۱۲ چیز که (من درونگرا) از سربازی یاد گرفتم!

توی دو سال سربازی خیلی درس ها هست که باید یاد بگیری. توی سربازی دیگه پولدار بودن باعث نمیشه عیب هات پوشیده بمونن. دیگه کسی بخاطر پدرت بهت احترام نمیزاره. دوست و آشنایی هم اونجا نیست و دور و برتون همه یا سرباز هستن یا درجه دار. و تا توی پادگانی هیچ دختری هم نمیبینی 😄 (نکته خیلی مهمیه که فقط سرباز ها میفهمن 😉)

که این باعث میشه هر سرباز یا درجه داری خیلی راحت عیبت رو بهت بگه، با توهین یا دلسوزانه، زیاد فرقی نداره. قسمت خوبش اینه که تو عیب هات رو میفهمی. دقیـــق! شاید هیچ جای دیگه ای نتونی با این وضوح تمام عیوب خودت رو متوجه بشی.

از همون روز اول توی آموزشی یه سری عیب هایی هست که بین اکثر بچه ها مشترک هست:

سرعت عمل پایین، بی دقتی، فراموش کردن کارها، کنار نیومدن با هم و ...

که وقتی کلی کار میریزند سرتون بد تر هم میشه. میگن فردا پوتین ها واکس خورده، اتیکت هاتون رو بچسبونید روی پیراهن، این منطقه جارو خورده باشه، روبان شلوار رو بدوزید دقیقا فلان شکل، این فرم ها رو پر کنید، صبح که بیدار میشید توی 5 دقیقه آنکارد تخت هارو انجام بدید و پوتین پا کرده بیرون باشید، یه زنگ هم بزنید معرفتون درجه و فلان و بیسانش رو بپرسید. کتاب های کلاس های امروزتون هم یادتون نره بردارید و کلی خرده کار های دیگه. شب هم که یه جایی میزارنتون پست یا پاسبخش (کسی که بپای پست دهنده هاست) و نمیتونید استراحت کنید. اگر هم هیچ جایی گیر نباشید مطئمن باشید نمیزارن زیاد بخوابید چون بقول بچه ها ما شب🌙 میخوابیدیم و شب🌙 هم بیدار میشدیم.

من هدفم از سربازی رفتن اول یادگرفتن همین خورده کار ها بود، بعد یاد گرفتن معاشرت کردن با مردم و کلی چیز میزای دیگه که باید یاد میگرفتم. اگر پست "مشکل غیر اجتماعی بودن"ــم رو خونده باشید میفهمید چی میگم. و یجورایی دیدم سربازی بهترین جاییه که میتونم توش با مردم سروکله بزنم، شخصیت خودم رو شکل بدم و این چیز میزا رو یاد بگیرم.

سعی میکنم چیز هایی که یاد گرفتم رو یکم دسته بندی شده بنویسم باشد که بخوانید و رستگار شوید 😍:

الف- از زمان سربازی چه استفاده هایی میشه کرد

ب- چیزهایی که تغییرم دادند.

پ- خاطرات و تجربیات سربازی

(توجه! رنگی بودن این دسته ها به معنی لینک شدن نیست، چون ویرگول هیچ رنگی در اختیارمون نزاشته مجبورم به این حقه از رنگ آبی استفاده کنم، پس لطفا کلیک نفرمایید که جایی نمیبردتون😐)

چیز هایی که در سربازی یاد گرفتم

الف- از زمان سربازی چه استفاده هایی میشه کرد

1- سکوت

اینکه یکی مثل من بگه سکوت کردن رو یاد گرفته یکم خنده داره! من کلا یه موجود سایلنتی هستم. ولی توی بعضی شرایط فهمیدم که الکی حرف میزنم. مثلا نمیدونم براتون پیش اومده یا نه! یه وقتایی، یه جمع ساکت میشن و به شما نگاه میکنن و ازتون میخوان که "حالا تو هم یه چیزی بگو..." یا وقتی با یکی جایی تنهایی قرار میگیرید. و سکوت سنگین میشه و می خواید الکی یه چیزی بگید. من فهمیدم که توی این شرایط دوست دارم یه جمله ای یا چیزی بگم که همه بگن "واو..! چقدر آدم فهمیده ایه" یا "وای چه چیز خاصی گفت!".(عقده شخصیتی داشتم دیگه ..😁). الان دیگه این مشکلم حل شده و در این مواقع سعی میکنم بیخیال رفتار کنم و هر چند بار هم لازم باشه میگم "نمیدونم" یا "نظری ندارم".

فقط اولیه 😍
فقط اولیه 😍

2- مسئولیت پذیرفتن

من توی عمرم هیچ مسئولیتی تاحالا نپذیرفته بودم. مسئولیتی که اگر ازش خسته بشم هم مجبور باشم باز انجامش بدم. مسئولیتی که توی چشم باشه و روی کار چند نفر دیگه هم تاثیر بزاره. اوایل چند روز در میون نوبتم می شد صبحانه بدم. یعنی آخرین نفری که پست شب بود حدودای ساعت 6 صبح بیدارم میکرد که برم سالن غذاخوری رو صبحونه بچینم. دختر خانوم هایی که خیلی دوست دارین برین سربازی. تصور کنید ساعت 6 صبح بیدارتون کنن از زیر پتوی گرم، میبینید که همه تخت خوابیدن، توی تاریکی باید لباس نظامی بپوشید برید بیرون توی سرما. صبحونه رو بچینید و چایی بزارید سالن و منتظر بمونید رسمی ها برسن بیان صبحونه...

- من!✋
- من!✋
عکس بی ربطه ولی باحال بود گذاشتمش :))
عکس بی ربطه ولی باحال بود گذاشتمش :))

بعد از این خورده مسئولیت، آشپزمون (که سرباز بود) آخرای خدمتش بود و برای آشپز بعدی دنبال داوطلب می گشتن. موقعیت آشپزی مرخصی خیلی بهتری داشت و کارش هم فقط آشپزی بود.

اما من با این روحیه غیر اجتماعی و این حد از سوسولی که بار اومده بودم و اصلا مسئولیت از نزدیک ندیده بودم؛ و مهم تر از همه، آشپزی بلد نبودم 😐! تصمیم گرفتم آشپز بشم! مزایا معایب رو یه دو دوتا چهارتا کردم دیدم فقط مرخصیش به تنهایی می ارزه! برای من که میخواستم کمتر اونجا باشم و بیشتر توی خونه که بتونم پروژه هام رو هم توسعه بدم. یکی دوماه آخر خدمت آشپز قبلیمون پیشش وایسادم و یاد گرفتم.


توی این قضایا یه نکته خیلی مهم کسب و کاری هم یاد گرفتم و اون ارتباط دو فاکتور حمالی و مسئولیت بود. به اینصورت که شغل یا مسئولیت سنگینی داره و یا حمالی. و درآمد ها بر اساس این دو فاکتور به دو دسته تقسیم میشن. یعنی کار بعضی ها که میبینید حقوق زیادی داره ولی به نظر هیچ کاری نمی کنن، در واقع فاکتور مسئولیت توی حقوقشون تاثیر زیادی گزاشته. ولی مسئولیت پذیرفتن خیلی اضطراب داره... حتی واسه منِ بیخیال!

3- نظافت کردن

لطفا نخندیدا ... جارو کردن، طی، طی نخی ... همه اینها قلق دارن و حس خوبی داره آدم حرفه ای بلد باشه اونها رو انجام بده.

جناب کارگر توی بازی کلش آف کلنز که هر ساختمونی توی بازیمون میخواستیم بسازیم رو ایشون میساخت و توی این آلونک هم زندگی می کرد. خیلی موجود زحمت کشی بود، نون حلال میبرد خونه واسه زن و بچش... (یاد کلش هم بخیر!)
جناب کارگر توی بازی کلش آف کلنز که هر ساختمونی توی بازیمون میخواستیم بسازیم رو ایشون میساخت و توی این آلونک هم زندگی می کرد. خیلی موجود زحمت کشی بود، نون حلال میبرد خونه واسه زن و بچش... (یاد کلش هم بخیر!)

4- زیاد کار نکردن و مسئولیت دیگران رو انجام ندادن.

یادش بخیر اولا خیلی اسکل بودم😂. هرکی هر کاری می گفت انجام می دادم و خیلی کار ها رو هم دوستانه انجام میدادم و یجورایی وظیفه شده بود. اما یه روز تصمیم گرفتم فقط وظایفم رو انجام بدم و حتی تا مدتی یکم زیاده روی هم کردم و همه بچه ها میگفتن تو اصلا کار نمی کنی. الان دیگه به یه حالت تعادل حرفه ای رسیدم. کسی نمیتونه کاراشو روی دوشم بندازه و بعضی اوقات اگر ببینم بچه ها خسته هستن کمکشون هم میکنم.

5- دوختن با سوزن نخ

اینکار هم قلق هایی داره که تا یکی دو ساعت انجامش نداده باشید نمیدونید. تجربه جالبی بود دوختن روبان کنار شلوارمون توی آموزشی. روبان های شلوار دومم رو چقدر سریع تر و ریز تر دوختم... یادش بخیر.


خودم زدم، قشنگ شد؟💜
خودم زدم، قشنگ شد؟💜

ب- چیزهایی که تغییرم دادند.

6- معاشرت

تو این مورد هنوز خیلی کار دارم. از اون خجالتی بودن افراطی در اومدم ولی هنوز به اون تسلطی که میخوام نتونستم برسم. توی ارتباط چشمی هنوز نفهمیدم توی ایران چجوری باید رفتار کنم (بخصوص موقع صحبت با دختر خانم ها). ولی یه نکته رو خوب درک کردم و اون احترامه. به همه باید احترام بگذاریم بخصوص اونهایی که مسن تر هستند. این دیگه جزو وجودم شد که یه فرد که سنش از من بیشتر هست رو خیلی خیلی بهش احترام بزارم. کلا یه چیزایی که قبلا فکر میکردم خیلی مهم نیستن رو بواسطه سربازی درک کردم. مثلا من خیلی این تم برنامه نویس طور که دارم؛ بیخیال طوری و راحت بودن و بیخیال لباس پوشیدن و اینا رو خودم دوست داشتم، ولی فهمیدم که لباس پوشیدن خوب و تر و تمیز بودن مو و ظاهر و عطر زدن، خیلی توی اعتماد به نفسمون تاثیر داره. خلاصه فهمیدم این نکته ها بیشتر از اون چیزی که فکر می کردم مهم هستند:

. ارتباط چشمی

. ارزش قائل بودن برای طرف مقابل

. پوشش (و ست بودن رنگها)، مو و عطر

7- صحبت با تلفن

الان رابطم با تلفن بهتر شده اما هنوز من و تلفن با هم آبمون توی یک جوب نمی ره. از این تکنولوژی خیلی خوشم نمیاد و دلایلی هم برای خودم دارم. مثلا وقتی با یکی تلفنی صحبت می کنیم نمیدونیم اونجا چه کسانی هستن و آیا اونها هم صدای ما رو می شنون یا نه؟ حداقل از حرف های طرف مقابل می فهمند که ما پشت خط داریم چی بهش می گیم. یا اینکه نمی دونیم اون طرف که میخوایم بهش زنگ بزنیم الان خوابه؟ بیداره؟ تو مغازه هست؟ تو تاکسیه؟ ...

این تفاوت های تلفن، با صحبت کردن رو در رو هست که برای سخت میکنه ماجرا رو!

-آیا تاحالا فکر کردی چجوری میشه شبیه درونگرا ها شد؟ -من میدونم! زنگ بزنیم به جک و از اون بپرسیم!
-آیا تاحالا فکر کردی چجوری میشه شبیه درونگرا ها شد؟ -من میدونم! زنگ بزنیم به جک و از اون بپرسیم!

8- اجتماعی تر بودن و صحبت کردن

یادگرفتم دنیا همش این نیست که آدما حرفهای تخصصی با هم بزنن. یا همه ارزشی رو به هم منتق کنن. بعضی وقتا هم باید چرت و پرت گفت؛ الکی از هر دری. خبری، بازیگری، ازدواج فلان بازیگر با فلان فوتبالیست! هرچی...

توی مهمونی ها باید بحث از همینجا ها شروع بشه. چون یجورایی تنها بحثهای مشترک بین همه هست. اما بهتره این حرفها هم خیلی چرت نباشن، مثلا خوبه آدم همه بازیگر های معروف رو بشناسه ولی کسی که درمورد ازدواج هاشون یا اینکه "کدوم بچه هاشون ایران یا خارج هستن" هم اطلاعات داره، احتمالا خیلی آدم بدرد بخوری نیست. تجربه شخصی خودم این هست که وقتی با چندتا از آدمای بزرگتر فامیل دور هم نشستیم بحث رو ببرم سمت مفهوم، زندگی و اینجور چیزا. سعی میکنم بحث رو بندازم توی این زمینه ها و از تجربیات حقیقی آدم هایی که میتونم الان نتیجه کارهاشون رو ببینم استفاده کنم. اونها از باور ها و عقایدشون در دوره های زندگیشون میگن و من به عینه میبینم که اگر فلان باور یا عقیده رو داشته باشم n سال بعدش نتیجش میشه این آدم.

"مامان، بابا داره یه شام خوشمزه برای امشب می پزه... فقط اول به راهنماییت درمورد جوش آوردن آب نیاز داره."

9- ظرف شستن

اینو هم یادگرفتم و نکتش تو اینه که قدر مادر هاتون رو بدونید. بعضی از این کارها توی روزمرگی دیگه دیده نمیشن. مثل سفره جمع کردن، شستن ظرف ها و از همه مهم تر:

10- آشپزی

از وقتی که آشپز شدم یه نکته خیلی اذیتم کرده. یه نکته ای رو میخوام بهتون بگم که فقط یه بچه که آشپز شده باشه میتونه بهتون بگه و هیچ جای دیگه گیرتون نمیاد:

من هم مثل خیلی های دیگه هرروز سر سفره سعی میکردم مشکل غذای مامانم رو بهش بگم، در بهترین حالت هدفم این بود که مثلا کمکش کنم بار بعدی بهتر بپزه و فکر میکردم منِ خاک تو سر ذائقه ای دارم که بهتر از بقیه شوری یا هر طعم کم و زیادی رو تشخیص میدم و یجورایی باید نشون بدم که "مامان، فهمیدم که پیازش زیاده ها..."

هعیـــ 😢... وقتی اولین بار تجربه اینو داشتم که غذام رو یکم شور کردم و دیگه هم کاریش نمی شد کرد. باید میرفت سر سفره؛ فقط خدا خدا میکردم یکی محض رضای خدا هم شده دلداری بده، با ماست بخوره، زورکی بخوره، چمیدونم... فقط نگه که شوره. وای که اون روز دیدم همه مثل خودم این ذائقه خدا دادی رو دارن. فقط انگار توی خونه ما خواهر و پدرم بودن که این ذائقه قوی رو نداشتن؛ یا نه، شاید هم داشتن😭! بهتره بگم خیلی زودتر از من این تجربه رو کسب کرده بودند که:

وقتی آشپز هستی و کسی از غذات ایرادی میگیره یه حس عذاب وجدان سختی بهت دست میده که "اینهمه مواد غذایی رو من خراب کردم"، و "فلانی که الان نتونست بخوره بخاطر خراب کاری من باید گرسنه بمونه" و کلی از این فکرا...

اگر تو خونتون سر سفره خواستید به غذا نمک هم بزنید، بگید "من با نمک بیشتر دوست دارم". نگید که غذا بی نمک هست.

11- سر و کله زدن با آدم های مختلف

در شرایطی که هیچ راه فراری ندارید و باید کجدار و مریز با بعضی ها تا کنید؛ در اینجور شرایط بهتره فاز رفاقتی بردارید، مشترکات رو پیدا کنید و از اون ها حرف بزنید. من با یکی از بچه های روستایی که هیـــــچ بویی از تمدن، فرهنگ، و عقّــل نبره بود و بقول یکی از رسمی ها، اسلام هنوز به روستاشون نرسیده 😂. بعد از چند ماه جوری مچ شدم و با هم از رسم و رسومات روستایی، عروسی های 1500+ نفریشون و کلی چیزای دیگه شون حرف میزنیم که توی چشماش میبینم حس میکنه منم یه روستایی ساده و صمیمی هستم از روستای خودشون.

(روستایی های عزیز ببخشن، اون خیلی آدم پرتی بود و قطعا همه روستایی ها این شکلی نیستن.)

پ- خاطرات و تجربیات سربازی

12- ۰ تا ۱۰۰ کار با کلاش :))

کلااااش 😍❤️️
کلااااش 😍❤️️

دلم برای کلاش شماره 2 میدون تیر توی آموزشی تنگ شده. قربونش برم، چقدر دقیق میزد. بخاطرش تونستم دو روز مرخصی تشویقی بگیرم. توی حدود 300 نفر ما 3 نفر بالای 9 تیر(از 10 تیر) به هدف زدیم و دو روز مرخصی تشویقی گرفتیم. ما هم نامردی نکردیم مرخصی رو گذاشتیم روز پیاده روی بُرد بلند گرفتیمش(حدود 5 ساعت پیاده روی با کوله، که توش پتو بود و کلاش به دوش). رفتیم شهر یه دست گیم نت کانتر زدیم (سوم شدم تو سه نفر😂) و تخم مرغ و گوجه و پیاز خریدیم دُنگی برای شب. توی یه امام زاده اتاق گرفتیم و کلی هم خوراکی از کیک گرفته تا جوج، خانواده هایی که اومده بودن اونجا بهمون دادن چون سه تا سرباز بودیم. یادش بخیر...

خلاصه که الان میتونم دل و روده کلاش رو بریزم بیرون و دوباره سر همش کنم. یادش بخیر یه خاطره دیگه هم بگم:

وقتی به صف بودیم منتظر فرماندمون، ارشد گروهان 40 نفرمون میگفت بچه ها یه خشاب کشیدن بریم؟ و همه آماده میشدیم، با انگشت میشمرد، سه که میشد همه با هم خشاب میکشیدیم. چه صدایی ... یاد اون بچه ها و ارشدمون هم بخیر💕.




توی سربازی تا اینجای کار دستاورد های زیادی داشتم. خود واقعیم رو شناختم. وقتی که زیر سختی هستم و وقتی که قدرت دارم. یاد گرفتم برای مشکلات زیاد خودم رو اذیت نکنم. قبل سربازی خودم رو بی نیاز از مردم و خانواده ام میدونستم و الان دید بسیار متفاوتی دارم.

بد نیست یادی هم بکنم از دانشگاه و بگم:

توی دانشگاه کجا میشد اینها رو یاد گرفت؟ من بیست سالم که بشه آزاد آزادم، و این یعنی اگر بخوام میتونم دانشگاه هم ...؟ ولی من کــــه نمی .. 😜😍

اما به نظر من توی زمان سربازی کـــاار خاصی نمیشه انجام داد. شما در بهترین حالت مرخصی های 10 روزه دارید که تا برید و دوباره برگردید همه چی از یادتون رفته. این رو به تجربه میگم که توی خدمت بیشتر باید سعی کنید هرچی همونجا هست رو یادبگیرید. با آدم ها بسازید و توی اون فضای غیر قابل تحمل هم شادی برای خودتون پیدا کنید.

اگر از مطلب خوشتون اومد و دوست سربازی دارید، لطفا باهاش share کنید مطلب رو.

💬 به نظر شما بهترین زمان سربازی رفتن کی هست؟ و توی این دو سال چه کار های مفیدی میشه انجام داد؟