واقعیت یا افسانه؟ ۳ خطای استراتژیک در تحلیل تاریخ معاصر ایران

در فضای ملتهب سیاسی، «تاریخ» اولین قربانی روایت‌های سلیقه‌ای است. بسیاری از رسانه‌ها برای تهییج مخاطب به روایت‌های یک‌خطی پناه می‌برند؛ روایت‌هایی که با حذف جزئیات، فکت‌های اشتباه را جایگزین حقیقت می‌کنند. در این مقاله، ۳ مورد از جنجالی‌ترین مناقشات تاریخی را بر اساس اسناد و جامعه‌شناسی سیاسی بازخوانی می‌کنیم.

۱. کنفرانس گوادلوپ؛ توطئه خارجی یا اعتراف به واقعیت؟

یکی از رایج‌ترین روایت‌های یک‌خطی این است که قدرت‌های جهانی در کنفرانس گوادلوپ تصمیم به تعویض شاه گرفتند.

  • ادعای رسانه‌ای: غرب انقلاب را مهندسی کرد تا جلوی قدرت ایران را بگیرد.

  • واقعیت تاریخی: اسناد دیپلماتیک نشان می‌دهد که در دی‌ماه ۵۷، ایران در وضعیت فلج کامل ناشی از اعتصابات بود. طبق خاطرات شرکت‌کنندگان، سران غرب در آن جلسه نه «عامل تغییر»، بلکه ناظرانی مستأصل بودند. جیمز کالاهان (نخست‌وزیر وقت بریتانیا) به صراحت گفت: «شاه از دست رفته است.» گوادلوپ نه یک توطئه، بلکه یک «پذیرش واقعیتِ میدانی» بود که پیش‌تر در خیابان‌های تهران رقم خورده بود.

۲. بیماری هلندی؛ چرا شکوفایی اقتصادی به نارضایتی ختم شد؟

برخی معتقدند اقتصاد ایران در دهه ۵۰ در اوج بود و هیچ ریشه معیشتی برای اعتراض وجود نداشت.

  • ادعای رسانه‌ای: مردم بدون هیچ دلیل اقتصادی و صرفاً از روی خوشیِ زیاد انقلاب کردند.

  • واقعیت تاریخی: پس از جهش قیمت نفت در سال ۱۹۷۳، ایران گرفتار بیماری هلندی شد. تزریق نقدینگی عظیم به بازاری که زیرساخت تولیدی نداشت، منجر به تورم لجام‌گسیخته، بحران مسکن و شکاف طبقاتی وحشتناک شد. نادیده گرفتن این بحران در تحلیل‌ها، باعث می‌شود ریشه‌های واقعی نارضایتی در طبقه متوسط و بازاریان نادیده گرفته شود.

۳. معمای ارتش در سال ۵۷؛ تمرد یا فرار سربازان؟

درباره نقش ارتش در روزهای پایانی، دوقطبی شدیدی وجود دارد. برخی می‌گویند ارتش تا لحظه آخر کاملاً وفادار بود و برخی از فرار گسترده می‌گویند. واقعیت کجاست؟

  • ادعای رسانه‌ای: تعداد فرار سربازان ناچیز بوده و ارتش فقط منتظر فرمان «مشت آهنین» بود.

  • واقعیت تاریخی: طبق اسناد ارتش و خاطرات ارتشبد قره‌باغی، مشکل اصلی نه فقط تعداد فرارها (که در دی‌ماه به روزانه ۱۰۰۰ نفر رسید)، بلکه بحران انضباطی و تمرد بود. ساختار ارتش ایران از یک بدنه وظیفه تشکیل شده بود که تحت فشار شدید خانواده و فرامین مذهبی قرار داشتند. حادثه پادگان لویزن نشان داد که اسلحه سربازان لزوماً به سمت مردم نیست. فرماندهان ارشد می‌دانستند که صدور فرمان سرکوب وسیع، به جای نجات نظام، منجر به یک جنگ داخلی تمام‌عیار و فروپاشی ارتش از درون می‌شد. در واقع، ارتش برای حفظ یکپارچگی خود و جلوگیری از نابودی زیرساخت‌های دفاعی کشور، به سمت «بی‌طرفی» حرکت کرد.

نتیجه‌گیری: چرا به تفکر نقاد نیاز داریم؟

ساده‌سازی تاریخ، ما را در دوقطبی‌های سیاسی کور زندانی می‌کند. تفکر نقاد به ما می‌آموزد که تاریخ سیاه و سفید نیست. شناخت دقیق اشتباهات گذشته، نه برای سرزنش، بلکه برای ساختن آینده‌ای است که در آن کمتر حسرت بخوریم. آگاهی تاریخی، تنها راه نجات از تکرار چرخه‌های باطل است.

به نظر شما ارتش در بهمن ۵۷ باید چه مسیری را طی می‌کرد؟ نظرات خود را با رعایت احترام برای یکدیگر بنویسید.