زنی بود که با دنیایی از کلمات محاصره شده بود. او یاد گرفت که میتوان با آن کلمات، پل ساخت به سوی قلب های دیگران.
روزهای خاکستری
من از این روزها بیزارم.روزهایی که رنگ ندارند.به هر جا چشم می دوزم،انگار فقط خاکستری ست.
شاید،خیلی وقت است که مردهایم و خبر نداریم. مردههایی که فقط دم و بازدم را تجربه میکنند. انگار زندگی به یک عملکرد مکانیکی تقلیل یافته: نفس بکش تا زنده باشی، زنده باش تا نفس بکشی. آن هیاهوی زندگی، آن شورِ بودن، گم شده است.
لبخندی دیگر روی لب هیچکس نیست. حتی اشکی از چشم کسی نمیچکد. گویی جامهی احساساتمان را از تن به در کردهایم؛ نه شادیای برای جشن، نه غمی برای سوگ. یک بیحسیِ سنگین، مثل مهای سربی، همهجا را فراگرفته. حال این روزهای هیچکس خوب نیست.
انگار بدون توجه به هم، از کنار هم رد میشویم. نگاهها خالی است، سلامها فرمالیته و تهی. هر کس در لاکِ خودش، در سلولِ تنهاییاش، زندانی است. افسردگی، مثل جغدی شوم، دستش را روی سر مردم کشیده و پَرِ سیاهش را بر همهجا گسترانده.
اما زیر این لایهی بیحسی، زخمهایی است که التیام نیافته. خونهایی که ریخته شد، هر قطرهاش حلقومی را خاموش کرد و خانهای را تاریک. مادرانی که داغِ فرزند به دلشان نشست؛ دلهایی که دیگر نه برای تپیدن، که برای شکستن ماندهاند. خانههایی که گردِ غم رویشان نشسته، پنجرههایشان رو به افقهای بسته.
دلها از ناامیدی سنگ شدهاند. دست ها از بیعدالتی مشت شدهاند، اما نه برای ضربه، که از تلخی و انقباض درد. جیبها روز به روز فقیرتر میشوند، و با آنها، امیدها تهی میشوند. مغازهها، که روزی کانون زندگی بودند، حالا صاحبانشان فقط به عبور رهگذران خالیدست خیره ماندهاند. شغلها و کسبوکارها، نفسهای آخر را میکشند و کمکم به ورطهی ورشکستگی نزدیک میشوند.
چیزی به آمدن نوروز نمانده… زمانی که باید نو میشدیم، خانهتکانی میکردیم و نور امید را به مهمانی میخواندیم. اما امسال، هیچ دلی دیگر منتظرش نیست. گویی عید هم، مثل همهچیز، به تقویمی بیمعنا تبدیل شده. صدای ضربانِ شوقی به گوش نمیرسد. گویی جشن، به سوگ نشسته است.
آری، هر سال این موقع، بساط خانهتکانیهایمان جور بود. و اشتیاق و شور و شوق خرید لباس عید؛ هر روز مختص یکی از افراد خانواده. بعد از آن، نوبت به خرید آجیل و شیرینی و سور و سات چهارشنبهسوری میرسید. اما بیچاره عید ۱۴۰۵… چه کسی با لب خوش به استقبالش خواهد رفت؟
سکوتی عجیب بر شهرها حاکم است. سکوتی که نه از آرامش، که از خالیشدنِ معنا میآید. سر و صدای ماشینها، داد و هوارِ بازار، خندههای کودکان از پشت دیوارها… انگار همه زیر آن مهِ سربی خفه شدهاند. حالا تنها صدایی که گاهی به گوش میرسد، نفسنفسِ جمعی است برای تحملِ روزی دیگر. برای بلند شدن از رختخوابی که سنگینتر از جسم است. برای رفتن به سرِ کاری که دیگر مفهومی ندارد. برای بازگشتن به خانهای که دیگر پناهگاه نیست، فقط چهار دیواری است.
رنگها محو شدهاند. حتی رنگ سرخِ ماهی عید، آن قرمزیِ شاداب و زندگیبخش، حالا به چشمِ ما فقط یادآورِ رنگی دیگر است… رنگی که روی آسفالتها، روی دیوارها، و برای همیشه در پشت پلکِ مادران نقش بسته.
عید خواهد آمد. بادِ بهاری خواهد وزید، اما به جای نوازش، یادآوری میکند از چیزهایی که با خود برده است. از رویشهایی که هرگز به بار ننشستند، از وعدههایی که در هوا خشکیدند. نسیم، بوی سبزیِ هفتسین را نمیآورد، بوی خاکِ گورستانِ آرزوها را میآورد.
و ماهی قرمز، در تنگِ بلورینش. دیگر نمادِ جنبش و زندگی نیست. او نیز زندانی است. چشمان گردش به دنیای بیرون دوخته شده، دهانش به نفسنفس افتاده. حرکاتش بیهدف و در گردابی بیپایان است. ما او را مینگریم و خود را در او میبینیم: در حبابی شیشهای، در نمایشی از زندگی، در تقلایی بیهوده برای هوایی تازه. مرگ تدریجی او در پیش چشم ما، آیینهی تمامنمای زوالِ امید است. وقتی او، این نمادِ زندهی عید، بیحرکت در ته تنگ بیفتد، چه بر سر نمادهای درون ما خواهد آمد؟
شبِ سالتحویل فرا میرسد. لحظهای که باید فریاد زد «یا مقلب القلوب…» و دلها را به سوی تحول فراخواند. اما صدا در گلوها میخکشد. چه قلبی را میخواهی بگردانی؟ قلبهایی که سنگ شدهاند. چه نظری را میخواهی تغییر دهی؟ دعاها بیصدا بر لب میآیند و پیش از رسیدن به آسمان، در هوای سنگینِ اتاق، خاموش میشوند.
و فردای آن روز، دید و بازدیدها. اگر هم کسی قدم به خانهی دیگری بگذارد، چه میتوان گفت؟ بر سر چه چیزی میتوان تبسم زد؟ چشمها از ترسِ افتادن روی زخمهای تازه، از هم میگریزند. صحبت از گرانی میکنیم، از بیکسی، از داروهایی که پیدا نمیشود، از فرزندی که مهاجرت کرد… و در میان حرفها، سکوتهای بلندی است که فریادِ همهی نگفتهها را در خود دارد. عیدتان مبارک گفتن، شبیه شوخیِ تلخی میماند که هر دو طرف به پوچیِ آن واقفاند.
پس ما در این نوروزِ بینور، چه میکنیم؟
ما نفس میکشیم. همین. و شاید در همین نفسِ کشیدنِ مشترک، رمزی نهفته باشد. شاید این مردههای متحرک که دیگر چیزی برای از دست دادن ندارند، روزی دریابند که همین نفسِ جمعی، میتواند بادی شود، بادی که ابتدا مهِ سربی را کمی کنار بزند، سپس خاکسترها را، و شاید روزی، طوفانی برای زدودن زنگارِ این سالهای طولانی.
امسال، نوروز جشنِ عید نیست. عزا است. عزا برای آنچه از دست دادیم: شادی، اعتماد، امنیت، آینده. و شاید اولین قدمِ زنده شدن، همین است که مرگِ این احساسات را به رسمیت بشناسیم و بر آن سوگوار باشیم. سوگواریِ جمعی، خودش نوعی اتحاد است. نوعی اعتراف است که: ما زندهایم و درد میکشیم. و از دلِ همین اعترافِ مشترک، شاید جرقهی همدلیِ تازهای زده شود. همدلی که نه در شادی، که در رنجِ مشترک ریشه دارد.
منتظر نوروز نباش، فرانک. شاید نور، از جایی دیگر، از عمقِ همین تاریکیِ اعتراف شده، سر بزند.
مطلبی دیگر از این انتشارات
داستان موفقیت ویجی کدیا از 35 هزار روپیه تا 500 کرور
مطلبی دیگر از این انتشارات
پیامدهای عمیق نظریه هزار مغز
مطلبی دیگر از این انتشارات
بررسی کتاب ژن خودخواه