<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>پست‌های انتشارات جابر</title>
        <link>https://virgool.io/j4b3rz/feed</link>
        <description>وبلاگ جابر</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 01:40:07</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/publication/4hvar0xzbxi4/hk8t8j.jpg</url>
            <title>جابر</title>
            <link>https://virgool.io/j4b3rz</link>
        </image>

                    <item>
                <title>کم نوشت دوم -  بحثی زیر کرسی</title>
                <link>https://virgool.io/j4b3rz/%DA%A9%D9%85-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-%D8%A8%D8%AD%D8%AB%DB%8C-%D8%B2%DB%8C%D8%B1-%DA%A9%D8%B1%D8%B3%DB%8C-d9culsiuzpwv</link>
                <description>یه عکس از همون روزها - میون جنگل یه شب نشسته بودیم صحبت میکردیم که عجیب ترین شخصیت روستا کیه(موقعیت : پاره و خسته بعد از چند ساعت کار - لمیده در زیر و کنار کرسی - چند دوست مهربون)یکی گفت فلانی  (یه خانوم ۴۰-۵۰ ساله)ساعت ها توی جنگل تنهایی میگشتیه خانوم کم حرفبر عکس بقیه هوای گاوهاش رو داشت مسافت زیادی براشون آب میبرد .همون یکی گفت کاش یه سری پلان سرد از حرکتش توی جنگل می گرفتیم. از گم شدنش توی مهاز سکوتش... یه دفعه رفته بودم توی عمق جنگل که استراحتی کنماز دور دیدمش ‌‌, توی این عمق جنگل حضورش عجیب بود , داشت آب می برد واسه گاو ها صحنه حرکتش توی برگای زرد پاییز توی ذهنم هک شد همون طوری که دوستمون از پلان ها تعریف می کردآذر ۹۷ / روستاهای لاهیجان</description>
                <category>جابر</category>
                <author>جابر</author>
                <pubDate>Wed, 13 Mar 2019 01:42:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کم نوشت اول : بارونِ کویر</title>
                <link>https://virgool.io/j4b3rz/%DA%A9%D9%85-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%88%D9%86%D9%90-%DA%A9%D9%88%DB%8C%D8%B1-s7i3ooldbzjo</link>
                <description>ابرخشت قبل از بارونیه حس خیلی خوبی دارم وقت هایی که  توی کویرم و بارون میادقبل از شروع  بارون کویر ساکت بودوقتی با یه قُرتِراق (رعد و برق به شیرازی) کویر بیدار میشهطرقه ها آواز می خونند.وقتی یکم میگذره (همون وقتی که خیالت راحت میشه حداقل چند ساعتی بارون میاد)سرگرم هیزم میشم میرم هیزم جمع کنم عمدا لباس کم می پوشم تا قشنگ  خیس بشمتا میام توی ابرخشت حسابی خیس شدمدرگیر روشن کردن آتیش میشم دم دمهای صبح اتیش خاموش شد  بچه ها خوابن میترسم بیدار شن بالاخره شومینه راه میافتهچایی رو میزارم بچه ها بیدار شدنصدای بارون از بیرون میادنشستم لب پنجره بارون رو می بینیم رنگ کوه عوض شده انگار سالها خواب بودهیادی از یک خاطره بهمن ۹۷ / فراغه</description>
                <category>جابر</category>
                <author>جابر</author>
                <pubDate>Wed, 13 Mar 2019 01:04:54 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>