مشکل غیر اجتماعی بودن (#کمک)

-انقدر غیر اجتماعی نباش -چرا تو انقدر ساکتی -بیشتر صحبت کن -تو باید بیشتر بیرون بری و مردم رو ببینی -خجالتی نباش
-انقدر غیر اجتماعی نباش -چرا تو انقدر ساکتی -بیشتر صحبت کن -تو باید بیشتر بیرون بری و مردم رو ببینی -خجالتی نباش

تاحالا بهتون گفتن یکم اجتماعی تر باش؟ به من گفتن، زیاد ...

مشکلی که شاید خیلی از برنامه نویس ها باهاش درگیر باشن چون خیلی جاها شنیدم (اما ندیدم!) که برنامه نویس های دیگه هم همینطوری هستن. اما چرا میگم شنیدم ولی ندیدم؟ چون مشکل من همین غیر اجتماعی بودن هست. البته اولا مشکل بقیه بود، ولی الان مشکل منم شده 😔. هرچند هنوزم این بقیه هستن که از با من بودن لذت نمی برن، اما این من رو هم اذیت میکنه.

من کلا دوست ندارم کسی بدونه دارم چیکار میکنم، در حال یادگیری برنامه نویسی هستم یا روی چه پروژه ای کار میکنم. دوست ندارم کسی توی فامیل و دوستان (البته من تقریبا هیچـ... نه، واقعاً هیچ دوستی ندارم) بدونه که توی سایتی به اسم ویرگول چیز مینویسم، به همین دلیل هم هست که اسم کاربریم اینه (علی ام، بجای اسم و فامیل اصلیم)

از تعارفات الکی بدم میاد، مثلا وقتی یکی از سرباز ها میخواد بره مرخصی، الکی به بقیه نگه شیراز چیزی نمیخواید؟ نه والا.. تعارف نمیکنما!

یا وقتی با کسی تلفنی کاری داریم چه عیبی داره زنگ بزنیم به طرف بگیم سلام، (حالا ارفاق میکنم یه احوالپرسی میکنم 😒) خوبی؟ میگما، (کارمون رو بگیم) و طرف مقابل هم بگه آره یا نه... بعدم بگیم: خب دسست مرسی (تشکر)، خدافظ!

... و طرف نگه این علی هم چقدر غیر اجتماعیه، این چرا اینجوریه، نه چه خبری.. نه چیکار میکنی، نه خانواده خوبن ای ... یک راست میره سر اصل مطلب تهش هم نه چاکریم، مخلصیم، قربانت، عزیزی.. هیچی نگفت خدافظی کرد. (البته اول مطلب هم گفتم من هیچ مشکلی ندارم اینجوری درموردم بگم مشکل مواردی هست که در ادامه میگم)

سلام تماس گرفتم  برای پرسیدن درباره یکی از محصولاتتون.. ..عالیه! این همه اطلاعاتی بود که نیاز داشتم. خییلی ممنون! *نفس کشیدن* هنگام تلفن کردن نمیتونم نفس بکشم.
سلام تماس گرفتم برای پرسیدن درباره یکی از محصولاتتون.. ..عالیه! این همه اطلاعاتی بود که نیاز داشتم. خییلی ممنون! *نفس کشیدن* هنگام تلفن کردن نمیتونم نفس بکشم.

فکر میکنم این هایی که گفتم یکم شایع باشه و شاید شمایی که داری میخونی هم داری با خودت میگی این یارو چقدر مثل منه...

از طرفی مشکلاتی رو هم برام بوجود آورده مثلا در موارد زیر:

- دوست یابی

دوست دارم دوستی داشته باشم که با هم درباره رشد شخصی، کتاب، دین، فکر، برنامه نویسی، کار، زندگی... حرف بزنیم، نه پشت سر بقیه حرف بزنیم و خیابون گردی کنیم و فحش بار هم کنیم بخندیم

لوازم زنده ماندن یک درون گرا یه کتاب خوب - چای - لپتاپ متصل به اینترنت - لباس راحتی گشاد - طبیعت - لوازم نوشتن/هنر تنهایی
لوازم زنده ماندن یک درون گرا یه کتاب خوب - چای - لپتاپ متصل به اینترنت - لباس راحتی گشاد - طبیعت - لوازم نوشتن/هنر تنهایی

ترجیح میدم وقتی دو نفر با هم حرف خاصی ندارن کنار هم ساکت با هم بشینن و از با هم بودن لذت ببرن.

من از تایم های تنهایی و سکوت لذت میبرم. ولی گذراندن وقت، در سکوت با یکی که دوستش دارم از اون هم بهتره
من از تایم های تنهایی و سکوت لذت میبرم. ولی گذراندن وقت، در سکوت با یکی که دوستش دارم از اون هم بهتره

همیشه چه توی مدرسه، دبیرستانم، 2 ماهِ پیش دانشگاهیم (+)، و الان هم سربازیم، هیچ ردی از خودم برجا نگذاشتم (شماره یا آی دی) و پرونده دوستی خودم رو با همه، ته همون سال بستم.

درحال حاظر چندان شانسی برای آشنا شدن با آدم های جدید ندارم، نصف ماه رو که سربازیم و نصف دیگش که خونه هستم هم روی سایتم کار میکنم که امیدوارم بیاد صفحه اول گوگل تا بتونه به درآمد برسه.

و یک سوال همیشگی که در ذهن همه ما هست:

میگن با کسی دوست شو که از تو بهتر باشه
کسی که از من بهتره، چرا باید بیاد با من دوست بشه؟ خوب میره با یکی که از خودش بهتره دوست میشه 🙂

👆 دوست پیدا کردنه خیلی سخت نیست، دوست شدن با اون آدم هایی که دوست دارم باهاشون معاشرت داشته باشم برام سخته.

- سر زدن به فامیل

یه باوری در من بوجود اومده که: توی دوست و آشنا اگر بفهمن چیزی بلدی همه توقع دارن رایگان براشون وقت بزاری و انجام بدی. مورد دیگه هم اینکه: هیچ حُسنی برام نداره که دوستان یا آشنایان بدونن چه تخصصی دارم و اوقاتم رو صرف چه کارهایی میکنم.

یه مشکل دیگه هم که اینجا پیش میاد اینه که نمیتونم تنهایی برم خونه فک و فامیل یه سری بزنم، به خاله ای ، عمه ای، خونه مامان بزرگی ... (با اینکه خیلی دوست دارم این کار رو) چون هیچ حرف مشترکی ندارم که باهاشون بزنم. توی ذهنم اینجوری مجسم میشه:

در میزنم، من رو که میبینن خیلی تعجب میکنن، حتما یکم سختشون میشه و من حس مزاحمت بهم دست میده.. :

- سلام

- سلام خاله 😍😯 خوبی عزیزم و ...

- خوبم.

- ...😐

- ...😐

همیشه تا همینجاش رو میتونم تصور کنم، بعد از سلام احوالپرسی دیگه حرفی ندارم. نه فقط با این کیس استادی ها.. بلکه با هییچ کسی، هییچ حرف مشترکی ندارم.

در مهمانی... دبی، این لاورا هست. او دو تا خیابون پایین تر از اینجا زندگی میکنه. خب من بهتره برم و به بقیه سلام کنم. شما دوتا هم راحت باشید و بیشتر با هم صحبت کنید. -اوه نه اون میخواد ما رو تنها بزاره؟!؟! هم.. پس.. آها.. اسمتون چی بود؟
در مهمانی... دبی، این لاورا هست. او دو تا خیابون پایین تر از اینجا زندگی میکنه. خب من بهتره برم و به بقیه سلام کنم. شما دوتا هم راحت باشید و بیشتر با هم صحبت کنید. -اوه نه اون میخواد ما رو تنها بزاره؟!؟! هم.. پس.. آها.. اسمتون چی بود؟

- برقراری ارتباط

اولا که داشتم برنامه نویسی یاد می گرفتم انقدر سایت های برنامه نویسی، کانال های برنامه نویسی، گروه های برنامه نویسی و برنامه نویس دور و برم بود که فکر میکردم بیام تو اجتماع هم همه یا برنامه نویس هستن یا لااقل وبمسترن و یه سایتی دارن. رفتم سربازی و توی گردان 400 نفرمون فقط یه برنامه نویس (وردپرس کار) آشنا به html css php بود! که اگر بشه تعمیمش داد به جامعه یعنی احتمالا کمتر از %1 از جامعه برنامه نویس هستند! و این یعنی من توی این جامعه میتونم با %1 افراد راجع به Laravel، فریمورک های js php Curl، bootstrap 4، و ... صحبت کنم!

امروز، به دلیل نامعلومی، تصمیم گرفتم یه تست شخصیت بگیرم. فهمیدم یه INFJ بودم تیپ شخصیتی INFJ خیلی کمیاب است و کمتر از یک درصد جامعه رو تشکیل میده. اوه خدای من... من بهتره برم.
امروز، به دلیل نامعلومی، تصمیم گرفتم یه تست شخصیت بگیرم. فهمیدم یه INFJ بودم تیپ شخصیتی INFJ خیلی کمیاب است و کمتر از یک درصد جامعه رو تشکیل میده. اوه خدای من... من بهتره برم.

ارتباط با هر فرد جدیدی رو دوست ندارم با اینکه میدونم ارتباطات و دوست چقدر لازمه زندگی هستند. کلا ارتباط برقرار کردن با یه آدم جدید برام یکی از سخت ترین کار های دنیاست!

دلیل اینکه این پست رو اینجا نوشتم اینه که توی ویرگول آدمای هم فکر خودم دیدم. جنس دغدغه های آدم های اینجا خیلی شبیه دغدغه ها و فکرای منه و احتمال میدادم اینجا کسایی این مشکل رو داشته باشن، و امیدوار هستم کمکم کنن.

اینکه برونگرا ها ما رو نبینند یه چیزیه... ولی حتی از اون هم دردناکتر وقتیه که درونگرا ها هم درونگرا ها را نمیبینند. چرا من احساس میکنم انگار مثل من در اینجا نیست؟
اینکه برونگرا ها ما رو نبینند یه چیزیه... ولی حتی از اون هم دردناکتر وقتیه که درونگرا ها هم درونگرا ها را نمیبینند. چرا من احساس میکنم انگار مثل من در اینجا نیست؟

ریشه همه این مشکلات ...!

نِمدونَم چمه و ریشه همه این مشکلاتم چیه، برای این نوشته به نظرات دوستان خیلی نیاز دارم. مخصوصا اونهایی که بعضی از اخلاق های من رو دارند، کسی که بتونه حدسی بزنه که ریشه این مشکلات من چیه و چه صفت ناپسندی دارم که باعث شده این مشکلات برام بوجود بیاد؟ چجوری بتونم دوستانی که میخوام داشته باشم؟ بدون دغدغه به فامیل و دوست سر بزنم و با هر کسی قرار ملاقات بزارم یا تلفنی صحبت کنم.