<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>پست‌های انتشارات درونگرا ها</title>
        <link>https://virgool.io/introverts/feed</link>
        <description>مطالبی که درونگرا ها احتمالا خوششون میاد رو در این مجله به اشتراک میگذاریم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 06:03:46</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/publication/usnr6tsuqbhh/viciql.png</url>
            <title>درونگرا ها</title>
            <link>https://virgool.io/introverts</link>
        </image>

                    <item>
                <title>صحبت‌هایی [بلند] با خودم</title>
                <link>https://virgool.io/introverts/%D8%B5%D8%AD%D8%A8%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D9%84%D9%86%D8%AF-%D8%A8%D8%A7-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-t1w8i0qhy3dl</link>
                <description>   خب من زیاد مقاله و متن هایی که قراره ب یک موضوع کوچک بپردازند اما در اول و آخرش انقدر طولانی مقدمه‌چینی و حاشیه درباره معرفی موضوع تا اینکه به خود موضوع و در نهایت یه پیام کوتاهش بپردازند را دوست ندارم،چون نه حوصله‌ام میکشه و وقت آدم رو هم میگیره(این نظر شخصی منه) پست باید مختصر و مفید باشه. پس بی‌مقدمه شروع میکنم.بخش اول: -مناظره دو ذهناولش با خودم فکر میکردم آدم چرا باید عصب داشته باشه که درد بکشه موقع زخم و جراحت اینقدر به مراتب شدید رنج بکشه یا هنگام ضربه اینقدر درد بکشه،خب ایکاش آدم انقدر قوی بود که دندانپزشک بیحسی نمیزد و درد آزارش نمیداد. تا اینکه یه روز یه جا خوندم درباره خانمی که نقصی داشت  که سیستم عصبی‌اش کار نمیکرد،نه به آنطوریکه بی‌حس باشد مثلا خودکار برمیدارد حس لامسه نداشته باشد و حسش نکند،مثلا هنگام سوختگی،شکستگی،سوزش جای زخم،عفونت،... برایش دردآور نبود.به قول برنامه‌نویس‌ها باگش تبدیل به فیچر شده بود،بعد با خودم گفتم ایول،چقدرعالی! بعد در ادامش خوندم چنین افرادی بیشتر از یکی دو ساگی دوام نمیاورند و میمیرند.چون هنگام آسیب دیدگی و بیماری هیچگونه هشداری دریافت نمیکنند،اما این زن جزو موارد نادر بود که با داشتن این بیماری تاکنون زنده مانده است، امـــا باید هرروز چندبار کل بدنش را چک کند که آیا آسیبی دیده،آیا زخمی برداشته،جایی کبود شده و هرماه باید چکاپ کامل دهد. بعد دوباره با خودم گفتم:ای‌بابا بدتر شد که!حوصله میخاداا، ذهنت همش درگیر میمونه، خودکار بدن خودش آگاهت کنه،واقعا نعمتیه دراصل این سیستم عصبی. کار پیام‌رسانی و هشدار چقدر خوب چیزیه که با درد بیشتر  میزان  وخامت آسیب‌دیدگی را اعلان میکند.پس نتیجه گرفتم که این درد لازمه! قبلا در یک مستند دیده بودم یه مردی بود که در بزرگسالی بخاطر حادثه‌ای غده فوق‌کلیوی‌اش(مربوط به هورمون های آدرنالین،کورتیزول،...) درست کار نمیکرد،بعد در شهربازی سوار ترن هوایی که شده بود،انگار نه انگار و کاملا خونسرد هیچ واکنشی نشان نمیداد،حق هم داشت چون هیچ احساسی در آن لحظه که با سایر لحظه‌ها متمایز کند نداشت،همچنین در تونل وحشت،سینما چندبعدی فیلم ترسناک هم طوری بود که انگار کرخت است.همه اینها بخاطر این بود که هورمون هیجان،ترس،استرس که در این مواقع تولید میشود را این مرد دیگر نداشت. پس چنین چیزهایی لازمه!محققان آمدند پژوهشی انجام دادند که دیگر ریز ب ریز جزئیات رو نمیگم که خیلی طولانی میشه فقط نتیجه‌ای که از آن تحقیق بدست آوردند ب خلاصه شرح میدم: سه گروه افراد کهنسال سالم از هر لحاظ روحی و روانی،دسته دوم کهنسال های دارای افسردگی و درآخر گروهی متشکل از جوانان که همگی قرار بود در شرایط یکسان بازی‌ای را انجام دهند که آن بازی خیلی مختصر ب شکل بود که ده پله وجود داشت و در هر پله گنج یا یه مقدار پول بود اما یکی از این پله ها بمب بود! و اگر روی مین میرفتی هرچه پول جمع کرده بودی از دست میرفت مگر اینکه قبل از آن با همان پولی که بدست آوردی خوت انصراف دهی.حالا اگر مین در شماره دو یا سه بود باز خوب بود چنان پول کلانی از دست نمیدادی و میتوانستی بقیه راه را با خیال آسوده طی کنی،یا بدتر اینکه در پله 9 یا 8 بود که طمع کردی و هرچی داشتی از دست میرفت. افراد پیر سالم بعد از بازی خیلی خوشحال و کوک از بازی خارج میشدند چون در همان پله های های چهار و سه انصراف داده و از همان میزان پولی که بدستن آورده بودند شاد بودند یا اگر هم باخته بودند باز ناراحت نبودند،اما نتیجه دسته پیر افسرده با جوانان یکسان بود. آنها باز یرا خیلی جدی گرفته بودند یا به قول خودمان طمع کرده بودند و زود از بازی انصراف نداده بودند و برای گنجی هم که از اول برای آنان نبود از ینی هرچقدر،حتی اندک بدست آورده بودند سود بود و مهم تر از همه اصلا چیزی از دست نمیدادند اما در آخر بازی سرخورده واز بازی خارج میشدند.محققان استنتاج کردند که افراد پیر رفته رفته با چیزهای بسیار کوچک هم میتونند مثل یک کودک شاد و خوشحال شوند و قانع هستند و دیگر حسرت نمیخورند،اما جوانان بالعکس در اصطلاح عامیانه کال هستند و این خامی هم اصلا چیز بدی نیس چرا که همه این مراحل زندگی را مانند دوران بلوغ بالاخره طی میکنند و این اقتضای سن آنهاست که حتی &quot;غرور کاذب جوانی&quot; هم جزو آن است.محققان این را یافتدند که این چیزی که ما میگوییم جوان پخته نیست دقیقا به این معنی نیست که نادان است بخاطر این است که انسان در جوانی پرشور  و پرانرژی است و چیزی از درون میگوید برو،بلند شو،بیشتر جلو برو،تلاش کن،بیشتر جمع کن،چیزی که از درون وادار میکند. که این هم لازمه جوانیست.کارل گوستا یونگ: افسردگی لزوما مشکل پاتولوژیک نیست،بلکه عموما خبر از نو شدن شخصیت یا فوران خلاقیت میدهد.لحظه هایی در زندگی انسان هست که خبر از آغاز فصل جدید میدهند.برای همین است که اغلب نوجوانان در این سن احساس افسردگی دارند،چون در سن بلوغ، افکار و ذهنیت‌ها عوض میشود و فرد وارد بحران میشود،همین اتفاق در سال های بعد متعددا تکرار میشود که برجسته‌ترین آنها بحران چهل سالگی است که فرد وارد فصل جدیدی از زندگی مشود. جوان بیشتر از همیشه میخاد اما کمتر از همیشه  دارد چیزی که در جوانی خوشحالی میکند در همان جوانی است دیگر وقتی که پیر و فرتوت شدم حتی حوصله خودم هم نداشتم آن آرزو های جوانی را آنموقع میخاهم برای چه؟  واقعا هم همینطور است خود من در نوجوانی بیشتر شور بازی‌های کامپیوتری داشتم دیگر آنموقع سیستمم ضعیف بود نشد که بشه،حال آن سیستم مورد نیاز را دارم اما بازی دیگر حال نمیدهد!یا مثلا ما به قول طب سنتی چهار مزاج داریم که که معتقدند که بیماری ینی از حالت اعتدال خنثی این چهار خلط خارج شه. اما در هریک از دوران سنین یکی از این چهارخلط بیشتر غلبه دارد و این هم عادیست،مثلا  در دوران کودکی سودا، جوانی صفرا،بزرگسالی دم و پیری غلبه بلغم بیشتر میشود.که همه‌ی اینان در جای خود عادی،خوب ولازم است و چیز بدی نیست و میخواستم ب این برسم که این خامی و اشتباهات زندگی چیز بدی نیست. این دنیا ی سفر کوتاهه!آری داشتم درباره آن خانم میگفتم؛بعد از خودم پرسیدم اصلا اینا چه معنی میده که کلا خالق ی سیستمی میساخت که آدمها زیر فشار و درد نروند و همه چی خوش و بش باشد،چ اشکالی دارد؟! ( - چرا باید چنین باشد که برای پخته شدن غذ اینقدر حرارت ببیند اما سریع و شعله تند هم میسوزاند،بلکه باید شعله ملایم و مدت زمانی سپری شود تا درونش هم بپزد، چرا باید فولاد اینقدر حرارت ببیند و بلکه تحمل هم داشته باشد تا از هم نپاشد،چرا باید الماس این همه مدت لازم است زیر فشار کوه بماند؟چـرا؟ آخرش که چی؟ + که بالاخره تفاوتی داشته و متمایز از بقیه باشد- خب که چی؟  اصلا چرا انسان با رنج آفریده شده؟ سوالم کلی تر از این حرفاست که جوابهایی مثل این بشنوم: با رنج آفریده شده که تلاش کند،زمانی که تلاش میکند به اسرار کائنات پی ببرد. خب باز همان سوال! خب چرا مستقیما وارد ذهنمان نکرده؟) بعد با خودم فکر کردم دیدم اونموقع میشه همون بهشت خودمون که!دیگه چه فرقی با این دنیا داره؟ بعد ذهن(خودم) پرسید چرا از همون اول مستقیما وارد بهشت نشدیم؟خب ما که قراره بالاخره به اون د نیا بریم! بعد همین لحظه ب ذهنم آمد...*(من کیستم؟خودم کیست؟پس آنموقع ذهنم کیست؟! مناظره دو ذهن؛ که هردو من‌اند و من آن دو هستم. در تاریکی درونم حوصله‌ام سر رفت،ذهنم خودش را به دو قسمت یا دو نفر تفکیک کرد تا (یار/همدم/رقیب)اش باشد که با او (دوستی/گفت‌وگو/بحث) کند)...بعد همین لحظه ذهن دومم(یاد این توییت افتادم که چرا ما مستقیما فرانت‌اند را به دیتابیس وصل نمیکنیم؟ بعد یکی در جواب ریپلای زده بود:«حرفت انگار مثل این میمونه چرا مستقیما غذا رو به توالت نمی‌ریزیم، چونکه لازمه‌ ورودی هضم/پردازش بشه و دستگاه گوارش/بک‌اند اون رو تفکیک/تحلیل کنه.»)نظر یونگ درباره‌ی رنج: رنج نباید تو را غمگین کند. در اینجاست که اکثر مردم اشتباه میکنند! رنج قرار است که تو را هوشیار کند به اینکه زندگی تو نیاز به تغییر دارد! چون انسان زمانی آگاه میشود که زخمی شود. رنج نباید بیچارگی را بیشتر کند. رنج را تحمل نکن درک کن. این فرصتی است برای بیداری. بیدار که میشوی بیچارگی‌ات تمام میشود.-ذهن دوم: خب سوالت این بود چرا مستقیما نرفتیم بهشت؟ راستش منم نمیدانم،رفتم اون دنیا حتما ازش میپرسم؛ اما نظرات و حدس گمان‌هایی دارم،افکاری به من خطور میکند، که ما آمده‌ایم این دنیا تا به پختگی لازم برسیم تا شایستگی آن دنیا را داشته باشیم،آمدیم اشتباه کنیم تا یاد بگیریم (هرچند من معتقدم یجورایی بهشت و جهنم هم در همین دنیا هست در درون آدمها کسی که با خود صادق و دلش پاک بوده،اهل ریا،دروغ و کلک نبوده دیگر برایش چنان فرقی ندارد.مثلا کسی که میتوانست زیبایی هارا ببیند با حیوانات مهربان بوده،آنجا هم میگن تو اهل زیبایی‌ها هستی آنرا درکی میکنی،بیا ازین طرف.) چون در آنجا اشتباه معنا ندارد همانطور که زمان معنا ندارد (ما در خواب از بعد زمان خارج میشویم,دقت کنی هرگز در خواب  زمان را نمی‌بینی،هروقت خواستی  بفهمی خوابی یا بیدار دنبال ساعت بگرد تا زمان را بدانی)-ذهن اول: نه,اصلا هم اینطور نیست! خب چرا مستقیما همان طبقات بهشت جهنم تقسیم و قرار ندادندمان؟-ذهن دوم: خب چرا مستقیما در مسابقات مدال را همان اول به قهرمان نمیدهند؟ چرا همه از ابتدا کلاس اولی را همان کلاس پنجم ثبت‌نام نمیکنند وقتی که بالاخره قرار است به آنجا برسد، چرا باید ورود به استعدادهای درخشان آزمون بذارند؟  چونکه به خودمان ثابت شود که به ما فرصت دادند تا از آن استفاده کنیم و آنوقت ما دیگر حق اعتراض نداریم که چرا به من مدال تیراندازی المپیک را ندادند. تنها چیزی که در این دنیا عادلانه است اینه که در این دنیا برای همه به طرز عجیبی شرایط ناعادلانه‌ست.«بطور عادلانه‌ای همه چیز ناعادلانه‌ست» مهم نیست کجاییم و از کجا شروع کردیم مهم این مسیریه که طی کردیم،هرکس ب میزان ظرفیتش سنجیده و رسالتش را انجام میدهد برای همین میگویند  خودت را با دیگران مقایسه نکن،اما در لایه عمیق‌تر حتی خودت را هم با خودت نباتید قیاس کنی!! این را پدرم بهم گفته بود, من خیلی تعجب کردم چون نتوانستم درآن لحظه درک کنم. اما حالا که یادم می‌آید لبخند میزنم که عجب نکته ای بوده و چقدر جالب است که خودت به آن درک برسی. آری داشتم درون خودم، به خودم به ذهن اول توضیح میدادم که چرا مستقیما آنجا زندگی نمی‌کنیم،شاید چون باید شایستگی‌های لازم را در این دنیا بدست بیاریم و خودمان مسیری را طی کنیم تا به آن درک و شعور لازم برسیم. ب هرحال این دنیا بیش از یک بازی سرگرم‌گونه نیس که زیاد سخت گرفت کسی که زیاد سخت گرفته هنوز نفهمیده خبری نیس!شایستگی بهشت را اینجا یاد میگیریم،ی سفر هیجان‌انگیز و خاطره‌انگیز ذهن اول در سکوت ماند دستش را به چانه‌اش کشید و با ریتم آرام چندبار سرش را به نشانه تایید پایین آورد و گفت: عجـــــــــب!عجب چیزیه این دنیا،بنظر میرسه واقعا یه بازیه، یه بازی با قوانین خودش همان قانون طبیعت یا قاعده زندگی. مثل سفر است،هِه سفر جالبیه دنیا! خداجون،آخه قربونت درسته که زندگی یه بازیه،ولی چرا سطح Legend سختش گذاشتی!! -ذهن دوم: راستی تو که به این واقعیت را درک کردی بذار این نگرش را هم بیان کنم که مطمئنم برایت جالب خواهد بود.-ذهن اول: حتمـــــاً،بفــرما،سر تا پا گوشم-ذهن مرشد: مسیحی‌ها بر این باورند که حضرت آدم با چیدن سیب همگی از بهشت رانده شده‌ایم  و هنوز هم در این دنیای ظلمت و وحشتناک داریم تقاص پس میدهیم. دقیق یادم نیس،همچین حرفایی بود که همه با گناه زاده شدیم آن هم بخاطر اولین اشتباه آدم و حضرت عیسی بخاطر ما کشته شد تا گناه همه شسته شود?. این قسمتش فعلا زیاد مهم نیست،چیزی که مهمه شاید خدا خواسته درسی به ما بیاموزد! که باو اون اصلا گناه نبوده،بلکه اگاهی بود که گویی درس یاد میداد که انسان میتونه اشتباه کنه،باید اشتباه کنه،شکست بخوره تجربه کنه یاد بگیره، حتی حضرت آدم هم میتونه اشتباه کنه،آدمی جایزالخطاست. از این منظر هم میتوان نگاه کرد.-ذهن اول: عجـــــب! تا حالا از این زاویه به قضیه نگاه نکرده بودم، حالا چ ربطی به بحث ما و بهشت اینا داشت؟-ذهن دوم: راستش نمیدانم، همینطور حرف از بهشت و اینا شد،به من خطور کرد؛اصلا حرف ما از  اول هم راجع این نبود که! داشتیم درباره‌ی درد و  رنج بحث میکردیم.-ذهن اول: ???-ذهن دوم: خخخ؛ اصن حرف حرف را میکشد مانند ریشه و شاخه درختان که از هر ریشه ریشه دیگر همینطور ادامه دار،از کجا به کجا آمدیم?. اینجا مثل خانه‌ای،خانه که نه،ب وسعت قصری بزرگ است که تازه اثاث‌کشی کرده‌اند یا مثل موقع خونه‌تکونی است که اسباب و اثاثیه همه چیز بی‎‌نظم رو زمین ولو است.درون ما چقدر بی‌نظم است-ذهن اول: من اینطور فکر نمیکنم! اتفاقا تا جایی که شده اینجا مرتب  و ساماندهی شده اما چون داده‌ها خیلی زیلد است، بیش از اندازه اینجا حرف و حدیث،نظریه،نقل قول،افکار،اندیشه،حرف واس گفتن،بینش،... است که باعث شده اینجا اینطور به نظر برسد.-ذهن دومم: راست میگی،شاید چون علیرضا شخصیت درونگرایی دارد،راحت به کسی نمیتواند اعتماد کند،خودش با خودش حرف میزند،خیـــــــــلی همه چیز را درون خودش می‌ریزد.???‍♂️-ذهن اول: درونگرایی چیه واقعا؟ من خونده بودم که: برونگرا یا درونگرا دقیقا دو روی سکه نیست که فرد حتما درونگرا یا دقیقا برونگرا باشد بلکه ی چیز نسبیه،مثل محور میماند، افراد نسبت به هم درونگراتر یا برونگراتر هستند. و این موضوع ب این معنی نیس که فرد درونگرا خجالتی یا ترسو  است. در تعریف فرد کم رو این است که زیاد ب نظر دیگرا ن اهمیت و اتفاق پیش نیامده احتمال میدهند،درحالیکه ممکن است فردی هم کم رو و هم درونگرا باشه یا برونگرا و همزمان خجالتی نیز باشه.-ذهن دوم: از بحث زیاد فاصله نگیریم,بعد این همه صغرا کبرا،میخواستم به اینجا برسم که افسردگی،کلافگی،سردرگمی،خودخوری،عدم اعتماد ب نفس و تمام احساسات منفی که خود را بصورت درد فیزیکی جسم نشان نمیدهد،اینبار همان درد است اما درد روان! استنتاج کردیم که درد یک نعمته،یکجور آلارمه. این احساسات منفی درون هم که ما را میرنجاند مانند سیستم عصبی است که به ما هشدار می‌دهد که در مسیر درستی نیستی،کاری که میکنی اشتباه است،نیاز به تغییر داری،مسیرت را اصلاح کن و در مسیر درست قرار بگیبر تا ولت کنم.-ذهن اول: آره،درسته. باید به احساسات منفی گوش داد که چه میگویند چه میخواهند تا یکبار درمانش کرد،با بی‌توجهی و منتظر توجه،ترحم و کمکدیگران ماندن که بالاخره بیایند نازمان را بکشند فقط این امید را به ما میدهد که بالاخره قرار است یکی بیاید پس هنوز درمان نشو و بیشتر در این حالت بمان. اما اگر بدانیم که فقط خودمان هستیم خودمان،قطعا چاره‌ای می‌اندیشیم تا از آن خارج شویم.-ذهن دوم: همین حس بیشتر در جوانان زیاد است که خودش را از ریشه کمالگرایی میگیرد و گاها بصورت خودخوری،سرزنش خود در نتیجه کاهش اعتماد به نفس و در نهایت عقده‌های روانی در می‌آید که در پس افکار: &quot;انقدر که به من لازم بود توجه شود،نشده است&quot;. که این حس دیگر در پیرها کمتر است،پیر میگوید: دیگر حسرت نمیخورم دیگر خودم را سرزنش نمیکنم. همینیه که هستعخیلی هم خوبه.سعی میکنم خودم را باشرایط وقف دهم،بجای اینکه جهان را تغییر دهم ابتدا از خود شروع میکنم  بجای اینکه همه جا را فرش کنم خودم کفش به پا میکنم. می‌گوید زندگی همین لحظات ریز،خوشی‌های کوچک است،این پیر ها راحت می‌بخشند مثل بچه ها زود فراموش میکنند.دیگر آنقدر پا به سن گذاشته اند و دیده اند که روحاً از درون قوی شده‌اند.-ذهن اول: چرا این حرف‌های تکراری را دوباره میگویی؟! اکثر اینها را در بالا  در نتیجه آن آزمایش گفتی،یا اکثر این حرفا دیگر تکرارس شده حوصله را سر میبرد! چرا چیز جدید نمیگی؟-ذهن دوم: ناپلون هیل گفته:« قدرت در تکرار نهفته و موفقیت هم نتیجه استمرار است». این حرفا باید آنقدر تکرار و یادآوری شود که عمیقا یاد بگیری و باید به آنها عمل کنی،قاعده زندگی همینه!بدون ترحم آنقدر در یک درسی میماند که تا بالاخره یاد بگیری یا از پای در بیای.-ذهن اول: خب?، ای پیر! مرا اندرزی بنمای،پندی ده تا آن را آویزه گوشم کنم.اگر ب من بگویند یک نصیحت کن،یک تجربه بگو،یک پند بده، یه ترفند برای زندگی،فقط در حد یک جمله,مختصر ومفید تا همیشه ب یاد داشته و به آن پایبند باشم.خواهم گفت:«در زندگی عاشق باشید.» وقتی  که از جنس عشق باشید ب ارج والا میرسید،زندگی رنگ و بوی دیگری خواهد گرفت.دیگر محیط اطرافتان را سه بعدی و رنگی  نخواهید دید بلکه آنموقع خواهید فهمید قبل از این همه چیز سیاه و سفید بوده،هرچه که میپنداشتید سایه‌ای از سایه آن بوده.خودتان را ب مرحله والای عشق برسانید قابل توصیف نیست در وصف زبان نیست،فیلسوفان اندیشمندان عارفان هم همین گویند در تاریبخ برای آن معنی و تفسیر کاملی نگفته اند،هرکسی از دیدگا ه خودش آنرا نوعی وصف میکند.عاشق که باشی شجاع میشوی نمیترسی اصن ب عشق که برسی زندگی رنگی میشود،شاید عشق وسیله ای برای کماله،عشق چیز خیلی خوبیست،اصن خوبی از جنس عشق است اصن هرکس ب نحوی به درکی ازش میرسد،کافیست عاشق باشید عاشق کارتان،عاشق همسرتان،فرزندانتان،... عشق بورزید زندگی خوش و زیبا میشود. رسم و معرفت عشق آموختنی است.عاشق که باشید راحت می‌بخشید مهربانی میکنید بزرگ میشوید، فرد عاشق دیگر از چیزی نمیترسد https://www.aparat.com/v/UH6aS اما دنبالش نباشید؛ در زندگی دنبال هر چیزی باشید از شما فرار میکند،به قول معروف«پول مثل گربه است،دنبالش که بروید از شما فرار میکند و نمیتوانید بگیریدش.باید کاری کنید که خودش با پای خودش بیاید»،تنها پول نیس که اینطور است.هرچیز که فکر کنید همین قاعده رو  داره.مثلا دنبال شادی باشید به آن نمیرسید،شادی در نتیجه انجام وظیفه است شما وظیفه روزت را انجام بده شادی خوش میاید که تو کارت رو انجام دادی. داستان همان پیرمردی که یک عمر دنبال خوشبختی میگشت،هر روزش به ناراحتی,عصبانیت و غر زدن میگذشت،همسایه و همه اهالی ده دیگر ب تنگ اومده بودند،پیرمرد از زمین و زمان انتظار خوبی را میکشید.در هشتاد سالگی اتفاق جالبی افتاد،و همه این شایعه را شنیدند پیرمرد امروز خوشحال است،لبخند میزند،از چیزی گلایه نمیکند،حتی صورتش هم شاداب تر شده!همه اهالی جمع شدند واز او پرسیدند چ اتفاقی برایت افتاد؟ پیرمرد جواب داد:اتفاق خاصی نیفتاد،هشتاد سال دنبال خوشبختی بودم که کار بیهوده‌ای بود سپس تصمیم گرفتم بدون خوشبختی زندگی کنم و فقط از لحظه آخر عمرم لذت ببرم برای همین اکنون خوشحال هستم.اگر دنبال چیزی هستید این بدان معناست که آن چیز از شما فرار میکند.دنبال ثروت،عشق،شانس،... نباشید، این حقیقت زندگی است ==&gt; درواقع دیگر اکنودن دنبال چیزی نیستم.دیگر نظر و حرف دیگران اصلا برام مهم نیست(ب این نتیجه رسیدم خرف مردم حتی رو در رو مسخره کردن،فحاشی،... هم به ما آسیب فیزیکی نمیرساند فقط ما خودمان هستیم که اجازه میدهیم این کلمات ما را تحت تاثیر قرار دهد) وقتی مرگم برای همین دیگران پشیزی ارزش نداره،مرده یا زندمون فرقی ب حال دلشون نداره چرا باید انتظار خوبی از آنان داشته باشم و وقتی انتظارم عملی نشد بعدا دلخور شوم؟!.اما اگر خودمان بگوییم به دیگران اهمییت نمیدم، در ناخودآگاهمان غریزه بقا شدید دنبال جلب توجه و تایید دیگران است(اصلا از بچگی دوست داریم خیلی پولدار شویم.برای چه؟چون اطرافیان و مردم را تحت تاثیر قرار دهیم.بعد از رسیدن ب مقام و ثروت انبوه باز کافی نیست،اینبار دنبال شهرت! وگرنه همه میدانیم بعد از ی مقدار بسیار بزرگ کافی از پول و رسیدن به رفاه و تامین آسایش زندگی پول بقیش اضافه است) من خودم در نوجوانی آرزوم فقط این بود که کارآفرینی کنم که مدیرعامل شرکت بین المللی یک استارت‌آپ شوم و تبدیل به یک م.لتی میلیاردر شم. در واقع همه این افکار از عقده بود.در واقع همه اینها برای این بود که به دوستان،آشنایان،فامیل،حتی رهگذر ساده خودمو اثبات کنم،خانواده‌ام به ثروتم افتخار کند! اما دیگر نه،دیگر دنبال تایید گرفتن دیگران(1-پول و مقام 2-محبوبیت و شهرت) اینا نیستم! الان هرجا که دلم خوشه :) انجام میدهم. بنظرم کسیی که خودشو بنده پول میکنه و کسی که چاپلوسی میکنه به جایی برسه همگی عقده‌ای اند.کلنل ساندرز: هیچ دلیلی وجود ندارد که انسان در قبر ثروتمند باشد؛ آنجا هیچ کسب و کاری نمی‌توان راه انداخت؛&quot;خرج کنید، عاشقانه زندگی کنید&quot;.آدم عاشق امیدواره امید خیلی قدرتمنده،امید همه چیز است،حتی ایمان هم از امید نشات گرفتهاستیو جابز یک درونگرا بود که عاشق کارش بود،وقتی از او مصاحبه میکردند سوالات ساده میپرسیدند اما جواب را منطق ذهن خودش فلسفی بیان میکرد و در آخر حرفاش همیشه میگفت عذر میخام طولانی شد و زیاد حاشیه رفتمهنگام عاشقی بدی نمیبینی،روحا قوی میشوی،شجاعت پیدا میکنی،اگر مثال بزنم مثل این است یک بچه سه چهار ساله تازه فحش یاد گرفته باشد تو را دشنام دهد،بعید است بهت برخورد،یا تحریکت کند،دیگر حرف ها نمیلرزاند،قدرتمند تر از این حرفا میشوی،انگار درخت با ریشه عمیق و تنه تنومد دیگر ب همین راحتی ها طوفان و سیل او را از پای در نمی‌آورد. https://www.aparat.com/v/scyK2?t=1044 عمر که بی‌عشق رفت هیچ حسابش مگیرآب حیاتیست عشق،در دل و جانش پذیر   «مولانا»من رفته‌رفته بیشتر به این فهم میرسم،که معنای سخنان،حرف هارا عمیقاً درک میکنم.یک لایه عمیق‌تر! اجازه دهید مثال ساده بزنم: همه ما در دبستان یاد گرفتیم بعضی اعداد بخش پذیر هستند و بعضی نه،ینی عددی را به عدد دیگر تقسیم کنیم باقیمانده صفر نباشد میگوییم تقسیم پذیر نیست،و این باقیمانده ممکن است هر عددی باشد.ما در دبیرستان در ریاضیات گسسته و هندسه آمدیم از ریشه ریاضی را بررسی میکردیم که فلان فرمول از کجا و چطور آمده،و آنرا باید با مدرک اثبات کنیم. بعد اینجا یک نکته‌ی ساده ای بود که باقیمانده نمیتواند از مقسوم‌علیه بزرگتر باشد چون اگر چنین بود باقیمانده یا صفر بود یا باید به خارج قسمت یک واحد اضافه شود،این قضیه خیلی ساده‌ای است اما من تا آن زمان بهش دقت نکرده بودم چون برایم مهم نبود و این نکته استفاده‌ی هم برای من حداقل نداشت.اما جالب بود،من فکر میکردم باقیمانده خب باقیمانده است دیگر هر عددی میتونه باشه. حالا وقتی میگویند: گذشت کن،ببخش،دروغ نگو،غیبت نکن،حرف بد به زبان نیار،از بدی دیگران چشم پوشی کن،به دیگران کمک کن،... حرفایی از این قبیل که کودکی بسیار شنیده‌ایم اینها در لایه اول همان چیزی است که تا حالا از آن منظر میدیدیم و در لایه دوم درک میکنی که نه باو،درواقع داری به خودت آهسته آهسته صدمه میزنی،یک لایه دیگر اصلا برایت جور دیگری روشن میشود که خودت میخواهی ریا نکنیو حتی خیرخواه باشی. یکبار اتفاقی پیش آمد که من در پیاده رو دوچرخه‌ام را به درختی بسته بودم تا کارم را انجام دهم برگردم،بعد از اینکه برگشتم خواستم قفل دوچرخه را باز کنم یک آن دیدم صاحب مغازه‌ای که دوچرخه ام تقریبا روبروی آن در پیاده رو به درخت شهرداری بسته بودم با خشم دارد به سمت من میاید و انگار میخواهد دعوایی راه بیندازد، با عصبانیت داد میزند چرا دوچرخه‌ات را اینجا بسته‌ای و فلان،منتظر واکنش من شد،من لحظه‌ای از این کارش واقعا عصبانی شدم خواستم جوابش را بدهم،اما فقط لبخند زدم و گفتم:«من معذرت میخوام و همین کار از دستم برمیاید» اینبار با صدای بلندتر فحش داد و نعره میکشید اما من فقط دوچرخه را با دستم گرفتم از آنجا دور شدم،پسرخاله‌ام در ان لحظه پرسید چرا جوابش را ندادی؟ جواب دادم: چون همین الان هم دارد تاوان فحاشی و عصبانیتش را میدهد،چون من در بهشتی که من الان در آن هستم او قرار ندارد،او همین الان در جهنمی که خودش به پا کرده میسوزد و آرامشی که من دارم و لذت میبرم را او ندارد،همین الانشم او از درون ویران است و همین را دارد که به دیگران ببخشد و من هم چیزی را که دارم به دیگران انتقال میدهم،خدا خودش به همه‌مان کمک کند.بخش دوم:-درونگرایی  ایکاش یکی بود با او حرف میزدم،درد و دل میکردم،ب حرفای هم عمیقا گوش میکردیم،همو درک میکردیم دلداریم میداد،اطمینان میداد که همه چی درست میشود ذهنم اینکار را کرد قبل از اینکه ذهنم دو نفر شود تا با او صحبت کنم، افکارم برای کسی قابل هضم نبود(البته اینجا که حرف میزنم چون کس دیگری هم غیر خودم میشنود خیلی خیلی منسجم‌ترش میکنم) و خارج از حوصله دیگران و حرف دیگران نیز(سطحی،بیهوده و تکراری) خارج از حوصله من. در ابتدا وقتی برای اولین بار بجای اینکه مثل همیشه بیرون را ببینم و بگردم،به درونم رفتم شبیه ورودی غار تاریک و مخوفی بود که از بیرون چیزی از داخلش دیده نمیشد.این تاریکی را سیاهی نامیدم.سپس در تنهایی‌ام توانستم بشنوم،بروم، ببینم. در تنهایی این فرصت را یافتم که با خودم خلوت کنم.دیگر صدای دیگران نبود، فقط نجوای درونم بود که رفته‌رفته واضح تر میشد.میپنداشتم در تاریکی جز سیاهی نمیتوان دید،در مرحله اول چشم نمیتواند این همه رنگ را یکجا هضم کند چون سیاهی همه رنگ ها را در بر دارد،بالاتر از سیاهی رنگی نیست. همه رنگها را به یک اندازه ترکیب کنی میشوند سیاه.حتی سفید هم در سیاهی است! نور امید در سیاهی پدیدار میشود.وقتی به تاریکی درون پی بردم احساس بیمارگونه و آشفته بهم دست داد اما بعد مدتی فهمیدم این قدرت بود!انگار روح از جسم فیزیکی جدا میشه آزادانه چرخ میزنه،در ذهن دیگران چرخ میزنه،افکارشون رو میبینه،لمس میکنه.//ذهن غریب: هرکسی لایق رفاقت با مرا ندارد!حتی اگر وی[کبیر] اجازه دهد، خود آن شخص ظرفیتش را ندارد چرا که نمیتواند قبول کند این حجم از بیشعوری و احمق بودن را و حوصله حرف های بیهوده ندارد ما به کیفیت اهمیت میدهیم نه به کمیت!دوستی باید عمیــــــــــــــــق باشد. برای همین است که وی دوست و رفیق زیاد،، دوست که نه! دوستانی دارد،اما دوست صمیمی یا رفیق فقط آن 2+1 نفر هستند. ضمناً درست و غلط یا خوب و بدی وجود ندارد همه چیز نسبی است. شما حق ندارید کسی را قضاوت کنید.برای همین حرف خاصی ندارم،زیاد ارتباط گرم نمیگرم.«چون ندارم با خلایق الفتی خلق پندارد که ما دیوانه‌ایم» مولانادر سیاهی آنقدر رنگ هست،ساکت است که میتوانی هرچیزی را متصور شوی،خلق کنی و واقعا حسش کنی و بهشت خودت را بسازی  لذت ببری و در لایه ژرف درون دیگر تاریکی نیست بلکه دنیاییست! چیزی نیس که با زبان بیان کرد،فقط میتوان گفت باید خودت آنجا برسی و درکش کنی. حال شاید دلیلش همین باشد که چرا مستقیما به ذهنمان بهش تزریق نشده،شاید حکمتش به همین است خودمان به انجا برسیم.عمق درون،عمیق و عمیق‌تر،در عمق چاه، ساکت،سکوت مطلق.آنقدر سیاه که انگار چشمانت کور است حتی خودت را نمیتوانی ببینی آنموقع چشم دل بیدار میشود و از تنهایی در می‌آیی در سیاهی دقت کنی اگر دل را آنقدر صیقل دهی شفاف که شد به وضوح میتوانی انعکاس خودت را ببینی و قتی هم که دیدی دیگر اینجا سرد و تاریک نیست.-ذهن دوم: فکر کنم دچار بحران معنا شدم-ذهن ثالث(*این ذهن متعلق به من نیست،برای همین سوم ننوشتم): کم چرت‌پرت بگو-ذهن اول: نه اینطور نیست،آدم‌ها چیزی رو که درک نمیکنند از آن میترسند و از چیزی که بترسند خوششن نمی‌آید-ذهن ثالث:  از منبر بیا پایین، سرمون درد گرفت-ذهن اول: الحق که ذکات عقل تحمل نادان است.هرگز قدرت ذهن درونگرا ها را دست کم نگیرید: درونگرا  میتونه چنان واقعی معشوقش را بغل کند رمانتیک باشد،خیره چشمانش شود،موهایش را نوازش کند قلبش از هیجان طوری بتپد که انگار میخواهد سینه را بشکافد بپرد بیرون. اما در واقعیت با آرامش کامل با قیافه جدی و عبوس،گویا دلش از سنگ است مثل یک فرد عاری از عاطفه و احساس،در خونسردی و اوج بیخیالی بدون هیچ تماسی کنارت بنشینه  و افق نگاه کنه.  بعضا شده آدم هنگام بحثی یاد خاطره‎‌ای می‌افتد که خنده‌اش میگیرد،گاها در پیاده رو،خیلی عادی درحال تند قدم زدن هستم تا ب مقصد برسم بعد در ذهنم چیزهایی را متصور میشوم مثلا در آینده فلان حرف را گفتم چ طنزی میشود،یا فلان موقعیت پیش بیایید چقدر خنده د ار میشود،بعد آنقدر واقعی متصور میشوم انگار روبروم دقیقا همین اتفاق درحال رخ دادن است که همان لحظه بلند میخندم و مردم با تعجب نگاهم میکنند??اگر کسی را دیدید که از کوچکترین چیزها لذت می برد،محو طبیعت می شود،کمتر سخت می گیرد،می بخشد، می خندد، می خنداند و با خودش در یک صلح درونی است،او نه بی مشکل است نه شیرین عقل..!!او طوفان های هولناکی را در زندگی پشت سر گذاشته و قدر آنچه امروز دارد را می داند..!!او یاد گرفته است که لحظه لحظه ی زندگی را در آغوش بگیرد..!!زمانی میتوان گفت که دلقک  سبک‌مغزی است که خنده هایش از جنس تمسخر و تحقیر دیگران باشد.دیگر در زندگی دنبال چیزی نیستم,,, یه مسیریه که داریم طی میکنیم و به تجربه‌هامون اضافه میشه،نه دنبال پولم،نه دنبال مقام،نه شهرت،نه دنبال احترام،... دنبال توجه دیگران که بهشان مهربانی کنم تا محبتی بگیرم،میشود مهرطلبی و خیلی ها مهربانی و مهرطلبی را باهم اشتباه میگرند یکی واقعا مهربان است و ذاتش اینه،بدون انتظارمتقابل از طرف بی‌منت خوبی میکنه اما یکی همه‌ی این خوبی،محبت وکمک را میکنه تا چیزی دریافت کنه و دیگران هم تحسینش کنند که میشود ریا.بعضی ها  احترام دروغین چاپلوسان را اشتباه میگرند و توهم خودبزرگ‌بینی میزنند. بالاخره زورکی که نمیشه باید لیاقتشو داشته باشیم انگار وقتی باند فردوگاهی هنوز آماده نیس  هواپیما در جنگل فرود بیاید؛(دیگر خسته‌ام از نصحیت،نظرات و تحمیل دیگران،دیگر چیزی برام مهم نیست.نیاز به استراحت عمــــــیق و طــــــــــــــــــــــولـــــانـــــــــــــــی??،شاید نیاز دارم مدتی در هوای ابری لب ساحل، با خودم خلوت کنم،شب را در ساحل آتشی روشن کنم،در کلبه بخوابم،صبح جنگل را قدم بزنم،ظهر با قایق بروم دل دریا رو به آسمان بخوابم،عصر شنا کنم و غروب را نظاره‌گر غروب در افق باشم) این نقطه قوتی است کسی از آن طریق نمیتواند آسیب برساند سعی میکنم تا حد ممکن به کمک کسی نیاز نداشته باشم،اگر ضرری هم از مشورت نگرفتن دیدم خیلی خیلی راحتر تر از ارتباط با آن فرد است،اگر نیاز به چیزی یا کسی هم داشتم به او میگویم  شد،شد  نشد میروم از جای دیگه. انرژی ام وابسته ب دیگران نیست از درون شارژ میشوم دیگر کسی که تماما در خودش است، هراس تنهایی را ندارد،داستایوفسکی میگفت: چرا باید به یک نفر احتیاج داشته باشم که باهاش دو کلمه حرف بزنم؟خودم با خودم میتونم بیشتر از دو کلمه حرف بزنم و حرفای خودمو راحت‌تر بفهمم.اگه کسی به اینجا برسه دیگر نه میگرده، نه انتظار میکشه...     در پست قبلی در انتها پرسیدم از زندگی میخوای؟   حالا میگم چیزی دیگه چیزی نمیخام،خسته‌ام چرا این فراز نشیب زندگی تو نشیب گیر کرده!??در زندگی دو چیز برایم شدیدا رو مخ است:-انتظار کشیدن-بیگاری،انجام کارهای بی‌نتیجه(مثلا گفتگوهای بیهوده وقت تلف‌کن یا مثلا جروبحث با احمق،برای همین دیگه میگفتن بلدی میگفتم نه. دیگر ادعایی ندارم،چرا باید خودمو ثابت کنم، چرا باید دنبال تایید دیگران باشم اینقدر زورکی شان و احترام اجتماعی جمع کنم وقتی نظر مردم پشیزی ارزشی نداره،هیچ مرگ و زنده تو اصلا براشون مهم نیس،اصلا وقتی زنده‌ای هم راجع تو فکر خاصی نمیکنند همه درگیر دغدغه های خودشونند،چرا باید داد و هوار کنم که آی مردم من بلدم من میتونم، مردم فقط بلدند چیزای قشنگو خراب کنند،برای همین دوست ندارم از زندگیم جار بزنم مگر اینکه واقعا کم آورده باشم و احساس نیاز به کمک کنم که مطمئناً آن روز واقعا حالم خیلی خراب است.)جامعه‌شناسی به نام چارلز هورتون کلی در سال 1902 نوشت:«من آنچه که می‌پندارم نیستم، آنچه که تو نیز می‌پنداری نیستم. من آنچه هستم که فکر میکنم تو فکر ‌می‌کنی هستم.»در واقع ما در پیش هرکس انواع نقش هایی را بازی میکنیم که ایجاد شده!وقتی یکی را در محیط خیلی مؤدب بشناسند او خودش نیز سعی دارد همان نقشش را آنجا ایفا کند و کنار دوستانش نقشی متفاوت و حتی ممکن است 180درجه برعکس قبلی باشد.انگار طرف در شرایط انجام گرفته شده قرار میدهند.برای همین است که یک تنکیکی برای کنترل فرد این است که: با او طوری رفتار کنی که در نزد تو گویا هیچ قدرتی ندارد.خودتان باشید راحت و آزاد؛اجازه ندهید کسی ب هیچ نحوی آزادی‌تان را بگیرد. مثلا نظرات و افکار دیگران شما را از انجام کاری باز داردوضعیت اکثر مردم:اکثريت عظيم روشنفکرانى که مى‌شناسم در جست‌وجوى چيزى نيستندوهيچ کارى نمى‌کنندو به درد کارى نمى‌خورند. همه‌شان بدتحصيل کرده‌اندبه طور جدى مطالعه نمى‌کننددرباره‌‌ی علوم فقط پرحرفى مى‌کنندازهنر هم کم سر درمى‌آورند.همه‌شان خودشان رامى‌گيرندوبا قيافه‌‌ی جدى، گنده‌گويى و فلسفه‌بافى مى‌کنند؛حال آنکه پيش چشم‌شان کارگرها غذا ندارندو چهل نفرى در يک اتاق نامناسب مى‌خوابند.پر واضح است که همه‌‌ی حرف‌هاى قشنگ‌مان فقط براى آن است که سرخودمان وديگران شيره بماليم.باغ آلبالو | آنتون_چخوف   من بلد نیستم یک بند انشا بنویسم,در مدرسه ادبیاتم صفرصفر بود(به جز دبیرستان در درس انشاء).همه این حرفا از دلم میگذشت که نوشتم(که هرروز با من است).هیچ یک از اینها رامغزم مثل ریاضی فکر کند بنویسد نیست.بلکه همگی احساساتی هستند که از دلم میگذشت به واژه‌ها تبدیلش کردم تا با بعضی افراد خاص درمیان گذاشته باشم.  واقعا گفتگوی روزانه دو ذهن است که در این چندسال پدید آمده و مرا از درون خسته میکند و حوصله کسی و چیزی برایم نمیماند،همش شاخه ب شاخه قطعات را مثل پازل در کنار هم سعی میکند بچیند.سردرگمی و شلوغی افکارهاج و واج میمانم،اما وقتی صدای شلوغی مغزم را قطع کرده و ب درونم رجوع میکنم حرف هایی میشنوم که برای خود جالب و برای دیگران تحسین برانگیز است و نمیدانم این صدای ذهن است یا دل</description>
                <category>درونگرا ها</category>
                <author>علیرضا</author>
                <pubDate>Fri, 05 Nov 2021 01:23:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مشکل یک درون گرا.....  #کمک</title>
                <link>https://virgool.io/introverts/%D9%85%D8%B4%DA%A9%D9%84-%DB%8C%DA%A9-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86-%DA%AF%D8%B1%D8%A7-%DA%A9%D9%85%DA%A9-azo44vaxevwb</link>
                <description>شخصیتم آروم و درون گرا....اهل شعر و احساساتی..... از اینکه درون گرام خوش حالم و شخصیتم رو دوست دارم اما با مشکل های زیادی برخوردم.....با افتخار درون گرام :)مقایسه با یک بیرون گرا:خواهرم دوسال و چهل روز کمتر از من کوچیک تره و به شدت پر شر وشور و بیرون گرا و من نقطه مقابلش اروم و درون گرا...!! و به خاطر همین خیلییی با هم دعوا میکردیم اما مشکل اصلی اینجاست که من با خواهرم قیاس و گاه خجالتی و گاه به خاطر دوست نداشتن بعضی فعالیت ها تنبل من رو برداشت میکردن و همیشه او مرکز توجه بود و این خیلی روی اعتماد به نفسم تاثیر گذاشته و داره......تنهایی :من تو دوستی میتونم بگم اخر معرفتم اما الان چند سالی هستش که یک دوست صمیمی ندارم . منزوی نیستم اما ملاک هام برای دوستی یکم سخته... دلم میخواد با دوستم درمورد درس کتاب زندگی شعر و.... حرف بزنیم نه اینکه غیبت کنم یا بقیه رو مسخره کنیم و.....ادم خشکی نیستم اما کار هایی که توش ارامش داره رو بیشتر دوست دارم.... ایجاد و شروع یک دوستی خیلیییی سخته.....تنهایی رو همیشه ترجیح میدم از جمع خوشم نمیاد اما اینکه دوست صمیمی ندارم اذیتم میکنه.......هرگز دلم نمیخواد یک برون گرا و یک ادم هیجانی بشم من خود آرومم رو دوست دارم.... اما نمیدونم این مشکلات رو چه جوری حل کنم و باهاش کنار بیام.....کسی اگه راه حلی و نظری داره بگه لطفا شاید بتونیم بهم کمک کنیم</description>
                <category>درونگرا ها</category>
                <author>hana</author>
                <pubDate>Thu, 11 Jun 2020 15:53:30 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>با عشق... برای درون گراها</title>
                <link>https://virgool.io/introverts/%D8%A8%D8%A7-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86-%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%87%D8%A7-hskecmfp9nys</link>
                <description>درون گراها و مالیخولیایی‌ها، از افراد عجیب غریب جامعه کنونی اند. ساکت، آرام و بی آزار و صد البته بی حوصله و غیرقابل پیش بینی. در این لیست، بر اساس فیلمایی که دیده‌ام، فیلمایی انتخاب کرده ام که برای چنین تیپ آدمایی انتخاب مناسبی است. در آخر، اگر فیلم دیگری به ذهنتان میرسد، کامنت کنید.درون لوین دیویس_ Inside Llewyn Davisاسکار آیزاک در نقش فراموش نشدنی لوین دیویسکوئن ها خوب بلدند با مخاطب صمیمی شوند! هنرشان گفتن قصه های ساده و روان است، بدون اینکه بخواهند پیچیده‌اش کنند. این بار، در فیلم لوین دیویس، که به عبارتی پس از ای برادر کجا رفتی دومین فیلم موزیکالشان محسوب می‌شود، برخلاف آن فیلم کمدی شاد، با یک فیلم که نورپردازی تیره، سیگار و هوای بارانی و غم و ناراحتی دارد، طرفیم. لوین دیویس، یک موزیسین بی‌اعصاب، که معتقد است شغلش، یعنی خوانندگی و نوازندگی، فقط برای پول است؛ نه اینکه برای چند نفر بزند و آنها سرهایشان را تکان دهند! این فیلم، تقریبا فیلم جاده‌ای هم محسوب می‌شود. آهنگ های فیلم بسیار زیبا هستند و تیم بازیگری درجه یک هستند. کافی است چهار دقیقه از فیلم بگذرد، آن وقت دیگر در فیلم غرق شده‌اید! راستی، یک گربه هم در فیلم وجود دارد که نقش کلیدی دارد!جلسه کوتاه 12_ short term 12سکانس غم انگیز و شوکه کننده &quot; داستان کوسه&quot;این یکی را خیلی دوست دارم! فضای فیلم به شدت صمیمانه است و به زیبایی هرچه تمام تر، چند روز از زندگی چهار کارمند بازپروری را می‌بینیم. بری لارسون که هم جدیت و هم شوخ طبعی ریز خود را دارد، جان گلگر جونیور که بار کمدی فیلم را حفظ میکند، رمی مالک که همه اذیتش می‌کنند! و استفانیا بیتریز که وقتی بقیه نیستند، آن جا را می‌گرداند. از آن طرف، کاتلین دور را داریم که نقش یه دختر بد اخلاق و آسیب پذیر را بازی می‌کند و لی‌کیت استنفیلد که درون گرا ترین و غمگین‌ترین کاراکتر فیلم است. داستان فیلم ساده‌ هست و باز هم می‌گویم، فیلم فضای به شدت صمیمانه‌ای دارد که در فیلم‌هایی که اخیرا ساخته می‌شود، کمیاب است.مالیخولیا_ Melancholiaسیاره بزرگ افسردگیاین فیلم فرا بی‌نظیر است! اولا باید بگویم که آقای فون تریه فیلم را ساخته‌اند و از کارگردانان منفور سینما محسوب می‌شوند! اما در این فیلم، به شیوه‌ای کاملا متفاوت، افسردگی را مورد بررسی قرار می‌دهد. نشان می‌دهد که همه در معرض افسردگی هستیم و یک روز به آن مبتلا می‌شویم. یکی می‌گوید:« نه بابا این حرفا چیه ما شادیم خوشحالیم علم فلان گفته ماها نمی‌گیریم و فلان و فلان و فلان.» یکی می‌گوید:«من آن را قبول کردم. از اون نمی‌تونم فرار کنم و باید قبولش کنم.» کریستن دانست به زیبایی تمام، یکی از افسرده ترین نقش‌های سینما را بازی کرده است. به این اشاره کنم که اگر از غم مرحله اول فیلم گذشتید، بعید میدانم بتوانید از غم مرحله دوم فیلم بگذرید مگر اینکه یه بار این حس عجیب زشت دوست داشتنی مالیخولیایی را تجربه کرده باشید!مرثیه ای برای یک رویا_ requiem for a dreamاز عاشقان تکرار نشدنی سینما...نیازی به معرفی و توضیح آن چنانی نیست. کارگردان فیلم آرنوفسکی است که هر دفعه غم جدیدی در آستینش دارد و رحم کردن به کاراکتر برایش یه شوخی زشت است. جرد لتو و جنیفر کانلی در نقش یک زوج عاشق و دوست داشتنی هستند ، الن برستین در نقش مادری که میخواهد لاغر شود تا بتواند در یک برنامه تلویزیونی آبرو داری کند! و مارلون وینز در نقش یک دلال مواد مخدر که می‌خواهد به این روش، زندگی زیبایی برای خود درست کند. در این فیلم، آرنوفسکی برای افرادی که رویا دارند، مرثیه‌ای می‌سراید. اما چه چیزی این مرثیه را کامل تر می‌کند؟ بله! موسیقی مسخ کننده و بی‌نظیر کلینت منسل که شما را به درون فیلم می‌کشد و نمی‌گذارد نفس راحتی بکشید. و پایان شوکه کننده و اعصاب خورد کن و اعصاب خوردکن و اعصاب خوردکن...مزایای گوشه گیر شدن_ the perks of being wallflowersموسیقی و رقص و یک اکیپ فراموش نشدنییک درام دبیرستانی درست حسابی. فیلمی که به راحتی باهاش ارتباط برقرار می‌کنید و فکر می‌کنید جزء اکیپ کاراکترهای فیلم هستید. فیلم، به شدت خوش ساخت است و به زیبایی با تمام شخصیت ها ارتباط برقرار میکنید. فیلم به احساسات افراد گوشه گیر می‌پردازد و با آهنگای راک زیبا همراهمان می‌کند و مهم تر از همه، هیچ وقت خودش را لوس نمیکند و فاز نالیدن الکی بر نمی‌دارد. بر افسردگی و گوشه گیری اصرار نمی‌کند و می‌گوید یه لحظه باید دل را به دریا زد و رفت وسط تا با سم ها و پاتریک هایی که در زندگی همه‌مان است، رقصید، خوش گذراند و لذت برد. نکته آخر اینکه فیلم واقع گرایانه ساخته شده است و چارلی قصه ما، راه دراز و سختی برای شاد شدن طی می‌کند.فلوریدا پراجکت_ Florida projeیک فضای به شدت گرم و صمیمی در فیلم وجود داردیک فیلم ساده و باحال و رنگارنگ. چند کودک شیطان که در یک پراجکت( یک سری سوییت که کنار هم دیگه و به صورت یه ساختمون ساخته شده‌اند) دو مادر دیوونه‌ و یک مهماندار با نقش آفرینی محشر ویلیام دفو که زیادی مهربان است وحکم آچار فرانسه را دارد. جدا از اینکه فیلم به زیبایی به مسئله نظام سرمایه داری می‌پردازد، بلکه یک داستان زیبا هم تعریف می‌کند. درباره‌ی فیلم چیز بیشتری نمی‌گویم، چون نمی‌خواهم لذت دیدن این فیلم را از شما بگیرم!جوکر_jokerهرچند سطحی اما به دیوانه بازی هایش می ارزدیک فیلم پاپ کورنی که آنقدر عمیق به مسئله تنهایی نمی‌پردازد، بلکه کلیشه‌ای و پر از ایراد هم هست. اما دیوانه بازی‌ها و بلاهایی که آرتور فلک می‌آورد، گاهی اوقات همان افکار خطرناکی بود که در ذهنمان رژه میرفت. چیزی که حس همدردی مان را قلقلک میدهد، قطعا بازی فینیکس است و بس. پس بیشتر نمی‌گویم، چون &quot;جوکر&quot; است!به خلا وارد شو_enter the void بازی با رنگ ها، از مولفه های سینمای عجیب نوئه استچرا این فیلم را اینجا گذاشتم؟ چون درمورد سفر یک روح است. درمورد &quot; مرگ &quot; است و امکان ندارد یک بار ما درمورد مرگ فکر نکرده باشیم؛ مخصوصا هنگام تنهایی و ناراحتی. در کل، enter the void از تکرارنشدنی فیلم های تاریخ سینما هست که کلی حرف دارد اما زبان از گفتن آن حرف ها قاصر است. و نکته جالب اینکه با ماده‌ی مخدری به نام DMT آشنایمان می‌کند که از پایه های اصلی فیلم و رنگ بازی هایش است! این فیلم را از دست ندهیدمبتدی ها_Begginersبانمک ترین و شیرین ترین زوج فیلم ها ( البته از نظر من)آخ که چقدر این فیلم خوب است. آخ که چقدر این فیلم همه چیزش آرام و ملایم است. فیلم درمورد جوانی به نام الیور است که برای مدت ها تنها بوده است و در یک مهمانی، با یک دختر زیبا به نام آنا آشنا می‌شود. کلیشه است نه؟! اما مشکل اینجاس که الیور این سوال را از خودش میپرسد: آیا من لیاقت او را دارم؟ همچنین فیلم  گشت و گذاری در رابطه او با پدرش می‌کند و زندگی کاری الیور را به ما نیز نشان می‌دهد. در نگاه اول فیلم کلیشه‌ای است ولی چنان دل شما را به دست می‌آورد که محو فیلم می‌شوید. امیلی_Amelieامیلی، یک شخصیت به شدت بامزه و آرامیک شخصیت خنده بر لب، یک سفر فانتزی و یک عاشقانه آرام. امیلی، با بازی محشر و لذت بخش آدری توتو یک فیلمی است که در سخت ترین لحظات عمرتان حکم دیازپام را خواهد داشت. سفر عاشقانه جذاب امیلی که انگار دیزنی آن را ساخته است، با مخاطب درمورد افراد مهربانی صحبت می‌کند که محبت را به زندگی افرادی که دوست دارد می‌آورد ولی همچنان خودش به آن محبت نرسیده است. یک موسیقی به شدت دلنشین و آرام یان یرسن نیز  لذت فیلم را صدبرابر کرده است. این لیست ده تایی بنده تمام شد... میدانم فیلم های زیادی است که نگفته‌ام و بر اساس فیلم هایی که فعلا دیده‌ام نوشته ام. اگر فیلم دیگری مد نظرتان است ذکر کنید یا انتقادی در راستای بهتر شدن کار بنده هست.ممنون از اینکه مطلب را خواندید :)</description>
                <category>درونگرا ها</category>
                <author>justcinema</author>
                <pubDate>Thu, 14 May 2020 19:48:03 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من ادامه میدم! I still fight :)</title>
                <link>https://virgool.io/introverts/%D9%85%D9%86-%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%85-i-still-fight-b6hiy5rrn6k4</link>
                <description>سلام. این پست میکسی از آهنگای مختلف و یه متن انگیزشیه. اصطلاح &quot;موسیقی انرژی زا&quot; رو الان ساختم(حالا شاید یکی ی جا دیگ هم گفته باشه نمیدونم!) مثه نوشابه ی انرژی زا. هر وقت انرژیتون ته کشید یدونه آهنگ این مدلیو با صدای بلند گوش کنید و سعی کنید &quot;جوگیر&quot; بشید. همونقد که موسیقی حماسی در آدم تاثیر داره &quot;رپ&quot; هم در بر انگیختنِ اعتماد به نفس تاثیر داره. البته رپِ تمیز.این روزگار قلب منو چاک دادخوردم زمین و روبروم وایستاد!گفت که دستام رو بگیر وتا دستام رو بردم سمتش خندید و *** داد :/ بعد اینکه قلبم بشکنه! من بازم ادامه میدم. برای عشق و رسیدن بهش زندگی میکنم و قرار نیست به هیچ عنوان متوقف شم!!! (ترجمه آزاد!!) تو مسیر کنکور با سارقای باهوشی مواجه شدم، که ظاهر موجهی داشتن و اینکه من تا مدت ها نفهمیدم چی ازم دزدیدن!آروزهامو...پولمو...وقتمو...واقعیت هایی در مورد کنکور که حقم بود بدونم...خیلی چیزا!واقعا هنوز نفهمیدم چیا ازم دزدیدن!فعلا مهم هدفه ولی وقتش می رسهکه زندگینامشونو پاره کنم ^_^به اندازه کافی بهم الهام شده تا رشد کنم و منفجر شم!! امروز با یه دوستی صحبت کردم که منطقه سه بود، با امکانات کم...ایشون از یه رتبه خیلی پایین تو سال اول به داروسازی یه شهر خوب تو سال سوم رسیدن.چیزایی که گفت رو تو این دوسال واقعا نشنیده بودم! یا یادم رفته بود!- هر مشاوری برای هر دانش آموزی فایده نداره.-آزمون برای همه کاربردی نیست!-درست درس خوندن از زیاد تست زدن مهم تره.شاید شمایی که میخونی بگی خب اینا که بدیهی ان!ولی نه.برا کنکوریا اینطوریه که صب تا شب چیزای متفاوتی رو میکنن تو سرشون.فکر غالب مردم اینه که کسی که تو یه منطقه محروم درس میخونه و از کلاس کنکور فاصله داره مسیر سخت تری برای موفقیت داره. ولی واقعیت اینه که اگر همچین کسی بخواد بخونه، فرض بر اینکه از منابع خوبی برخوردار باشه و معلم خوب! بدور از هیاهوی بازار کنکور راحت تر میتونه به موفقیت برسه.خدا میدونه که من تا الان چند جلد کتاب خریدم که فک میکردم بدون اونا عمرا بشه و بعد خوندنشون فهمیدم که بدرد نخور تر از اونا اصلا کتاب نیست!!!از اول تابستون میان به دانش آموز استرس میدن اگه تا الان نخوندی اصلا نگران نباشوقت هست و تو جبران میکنی هرچند ممکنه به کسایی که زودتر شروع کردن نرسی. ولی مهر بیاد دیگه تمومه، عمرن بتونی جبران کنی.بعد هرچی که زمان جلو میره این سناریو رو برای ماه جدید میچینن!تا فروردین هم این کارو ادامه میدن.واقعیت داره حرفشون و میشه از هر زمانی ک شروع کردی بترکونی.ولی این قسمت که میگن عمرن برسی ب کسی ک زودتر شروع کرده دروغ محضه!این قسمتی ک ی برنامه میدن و میگن فقط طبق این میتونی موفق شی دروغ محضه!به ما گفتن نمیتونیم! احتمالشو نمیدادن بتونیم. حالا دارن از حسودی میترکن. چون آخرش برنده ی واقعی رو دیدن!!بکوب پاهات و محکم روی زمین و باز، بگواینجا تازه اول مسیره روی پات، بمونانتهای این مبارزه برد با ماستبجنب وقت نیست، پاشو بگو من ادامه می دم :)نمیتونم نفس بکشم. ولی من همچنان میجنگم تا آخرین لحظه ای که میتونم بجنگم. دیروز گذشته و این یه روز دیگه است.امینم یه جای دیگه هم میگه: من حتی رو تختِ مرگمم ادامه میدم. اینو می گم به اون ها که حرف هامو می شنونادامه می دم تا وقتی جونم رو باختمهر چی زخمی تر من وحشی تر می شمهروقت که اراده کردی شروع کنیچشماتو ببند روی همه ی حرفاروی همه ی برنامه های رنگارنگ و کتابای جدیدخودت باشبرنامه خودتو بچینو بهش متعهد باشباور دارم اگر بدون استرس بخونی از کسی که از نوزادیش آزمون داده و تست زده ولی آرامش نداره موفق تر باشی !!!قسمت پی نوشت دو پست قبلمو اینجا کپی میکنم:پاندای کنگ فوکار!!!افسانه ها میگن کسی که این تومار رو بخونه، گردش زمین به دور خودش رو حس میکنه. حتی صدای بال زدن پروانه ها رو هم میشنوه. قدرتی پیدا میکنه که هیچکس نتونه شکستش بده...پاندای کنگ فوکار تومار رو باز کرد و !!!بنگ...خودشو دید :)))و در آخر:»» شکفتیم شکافتیم شتافتیم تا ساختیم :))منتظر نظرتون هستم! (سعی کنید انرژی منفی نباشه!!!)خوشحال میشم این پست رو هم بخونید:) http://vrgl.ir/pg5fb این عکسارو این جا بیارم خیلی بی ربطه؟ by me :Pby me :Pby me :P</description>
                <category>درونگرا ها</category>
                <author>NewBorn#1001</author>
                <pubDate>Mon, 13 Jan 2020 02:33:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>There is nothing in the world, more powerful than laugh</title>
                <link>https://virgool.io/introverts/there-is-nothing-in-the-world-more-powerful-than-laugh-nnse1rvkdsca</link>
                <description>آرام شده ام. خنده را یاد گرفته ام. یعنی سعی میکنم یادش بگیرم. به همه چیز، به همه کس، همیشه...به همکلاسی هایم میخندم. به استرسشان، به اشک هایشان، به دلخوشی هایشان.به معلم ها، مادر پدرها، پسرها، همه ی آدم ها. به نقش هایی که بازی میکنند. به غم و شادی و عصبانیتی که از زیر پوسته ی بیرونیشان گاهی بیرون می ریزد.به عقده هایشان که قوه ی حقارتشان را با تحقیر دیگران تشدید می کند.می خندم. آرامم.وقتی دو روز تعطیل میشوی چه کار میکنی؟ خوشحال میشوی؟ برای از دست دادن درس های شیرینی که داشته ای غصه میخوری؟ میگیری میخوابی؟من میخندم.خیال میکنی وقتی مرا به جرم شادی ام مواخذه میکنی، التماست میکنم تا قوه حقارتت را سیراب کنم؟من فقط میخندم. من به تو و به حقارت تو میخندم. من به آن وضعیت مضحک میخندم.فقط به آنچه که میتوانستی باشی، به آن رفتاری که می توانستند با تو بکنند و نکرده‌ند و آنی که میتوانستی باشی را در تو کشتند، تلخند میزنم.من به خودم و هوای 160ی که هر روز نفس میکشم میخندم.به این هوای مسموم که علاوه بر خودش، تک تک ما را محکوم به دریدن روح و عشق و شادی در همدیگر می کند؛ می خندم.من به آن دستی که برخلاف میلش، پارچه ای را جلو داد میخندم.می دانی؟ تو گذشته ی مرا نمیشناختی. آدمی بودم که برای تک تک این ها میجنگیدم. آدمی بودم که سر هرکدامشان عصبانی میشدم و اعصاب دیگران را هم بهم میریختم، آدمی که غصه می خورد و انزجار در خود می انباشت.اگر گذشته ی مرا میدیدی میفهمیدی که چه فتح بزرگیست این خنده و این گذشتن هایم.ای خواننده، تو شاید مرا دیوانه بخوانی، شاید خنده هایم را از سر بیخیالی بدانی.شاید نشان آن بدانی که من دیگر خسته شده ام. شاید نشان آن بدانی که ترسو شده ام.راست میگویی. راست میگویی و در عین حال در اشتباهی.معادله ی ساده ایست که بی دلیل پیچیده شده. من به این معادله میخندم.میدانی، انتخاب نکرده ام که این هوای کشنده را هر روز فرو دهم.برای همین است که میخندم. میخندم و ادامه میدهم. میدانی؟ ناچارم.اما حالم گریه دارد اگر در اولین فرصت  از این هوای آلوده نگریزم.میدانی، داستان من، داستان جدیدی نیست. تو بارها شنیدیش. اگر داستان خودت نباشد هم  از نزدیک لمسش کردی.می دانی؟ من رویا ندارم. من هدف دارم. هدف های رنگارنگ در سرم می رقصند. گرچه این رقص تو را می آزارد. این رقص چه جلوی چشمانت و  چه در نهان من تو را می آزارد. چون میدانی که وجود دارد. و تو نمیتوانی جلویش را بگیری.رقص هدف های رنگارنگ من، روزی به اوج می رسد، من پا به سرزمین اهدافم میگذارم و آنجاست که اعجاب رنگ و شور و زیبایی می آفرینم.آنجاست که تو دوست من، آن قدرت رنگ ها چشمانت را می آزارد. چون تحمل نداری زیبایی دردناکشان را به یاد بیاوری. به یاد بیاوری که تو از این زیبایی روزی برخورداری بودی ولی چشم و قلبت را رویش بستی.دوست من، اگر تو مرا میازاری، من به اندوه و آزاری که بر من رسیده نه اشک میریزم و نه خروش میاورم.میخندم چون خودم به زیبایی قدرتی که دارم ایمان دارم.دوست من، من به آن آزاری غصه میخورم که به خودت میرسانی. به آن مردابی که هرچه میازاری سیراب نمیشود. من غصه ی تو را میخورم. چون تو هم روزی درونت زیبایی داشتی.دوست من، بهت قول میدهم در اولین فرصتی که بتوانم از جلوی چشمانت دور میشوم. برای تو و برای خودم.اما برایت دعا میکنم. دعا می کنم سایه هایی که روی زیبایی هایت انداختی را روزی کنار بزنی.بهت قول میدهم روزی با زیبایی و شوری که آفریدم، کمکت کنم به زیبایی خویش برگردی.دوست من، امیدوارم روزی بخندی. و آوای خنده ات ما را هم بخنداند.و همه با هم بخندیم بر زخم هایی که به هم و به همدیگر زدیم.قول شرف میدهم‌.close my eyes and I can see A world that&#x27;s waiting up for me that I call my ownThrough the dark, through the doorThrough where no one&#x27;s been beforeBut it feels like homeThey can say, they can say it all sounds crazyThey can say, they can say I&#x27;ve lost my mindI don&#x27;t care, I don&#x27;t care, if they call me crazyWe can live in a world that we design&#x27;Cause every night, I lie in bedThe brightest colors fill my headA million dreams are keeping me awakeI think of what the world could beA vision of the one I seeA million dreams is all it&#x27;s gonna takeOh, a million dreams for the world we&#x27;re gonna makeThere&#x27;s a house we can buildEvery room inside is filled with things from far awaySpecial things I compileEach one there to make you smile on a rainy dayThey can say, they can say it all sounds crazyThey can say, they can say we&#x27;ve lost our mindsSee, I don&#x27;t care, I don&#x27;t care if they call us crazyRun away to a world that we design&#x27;Cause every night, I lie in bedThe brightest colors fill my headA million dreams are keeping me awakeI think of what the world could beA vision of the one I seeA million dreams is all it&#x27;s gonna takeOh, a million dreams for the world we&#x27;re gonna makeHowever big, however smallLet me be part of it allShare your dreams with meWe may be right, we may be wrongBut I wanna bring you along to the world I seeTo the world we close our eyes to seeWe close our eyes to seeEvery night, I lie in bedThe brightest colors fill my headA million dreams are keeping me awakeI think of what the world could beA vision of the one I seeA million dreams is all it&#x27;s gonna takeA million dreams for the world we&#x27;re gonna makeFor the world we&#x27;re gonna make</description>
                <category>درونگرا ها</category>
                <author>_PARNIAN_</author>
                <pubDate>Fri, 06 Dec 2019 23:23:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>? لیست هایی که باید داشته باشیم!</title>
                <link>https://virgool.io/introverts/%D9%84%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%85-lr7831urusxa</link>
                <description>با این حافظه های ضعیفی که ما داریم، بدون اینکه بفهمیم زمانمون هدر میره و مدام کارهامون رو فراموش میکنیم. من حدود دو سال هست که سررسید دارم و توی اون لیست هام رو می نویسم و توی موبایل و کامپیوتر هم از برنامه گوگل کیپ برای یادداشت برداری و ساخت لیست ها استفاده می کنم.بی مقدمه بریم سر اصل مطلب! می خواید یکی از آیتم های حرفه ای بودن رو تجربه کنید؟ لیست ها رو به زندگیتون اضافه کنید... با روشی که در این پست براتون میگم.برخی از لیست های من!1- کار های فردا (To-Do List)اولین لیستی که هر کسی باید توی زندگیش داشته باشه. بهترین روش استفاده از اون هم اینه که شب قبل چرک نویسی از کارهایی که فردا قرار انجام بدید بنویسید و فردا در اولین فرصت توی یه کاغذ مرتب بنویسیدش. اگر هم که توی سررسید مال هر روز رو بنویسید که چه بهتر!2- مهارت هایی که باید یاد بگیریماین یکی، از خلاقیت های خودمه. بجز چیز های استانداردی که به نظر هم میرسه، چیز های جالب دیگه ای ازجمله مهارت تعریف کردن (یک فیلم یا خاطره)، جک گفتن و... رو هم می تونید توی این لیست بنویسید!3- کتاب هایی که باید بخونیمهمه کتاب خوان های حرفه ای همیشه لیستی از کتابهایی که باید بخوانند در نزدیکی خودشان دارند تا اگر روزی گذرشان به کتابفروشی یا کتابخانه ای خورد بدانند دنبال چه کتاب هایی هستند.4- کتاب هایی که خواندیم (ترجیها سالانه)خیلی ها لیست قبل را دارند اما کمتر کسی هست که لیست کتابهایی که خوانده است را هم داشته باشد. من یکی دو سال هست که نوشته ام چه کتابهایی را خوانده ام. این لیست رو بهتره سالانه بنویسید و اگر اول یک سررسید باشه که چه بهتر! هر کتابی که به مقدار قابل توجهی مطالعش کردید رو بنویسید. مثلا بنویسید کتاب فلان فصل دو و سه. البته بیشتر کتاب ها رو معمولا کامل میخونیم اما بعضی کتاب ها فقط چند فصلشون صفحشون به درد ما میخورن. همونها رو هم بنویسیم که خواندیم.5- فیلم هایی که ارزش دیدن دارندخیلی وقت ها هست که دوست داریم فیلم ببینیم اما بخاطر اینکه اسم فیلم درست و حسابی ای توی ذهنمون نیست باید بگردیم دنبال آخرین فیلم ها، فهرست های فیلم های برتر و سرچ کردن فیلم های مشابه فلان فیلم. بجای اینکار خوبه که همیشه لیستی از فیلمهایی که بهمون پیشنهاد میشه یا یجایی اتفاقی میبینیمشون رو داشته باشیم تا همیشه فیلم هایی که ایده های ناب دارند رو ببینیم و بعد اتفاقی اونها رو توی لیست برترین های imdb هم ببینیم و ذوق کنیم که فیلمی که دیدیم انگار فیلم برتر هم بوده و ما ندونسته توی لیستمون آورده بودیمش... این حالت زیاد برای من اتفاق افتاده!6- شوخی های روزمره که می شنویم تا استفاده کنیم.یه بار با یکی از دوستام توی آشپزخونه بودیم و انگار اون داشت دنبال چیزی می گشت. پرسیدم دنبال چی می گردی؟ گفت دنبال نیمه گم شده ام!یا همین دیروز. مامانم به پسر عمم گفت ایشالا یه باغ مثل همین خدا به خودت بده...جواب داد: نه دیگه. ما همچین توقعی نداریم شما هم یه دعایی کنید که خدا شرمنده نشه!الان این دو مورد شوخی هایی بودند که میشه وارد لیستمون بشن. رفته رفته این لیست کمک میکنه تا شوخی های شیرینی وارد رفتارتون بشن. و اگر هر از گاهی نگاهی به این لیست بندازید بعد از یک مدتی میبینید بعضی جاها اون شوخی ها به ذهنتون میان و میتونید ازشون استفاده کنید بجای اینکه فراموشتون بشن!اگه میتونید که کسی رو خوشال کنید؛ حتما اینکارو بکنید. دنیا این روزا خیلی به این مهارت نیاز داره!?7- اتفاقات خوب که برایتان می افتند.این لیست رو همین الان من هم به لیست های خودم اضافه می کنم. تا امروز نداشتم این لیست رو و ایدش رو از این متن یکی از ویرگولیا گرفتم! (من لیست هام رو توی کیپ مدیریت می کنم. وقتایی که از همه چی خسته می شیم نگاه کردن به این لیست میتونن بهمون خیلی انگیزه بدن. فکر می کنم از هر کلیپ انگیزشی ای می تونن بیشتر بهمون کمک کنن. چون یادمون میارن چه ویژگی های مثبتی داریم و شاید بهمون یادآوری کنن که برای چه هدفی داریم اینهمه سختی رو تحمل می کنیم.زندگی رو خیلی جدی نگیرید. تفریح کنید. بخندید تا فراموش کنید اما ️?هرگز خندیدن رو فراموش نکنید.پس همین الان. دو کار میتونید انجام بدید. هر کدوم از حالات زیر رو میپسندید... :1- روش موبایلی: نرم افزار کیپ (keep) که برنامه یادداشتی هست که گوگل ارائه کرده رو دانلود کنید و از همین لحظه چند مورد از این لیست ها رو شروع کنید به برنامتون اضافه کنید و به مرور بهشون مورد اضافه کنید.2- روش کاغذی: یه سررسید این سال بگیرید و توی هر روز (شب قبلش) کار هایی که میخواید روز بعد انجام بدید رو بنویسید (بین 5 تا 15 مورد معمولا) و جلوشون هم یک مربع بکشید و هرکدوم از اونها رو انجام دادید مربعشون رو تیک بزنید. توی صفحات اول اون که مال ماه اول سال هست و احتمالا برای to-do لیست روزانه استفاده نشدند هم لیست های دیگرتون رو وارد کنید مثل کتاب هایی که اون سال خواندید و ...تذکر: بخاطر اینکه یه موقع کسی اتفاقی لیست هاتون رو نخونه بهتره از کیپ و برنامه های موبایلی استفاده کنید تا سررسید... (فقط در حد توصیه:)  )فقط یادتون نره... همینّ الان!لیست افرادی که در ویرگول دنبال می کنم: (این همه لیست مثال زدم، لیست دوستانی که توی ویرگول خوب مینویسند رو ننویسم؟! نمیشه که...)shima_sedaghat - khaleghi - arash-naghdi - asaiesh_asodeh - parchami7فعلا با همین ها آشنا شدم... ببخشید از کسانی که مطالبشون رو دوست داشتم اما از قلم افتادند!شما هم موافق لیست داشتن هستید؟ اگر آره، چه لیست های دیگه ای به نظرتون مفیده؟ اگه نه، چرااا?؟</description>
                <category>درونگرا ها</category>
                <author>باران خرمی</author>
                <pubDate>Tue, 11 Jun 2019 23:15:04 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چند بهانه برای خوشحال بودن (آره، با این وضعیت!)</title>
                <link>https://virgool.io/introverts/%DA%86%D9%86%D8%AF-%D8%A8%D9%87%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%B4%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-%D8%A2%D8%B1%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%88%D8%B6%D8%B9%DB%8C%D8%AA-oxdtysxof6g7</link>
                <description>تاکسی، اتوبوس، مترو، سرِ کار، جمع های دوستانه و فامیلی...کافیه تا پات به این جاها برسه تا همه شروع کنن به ناله کردن. از اینکه چقدر وضعیت بده. چقدر همه چی گرونه، چقدر، چقدر، چقدر، چقدر زندگی نمیکنیم!به نظرتون این صحبت ها به حال ما کمکی میکنه؟ یعنی میشه حال بد آدما رو با حرف هایی که حال بد میارن تسلی داد؟شما میخواین همیشه زندگی رو با شک، ناراحتی، ناامیدی و ترس از آینده ادامه بدین؟اصلاً شما بودین چیکار میکردین ؟آهنگ گوش میدادین؟ با دوستاتون میرفتین بیرون ی کافه میخوردین؟ کتاب میخوندین، کُد میزدین؟ مینوشتین؟راستش من بهش فکر کردم و آخری (یعنی نوشتن) رو انتخاب کردم. ولی نه هر نوشتنی، نه نوشتنی که مثل اخبار و عنوان های داغ ما رو بیشتر از زندگی ناامید کنه. با اینکه خیلی آدم مثبت اندیشی نیستم، ولی انتخاب کردم در مورد چیزهایی بنویسم که تو این روزا من رو به زندگی برمیگردونه. اگه میتونستم نقاشی میکردم!(یادمه توی ی پستی به نام چرا داشتن یک زندگی معمولی هم میتواند عالی باشد، در مورد لذت از کارهای معمولی حرف زدم، خواستین ی سر بهش بزنین.)باور کنین هنوز هم تو دنیا چیزهایی هست که تجلی واقعی زندگی رو برای ما زنده کنه. فقط مشکل اینجاست که ما اونا رو فراموش کردیم.از اونجایی که اولین قدم برای حل هر مشکلی اینه که خوب بهش آگاهی پیدا کنیم، میخوام اول در مورد این حرف بزنم که چی باعث میشه که ما اینقدر روی اخبار بد تمرکز کنیم و اتفاقات خوب زندگی مون رو نادیده بگیریم. چرا انسان ها اینقدر به کمبودهای زندگی شون توجه میکنن؟ مغر ما انسان ها به طور غریزی ساخته شده تا در برابر سختی و مشکلات عکس العمل نشون بده. انسان های نخستین برای اینکه زنده بمونن و بتونن نیازهای اولیه زندگی شون رو فراهم کنن، باید یاد میگرفتن چطور خطرات رو شناسایی کنن. یعنی تو این زمان مغز ما با پیدا کردن مشکل، میتونست به بقا ادامه بده. همین قدرت خارق العاده ما رو نسبت به مشکلات و سختی ها حساس کرد. مغز ما به طور ناخودآگاهی دنبال حل کردن مشکلات میگرده. اگه خوب به این مسئله دقت کنین میفهمین که همه فیلسوف ها، دانشمندان و آدم های بزرگ همه و همه مشکلی رو حل کردن و برای همین نامشون برای ما همیشگی شد. آرتور شوپنهاور یکی از اون بدبین های تاریخ بود که تا حد زیادی به فلاکت آدمی علاقه مند بود! برای همینم هست که وقتی کسی توی زندگی به اندازه کافی چالش و سختی نداشته باشه، احساس پوچی بهش دست میده و از زندگی خسته و دلزده میشه (البته نه همیشه)ولی در دل این قابلیت شگفت انگیز مغز ما انسان ها، یک ناتوانی هم داره: تمرکز بر روی نداشته ها و نادیده گرفتن داشته هاجالبه که این دو مورد به تقویت هم کمک میکنن و با داشتن یکی به طرز عجیبی به دیگری هم دچار میشین. چیزی که ما خوب انجام میدیم فهمیدن اینه که چه چیزی تو زندگیمون کمه، و برعکس چیزی که خوب انجام نمیدیم اینه که بدونیم چه چیزهای خوبی هنو تو زندگیمون وجود داره. حالا چیکار کنیم؟ یک لیست ساده ولی مهم برای آرامشما باید یاد بگیریم که هر از چند گاهی (مثلاً یک بار در هفته) زمان کافی (مثلاً 30 دقیقه) برای فکر کردن کنار بزاریم. فکر کردن به تمام خوشی ها و لذت های کوچیکی که از سر عادت، از یاد بردیم. باید باد بگیریم نسبت به داشته ها مون، قدردان باشیم و نسبت به نداشته هامون، قدردان تر.صحبت با کسی که دوست اش داریم: یک کار ساده ولی لذت بخش!لیست زیر بهونه های من برای خوشحال بودنه: (بعضی جاهای این لیست به مطلبی که درموردش نوشتم لینک دادم تا اگه علاقه مند بودید بیشتر در موردش بخونید.)بیشتر 78 عضو بدن ما داره بدون نقص خاصی، وظیفه خودش و انجام میدهمیتونیم آب تازه و سالم رو با چرخوندن شیر بچشیمهنوز هم میتونیم هوای سالم به ریه هامون هدیه بدیمهنوز هم فاصله زیادی با ی دوش آب گرم (یا آب سرد) نداریم میتونیم با جزئیات بالا، در مورد چیزهایی که نداریم فکر کنیم حداقل چند بار تو زندگی، واقعاً عشق رو تجربه کردیم (عشق رمانتیک چطور عشق کلاسیک را خراب کرد)حداقل چند بار تو زندگی، واقعاً حس کردیم دیگری ما رو میفهمهخیلی از آدمایی که دوست داریم، هنوز هم زنده هستنهمیشه موزیک و ریتم هست که حالمون و خوب کنهدیگه مثل بچه ها محدود به انتخاب های والدین نیستیمهنوز هم یکم وقت داریم همیشه ی نفر داره تو ی جایی از دنیا شبیه ما رنج میکشه نگاه کردن به آسمون هنوز هم لذت بخشه: ابرهای فیلی روز، ستاره های سو سوی شب (درس های طبیعت در باب زندگی)هنوز هم آدمایی هستن که نگاه کردن بهشون برامون لذت بخشه بخش هایی از بدن ما هنوز هم زیبایی خودشون و از دست ندادن میتونیم با خوابیدن، ی درپوش موقتی روی مشکلات زندگی بزاریم شگفت انگیز ترین آدم های دنیا، افکار و نظراتشون رو روی کاغذ آوردنهنوز هم میتوینم هر چیزی که حس میکنیم رو روی کاغذ بیاریمهنوز هم میتونیم بدون زحمت، ی پرس سیب زمینی سرخ شده خوشمزه سفارش بدیم و ازش لذت ببریم هنوز هم میتونیم خودمون رو بسازیم (چطور خودمان رو دوست داشته باشیم)وقتی 40 سالمون بشه، هر چیزی که تو سن 20 سالگی انجام دادیم یا ندادیم، اهمیت خودش و از دست میدههنوز هم میتونیم بخندیم هنوز هم نصف شب، یا اوایل صبح، دنیا برای خودمونهاین مهم نیست که چه اتفاقی برامون افتاده، مهم اینه که انتخاب کنیم چطور داستان مون رو تعریف کنیم هنوز هم نمیدونیم چی تو آینده در انتظارمونهبا تموم اینا، هنوز هم این جاییمیه نوشته دیگه ای هم دارم که مکمل این مطلبه و به ما میگه که چرا دیدگاه مون در مورد خوشبختی اشتباهه. دوست داشتید یه نگاه بهش بندازین: https://vrgl.ir/ebUOF این لیست با تجربه ها و نظرات شما کامل میشه!مطمئنم هنوز هم چیزهایی هست که میشه به این لیست اضافه کرد. شما چطور؟ از سر عادت لذت چه کارهایی براتون کمرنگ شده؟ تو بخش نظرات به بقیه بگین. شاید با گفتنشون بتونیم بیشتر از زندگی ساده مون لذت ببریم. </description>
                <category>درونگرا ها</category>
                <author>آرش نقدی</author>
                <pubDate>Thu, 06 Jun 2019 12:59:43 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تجربه 10 ساله من برای نوجوان ها</title>
                <link>https://virgool.io/introverts/life-sbabbdrl1sq7</link>
                <description>سلام، فکر کنم دیگه همدیگه رو خوب شناختیم و اگر هم من رو نمیشناسید مهم نیست اینطور در نظر بگیرید که یک آموزگاری که پر هست از رنجش و میخواد خیلی چیزها رو تغییر بدهامروز دومین روزی هست که دیگه دست از آرزو داشتن برداشتم، شاید میتونم بگم امروز دومین روز از مرگ من هست چرا که زندگی نزد من بدون هدف و بدون آرزو یعنی مرگ یعنی جسم مردهاینجا نیومدم که روز وفات خودم رو شرح بدم اومدم اینجا تا به همتون درس بزرگی رو بدم چیزی که براش باید 10 سال یعنی حدود بیش از 80 هزار ساعت وقت بزارید تا به تجربه من برسید این روزها از ویرگول میرم به سایت  medium و زیر هر پست انگیزشی سوال میپرسم که is it late to start over at the age of 29?همه به جز اندک ایرانی با صدای بلند میگن نه هیچ وقت دیر نیست اما دلم میگه پسر چطور میخوای توی این سن ادای یک پسر 18 ساله رو دربیاری تو دیگه مردی یک مردی که الان باید مسئولیت خانواده به گردنش باشه نه اینکه دنبال این باشه که تازه چطور از اشتباهاتش درس بگیره بله آدمیزاد همیشه باید رو به جلو حرکت کنه و همیشه باید از اشتباهاتش درس بگیره اما از یک جایی به بعد این اشتباهات میشن مسیر زندگیت میشن جاده زندگی تو و بخاطر همین هست که امروز اینجا هستم که مثل من مسیر زندگیتون رو نسازید میخوام در همین جا در چند مطلب یا شاید در یک مطلب بپردازم به تمامی اشتباهاتی که من و یا اطرافیانم در حق من کردن و با هم به دنبال راه حل بگردیم تا شما دچار فلج شدگی من نشید و یا شاید اومدم اینجا حرف بزنم تا برای خودم راهی پیدا کنم 1- نبود هیچ گونه برنامه ریزیخب شاید الان به خودتون بگید ای بابا این هم که اومد دوباره حرف های تکراری بلاگرهای دیگه رو زد که آره میدونم برنامه ریزی مهمه من میگم نه تو نمیدونی چقدر این بخش مهمهمن در ابتدای رشدم هیچ گونه دیدی نسبت به برنامه ریزی نداشتم شاید بهم میگفتن برای زندگیت برنامه ریزی کن فکر میکردم بشینم اون درس های مضخرف و حال بهم زن مدرسم رو برنامه ریزی کنم که طی روز بخونم ( وای چه کار چندش آوری) باور کنید یا نه میتونم بدون هیچ گونه آماری قول بدم که بالای 75 درصد نوجوان های ایرانی هیچ گونه برنامه ریزی حتی روی کاغذ هم ندارن؟ چرا چون شاید فکر میکنن که خیلی قدرتمند هستن و میتونن زمان و مکان رو کنترل کنن وقتی توی زندگی آدم ندونه از 24 ساعت باارزش چی میخواد چطور میخواد انرژی خودش رو مصرف کنه اینطوری میشه که طیف وسیعی از زمان رو کنار اینستاگرام و یا تلگرام هدر میده 2- من اصلا هیچ دیدی نسبت به آیندم نداشتمبزارید براتون یک داستان تعریف کنممن در سنین 18 سالگی تا 20 سالگی شده بودم آچار فرانسه کامپیوتر همسایه ها هرکی مشکلی پیدا میکرد میومد دم در خونه ما اون روزها من داشتم با کابوس زندگیم یعنی رشته عمران زندگی میکردم در حالی که صبح تا شب دستم یا هارد بود یا مادربورد مردم اتفاقا همه دوستان و آشنایان اون موقع ازم میپرسیدن تو چرا رفتی رشته عمران چرا نرفتی کامپیوتر اما نمیدونن این بچه بدبخت بعد انتخاب رشتش کامپیوتر اومد توی خونشون من هم اون موقع ها جواب میدادم میگفتم عمران رو میخونم که باهاش شغلی رو داشته باشم و کامپیوتر عشق منه و بخاطر اینکه زندگینم رو قشنگ کنم دارمش اما ذره ای درون من نمیگفت خب این یعنی چی این چه حرف مسخره ای هست چرا تو هیچ دیدی نسبت به آیندت نداری این پسر در آینده میخواد چطور باشه به همین دلیل تمام دوران دبیرستانم شده بود دست و پنجه نرم کردن با چیزی که پدرم رو کشت یعنی همین عمران!دوستان نوجوان من لطفا بنشینید یک دفتر درست کنید و آینده خودتون رو نقاشی کنید بخدا که خنده دار نیست بزارید بدونید امسال از خودتون چی میخواهید و سال بعد ممکنه تکامل بدهید یا کلا تغییر بدید یا حداقل بنویسید نوشتن خیلی چیز مهمیه نبود اینکه در آینده چه تصوری رو از خودتون دارید شما رو فقط به بیراهه میکشونه3- ترسو بودممن در یک خانواده فوق سنتی به دنیا اومدم که چیزی به نام این بچه دلش چی میخواد وجود خارجی نداره اون روزها مادرها و پدرها به زندگی ناکام خودشون نگاه میکردن و بعد یک نگاه هم به بیرون و میگفتن خب برای اینکه بچم بدبخت نشه ( نمیگفتن خوشبخت ) باید دکتر یا مهندس بشه بدون اینکه اصلا خبر داشته باشن این بچه چی میخواداز طرفی من خودم به شخصه یک بچه ای بودم که به شدت کمبود اعتماد به نفس داشت و جرات نداشت مخالفت کنه با چیزهایی که باب میلش نبود و بعد خودش رو توجیح میکرد که میگفت دارم احترام به مادر پدر میزارم اما این احترام نبود این ترس من بود که باعث شد هیچ وقت بلد نباشم که نه بگم حتی به سرنوشت زندگیم 4- آدم ها از زندگی و روند پیشرفت من با خبر بودناه اینی که گفتی که چیز بدی نیست نه این بد نیست اما میتونه در جای نامناسب و آدم های نامناسب مثل یک سم رفتار کنهما ایرانی ها زیاد انگار علاقه ای به داشتن زندگی خصوصی نداریم و یا نداشتیم یادمه که وقتی من بیماری صرع گرفتم در نوجوانی همه آدم ها خبر داشتن جز خواجه حافظ شیرازی دوباره یک داستانی رو تعریف کنم که چطور این مطلب باعث شد تبدیل بشه به دشمنممن در دوران نوجوانی به سمت خوندن زبان انگلیسی رفتم یک جورایی عاشقش بودم ولی این عشق زیاد طول نکشید تا جایی که همه همسایه ها فهمیدن که من زبان میخونم دیدم نگاها همه به دنبال من تا جایی اشتباه کنمباورتون نمیشه یک روز خونه یکی از فامیل هامون برای عید دیدنی رفتیم و مادرم اونجا از شکوه و جمالات پسرش صحبت کرد که ناگهان پسر فامیل رفت یک فیلم خارجی آورد و گذاشت و جلوی 30 تا 40 نفر گفت بشین برای ما ترجمه کن و بگو چی میگه  تپش قلب و مِن مِن کردن من همانا و آبرو رفتن من همانا یادمه پسر همسایمون مقاله ریاضی فوق لیسانسش رو آرورده بود به من بده که من براش ترجمه و ویراستاری کنم اون هم یک پسر در سن 15 سالگی و این اولین ضربه محکم از سمت جامعه به من بودخواهشا اگر چیزی رو بلد هستید اینقدر توی بوق و کرنا نکنید بزارید زندگیتون ماله خودتون باشه، همه آدم ها نباید بدونن شما چیکار میکنید چرا که همین آدم ها ممکنه یک روزی به علت ندانستن تبدیل بشن به سنگ جلوی پای شما کمی هم خصوصی باشید بزارید فقط آدم هایی که لایق شما هستن بدونن کی هستید و چطور حرکت میکنید 5- شاخه به شاخه حرکت کردن من عمرم رو نابود کرداین ایلاستری که شما میشناسید اصلا وب کار نبود اون یک تری دی کار بود که عاشق این بود که یک روزی در دنیای هالیوود باشه بعدها تبدیل شد به یک رتوش کار که میخواست زن ها رو رتوش کنه و وارد عرصه فتوشاپ بشه این پسر اینکاره هم نبود به علت نبود هیچ گونه راهنمایی از دنیای تری دی وارد محیط رتوش شدم و حدود 5 سال از عمرم رو فقط همینطوری تلف کردم و بعد از ناکامی کلا افسرده شدم و بدتر اینکه همراه این مسائل بیمار هم شدم لطفا قبل از اینکه وارد دنیایی بشید کاملا تحقیق کنید ببینید این دنیا چقدر وسیعه آیا واقعا تلاش در این بخش اثری در روند زندگی من میزاره؟به طور مثال من میتونم وب رو به همه چیز وصل کنم از دنیای پزشکی بگیر تا سد سازی و هر چیزی که اطرافمون هست این یعنی وسعت در کار نمیخوام بگم که کسانی که رتوش میکنن کارشون سخیف هست نه اما قبلش فکر کنید که چطور میتونه این دنیا به وسیله من وسعت پیدا کنه6- من خودم رو با پسری در آمریکا مقایسه میکردمدیدید این روزها نقل میشه که میگن سیاسیون گرانی رو با نیویورک مقایسه میکنن اما سطح درآمدی رو با جیبوتی؟ من هم همینطور بودم من در یک کشوری جهان سومی و در خانواده ای سطح پایین بودم و خودم رو با یک پسر مو خورمایی که خیلی هم توی کارش موفق بود مقایسه میکردم میخواستم شرایط ایده آل اون رو توی محیطی که ذره ای از شرایطش محیا نبود ایجاد کنموقتی اینترنت وارد خونه ما شد من دیگه اون پسر قبل نبودم با همه ناکامی پشت این دنیای زیبا میشستم و میدیدم که چقدر دنیای پر زرق و برقی بیرون از دهکده ما هست و من هم سعی داشتم که واقعیت ها رو کنار بزارم و یک دنیای خیالی با شرایط ایده آل اونها بوجود بیارم اما غافل از اینکه داشتم خودم رو نابود میکردممقایسه کردن تا جایی که حس رقابت بوجود بیاره خوبه اما اگر بخواد وهم و توهم بوجود بیاره شما رو نابود میکنه7- من کمال گرا شدمخب دوستان شما رو با دشمن درجه یک آرزوهاتون آشنا میکنمکمال گرا توسعه دهنده ها توسعه دهنده ها کمال گرا بعد از اینکه تو همه کارهام موفق نشدم به جای اینکه به این فکر کنم که راه من اشتباه هست به این فکر کردم که من دارم زمان کمتری رو در اختیار کارم قرار میدم و تبدیل شدم به کمال گرای امروزی خودم رو یواش یواش حتی با ایلان ماسک مقایسه میکردم و میگفتم اون با تلاش زیاد رسیده پس من هم میتونم شروع کردم برای خودم دنیای خیالی در کنار کامپیوترم ساختم و خودم رو حبس کردم در کنار کامپیوتر از این وب سایت به اون وب سایت از این مقاله به اون مقاله غافل از اینکه نمیدونستم دارم فقط خودم رو میکشم طوری شده بودم که بهم میگفتن بیا بریم بیرون فکر میکردم که دارم خودکشی میکنم و من باید تمام وقتم رو در اختیار کارم بزارم اما ای کاش حداقل این همه تلاش یکمش هم با برنامه ریزی بود فقط جنون یادگیری داشتم فکر میکردم که نه من مثلا در مورد اس وی جی هیچ چیزی نمیدونم و هی از این مقاله و به اون مقاله میرفتم و میدیدم که چه آدم هایی چه دانش هایی دارن اما نمیدونستم که این فرد سال ها پیرهن پاره کرده توی این کار نه یک شبه کمال گرایی در شروع خوبه و پیشنهاد میشه اما اگر کنترل نشه تبدیل میشه به دشمن شماره یک شما 8- من برای حل مشکلاتم فقط غصه میخوردم شاید یکی دیگه از مشکلات آزاردهنده من این بود که من خیلی غصه میخوردم از اینکه چرا توی این کشور دنیا اومدم و تا جایی که چرا آدم ها زباله میریختن اما هیچ وقت به دنبال حل مشکل نبودم همش دست به دامن سگ سیاه زندگیم بودم اما نمیدونستم اون سگ دوست من نیست و فقط بدترش میکنه در روزهای ابتدایی حالم رو خوب میکرد چرا که تنها بودن و غصه خوردن تنها راه حل یک فرد افسرده هست بعدها من رو از درون پکوند تا جایی که حتی یک فیلم خنده دار هم من رو خوشحال نمیکردمشکل همیشه هست و خواهد بود چون تنها راه تکامل انسان هست اما زمانی تو رو تکمیل میکنه که تو اون رو حل کرده باشی پس خواهشا به جای غصه خوردن به دنبال حل اون باشید و فکر نکنید خودم رو اگر سرگرم مسائل دیگه کنم مشکل با من کاری نداره یادتون باشه آدم ها نمیتونن با کفشی که توش پر از خار هست راه برنابتدا به فکر حل مشکلاتی که جلوی راهتون رو میگیرن باشیدفکر کنم برای امروز کافی باشه اگر بتونم حتما بقیش رو هم سریعا آماده میکنم پس منتظر بمونید دوست شما @illustrayking</description>
                <category>درونگرا ها</category>
                <author>IllustrayKing</author>
                <pubDate>Fri, 10 May 2019 11:58:18 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هر آفسایدی آفساید نیست!</title>
                <link>https://virgool.io/introverts/offside-poyg9gcb8den</link>
                <description>قدیم الایام که فوتبال در مسیر حرفه‌ای شدن بود، یه آفت توی دنیای فوتبال ایجاد شد. داستان این بود که مهاجمای بعضی از تیمها نزدیک دروازه حریف منتظر توپ میشدن و به محض این که حریف توپ رو لو می‌داد، توپ رو برای این مهاجم‌ها میفرستادن تا خیلی راحت گلزنی کنن. چیزی که توی فوتبال کوچه و محله بهش میگن مُرده‌خوری!مثلا اون بازیکن قرمز که بالای تصویر می‌بینید مرده‌خوره! چون نزدیک دروازه وایستاده تا بهش پاس بدن و توپو راحت بزنه تو گل.این مشکل یعنی مُرده‌خور بودن بعضی از مهاجما باعث شد تا فدراسیون فوتبال (فیفا) یه قانون به منظور کنترل این وضعیت نا‌به‌سامان تنظیم کنه. قانون آفساید میگه:  بازیکنی که در موقعیت آفساید قرار دارد حق مشارکت فعال در بازی را ندارد. بازیکنی در موقعیت آفساید است که در هنگام زدن ضربه توپ توسط هم‌تیمیش هم جلوتر از توپ و هم جلوتر از بازیکن ماقبل آخر تیم حریف به دروازه حریف نزدیکتر باشد. ویکیپدیابه این ترتیب این مشکل یعنی سوءاستفاده از نقص قوانین برطرف شد. دیگه هیچ بازیکنی نمیتونست جلوی دروازه حریف منتظر توپ باشه. ولی تصویب این قانون باعث بروز مشکلات دیگه‌ای شد.با اینکه مشکل مرده‌خوری برطرف شد ولی هزینه برطرف کردن این مشکل استفاده از دو کمک‌داور بود که باید از کنار زمین با دقت نگاه می‌کردن تا مشخص کنن که بازیکنان حریف توی موقعیت آفساید هستن یا نه. اعتراضات به داوری خیلی سریع اوج گرفت. خیلی از موقعیت‌ها بودن که به راحتی نمیشد تشخیص داد بازیکن توی آفسایده یا نه. این اعتراضات تا همین امروز هم ادامه داره؛ حتی با وجود استفاده از تکنولوژی و کمک‌داورهای ویدیویی.تصویب یه قانون که قرار بود یه مشکل خیلی ساده رو برطرف کنه، باعث بروز مشکلات خیلی زیاد دیگه ای شد. بازیکن سفید از قرمز جلوتره یا نه؟!اگه از اول کار، مهاجما زرنگ‌بازی در نمیاوردن و مُرده‌خوری نمی‌کردن، به نظر شما باز هم نیازی به وجود داشتن قانون آفساید بود؟هدف از این نوشته مطمئناً یاد دادن قوانین فوتبال نیست! میخوام این اتفاق رو تعمیم بدم به زندگی. قانون فوتبال میگه پاک فوتبال بازی کنید. قانون زندگی هم همینه، پاک زندگی کنید. قانون اداره ها اینه که پاک کار کنید و قانون دین هم همینه، پاک دیندار باشید.فرض کنید کارمندای اداره‌ها زرنگ‌بازی درنمیاوردن. اونوقت دیگه نیازی نبود که این دستگاه اختراع شه: دستگاه کنترل تردد کارمنداناگه کارمندا جنبه از خودشون نشون میدادن و سر وقت توی شرکت حاضر میشدن یا زودتر از موعد محل کارو ترک نمی‌کردن، نیازی به این دقت در ثبت ورود و خروجا نبود. همه با هم پاک و تمیز کار می‌کردن و اگه احیاناً یه نفر به خاطر مشکلی چند دقیقه دیرتر سرکار حاضر میشد هم به جایی بر نمی‌خورد.توی بحث دین هم همینه. مثلاً اسلام گفت جنبه داشته باشید و برای هم جلب توجه نکنید! حالا خانمها و آقایون محترم به هر شکلی که ممکن بود شروع کردن به جلب توجه! یه روز با شلوار آستین کوتاه، یه روز با مانتو جلو باز، یه روز با دوبنده کشتی!همین شد که خدا از بالا دستور داد و قانون آفساید حجابو صادر کرد: [حجاب] عبارت است از پوشاندن ضروری مو و سایر اعضای بدن به جز صورت و دو دست (و گاهی دو پا) توسط زنان مسلمان (تنها در صورتی که کنیز نباشند)، در برابر مردانی که طبق شریعت اسلامی نامحرم شمرده می‌شوند. دربارهٔ پوشش مردان نیز حداقل مقدار پوشش واجب حفظ عورتین است. ویکیپدیاهمونطور که فیفا پدرش سر قانون آفساید دراومد، کلی هزینه سر کمک داور و کمک داور ویدیویی کرد و انواع اعتراضات رو به جون خرید تا فوتبال پاک اجرا شه، این آقا بالاسریای ما هم پدرشون دراومد و کلی هزینه سر گشت ارشاد و تبلیغ حجاب کردن تا حجاب پاک اجرا شه. چیزی که حاصلش شد این مسخره بازی: حجاب که هدفش جلوگیری از مسخره‌بازی بود، نتونست جلوی مسخره‌بازی و جلب توجه مقاومت کنه. چرا که وقتی یه نفر حال نکنه باحجاب باشه یا دنبال جلب توجه باشه کاری به این حرفا نداره و بالاخره راه خودش رو پیدا می‌کنه. گذشته از این حرفا، عده زیادی دارن تاوان حرف گوش نکردن و پیچوندن یه عده دیگه رو میدن. هم حکومت هزینه زیادی صرف گشت و تبلیغ و... می‌کنه، هم خیلی از خانمها که هدفشون جلب توجه و مسخره‌بازی نبوده دارن توی گرما و شرایط مختلف حجاب رو تحمل میکنن و هم یه طورایی سوژه شدیم!حالا مشکل کجاست که این وضعیت پیش اومده؟ مشکل اینه که قوانین ما برای رباتها تنظیم شدن، نه آدمها!یه قانون انسانی میگه: فوتبالیست نباید مُرده خوری کند.یه قانون رباتی میگه: فوتبالیست نباید در موقعیت آفساید قرار بگیرد.یه قانون انسانی میگه: کارمند نباید دیر بیاد سرکار و نباید زود بره.یه قانون رباتی میگه: کارمند باید قبل از ساعت 8:00 کارت ورود و بعد از ساعت 16:00 کارت خروج بزنه.یه قانون انسانی میگه: نماز صبح باید قبل از طلوع آفتاب اقامه شود.یه قانون رباتی میگه: نماز صبح باید قبل از ساعت 6:42 اقامه شود.یه قانون انسانی میگه: پوشش زن و مرد نباید جلب توجه کنه.یه قانون رباتی میگه: نامحرم باید تنها گردی صورت و دو دست از مچ به پایین را ببیند.انعطافی که توی قوانین انسانی هست، توی قوانین رباتی نیست. مثلا شاید یه فوتبالیست توی موقعیت آفساید باشه ولی هدفش اون آفت یعنی مُرده‌خوری نباشه. یه کارمند به هر دلیل شخصی‌ای ساعت 8:01 بتونه کارت بزنه ولی این تاخیر، تاخیر موجهی باشه.یا مثلاً هدف از نماز صبح اینه که توی تاریکی از خوابت بزنی و خالصانه عبادت کنی تا بفهمی رئیس کیه! اما قانون رباتی یه کاری کرده که آدم ساعتشو رو پنج دقیقه قبل طلوع آفتاب تنظیم کنه، دو تا معلق با یه چشم باز بزنه و سریع بپره تو رختخواب تا خوابش نپره.به نظر شماتفاوت بین یه فوتبالیست مُرده خور که توی موقعیت آفسایده و یه فوتبالیست پاک که اتفاقاً توی موقعیت آفسایده چیه؟تفاوت یه باحجاب که انواع آرایش‌ها رو می‌کنه با یه بی‌حجاب ساده چیه؟تفاوت یه کارمند که عمداً از زیر کار در میره با یه کارمند که به خاطر بارندگی دیر میرسه چیه؟به نظر من نیت.یعنی باید از اول آفساید وقتی گرفته میشد که نیت بازیکن مُرده‌خوری بود! یا وقتی کارمند بابت تأخیر جریمه میشد که قصدش پیچوندن کار بود.اما اینجا یه مشکل دیگه به وجود میاد. به لطف پدیده‌های ریا و دروغ نیت‌ها همیشه مشخص نیستند.یعنی ممکنه یه کارمند بگه بچم مریض بود دیر اومدم در حالیکه همون لحظه بچش داره توی مدرسه میگه ماشین بابام خراب شد دیر اومدم.ممکنه یه فوتبالیست به بهانه بستن بند کفشش نشسته باشه جلوی دروازه حریف ولی توی دلش منتظر یه توپ بادآورده باشه تا تبدیلش کنه به گل.باز هم پاک نبودن آدمها مشکل‌ساز شد. انگار هیچ جوره راهی وجود نداره که قوانین الکی ایجاد محدودیت نکنن و بتونن درست رو از غلط تشخیص بدن. نمیشه فهمید یه فوتبالیست که توی آفسایده میخواد مُرده‌خوری کنه یا نه، اصلاً قصدش این کار نبوده و اتفاقی توی موقعیت آفسایده. راه حل چیه؟برای این مشکل میشه راه‌حل‌های مختلفی رو در نظر گرفت. اولین راه‌حل، راه‌حل ایرانی-اسلامیه! یعنی همون فیلتر. مثلاً: وقتی بعضی از آدما از عمد دیر میان اداره بیایم و کلاً جلوی دیر اومدن رو بگیریم. وقتی بعضیا عمداً توی موقعیت آفساید قرار می‌گیرن، کلاً هر آفسایدی رو خطا بگیریم.شاید بشه گفت این راه‌‌حل یه جورایی پاک کردن صورت مسألست ولی بعضی جاها چاره دیگه‌ای نداریم به جز این.کاملاً مشخصه که روش فیلتر کردن اصلاً جذاب نیست؛ چون تر و خشک با هم میسوزن. مثلاً چون بعضی از ویدیوهای یوتیوب از نظر ما محتوای غیراخلاقی دارن، بیایم و چشم روی همه خوبیهای این شبکه‌ اجتماعی ببندیم! کاری که به شدت و افراطی داره توی کشور ما انجام میشه؛ ساده‌ترین روش حل مسأله یعنی پاک کردن صورت مسأله.راه حل دوم، راه تعادل و اعتماده.یعنی الکی گیر ندیم! مثلاً اگه یه کارمند دیر میاد و دلیلی برای کارش میاره، اساس رو بر صداقت میذاریم و تاخیر اون روز رو نادیده می‌گیریم. ولی وقتی کارمندی هر روز داره یه بهونه جدید میاره یا یواشکی و بی‌سروصدا از زیر کار در میره، دیگه توجیهش پذیرفته نیست؛ حتی اگه راست بگه.مثلاً اگه کسی دزدی کرده و بعد تحقیق مشخص میشه واقعاً هیچ چیزی نداشته و از روی اجبار بوده، باید خیلی ملایمتر باهاش برخورد بشه نسبت به دزدی که از روی شکم‌سیری دزدی می‌کنه.راه‌حل اول همه ایرادات و مشکلات رو برطرف می‌کنه. یعنی مثلاً خیالمون راحته که هیچ کس نمی‌تونه دیر بیاد سرکار. ولی بدیش اینه که خیلی از مواردی که نیازی به ممنوعیت نداره رو هم ممنوع می‌کنه. راه‌حل دوم انعطاف بیشتری داره. شاید بعضی از مواردی که طرف داره زیرآبی میره رو تشخیص نده ولی اولاً خیالمون راحته که تخلفات دونه درشت رو جلوشو می‌گیره و دوماً انعطاف داره و ممنوعیت الکی ایجاد نمی‌کنه.راه حل سوم صرفاً یه ایدس. یه ایده که شاید یه روزی بشه بهش جامه عمل پوشوند. نیت آدما رو شاید هیچ وقت نشه پاک کرد ولی نمیشه متوجهش هم شد؟ اگه بتونیم نیت آدمها رو بفهمیم اونوقته که میشه یه آفساید عادلانه گرفت. میشه بد رو از خوب جدا کرد. میشه زد تو دهن کارمند غیرمنضبط! الان که همه چی داره قابل اندازه‌گیری میشه؛ شاید یه روز هم نیت آدما رو بشه تشخیص داد، بدون درد و خونریزی!مطلب قبلیم https://virgool.io/@khaleghi/%D8%BA%D9%85%D9%86%D9%88%D9%85%D9%87-wyhpifo4uvql </description>
                <category>درونگرا ها</category>
                <author>عـ.ـلـ.ـی خـ.ـالـ.قـ.ـی</author>
                <pubDate>Sun, 20 Jan 2019 16:04:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من (۱۱) عشق و اینا!</title>
                <link>https://virgool.io/introverts/%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%DB%8C-wpjd7cnklrqi</link>
                <description>از وقتی دور و ورم، رو شناختم دیدم آدمها چقدر عاشق میشن ، ۱۳ ساله بودم خاله عاشق عمو، دایی عاشق زن دایی،اون عمو عاشق یه زن عمو . از اون طرف مدرسه صبا عاشق مهرداد ، شیوا و پسر عموش ، مولود و ..شکیبا و ... .[البته تقریبا اینا ازدواج کردن ، غیر دوستام?] + تقریبا همه فیلم ها دقیقا الان اوضاع من این شکلیه و انتظارم دارم شوهر آینده ام الان این حال ش باشه ?(خجالت م کشیدم که گفتم)فاز من حالا ، اون قدر غرق درس بودم  که فقط ماه های دی و بهمن و اسفند تو کل سال تو جمع شون بودم و بقیه ماه ها که امتحان داشتیم تا صبح مثل این آدم ها هستن تو خواب حرف میزنن شب تا صبحِ امتحان داشتم درس توضیح میدادم .اخه میدونید بلند بلند درس میخوندم از حفظ کردن درس ها متنفر بودم و (الان سعی میکنم نباشم).و روز بعد امتحان بازی بازی بازی ?-حتی شب های امتحان گاهی بالشت رو با کتاب اشتباه می گرفتم، وقتی نصف شب میخواستم صفحه ی کتاب رو عوض کنم میدم بالشت زیر سَرَمه و نصف شبه??تابستون ها هم مدل&quot; درس بود&quot;م بازم ?یعنی عاشق این بودم ریاضی رو قبل از تدریس معلم خودم بفهمم روزی ۱۵ دقیقه به کتاب وَر میرفتم تا بلکه یه چیز بفهمم ، اون ۱۵ دقیقه که کتاب سال بعد رو میخوندم مغزم درد میگرفت اما شادی سراسر وجودم رو تسخیر میکرد .?? حس آدمی رو داشتم که اکتشاف مهمی کرده ?و اما بخش عاشقی ..شیوا اون موقع خیلی بامن دوست بود ( یهو هم دوستی ش کم شد، که نفهمیدم دقیقا چی شد.) دختر خوبی بود (و هست نمی دونم خبر ندارم)شیوا بهم گفت ؛ تو اصلا فاز ت با ما یکی نیست ? و این شد دغدغه برام،  راست میگفت من اصلا از کسی نه خوشم میومد نه احساسی داشتم .(تازه یه لج م میگیره خاصی هم تو نگاهم بود) [و هست?]اون آدمها همشون همیشه اون قسمت لج م میگیره رو دیدن اما یه روز ...یه روز بی صدا عاشق شدم، عاشق شدن الهام دقیقا شبیه اون الهام تو فیلم هزارپا بود ?.با یه جمله.. [تابلو اعلانات ؛ در فیلم هزارپا ]یه نگاه متفاوت به زندگی. یه دنیای جدید یه آدم که حس میکردم آدم ?نیست .همه احساسات ش اون قدر پاک بود که دوست داشتم به جای کتاب خوندن اون فقط حرف بزنه و من لال بشم ساعت ها.(من خیلی خیلی جو گیرم یا شایدم خوب بود و هست نمیدونم )اون قدر همه چیز خوب که هنوز نمیتونم ازش بد بگم .یهو همه دنیا بعدش سکوت شد، کلمه ها معنی ش تغییر کرد. یه سوال)مگه میشه یه آدم با چندین هزار کیلومتر از تو فاصله داشته باشه ،  با یک ساعت حرف اینجوری دل ببره، دروغ بود یا عشق؟(یا خود عشق یه دروغ بزرگه) من که میگم عشق یه دروغ بزرگه ؛خودم قبل ش دلم میخواست یه ناجی پیدا شه که انگیزه ای بشه برای تغییر ، خودم اون دروغ رو اسمش رو عشق گذاشتم ، خودم ماجرای عشقی ساختم ، و از من بود بر من[از ماست که برماست]از اون به بعدم یاد گرفتم که عشق ویژگی های ِ خوبه آدم ها نیست و به جای اینکه اون ویژگی خوب آدم ها رو اسم ش رو عشق من به اونا بذارم سعی میکنم ویژگی های خوبشون رو با تلاش در خودم ایجاد کنم:)به قول همون آدم(عشق ?? ام)هرکس حرف خوب میزنه آدم خوبی نیست (میتونه سخنران خوبی باشه) [ در گوشی بهتون بگم؛ از ‌روز تصمیم گرفتم اون قدر کتاب بخونم که هیچ جمله ی از ته دلی منو جو گیر نکنه]پ ن ۱؛ باورم نمیشه ساعت ۳و ۴۵ دقیقه صبح?شده .پ ن ۲؛ عشق یه دروغ بزرگِ به نظر تون ((یا توهم ِ)) یا (؟)پ ن ۳؛تو نوشته قبلی م قول داده بودم به خودم (اینور ها ) نیام، اما چون خیلی درس خوندم و خیلی روز پر کاری بود و هیچی مثل اینجا نوشتن حالم ،رو خوب نمی کرد اومدم. ?پ ن ۴؛خیلی خیلی  و خیلی دوست تون دارم و امیدوارم اون دروغ بزرگ رو تجربه کنید ***به موقع ش و به شکل درست اش *** اما قسمت تلخ ش اونجاست که نمیدونی وقتش کی بوده یا هست! روز تون پرتقالی ?  [الان که شبه]پ ن ۵؛ نمیدونم حال خوب حساب میشه یا نه اما بخش خاطرات درس خوندنم، حال خوب بود برای ِ من که .پ ن ۶؛اینا تجربه های من از عشق بود که بعد از یه سری تجربه های تلخ و شیرین رسیدم به این جمله [رابطه با نامحرم چ پنهان چ آشکارا حرام ِ] و حرام رو نمیفهمیدم یه زمان یا میخواستم نفهمم ؛ اما الان که بچه های هم سن اون موقع ام رو میبینم سعی میکنم اینو جوری بهشون بفهمونم که اشتباه منو تکرار نکنن! و کمتر دوست شکست عشقی داشته باشم .پ ن ۷؛ ساعت ۵ صبح شد و من درحال ویرایش دهم این نوشته ام ?پ ن ۸؛درگیریِ ذهنی امشب (امروز دیگه ) من؛_  من فکر میکنم تو بهشت باید کتاب باشه فقط چه کتابی؟آیا اون طرف تو بهشت کتاب های خارجی های بی دین هست ? فکر میکنید کتاب های بهشتی چطوریه؟ کتابهاشون احتمالا الهاماتِ قلبی هستن (کاش یه جوری باشه که بشه بقیه کتابها رو اون دنیا خوند‌. )</description>
                <category>درونگرا ها</category>
                <author>آسایش آسوده:)</author>
                <pubDate>Thu, 17 Jan 2019 03:28:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هی میای با هم دوست بشیم ؟</title>
                <link>https://virgool.io/introverts/%D9%87%DB%8C-%D9%85%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D9%87%D9%85-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%A8%D8%B4%DB%8C%D9%85-wniau3sbvdys</link>
                <description>تا حالا وارد بحران دوست یابی شدید ؟ من شدم. از دیشب ... از دیشب، بعد از یک رفتار همیشگی دوستم به این نتیجه ی قطعی رسیدم که نیاز به گروه دوستی جدید دارم، دوست دارم اکیپ دوستیی داشته باشم که توش وقتی غمگینانه حرف دلم رو با دوستم میزنم، حداقل نگه بیخیال!دوست دارم توی اکیپی که هستم حرف از رشد باشه، رشد شخصی ، حرف از کتاب باشه، فیلم هایی که باید دید، تفکراتی که باید خوند ، دنیاهایی که باید دید... حقیقتا روزگار سختی شده برای دوست پیدا کردن. دبیرستانی که بودم، یاهو، دنیاهامونو خیلی ساده و راحت به هم وصل میکرد. ساعت ها میشستیم با هم حرف میزدیم، دیدگاه های همو میشناختیم، الک میکردیم. در یک کلام، رفیق میشدیم.ولی الان توی اینستاگرام همش بحث ظاهر و عکسه(امان از این ظاهر پسندی و نه زیبا پسندی که تار و پود همه ی مارا نابود کرده)، کمتر افرادی کپشن هاشون از خودشونه و همون اندک افراد انقدر مخاطب دارن که دعوت به یه کافه توی دایرکتشون گم میشه. من در حال حاضر شانسی برای اشنا شدن با ادم های جدید ندارم، من نه مهمونیی دعوت میشم(غصه میخورد)، و نه توی این سرما سفر و کوه خاصی میتونم برم و نه محیط کارآموزیم طوری هستن که بشه اصن باهاشون گرم گرفت، و نه میشه مثل فیلما توی یه کافه توسط یکی از افراد دیگر کافه غافلگیر شد و  شنید : میشه اینجا بشینم؟کاش همه چی مثل کلاس اول ساده بود، که میرفتیم جلو، کمی محبت به چشمامون سرازیر میکردیم، کمی هم گردن را به 60 درجه نزدیک میکردیم ولی صادقانه میگفتیم: بیا با هم دوست بشیم.از اونجایی که نیست،پس، فردا میرم کتابخونه و تا خرخره کلم رو میکنم توی کتابا تا این فکرا از ذهنم خارج بشه ... </description>
                <category>درونگرا ها</category>
                <author>هدیسا</author>
                <pubDate>Sat, 12 Jan 2019 01:30:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این منم! یک درونگرا</title>
                <link>https://virgool.io/introverts/%D9%88-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%85%D9%86%D9%85-%DB%8C%DA%A9-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86%DA%AF%D8%B1%D8%A7-seamo0tzqrku</link>
                <description> اولین باری که رسما قبول کردم یه درونگرا هستم، همین دو سه سال پیش بود. شاید واسه یه آدم تحصیل‌کرده که همیشه سرش تو کتابه و خودش رو روشنفکر می‌دونه، اینکه توی ۲۶ سالگی تیپ شخصیتی خودش رو بپذیره خیلی دیر باشه اما مهم اینه که بالاخره پذیرفتم.الان که گذشته نگاه می‌کنم می‌بینم من از همون اولش درونگرا بودم. البته تو شهر ما این کارا مد نبود و کسی درون‌گرا برونگرا نمی‌دونست چیه. یه بچه پرو داشتیم یه خجالتی که من همیشه در دسته خجالتی‌ها قرار می‌گرفتم. اگه خدای نکرده اسم درونگرا برونگرا هم می‌اومد به زبان عامیانه سالم و افسرده تعریفش می‌کردن و واسه همین کسی ریسک نمی‌کرد سمت این تعاریف دکترای تلویزیون بره. یادم میاد بدترین لحظه‌های مهمونی واسم اون زمانی بود که می‌گفتن پاشو برو با فلان بچه دوست شو و  بازی کن. دلم می‌خواست ولم کنن کز کنم کنار مامانم یا با عروسکم بازی کنم اما به زور نفرستن پیش بچه‌ای که حتی اسمش هم نمی‌دونم.توی خیلی از این بازیا من ساکت بودم. تا بیام ارزیابی کنم و ببینم با طرف راحتم و وقتشه یخم آب شه یا نه، زمان رفتن رسیده بود و معاشرت ما نصفه مونده بود.بزرگتر هم که شدم باز تغییر نکردم. مثلا اینکه هیچوقت اهل مهمونی و پارتی نبودم. حال نمی‌کردم برم توی فضای شلوغ و کلی جیغ و داد کنم. یا اینکه با آدمای جدید آشنا شم. به جاش ترجیح می‌دادم برم خونه کتاب مورد علاقه‌م رو بخونم، فیلم ببینم و از گوشه دنج اتاقم لذت ببرم.اگه بهم می‌گفتن امشب ترجیح می‌دی بری خونه چای بخوری و فیلم ببینی یا اینکه بری یه مهمونی خفن با کلی آدم مشهور عکس یادگاری بگیری، بی‌برو برگرد می‌گفتم اولی لطفا!دروغ چرا! یه مدت سعی کردم خودم رو تغییر بدم. سعی کردم برونگرا بشم. با آدمای جدید معاشرت کنم (حتی با وجود اینکه ته دلم دوست نداشتم) و هرجا می‌رن پایه باشم اما کم آوردم. هرچی بیشتر تلاش می کردم یکی دیگه باشم زندگی سخت‌تر می‌گذشت. حتی گاهی توی گوگل سرچ می‌کردم «چگونه یک برونگرا شویم؟» یا « راه‌های تغییر شخصیت درونگرا به برونگرا»بعد به جایی رسیدم که چنین معاشرت‌هایی به جای لذت، مایه عذابم بود و ثانیه شماری می‌کردم تموم بشه و بار بعدی رو بپیچونم. یه روز نشستم با خودم فکر کردم گفتم که چی؟ اگه اذیت  می‌شی انقد که می‌شینی غصه یه مهمونی عادی رو می‌خوری خب نرو. پذیرفتم تو خلوت خونه حس بهتری دارم و حالم بهتر شد. البته که من هم دوستان خودم رو دارم و از معاشرت با بعضیاشون هر لحظه و هرجا استقبال می‌کنم اما دیگه به زور خودم رو به جمع‌های غریبه وصل نمی‌کنم. دروغ‌چرا هنوز گه‌گاهی نقاب برونگرایی به صورت می‌زنم و می‌رم تو جمع‌های جدید که معاشرت کنم اما در کل الان خودم رو بهتر می‌شناسم و راضی‌ترم.</description>
                <category>درونگرا ها</category>
                <author>Min00t</author>
                <pubDate>Sat, 05 Jan 2019 14:14:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشقاى اتوبوسى</title>
                <link>https://virgool.io/introverts/%D8%B9%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%8A-%D8%A7%D8%AA%D9%88%D8%A8%D9%88%D8%B3-buxvdykcozja</link>
                <description>توي اتوبوس نشسته بود رو به روش ، توي مردونه، معلوم بودداره بهش مسيج ميده، چند ثانيه يه يه بار سرشونو از گوشيشون بلند ميكردن به هم لبخند ميزدن بعد دقيقه هاي بعدي ميشد راجب اون لبخند حرف زد!اين دفعه اخري كه به هم نگاه كردن پسره لباشو غنچه كرد،يجوري كه انگار ميخواد ببوستش...سبزي هاي دور لبش جمع شده بود همش دور هم سياه تر شد،انگار مرد تر شد...دختره قرمز شد ،منو نگاه كرد،خودمو مشغول دفترم نشوم دادم..دختره مقنعه شو مرتب كرد...يه چند تا تار موشو خيلي ريز ريخت بيرون كه دلبري كنه از پسره...نميتونست جلو لبخندشو بگيره انگار...دختره هي وول ميخورد... انگاري اون بوسه رو واقعا حسش كرده بود. ٢ تاايستگاه بعد پسره پياده شد توي ٢ ثانيه بدو بدو اومد سمت زنونه كف دستشو بوسيد چسبوند روي شيشه با يه لبخند شيطنت اميز... دختره داشت گردن ميكشيدكه پسره تو شلوغي هاي جلوي اتوبوس پيدا كنه ...اروم زدم به بازوش و شيشه بغلمو رو نشونش دادم... رنگش بازم برگشت... گفت ديوونه... لباي پسره اروم تكونه خورد كه عاشقتم... دختره باز منو نگاه كرد... مقنعشو كشيد جلوي صورتش و لباشو تكون داد كه &quot;منم&quot; بعد يه خنده ي تتد كرد و مقنعشو كشيد سرجاش ...پسره گفت حساب كردما...دختره لباشو غنچه كردو چشمك زد...چشماي پسره برق زد يجوري كه نورش مث منور تو شيشه ي اتوبوس افتاد...دختره زير چشمي منو نگاه كرد كه زل زده بودم به گوشيم...الكي...واقعيتش الكي به گوشيم زل نزده بودم... داشتم به تو فكر ميكردم... ميخواستم بهت مسيج بدم بگم بيا يادمون بره همه چيو!توروخدا بزار كنار اين مسخره بازيا رو!بيا مث اون روزا كه يونيفرمم سرمه اي بود و مقنعه مشكي ميپوشيدم بدون اينكه يه لايه كرم پودر بزنم، توهم لباس فرم ابي ميپوشيدي با شلوار گل گشاد سرمه اي، موهاتم با٨ ميزدي، بيا مث همون روزا همو دوس داشته باشيم... مث همون روزا كل عشقمون اين باشه كه تو از پول تو جيبيت كرايه اتوبوس منو حساب كني...من از بين جمع دوستام كه بلند بلند تو اوتوبوس ميخندن نگات كنم بهت لبخند بزنم... ميدوني دلم برات تنگ شده؟دلم واسه ي روزايي كه همو دوس داشتيم بدون اينكه به عواقبش فك كنيم تنگ شده... دلم واسه اين تنگ شده كه فك نكنم به اينكه اگه ابرو هام پر شه يا اون خانم ارايشگره سرش شلوغ باشه و اين هفته بهم وقت نده يا اگه مغازه اون رژ زرشكيه كه تو دوست داريو تموم كرده باشه،از چشم تو ميفتم...دلم تنگ شده واسه اينكه مث همين دختره با يه بوسه ي به گونه نرسيده اينجوري قرمز شم!دلم تنگ شده واسه اينكه باهم پياده روي كنم به اين دليل كه پول تو جيبي جفتمون ته كشيده!بيا باهم خوشحال باشيم... بيا تموم كنيم اين مسخره بازيو... بيا ما از اينا ياد بگيريم عاشقي كردنو... بيا ساده تر باشيم باهم!...</description>
                <category>درونگرا ها</category>
                <author>minafrj</author>
                <pubDate>Wed, 02 Jan 2019 23:47:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ياد تو افتادم</title>
                <link>https://virgool.io/introverts/%D9%8A%D8%A7%D8%AF-%D8%AA%D9%88-%D8%A7%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%AF%D9%85-pwzeogy2hn6a</link>
                <description>وقتي ديدمش رو پله هاي دانشكده نشسته بود داشت  يه فرمي كه نميدونم چي بودو پر ميكرد يجور جذابي اخم داشت رفتم جلو پرسيذم ببخشيد شما ميدونين اموزش كجاست؟سرشو اورد بالا خودكار تو دستش همينجوري رو هوا مونده بودگفت&quot;بله،اتاق ٤٠٢&quot;لبخند زدم گفتم:&quot;ممنون&quot;ولي ماتش شدمچقدر شبيه تو بودشبيه همون وقتايي كه يهويي از اخم به حالت عادي تغيير ميكردي بعدش ميخنديدي بعد قهقهه ميزدي تو كمتر از ١ دقيقهيادم افتاد كه چقد دوست داشتم و چقدر دلم براي اون حس تنگ شدهياد وقتايي افتادم كه نگاهم ميكردي و برات شكلك در مياوردمياد وقتي افتادم كه سرتو مينداختي پايين ميگفتي&quot; تو آدم نميشي&quot;ياد وقتايي كه ميگفتم اينقد جدي نباش بيا ببين من چقد مسخرمميگفتي &quot; مسخرگي هم حدي داره ززززززن&quot;واي من ديوونه اين لحنت بودمديوونه خنده هات بودمبهت مسگفتم تو مث اين فيلم خارجيايي كه تو مسخره ترين صحنه هاش برميدارن صدا خنده ميزارن كه بقيه بخندن ،بقيم سر تعارف و اينا ميخندناي حرص ميخوردياي به پشت چشم نازك كردنت ميخنديدم..رفتم اموزش برگه هايي كه ميخواستمو گرفتم امضاهايي كه بايدو انجام دادم و مداركمو تكميل كردميادته ميگفتي &quot; بايد اين بروكراسي رو چيز كرد&quot;ياد وقتايي ميفتادم كه ميخواسي بري بانك از يه هفته قبلش عزا ميگرفتي از معطل شدن توي بانك و كاغذ بازي متنفر بوديحاضر بودي همه كار كني ولي راهت سمت اداره هاي دولتي نيفتهداشتم از در ميرفتم بيرونپسره گفت&quot; ببخشيد خانم&quot;برگشتميادته يه بار اومدي پشتم گفتي &quot; خانم ميتونم يه لحظه وقتتونو بگيرم؟&quot;اون روز به قدري از ديدنت تعجب كردم كه هر يه ربع ميگفتم &quot; واي باورم نميشه&quot;از سفر اومده بودي و مستقيم اومده بودي دنبال منگفتم&quot;بفرمايين&quot;گفت&quot;شما دانشجو اينجا بودين؟ خيلي برام اشنايين&quot;گفتم&quot;اره چند سال پيش فارغ التحصيل شدم ولي قيافه شمارو اصلا يادم نيست البته من حافظه تصويريم ضعيفه&quot;درواقع حافظه تصويريم ضعيف نيس، پرهجا نداره برا هيچ چيز جديد ديگه ايهمش تويي، روزامون،شبامون،خنده هامون،دعواهامونگفت&quot;من ورودي ٩٣ بودم &quot;گفتم&quot;اها من ٩٥ بودم همونه كه خوب نميشناسمتون&quot;اگه تو بودي قاتي ميكردي كه ..ولي تو نبوديرسيديم دم در گفتم&quot;خيلي از اشوناييتون خوشحال شدم با اجازتون&quot;گفت&quot; ممنونم خدانگهدار&quot;معلوم بود شوكه شدهميدوني جذاب بود، پسراي جذاب دوس ندارن نديده گرفته بشن حتما تعجب كرده بود به خودش گفته بود دختره با اين قيافش چه خودشم ميگيره:)ولي من خودمو نگرفته بودممن فقط يادت افتادمفك ميكردم حيفه الان كه اينهمه خاطره ي قشنگ با كيفيت اومده جلو چشمم يجوري كه انگار دوباره داره رخ ميده، وايسم با يه ادم جديد اشنا شممن فقط فكر كردم كاش بوديمن فك كردم كاش تموم ميشد اين فاصله ي كوفتي...يادته يه بار بهت گفتم اگه نباشم چيكار ميكني؟گفتي ميميرمنمردي كه...زندگي كرديهرروز قشنگ تر از ديروزهرروز دلربا تر شديهرروز دور تر شديمن دلم براي تو تنگ نشدهمن دلم براي اوني كه بودي تنگ شدهاوني كه تو چند ماه اخر فهميدم داره خيلي عوض ميشهيادته اخرين بار سر يذره چايي كع از دستم ريخت رو لباست چه دادي زدي تو خيابون؟گفتم حالا ميشومش چيزي نيس كه!اروم باش!داد زدي كه ميشورمش چيه؟؟؟فقط بلدي گند بزني تو حال ادمگفتم عزيزم فداي سر جفتمون اين يه پيرهن!چرا داد و بيداد ميكنيگفتي  اه تو هيچ وقت نميفهمياره شايد من نميفهميدم ولي تو قبلا برام توضيح ميداديتو قبلا برات مهم بود كه من بفهمماين پسره هركي كه بودهوجا كه هستهرچي كه هستمنو ياد روزاي خوبمون انداخت#ميناى</description>
                <category>درونگرا ها</category>
                <author>minafrj</author>
                <pubDate>Wed, 02 Jan 2019 13:28:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تأثیر روان‌درمانی در زندگی من (نتیجه گیری، قسمت 3)</title>
                <link>https://virgool.io/introverts/%D8%AA%D8%A3%D8%AB%DB%8C%D8%B1-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D9%86%D8%AA%DB%8C%D8%AC%D9%87-%DA%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C-qzdorow5k9f5</link>
                <description>از اولین جلسه ای که تصمیم گرفتم روان درمانی حدود 3 ماهی میگذره. خوشحالم این تجربه ارزشمند رو به کلمات تبدیل کردم و توی ویرگول پستشون کردم. دوتا پستی که توی ویرگول در مورد جلسات روان درمانی گذاشتم، به طرز باورنکردنی، خیلی خواننده داشتن. هم کامنت های زیادی گرفتم و هم با دیدگاه های جالبی روبرو شدم. بعضیا شبیه من فکر میکردن، بعضی ها 180 درجه متفاوت،بعضی ها فکر میکردن چون بابت جلسات پول میدیم، حس بهتری از روان درمانی میگیریم. بعضی ها این جلسات رو بهترین اتفاق زندگیشون میدونستن. بعضی ها نمیدونستن مشکلشون از کجاست و این دیوونشون میکرد، بعضی ها میدونستن، ولی نمیفهمیدن که چطوری باید حلش کنن. اگه این پست ها رو نخوندین، توصیه میکنم قبل از خوندن این ویرگول، قبلی ها رو با کامنتاش بخونین.پست اول: https://virgool.io/@Arash-Naghdi/%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D8%AC%D9%84%D8%B3%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%DA%A9%D8%A7%D9%88%DB%8C-%D9%85%D9%86-eef9tld7nhbe پست دوم: https://virgool.io/@Arash-Naghdi/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%B1-%D8%AF%D9%88%D9%85-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%85-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-%DA%86%DB%8C-%D8%B4%D8%AF-qpuxqq3awy6e تمام این کامنت ها روی خود من هم تاثیر زیادی گذاشت. فکر نمیکردم کسی باشه که مشکلات من و داشته باشه، مثل من درگیر ذهنیات باشه، مثل من اینقدر در مورد خودش فکر کنه و در کل دغدغه های عجیب و مشترک من رو داشته باشه. الان درکم از کلمه «عجیب» بیشتر شده. میدونم که همه ما آدما تقریباً دردهای مشترکی داریم، ولی به طرز متفاوتی تجربشون میکنیم. میدونم که زندگی برای خیلی از ما دردناکه ولی تنها راه اینه که ادامه بدیم.الان میدونم که برای حل کردن مشکلات شخصی، اولین قدم اینه که ببفهمیم توی این کره خاکی، تنها ما قربانی این افکار نیستیم. این درک بهت تسلی خاطری میده که برای ادامه راه لازمه. خواستم ابتدای این پست رو اختصاص بدم به همه اونایی که با من شباهت های ذهنی زیادی دارن، ولی من از وجودشون بی خبر بودم. و این شناخت تنها از طریق پلتفرم ویرگول اتفاق افتاد. بعد از 8 جلسه روان درمانی چه حالی دارم؟در آخرین پستی که درباره روانکاوی نوشتم، از حس شک و درماندگی زیادی که جلسات به من میدادن گفتم. از اینکه احساس میکنم نه تنها مرهمی برای مشکلاتم پیدا نکردم، بلکه به دل مشغولی هام حتی اضافه هم شده. گفتم که تمام خاطراتی بدی که یک روز انکارشون کردم، الان مثل بارون دارن مریزن سرم. جلسات اول خیلی ذهنم شلوغ شده بود. نمیدونستم که کدوم افکارم خوبن، کدومشون بد.الان بعد از 8 جلسه، میتونم بگم که به یک نقطه آسایشی رسیدم. کم کم دارم تغییر رو توی رفتارم حس میکنم. نه تنها خودم، بلکه این برای اطرافیانم هم شفاف تر شده. احساس میکنم دارم به بلوغ میرسم. این احساس خوب تا حد زیادی از ارتباطی که با تراپیستم برقرار کردم میاد. این شخص شده پدر، مادر، خواهر، برادر، دوست و مونس من. حتی از خود من هم بیشتر به من نزدیک شده. (تو اصطلاح رواندرمانی به همچین آدمی میگن ابژه- Object)رفتارم چه تغییراتی کرده ؟مهم ترین تغییری که میتونم حسش کنم اینه که الان میتونم اهمیت روابط اجتماعی رو بهتر درک کنم. میتونم با آدمای نزدیک زندگیم در مورد چیزایی حرف بزنم که همیشه میترسیدم. الان میدونم که درسته تنهایی خیلی لذت بخشه، ولی وقتی کسی باشه که بتونی در مورد چیزایی حرف بزنی که همیشه توی ذهنت ورجه وورجه میکنن، این خیلی ارزشمنده. با اینکه آدم درونگرایی ام و بیشتر اوقات تنهایی رو ترجیح میدم. الان دوست دارم با بقیه آدما بیشتر حرف بزنم. میتونم در مورد مشکلات و ذهنیات بدی که دارم حرف بزنم. مثل قبل خودم رو فیلتر نمیکنم. بزارید مثال بزنم. الان نسبت به قبل با مادرم بیشتر حرف میزنم. قبلاً حرفامون توی سلام و خدافظ هایی خلاصه میشد که هیچ رنگی از احساس توش وجود نداشت، الان احساسات شده پایه اساسی مکالماتون. قبلاً با دوستام بیشتر در مورد تجربه های خوب حرف میزدیم. الان جفتمون میتونیم در مورد تجربیات آزاردهنده زندگی صحبت کنیم. این یعنی میتونیم بهتر همدیگه رو بشناسیم و در نتیجه بهتر بهم دیگه کمک میکنیم. الان فهمیدم دوستی یعنی بتونی از مشکلاتت حرف بزنی، بدون اینکه مورد قضاوت کسی باشی. بهترین عادتی که بعد از روان‌درمانی پیدا کردم؟یکی از دلایلی که باعث میشه جلسات رواندرمانی تاثیر گذار باشه، اینه که رابطه بین درمانگر و درمان جو میشه اولین رابطه خوب زندگی!چونکه خیلی از ما قربانی روابط گذشته ای هستیم که از ما چیزی جز، آسیب برامون نداشته. وقتی کوچیک تر و بی دفاع بودیم، امتیاز وجود آدمای مورد اعتماد توی زندگیمون نبود. آدمای زیادی بودن که فقط میخواستن ما رو پایین بکشن، با اینکه در ظاهر چیز دیگه ای بودن.رواندرمان گر برای اولین بار توی زندگی، به والدی تبدیل میشه که همیشه بهش نیاز داشتیم، ولی هیچ وقت نداشتیم. در حضور اونا، میتونیم به درک های غلطی که تا حالا توی زندگی داشتیم برسیم و به شکل بهتری تغییرشون بدیم.حالا میتوینم نیازهامون رو بیان کنیم. میتونیم عصبانیت مون رو بروز بدیم. میتونیم دل شکسته و آسیب پذیر باشیم. و بهترین قسمتش اینه که اونا بازهم سعی میکنن ما رو بفهن. ازمون نا امید نمیشن. قضاوتمون نمیکنن. فقط سعی میکنن بفهمن و احساس همدلی کنن. همدلی این نیست که به مشکلات بقیه گوش بدی و بهشون راه حل ارائه بدی، اسم این دلسوزیه.(همدردی  یعنی این که مثلاً وقتی کسی داره در مورد رابطه نامشروع خودش با کسی صحبت میکنه، سعی کنی توی وجودت دنبال شرمی بگردی که توی زندگی حس کردی، و بتونی این حس رو انتقال بدی.)یک رابطه خوب با درمان گر میتونه  الگویی برای تمام رابطه هایی باشه که خارج از اتاق رواندرمانی تجربش میکنیم. صدای همدلانه تراپیست، میشه بخشی از ندای درونی ما.  ارتباط داشتن پیوسته با مهربانی و همدلی درمانگر، باعث میشه این خصوصیات بخشی از ویژگی های شخصیتی ما بشه. بهترین عادتی که حالا در من به وجود اومده اینه که: تمام تجربیات خوبی که درمانگر به من انتقال داده رو  حالا سعی میکنم به بقیه هم انتقال بدم. شاید جالب باشه بدونید که این واقعاً برای من اتفاق افتاد؛ یعنی با کسی تنها در حد مکالمات روزمره صحبت میکردم. ولی بعدش فهمیدم که یک چیزی ناراحتش میکنه.ازش خواستم باهام در مورد مشکلاتش حرف بزنه و من هم گوش بدم. سعی کردم همدلی ای که توی اتاق رواندرمانی یادش گرفتم رو با این فرد تجربه کنم. سعی کردم بدون اینکه نظرم رو در مورد اون شخص عوض کنم، به اشتباهات زندگیش گوش بدم. میخواستم اون حسی که من از درمانم گرفتم رو به اونم انتقال بدم.بعد از مدتی، به طور معجزه آسایی، مکالمه ما شبیه به محتوای جلسه اون اتاق کذایی شد؛ یعنی رابطه بین روان درمانگر و روان درمان جو. با این تفاوت که،این بار من درمانگر بودم. نکته خیلی مهم: رواندرمانی شاید برای هر کسی جواب نده. باید تو مکان و زمان مناسبی از زندگی باشی و توانایی تاثیر گرفتن از بقیه رو داشته باشی باید با یک روان درمانگر خوب آشنا شده باشی.باید بتونی دروازه آسیب های زندگیت رو به روی تراپیست باز کنی.باید برای فکر کردن، تحلیل و تغییر دادن زندگیت وقت بزاری.با تمام این حرفا،رواندرمانی این شانس و داره تا تبدیل به بهترین اتفاق زندگیت بشه.</description>
                <category>درونگرا ها</category>
                <author>آرش نقدی</author>
                <pubDate>Fri, 21 Dec 2018 11:36:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی برای بار دوم رفتم رواندرمانی چی شد؟ (قسمت 2)</title>
                <link>https://virgool.io/introverts/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%B1-%D8%AF%D9%88%D9%85-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%85-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-%DA%86%DB%8C-%D8%B4%D8%AF-qpuxqq3awy6e</link>
                <description>بعضی وقتا توی آسمان غروب، ماه سفیدی همچون تکه ابری کوچک میخزد، پنهانی و بدون خودنمایی، اما پر از شک و دودلی. من در جلسه دوم درست مثل همین ماه سفید چیزی نبودم جز فکرهای نپخته و نصف و نیمه. ذهنم  مثل طوفانی بود که هیچ آرامشی در پی نداشت. چه قبل و چه بعدش.اما زنگ زدن در خانه ای که برای بار دوم صدایش را درمیاوردم، صدای کم اُبهت تری داشت. آن دلهره و دل مشغولی آزاردهنده، که من در جلسه اول حس میکردم دیگر در وجودم رنگ باخته بود. این بار زنگ در خانه را با اطمینان فشردم. اطمینان از اینکه چه کسی در را باز میکند. از اینکه چه کسی قرار است روح و جسمش را پای حرف های من بگذارد. این بار حتی بیش تر از دفعه قبل، در ذهنم طوفان به پا شده بود. نمیدانستم به چه چیزی باید فکر کنم. به چه چیزی نباید. تمام آن چه میخواستم در ذهنم تصورم کنم، درست مثل بادکنک هایی بودند که یکی پس از دیگری میترکیدند و جایگزین میشدند. در همین هیاهوی گیجی بلاخره به طبقه دوم رسیدم و تمام مراحل قبلی تکرار شد؛ سلامی صمیمانه، راهرو و نقاشی های دلنشین، محیط آرام و بزرگ و البته اتاق سرنوشت ساز روانکاوی. «میخوای در مورد چی حرف بزنی؟»بعد از کمی فکر، «در مورد اینکه بعد از جلسه قبل چه اتفاقاتی برام افتاد.»«خب چه اتفاقایی افتاد؟»«درست همونطور که خودت گفتین، خیلی ناخودآگاهانه تمام حرف های جلسه توی ذهنم ورجه وورجه میکرد.»«ورجه وورجه؟ یعنی خیلی اذیت شدی؟»«یک جور خود درگیری بود، اما از نوع سازنده اش. به این فکر میکردم که چقدر چیزهایی که نمیدونستم ساده ولی در عین حال مهم بودن»این جلسه به زودی راه خودش رو در پیش گرفت. من میخواستم به موضوع مهمی برسم و همینطور هم شد. باید در مورد این حرف میزدیم که چرا دوست دارم همه مثل خودم باشن. مثل خودم رفتار کنن. دوست داشته باشن، زندگی کنن. اینکه چرا از رابطه با کسایی که از من بهتر، کامل تر هستن ترس دارم.«ما روان درمان ها مثل کشاورز هستیم. باید از درخت های کوچک نگهداری کنیم و بهشون آب بدیم که بزرگ بشن. این درخت ها همون درمان جو هامون هستن. ما هیچ دخالتی در روند رشد و کشف و شهودشون نداریم. «مجبور نیستیم حس کنجکاوی، اراده، رغبت به زندگی یا هر کدوم از خصوصیات ویژه انسانی رو در روح اونا بدمیم. کار ما فقط برداشتن موانعه. باقی کار با نیروی خودشکوفایی موجود در درون هر بیمار پیش میره.»یکی از موانع زندگی من این بود که نمیدونستم چرا اینقدر از صمیمیت و حس تعلق خاطر به اکثریت جامعه ترس دارم. وقتی یک کسی که تازه باهاش آشنا شدم من رو به مهمانی، مسافرت، بیرون یا هر جای دیگه دعوت میکردم بی اختیار میگفتم نه. این رفتار من در مقابل آدمایی که مدتی میشناختمشون کمرنگ تر بود. یعنی ممکن بود که بپذیرم ولی در بین راه همش به این فکر میکردم که نباید قبول میکردم و همین باعث میشد که نتونم طبیعی رفتار کنم.«چرا اینقدر از بودن با این آدما ترس داری؟»....نمیدونم....باید بعد از این جلسه به این ترس فکر کنی. ببینی چه چیزی باعث میشه اینقدر از بقیه بترسی. یعنی چیزهایی که توی ناخودآگهم هست رو بیرون بکشم.یکی از چیزهایی که باعث میشه رواندرمانی مقدمات تغییرات بزرگ رو تو زندگی به وجود بیاره اینه که احساسات و فکرهای ناخودآگاهمون رو وارد خودآگاهمون میکنه.اما ناخودآگاه کجاست؟ من بهش میگم زباله دونی فکرهای انکار شده.دلیلشم اینه که وقتی یک فکری اذیتت میکنه و یک جور وسواس وجودت رو فراگرفته، مکانیسم دفاعی بدن در مقابل این احساسات اینه که این فکرا رو وارد انکار خونه کنه تا راحت بشی. چون که هدف اصلی مکانیسم طبیعی ذهن اینه که تو رو سالم نگه داره و این طوری به بقای تو کمک میکنه.ولی وقتی این فکرهای انکار شده بیشتر و بیشتر میشن، آگاهی ما نسبت بهشون کمتر و کمتر میشه.تاحالا شده که عصبی بشی و ندونی چرا؟ که استرس بگیری و ندونی چرا؟ توی یک موقعیتی که برای خیلی ها ساده و معمولی هست قرار بگیری ولی این برای تو درست مثل این باشه که وارد جنگی شدی که باید توش پیروز بشی؟رواندرمانی میگه که خیلی از عصبانیت ها، نگرانی ها ، استرس و اضطراب هایی که برای ما به وجود میاد از تو دل همین ناخودآگاه مون میان و برای همینم ما نمیدونیم که چرا اون عکس و العمل های به خصوص رو نشون میدیم. شاید توی کودکی یک صحنه دردناک از مرگ کسی رو دیدیم و بخاطر اینکه ذهنمون ما رو به جلو هدایت کنه اون صحنه رو وارد ناخودآگاهمون کنه و وقتی بزرگ شدیم، هر وقت نزدیک موقعیتی مشابه اون صحنه دردناک میشیم خود به خود استرس میگیریم و نمیدونیم چرا!اما رواندرمانی درست مثل یک آچار فرانسه فلکه این جریان متوقف شده ناخودآگاه به خودآگاه رو برامون باز میکنه. چطوری؟ توی جلسه درمانی باید هرچیزی که توی ذهنت میاد رو به زبون بیاری. از تو دل همین حرف های فیلتر نشده است که تیکه تیکه های پنهان ذهن خودشون رو وارد ساحل ذهن آگاهمون میکنن.خوبی ماجرا اینه که رواندرمانگر در مقابل حرف های شما اصلاً تعجب، قضاوت و پیش داوری نمیکنه یا از حرف های شما خسته نمیشه. در حضور یک دروانگر میتونیم با خیال راحت رازها و گره های کور ذهنی مون رو باز کنیم.توی فاصله بین جلسه اول و دوم من از اینکه اتفاقات گذشته باعث شده بود رفتارم رو خیلی محدود و دفاعی کنم، گریه‌ام گرفت. از طرفی هم از اینکه توی همین مدت کوتاه که میرم رواندرمانی از یک نقطه مبهم به یک نقطه قابل درک رسیدم خوشحال بودم. خوشحال از اینکه روح گذشته از تاریکی به روشنایی اومده بود و من تسلی کوچیکی رو تجربه کردم. ولی همه این داستان رو گفتم که به این برسم که: وقتی شما رواندرمانی رو شروع میکنین یک سری دغدغه هایی براتون به وجود میاد که قبلاً نداشتین. به چیزهایی درمورد خودتون میرسین که قبلاً خیلی قوی باورشون داشتین، اما الان اهمیت شون رنگ باخته.من بعد از پایان جلسه دوم با اینکه کمی نسبت به قبل حال بهتری داشتم ولی در مقابل، با دنیایی از مکاشفه نصفه و نیمه رها شده بودم.من توی آسمان غروب مثل یک ماه سفید، همچون تکه ابری کوچک میخزم، پنهانی و بدون خودنمایی، اما پر از شک و دودلی رها شده بودم.  https://virgool.io/@Arash-Naghdi/%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D8%AC%D9%84%D8%B3%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%DA%A9%D8%A7%D9%88%DB%8C-%D9%85%D9%86-eef9tld7nhbe  https://virgool.io/@Arash-Naghdi/%D8%AA%D8%A3%D8%AB%DB%8C%D8%B1-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D9%86%D8%AA%DB%8C%D8%AC%D9%87-%DA%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C-qzdorow5k9f5 </description>
                <category>درونگرا ها</category>
                <author>آرش نقدی</author>
                <pubDate>Sun, 25 Nov 2018 10:28:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تجربه اولین جلسه روان درمانی من (قسمت 1)</title>
                <link>https://virgool.io/introverts/%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D8%AC%D9%84%D8%B3%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%DA%A9%D8%A7%D9%88%DB%8C-%D9%85%D9%86-eef9tld7nhbe</link>
                <description>بلاخره طلسم رو شکستم. بعد از پیگیری برای پیدا کردن یک روانکاو خوب و در اینترنت و دوست و آشنا، امروز اولین جلسه روانکاوی من به عنوان یک درمان جو انجام شد. باید بگم که یکی از تجربه هایی بود که همیشه دوست داشتم توی زندگیم داشته باشم و بقدری اون رو دوست داشتم که باعث شده که تصمیم گرفتم هر جلسه رو به صورت نوشته ثبت کنم. فکر کنم هر کسی که در مورد گذروندن یک جلسه روانکاوی فکر میکنه، احساساتی شبیه من داره. یعنی یک اشتیاق و هیجان برای شروع، برای شناخت بیشتر، برای ورود به درون معمای روح. ولی در اکثر موارد مشکلاتی مثل هزینه مالی، دغدغه های کاری و شخصی باعث میشه ایده رفتن به روانکاو تنها یک ایده باقی میمونه و شکل جدی به خودش نگیره. داستان از اونجایی شروع شد که...رسیدم زنگ طبقه دوم رو زدم. وقتی رسیدم، با یک خوشامدگویی خیلی گرم و صمیمانه مواجه شدم و بعد از طی کردن یک راهرو پر از نقاشی های مینیمال و زیبا و دکوراسیون خیلی مدرن به اتاقی رسیدم که فکر میکنم بهش میگن اتاق روانکاوی. این اتاق پر بود از چیزهایی که من عاشقش بودم:یک قفسه کتاب با عنوان هایی همچون «رواندرمانی تحلیلی، از آغاز تا پایان»، «رابطه بین درمانگر و درمانجو، هنر درمان اروین یالوم» و چنتا کتاب های دیگه از یالوم.یک مبل 3 نفره راحت در کنار دیوار جا خوش کرده بود. یک صندلی خیلی راحت تر که حالت طبی و خیلی مدرن داشت هم در روبروی آن مبل 3 نفره قرار داشت (که مال روان درمانگر بود!) نکته جالبی که در مورد محیط روان کاوی و روان درمانی باید بدونید اینه که این فضا به شدت آرامش بخشه. طوری که دوست دارید همونجا زندگی تون رو ادامه بدید و دیگه بیرون نیاید!انتظار داشتم که درمانگر از من یک سوال گرم مثل «راحت اینجارو پیدا کردی؟» یا هر سوال کلیش ای دیگه بپرسه. ولی این اتفاق نیفتاد و سری رفتیم سر اصل مطلب. از همون اول خودم رو به درمانگر معرفی کردم. از خانواده، کار و تحصیلم پرسید. ی سری اطلاعات اولیه که برای شروع نیازه که بدونه.خیلی دوست داشتم سریع بریم سر اصل مطلب. و بعد از پر کردن کاغذی که طبیعتاً اطلاعات اولیه من درش بود از من خواست که درمورد خودم بگم. هیچ وقت از این سوال کلیشه ای خوشم نیومده. اما به هر حال منم از عادات و عقایدم گفتم و توی صحبت هام رسیدیم به جایی که دلیل اصلی من برای رفتن به روانکاو بود:مشکل من با دنیای اطرافم و آدمایی که توشن. اینکه خودم رو جدا از بقیه میدونم. به روان درمانگرم گفتم که خیلی خوب نمیتونم با آدمای اطرافم ارتباط برقرار کنم چون که نمیتونم نقاط اشتراکی بین خودم و بقیه پیدا کنم. همین که میبینم یکی خلاف من فکر میکنه و با عقاید من سازگار نیست دیگه میل به ادامه رابطه در من کمرنگ میشه. روان درمانگر به من گفت که خب منظورت اینه که دیدگاه صفر و صدی داری. پرسیدم این یعنی چی؟با لحنی دوستانه و باحوصله گفت که یعنی آدما رو یا سیاه و یا سفید میبینی. این یعنی اینکه وقتی میبینی یکی علایق تو رو داره (سفید) خیلی بهش علاقه پیدا میکنی و برعکس وقتی میبینی آدما برخلاف جوری که دوست داری زندگی میکنن (سیاه)، ازش دوری میکنی. لحظه ای که این حرف از دهن این خانم بیرون اومد لحظه ahan من بود. انگار که میدونستم همچین ویژگی رو دارم ولی توی ناخودآگاهم بوده و نسبت بهش آگاهی نداشتم. فهمیدم آدم ها برای من خیلی تک بعدی هستند. هیچ قضاوتی به خوبی یا بدی این خصوصیت نیست. ولی طبق نتیجه ای که خودم و روان درمانگرم گرفتیم، قضاوت کردن آدم ها بر اساس کاوری که روشون هست، باعث میشه خیلی محدود زندگی کنی. تنهایی زیادی رو تجربه میکنی و از حسِ خوبِ داشتن رابطه های سالم و مفید بهره مند نمیشی. این دیدگاه یعنی اینکه برای خودت یک چارچوب مشخص برای زندگی داری و هر کسی مطابق با این چارچوب زندگی نمیکنه باید از زندگیت بره بیرون. اما در این لحظه یک سوال ریشه ای و مهم دیگه اومد وسط:کی این چارجوب ها رو تعیین کرده؟ اصلاً کی میگه این چارچوب ها درست اند؟ یکی از چیزهایی که همیشه باهاش مشکل داشتم این بود که خیلی سعی میکردم درونگرا بودن خودم رو پنهان کنم و این باعث میشد حالم خیلی بد بشه. از اون جایی که این موضوع خیلی برام مهم بود، یه ویدئو براش درست کردم و توی اینستاگرام منتشر کردم. https://www.instagram.com/tv/CJynWy0Apv5/?utm_source=ig_web_copy_link معمولاً سوالاتی که به وجود میاد به چرا ها بر میگرده. چراهایی که توی زندگیتون دارین. چرا از این کار میترسین؟ چرا دوست نداری با دوستات بری بیرون. چرا از صمیمی شدن با بقیه میترسی؟ و چراهای دیگه50 دقیقه خیلی زود گذشت و آخر جلسه ذهنم جرقه های بزرگی زد. اونقدر بزرگ که همش میخواستم زودتر برم بیرون و فقط به دنبال جواب هایی بگردم که مثل خوره مغزم رو درگیر کرده بود. در آخر تصمیم گرفتم که آدم ها رو کمی هم خاکستری رنگ ببینم. اینکه بفهمم هر آدمی که از نظر من، روزهای خسته کننده و بیهوده ای داره، همون کسیه که دوست داره در مورد کتاب و نوشتن و موسیقی حرف بزنه. کسی که از سیاست و اخبار و حواشی و چند چیز مزخرف دیگه خوشش میاد میتونه همون کسی باشه که توی مشکلات طاقت فرسای زندگی میتونه دستت رو بگیره و تسلی بخش باشه. وقتی به روان درمانگرم گفتم که حالا برم خونه به چی فک کنم، گفت هیچی!یکی از اصول مهم که میتونه تو جلسات خیلی نتیجه بخش باشه اینه که خودت رو مجبور به انجام هیچ کاری نکنی. برای بیان دیدگاه ها و ایده هات از هیچ فیلتری استفاده نکنی. مثل اینکه بشینی کنار خیابون و شاهد این باشی که افکارت مثل ماشین های مختلف و رنگارنگ از خیابون رد میشن. منم با شنیدن این صحبت ها کاملاً قانع شدم. و خیالم راحت شد. خداحافظی کردیم و برای جلسات بعد برنامه ریزی کردیم. وقتی توی تاکسی نشستم یک اتفاق خیلی عجیب در حال رخ دادن بودن:من داشتم به صورت کاملاً غیر اختیاری به تک تک حرف هایی که توی جلسه گفته شده بود فکر میکردم. از این روز یک هفته میگذره و من هنوز به چراهای زندگیم فکر میکنم. فکر کردن به همین چراها تا حالا خیلی برام نتیجه بخش بوده و میتونم بگم که دارم لایه های پنهان ناخودآگاهم رو مثل یک پیاز ورق به ورق میکنم تا به اون مغزش برسم. نتیجه ای که میتونم از همین جلسه بگیرم اینه که:بنظرم توی جلسات روان درمانی یاد نمیگیریم که مشکلات مون رو حل کنیم، بلکه یاد میگیریم چطور با مشکلات مون دوست باشیم و در کنارشون زندگی کنیم.اگه فکر میکنین نقطه مشترک یا حرفی درباره این موضوع دارین، از گفتنشون دریغ نکنین. کامنت هاتون خیلی بیشتر از چیزی که فکر میکنین باعث میشن با علاقه بیشتری در مورد جلسات آینده ام براتون بنویسم. پایان جلسه اول.(به روزرسانی: من بعد این نوشته با فیدبک های خوبی که از خواننده های ویرگول گرفتم تصمیم گرفتم نوشتن درباره جلساتم رو ادامه بدم. اگه دوست داشتین بهتون پیشنهاد میکنم حتماً قسمت های 2 و 3 که پایین تر براتون گذاشتم رو بخونید تا به یک نتیجه نهایی در مورد روان کاوی برسید. همچنین تو بخش نظرات بعضی از خواننده های این پست نظرات و تجربیات مشابه شون رو گفتن، این صحبت های ارزشمند رو به هیچ وجه از دست ندید! ) https://virgool.io/@Arash-Naghdi/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%B1-%D8%AF%D9%88%D9%85-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%85-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-%DA%86%DB%8C-%D8%B4%D8%AF-qpuxqq3awy6e  https://virgool.io/@Arash-Naghdi/%D8%AA%D8%A3%D8%AB%DB%8C%D8%B1-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D9%86%D8%AA%DB%8C%D8%AC%D9%87-%DA%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C-qzdorow5k9f5  https://virgool.io/@Arash-Naghdi/%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%DB%8C%DA%A9-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%AC%D9%84%D8%B3%D8%A7%D8%AA-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%90-%D9%85%D9%86-5-%D8%AA%D8%BA%DB%8C%DB%8C%D8%B1-%D8%B1%D8%B6%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-czsjbbqawvzh </description>
                <category>درونگرا ها</category>
                <author>آرش نقدی</author>
                <pubDate>Sat, 10 Nov 2018 21:19:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مشکلات منِ درونگرا  :|</title>
                <link>https://virgool.io/introverts/%D9%85%D8%B4%DA%A9%D9%84%D8%A7%D8%AA-%D9%85%D9%86%D9%90-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86%DA%AF%D8%B1%D8%A7-e0nmsz3o3pq6</link>
                <description>  آدما وقتی توی یه جمع قرار میگیرن براساس ویژگیهای ذاتی، فرهنگ، اخلاق، حس و حالشون و... رفتار میکنن، میخندن، ناراحت میشن، توی بحث شرکت میکنن یا بطور کلی باجمع همراهی میکنن...بین این همه، چیزی که من یکم باهاش به مشکل خوردم، ویژگی ذاتی یا بعبارتی برونگرا یا درونگرا بودن اطرافیان یا خودمه...روانشناس نیستم که بتونم درباره برونگرا یا درونگرا بودن آدما یا حتی خودم نظر بدم یا اینکه بگم من بطور مطلق درونگرام یا نه...اما علایق آدما و رفتارشون گاهی نمایانگر این قضیه هست... ینی گاهی داد میزنه که من مثلا درونگرام!بله من درونگرا هستم. نمیدونم درجه ش چقده...یا اینکه درونگرای مطلقم یا یه چیزی بین برونگرا و درونگرا و ازاین چیزا.منی که این ویژگی رو دارم ممکنه خیلی وقتا دچار مشکل بشم دررفتارم...ینی درواقع دچار مشکل شدم! :|(: من آدمی نیستم که از جمع های دوستانه یا فامیلی یا... دوری کنم؛ اتفاقا شاید بیشتر از هرکسی به جمع شدن دور هم و گپ زدن و خوردن یه لیوان چایی و صحبت درباره  مثلاسوتیایی که سرکلاسا میدیم، علاقه داشته باشم...اما ترجیح میدم بیشتر شنونده باشم تا گوینده. ینی توی جمع با اینکه کم حرف ترین فرد منم، اما بیشترین لذتو میبرم...! نمیدونم واقعا این به درونگرایی مربوط میشه یا نه؛ ولی همیشه ازشنیدن لذت بیشتری میبرم تا حرف زدن...خب من با این ویژگیو تصور کنید که بین جمع دوستانه ای هستم که اکثرا برونگران...این برای من خوبه...! چون حرف همیشه برای شنیده شدن وجود داره... ولی برای دوستان؟انتظاری که اطرافیانم ازم خواهندداشت اینه که منم درمقابل حرفی برای گفتن داشته باشم، درسیو که گوش دادم بتونم همون ابتدا و بابیان مناسب مطرحش کنم، باهم پروژه مونو پیش ببریم (رودررو و مستقیم البته! مثلا ساعت خاصی یه مکان مشخص مثل کتابخونه باشیم و مثلا کد بزنیم...)، وقتی میرن بیرون منم مثل اونا رفتار کنم یا...اما من اینجوری نیستم. نمیتونم باشم... شاید نمیخوام... چون من همین منی که هستمو دوس دارم!وقتی کلا انسان موجودی اجتماعی آفریده شده، مگه میشه از اجتماع بدش بیاد؟ مسلما نه. پس من هم طبیعتا دوس دارم درجمع باشم.اما نوعش متفاوته...اینکه ممکنه همیشه حرف برای گفتن نداشته باشم، ممکنه ذهنیت بدی از من ایجاد کنه. مثلا صمیمی نبودن، یا اینکه مثلا از جمعشون خوشم نمیاد یا هزارتا نکته دیگه که فقط ساخت ذهن افرادی میتونه باشه که کاملا منو نشناسن...یا برای انجام پروژه، منم گروهی کار کردنو به انفرادی ترجیح میدم...چون هیچکس تنهایی علامه دهر نیست که با اطلاعات محدودش کارو به انتها برسونه... اصلا تا یه هم تیمی نباشه که منو مجبور کنه کارو به موقع انجام بدم، شاید حتی سمت انجام دادنش هم نرم؛ چه برسه به تموم کردنش... اما بستری مثل تلگرامو برای ردوبدل کردن اطلاعات و حرف زدن بیشتر از حضوری کارکردن میپسندم. چون در هرفضای دیگه ای جز فضایی که برای مکالمه فرصت کمی برای فکر کردن وجود داره (مثل تلفن یا رودررو)، صحبتایی که زده میشه ارزش بیشتری پیدامیکنن... حالا چه درست، چه غلط، حداقل فکرشده روی اون حرف!بنابراین کار نتیجه نهاییشو زودتر نشون میده...یا درمورد درس که از جمله مشکلات هرترم و همیشگی منه... یادگیری من بصورت سلف استادی وتوی محیطی که احساس راحتی کنم، خیلی خیلی بهتر از هرجای دیگه ای میتونه باشه...حتی کلاس! (مگه سرکلاس واقعا تمرکزکنم و دل بدم به درس که بعیده)و همه اینا باعث میشه ارتباط رودرروی من با آدما کاهش پیداکنه.که علاوه برمشکلات اجتماعی که گفتم، مشکلات فردیش هم کم نیست... مثلا من دایره لغاتم ممکنه از آدمی که همیشه حرف برای زدن داره، کمتر باشه! (و از اونجایی که حرف زدن راه مناسبی برای من نمیتونه باشه، شاید روی آوردن به نوشتن راه بهتری برای رفع این نقص باشه:) ) یا اینکه معمولا ذهن شلوغتری دارم...چون بجای بیان کردن موضوعات، سعی میکنم توی ذهنم اونارو حل وفصل کنم و تا جایی که میشه به تنهایی قضیه روپیش ببرم وتا زمانیکه به مشکل نخورم، اون مسئله رو بیان نمیکنم... که اینم گاهی باعث آزار اطرافیان میشه...عادی شدن این نوع رفتار و این قضایا به زمان تقریبا زیادی احتیاج داره...اینکه طرف مقابلت بتونه هضم کنه کم حرف زدن تو دلیل بر بی احترامی یا کم توجهی نیست؛ اینکه بتونه درک کنه تو به زمانهایی احتیاج داری که خلوت کنی و سکوت کنی تا به نتیجه مطلوبت برسی؛ اینکه روزانه چند دقیقه به سکوت احتیاج داری... زمان میخواد...!خداروشکر که دوستام تونستن با این قضیه ها کنار بیان... هم اونا هوای منو دارن و مراعات حالمو میکنن، هم من... :) و هم اینکه میدونن جمعشون بهترین جمع رفیقانه ای میتونه باشه که درحل حاضر دارم.اما قضیه آینده و بقیه افراد جامعه هستن... میتونن زود با این رفتارا کنار ربیان؟؟امیدوارم جامعه هم بتونه آدمایی که خوندن کتاب درسکوت همراه با یه لیوان قهوه مهمترین بخش زندگیشون حساب میشه رو، درک کنه تا در آینده هم من و هم آدمایی که باهاشون در ارتباطم کمترین لطمه رو ببینیم... :) </description>
                <category>درونگرا ها</category>
                <author>Bright</author>
                <pubDate>Thu, 04 Oct 2018 15:08:44 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>