یلدا عبدالله پور. نویسنده.(نوادگان کور خورشید)
شجاع اما شکستخورده؛ جلالالدین خوارزمشاه!
یقینا جلال الدین خوارزمشاه در تاریخ ایران یکی از چهره های پایداری و مقاومت در برابر بیگانه است اما چرا شکست خورد. مشکل از خود جلال الدین بود؟ شاید هم نه!.

جلال الدین با وجود شکست پایانیش، تنها فرمانده ای بود که تونست در زمان اوج قدرت مغول ها اونهارو شکست بده! جالب نیست؟.اون کسی بود که چنگیز خام مغول در آرزوی داشتنش بود. اما خب بیاید یه سر بزنیم به اول ماجرا:
سلطان محمد خوارزمشاه:

سلطان محمد کسی بود که در زمان اوج و همچنین ضعف حکومت خوارزمشاه حاکمیت میکرد. جلال الدین پسر ارشد محمد بود اما با این وجود همیشه موانعی برای ولیعهدیش وجود داشت؛ و این در حالی بود که بهترین گزینه برای این مقام بود. اما چرا؟. مادر محمد زنی بود با نفوذ و قدرتمند به نام ترکان خاتون. ترکان خاتون از این جهت که انها ترک قبچاق بودند ولی مادر جلال الدین از ترکمنان بود سعی بر به سلطنت رسیدن دیگر پسران محمد داشت که از مادران قبچاق زاده شده بودند مثل: ازلاغ شاه و آق شاه.
سلطان محمد هم تحت تاثیر مادرش تا زمانی که قدرت داشت از ولیعهدی پسر بزرگش خودداری کرد.

مغول ها چرا به ایران حمله کردند؟
در زمان سلطان محمد مغول ها و خوارزمشاهیان هم مرز شدند. با وجود تلاش های فرماندها و جلال الدین سلطان محمد به مغول ها توجهی نداشت و با خلیفه عباسی درگیر بود. اون غرورمند شده بود و با خودش فکر میکرد این بیابان گرد ها چجور قراره برای سلطنت ابدی و جاودانه من تحدیدی حساب بشند؟.
چنگیز خان کاروانی میفرسته به شهر اترار که منطقه مرزی خوارزمشاهیان بود اما حاکم اترار که مورد حمایت سلطان بود اونها رو قتل عام میکنه و این بهانه ای میشه برای حمله چنگیز به ایران!. هرچند یقینا چنگیز خان قصد حمله به ایران رو داشت اما این کار به حمله اون سرعت بخشید.

واکنش سلطان محمد چه بود؟
محمد اول سعی کرد مسئله رو پنهان کنه اما این شدنی نبود. چنگیز پیکی فرستاد و از سلطان محمد حاکم شهر اترار که ینال خان نام داشت رو درخواست کرد تا مجازاتش کنه اما محمد اینکار رو نکرد!.و این در حقیقت چیزی بود که خشم چنگیز رو برانگیخته کرد. سلطان محمد میتونست با دادن یک نفر از کشتار هزاران نفر جلوگیری کنه اما یک تصمیم اشتباه سرزمین رو به نابودی کشاند.
حمله چنگیز به ایران
چنگیز فورا صد و پنجاه هزار جنگاور جمع کرد و به سوی ایران لشکر کشید. حمله وحشیانه ای بود؛ اونها که از هیچ تمدنی بویی نبرده بودند وحشیانه به جان مردم افتادند و به قتل عام پرداختند. زن ها رو به بردگی گرفتند و جنگاور ها رو کشتند. مغول ها برای گسترش لشکرشون بچه هارو تعلیم می دادند تا وقتی بزرگ شدند به کشتار مردم خودشون برن. در مقابله با مغولان مقاومت هایی صورت می گرفت اما چون پراکنده بودند کاری از پیش نمی بردند.
محمد ترسیده بود! چیزی که فکرش رو نمی کرد بر سرش اومده بود. فورا پایتختش گرگانچ رو رها کرد و به غرب عقب نشینی کرد. سرانجام محمد به جزیره آبسکون در دریای خزر رفت. محمد در یاس و نا امیدی فرو رفته بود.
ولیعهدی جلال الدین:
به جز جلال الدین هیچ یک از فرزندان محمد بر مقابله با مغول ها پایفشاری نداشتند و ناامید شده بودند. و پیش از آغاز یورش سراسری ارتش مغول هم شجاعت جلال الدین در نبردی با مغولان مانع از شکست سپاه خوارزم شده بود.
تا اون زمان ولیعهد سلطان محمد پسرش ازلاغ شاه بود. محمد که سرنوشت حکومتش رو تیره دید در همان جزیره ازلاغ شاه را از ولیعهدی برکنار کرد و ولیعهد خود را جلال الدین اعلام کرد. در حقیقت جلال الدین وارث حکومتی شده بود که در مرز فروپاشی قرار داشت.
سرانجام سلطان محمد:
سلطان محمد در همان جزیره با خفت و خاری به سبب بیماری یا یاس و ناامیدی از شکست جان داد. همه این حوادث نتیجه چه بود؟ غرور خودش!.

آغاز سلطنت جلال الدین:
وقتی جلال الدین به سلطنت رسید شرایط اصلا خوب نبود:
خوارزمشاهیان تقریباً فروپاشیده بودند
شهرهای بزرگ نابود شده بودند
روحیه عمومی سقوط کرده بود
منابع مالی تحلیل رفته بود
اما اینها باعث ناامید شدن جلال الدین نشد. اون در ابتدا سعی کرد برای خودش لشکر جمع کنه. اولین رویارویی تو شهر پروان اتفاق افتاد که به همیناسم هم مشهور شد؛ نبرد پروان!.
جلال الدین در این نبرد با شجاعت تمام مغول هارو عقب روند. این پیروزی باعث تقویت روحیه مردم و سپاه شد. مردم جلال الدین رو مثل نوری در دل تاریکی می دیدند. پس از پیروزی سپاه اون به جون هم افتادند سر غنایم جنگی و بخشی از سپاه اون رو ترک کردند. این ضربه بدی به نیروی مقاومت جلال الدین زد.
نبرد سند:
پس از این شخص چنگیز خان قصد جنگ با جلال الدین رو کرد. نبرد اونها در کنار رود سند رخ داد. جلال الدین با سپاهش به قلب دشمن زد و دست به تعقیب چنگیز زد اما چنگیز ده هزار سرباز رو به کمین گذاشته بود و این نقشه جلال الدین رو خراب کرد.
سپاه ضعیف شد و پسر هشت ساله ی جلال الدین به دست چنگیز خان افتاد. اون پسر به دستور چنگیز در میدان نبرد گردن زده شد. همه چیز به هم ریخته بود و سپاهی برای مقاومت نمونده بود. باید هرچه سریع تر هقب نشینی می کردند. مادر و همسر جلال الدین در خیمه اردوگاه بودند.
وقتی شرایط رو دشوار دیدند گریه کردند و از جلال الدین خواستند که مارو بکش تا به دست تاتار اسیر نشویم. جلال الدین نخست امطناع کرد. تصمیم سختی بود. سپس دستور داد آن دو را در رود سند غرق کنند. تصمیمی سخت که باید گرفته میشد.

جلال الدین بر پشت اسبش نشست و از فاصله ده متری اسبش را بر رود انداخت. مغول ها خواستند او را تعقیب کنند اما چنگیز اجازه نداد و به تماشای جلال الدین نشست. جلال الدین یک شمشیر، یک سپر و نیزه به دست از رود سند گذر کرد و آنجا بود که چنگیز خطاب به همراهانش گفت:
«از پدر، پسر چنین باید»

جلال الدین و تعداد اندکی از یارانش به شمال هند پناه بردند.در آنجا بر حاکم کوه جودی پیروز شد و غنایم زیادی به دست آورد که باعث شد آوازه اش در هند بپیچد. چنگیز هم بیکار ننشست و افرادش را به دنبال جلال الدین فرستاد ولی آنها موفق به کشتن جلال الدین نشدند.جلال الدین در هند شروع به قدرت گیری کرد.
اشتباه جلال الدین؟
جلال الدین که حالا قدرت یافته بود به جای پس گیری خاک های خراسان و سایر مناطق که زیر چنگال مغولان بود به سوی گرجستان لشکر کشید و در آنجا به پیروزی رسید.در همان حوالی خبر شورش مردم آذربایجان او را از ادامه پیشروی باز داشت و پس از سرکوب شورش گنجه را هم فتح کرد.
سپس به قلعه الموت حمله کرد و گروهی از مغولان را نیز در همان حوالی شکست داد.
این دشمن تراشی ها و درگیری با گرجی ها و اسماعیلیان بود که کارش را دشوار کرد.او حتی تفلیس را فتح کرد.
او پس از همه این پیروزی ها و جنگ ها به سوی اصفهان رفت و در آنجا نیز مغولان را شکست داد.کمالدین اسماعیل در اینباره چنین می خواند:
مژده که خوارزمشاه شهر صفاهان گرفت
ملک عراقین را همچو خراسان گرفت
ماهچهٔ چتر او قلهٔ گردون گشاد
مورچهٔ تیغ او ملک سلیمان گرفت
این پیروزی پایدار نبود و بعد از برگشت مغولان اون مجبور به فرار شد.
چرا جلال الدین در برابر مغولان با دولت های مسلمان متحد نشد؟
بجز خوارزمشاهیان چند حکومت مسلمان در منطقه وجود داشت مثل سلجوقیان روم و ایوبیان اما به دلیل حملات جلل الدین اونها هرگز متحد نشدند. از یک سوی دیگر هم خلافت عباسی بود؛ جلال الدین از خلیفه درخواست کمک کرد اما خلیفه به دلیل درگیری و خصومتی که بین سلطان محمد و او بود از کمک به جلال الدین خودداری کرد و این باعث شد تا پس از خوارزمشاهیان مغولان به بغداد حمله کرده و خلافت عباسی را هم نابود کنند.
سرانجام جلال الدین:
جلال الدین پس از فرار به کوهی پناه برد.در انجا توسط گروهی کرد که قبلا توسط خوارزمشاهیان سرکوب شده بودند دستگیر و سپس به قتل رسید.
جلال الدین که ناجی مردم بود سپس نه توسط مغولان بلکه توسط مردمش به قتل رسید.
تا سالیان دراز پس از مدتی کسی پیدا میشد و خود را جلال الدین و منجی مردم معرفی میکرد. این خبر باعث شادمانی مردم میشد که ناجیشان برگشته.
و این بود پایان کار جلال الدین خوازمشاه، شیر صحرا، آخرین دلاور مقاوم.
حال نظر شما چیست؟
مطلبی دیگر از این انتشارات
مردم لیبی چطور کنترل میشدن؟
مطلبی دیگر از این انتشارات
به بهانه روز معلم(آموزگاری به نام تاریخ)
مطلبی دیگر از این انتشارات
دین کهن: دین زرتشت؛ آتش خرد در دل تاریخ ایران