نبرد سرنوشت‌ساز؛ آیا چنین نبردی واقعاً وجود دارد؟

نبرد سرنوشت‌ساز؛ آیا چنین نبردی واقعاً وجود دارد؟
نبرد سرنوشت‌ساز؛ آیا چنین نبردی واقعاً وجود دارد؟

نویسنده: جان مارکتی

«راس ویگلی» در کتاب ارزشمند خود به نام «عصر نبردها»، به نکته تکان‌دهنده‌ای اشاره می‌کند: «بلاتکلیفی و ماهیت فرسایشی جنگ‌ها در طول تاریخ سبب شده است که نتوان از جنگ به‌عنوان ابزاری مطمئن برای دستیابی به اهداف سیاسی دولت‌ها استفاده کرد.» او در نهایت به این نتیجه می‌رسد که جنگ، نه ابزاری شایسته برای پیشبرد سیاست، بلکه نشان‌دهنده «ورشکستگی سیاست» است.

امروز، در حالی که تنش‌ها و درگیری‌ها با ایران وارد ماه‌های جدیدی می‌شود، به‌نظر می‌رسد دیدگاه ویگلی درباره جنگ‌های قرن هفدهم، هجدهم و نوزدهم، کاملاً درباره جهان امروز نیز صدق می‌کند. در واقع، ایده «نبرد سرنوشت‌ساز» (نبردی که تکلیف همه‌چیز را یک‌باره روشن کند) بیشتر شبیه به یک سراب و توهم است؛ داستانی حماسی که ژنرال‌ها برای یکدیگر تعریف می‌کنند، بدون اینکه خودشان واقعاً آن را تجربه کرده باشند.

نبردهای بزرگ، اما بی‌سرانجام

آیا در طول تاریخ نبردی وجود داشته است که با یک ضربه کار را تمام کند و جنگ فوراً به پایان برسد؟ تاریخ با این ایده موافق نیست. ما نبردهای زیادی داشته‌ایم که در آن‌ها یک طرف به پیروزی قاطع و درخشانی رسیده، اما جنگ همچنان فرسایشی و طولانی ادامه یافته است:

* ناپلئون بناپارت: او پیروزی‌های درخشان و خیره‌کننده‌ای در نبردهای آوسترلیتز، ینا-آوئرشتت و واگرام به‌دست آورد. اما وقتی به یاد می‌آوریم که همه این پیروزی‌های بزرگ در یک بازه زمانی چهارساله رخ دادند و جنگ‌های ناپلئونی پس از آن، شش سال دیگر نیز به طول انجامیدند، آیا هیچ‌کدام از آن‌ها را می‌توان واقعاً «سرنوشت‌ساز» دانست؟ حتی نبرد معروف واترلو نیز که به جنگ پایان داد، صرفاً پرده آخر از یک تقابل فرسایشی بیست‌ساله بود.

* جنگ داخلی آمریکا: شورشیان جنوب در نبردهایی مثل چیکاموگا، فردریکزبورگ و چنسلورزویل پیروزی‌های قاطعی کسب کردند، اما در نهایت بازنده جنگ شدند. از سوی دیگر، پیروزی‌های بزرگ شمالی‌ها در گتیسبورگ و ویکسبورگ درست در میانه جنگ رخ داد؛ این بردها ضربه مهلکی به دشمن زدند، اما برای وادار کردن آن‌ها به خروج از جنگ کافی نبودند. پیروزی‌های خردکننده پایانی در سال‌های ۱۸۶۴ و ۱۸۶۵ نیز زمانی به‌دست آمدند که چهار سال جنگ تمام‌عیار، تلفات هولناک و ویرانی همه‌جانبه، توان دو طرف را کاملاً تحلیل برده بود. عنصر اصلی در پایان این جنگ، «فرسایش و نابودی» بود، نه یک نبرد معجزه‌آسا.

استثناها: اهداف محدود، پایان سریع

البته در این میان استثناهایی نیز دیده می‌شود؛ مانند جنگ‌های اتحاد آلمان در قرن نوزدهم یا جنگ اول خلیج فارس.

* نبرد کونیگراتس (۱۸۶۶): به جنگ اتریش و پروس خاتمه داد.

* نبرد سدان (۱۸۷۰): ارتش اصلی فرانسه را در هم شکست (اگرچه فوراً جنگ را تمام نکرد).

> نکته کلیدی: آیا نبردهای سرنوشت‌ساز تنها زمانی معنا پیدا می‌کنند که اهداف جنگ محدود باشد و بتوان بدون تحقیر مطلقِ طرفِ مغلوب، به غائله خاتمه داد؟ پاسخ احتمالاً «بله» است. در این سناریوها کشور بازنده شکست را راحت‌تر می‌پذیرد، چون بقای ملی یا باورهای بنیادینش در معرض نابودی مطلق نیست.

چرا ملت‌ها روی گزینه بازنده قمار می‌کنند؟

واقعیت این است که جنگ، غیرقابل‌پیش‌بینی‌ترین اقدام بشری است؛ معادله‌ای با بی‌نهایت متغیر ناشناخته. پس چرا یک ملت باید سرمایه، جان انسان‌ها و اعتبار خود را روی چیزی قمار کند که کنترلش عملاً از دست انسان خارج است؟

این موضوع برای سیاست‌مداران و استراتژیست‌های امروز یک زنگ خطر جدی است. امروزه به‌نظر می‌رسد دکترین مشخصی در قبال حکومت ایران وجود ندارد. ما در حال تهدید شریان‌های نفتی این کشور هستیم؛ یعنی دقیقاً همان چیزی که برای بقای اقتصادی به آن نیاز دارد. با این کار، اگر به‌سرعت در اقدامات خود تجدیدنظر نکنیم، خود را در تله‌ای از بلاتکلیفی و فرسایش دائمی گرفتار خواهیم کرد.