نایی نداشت و رفت یک‌گوشه‌ای نشست. آن‌موقع‌ها هنوز نمی‌دانست که با یک بیماری مرگ‌بار طرفه، و ما صرفاً بهش گفته‌بودیم که بعد از عملش باید تحت‌نظر باشد، اما دیگر خودش هم فهمیده‌بود که توانش مثل قبل نیست.چهارپنج ماه بعدش، اوایل زمستان، دوباره رفتم تورنتو. در این سفر دوم، جسم بابا به طرز خیلی محسوسی ضعیف شده‌بود و هوش‌وحواس درست‌حسابی هم نداشت. فقط با کمک واکر می‌توانست راه برود، آن هم در حد جابه‌جایی بین اتاق‌های خانه. برای کارهای روزانه‌اش مثل راه‌رفتن و بلندشدن از تخت نیاز به کمک داشت. هر شب یکی کنارش می‌خوابید تا بتواند کمکش کند برود دست‌شویی. یادم است شب‌هایی که من می‌رفتم پیش بابا بمانم، از دیدن من یک لبخندی روی صورتش می‌نشست. عمه‌ام ازش می‌پرسید «آقای تواضعی می‌دونین این کیه اومده پیشتون؟» او هم جواب می‌داد «بعله که می‌دونم! پسرمه اومده پیشم!»یکی از روزهایی که پیش بابا بودم، من و عمه‌ام مشغول صحبت توی آشپزخانه بودیم. عمه‌ام برای ناهار یک غذای گیلکی پخته‌بود که بابا دوست داشت. منتظر بودیم هر وقت سفره آماده شد بابا را از اتاقش بیاوریم آشپزخانه. حین اینکه گرم صحبت بودیم، ناگهان یک صدای گرومپی شنیدیم. دویدیم ببینیم چه شده. دیدیم واکر و بابا هر دو پخش زمین شده‌اند. من سریع دویدم پیش بابا که کمکش کنم سرپا شود. تا دستش را گرفتم، دیدم بابا زد زیر گریه. بابای من که در خانواده‌مان نماد استقلال و روی‌پای‌خودایستادن بود، از اینکه نتوانسته بود تنهایی از اتاقش تا آشپزخانه بیاید قلبش شکسته‌بود و بغضش ترکید. من آن لحظه خیلی فکر کردم چه بگویم که حالش را بهتر کند. آمدم بگویم «نگران نباش خوب می‌شی» دیدم خب قرار نیست خوب بشود. تنها چیزی که به ذهنم رسید این بود که بغلش کنم. خواستم بهش دلداری بدهم ولی هیچ جمله‌ای به ذهنم نرسید که بتواند حسم را منتقل کند. انگار زور کلمات به این موقعیت نمی‌رسید. نهایتاً بهش گفتم «بابا جان سخت نگیر.» اگر بخواهم احساسم طی آن دوران را فقط در چند کلمه توصیف کنم، می‌شود همین احساس درماندگی درحالی‌که عزیزت جلوی چشمانت توانایی‌هایش را روزبه‌روز از دست می‌دهد و تو هیچ کاری نمی‌توانی برایش بکنی. هیچ حرف معناداری نمی‌توانی بهش بزنی. احساس می‌کنی هر روز روحت در حال ساییده‌شدن است.۴. فقط یک ماهِ دیگر…بابا انقدر شرایط جسمی‌اش بد بود که جز برای دکتررفتن از خانه بیرون نمی‌بردیمش. یک بار بعد از دکتر، بابا را بردیم رستوران محبوبش، رستوران زعفران در پلازای ایرانیان تورنتو. بابا کباب ترش سفارش داد که خیلی دوست داشت. حین ناهار همان‌طور که روی صندلی‌اش نشسته بود، مدام کج می‌شد. عمه‌ام هی بهش تذکر می‌داد که «داداش! صاف بیشین دِ تی قوربان!». بابا هم کمی تعجب می‌کرد چون اصلاً متوجه نمی‌شد که دارد کج می‌شود، بعد سعی می‌کرد کمی خودش را صاف‌تر کند. این اتفاق چندین بار در طول ناهار افتاد. بابایم مدام کج می‌شد و عمه‌ام بهش می‌گفت که صاف بنشیند. احساسات متناقضی داشتم. از یک طرف خوشحال بودم که بابا بعد از مدت‌ها بیرون آمده و دارد غذایی که دوست دارد می‌خورد، از یک طرف ناراحت بودم می‌دیدم بابا کنترلی روی بدنش ندارد. آن لحظه با خودم می‌گفتم این صحنه با تمام متناقض‌بودنش یکی از خاطرات پررنگ من از بابا خواهدشد.اوضاع بابا روزبه‌روز بدتر می‌شد. قرار شد عملش کنند تا تکه‌هایی از تومور را از مغزش دربیاورند. در صف انتظار اتاق عمل، من خیلی بی‌مقدمه، صرفاً برای اینکه سکوتی بینمان نباشد، پرسیدم «بابا، حالا شما توصیه می‌کنی من بچه‌دار بشم؟» ناگهان برگشت گفت: «صد در صد!» من یک‌لحظه خشکم زد چون اصلاً منتظر جواب درست‌درمانی ازش نبودم، آخر خیلی وقت بود دیگر هوش‌وحواس درست‌حسابی نداشت. خیلی حال کردم دیدم بابایم حتی در آن شرایط دارد می‌گوید بچه‌بزرگ‌کردن جزو تصمیمات خوب زندگی‌اش بوده. بیشتر مطمئن شدم این مردی که روزبه‌روز دارد فرسوده‌تر می‌شود، هنوز عشق به خانواده و بچه‌هایش در عمق وجودش هست.اوضاع بابا بعد از عملش یکی‌دو روزی متعادل بود. من هم دیگر برگشتم آمریکا سر خانه‌زندگی‌ام. روز سوم‌چهارم بعد از عمل، ناگهان بابا توی بیمارستان سکته کرد. سمت چپ بدنش کلاً فلج شد و سطح هشیاری‌اش به‌شدت کم شد. دکتر معالجش خواست جلسه‌ای تشکیل شود. یک ویدئوکال با حضور خانواده‌ی درجه‌یک بابا. مطمئن بودم خبر بدی می‌خواهد بهمان بدهد. دکتر طی تماس ویدئویی بهمان گفت که نتوانسته‌اند همه‌ی تومور را خارج کنند، دیگر هم کاری از دستشان برنمی‌آید. گفت این آخر خط است و بابا نهایتاً تا یک ماه دیگر زنده‌ است. من پرسیدم که حال بابا از این به بعد چطوری خواهدبود؟ گفت خوشبختانه بابا قرار نیست درد زیادی بکشد. فقط میزان هوشیاری‌اش به‌مرور کم‌وکمتر می‌شود، و هر روز بیشتر می‌خوابد تا اینکه یک شب می‌خوابد و دیگر بلند نمی‌شود.۵. جدالِ محکوم‌به‌شکستبالاخره بابا ترخیص شد و برادرم بردش خانه‌. سه‌چهار هفته گذشت. اوضاع بابا همان‌طور که دکترها پیش‌بینی می‌کردند جلو‌می‌رفت؛ روزبه‌روز از هوشیاری‌اش کمتر می‌شد. من اگر می‌خواستم، می‌توانستم دوباره بروم پیشش تا این روزها را کنارش باشم، اما حقیقتش را بگویم، جرأتش را نداشتم. هر یکی‌دو روز از طریق برادرم حال بابا را جویا می‌شدم. یک بار هم آمدیم با دو تا دیگر از برادرها فیس‌تایم کنیم با بابا، اما تماس بیشتر از یک دقیقه طول نکشید و بابا اصلاً هوشیاری نداشت و متوجه نبود که دارد با چه کسی صحبت می‌کند. سایه‌ی مرگ را می‌توانستی روی چشم‌ها و گونه‌های فرورفته‌اش ببینی.من و خانمم و دوست‌هایمان از مدت‌ها قبل برنامه ریخته بودیم که تعطیلات کریسمس برویم مکزیک. روزهای آخر سال میلادی را در شهر کابوی مکزیک بودیم. حال بابا روزبه‌روز بدتر می‌شد. دوسه روزی بود که نتوانسته بود غذای خاصی بخورد. ضربان قلبش هم به‌مرور بالاتر می‌رفت و برادرم به‌ زور مورفین ضربان قلبش را پایین می‌آورد. دکترها می‌گفتند این یعنی اعضای بدنش کم‌کم دارند از کار می‌افتند. بدن بابای نازنین ما از سرطان خسته بود و کبودی‌های فراوان روی بدنش به زبان بی‌زبانی می‌گفتند دیگر آخر خط است. می‌دانستیم که از این وضعیت برگشتی نیست، و حتی اگر به‌فرض‌محال سرطان بابا خوب شود، بدنش دیگر آن بدن سابق نمی‌شود. در آن روزها فقط دوست داشتم این شرایط تمام شود و جسم بابا راحت شود. تمام شود این جدالِ محکوم به شکست.در یکی از آن شب‌های آخر سال، برادرم در واتساپ نوشت «به نظر میاد بابا دیگه نفس نمیکشه.» به یک دکتر خبر دادند که بیاید بابا را معاینه کند. در گروه خانوادگی غلغله شد. «خدایا خودت کمک کن. خدایا رحم کن.» من وقتی آن پیام‌ها را می‌خواندم، توی دلم ازشان می‌پرسیدم که الان دقیقاً چه چیزی کمک حساب می‌شود؟ چه توقعی دارید از این جسم خسته‌ی بابا؟ قرار بود دکتر برسد و برادرم در گروه پیام بدهد. دو ساعتی گذشت اما خبری نشد. نمی‌شد بی‌خبری را به حساب خوش‌خبری گذاشت. من عین دیوانه‌ها هر دو دقیقه گروه واتساپمان را ریفرش می‌کردم. آخرش با خودم گفتم شاید برادرم درگیر است، بگذار به مامان پیغام بدهم. بهش پیام دادم «مامان، بابا فوت کرد؟» «متأسفانه، بله عزیزم.»یادم است آن لحظه آن پیام را که خواندم، خوشحال شدم. خوشحال شدم این کابوس لعنتی تمام شد بالاخره. بیشتر از همه، برای بابا خوشحال بودم. مطمئن بودم بابا هیچ‌وقت از آن شرایط نمی‌توانست راضی باشد. مردی که کل عمرش به این افتخار می‌کرد که روی پای خودش ایستاده، و الان کلاً زمین‌گیر شده‌بود.این احساس شاید دوسه دقیقه ماند. بعد یکهو متوجه سنگینی خبر شدم. بابا برای همیشه رفته‌بود. شنیده‌بودم آدم‌ها لحظه‌ی مرگشون یک فلش‌بک سریع می‌زنند و کل لحظه‌های حساس زندگی‌شان جلوی چشمشان می‌آید. من هم همه‌ی خاطرات با بابا آمد جلوی چشم‌هایم: کُشتی‌گرفتنش با من در بچگی و ازعمدباختنش به من، به‌خصوص بعد از اینکه قرص ویتامینم را خورده‌بودم؛ روزی که بابا برایم سه‌چرخه خرید و من از ذوقش تا خود صبح داشتم توی هال سه‌چرخه‌سواری می‌کردم؛ از قدم‌زدن‌هامون در پارک لاله طی سالِ کنکور و آهنگ‌هایی که توی ماشین می‌گذاشت و باهاشان می‌خواند؛ یاد اینکه بابا چقدر پسرهایش را دوست داشت و از خبر موفقیت و شادی‌شان خوشحال می‌شد؛ یاد اینکه چقدر بابا تشویقم می‌کرد خوب درس بخوانم و کنجکاوی‌ام را دنبال کنم و الان هم به هر چه رسیدم چقدر مدیونش هستم. انگار تازه یادم افتاد بابایم چه وزنه‌ی سنگینی بوده در زندگی‌ام! آن شب در گروه خانوادگی نوشتم «امشب جسم بابا از بین ما رفت، ولی بابا توی ذهن ما همیشه زنده است. چطور می‌شه کسی که هفتادهشتاددرصد شخصیتمون رو ازش گرفتیم بتونیم از یاد ببریم؟ ما تو زندگی هر روزمون بابا رو میبینیم.» آن شب حوصله‌ی حرف‌زدن با هیچ‌کس را نداشتم، ولی باید به مادرخانمم این خبر را اطلاع می‌دادم. گوشی را برداشتم و خواستم بهش خبر بدهم که بابا فوت کرد. ولی اصلاً نمی‌شد تایپ کرد «بابا فوت کرد» یا «بابا مرد»، انقدر که تایپ‌کردن این کلمات احساس خفگی بهم می‌داد. آخر، برایش نوشتم «بابا امشب از پیش ما رفت.»بعدش شروع کردم به مرور خاطرات بابا. آهنگ‌هایی را گوش می‌کردم که دوست داشت، و باهاشان گریه می‌کردم. احساس مَنگی می‌کردم آن شب. انگار این ذهن من نمی‌توانست هضم کند شخصیتی که انقدر در وجود من پررنگ است، دیگر نباشد. راستش از خودم تعجب می‌کردم؛ با خودم می‌گفتم من نُه ماهه که می‌دونستم این روز قرار است بیاد، پس چرا الان حال‌وهوایم این‌طوری است؟ حس کسی را داشتم که یکی ناغافل محکم زده توی شکمش و نمی‌تواند نفس بکشد. رفتم در گروه فیس‌بوکی که برای همراهان بیماران گلیوبلاستوما بود نوشتم «من فکر می‌کردم همراهی با بابا تو این مسیر لعنتی، رفتنش رو برام آسون کنه ولی اصلاً اینجوری نبود.» این را نوشتم و از گروه آمدم بیرون. ۶. خانواده‌ای که هنوز ادامه دارند اصلاً نفهمیدم آن شب چطوری صبح شد. چشم‌هایم را که باز کردم، اولین چیزی که یادم آمد این بود که این اولین روزیست که بابا دیگر نیست. یک حس منگی بهم دست داد. گوشی‌ام را نگاه کردم، دیدم در گروه خانوادگی بحثِ مراسم خاک‌سپاری‌ است. قرار شد هر کسی هر عکسی از بابا دارد، بفرستد توی گروه، که چند اسلاید درست کنیم و طی مراسم پخش کنیم. هر عکسی که به گروه فرستاده می‌شد، یک یادآوری بود که زندگی دیگر مثل قبل نیست و به بُهت من اضافه می‌کرد. حوصله‌ی حرف‌زدن با هیچ کس را نداشتم و فقط غرق مرور خاطراتم با بابا بودم. با هر بساطی بود، توانستم سفر مکزیکم را کوتاه کنم و شبِ قبل از خاک‌سپاری خودم را برسانم به تورنتو. رفتم خانه‌ی برادرم، همان خانه‌ای که بابا ماهِ آخر عمرش را آنجا گذراند. تخت‌خواب بابا جمع شده بود و از بابا فقط عکسش مانده‌بود در اتاق. دیدن خانواده تنها چیزی بود که من را در آن شرایط آرام می‌کرد. بالاخره چند آدم دیگر را می‌دیدم که می‌فهمیدند چه آشوبی درون ذهنم است. به چهره‌ی هم که نگاه می‌کردیم، یک غم عمیقی می‌دیدیم. سختی‌اش این بود که باید زور می‌زدیم به روی خودمان نیاوریم و تمرکز کنیم که مراسم به‌خوبی برگزار شود. آن شب تا صبح در اتاق بابا خوابیدم.صبح زود همگی رفتیم برای مراسم خاکسپاری، و توانستیم بابا را برای آخرین بار ببینیم. چقدر چهره‌ی بابا با آن تصویری که ازش داشتم متفاوت بود! سرطان جسمش رو کلاً تغییر داده‌بود و تبدیل شده‌بود به یک غریبه. این موضوع، جداشدن را برایم راحت‌تر می‌کرد. در طول مراسم، هر کسی حال‌وهوای خودش را داشت. یکی شیون و فریاد می‌کرد، یکی هق‌هق، یکی هم آرام گریه می‌کرد. من نگاهم به عکس‌های بابا بود که داشت به‌صورت اسلایدی پخش می‌شد. اشک‌هایم قطع نمی‌شد. آدم‌ها یکی‌یکی میکروفون را می‌گرفتند و از بابا می‌گفتند. نوبت من شد و شروع کردم به گفتن از اینکه باهاش دعوا کردم و دو سال باهاش قهر بودم. بعد، از حرف بابا گفتم راجع به اینکه همیشه تلاش کرده تصمیمی بگیرد که برای من بهترین نتیجه را داشته‌باشد. یک صحنه از سریال چراغ‌های جمعه‌شب را هم تعریف کردم که مربی فوتبال قبل از بازی فینال به بازیکنانش می‌گوید: «خیلیا از من می‌پرسن بی‌نقص‌بودن یعنی چی؟ اصلاً آدم بی‌نقص داریم؟ جواب من اینه که بتونی تو چشمای خانواده و دوستات نگاه کنی، درحالی‌که قلبت سرشار از عشق به اونهاست، صادقانه بهشون بگی که تمام تلاشتو کردی و هیچ کار دیگه‌ای نبود که بتونی براشون انجام بدی. اگه تونستی این کارو بکنی، تو آدم‌ بی‌نقصی هستی.» بعد هم گفتم «بابای من بی‌نقص بود.»بابا را خاک کردیم و بعدش ما بچه‌ها و مامان و عمه کنار بابا یک عکس گرفتیم. آن عکسِ گروهی را خیلی دوست دارم. یادم می‌اندازد که درست است بابا دیگر در این دنیا نیست، ولی خانواده‌ای که ساخت و آدم‌هایی که دوستش داشتند هنوز ادامه دارند.۷. بابا توی کل عمرش زندگی‌کردن را به ما یاد دادهفته‌های بعد از خاک‌سپاری، هیچ چیزی برایم اهمیت نداشت. دغدغه‌های کاری برایم خیلی مضحک شده‌بود، و آن هفته‌ها از کم‌اضطراب‌ترین دوران زندگی‌ام بود. به خودم می‌گفتم «اگه الان از سر کار اخراج شم مثلاً چه فرقی قراره تو زندگیم ایجاد شه؟» فوت بابا اولویت‌های زندگی‌ام را عوض کرد. اینکه ذهن من فقط درگیر خاطرات بابا بود باعث شد فکر کنم شاید هدف از زندگی این است که با خانواده‌مان و آن‌هایی که دوستشان داریم خاطرات خوش بسازیم، چون تهِ تهش فقط این خاطرات است که از ما می‌ماند.یک ماه مرخصی گرفتم تا بتوانم این شوک را هضم کنم و زمان بیشتری با خانواده‌ام بگذرانم. فکرکردن به بابا من را بیشتر یاد سال آخر می‌انداخت که خیلی دردناک بود. خیلی فکرکردم که چطوری می‌توانم با این درد کنار بیایم. می‌دانستم که نمی‌توانم به بابا فکر نکنم یا فراموشش کنم، نمی‌شه کسی که بخش بزرگی از هویت آدم است را ازیادبرد. به‌جای کمرنگ‌کردن خاطرات غم‌انگیز سال آخر، سعی کردم خاطرات خوب بابا را زنده کنم. مثلاً بابا همیشه دوست داشت که ما هنری یاد بگیریم، تشویقمان می‌کرد که سازی بزنیم یا آوازی بخوانیم. طی آن یک ماه مرخصی، با یک گروه کُر فارسی آشنا شدم و شروع کردم هر هفته باهاشان تمرین‌آوازگروهی‌کردن. آواز در گروه کر، یکی از بهترین تراپی‌ها برای من بود. وقتی دو ماه بعدش جلوی دویست نفر کنسرت برگزار کردیم، من از روی صحنه می‌توانستم لبخند بابا را جلویم ببینم. یا مثلاً بابا خیلی دوست داشت ما ورزش کنیم. خودش پینگ‌پونگ دوست داشت و ما را هم عاشق ورزش کرده‌بود. من هم به یاد بابا، سال پیش در یک مسابقه‌ی دوی ده کیلومتر شرکت کردم، که یکی از اسپانسرهاش بیمارستان سنت‌جود بود، بیمارستانی که از بچه‌های مبتلا به سرطان مراقبت می‌کند. وقتی خط پایان را رد کردم، به این فکر کردم که اگه الان بابا بود، حتماً بهش زنگ می‌زدم و می‌گفتم که توانستم ده کیلومتر را بدوم. قشنگ می‌توانستم تصور کنم چقدر خوشحال می‌شد و تشویقم می‌کرد که دویدن را ادامه بدهم.الان تقریباً سه سال است که بابا رفته و خاطرات سال آخر هنوز هم برایم دردناک است. ولی چیزی که آرامم می‌کند این است که با چشم‌های خودم دیدم با تمام وجودش به قولی که به بابایش داده‌بود، عمل کرد. خانواده برایش همه چیز بود. تا آخر عمر عاشق بچه‌هایش بود و همیشه سعی کرد برایمان بهترین بابایی باشد که می‌تواند. بابا توی کل عمرش زندگی‌کردن را به ما یاد داد.</description>
                <category>این قصه منه</category>
                <author>عباس محرابیان</author>
                <pubDate>Sun, 23 Nov 2025 15:39:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هیچ زبانی مثل زبان مادری با قلب آدم حرف نمی‌زند</title>
                <link>https://virgool.io/in-qesseye-mane/%D9%87%DB%8C%DA%86-%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%85%D8%AB%D9%84-%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D9%82%D9%84%D8%A8-%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF-dxg4jyret2ie</link>
                <description>این نسخه‌ی متنی قسمت پانزدهم پادکست این قصه منه است که ۱۴ مرداد ۱۴۰۲ (۵ اوت ۲۰۲۳) در ۳۶ دقیقه منتشر شده. این مطلب در وبسایت مجله‌ی هفته هم بازنشر شده است. نسخه‌ی صوتی را از اینجاها بشنوید:کست‌باکساپل‌ پادکستگوگل پادکستاسپاتیفایتلگراموبسایت پادکستسایر پادگیرهاطبق آمار سازمان ملل، حدود چهل‌درصد مردم دنیا نمی‌توانند به‌زبان مادری‌شان درس بخوانند؛ یعنی یا اصلاً به مدرسه دسترسی ندارند یا در مدرسه به‌زبان‌مادری‌ بهشان آموزش داده نمی‌شود. برای تأکید بر اهمیت این موضوع، یونسکو روز دوم اسفندماه را روز جهانی زبان مادری اعلام کرده. دلیل انتخاب این روزِ خاص برمی‌گردد به هفتادودو سال پیش، وقتی کشور پاکستان تازه تأسیس شده‌بود. آن‌موقع پاکستان کشوری دوتکه بود، پاکستان غربی و پاکستان شرقی (که بعدها پاکستان شرقی مستقل شد و اسمش به بنگلادش تغییر کرد). وقتی پاکستان تازه تشکیل شده‌بود، زبان خیلی از مردمش بنگالی بود، اما زبان اردو به‌عنوان تنها زبان رسمی انتخاب شد. بنگالی‌زبان‌ها از این ماجرا ناراحت بودند و می‌خواستند بنگالی هم یکی از زبان‌های رسمی باشد. چندین تجمع و راهپیمایی برگزار کردند؛ از جمله در روز دوم اسفند ۱۳۳۰ (۲۱ فوریه ۱۹۵۲) یک تجمع اعتراضی در دانشگاه داکا در پاکستان شرقی شکل دادند. دولت از این موضوع خوشش نیامد و پلیس به دانشجوها حمله کرد، چهار تا از آن‌ها را کُشت و صدها نفر هم زخمی شدند. چهل‌وهفت سال بعد از آن اتفاق دردناک، سازمان ملل روز دوم اسفند (۲۱ فوریه) را روز جهانی زبان مادری نام گذاشت.اما در ایران، سال‌هاست که فارسی زبان رسمی کشور است. درباره‌ی اینکه چنددرصد از مردم ایران هستند که زبان مادری‌شان فارسی نیست آمار دقیقی وجود ندارد. نهادهای مختلف بین ۲۵ تا ۵۰ درصد تخمین زده‌اند، اما همه‌ی این آمارها نشان می‌دهند که از هر چهار ایرانی، دست‌کم یک نفر زبان مادری‌اش غیر از فارسی است. زبان‌هایی مثل ترکی، کردی، گیلکی، مازندرانی، لری، عربی، بلوچی، و زبان‌های دیگر. ولی به‌جز فارسی و عربی، هیچ‌کدام از زبان‌های دیگر در هیچ مدرسه‌ای در ایران آموزش داده نمی‌شود.آنچه در ادامه می‌خوانید یک روایت واقعی مربوط به زبان مادری است. نویسنده‌ی آن در ایران به‌دنیاآمده و در جوانی برای ادامه‌ی تحصیل به کانادا مهاجرت کرده. او ترجیح داده که اسمش برده نشود، و برای شخصیت‌ها هم از اسم‌های مستعار استفاده کرده‌است.۱. زنگ انشادوران مدرسه کلاس محبوبم انشا بود. روزهایی که انشا داشتیم از سر صبح کیفم کوک بود. معلممان، خانم بابایی (یادش به خیر!) انگار برای دبیر ادبیات‌شدن ساخته شده‌بود، از بس که ذوق ادبی داشت. از آن معلم‌هایی بود که هم مهربان‌اند و هم سخت‌گیر. دفتربه‌دست می‌رفتیم پای تخته و انشایمان را با صدای بلند برای کلاس می‌خواندیم. خانم هم دست‌به‌سینه می‌نشست و با دقت گوش می‌داد. از آن آدم‌هایی بود که می‌شد از قیافه‌اش تشخیص بدهی چقدر از انشایت خوشش آمده. سلیقه‌ی خاصی داشت، این‌طور نبود که هر انشایی را تحسین کند.من تمام هفته بااشتیاق انتظار می‌کشیدم تا زنگ انشا شود، خانم بابایی از راه برسد، بچه‌ها بَرپا-بَرجا کنند، خانم حضورغیاب کند، که تازه برسیم به آنجایی که خانم پای تخته می‌رود و باوسواس آستین‌هایش را بالا می‌زند، گچ را با نوک انگشتانش نگه می‌دارد، گوشه‌ی بالا سمت راست تخته با خط خوش می‌نویسد «به نام خدا»، بعد برمی‌گردد سمت کلاس و همانطور که دو انگشت گچی‌شده‌اش را به هم می‌سابد، با همان لبخند همیشگی می‌پرسد «داوطلب داریم؟» من هم در حالی که دارم تمام تلاشم را می‌کنم که هیجانم را زیرپوستی نگه دارم، با طمأنینه، دستم را ببرم بالا!در عوالم نوجوانی عاشق وقتی بودم که همه‌ی کلاس ساکت می‌شدند تا انشای من را بشنوند، یا وقتی که با شنیدن یکی از جمله‌هایم می‌زدند زیر خنده، یا وقتی کسی از قلمم تعریف می‌کرد و من با یک لبخند ملیح تظاهر به فروتنی می‌کردم. ولی بیشتر از همه‌ی این‌ها، عاشق خودِ نوشتن بودم! عاشق لذت ساده‌ی جمله‌بافتن با کلمه‌ها، قصه‌بافتن با جمله‌ها. نوشتن برایم مثل نقاشی با کلمه‌ها بود؛ زبان فارسی بوم و قلم‌مو و رنگ‌های نقاشی‌ام بود.وقتی دو سه نفر داوطلب همیشگی ته می‌کشیدند، تا نفر هفتم و هشتم کشیدنِ بچه‌ها پای تخته آسان بود. وقتی این داوطلب‌های تعارفی هم ته می‌کشیدند، خانم بابایی به انتخاب خودش یکی را صدا می‌کرد پای تخته. از این‌جا به بعد هر بار که نوبت صدا کردن نفر بعدی می‌شد، نصف کلاس نَفَسَش را توی سینه حبس می‌کرد و سعی می‌کرد با خانم بابایی چشم‌توچشم نشود، مبادا که قربانی بعدی باشد!یک بار قرار بود برای درس هنر با مداد سیاه یک طرحِ دست بزنیم. من عین خر گیر کرده بودم توی گِل. یکی از بچه‌ها بهم گفت که چند تا طرحِ دستِ اضافه زده و می‌تواند یکی‌‌اش را بدهد به من، به‌شرطی‌که من برایش انشای روز بعد را بنویسم. چون خیلی وقت بود نرفته‌بود پای تخته، به دلش افتاده بود که خانم بابایی قرار است این دفعه صدایش کند. قبول کردم، چون این‌طوری دو تا انشا می‌نوشتم، هر دوتایشان سرِ کلاس خوانده می‌شد، از زیر بارِ طرح‌زدن هم درمی‌رفتم. یک تیر و دو نشان، چرا که نه!آن روز جفتمان از انشا ۲۰ گرفتیم و بیزینس انشانویسی من شروع شد. کم‌کم، مشتری‌های انشاهایم که بیشتر شدند، فهمیدم باید خلاقیتم را بیشتر کنم که لو نروم. هم باید مواظب می‌بودم که انشاها شبیه هم نشوند، هم باید حواسم را جمع می‌کردم که کسی نمره‌ی مشکوک نگیرد: باید کیفیت انشا را با سابقه‌ی نمره‌های مشتری طوری تنظیم می‌کردم که باورپذیر باشد!مبادله‌ی انشا با کالا زیاد داشتم. البته، همیشه روی انشاهایم قیمت نمی‌گذاشتم، انشای مرامی هم زیاد می‌نوشتم. ولی اگر سفارش دقیقه‌‌ی نَوَدی کسی را قبول می‌کردم که دوست صمیمی‌ام نبود، هزینه‌اش یک همبرگر بود، چون مجبور می‌شدم زنگ تفریحم را به انشا نوشتن بگذرانم. تنها غذای گرم بوفه همین همبرگر بود، دست‌پخت زنِ بابای مدرسه. گران‌ترین چیزی بود که می‌شد از بوفه خرید، چهارصد تومان!‌ اگر می‌خواستم همبرگر بخورم باید دو سه روز پول‌ توجیبی‌ام را جمع می‌کردم؛ چیزی نبود که هر روز بشود خورد. خلاصه، تا آخر دبیرستان انقدر برای غریبه و آشنا انشا نوشتم که هنوز هم اگر یکی از بچه‌های قدیمیِ مدرسه توی اینستاگرام پیدایم کند، اول از همه می‌پرسد «راستی فلانی، هنوز می‌نویسی؟»۲. دوزلوخ بیر کوپی‌اوغلولوخ‌ دی کی هئچ‌کیم اونا حریف چیخاممازاز وقتی یادم می‌آید، افکار و احساسات خودم را با نوشتن بیان کرده‌ام. انقدری که وقتی قلم به دست می‌گیرم استعاره و آرایه ازم جاری می‌شود و زیبایی خلق می‌شود، موقع صحبت‌کردنْ حرف‌های قشنگ به زبانم نمی‌آیند. اگر بخواهم برای عزیزی خیلی مایه بگذارم، برایش یک نامه از ته دل می‌نویسم.برای پدرومادرم خیلی از این نامه‌ها نوشته‌ام. بچه که بودم، منتظر یک مناسبت مثل روز مادر یا روز پدر می‌شدم که برایشان نامه بنویسم. معمولاً با خواهرم یک هدیه‌ی کوچک برایشان می‌گرفتیم، ولی اگر کنار هدیه یک نامه‌ی دست‌نویس نمی‌گذاشتم، به خودم نمی‌چسبید. الان مهاجرت کرده‌ام به کانادا و دیگر نزدیکشان نیستم که نامه‌ی دست‌نویس بهشان هدیه بدهم. ولی عادت نامه‌نویسی را از دست نداده‌ام؛ می‌نویسم و با ایمیل برایشان می‌فرستم.ولی هر بار که به پدرومادرم نامه‌ می‌نویسم، تناقضی در دل خودم پیدا می‌کنم. من با پدرومادرم تورکی حرف می‌زنم. زبان احساسات بینمان همیشه تورکی بوده. پدرومادرم همیشه به تورکی قربان‌صدقه‌ام می‌روند. اگر محبتشان گل کند، اسمم می‌شود نازلی قیزیم یا جیران بالام. اگر بخواهند شماتتم بکنند، می‌گویند پیس ایش‌دی! اگر مدتی هم‌دیگر را نبینیم، دلشان تنگ نمی‌شود، داریخماخ می‌کنند. اگر بخواهند تشویقم کنند، می‌گویند برکاننا،‌ ساغول سنی! اما هیچ‌وقت برایشان نامه‌ی تورکی ننوشته‌ام. یعنی برای بیان شخصی‌ترین عواطفم برای عزیزترین‌های زندگی‌ام، عشق توی قلبم را ترجمه می‌کنم به فارسی. آن‌ها هم با لهجه‌ی تورکی (و گاهی با تپق) می‌خوانندش. حتی اگر من روزی یاد بگیرم تورکی بنویسم، آن‌ها بلد نیستند تورکی بخوانند.گاهی لابه‌لای این نامه‌های فارسی، چند کلمه‌ی تورکی اضافه می‌کنم. همین پارسال، نامه‌ای به‌مناسبت روز پدر نوشتم. تماس ویدئویی گرفتم تا نامه را با صدای خودم برای بابام بخوانم. پشت صفحه‌ی گوشی، یک اقیانوس آن‌طرف‌تر، پدرم صندلی نهارخوری را گذاشته بود جلوی تلویزیون که من را با تصویری سه برابر بزرگ‌تر از خودم ببیند. با شلوار کوردی نشسته‌بود وسط هال و بادقت به نامه‌خواندنم گوش می‌داد. مادرم گوشی‌به‌دست ایستاده بود کنارِ درِ آشپزخانه که بتواند هم از کله‌ی گنده‌ی من عکس یادگاری بگیرد و هم از لبخند قشنگ بابا. توی این نامه، آدم‌ها را به درخت تشبیه کرده‌بودم. نوشته‌بودم همانطور که ریشه‌های درخت خودشان می‌دانند کدام مواد غذایی را از خاک بیرون بکشند و میوه‌اش کنند، آدمیزاد هم ریشه‌هایی دارد که جلوی چشم نیستند، ولی می‌فهمند چه چیزهایی در زندگی واقعاً مهم‌اند. مثلاً بابام همیشه می‌گفت دوزلوخ بیر کوپی‌اوغلولوخ‌ دی کی هئچ‌کیم اونا حریف چیخامماز! ترجمه‌ی این جمله به فارسی خیلی سخت است؛ تقریباً می‌شود «صداقتْ پدرسوختگی‌ای است که هیچ‌کس نمی‌تواند حریفش شود.» از اول تا آخر تماس، لبخند روی لب بابام بود. وقتی رسیدم به جمله‌ی تورکی آخر نامه، گل از گلش شکفت: اِئله سَن ده صفالی بیر آغاج سان، بابا جان! یعنی «تو هم مثل یک درخت باصفایی باباجون.»۳. حيدربابا، ايلديريملار شاخانداشعرخواندن از بزرگترین لذت‌های زندگی من است. اگر کارد بزنی، شعر حافظ ازم درمی‌آید. انقدر هرجا نشسته‌ام از حافظ حرف زده‌ام که دوست‌های خارجی‌ام هم می‌شناسندش. با اینکه کلاً حافظه‌ی بدی دارم و هیچ‌وقت در حفظیات خوب نبوده‌ام، شعر زیاد حفظم. از حافظ و سعدی و مولانا بگیر تا شاملو و سهراب و ابتهاج. دوران بچگی انقدر مشاعره دوست داشتم که نگو! ولی از آنجایی که هیچ‌کس دیگری دوروبرم به اندازه‌ی من عاشق شعر نبود، کسی حریفم نمی‌شد؛ سریع می‌باختند و می‌رفتند پی زندگی‌شان. یک بار یک کتاب مشاعره خریدم که بیت‌های مختلف را به‌ترتیب حروف الفبا مرتب کرده‌بود. البته برای خودم نگرفته بودم، برای مامانم گرفته بودم که حفظ کند و با من مشاعره کند. هیچ‌وقت حفظش نکرد، ولی بعضی وقت‌ها کتاب را می‌دادم بهش که او از روی کتاب بخواند و من از حفظ. خلاصه، بچه‌های مردم در مسابقه‌های ورزشی مدال می‌گرفتند و من در مسابقه‌های مشاعره و شاعری!با اینکه شعر فارسی خیلی بیشتر از شعر تورکی خوانده‌ام، شعر تورکی جای دیگری توی قلبم دارد، یک طور دیگری بهم می‌چسبد. وقتی یک شعر زیبای تورکی می‌شنوم، چشم‌هایم فوری پر از اشک می‌شود؛ قند توی دلم آب می‌شود از حلاوت بعضی از عبارت‌های تورکی! از وقتی یادم می‌آید، متوجه این شاعرانگی زبان تورکی بوده‌ام، ولی تا قبل از این هیچ‌وقت سعی نکرده‌بودم به‌فارسی توضیحش دهم، یا حتی به‌فارسی بهش فکر کنم. توضیح‌دادنش کار سختی است، چون خیلی از کلمه‌ها و عبارت‌های تورکی ترجمه‌ی دقیق فارسی ندارند و دستور زبان تورکی هم خیلی با فارسی فرق دارد. زبان فارسی در فلات ایران شکل گرفته، ولی زبان تورکی هزاران کیلومتر آن‌طرف‌تر، در آسیای میانه زاده شده. از لحاظ ساختاری و دستوری این دو زبان خیلی از هم دورند. فارسی یک زبان هندواروپایی است ولی تورکی توی خانواده‌ی زبانی کاملاً جدایی است، هرچند که سال‌ها نزدیکی بین فارسی‌زبان‌ها و تورک‌زبان‌ها باعث شده خیلی کلمه‌ها از هم قرض بگیرند. مثلاً «آچار» یک کلمه‌ی تورکی است، که معنی تحت‌اللفظی‌اش می‌شود «بازکننده»، چون آچ بن مضارع از مصدر آچماق است، یعنی باز کردن، و ار پسوند فاعل‌ساز در زبان تورکی است.تورکی فعل‌های خیلی متنوعی دارد که معادل فارسی ندارند. مثلاً دو جمله‌ی تورکی ائلناز داغا چیخدی و ائلناز داغا دیرماشیدی هر دو به‌فارسی می‌شوند «الناز از کوه بالا رفت»، ولی برای یک تورک، این دو جمله هم‌معنی نیستند. فرقشان در این است که الناز چگونه از کوه بالا رفت. در جمله‌ی ائلناز داغا دیرماشیدی، شنونده می‌داند دیرماشماق فعلی است که معمولاً موقع بالارفتن سریع گربه از چیزی مثل درخت یا تیر چراغ برق استفاده می‌شود. پس اگر گوینده از این فعل استفاده کرده‌باشد، یعنی الناز چُست‌وچابک از کوه بالا رفته، ولی اگر بگوید ائلناز داغا چیخدی یعنی الناز آهسته از کوه بالا رفته‌است. یا مثلاً جمله‌ی «کیان تهِ قابلمه را با نان پاک کرد» در تورکی سه کلمه بیشتر لازم ندارد: کیان قابلامانی سییردی، چون «تهِ ظرفی را با نان پاک‌کردن» فعل مخصوص خودش را دارد؛ سییرماق. حتی تصویرسازی اینکه «آیدین با چرخاندن سریع مقداری آب در لیوان، آن را سَرسَری آب کشید» با سه کلمه ممکن است: آیدین لیوانی چارخالادی.وقتی صحبت از توصیف احساسات یا طبیعت باشد هم تورکی کلمه‌های ظریف زیادی دارد. مثلاً چندین فعل برای انواع گریه‌کردن داریم: برای توصیف گریه‌ی بچه‌ای که دارد بهانه می‌گیرد از زیریلّاماق استفاده می‌کنیم؛ اگر بچه زمین بخورد و طوری از ته دل گریه کند که نگران تنفسش شویم، می‌گوییم ایچین چکماق؛ اگر هم بچه بیمار باشد و طوری گریه کند که انگار نای گریه کردن ندارد، می‌گوییم زاریماق.زبان تورکی که روزمره در کوچه و بازار استفاده می‌شود پر از تصویرسازی و استعاره است. مثلاً غم اگر خیلی زیاد شود، باسار، یعنی فشارت می‌دهد. سرما اگر شدید شود، کَسَر، یعنی مثل تیغ می‌بُرّدت. گرما اگر شدید شود، اَزَر، یعنی لِهَت می‌کند. استعاره‌های تورکی به تصویر ختم نمی‌شود؛ خیلی از صداهای طبیعی هم در کلمه‌های تورکی منعکس می‌شوند. اوج این موضوع را می‌توان در منظومه‌ی حیدربابایه سلام شهریار دید. شاید اسمش را شنیده باشید، اما شاید ندانید که حیدربابا اسم یک آدم نیست، اسم یک کوه است. شهریار در روستایی نزدیک این کوه بزرگ شد. در این شعر، شهریار با حیدربابا صحبت می‌کند و طبیعت بکر و زندگی مردم روستا را توصیف می‌کند.برای شهریار، حیدربابا فقط یک کوه نیست، یک دوست معتمد و خردمند است که به تماشای گذر زمان نشسته. اولِ شعر، شهریار به حیدربابا سلام می‌کند و بهش می‌گوید دَمِ بهار، وقتی صدای غرش رعد و حرکت تند آب توی رودخانه‌های خروشان را می‌شنوی و دخترهای روستا را می‌بینی که برای تماشایت صف می‌بندند، گاهی هم یادی از من کن. در خوانش این شعر با صدای خود شهریار،‌ می‌توانید انعکاس صدای غرش رعد و حرکت تند آب رودخانه را در کلمه‌هایش بشنوید.احتمالاً می‌توانید تصور کنید زبانی که در رساندن مفاهیم انقدر دقیق و ظریف است چه ابزاری برای شعر می‌سازد! چون تورکی زبان مادری‌ام است، من به برکت هم‌نشینی با این زبان، احساساتی را تجربه کرده‌ام که اگر برایشان کلمه نداشتم ظرافتشان را درک نمی‌کردم. مثلاً نیسگیل یک کلمه‌ی تورکی است، یعنی احساسی ترکیبی از غم و امید که مدت طولانی در دل کسی مانده باشد؛ مثل احساسی که سراغ یک مادر می‌آید وقتی غذای محبوب فرزند مهاجرش را درست کرده‌باشد که مدت‌هاست ازش دور است. مطمئنم این حس روزی ته دل شما هم نشسته، ولی اگر کلمه‌ای برایش نداشتید، شاید به ماهیتش فکر نکرده باشید.یکی از نیسگیل‌هایی که در دلم مانده این است که اگر یک غزل تورکی را جلویم بگذارید، نیم‌ساعت طول می‌کشد تا بتوانم یک بار بخوانمش، چون هیچ‌وقت خواندن زبان مادری‌ام را اصولی یاد نگرفته‌ام. نه اینکه نخواهم؛ توی ایران هیچ کتاب و مدرسه‌ای نبوده که یاد بگیرم. دیدید بچه‌هایی که تازه کلاس اول را تمام کرده‌اند چطور کُند و باتقلا کلمات را می‌خوانند؟ من هم همان‌طور از روی نوشته‌های تورکی می‌خوانم.تورکی‌نوشتن را هم درست بلد نیستم. مثلاً اگر یک گوشه از یک شعر تورکی یادم بیاید، نمی‌توانم به‌راحتی توی اینترنت دنبالش بگردم، چون تورکی در کشورهای مختلف با خط‌های مختلفی نوشته می‌شود؛ در روسیه با خط سیریلیک، در ترکیه و جمهوری آذربایجان با خط لاتین، و در ایران با خط عربی. من خط عربی را بلدم، ولی بدون دانستن نوشتار استاندارد تورکی، نوشتن تورکی با این خط ساده نیست. مثلاً فارسی ۶ مصوت دارد ولی تورکی ۹ مصوت دارد، که هر کدام علامت جداگانه‌ای دارند.من هم مثل خیلی از تورک‌های ایرانی، هیچ‌وقت نوشتار استاندارد تورکی را آموزش ندیده‌ام؛ صرفاً هرجا کتاب یا نوشته‌ی تورکی دیده‌ام، سعی کرده‌ام با چیزهایی که از خط عربی یا لاتین بلدم بخوانمش. نه فقط من، بلکه بیشترِ ما تورک‌های ایرانی، چون خواندن و نوشتن را اصولی یاد نگرفته‌ایم، وقتی تورکی تایپ می‌کنیم از نوشتار استاندارد استفاده نمی‌کنیم و کلمات را همان‌طوری که توی شهر خودمان شنیده‌ایم می‌نویسیم. بنابراین، برای اینکه متنی که کس دیگری نوشته را متوجه شوی، باید با لهجه‌ی شهرش آشنا باشی، که اصلاً کار ساده‌ای نیست.۴. بچه‌تهرونبچه که بودم، بزرگ‌ترها با همدیگر تورکی حرف می‌زدند، ولی با ما بچه‌ها گاهی تورکی و گاهی فارسی. پدرومادرم، مثل خیلی از پدرومادرهای دیگر، از بچگی به فارسی عادتم داده بودند چون می‌ترسیدند توی مدرسه از درس عقب بیفتم یا به‌خاطر لهجه‌ام مسخره شوم. خودشان می‌گویند «دلمون نمی‌خواست، اما چاره‌ای نبود.» از یک سِنّی به بعد، کم‌کم دستم آمد که زبان تلویزیون با زبان مادربزرگ یکی نیست؛ اما تا قبل از اینکه بروم مدرسه، مفهومی که از «زبان» در ذهنم داشتم کلافی درهم‌تنیده از تورکی و فارسی بود.یکی از روزهای هشت‌سالگی‌ام را هرگز یادم نمی‌رود. قرار بود کارنامه‌های کلاس دوم را بدهند. مامانم دست من و خواهرم را گرفت و رفتیم کارنامه‌ی درخشان من را تحویل گرفتیم. بعد، مامان را راضی کردیم که سر راه برویم خانه‌ی خاله. همین که رسیدیم، من و پسرخاله‌ام بساط سِگا را پهن کردیم که بازی کنیم. هنوز شروع نکرده بودیم که چند تا از بچه‌های محله زنگ در را زدند. تابستان‌ها، آفتاب که از تیزی می‌افتاد، یکی‌شان راه می‌افتاد و یکی‌یکی زنگِ درِ بقیه را می‌زد که بیایند بازی.من عاشقِ بازی‌کردن توی کوچه بودم، ولی مامانم هیچ‌وقت اجازه نمی‌داد من و خواهرم تو کوچه بازی کنیم. قبل از آن روز، چند بار که خانه‌ی خاله بودیم توانسته بودیم با اصرار راضی‌اش کنیم که اجازه بدهد با پسرخاله‌ام برویم تو کوچه. آن روز مصمم بودم که راضی‌اش کنم، چون بین بچه‌هایی که آمده بودند برای بازی، پسری بود که در عوالم بچگی ازش خوشم می‌آمد. اسمش را یادم نیست، ولی پسرخاله‌ام بهش می‌گفت «بچه تهرون». بچه تهرون در واقع اهل کرج بود، عاشق حرف‌زدن درباره‌ی ماشین‌ها بود و کلی مجله ماشین داشت. یک جفت کتانی برّاق زرد و قرمز می‌پوشید که به‌نظر منِ هشت‌ساله خیلی جذاب بود.به‌میمنت یک ردیف نمره‌ی بیست توی کارنامه‌ام، بعد از کمی چک‌وچانه‌زدن، مامانم بالاخره رضایت داد. همین که پایمان به کوچه رسید، پسرخاله‌ام بهم گفت «یه صدا بنداز ببین مائده نمیاد؟» من هم برگشتم سمت در و از اعماق حنجره‌ام داد زدم «ماااااااائده؟» بچه تهرون زد زیر خنده. سرتان را درد نیاورم، آن روز من و پسرخاله‌ام در کمال ناباوری فهمیدیم دیگران نمی‌دانند «یه صدا بنداز» یعنی چه! به‌نظر بچه تهرون، اینکه نه‌تنها پسرخاله‌ام چنین جمله‌ی عجیب و غریبی ساخته، بلکه من هم سریعاً منظورش را فهمیده‌ام و انجامش داده‌ام واقعاً خنده‌دار بود. هرکسی از راه رسید، دوباره کل ماجرا را با آب‌وتاب تعریف کرد و هِرهِر خندید. بعد از آن روز، دیگر قید کوچه‌رفتن را زدم.نوجوان که بودم، یکی از دغدغه‌‌های جدی‌ام این بود که با ترجمه‌ی مستقیم از تورکی به فارسی سوتی ندهم، یا جایی لهجه‌ی ترکی ازم نَشت نکند. بارها با پدر و مادرم دعوا کرده بودم که وقتی می‌رویم تهران، با من تورکی حرف نزنند؛ که مامانم جلوی یک فامیل فارس به‌جای «شامتو بُخور» نگوید «شامتو بِخور»، یا بابام به‌جای «دستمال کاغذی» نگوید «کاگاذ دستمالی» که سرافکنده شوم. خب من هم مثل خیلی از تورک‌های دیگه، از جامعه یاد گرفته‌بودم از تورک‌بودنم شرمنده باشم. تلاش می‌کردم «تُرکِ خر» نباشم و «عادی» باشم.می‌دانم اگر در این شرایط بزرگ نشده باشید، این حرف‌ها شاید به‌نظرتان اغراق‌آمیز بیاید و فکر کنید دیگر کسی این روزها چنین چیزی نمی‌گوید. ولی همین چند سال پیش، توی دانشگاهی در کانادا با یک پسر ایرانی هم‌گروه شدم. موقع تحویل پروژه که رسید، اختلاف‌نظر پیدا کردیم. وسط بحث شروع کرد به دادوبیداد و بهم گفت «الحق که ترکی!» وقتی استاد کانادایی‌ام ماجرا را شنید، اصرار کرد که ازش به دانشگاه شکایت کنم. ولی نکردم. با اینکه فراموش‌کردن حرفش راحت نبود، نمی‌خواستم یک مهاجر تازه‌وارد دیگر را به چنین دردسری بیندازم. می‌دانستم او هم با همان سریال‌های صداوسیما و جوک‌های «یه روز یه ترکه…» بزرگ شده و حرفش از نادانی‌اش می‌آید.۵. این چیزها اصلاً بهش یاراشمازخب، برگردیم به چند سال قبل، توی ایران. پایم که به دانشگاه رسید، تازه فهمیدم من خیلی وضعم بد نبوده. بزرگ‌ترین دغدغه‌ی من در مورد زبان مادری‌ام این بود که نمی‌توانستم تورکی بخوانم و بنویسم، اما همان ترم اول فهمیدم مشکلات زبان مادری می‌توانند خیلی جدی‌تر از این‌ها باشند. یک پسر لاغر و ساکت توی کلاسمان بود که لُپ‌هایش همیشه گل می‌انداخت. خط قیچیِ رویِ موهایش داد می‌زد که توی سلمانی کوتاه نشده، و از یقه‌ی بلوزی که تمام زمستان تنش بود می‌شد حدس زد که بافتِ دستِ مادرش است. چند هفته بعد از شروع ترم، برای اولین بار سرِ کلاسِ ریاضی۲ صدایش را شنیدم. استاد پای تخته یک مسئله نوشته بود و این دوستمان از پیداکردن راه‌حلش چنان هیجان‌زده شد که جواب آخر را بلند گفت. استاد ازش خواست توضیح دهد. با لهجه‌ی غلیظ تورکی شروع کرد به توضیح‌دادن. از نگاه‌های بچه‌ها می‌شد فهمید که جلوی خنده‌شان را به‌زور گرفته‌اند. همان‌طور که زور می‌زد فارسی حرف بزند، انگار که برای تمام‌کردن جمله‌اش کلمه کم‌آورده‌باشد، گفت «بعدش اون ایکس… با اون یکی ایکس… دَر می‌ره.» چند ثانیه‌ای طول کشید تا بچه‌ها بفهمند منظورش این است که آن ایکس با این ایکس ساده می‌شود. کلاس منفجر شد از خنده! هنوز وقتی قیافه‌ی بهت‌زده و پُر از خجالتش یادم می‌افتد دلم برایش کباب می‌شود. نکته‌ی غم‌انگیز ماجرا این بود که این دانشگاه توی تبریز بود، استادی که داشت به‌فارسی درس می‌داد تورک بود و بیشتر از نصف همان کلاسی که داشت بهش می‌خندید هم تورک بودند.بعد از کلاس رفتم سراغش تا چند کلمه تورکی حرف بزنیم. تا فهمید تورکم، یخش باز شد و فهمیدم اصلاً کم‌حرف نیست. اهل یکی از روستاهای اردبیل بود. گفت:خوش به حالت،‌ تو فارسی‌ات خیلی خوبه.خب مگه تو مدرسه به شما تورکی درس می‌دادن؟معلومه که نه، اصلاً معلم تورک نمی‌فرستن اون منطقه!گفت بیشتر مردم روستا، از جمله پدرومادرش، فارسی بلد نیستند؛ ولی توی مدرسه، معلم به‌فارسی درس می‌داده و بچه‌ها یا بِرّوبِر نگاهش می‌کردند یا اگر کسی می‌فهمید برای بقیه توضیح می‌داد. ازش پرسیدم «پس چطوری تونستی کنکور بدی؟» گفت ادبیات را نتوانسته بزند، ولی ریاضی و فیزیک را با درصد بالا زده. با خنده گفت خودش هم نمی‌داند چطور سر از این دانشگاه درآورده و وقتی دوروبرش را نگاه می‌کند، این چیزها اصلاً بهش یاراشماز! گفتم حالا که اینجایی، کم‌کم راه می‌افتی؛ کمی فرصت بده به خودت.چند ترم که گذشت، دیدم دیگر پیدایش نیست. از یکی از پسرهای کلاس سراغش را گرفتم. فهمیدم که از مهندس‌شدن انصراف داده و برگشته به روستا.۶. هیچ زبانی مثل آنا دیلی با قلب آدم حرف نمی‌زندزبان یکی از پررَمزورازترین ساخته‌های بشر است. کسی که هیچ‌وقت زبان دومی یاد نگرفته، هنوز زبان خودش را خوب نشناخته. مثلاً تا انگلیسی یاد نگیری، شاید نفهمی چرا ترجمه‌ی شعر حافظ انقدر سخت است. یا مثل خودم، که تا قبل از نوشتن قصه‌ی خودم به‌فارسی، به زیبایی‌های زبان مادری‌ام بادقت فکر نکرده‌بودم. هیچ زبانی مثل زبان مادری با قلب و ذهن آدم حرف نمی‌زند. هر زبان جدید یک مجموعه‌ ابزار تازه به آدم می‌دهد، برای فکر کردن، برای درک یک احساس خاص، حتی برای خندیدن. مثلاً چیزی که در انگلیسی من را می‌خنداند در فارسی لزوماً به‌نظرم بامزه نمی‌آید.من هیچ‌وقت دست از کنجکاوی درباره‌ی زبان‌ها برنداشته‌ام. نوجوان که بودم، سال‌ها کلاس فرانسه می‌رفتم. نه قصد مهاجرت به کشور فرانسوی‌زبانی را داشتم و نه می‌خواستم مترجم شوم، صرفاً حال می‌کردم یاد بگیرم. عشقم به فرانسوی با آهنگ‌های سالواتور آدامو شروع شد. آهنگی دارد به‌نام Tombe la neige، یعنی «برف می‌بارد». اولین بار وقتی شنیدمش که اولین برف زمستان آن سال داشت می‌بارید.آلمانی را بعد از مهاجرت به کانادا یاد گرفتم. با این‌که هیچ‌وقت آلمان زندگی نکرده‌ام، به‌آلمانی می‌توانم گلیمم را از آب بیرون بکشم. آلمانی زبان فلسفه‌ است، ظرفیتش برای کلماتِ دقیق و خلاقانه بی‌نهایت است. مثلاً به لامپ می‌گویند glühbirne، که ترجمه‌ی تحت‌اللفظی‌ش می‌شود «گلابی تابناک». عربی دست‌وپاشکسته‌ای که بلدم را توی مدرسه یاد گرفته‌ام. وقتی ترجمه‌ی یک شعر قشنگ از نِزار قبانی یا غاده السمان را می‌خوانم، با ذوق‌وشوق می‌روم دنبال نسخه‌ی اصلی‌اش می‌گردم که سعی کنم آن را هم بخوانم. زیبایی‌های شعر‌های عربی برایم شبیه زیبایی‌های شعر فارسی است؛ عشق محزونی دارد که تا عمق قلبت نفوذ می‌کند و مست و حیرانت می‌کند.از بین تمام زبان‌هایی که بهشان عشق ورزیده‌ام، تنها زبانی که هنوز نتوانسته‌ام خواندن و نوشتنش را یاد بگیرم تورکی است. اولین زبانی که گوشم با موسیقی‌اش آشنا شده، زبان تنها لالایی‌هایی که حفظم، زبانی که مادربزرگم اولین قصه‌های زندگی‌ام را برایم تعریف کرده، زبانی که وقتی برای اولین بار به آغوش مادرم کشیده شدم از قلبش جوشیده. حتی اگر تنها یک روز از عمرم باقی مانده باشد، بالاخره یاد می‌گیرم بنویسمش. زبان زیبای مادری.</description>
                <category>این قصه منه</category>
                <author>عباس محرابیان</author>
                <pubDate>Wed, 21 Feb 2024 22:19:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روایت یک اعدام</title>
                <link>https://virgool.io/in-qesseye-mane/%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%DB%8C%DA%A9-%D8%A7%D8%B9%D8%AF%D8%A7%D9%85-lujd6vovvfbs</link>
                <description>این نسخه‌ی متنی قسمت چهاردهم پادکست این قصه منه است، که ۸ دی ۱۴۰۱ (۲۹ دسامبر ۲۰۲۲) منتشر شده و در کلیه‌ی پادگیرها یا تلگرام یا اینجا می‌توانید بشنویدش.آنچه در ادامه می‌خوانید روایتی واقعی از یک اعدام است. داستان برمی‌گردد به ۱۵۴ سال پیش، به کشور فرانسه. آقای جان‌باپتیست تروپمنِ بیست‌ساله به اتهام قتل هشت‌ نفر دستگیر و بعد از سه روز محاکمه، روز ۱۹ ژانویه‌ی ۱۸۷۰ در ملأ عام با گیوتین اعدام می‌شود. (الان کم‌تر از یک‌سوم دولت‌های دنیا هنوز انسان‌ها را اعدام می‌کنند: جدا از چین که آمار اعدام‌هایش را اعلام نمی‌کند، ایران در کل دنیا بیشترین اعدام را انجام می‌دهد، با اختلاف. در فرانسه، آخرین اعدام ۱۶۸۹۱ روز پیش انجام شد ولی آخرین اعدام‌ها در ایران همین امروز صبح انجام شدند.)هشت نفری که کشته شده بودند، اعضای یک خانواده بودند. میزان خشونتی که در این آدم‌کشی وجود داشت مردم فرانسه را شوکه و احساسات‌شان را جریحه‌دار می‌کند. به همین دلیل، هزاران نفر به دیدن اعدام تروپمن می‌روند که یکی‌شان ایوان تورگنیف بود. تورگنیف از بزرگ‌ترین نویسنده‌های قرن هجدهم روسیه است (شاید اسم رمان‌های معروفش، پدران و پسران، قبل از ماجرا، یا زمین دست نخورده را شنیده باشید) که آن موقع در اوج محبوبیت در پاریس زندگی می‌کرد و گزارشی از اتفاقات آن روز می‌نویسد.این روایت صحنه‌های خشنی دارد و خواندنش ممکن است برایتان ناراحت‌کننده باشد. این گزارش را ایوان تورگنیف به‌روسی نوشته و دیوید ماگارشاک به انگلیسی ترجمه کرده. در ادامه، ترجمه‌ای خلاصه‌شده از این گزارش را می‌خوانیم.بخش ۱: پیشنهاد غیرمنتظرهدر یک شب سرد زمستانی، خانه‌ی یکی از دوستان نشسته بودیم و شام می‌خوردیم. یکی از مهمان‌ها پیشنهادی کرد که انتظارش را نداشتم. از من دعوت کرد به دیدن اعدام آقای تروپمن بروم. نه مثل بقیه‌ی مردم که می‌رفتند و از دور اعدام را می‌دیدند، بلکه ازم دعوت کرد که با چند آدم سرشناس از شب قبل برویم به زندان، و صبح از نزدیک شاهد اعدام باشیم. من غافلگیر شده بودم. بدون اینکه فکر کنم، پذیرفتم. بعداً با خودم فکر کردم که عجب غلطی کردم! ولی چون قول داده بودم، غرور بیجایم نمی‌گذاشت زیر حرفم بزنم. شاید هم می‌ترسیدم فکر کنند آدم ترسویی هستم. اما الان برای اینکه خودم را تنبیه کنم، می‌خواهم هر چه دیدم و شنیدم را بنویسم. می‌خواهم تمام لحظات دردناک آن شب را با خودم مرور کنم و برای شما هم تعریف کنم.قرارمان ساعت ۱۱ شب بود. من آخرین نفر رسیدم. کسانی که آمده بودند، همگی آدم‌های مشهوری بودند: نویسنده‌ها و روزنامه‌نگارهای برجسته و رئیس‌پلیس پاریس. با اینکه اعدام‌ها در زمستان ساعت هفت صبح انجام می‌شد، باید از شب قبل خودمان را به زندان می‌رساندیم، وگرنه جمعیتی که برای دیدن اعدام می‌آمد انقدر زیاد بود که نمی‌شد وارد زندان شد. هرچه به زندان نزدیک‌تر می‌شدیم، خیابان‌ها شلوغ و شلوغ‌تر می‌شدند، اما هنوز جمعیت چندانی شکل نگرفته بود. نه صدای فریادی به گوش می‌رسید و نه صدای گفت‌وگوی بلندی. معلوم بود که «نمایش» هنوز شروع نشده.رسیدیم به میدان بزرگ جلوی زندان. دورتادور میدان چهار ردیف سرباز ایستاده بودند. رسم نبود که ارتش را برای انجام اعدام فرابخوانند، اما این بار فرق داشت: پرونده‌ی تروپمن انقدری معروف شده بود که دولت تصمیم گرفته بود برای حفظ نظم از ارتش کمک بگیرد. بعد از اینکه ما را شناختند و بهمان اجازه‌ی ورود دادند، از حیاط بزرگ زندان رد شدیم و یک حیاط کوچک‌تر را هم رد کردیم تا رسیدیم به دفتر رئیس زندان. خانه‌ی رئیس در طبقه‌ی بالای دفترش بود. چهار اتاق مبله داشت که در دوتایشان شومینه روشن بود. سگ لاغری هم داشت که یک پایش لنگ می‌زد و نگاه غمناکی داشت، انگار که او هم اینجا زندانیست. به جز من، هفت نفر دیگر هم بودند که بیشترشان را از روی عکس‌هایی که ازشان دیده بودم می‌شناختم، ولی دل‌ودماغ حرف‌زدن با هیچ‌کدامشان را نداشتم.طبیعتاً تمام صحبت‌ها حول‌وحوش محکوم بود. تروپمن طی محاکمه اقرار کرده بود که اعضای آن خانواده را به قتلگاهشان برده، اما ادعا می‌کرد که قتل را هم‌دستانش انجام داده‌اند. رئیس زندان گفت که تروپمن شامش را با اشتهای کامل خورده و از ۹ شب گرفته تخت خوابیده، لابد فهمیده که درخواست تجدیدنظرش رد شده. اما هنوز احتمال می‌دادند که شاید لحظه‌ی آخر وا بدهد.من اصلاً حوصله‌ی این حرف‌ها را نداشتم.ولی صحبت‌کردن از هر موضوع دیگری هم ناممکن بود. نمی‌شد حضور مرگ را نادیده گرفت. نمی‌شد درباره‌ی آدمی که تا چند ساعت دیگر قرار است جانش را بگیرند حرفی نزد. همه‌مان پریشان بودیم. انگار می‌دانستیم که آن شب قرار نیست تمام بشود. من مدام به این فکر می‌کردم که آخر من چرا اینجا هستم؟ من چه حقی دارم که اعدام یک آدم را ببینم؟بخش ۲: دستگاه مرگدر تمام طول شب، مثل مرغ سرکنده از این اتاق به آن اتاق می‌رفتیم، از این صندلی پامی‌شدیم و روی آن مبل می‌نشستیم، درباره‌ی تروپمن صحبت می‌کردیم، ساعت را نگاه می‌کردیم، خمیازه می‌کشیدیم، می‌رفتیم توی حیاط و بعد به میدانِ جلوی زندان، دوباره برمی‌گشتیم داخل. این کارها را بارها و بارها تکرار کردیم…یک مبل دونفره توی یکی از اتاق‌ها پیدا کردم و هرطور بود خودم را تویش چپاندم. سعی کردم بخوابم، ولی یک لحظه هم خوابم نبرد. صدای جمعیتی که داشت ذره‌ذره جلوی زندان جمع می‌شد بلندتر و ممتدتر می‌شد. رئیس‌پلیس گفت که تا همین الان بیش از ۲۵هزار نفر جمع شده‌اند.ساعت ۳ صبح شد. برای بار هزارم رفتم بیرون تا ببینم چه خبر است. گیوتین را با اسب آورده و آماده‌اش کرده بودند. تیرک‌هایش حدود ۶۰ سانتی‌متر از هم فاصله داشتند و یک تیغه‌ی کج به هم وصلشان می‌کرد. در تاریکی شب، صحنه‌ی عجیبی ساخته بود. فکر نمی‌کردم انقدر بدقواره باشد. یک سبد حصیری قرمزرنگ جلویش بود، شبیه یک چمدان. دیدنش بهم حالت تهوع می‌داد. می‌دانستم جلادها سر بریده‌شده و بدنی که هنوز گرم است را می‌‌اندازند توی آن سبد.پلیس‌های سوار بر اسب آمده بودند و جلوی زندان یک نیم‌دایره‌ی بزرگ ساخته بودند. هر از گاهی یکی از اسب‌ها شیهه می‌کشید، پا روی زمین می‌کوبید، سرش را این طرف و آن طرف تکان می‌داد، یا روی سنگفرش ادرار می‌کرد. افسرها هم روی اسب‌ها همان‌طور نِشسته چرت می‌زدند.رفتم به سمت جمعیت. چشمم خورد به یک کارگر جوان، شاید بیست‌ساله، هم‌سن تروپمن، به زمین چشم دوخته بود و پوزخند می‌زد، انگار که یاد یک جوک افتاده باشد. یک‌هو سرش را بلند کرد، دهنش را کامل باز کرد و یک عربده‌ی بلند کشید، بدون هیچ معنایی. بعد دوباره با پوزخند به زمین نگاه کرد. در آن لحظه به چه فکر می‌کرد؟ چرا تصمیم گرفته‌بود یک شب نخوابد و بیاید ساعت‌ها این‌جا بایستد که جان‌دادن یک آدم را ببیند؟گاهی صدای روزنامه‌فروشی را می‌شنیدم که داد می‌زد «آخرین اخبار درباره‌ی تروپمن! آخرین کلمات تروپمن قبل از مرگ!» گاهی هم صدای دعوای دو نفر را از دور می‌شنیدم، یا صدای یک خنده‌ی مسخره، یا صدای جیغ یک زن.وقتی برمی‌گشتم داخل زندان، دیدم جلاد به بالای گیوتین رفته و دارد برای چند تا آدم کنجکاو طرز کارش را توضیح می‌دهد. یا شاید داشت امتحان می‌کرد که دستگاه آماده هست یا نه. یک‌هو تیغه را آزاد کرد. فوری رویم را برگرداندم. حال غریبی بهم دست داد. انگار جرمی مرتکب شده‌باشم که خودم هم نمی‌دانم چیست. عذاب وجدان گرفتم. نگاهم افتاد به اسب‌هایی که داشتند می‌چریدند. فکر کردم بین ما شاید آن‌ها تنها موجودات بی‌گناه باشند.بخش ۳: آخرین ساعتمی‌گویند آخرین ساعت انتظار خیلی دیر می‌گذرد، اما تجربه‌ی من خلاف این بود. ساعتِ آخر سریع‌تر از ساعت اول، و قطعاً سریع‌تر از ساعت‌های دوم و سوم گذشت. وقتی فهمیدیم ساعت ۶ شده، باورمان نمی‌شد. صبح شده بود. یک ساعت بیشتر به اعدام نمانده بود! باید رأس ساعت ۶:۳۰ به سلول تروپمن می‌رفتیم. خواب از سر همه پرید. بقیه را نمی‌دانم، ولی حال من خیلی خراب بود و هر لحظه ممکن بود بالا بیاورم. همان موقع کشیش هم وارد شد. رئیس زندان برایمان صبحانه تدارک دیده‌بود: لیوان‌های بزرگ هات‌چاکلت.من حتی نزدیک میز صبحانه هم نرفتم؛ غذاخوردن در آن شرایط نفرت‌انگیزترین کار دنیا بود. برای بار صدم از خودم پرسیدم من اینجا چه غلطی می‌کنم؟رئیس‌پلیس به ساعتش نگاه کرد و بلند گفت «شش و بیست دقیقه است!» شال و کلاه‌ کردیم و پشت سرش راه افتادیم. یک نفر آن وسط گفت «امشب شام بریم بیرون؟» هیچ‌کسی بهش حتی نگاه هم نکرد چه برسد به اینکه جوابش را بدهد.رفتیم داخل حیاط بزرگ زندان. گوشه‌ی حیاط یک اتاق باریک و دراز بود که فقط یک نیمکت چرمی وسطش داشت. یک نفر دَرِ گوش من گفت که تشریفات قبل از اعدام اینجا صورت می‌گیرد. چند دقیقه‌ای توی آن اتاق صبر کردیم تا چند تا کاغذ امضا بشود. ده نفر بودیم.باز با خودم فکر کردم که همه‌ی این کاغذبازی‌ها و تشریفات برای کشتن یک انسان؟ مسخره نیست؟رئیس‌پلیس راه افتاد و ما هم دنبالش. یک راهروی پهنِ سنگی را رد کردیم و بعد از چند راهرو و پله‌ی مارپیچ، به یک در آهنی رسیدیم. بالاخره رسیدیم.بخش ۴: مرد محکومنگهبان، با احتیاط در را باز کرد. در سکوت مطلق وارد اتاق شدیم. یک اتاق بزرگ بود با دیوارهای زردرنگ؛ یک پنجره‌ی میله‌دار داشت و یک تخت نامرتب. یک چراغ بزرگ اتاق را کاملاً روشن می‌کرد.یک‌ذره از بقیه عقب افتاده بودم. چشم‌هایم را تنگ کردم تا بهتر ببینم. یک‌هو گوشه‌ی دیگر اتاق دیدمش. بالاخره تروپمن را دیدم. با چشم‌های درشتش زل زده بود به ما. معلوم بود درست قبل از رسیدنِ ما بیدار شده. کنار میزی ایستاده بود که رویش نامه‌ی خداحافظی با مادرش را نوشته بود. رئیس‌پلیس بهش گفت:تروپمن، آمده‌ایم به اطلاعت برسانیم که درخواست تجدیدنظرت رد شده. زمان اجرای حکمت رسیده.تروپمن هیچی نگفت و فقط نگاهش کرد. کشیش به سمتش رفت و گفت:فرزندم، شجاع باش.تروپمن سرش را چرخاند و نیم‌نگاهی به کشیش انداخت. رئیس‌پلیس گفت:می‌دانستم که نمی‌ترسد.تروپمن جواب داد:نه، هرگز نترسیدم!اولین بار بود که صدای تروپمن را می‌شنیدم. صدایش جذاب بود. اصلاً نمی‌لرزید. کشیش یک بطری کوچک از جیبش درآورد و گفت:فرزندم، شراب می‌نوشی؟نه، خیلی ممنون.دوباره رئیس‌پلیس پرسید:هنوز جرمت را انکار می‌کنی؟من کسی را نکشتم.یعنی هنوز ادعا می‌کنی کارِ هم‌دستانت بوده؟بله.ولی معرفی‌شان نمی‌کنی، درست است؟نه، معرفی نمی‌کنم و نخواهم کرد!انگار داشت کم‌کم عصبانی می‌شد.رئیس‌پلیس هم طوری که انگار همه‌ی این سؤالات را جهت رفع‌تکلیف پرسیده‌ باشد، گفت:خیلی خب، باشد.بخش ۵: سادگی حرکاتحالا باید لباس‌هایش را عوض می‌کرد. دو نگهبان رفتند تا جلیقه‌ی زندان را از تنش دربیاورند. از همان جلیقه‌هایی که آستین‌های بلند و سربسته دارند و تنِ بیماران روانی می‌کنند. تروپمن در دوقدمی من ایستاده بود و توانستم خوب نگاهش کنم. نسبتاً خوش‌تیپ بود، فقط لب‌های کلفتی داشت که انگار از صورتش زده بودند بیرون. پشتِ لب‌های کلفتش دو ردیف دندان نامرتب و نیمه‌خراب داشت. موهایش پُرپشت و سیاه بود. چشم‌های درشت و گیرایی داشت. پیشانی‌اش پهن بود و دماغش کمی عقابی. احتمالاً اگر کسی بیرون از زندان می‌دیدش، به‌نظرش آدم جالبی می‌آمد. تازه بیست‌ سالش تمام شده بود، ولی بیشتر شبیه نوجوان‌هایی بود که از سن واقعی‌شان بزرگتر نشان می‌دهند. با اینکه می‌دانست به‌زودی اعدام می‌شود، از تک‌وتا نیفتاده بود. معلوم بود شب را تخت خوابیده. یکی دوبار کله‌‌اش را تکان داد، انگار که می‌خواهد فکری را از سرش بیرون کند، نیم‌نگاهی به سقف انداخت و آه بی‌صدایی کشید. به‌غیر از آن، هیچ نشانه‌ای از ترس نداشت. ترس که هیچ، حتی نگرانی. قطعاً همه‌ی ما پریشان‌تر از او بودیم.وقتی جلیقه‌اش را باز کردند، خودش پیراهنش را درآورد، یک پیراهن تمیز تنش کرد و دگمه‌هایش را با حوصله تا زیر یقه بست. صحنه‌ی عجیبی بود دیدنِ آن تنِ برهنه، حرکات آن ماهیچه‌های ورزیده در پس‌زمینه‌ی زردِ دیوارهای سلول.بعد، خم شد تا کفش‌هایش را بپوشد. تهِ کفش‌ها را به کف اتاق کوبید تا مطمئن شود پاهایش توی کفش‌ها جفت‌وجور شده‌اند. همه‌ی این کارها را در کمال آرامش می‌کرد، انگار دارد آماده می‌شود برود با دوستانش قدم بزند. هیچی نمی‌گفت! ما هم ساکت بودیم و نگاهش می‌کردیم. همه‌مان مبهوت سادگیِ حرکاتش بودیم. یک سادگی طبیعی که پر از آرامش و زندگی بود.می‌گویند که بعد از قرائت حکم اعدام، محکومین چند دسته می‌شوند: بعضی‌ها غش‌وضعف می‌کنند، بعضی‌ها شروع می‌کنند به دادوفریاد کردن، بعضی‌های دیگر ضجه‌ می‌زنند و طلب بخشایش می‌کنند. تروپمن هیچ‌کدام از این کارها را نکرد. حتی رئیس‌پلیس هم حیرت کرده بود.اگر تروپمن شروع می‌کرد به ضجه‌زدن، من یکی طاقت نمی‌آوردم، فوراً از آنجا می‌رفتم. اما با دیدن آن متانت، آن سادگی که در رفتارش بود، احساسی که بهش داشتم کاملاً عوض شد. دیگر نه از حس انزجارم به یک قاتل بی‌رحم اثری ماند، نه از حس ترحم به مردی که چند دقیقه بیشتر زنده نیست. فقط حیرت کرده بودم. واقعاً چه چیزی تروپمن را سرِپا نگاه داشته بود؟ چون می‌دانست قرار است در ملأعام اعدام شود، رفته‌بود در نقش یک بازیگر تئاتر؟ یا اینکه می‌خواست جلوی رئیس‌پلیس کم نیاورد و غرورش را تا لحظه‌ی آخر حفظ کند؟ بعضی‌ها هم می‌گفتند اختلال روانی داشته. هر چه بود، رفت و این راز را با خودش به گور برد.بخش ۶: چه فکر می‌کنی؟تروپمن کفش‌هایش را پوشید و شق‌ورق ایستاد. دوباره جلیقه‌ی مخصوص زندان را تنش کردند. همان راهی که آمده‌بودیم را برگشتیم، البته این بار تروپمن هم همراهمان بود. جلوتر از همه راه می‌رفت و پله‌ها را دوتایکی می‌کرد، انگار عجله دارد. ما هم برای اینکه عقب نیفتیم قدم‌هایمان را تندتر کرده بودیم. بعضی از ما که می‌ترسیدیم نگاهش کنیم، ازش جلو می‌زدیم یا دو طرفش راه می‌رفتیم. بالاخره رسیدیم به اتاقی که قرار بود تشریفات پیش از اعدام در آن اجرا شود. اتاق باریک و درازی بود که تنها یک نیمکت چرمی وسطش بود.جلاد از یک در دیگر وارد شد. کت‌وشلوار سیاه تنش بود و کراوات سفید بسته بود. با غرور راه می‌رفت. پشت‌ سرش دستیارش وارد شد، یک مرد میانسال چاق که یک کیف چرمی کوچک دستش بود. تروپمن دم نیمکت ایستاد و ما دورش جمع شدیم. جلاد و دستیارش سمت راست و رئیس‌زندان و رئیس‌پلیس سمت چپش ایستادند. مرد پیر از توی کیفش چند تا بند چرمی درآورد. دو دستیار دیگر جلاد هم سررسیدند، جلیقه‌ی زندان را از تن تروپمن درآوردند، دست‌هایش را از پشت بستند و شروع کردند به بستن پاهایش. چند بند چرمی هم دور بدنش پیچیدند. با اینکه هوای اتاق سرد بود، در آن چند دقیقه بدنم خیس عرق شده‌بود.از تروپمن خواستند روی نیمکت بنشیند. دستیار پیر شروع کرد به کوتاه‌کردن موهایش. یک قیچی کوچیک از کیفش درآورد، لب‌هایش را غنچه کرد و اول از همه یقه‌ی پیراهن تروپمن را قیچی کرد. پیراهن نویی که همین چند دقیقه پیش پوشیده بود و می‌توانستند قبلاً یقه‌اش را پاره کنند. پارچه‌ کلفت بود و قیچی کُند. جلاد نگاهی انداخت و شروع کرد به غرغر کردن؛ می‌گفت یقه‌ی پیراهن به‌قدر کافی بریده نشده. با دست‌هایش نشان داد که چقدرِ دیگر باید بریده شود. مرد پیر دوباره دست‌به‌کار شد و یک تکه‌ی بزرگ از یقه را برید، طوری که سرشانه‌ها لخت شدند. شانه‌های تروپمن از سرمای اتاق یک لحظه لرزید. مرد پیر دست چپش را روی سر تروپمن گذاشت و تروپمن سرش را به جلو خم کرد که مرد بتواند پشت‌موهایش را کوتاه کند. دسته‌های مو ریختند روی شانه‌های تروپمن و روی زمین. یکی‌شان هم قِل خورد آمد زیر کفش من. کشیش شروع کرد به دعا خواندن. تروپمن هم‌چنان سرش پایین بود.من زل زده بودم به پشت گردن تروپمن، آن گردن جوان و زیبا. یک خط اریب روی گردنش تصور کردم. تا چند دقیقه‌ی دیگر یک تیغه‌‌ی پنجاه کیلویی قرار است از آنجا رد شود و ستون فقرات و رگ‌ها و ماهیچه‌ها را در یک آن خرد کند.من فقط به این  فکر می‌کردم که آن سرِ خم‌شده در آن لحظه به چه فکر می‌کند. دارد دندان‌هایش را به هم فشار می‌دهد و مدام با خودش تکرار می‌کند «من کم نمی‌آورم»؟ یا اینکه یاد خاطرات بچگی‌اش افتاده؟ یا شاید دارد به چهره‌ی یکی از اعضای آن خانواده فکر می‌کند؟ یا اصلاً دارد سعی می‌کند به چیزی فکر نکند و با خودش تکرار می‌کند «چیزی نیست که، اتفاقی نیفتاده، این نیز بگذرد.»بالاخره این دقایق هم گذشت. دستیار پیر کارش تمام شد و تروپمن فرز پاشد ایستاد. کله‌‌اش را تکاند تا موهای اضافه بریزند. معمولاً محکومین به اعدام یک درخواست نهایی دارند. مثلاً می‌خواهند غذای محبوبشان را برایشان بیاورند، یا درخواست می‌کنند که یک نامه یا چند تار مو برای عزیزانشان فرستاده شود، یا چیزی شبیه به این‌ها. ولی تروپمن یک کلمه هم حرف نزد. ساکت ایستاده بود و هیچی نمی‌گفت. منتظر بود. رئیس پلیس برای بار آخر ازش پرسید:تروپمن، تا چند دقیقه‌ی دیگر همه چیز تمام می‌شود. هنوز ادعا می‌کنی کار هم‌دست‌هایت بوده؟بله قربان، بدون شک!خیلی خب، بریم پس.و راه افتادیم به سمت حیاط زندان.بخش ۷: مرگپنج دقیقه به هفت بود، پنج دقیقه به اعدام. هوا هنوز گرگ‌ومیش بود، صدای غرش جمعیت همه‌جا را پر کرده بود. تروپمن پابند داشت و نمی‌توانست قدم‌های بلند بردارد. آرام‌تر از همیشه راه می‌رفت.درواز‌ه‌های زندان را باز کردند، جمعیت آن چیزی که ساعت‌ها منتظرش بود را دید، گیوتین جلویمان سبز شد. یک‌هو یخ کردم. انقدر یخ کردم که فکر کردم حتماً مریض شدم. انگار که سوز سرما از بین دروازه‌ها هجوم آورد داخل حیاط زندان. یک لحظه پاهایم سست شد. چشمم افتاد به تروپمن. انگار که یک موجود نامرئی کوبید توی سینه‌اش، بدنش لرزید، سرش به عقب خم شد و زانو‌هایش سست شد.یک نفر درِ گوشم گفت «الان است که غش کند.» ولی فوراً خودش را جمع‌وجور کرد و با قدم‌های محکم رفت به‌سمت گیوتین. آن‌هایی که دوست داشتند ببینند سرش چطور از بدنش جدا می‌شود، دویدند به‌سمت گیوتین. من ولی جرأتش را نداشتم. همان‌جا دم دروازه‌ها ایستادم.تروپمن پله‌ها را آرام‌آرام رفت بالا. جمعیت ساکت شد. یک … دو … سه …  ایستاد و نگاهی به جمعیت کرد.باز ادامه داد. شش … هفت … هشت … نه … ده.رسید بالای سکو. دو نفر از چپ و راست گرفتنش. وقتی زانو زد، رویم را برگرداندم. زمین زیر پایم مثل موج دریا بالا و پایین می‌رفت. حس کردم زمان دارد زیادی کش می‌آید. پس چرا تمام نمی‌شود؟تمام شد!</description>
                <category>این قصه منه</category>
                <author>عباس محرابیان</author>
                <pubDate>Sat, 09 Dec 2023 19:22:02 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>