<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>پست‌های انتشارات جنگل</title>
        <link>https://virgool.io/jungle/feed</link>
        <description>حرف های پراکنده از یه جنگلی.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 12:35:45</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/publication/utg0hwmujpsw/torcbs.png</url>
            <title>جنگل</title>
            <link>https://virgool.io/jungle</link>
        </image>

                    <item>
                <title>ارتش گوسفندهایی که ارتش شیرها رو شکست میدن؟</title>
                <link>https://virgool.io/jungle/%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D8%B4-%DA%AF%D9%88%D8%B3%D9%81%D9%86%D8%AF%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D8%B4-%D8%B4%DB%8C%D8%B1%D9%87%D8%A7-%D8%B1%D9%88-%D8%B4%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%86-pbs9aehgkyxc</link>
                <description>بسم الله الرحمن الرحیم.سلام.قبل از شروع، یه نقشه برای پیدا کردنِ کلِ مقاله‌های من در ویرگول، به صورت دسته‌بندی شده.انتشارات اسلام رو می‌شناسیم؟: برای شناختنِ اسلام.انتشارات قلمبه‌ستیز: مقاله های اصلی و جدیِ خودم توی این انتشارات هستن و شاید ۹۰٪ از کسایی که لطف میکنن و مطالب من رو میخوانن، مطالب این انتشارات رو دیدن و من رو با این انتشارات میشناسن.انتشارات جنگل: اینجا هم مطالب خود هست، منتها بیشتر مطالبی که زیاد جدی نیستن و بیشتر شاید در دستهء «شخصی» یا «دل‌نوشته» یا غیره، قرار بگیره.انتشارات آشغال‌دانیِ ذهن: صرفاً راجب معرفی کتاب‌ها و کلاً هر صحبتی که مربوط به کتاب‌ها باشه.انتشارات ۵خطی: این هم مطالب خودم هست و ایده ای هست برای اینکه بتانم مطالب کوتاه‌تر رو اینجا در قالب ۵ پاراگراف کوتاه منتشر کنم.انتشارات فلسفه‌لوژی: شناخت، نقد و بررسی فلسفه و سایر موارد مربوطه.انتشارات صوفی‌لوژی: نقد و شناخت تصوف و عرفان و انحرافاتی که دارن.انتشارات یهودولوژی: این ها اکثراً مقالات خودِ من نیستن و بیشتر بازنشرِ مقالاتِ اندیشکدهء مطالعات یهود هستن و هدفش هم شناخت و آگاهی راجب یهود و صهیونیسم و موارد مربوط به اینها هست.انتشارات بهاییلوژی: این ها هم غالباً مطالب خودم نیستن و بازنشر از منابع دیگه هستن و هدفش هم نقد و شناخت و آگاهی راجب بهاییت و انحرافات اونها هست.و اما این مقالهعکس زیر رو ببینید:معنی فارسیش میشه این:شیری که بالای درخت اینجور نشسته، یا عاشق شده، یا از ترس رفته اون بالا و یا شاید هم فلسفه خوانده دیوانه شده رفته اون بالا دنبالِ «معنا» میگرده.اگه انگلیسی بلد باشید، الان میگید «اینکه ترجمهء این نیست». ولی شما نمیفهمید. فقط کسایی میتانن «این معنی رو از اون معنی» تشخیص بدن که به درجات بالایی از سیر و سلوک رسیده باشن.خب، شوخی بود :) معنی فارسیش میشه این:ارتش گوسفندهایی که به وسیلهء یه شیر رهبری میشن، میتانه ارتش شیرهایی که به وسیله یه گوسفند هدایت میشن رو شکست بده.خب، این از ارتش گوسفندها:اون که سرش رو بلند کرده، کیه؟این هم «ارتش» شیرها:کدام «گوسفندی»، حتی با داشتنِ یه شیر به عنوان leader، با اینا میجنگه؟ مگر گوسفندی که «خر» باشه.پاره شدن میدانی یعنی چه؟پاره شدن یعنی وقتی که حتی اگه به وسیله شیر هم مدیریت بشی، بازم اگه خودت «گوسفند» باشی، هزار نفر هم باشی فایده ای نداره. جوری پاره‌ت میکنه این شیر که اصلاً یادت بره آخرین بار کِی «بَ بَ» کردی. همه دوستانت هم چون مثل خودت گوسفند هستن، یا تا الان پاره شدن یا اینکه دارن مثل بُز فرار میکنن بالای کوه.کی گفته که ارتش گوسفندها میتانن جلوی شیرها وایسن؟‌ شیر چون «شیر» هست، leader هم اگه بد باشه، بازم حداقل میتانه یه تنه چندین تا گوسفند رو پاره پاره کنه.خب الان یه سری میگن:نه آقاااااا، این منظورش اینههههههه کههههههه . . .بله. خودمم منظورش رو میفهمم.ولی خودِ این حرفی که اینجا زده شده، از اساس اشتباهه. حالا اینکه منظورِ واقعیِ واقعیِ واقعیش (!) چیه و آیا اون منظورِ واقعیِ واقعیِ واقعیش درسته یا نه، میشه موضوعِ یه بحثِ دیگه.ولی چیزی که مشخصه، اینه که تا وقتی حریفِ شیر، گوسفند باشه، اینکه leader کیه و تعداد چند نفره، فرق چندانی نداره.نظر شما چیه؟ گوسفندها شانسی دارن؟البته یادم رفت بپرسم که چطور میشه که چند تا شیر اجازه بدن توسط یه گوسفند مدیریت بشن؟یا یه سوال اینکه چطور میشه که یه شیر مدیریت چند تا گوسفند رو قبول کنه؟ هر چند که این یکم قابل تحمل‌تر هست!اگه خواستید میتانید به کانال تلگرام من هم سر بزنید (کانال برای سرگرمی و فان و هدر دادنِ وقت، نیست). برای ارتباط با من هم میتانید از این ID تلگرامی استفاده کنید.یا علی.</description>
                <category>جنگل</category>
                <author>سهيل مرادی مریم‌نگاری</author>
                <pubDate>Mon, 08 Mar 2021 21:24:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سوال از خانوم‌ها :|</title>
                <link>https://virgool.io/jungle/%D8%B3%D9%88%D8%A7%D9%84-%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%88%D9%85-%D9%87%D8%A7-a9ah4g2vqd1h</link>
                <description>بسم الله الرحمن الرحیم.سلام.قبل از شروع، یه نقشه به شما بدم برای پیدا کردنِ کلِ مقاله‌های من در ویرگول، به صورت دسته‌بندی شده.انتشارات قلمبه‌ستیز: مقاله های اصلی و جدیِ خودم توی این انتشارات هستن و شاید ۹۰٪ از کسایی که لطف میکنن و مطالب من رو میخوانن، مطالب این انتشارات رو دیدن و من رو با این انتشارات میشناسن.انتشارات جنگل: اینجا هم مطالب خود هست، منتها بیشتر مطالبی که زیاد جدی نیستن و بیشتر شاید در دستهء «شخصی» یا «دل‌نوشته» یا غیره، قرار بگیره.انتشارات آشغال‌دانیِ ذهن: صرفاً راجب معرفی کتاب‌ها و کلاً هر صحبتی که مربوط به کتاب‌ها باشه.انتشارات ۵خطی: این هم مطالب خودم هست و ایده ای هست برای اینکه بتانم مطالب کوتاه‌تر رو اینجا در قالب ۵ پاراگراف کوتاه منتشر کنم.انتشارات یهودولوژی: این ها اکثراً مقالات خودِ من نیستن و بیشتر بازنشرِ مقالاتِ اندیشکدهء مطالعات یهود هستن و هدفش هم شناخت و آگاهی راجب یهود و صهیونیسم و موارد مربوط به اینها هست.انتشارات بهاییلوژی: این ها هم غالباً مطالب خودم نیستن و بازنشر از منابع دیگه هستن و هدفش هم شناخت و آگاهی راجب بهاییت هست که کسی گول اینها رو نخوره ان شاء الله.و اما مقدمهیادمه دبیرستانی که بودم، تازه با این اینترنت و کامپیوتر و گوشی و پیامک و غیره آشنا شده بودیم. البته اون زمانها این تلگرام و اینستاگرام و غیره نبود و مردم توی یه نرم‌افزاری به اسم Yahoo Messenger باهم چت میکردن توی Chat Room ها.یه چند سالی گذشت و این توییتر آمده بود و این مفهومِ «هشتگ» خیلی سر زبانها افتاده بود و من هم همش برام سوال بود که این هشتگ یعنی چه. مثلاً یادمه متن هایی مثل متن زیر رو میدیدم و کلاً هنگ میکردم:This is my #husband, wearing a #blue #shirt waiting for me to #call him.من میگفتم خدایا این # یعنی چه که قبل از کلمات میزارن؟ خلاصه گذشت و ما معنیش رو فهمیدیم.یه اینجور داستانی برای emoji ها هم وجود داشت و خیلی عجیب بود اون اوایل:«آدم نشسته داره پیام یه نفر رو میخوانه و انگار داره توی دلش میخنده و برای بقیه emoji خنده و قهقهه میفرسته، در صورتی که در واقعیت خودش در حال خندیدن نیست و با یه کیلو عسل هم نمیشه خوردش».حالا یه چند وقتی هست یه چیزی راجب یه emoji (یا شکلک یا نمیدانم اسمش رو چه بزارم) خاص توجه من رو خیلی جلب کرده و جالب هم اینجاست که شاید در ۹۹٪ مواقع خانوم ها از این استفاده میکنن و من خیلی خیلی کم دیدم که آقایان ازش استفاده کنن. برام سوال پیش آمد که واقعاً معنیش چیه.رایج‌ترین شکلش، عکس زیر هست:در عنوان مقاله هم این بود. گفتم این رو بزارم ببینم چه حسی رو منتقل میکنه به خواننده.و البته یه ورژنِ دهن‌کج هم داره ظاهراً:این انگار هم همونه و هم یه چیز دیگس. نشانه هایی از عصبانیت دیده میشه توش.فکر کنم نمونه های دیگه هم داشته باشه که من یادم نمیاد و اگه شما بلدید، توی کامنت بنویسیدش.و سوال هامن ۴ تا سوال دارم راجب اینها:۱) چه احساسی پشت اینها هست؟ چون نه خوشحالیه، نه عصبانیته، نه لبخنده، نه اخمه، نه تعجبه، نه توجهه، نه غمه، نه شادیه، نه دقته، نه ترسه، نه شجاعته و غیره. بیشتر به این میخوره که یه نفر همینجور نشسته داره نگاه میکنه و هیچ حسی هم نداره. شکل دوم هم انگار کلاً معنی و حسی که منتقل میکنه، فرق داره حتی با اولی.۲) چه موقع هایی از اینها استفاده میشه بیشتر؟۳) فکر میکنید دلیلش چیه که خانوم ها بیشتر استفاده میکنن از اینها؟۴) وقتی از این علامت استفاده میکنید، انتظار دارید چه جوابی از طرف مقابل بشنوید؟این سوالها رو حتی میشه راجب اون علامت تعجبی که خیلی از ما آخر جملاتمان میزاریم هم پرسید ? !موفق باشید،یا علی.</description>
                <category>جنگل</category>
                <author>سهيل مرادی مریم‌نگاری</author>
                <pubDate>Tue, 23 Feb 2021 16:14:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>متروکه‌های دوست‌داشتنی: علاقه‌ای توصیف‌ناپذیر</title>
                <link>https://virgool.io/jungle/%D9%85%D8%AA%D8%B1%D9%88%DA%A9%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%86%DB%8C-%D8%B9%D9%84%D8%A7%D9%82%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%88%D8%B5%DB%8C%D9%81-%D9%86%D8%A7%D9%BE%D8%B0%DB%8C%D8%B1-cj3szudhsmi4</link>
                <description>بسم الله الرحمن الرحیم.سلام.خب بعد از یه عالمه مطالب جدی، شاید نوبتِ این رسیده باشه که یکم هم بزنیم به دل جنگل!یکی از علاقه های شاید برای شما عجیبِ من، رفتن و یا دیدنِ مکان‌های متروکه و رها شدست (همون Abandoned Places). دلیلش رو شاید نتانم توصیف کنم ولی دقیقاً همون حس خوبی رو برام دارن که قبرستان‌ها دارن.یکم فکرقبرستان؟! بله درست دیدید و درست خواندید. حالا چرا قبرستان؟چون به فکرم و اعمالم جهت میده.دیدنِ اینکه این همه آدم یه روزی بودن و الان نیستن، خیلی حس عجیب ولی تاثیرگذاریه. فکرش رو بکنید؟ اون همه آدم یه روزی مثل من و شما زنده بودن و روزهای عمرشان رو میگذراندن.یه زمانی بچه بودن و پدر و مادرهاشان براشان دوچرخه و اسباب بازی و غیره خریدن.شاید اصلاً پدر و مادری نداشتن، شاید فقط یکی از والدین رو داشتن و دوران ابتدایی وقتی پدر و مادر های بقیه میامدن دنبالشان، اینها حسرت میخورن که چرا من پدر و مادر ندارم؟ یا چرا من فقط یکی از والدین رو دارم؟یه زمانی حتماً به سن بلوغ رسیدن و اونهمه هیجان و جنس مخالف و غیره . . .یه زمانی توی نوجوانی یا جوانی شاید یه عشق بچگانه هم داشتن.شاید یه زمانی هم باید برای کنکور درس میخواندن.شاید اصلاً درس نخواندن و از همون نوجوانی رفتن سر کار که بتانن خرج خودشان یا خانواده رو دربیارن.یه زمانی شاید ازدواج کردن و با همسرشان چه روزای خوشی داشتن مخصوصاً اون ماه های اول.شایدم همون روزای اول پشیمان شدن و به یه ماه نکشیده طلاق گرفتن.بزرگ شدن بچه هاشان رو دیدن شاید.شاید هم غم از دست دادن بچه رو تجربه کردن.چه روزای قشنگی که با اعضای خانواده نداشتن.شاید یه عالمه در زمینه علم و دانش پیشرفت کرده بودن و شاید آدم های خیلی معروفی هم بودن.به میانسالی رسیدن و بعدش هم به پیری و گذر عمر رو جلوی چشم هاشان دیدن.شاید هم توی همون کودکی یا جوانی مرده باشن.شاید هم زندگیشان پر از درد و غصه و بی‌کسی و تنهایی بوده.شاید هم زندگی شاد و راحت و بی دغدغه ای داشتن.شاید فقیر بودن و شاید ثروتمند.ولی هرچی که بوده و نبوده، همگی الان زیر خاک هستن.شاید به نظر خیلی ها این قضیه ناراحت کننده یا نا امید کننده باشه، ولی برای من، دیدن قبرهای قبرستان، حس خیلی خوبی بهم میده. به فکرم جهت میده.باعث میشه به خودم بگم: ببین هرکی باشم و هرکاری بکنم و نکنم، آخرش جام اینجاست. پس از همه روزها و ساعت هام درست استفاده کنم. چون معلوم نیست چه موقع وقتم تمام میشه و باید برگه رو تحویل بدم :)ولی این نوشتهالبته این نوشته راجب قبرستان ها نیست!همونطور که گفتم، جدای از قبرستان ها، من علاقه خاصی به همون مکانهای متروکه و طرد شده دارم و دیدنشان باعث میشه هزار جور سوال مثل همون حرفای بالا، از خودم بپرسم و هزار جور فکر عجیب بکنم راجب اون مکان‌ها و خلاصه لذتِ عجیبی دارن برام این مکان‌ها.مثلا با خودم فکر میکنم که:یعنی یه زمانی اینجا کیا زندگی یا کار میکردن؟چه اعتقاداتی داشتن؟باهم چطور بودن؟کی عاشق کی شده اینجا؟کی زیرآبِ کی رو زده؟!کی اینجا ازدواج کرده؟کی اینجا مُرده؟کی اینجا تلاش کرده و در یه زمینه هایی پیشرفت کرده؟کی یه عالمه آرزو داشته اینجا؟کی اینجا سیگار کشیده؟کی اینجا همه دوسش داشتن؟کی اینجا همه رو آزار میداده و هیچکس دوس‌نداشته ببینش؟چه اتفاقای شاد و خوبی اینجا افتاده؟چه اتفاقای بدی افتاده؟کی به کی لبخند زده اینجا؟کی با کی بازی کرده و خوش گذرانده؟و هزاران سوال دیگه راجب جزئی ترین نقاطِ این مکانها . . .حالا میخوام اینجا چند تا از این مکان‌ها رو به شما نشان بدم.داستان‌سازی و تخیل و فکر و سوال هاش هم با خودتان.عکس‌هاو در آخر هم ۳ تا عکس مورد علاقه خودم:حرف آخرخب اینم از عکس ها و این علاقهٔ عجیبِ ما!هروقت که این متروکه های زیبا رو میبینم، یاد آیه ۱۳ از سوره جاثیة میفتم که خدا به ما می‌گه:وَسَخَّرَ لَكُمْ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَمَا فِي الْأَرْضِ جَمِيعًا مِنْهُ ۚ إِنَّ فِي ذَٰلِكَ لَآيَاتٍ لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ ﴿۱۳﴾او آنچه در آسمانها و آنچه در زمین است همه را از سوی خودش مسخّر شما ساخته؛ در این نشانه‌های (مهمّی) است برای کسانی که اندیشه می‌کنند.با دیدن این عکس‌ها، آدم به این فکر میفته که انگار این طبیعت، یه نیروی سرکش و نافرمان و یاغیه که خدا برای «انسان» اون رو رام یا مسخّر کرده. این انسانه که با «عقل و اختیار و اراده ای» که خدا بهش داده، میتانه جلوی این طبیعتِ سرکش و یاغی وایسه و توش «یه نظم دلخواه» پدید بیاره و اون رو رامِ خودش بکنه و از یه مکان، جایی بسازه که قشنگ معلومه که «اینجا انسان زندگی میکنه».اما وقتی همین «انسان» و همین «اختیار و اراده» از اون مکان میره، انگار اون طبیعتِ سرکش هم شروع میکنه کم کم نشانه های وجودِ انسان و اراده و اختیار و «نظم» رو کمرنگ میکنه.اگر خدا به ما این عقل و اختیار و اراده برای ایجادِ تغییر و تکامل و اصلاح و تصمیم‌گیری رو نمیداد، واقعاً چه فرقی با حیوانات داشتیم؟از این مهمتر، وقتی خدایی به این بزرگی، اینقدر به ما این نعمت های بیشمار رو داده، چرا به جز اون و مسیری که اون برای ما مشخص کرده (یعنی پیامبر (ص) و ائمه علیهم‌السلام)، سراغ مسیر دیگه ای بریم؟اگه آیهء قبل از این آیه رو بخوانید، میبینید که اونجا خدا از «عواطف» ما استفاده کرده برای حرف زدن با ما. ولی اینجا توی این آیه، داره از «عقل و تفکر» با ما حرف میزنه و چقدر شگفت انگیزه که خدا هم از درِ احساسات و عواطف و هم از درِ عقل و منطق و تفکر با ما حرف میزنه و ما رو به سمت خودش هدایت میکنه.شنیدنِ این «هرگز» چه حس و حالی داره؟؟؟مخلص،یا علی.</description>
                <category>جنگل</category>
                <author>سهيل مرادی مریم‌نگاری</author>
                <pubDate>Thu, 04 Feb 2021 15:11:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اتفاقاً همه باید دکتر و داروساز و دندانپزشک بشن</title>
                <link>https://virgool.io/jungle/%D8%A7%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%82%D8%A7%D9%8B-%D9%87%D9%85%D9%87-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%AF%DA%A9%D8%AA%D8%B1-%D9%88-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%88%D8%B3%D8%A7%D8%B2-%D9%88-%D8%AF%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%BE%D8%B2%D8%B4%DA%A9-%D8%A8%D8%B4%D9%86-s1umkaodrkvr</link>
                <description>به نام خدا.سلام.واقعاً چرا؟ چرا همه از ما انتظار دارن دکتر و داروساز و دندانپزشک بشیم؟از همون بچگی انگار ما با این ذهنیت بار میایم که آخرش باید یکی از اینها بشیم. حالا توی دوران دبیرستان که دیگه این فشارها چندین برابر میشه و بچه ها هم که همه از ۱۰ جهتِ مختلف با این فشارها دست و پنجه نرم میکنن.از یه طرف پدر و مادر و خانوادهاز یه طرف فامیلاز یه طرف مدرسه و معلم هااز یه طرف دوستاناز یه طرف این همه انتشارات مختلفاز یه طرف این همه DVD فروش مختلف!از یه طرف این همه سایت مختلفاز یه طرف هم «خودِ ما» که بیشتر از همه موارد قبلی به خودمان فشار و استرس وارد میکنیم.کی درست میگه؟آیا باید همه بشن دکتر و داروساز و دندانپزشک؟ یا اینکه یه سری چیزای دیگه هم این وسط وجود دارن که اگه بهشان توجه بشه بهتره؟یه فاکتورِ مهمحالا یه لحظه اگه همه اینها رو بزاریم کنار، یه «جریان» داریم توی این دنیا میبینیم (که توی این روزهای ایران هم داره معروف میشه) که بی ربط هم به این قضیه نیست.اونم چیزی نیست جز «جریانِ هَپَروتیسم».چه هست حالا این جریان؟ این همون جریانیه که داره از طریق کتابها و فیلم ها و موزیک ویدیو ها و مقاله ها و شو های تلویزیونی و اینترنت و شبکه های اجتماعی و فضای مجازی و کلاً از طریق «رسانه» های مختلفی که اکثراً هم یا منشاء اونها از آمریکاس یا اینکه از آمریکا تقلید کردن، بهت میگه:برو دنبال رویاهات.برو دنبال آرزوهات.علاقه اصلیت رو پیدا کن.اون یک «هدفِِ والا» که براش اصلاً خلق شدی رو پیدا کن.اون غولِ درونت رو بیدار کن.تو میتانی دنیا رو تکان بدی یه نفره.در لحظه زندگی کن.به دنبال «معنا» در زندگی باش.و هزار جور چیز دیگه توی این مایه ها که همه هم هر روز دارن میبینن و میشنون و میخوانن.مشکلاتِ این «جریانِ هپروتیسم»۱- حال و هوای سینوسیِِ نوادگانِ حضرت آدم (علیه السلام)مشکلِ اساسیِِ این جریان، اینه که آدمیزاد کلاً ذاتاً جوریه که همیشه و هر لحظه نمیتانه با انگیزه باشه. حال و هوای من و تو دائم در حال تغییره و دائم هم در حالِ تاثیر گرفتن از جاهای مختلف هستیم. یه روز برنامه نویس میخوایم بشیم، یه روز موسیقیدان، یه روز دکتر، یه روز طراح گرافیکی، یه روز X و هزار چیز دیگه.توی اینجور حالتی که ما موجودات ۲ پا داریم، خیلی روشن و واضحه که اصلاً امکان پذیر نیست که ما «علاقه اصلی» یا «یک هدف که براش خلق شده باشیم» داشته باشیم. معلومه که نمیشه. چرا؟ چون تو دائم نمیتانی باانگیزه و عاشقِ یه کاری باشی. ذاتت اینه، چون انسانی. البته اگه با خواندنِ چرندیاتِ کتابهای آمریکایی تا حالا به این نتیجه نرسیده باشی که تو فرشته ای یا شاید هم خدا. استغفرالله.تو هر شغل و پیشه و مسیری هم که بری، شاید حتی چند سال اولش خوش و خرم باشی و فکر کنی داری دنیا رو تکان میدی، ولی بالاخره بخوای و نخوای روزهایی خواند آمد که:دیگه اون شور و شوق اولیه رو نداری.دیگه انگیزه نداری.و همه چی هم «عادی» شده برات.خب وقتی حال و هوای آدمیزاد دائم در حال تغییره و هیچ چیز هم ثابت باقی نمیمانه، تصمیم درست چیه؟۲- همهء مسیر رو ببین، نه فقط اولِ راهحالا گیریم تو دنبال اون چیزی که وحشتناک بهش علاقه هم داری، رفتی. ولی این فقط یه «شروعه». به بعدش هم فکر کردی؟فقط همینکه مثلاً تو به برنامه نویسی علاقه داری که کافی نیست. وقتی فردا خواستی مثلاً برای یه شرکتی کار کنی، از تو «مهارت» و «دانش» میخوان. حالا تو فکر میکنی این دانش و مهارت چجوری بدست میاد؟نمیدانم الان چه فکر و عقیده ای داری، ولی این رو بدان که قطعاً بدست آوردنِ مهارت و دانشِ سطح بالا توی یه کار، فرآیندِ fun و شاد و خوشی نخواهد بود. به فرض اگه میخوای بری سراغ برنامه نویسی، یه عالمه چیزهای سختِ دیگه هم هستن که باید بعد از یادگرفتنِ یه زبانِ ساده مثل پایتون، یاد بگیری.این مهمه که این رو در نظر بگیری که حالِ خوش و fun معمولاً بیشتر مربوط به اوایلِ راهه که هنوز «چیزها سخت نشدن». وقتی توی مسیر به یه سری مفاهیم سخت و سنگین برخوردی و دیدی که «عه اوضاع اونجور هم که فکر میکردم آسان نیست» و مجبور شدی برای فهمیدنِ یه مطلبی چندین روز وقت و انرژی بزاری، دیگه اوضاع اون گل و بلبلی که اول فکر میکردی نخواهد بود و به محکم ترین شکل ممکن، با «واقعیت» روبرو خواهی شد.خب، حالا که همه مسیر پُر از شادی و حال خوب و fun و این چیزها نیست و بدون شک به موانعِ سخت هم برخورد خواهی کرد و اون تصورِ خوب و گل و بلبلِ اولیه هم به چالش کشیده خواهد شد، تصمیم درست چیه؟۳-ذاتِ راحت طلبِ این موجودِ ۲ پایه نگاه اگه به خودت و آدمهای دیگه بندازی، میبینی که اکثریتِ انسان ها دائم دنبال راحتی و راحت تر شدن هستن. کمتر آدمی رو میتانی ببینی که واقعاً «خودش» بره دنبالِ سختی کشیدن. (توجه کن که گفتم «خودش»، نه اینکه زندگی و شرایط مجبورش کرده باشه.)این یه حقیقته که ما آدما از سختی و شرایطی که حس و حال خوب به ما نمیدن فراری هستیم و دنبال یه شرایطی میگردیم که «راحت» باشیم. کم پیش نیامده که به جای خواندنِ یه فصل از زیست، بری تو یوتوب و اینستاگرام یا ویرگول. چرا؟ چون خواندنِ زیست سخته ولی یوتوب و اینستاگرام و ویرگول خیلی حس و حالهای خوبی هم داره در مقایسه با زیست خواندن.ولی یه حقیقتِ تلخِ دیگه هم وجود داره و اونم اینه که این دنیا قانون داره و عین خیالش هم نیست که تو سمت سختی میری یا آسانی. از الان تا آخر عمرت هم هی برو دنبال آسانی و راحتی و همش هم از سختی کشیدن فرار کن. ببین اگه دنیا عین خیالش هم بود، اونوقت حسابه. معلومه که نیست. این دنیا قانون داره، و یکی از قانون های مهمش هم اینه که «چیزای خوب راحت بدست نمیان».حالا که اکثر آدمها تا آخر عمرشان دنبال راحتی هستن و از اون طرف هم میدانیم که چیزای خوب و باارزش به راحتی بدست نمیان، تصمیم درست چیه؟۴- ساده ترین کاربردِ جمع و تفریقِ دورانِِ ابتداییحالا که دیدیم اکثراً دنبال چیزهای راحت میرن، پس اوضاعی که باهاش مواجه میشیم اینه که «رقیب» خیلی پیدا میشه برای ما.مثلاً تو همون برنامه نویسی رو در نظر بگیر. گرفتنِِ «مجوز ورود» به برنامه نویسی، از مجوزِ رانندگی گرفتن هم ساده تره. بله منم قبول دارم که خب بالاخره آدم میتانه پیشرفت هم بکنه و خودش رو از بقیه جدا کنه، ولی بحث اصلاً این نیست. بحث اینه که تو «تعدادِ رقیب هات» خیلی خیلی زیاد هستن و هرکدام از اونها هم میتانن پیشرفت کنن، اونها که وای نمیسن که فقط تو پیشرفت کنی.تا حالا فکر کردی که از بین اینهمه آدمی که رقیب تو هستن، تو چقدر «فرصت» برات هست؟ نمیگم که اصلاً نیست، ولی این یه حقیقتِ خیلی سادست که «هرچی تعداد رقیب هات بره بالا، تعداد فرصت هات هم میان پایین».خب حالا که انقدر مجوزِ ورود به یه کاری ساده و راحته و از اون طرف هم تعداد رقیب هات در آینده خیلی خیلی زیاد خواهد بود و به دنبال اون، تعداد فرصت های تو هم پایین خواهد بود، تصمیم درست چیه؟۵- نادیده گرفتنِ قانون های نانوشتهتا اینجای کار هم که همه چی منطقی و خوشگل بوده، ولی آیا دنیای واقعیِ ما هم همینقدر خوشگل و منظم و منطقیه؟تو حتی اگه یه برنامه نویس خیلی خوب هم باشی، هزار جور قانون نانوشته هست که میتانه روی کار و زندگی تو تاثیر بزاره. مثلاً:پارتی بازی و آشنا بازی.احتمالشانسو خیلی چیزهای دیگه . . .این موارد مهم هستن در تعیینِ موفقیتِ آدم و به هر حال وجود دارن و اگه کسی نادیده بگیره اینها رو، احتمالاً ضرر خواهد کرد. مخصوصاً «احتمال».حالا که در کارهایی که انسان ها سراغشان میرن، فاکتور های مهمی مثل احتمال و اینجور چیزا وجود داره، تصمیم درست چیه؟حالا که مشکلات این جریان رو گفتیم و بعد از هر مشکل هم یه سوال مطرح کردیم، بزار قبل از اینکه به جواب سوالها برسیم، یکم راجبِ یه مسئله مهمی حرف بزنیم.واقعیت دنیاببین، من نمیدانم چه رویاهایی توی اون نورون های مغزت دارن هر روز اینور اونور میشن، ولی بعد از حرف زدن با هزار نفر و همینطور تجربه ها و شکست های زندگیِ خودم، این رو خیلی خوب میدانم که:اگه پسر باشی و از لحاظ مالی OK نباشی، نه میتانی به موقع ازدواج کنی، نه میتانی عاشق کسی بشی، نه میتانی بزاری کسی عاشقت بشه، نه میتانی زندگی برای خودت بسازی به موقع، نه میتانی اعتماد به نفس داشته باشی، نه میتانی سرت رو بالا بگیری درست و حسابی، نه میتانی زندگیت رو از یه مرحله به یه مرحله دیگه ببری و هزار تا از این «نه میتانی» های دیگه. اولویت برای یه پسر توی این دنیا، اینه که از لحاظ مالی OK باشه. این OK هم به معنیِِ میلیاردر نیست، همینکه بتانه یه زندگی مشترک رو شروع کنه، برای شروع کافیه. کسی بابت رویاهای تو و هپروت هایی که توش زندگی میکنی، به تو یه دانه نان سنگک هم نمیده، چه برسه به دختر و زن و زندگی. مجبور میشی تا آخر عمر توی گند و کثافتِ روابطِ بی در و پیکر دست و پا بزنی و خودت خورد شدنِ جسم و روح خودت رو ببینی.اگر هم دختر باشی و توی زندگیت بجز آرایش کردن و لاک و لباس و کیف و کفش و قِر و فِِر و بُردنِ دلِ پسرها و جلب توجه، هیچ دستآوردِ باارزشِ دیگه ای نداشته باشی توی زندگیت، واقعاً در حق خودت و اون خدایی که فرصت زندگی کردن رو بهت داده، ظلم و بی معرفتی کردی. اگه به موقع، لذتِ مادر بودن و همسر بودن و اعتماد به نفسِ واقعی داشتن رو نچشی، زندگیت رو هدر دادی. درسته که پسر میره سراغ دختر برای ازدواج (مخصوصاً توی فرهنگ ما)، ولی اینکه یه دختر صبح تا شب توی اینستاگرام باشه و دائم هم بجز قر و فر و «ظاهرش» هیچ «دستآوردِ واقعیِ» دیگه ای نداشته باشه توی زندگیش، واقعاً اون دختر هم عمرش رو هدر داده و اتفاقاً خیلی بیشتر از یه پسر از همه لحاظ خورد میشه در بلند مدت.واقعیتِ این دنیا اینه که باید از هپروت دربیای و ببینی این دنیای واقعی و این واقعیتی که داری توش زندگی میکنی، به چه نیاز داره. زندگی واقعی آدمها مثل فیلم «The Greatest Showman» نیست. توی زندگی واقعی، یه سری قوانینِ بی رحمانه هست که هیچکس هم نمیتانه عوضشان کنه. همینه که هست. مثل چه قوانینی؟ مثل همین چیزایی که بالا راجب پول و دستآوردهای واقعی گفتم.اگه پسر باشی و از لحاظ مالی هم OK باشی، دستت برای خیلی چیزا بازه. مثل مرد برو یه سیندرلا برای خودت پیدا کن! شوخی میکنم، ولی خب یه حقیقته که پول نیاز داری دیگه.و اگه دختر باشی و دستآوردهای واقعی توی زندگیت داشته باشی، به همون مقدار هم فرصت های بهتری توی زندگیت خواهد آمد. البته مطمئن باش پسری که تو رو به خاطر ظاهر و لاک و قیافه و این چیزا انتخاب کنه، انتخابش قابل اطمینان نیست و فقط خودت رو گول زدی.حالا برگردیم سراغ جواب اون سوال هایی که مطرح شد.جواب به همه اون «تصمیم درست چیه؟» هاجوابشان اینه که اتفاقاً همه باید دکتر و داروساز و دندانپزشک بشن.عجیبه نه؟ خب، فعلاً زود قضاوت نکن و تا آخر مقاله صبر کن.توی قسمت قبل، راجب واقعیتِ این دنیا حرف زدیم و دیدیم که واقعیتِ این دنیا هیچ ربطی به اون جریانِ هپروتیسم نداره. پس باید چکار کرد؟باید منطقی و با توجه به نیازِ زمانه و نیازِ زندگیِ واقعی، تصمیم گرفت.من نظر شخصیم اینه که بجز این ۳ تا رشته، مخصوصاً توی ایران، سراغ رشته های دیگه رفتن چیزی جز هدر دادنِ وقت و پول و انرژی و عمرِِ باارزش نیست.شاید این نظرِ من برای خیلی ها غیر قابل قبول باشه، ولی من انقدری پسر و دختر دیدم که به این نتیجه رسیدن، که میتانم با قاطعیت این نظر رو بدم. کم نبودن و نیستن کسایی که حتی از برقِ امیرکبیر و شریف و غیره آمدن بیرون و برای کنکور تجربی درس خواندن و پزشکی و این چیزا قبول شدن. یا کسایی که بعد از فارغ التحصیلی و حتی بعد از چند سال کار کردن هم یهو جرقه ای توی زندگیشان خورده و آمدن مثلاً دندانپزشکی قبول شدن.آیا این آدما مغزشان مشکل داره یا عقل ندارن؟؟؟من فکر میکنم اینها کسایی هستن که اتفاقاً خیلی هم عاقل هستن. یارو میره ۱۲ سال درس میخوانه و دکترای فیزیک میگیره ولی خودش هم نمیدانه میخواد چکار کنه و سَرِش با تَهِش پنالتی میزنه، ولی اونیکه ۵ یا ۶ سال درس خوانده و شده دندانپزشک، از همون روزِ اول دانشگاه خیالش یجورایی راحته و میدانه که مسیر زندگیش رو به کجا داره میره.کدامش بهتره؟ اینکه از اول قدم توی یه مسیرِ منطقی و تضمینی و درست بزاری، یا اینکه از اول توی هپروت باشی و تازه بعد از ۱۰ سال بفهمی که اشتباه میکردی و به یه سنی برسی که دیگه جبرانِ اشتباه خیلی دیر باشه و مثل خر گیر کنی توش و مثل مُرغی که سرش رو بُریدن دست و پا بزنی صبح تا شب؟حرف آخراین چند روز اخیر تمام زندگیم مثل فیلم از جلوی چشمام رد میشد هر روز و هر روز هم بیشتر به این میرسیدم که واقعاً من چقدر از بهترین وقت های زندگیم رو هدر دادم. مثلاً یکی از بیخود ترین و بی فایده ترین کارها همین کتاب خواندن بوده. که چه بشه؟ من ۱۰۰۰ تا کتاب خواندم. ولی خب که چه؟ آخرش که چه وقتی به هیچ دردی نمیخوره؟ اصلاً چرا آدم باید کتاب بخوانه؟ که چه بشه؟ از دید من بهتر اینه که آدم یه کار رو پیش بگیره و توی اون کار حرفه ای بشه و ابعاد دیگه زندگیش مثل ازدواج و غیره رو هم پیش ببره و مثل انسان زندگی کنه. مطمئناً از این به بعد زندگیم سالی یک کتاب هم نخواهم خواند.بگذریم.به این فکر میکردم که چقدر خوبه که هر اتفاقی «به موقع» توی زندگی ما بیفته:چه خوبه به موقع آدم دوست و رفیق رو کنار بزاره و رشته دانشگاهی رو بره که آیندش تضمین باشه تقریباً.چه خوبه به موقع آدم ازدواج کنه زیر ۲۵ سالگی و یه زندگی رو بسازه. مثلاً میخوای مجرد بمانی که چند تا دختر و پسر دیگه و خودت رو بیچاره کنی و چند بار دیگه گند بزنی به روح و جسم خودت و بقیه؟چه خوبه آدم به موقع بچه داشته باشه.چه خوبه هزار تا چیز دیگه که «به موقع» باشه . . .حالا آخرش هم به من ربطی نداره کی چه رشته ای میره واقعاً. حتی اگه همه دنیا هم «بخوان» که دندانپزشک بشن، درصد خیلی زیادیشان اصلاً «نمیتانن».ولی منطقیه که هرکسی واقعاً تلاشش رو بکنه. شاید ما هم جزو کسایی باشیم که میتانیم.خوشم نمیاد این رو بگم ولی دیگه حوصله ویرگول رو هم ندارم. حوصله خودم رو هم ندارم دیگه. میخوام یه مدتی مثل دورانِِ قبل از ویرگول برم تو خواب زمستانی و تنهاییِ خودم و ببینم با این باقیمانده عمری که میتانه هرلحظه هم ازت گرفته بشه، باید چکار کرد و چطور باید خیلی چیزها رو جبران کرد. نمیدانم دیگه توی ویرگول بنویسم، ننویسم، نمیدانم . . . فقط میدانم دیگه حال و حوصله هیچ چیزی که ربط به شبکه های اجتماعی داشته باشه رو ندارم.از این به بعد فقط توی اون کانال تلگرام یه سری چیزایی که واقعاً فکر میکنم «اصل» و «واقعی» هستن توی این دنیا رو میزارم. اگه کسی خواست صحبت کنیم و تانستم به کسی کمکی کنم هم که توی قسمت توضیحاتِ همون کانال آیدی رو گذاشتم. (البته اینجا هم میزارم: rthenko@).در آخر هم این قطعهء بسیار زیبا از علیرضا افکاری که علی زند وکیلی عزیز و خوش صدا اون رو به زیباترین حالت ممکن خوانده: https://www.aparat.com/v/Zo5Ds خیلی ممنون از همه کسایی که لطف داشتن و چرندیات من رو خواندن این یک سال و نظرات محبت آمیز گذاشتن. خیلی خیلی ممنون ازتان. دیگه اسم کسی رو نمیارم که کسی رو ممکنه یادم بره.موفق باشید همیشه ان شاء الله.مخلص همگی،یا علی.به کانال تلگرام من هم سر بزنید. برای ارتباط با من هم میتانید از این ID استفاده کنید.</description>
                <category>جنگل</category>
                <author>سهيل مرادی مریم‌نگاری</author>
                <pubDate>Fri, 20 Nov 2020 20:49:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>۴۶ تا عکس که دیدنشان باعث میشه کرونا بگیرید.</title>
                <link>https://virgool.io/jungle/%DB%B4%DB%B6-%D8%AA%D8%A7-%D8%B9%DA%A9%D8%B3-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%86%D8%B4%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%B9%D8%AB-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-%DA%A9%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%A7-%D8%A8%DA%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D8%AF-qxsinjhqax31</link>
                <description>بسم الله الرحمن الرحیم.سلام.خب، اگه این مقاله رو باز کردید و دارید این مقاله رو میخوانید، یعنی سلامتیتان اصلاً براتان مهم نیست. طبق آخرین تحقیقات، این ویروس یه اشعه هایی از خودش منتشر میکنه که از طریق امواج رادیو و تلویزیون و 4G و اینترنت هم باعث میشه کرونا بگیرید.برای بارِ آخر هشدار میدم که این عکس ها رو نبینید.نمیخواید گوش بدید؟اشکال نداره، زندگی آخرش مرگه دیگه، پس بیاید این ۴۶ تا عکس رو ببینیم، ولی هرچی شد پای خودتان:نصف عکس گم شده؟ کی پارش کرده؟ خودِ کسی که چسباندش؟وقتی خاموش کنندهء آتیش، خودش آتیش میگیره. راه چارهء این چیه دیگه؟فرار.تلفنتان از کار افتاده؟ یه زنگ به ما بزنید.چشم، وقتی درست شد زنگ میزنم فحش میدم.چطور با فروختنِ کتاب، ۲۹۰ هزار دلار پول دربیاریم؟با نوشتنِ کتابی با عنوانِ «چطور با فروختنِ کتاب، ۲۹۰ هزار دلار پول دربیاریم؟».هرکس گرامر بلده، میفهمه.توجه: این مکان کاملاً خالی از drug هست.فکر میکردم داروخانه مکانیه برای drug، نگو اشتباه میکردم.بله بله بله، میدانم که drug به معنیِ مواد مخدر و غیر قانونی هم هست.ما ماشین سنگین ها رو fix میکنیم.بله، معلومه.واقعاً perfection یعنی این.اون n آخرش زیادیه.اکثریتِ آمریکایی ها از ریاضی متنفر هستن. از هر ۱۰ آمریکایی، ۴ نفر میگن «ما از ریاضی متنفریم».نمیدانستیم ۴ از ۱۰ یعنی اکثریت.احتمالاً یا تقصیر نظام آموزشیِ ماست که بهمان یاد ندادن، یا اینکه معنیِ majority رو یادنگرفتیم (که اون هم تقصیرِ نظام آموزشیه)، یا اینکه باز هم تقصیر نظام اموزشیه.یه جملهء خردمندانه بگو و اسمت رو تا ابد جاودانه کن.البته یادمان باشه که اسممان رو بنویسیم. چون قراره به اسم ما جاودانه بشه دیگه.چیزهایی که من ازشان متفرم: خرابکاری (مثل نوشتن روی دیوار)، کنایه، لیست ها.منم از مقاله هایی که چند تا عکس میزارن و زیرشان مینویسن متنفرم.اگه همیشه بازی، پس چرا الان بسته ای؟اگه الان بسته ای، پس چرا همیشه بازی؟اگه همیشه بسته ای، پس چرا همیشه بازی؟اگه همیشه بازی، پس چرا همیشه بازی؟اگه همیشه بسته ای، پس چرا همیشه بسته ای؟اگه بازی، چرا بسته نیستی؟اگه بسته ای، چرا باز نیستی؟اگه . . .لا اله الا الله.«امنیت» با شما شروع میشه.البته این شما یعنی «شما»، نه «من».تو رعایت نکنی، با سَر میام تو شکمت.«متفاوت باشید».مثل ما که لباس های متفاوتی پوشیدیم.بهترین چیزها در دنیا رایگان هستن.مثل همین جعبه که قیمتش ۱۶.۹۹ یورو میشه.درخت ها رو نجات بدید.چجوری؟ اول اونها رو میبُریم و بعد چند هزار تا کاغذ درست میکنیم باهاشان و بعد این جمله رو روش مینویسیم و تبلیغ میکنیم برای محافظت از درخت ها.از رنگ سیاه هم برای پرینت استفاده میکنیم که جوهر بیشتری استفاده کنه. صرفه جویی خیلی مهمه.پیام فرستادن همزمان با رانندگی آدم رو میکُشه.برای ترفندهای جالب تر راجب رانندگی، کلمهء SAFETY رو به شماره ۷۹۱۹۱ بفرستید.در مسیرِ رسیدن به موفقیت، هیچ راه میانبری وجود نداره.اون حرفِِ «س» در کلمهء «رسیدن» خیلی جاها به کار نمیاد.دانشکدهء معماری و خلاقیتِ قرن بیست و یکمی.باشگاه فیتنس یا باشگاهِ گُشادنِس؟احتمالاً کالُری ها رو خیلی دقیق میشمارَن که یه وقت اضافه بر سازمان چیزی نسوزانن.آدم های نابینا، از اینجا رد بشن.از کجا؟از توییت کردن دست بکشید.ما رو توی توییتر دنبال کنید.چپ و راست یکیه، جلوی ما دعوا میکنن.وقتی خدا میبخشه و شازاده محمد ولکُن نیست.بهترین جا برای مطالعه راجبِ تمرکز، پشت فرمانِ ماشینه.وقتی سنسورِ اعلان آتش سوزی خودش آتیش گرفته.اینجا ما باید کمکش کنیم و خبر بدیم بیان کمکش.موادی که در بدنه استفاده شده، کاملاً ضدِ خوردگی و زنگ زدگی هست.مخصوصاً قسمت های وسطِ بدنه.ما همه چیز رو میتانیم تعمیر کنیم.فقط وقتی آمدید، محکم در بزنید چون زنگِ در کار نمیکنه.فقط اون رو بلد نیستیم تعمیر کنیم.اسپری نامرئی، تقریباً ۸ دلار.مرد اونه که حرف و عملش یکی باشه.هیچوقت تنها غذا نخور.خلاصهء روابط اجتماعیِ خیلی ها.چطور خیلی راحت از سیگار کشیدن لذت ببریم؟یه کتاب که راجب ترک سیگاره رو میاری و شروع میکنی به خواندن و همزمان هم یه سیگار برگِِ کوباییِ اصل روشن میکنی.عراق قبل از «دموکراسیِ» آمریکایی (بالا) و بعد از دموکراسی (پایین).باز هم عراق قبل از دموکراسیِ آمریکایی (بالا) و بعد از دموکراسی (پایین).ببخشید، چپ و راست.البته ما هم روز تولدشان یه چند تا «دموکراسی» براشان ارسال کردیم به پایگاهِ عین الاسدشان که یکم خوشحال بشن.لیبی با قذافی و قبل از دموکراسیِ آمریکایی (بالا) و بعد از دموکراسی (پایین).ما حتماً میتوانیم.بله معلومه.آزادی ای که توی قفسه . . .هیچ چیز در سنگ نوشته نمیشه.بجز این یه نوشته البته.بله بله بله، میدانم اینم اصطلاحه.یک وسیله برای باز کردنِ این بسته بندی های پلاستیکی، که خودش هم توی این بسته بندی های پلاستیکیه.فکر کنم باید یه وسیله بسازن برای باز کردن بسته بندیِ پلاستیکی ای که توش از این وسیله های بازکردنِ بسته بندی های پلاستیکی هست.بعد برای بازکردنِ بسته بندیِ پلاستیکیِ اون وسیله ای که برای باز کردن بسته بندیِ پلاستیکی ای که توش از این وسیله های بازکردنِ بسته بندی های پلاستیکی هست، چه وسیله ای باید بسازن؟کامپایلر ارورِ stackoverflow داد . . . باید base case رو مینوشتیم (اگه برنامه نویس نیستید، این خط آخر فحش نیست، نادیده بگیرینش).همیشه اول به فکر ایمنی باشید.مخصوصاً اگه مرد هستید و پاهاتان بصورت ۱۸۰ درجه باز شده (شایدم فقط ۸۰ درجه) و هرگونه لغزشی، باعث ملاقاتِ مناطقِ به شدت حفاظت شده ای با میله های زرد رنگ خواهد شد و اون موقع خواهید فهمید که زندگی چقدر سخت میشه بعضی وقتها.کارخانهء سقف سازی.مغزِ انسانِ قرنِ بیست و یکمی.دیگه دستگاه لیمبیک و لوب های مُخ چون زیادی بودن، حذف شدن و توی نظام آموزشیِ جدید هم کسی حق نداره ازشان سوال طرح کنه توی کنکور. تالاموش و هیپوتالاموش و هیپوفیژ هم که معتاد شدن و کارتن خواب.زامبی هایِ اینستاگرامی که صبح تا شب کاری جز استفاده از انگشت شصتشان برای لایک کردن، بلد نیستن.یه تَک و توکی هم اون وسط هستن که متفاوت از بقیه هستن ولی مثل خر گیر کردن بین این جنگلِ زامبی ها.خدایا ممنونیم که امشب هم سر سفرهء ما wifi و اینترنت 4G رو قرار دادی و باعث شدی که ما چرندیات و اراجیفِ بیشتری رو ببینیم و وقتِ ارزشمندِ بیشتری رو هدر بدیم.آمین.در آینده دستگاهایی خواهند آمد که باعث میشن انسان ها از همدیگه دور بشن.مثل جزیره هایی که راه ارتباطی ای هم بینشان نیست.بخشی از خاطراتِ نیکُلا تسلا.الکی گفتم.حرف آخردیدی پنی سیلین درد نداشت؟ حالا کرونا هم اگه میگرفتید، باز هم به دیدنِ اینها می ارزید، نه؟معلومه که نه.Shut that door of thought.به هر حال گفتم توی این جنگل که این ویروس داره پایه های بیولوژی و ژنتیک رو تکان میده و جهش های ژنتیکی که قبلاً هزاران سال طول میکشید اتفاق بیفته رو هم داره هر روز برای خودش توی زیرزمین خانه شان انجام میده، و دست هم اگه بکنی دماغت یعنی کرونا گرفتی، یه چند تا عکسِ طعنه آمیز بزاریم که یکم توی این ماهِ ربیع الاول که ماه شادی هم هست، شاد بشید.هرچند که علاوه بر اون ۳ تایی که بالا گفتم، یکی دیگه از چیزایی که ازشان متنفر هستم، تنفر از تنفر نداشتن از خندهء الکی به سبک خندوانه هست.میدانم یکم پیچیده شد.مخلصات پرمنگنات،یا علی.</description>
                <category>جنگل</category>
                <author>سهيل مرادی مریم‌نگاری</author>
                <pubDate>Tue, 20 Oct 2020 17:46:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پُختَرها و دِسَرها: وقتی که از خواب شیرین ناگه پریدم</title>
                <link>https://virgool.io/jungle/%D9%BE%D9%8F%D8%AE%D8%AA%D9%8E%D8%B1%D9%87%D8%A7-%D9%88-%D8%AF%D9%90%D8%B3%D9%8E%D8%B1%D9%87%D8%A7-%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D9%80%D9%80%D9%88%D8%A7%D8%A8-%D8%B4%DB%8C%D9%80%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%86%D8%A7%DA%AF%D9%80%D9%87-%D9%BE%D8%B1%DB%8C%D9%80%D9%80%D8%AF%D9%85-rk5h1fqit1hg</link>
                <description>بسم الله الرحمن الرحیم.سلام.کلاس سوم راهنمایی بودم (نمیدانم الان بهش چه میگن) و توی شهرستان «صحنه» از استان کرمانشاه زندگی میکردیم. سال تحصیلی که تمام شد، به خودِ شهرِ کرمانشاه، یعنی مرکزِ استان، اسباب کشی کردیم.فکر کنم سال دوم دبیرستان بودم که چون مدرسه خیلی دور بود، سرویس گرفته بودم با چند تا از بچه ها و هر روز صبح ساعت ۷:۱۵ کنار خیابان وایمیسادم که ماشینِ سرویس بیاد و بریم مدرسه. یکی از همون روزای اولِ مدرسه، متوجه شدم صبح ها که من میرم منتظر سرویس میشم، یه دختری هم که خانشان روبروی ما بود، میامد و منتظر سرویسش میشد. یه دبیرستانی توی کرمانشاه هست به اسم «وابسته به دانشکاه رازی» که دخترانه و پسرانهء اونها کنار هم هستن، البته نه کاملاً کنار هم، شاید بینشان یه ۵۰۰ متری فاصله باشه ولی خب هر دو جزوی از محوطهء دانشگاه رازی حساب میشدن انگار. خلاصه چند روزی که گذشت، متوجه شدم که اون دختر هم همون مدرسه ای میرفت که من میرفتم.اوایلش چیز خاصی نبود، ولی چند روز که گذشت، احساس کردم صبح ها همش از پشت شیشه نگاه میکردم که ببینم اون کِی میاد بیرون که منم درست همون لحظه برم. خودمم نمیدانستم چرا این کار رو میکنم، ولی خب هرچی بود حس خیلی خوبی داشت. خلاصه بعد از یه مدتی دیگه خیلی تابلو بهش خیره میشدم و نگاش میکردم و اونم متوجه شده بود انگار که یه چیزایی در جریانه ولی خب به روی خودش نمیاورد و یه حیا و غرورِ قشنگی داشت. یه جورِ قشنگی کتابی که صبح ها میگرفت دستش رو دو دستی میگرفت جلوی شکمش و با اینکه معلوم بود یه چیزایی فهمیده ولی با یه معصومیتِ قشنگی سرش رو پایین مینداخت و یه وقتایی هم که میخواست نگاه کنه، جوری وانمود میکرد که انگار یه جای دیگه رو نگاه میکنه. من که از اول صبح که میرفتم بیرون تا وقتی که سرویسِ یکیمان میامد، دائم در حال نگاه کردنش بودم و فقط منتظر این بودم که اونم یه بار نگاه کنه. جالب اینجا بود که تا احساس میکردم سرش میخواد برگرده سمتِ من، با اینکه دوس داشتم منم نگاش کنم، سرم رو میچرخاندم.فکرش رو بکنید که من وقتی میرفتم مدرسه، تا ظهر که همش به فکر این دختر بودم و به این فکر که «یعنی میشه ظهر هم سوار سرویس میشیم دوباره ببینمش؟» یا مثلاً «یعنی میشه سرویس های ما همزمان برسن به محله خودمان و موقع پیاده شدن دوباره ببینمش؟». جالب اینجا بود که یه وقتهایی هم ظهر ها همزمان باهم میرسیدیم. بعد از یکی ۲ ماه که این جریان ها ادامه داشت، کم کم متوجه شدم که انگار اون هم دوس داره من رو بیشتر ببینه. با اینکه یک کلمه هم حرف نزده بودیم، ولی انگار یه چیزایی رو میفهمیدیم راجب همدیگه و بدون اینکه باهم حرف هم بزنیم، با بعضی از اعمالمان یه چیزایی رو به هم نشان میدادیم.خلاصه بعد از همون یکی ۲ ماه که گفتم، متوجه شدم یه روز با دوستش نزدیک به شاید چند صد متر پایین تر از خانه خودمان پیاده شد (خانهء دوستش اون پایین بود) و سرویس ما هم از کنارشان رد شد و من دیدمش ولی خب چون انتظارش رو نداشتم، نتانستم پیاده بشم. ناگفته نمانه که تا قبل از اون جریان، سرویس های ما در خانه وایمیسادن و خیلی کم هم پیش میامد که همزمان باهم برسیم و بتانیم همدیگه رو ببینیم. اون روز که پایین تر پیاده شد، من که رسیدم خانه، خیلی اعصابم بهم ریخته بود. پیش خودم میگفتم چرا پایین تر پیاده شد؟ خلاصه هزار تا فکر دیگه هم کردم و اون روز تا فردا شاید به اندازه یک سال طول کشید که بگذره.فراد صبحش که از پشت پنجره دیدم آمد بیرون، منم بدون اینکه صبحانه بخورم، رفتم بیرون. اینم بگم که صبح ها که منتظر سرویس میشدیم، بین ما یه فاصلهء شاید ۵۰ متری بود. خلاصه منکه هزار جور فکر با خودم کرده بودم راجب دیروز، با خودم میگفتم «اگه فردا صبح هم مثل همیشه بهم نگاه کنه، پس یعنی هنوز هم از من خوشش میاد». چه دورانِ عجیبیه این نوجوانی. چقدر ساده بودیم توی اون سن و سال. خلاصه اون روز انگار اونم فهمیده بود که من روز قبل چه کشیدم و انگار میخواست من رو آرام کنه. برای همین هم اون روز برای اولین بار بعد از شاید ۳ ماه، نگام کرد و یه لبخندِ کوچیک زد. آقا عجب حالی شدم منِ ۱۶، ۱۷ ساله با دیدنِ اون لبخند. انگار اصلاً دنیا مال من شده بود. تمام اون فکرهای منفیِ دیروز از بین رفت و من واقعاً انگار روی ابرها بودم. خلاصه منم نگاش کردم و خندیدم و اون روز تبدیل شد به یکی از بهترین روزای عمرم تا اون لحظه.سوار سرویس که شدم، باخودم فکر کردم و فهمیدم که چرا دیروز پایین تر پیاده شده بود. میخواست که اون چند ایستگاهِ باقی مانده تا خانه رو پیاده بره که منم پیاده برم و بیشتر همدیگه رو ببینیم. منکه دیگه توی این دنیا نبودم و اصلاً نفهمیدم اون روز کِی ظهر شد و کِی سوارِ سرویس شدیم و کِی مینی بوس رسید و کِی از سرویس پیاده شدم.وقتی رسیدم، دیدم هنوز نیامده. دوباره یه عالمه حس و حال منفی آمد توی دلم که نکنه باز اشتباه کردم و فکرای الکی کردم با خودم؟ اعصابم بهم ریخت. چند دقیقه صبر کردم و دیدم کسی نیامد و ناامید شدم و پیاده شروع کردم راه رفتن به سمتِ خانه. یکم که رفتم، یهو صدای ماشین از پشت سرم شنیدم و برگشتم نگاه کردم دیدم سرویس اوناس. من که اصلاً مثل چوب خشک شده بودم و قلبمم تند تند میزد و فقط چشمم به درِ مینی بوس بود که ببینم اون با دوستش پیاده میشه یا نه. هیچوقت اون مینی بوسِ سبز رنگ رو یادم نمیره. خلاصه لحظه ای که دیدم با دوستش آمد پایین، دیگه نمیدانستم اصلاً چکار کنم. این اولین باری بود که اینجور حسی به یه دختر داشتم و اصلاً مغز و بدن و همه چیم قاطی کرده بود و کل وجودم رفته بود روی ویبره و میلرزید. خلاصه پیاده شد با دوستش و یه چند دقیقه باهم حرف زدن و دوستش رفت خانه و خودش هم رفت اون دستِ خیابان. انگار میخواست به من بگه «حواست باشه زود پسر خاله نشیا، باید من از این دستِ خیابان برم و تو هم از اون دست». اون رفت اون دستِ خیابان و منم از این دست شروع به حرکت به سمت خانه کردیم. منکه اصلاً کامل روم به اون دست بود موقعِ حرکت، ولی اون خیلی کم نگاه میکرد و همزمان که میخواست نشان بده از من خوشش آمده، ولی هیچوقت اون معصومیت و غرور و حیا و نجابتش رو زیر پا نمیزاشت و به قول معروف نمیزاشت من رودار بشم.خلاصه بعد از ۳ ماه، جریان اینجور شد که هر روز ظهر منتظر همدیگه وایمسادیم که اگه یکی دیر رسید، اونم برسه و باهم اون چند صد متر رو راه بریم، البته اون اونورِ خیابان و من اینور. فاصلهء اینور تا اونور هم شاید یه ۳۰ متری بود. منکه اصلاً همه عشقم این بود که مدرسه کِی تمام میشه که ظهر اون مسیر رو تا خانه پیاده بریم. خیلی حس خوبی بود وقتی مثلاً سرویسِ یکیمان دیر میرسید و اون یکی منتظر میماند که برسه. این رویه برای شاید ۲ ماه دیگه هم ادامه داشت و ما دو تا ۵ ماه رو بدونِِ اینکه حتی یک کلمه با هم حرف هم بزنیم، اینجوری گذراندیم. چه روزای قشنگی بود.ولی انگار هر چیزِ قشنگی یه پایانی داره . . .یه روز صبح که پاشدم، مثل همیشه صبحانه خوردم و آماده شدم و رفتم بیرون. چند دقیقه گذشت و دیدم نیامد. یکم دلشوره هم داشتم قبلش. شد ۵ دقیقه، ۱۰ دقیقه، ۲۰ دقیقه و دیدم نیامد بیرون. سرویس رسید و من رفتم مدرسه. مثل جهنم بود اون روز. انگار اصلاً اون روز یه حال و هوایِ بدی داشت. خودم رو دلداری میدادم که بابا سهیل شاید اصلاً سرماخورده و مدرسه نیامده امروز و از این حرفا. ظهر شد و منم تنها برگشتم خانه و از ناراحتی نهار هم نخوردم و رفتم خوابیدم. میخواستم فقط زودتر زمان بگذره و دوباره صبح بشه. هرجوری بود زمان هم گذشت و صبح شد.با هزار امید و آرزو رفتم بیرون.ولی بازم نیامد . . .روز بعدشم نیامد . . .روز بعدشم نیامد . . .روز بعدشم نیامد . . .واقعاً نمیدانم اون روزها رو چطور میگذراندم. انقدر ناراحت بودم که مثل مُردهء متحرک بودم دیگه. نه با کسی حرفی میزدم، نه چیز زیادی میخوردم، نه درس میخواندم، نه هیچی. هر روز صبح چشمم به در خانه شان بود که ازش بیاد بیرون و ظهرها هم که منتظر میشدم برسه.ولی نمیامد که نمیامد که نمیامد . . .بعد از یکی ۲ هفته که مثل دیوانه ها شده بودم، با خودم گفتم باید برم زنگ در خانه شان رو بزنم و الکی یه چیزی بگم که ببینم چیزی شده و حالش خوبه یا نه. خلاصه یه روز همون ظهر که از مدرسه برگشتم، یه راست رفتم در خانه شان و شروع کردم زنگ زدن. هرچی زنگ زدم کسی جواب نداد. منم که از قبل ناامیدتر و ناراحت تر شدم و برگشتم سمت خانه.یهو دیدم صدای در خانشان آمد و در باز شد.من دیگه قلبم فکر کنم ۱۰۰۰ تا در دقیقه میزد. برگشتم که ببینم خودش آمده دم در یا نه، دیدم که یه پیرمردیه. گفت بفرما پسر جان؟ گفتم آقای مظفری هستن؟ (چون باباش نظامی بود و هر روز صبح ماشین نیروی انتظامی میامد دنبالش و منم یه بار روی لباسش رو دیدم که نوشته *** مظفری). هنوز هم نمیدانم اگه میگفت بله هستن، من مثلاً میخواستم چه بگم؟ ولی یه چیز دیگه گفت که ای کاش نمیگفت.گفت آقای مظفری یک دو هفتهء قبل اسباب کشی کردن و از اینجا رفتن.من که دیگه داشتم میترکیدم از ناراحتی و قلبم داشت از سینه بیرون میامد، پرسیدم کجا رفتن؟ گفت نمیدانم پسر جان، به خاطرِ کارش منتقل شدن یه شهر دیگه و از کرمانشاه رفتن.دیگه چطور با کلمات، حال خودم توی اون روزا رو بگم؟از اون به بعد من دیگه اون آدم قبلی نبودم. هر روز ظهرا به یادش همون مسیر رو پیاده میرفتم و اون دستِ خیابان رو نگاه میکردم که چقدر با خانومی و متانت و اون معصومیت و نجابتش، قشنگ راه میرفت و سرش رو پایین مینداخت و خیلی کم اینور رو نگاه میکرد. وقتی به در خانه میرسیدم، در خانشان رو نگاه میکردم و یادم میامد که چطور صبر میکردم اول اون بره خانه و بعد من میرفتم.خلاصه . . .خلاصه اینکه اون سال من خیلی حس و حال بدی داشتم. یه غم شدیدی توی دلم بود. شاید همین غم توی اون سالها، دلیلی شد که بیشتر توی خودم باشم و تنها بشم و بیشتر مطالعه کنم و بیشتر سرم توی کار خودم باشه. یه نوجوانِِ ۱۷ ساله چکار میتانست بکنه؟ میتانست بره یه شهر دیگه؟ به خانوادش چه بگه؟ اصلاً مگه میشه؟ خلاصه تنها راه این بود که این غم رو تحمل کنیم و خودمان رو با چیزای دیگه مشغول کنیم.الان که بهش نگاه میکنم، درسته که خیلی سنم پایین بود ولی حتی اگه از اونجا هم نمیرفتن، احتمال اینکه اصلاً رابطه ای هم بوجود بیاد خیلی خیلی پایین بود. چون نه موبایل داشتیم، نه اینترنتی مثل الان وجود داشت، و نه هیچ چیز دیگه ای. تازگیا یه چیزی به اسم یاهو مسنجر آمده بود که اونهم برای استفاده ازش باید میرفتی کافی نت و اینترنتِ خانه ها هم که سرعتی نداشت.ولی اصلاً مساله این چیزا نبود که. من و اون اصلاً آدمِ این کارا نبودیم که. ما ۲ تا آدمِ خیلی خیلی ساده بودیم که شاید درگیرِ یه عشقِ معصومانه و پاکِ نوجوانی شده بودیم. الان که فکر میکنم، میبینم که حتی ما به ازدواج هم فکر نمیکردیم. همه چیز فقط مثل یه رویا بود که توی این رویا ۲ نفر از هم خوششان میاد و یهو از خواب میپرن و میبینن که خواب بوده همش. واقعاً هم انگار خواب بود همش.جالب تر از اون هم این بود که من توی اون ۵ ماه حتی یک بار هم به مسائل جنسی حتی فکر هم نکردم. اصلاً این چیزها رو واقعاً بلد هم نبودم، چه برسه به اینکه بخوام بهشان فکر هم بکنم. الان که نگاه میکنم، میبینم چقدر همه چیز خیلی پاک و معصومانه و دوسداشتنی و شاید بچگانه بود و ما هم واقعاً به رویای شیرینی دل خوش کرده بودیم.از همه اینها جالب تر برای من اینه که ما توی اون ۵ ماه حتی یک کلمه هم با هم حرف نزدیم و اوج ارتباط ما باهم فقط یه لبخندِ اون و یه خندهء من بود.حرف آخرهدف از نوشتنِِ این مقاله، فقط یه درد و دل و یه ناراحتی و غمیه که این روزا باهاش دست و پنجه نرم میکنم. چه غمی؟ مربوط به اون دختر که قطعاً‌ نیست. مربوط به اوضاع و احوالِ پسر و دخترها توی این روزاس که برای من یکی که خیلی غم انگیزه.اون زمان ها مثل الان نبود که تقریباً همه چیزِ پسر دخترها قاطی شده با شهوت و روابط جنسی و کثافت کاری و غیره. توی نسل ما هنوز یه چیزایی از اون زیبایی ها و پاکی ها و معصومیت ها مانده بود، هرچند که نسلِ قبل از ما بهتر و پاک تر و معصوم تر و نجیب تر از ما هم بودن در این زمینه ها.این روزا رو که میبینم، دخترها و پسرهایی رو میبینم که از همون سنینِ نوجوانی، تا خرخره توی شهوت و مسائل جنسیِ مختلف غرق هستن.دختر و پسرهایی رو میبینم که دوره زمانه بهشان اجازه نمیده اون عشق های پاک و قدیمی و معصومانه رو اصلاً تجربه کنن.دختر و پسرهایی رو میبینم که دیگه دختر و پسر نیستن، بلکه «پُختَر و دِسَر» هستن. یعنی دخترهایی که پسر شدن و رفتار و مرام های پسرانه پیدا کردن و دیگه توی وجودشان خبری از اون معصومیت ها و نجابت ها و حیا و شرم ها و دخترانگی ها و خانومی ها و لطافت ها نیست. و پسرهایی که دختر شدن و مرام های دخترانه پیدا کردن و دیگه توی وجودشان از اون چشم پاکی ها و مردانگی ها و استحکام ها و محکمی ها و غیرت ها و معرفت ها و عشق های پاکِ بدونِ شهوت، خبری نیست.البته اینم درسته که این قضیه راجب همه صادق نیست و از بین پسرها و دخترها هم خیلی ها همین الانشم هستن که اینجور نیستن. ولی خب خیلی دارن کم میشن و این وضعیتی که روابط و عشق ها پیدا کرده، خیلی غم انگیزه برای من.وقتی که اون دختر خانشان رفت، من با نوار کاست آهنگِ «شهزادهء رویا» رو همیشه گوش میدادم. درسته که متنِ این آهنگ رو از دلِ یه دختر گفتن، ولی واقعاً برای من اون دختر مثل یه خواب شیرینی بود که یهویی از خواب پریدم و دیدم که دیگه نیست. برای همین هم یه ورژن از این آهنگِِ بی نظیرِ ساختهء استاد همایون خُرّم رو برای شما اینجا میزارم: (فقط باید ف.ی.لت.ر شکن رو روشن کنید چون فکر کنم Soundcloud ف.ی.ل.ت.ر شده). https://soundcloud.com/ghiassie/set0w6zfuq9x عجب چیزی ساخته این استاد همایون خُرّم . . .الان که شاید ۱۴ سال از اون ماجرا میگذره، چیه که باعث شده این جریان، بعد از این همه بالا و پایینِِ زندگی، انقدر محکم توی ذهن من باقی بمانه؟ شما رو نمیدانم، ولی من فکر میکنم پاکی و معصومیتی که توی اون موقع ها بود، و اینکه دخترها دختر بودن و پسرها پسر، باعث میشد روابط، محکم تر و طولانی تر و اصلاً زیبا تر بشن و خیلی از این روابط هم به ازدواج میرسیدن و هدف کثیفی پشتشان نبود. از طرفی هم اون «سختی و انتظاری» که آدم برای بدست آوردنِ حتی یه لبخندِ طرفش هم تحمل میکرد، خودش باعث میشد خیلی قدر همونش رو هم بدانه.ولی الان چه؟ همه ۳ سوت توی اینستاگرام و هزار جای دیگه، در حال «بدست آوردن و رها کردنِ همدیگه» هستن و همه چیز هم با راحتی و شهوت و کثافت کاری قاطی شده و دیگه اعتقاد و پاکی و معصومیت و عشقی نمانده که.دیگه معصومیت و لطافت و حیا و نجابتی که دخترا داشتن، داره کم کم از بین میره.دیگه مردانگی و غیرت و حیا و محکمی و همون نجابتی که پسرها و مرد ها هم داشتن، داره کم کم از بین میره.دنیای قشنگی نمیشه تهِِ این مسیری که داریم میریم . . .نمیدانم چه بگم دیگه . . . شاید برای ما که اون دوران رو هم دیدیم، خیلی سخت تره این اوضاع.نمیدانم اصلاً این شرایط، تغییری خواهد کرد یا اینکه هرچی هم بگذره بدتر میشه؟ هیچی نمیتانم بگم جز اینکه ان شاء الله که درست میشه.ولی عجب جنگلی شده . . .مخلص،یا علی.</description>
                <category>جنگل</category>
                <author>سهيل مرادی مریم‌نگاری</author>
                <pubDate>Tue, 13 Oct 2020 05:23:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من و عشقی که هیچوقت بهش نرسیدم . . .</title>
                <link>https://virgool.io/jungle/%D9%85%D9%86-%D9%88-%D8%B9%D8%B4%D9%82%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%87%DB%8C%DA%86%D9%88%D9%82%D8%AA-%D8%A8%D9%87%D8%B4-%D9%86%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%AF%D9%85-cmlvtzzbszwp</link>
                <description>بسم الله الرّحمن الرّحیم.سلام.هرکسی یه جاهایی از زندگیش عاشقِ یه چیزا یا اشخاصی شده دیگه. ولی سخت تر از همه چیز اینه که هیچوقت به اون عشق نرسی.توی این نوشته میخوام شما رو با عشقی آشنا کنم که هیچوقت بهش نرسیدم.معرفی میکنم، عشق من: خانه درختی!خب اول اینکه ببخشید که ذهن شما رو منحرف کردم برای چند لحظه!نمیدانم شما هم یادتان باشه یا نه، ولی وقتی ما بچه بودیم، این «خانه درختی» رو توی همه برنامه کودک ها نشان میدادن. اون زمانها خیلی همه چیز قشنگ تر بود. برنامه کودک هایی بود که توی اون پسر و دختر ها میرفتن و بالای یه درخت برای خودشان یه اتاق کوچیک میساختن و توش مثلاً زندگی میکردن. نه گوشی بود نه اینترنت نه لپتاپ نه اینستاگرام . . . و نه کوفت و زهر مار!اون موقع ها بچه ها واقعاً «بچگی» میکردن و زندگی پر بود از کنجکاوی ها و بیرون توی طبیعت بودن ها و «در واقعیت زندگی کردن ها». مثل الان نبود که یه دختر و پسرِ ۷ ساله هم به اندازه یه زن و مردِ ۴۰ ساله میفهمن و از همون بچگی هم دارن غرق میشن توی «روابط» و هزار جور چرندیاتِ دیگه.من هم وقتی بچه بودم، واقعاً عشقم این خانه درختی ها بود. همیشه دوس داشتم یه دانه داشته باشم ولی خب فرصتش هیچوقت فراهم نشد و اصلاً سبک زندگی های ما عوض شد و اجازهء این کارها رو نمیداد. حداقل تا الانِ زندگیم که دیگه دارم ۳۰ رو هم تمام میکنم، این رویا و عشق به واقعیت تبدیل نشده هنوز.خلاصه توی این نوشته هم گفتیم یکم از مطالب جدی فاصله بگیریم و یکم هم از این تهِ دل یه چیزایی بیرون بکشیم و بریزیم روی صفحاتِ مانیتور و گوشی (به جای کاغذ). پس این شما و این هم چندین نمونه از این «عشق» ها!۱۲۳۴۵۶۷۸۹۱۰۱۱۱۲۱۳۱۴۱۵۱۶۱۷۱۸۱۹۲۰۲۱۲۲۲۳۲۴۲۵۲۶۲۷۲۸۲۹۳۰۳۱۳۲۳۳۳۴۳۵۳۶۳۷۳۸۳۹۴۰۴۱۴۲۴۳حرف آخرخب، ان شاء الله که شما هم به اندازه من از دیدنِ این عشق ها شگفت زده شده باشید و به اندازه من هم قند توی دل هاتان آب شده باشه! خب، میدانم زیاده روی کردم. فکر نکنم تعداد زیادی آدم توی این دنیا باشه که به اندازه من این خانه درختی هایی که وسط جنگل هستن رو دوس داشته باشه.و البته توی این دنیای درهم و زشت و توی «این جنگل» هم که اکثر آدمها دنبالِ ویلا ها و آپارتمان های آنچنانیِ شمالِ شهر و سبک زندگیِ لاکچری و غیره هستن، فکر نکنم تعداد زیادی باشن که با من هم فکر باشن و حتی حاظر باشن از این «شهر» ها و سر و صداهاش فرار کنن و توی یکی از این خانه درختی ها زندگی هم بکنن!ولی به هر حال، حداقل امیدوارم که از دیدنِ این عکس ها لذت بُرده باشید و برای چند لحظه ای هم فکرتان از این شهر و سر صداهاش دور شده باشه.به امیدِِ مهاجرت از «این» جنگل به «اون» جنگلِ اصلی!شما توی این عکس ها که شماره هم براشان گذاشتم، کدام عکس رو بیشتر میپسندید؟ من شماره ۴۰ و ۴۲ (که البته ۲ تا عکس از یک خانه هم هستن) رو بیشتر دوس دارم. شما هم انتخابتان رو توی کامنت ها بگید و البته دلیلِ انتخابتان رو هم بگید.مخلص،یا علی.</description>
                <category>جنگل</category>
                <author>سهيل مرادی مریم‌نگاری</author>
                <pubDate>Wed, 23 Sep 2020 12:03:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ویرگول manifesto !</title>
                <link>https://virgool.io/jungle/%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84-manifesto-qcm3zfj7axkf</link>
                <description>به نام خدا.سلام.تو این ۹ یا ۱۰ ماهی که تو ویرگول بودم، یه سری چیزا دیدم و گفتم مگه ما چه از Karl Marx و دوستان کم داریم که یه manifesto برای ویرگول ننویسیم؟!البته این نوشته طنزه بیشتر.اول هم بگم که این نوشته رو تقدیم میکنم به alimo عزیز که دغدغه این رو داشت که ویرگول سوت و کور شده.من فکر میکنم خیلی از ما آدمها، یه جاهایی همچین ریز کنترل رو میدیم دست شیطان (!) و فکرهایی مثل «من براش کامنت نمیزارم تا اون بزاره» و «اون اول کامنت بزاره» و «من لایک کردم اونم باید لایک کنه» و از اینجور فکرهای مزخرف میکنیم با خودمان و این باعث میشه آدم مغرور بشه و دوستی ها کم بشه. آقا اون برات کامنت نزاشته ولی تو برو براش کامنت بزار. همیشه که نباید بشینی بقیه بیان بهت نزدیک بشن. خیلی جاها تو کسی باش که محبت رو شروع میکنه. مطمئن باش اگه تو به بقیه «محبتِ بی انتظارِ بازگشت» داشته باشی، خودتم محبت خواهی دید و خیلی هم بیشتر تو رو دوست خواهند داشت.(البته تا جایی که عزت نفس آدم دیگه خراب نشه، چون درستش هم همینه که یه سری ها تو رو دوس داشته باشن و یه سری ها هم ازت متنفر باشن چون اون موقع هست که تو «خودت» بودی و موافق و مخالف هات هم واقعی هستن).خب این ویرگول manifesto ما ۷ اصل داره و یه حرف آخر:اصل اول - نوشتنِ مطلبِ جدید و آنتی چِرتیزماصل دوم - لایکاصل سوم - کامنتاصل چهارم - دنبال کننده و دنبال شونده هااصل پنجم - عکس پروفایلاصل ششم - ترکیبیات!اصل هفتم - بی احترامی به بقیه و جر و بحثحرف آخراصل اول - نوشتنِ مطلبِ جدید و آنتی چِرتیزمهیچ کس حق نداره چرت و پرت بنویسه. چرت و پرت یعنی چه حالا؟ یعنی مطالبی که هیچگونه ارزش ندارن و کپی paste شدن توی ویرگول. یا مطالبی که فقط تبلیغاته. ولی نوشتنِ دلنوشته و اینجور چیزها خیلی هم خوبه.هرکس زودتر از ۳ روز یکبار پست بزاره، محکوم میشه به اینکه روز بعدش ۳ تا پست هزار کلمه ای بزاره!هرکس هم دیگه خیلی دیر به دیر پست بزاره، باید unfollow کنی و توی دلت هم چند تا فحش بدی که خُنَک بشی و دیگه هم follow نکنی!هرکس مطالبش خیلی طولانی هستن، باید حسابی وقت بزاره و چیزی بنویسه که به درد بقیه بخوره، نه الکی همینجور بنویسه و وقت مردم رو هدر بده.هرکس توی نوشته هاش عکس نزاره، باید عکس پروفایلش رو به مدت یک هفته پاک کنه!هرکس نوشته هاش سازمانبندی و بخش بندیِ درست و عنوان های دُرُشت و قشنگ نداشته باشه و همینجور از اول تا آخر «کیلویی» بنویسه، محکوم میشه که ۳ بار از روی همون پستش روی کاغذ بنویسه و عکسش رو هم برای ما بزاره تا ببینیم.همه باید پایینِ نوشته هاشان چند تا دیگه از نوشته های قبلیشان رو معرفی کنن. چون سیستم پیشنهاد دهندهء ویرگول فعلاً دوس نداره درست کار کنه.هرکس توی نوشته هاش فحش بده، فقط باید برای این باشه که «حق مطلب باید ادا بشه». فحش همیشه هم بد نیست!هرکس از نوشته های دیگران بدون اجازه کپی کنه، مجبور میشه که اجازه بگیره!همه باید حتماً از تگ های خوب استفاده کنن برای نوشته هاشان. تگ هایی که معنی و مفهوم نوشته رو برسانه.هیچکس نباید با گوشی موبایل چیزی بنویسه تو ویرگول. چون ویرگول روی موبایل مثل آدمیه که مست کرده. یهو میزنه دهنت رو . . . میکنه و پاراگراف اولِ متنت با آخری جابجا میشه و تمامیِ جملاتِ نوشتت هم بصورت کاملاً random باهم قاطی میشن.اصل دوم - لایکلایکِ بی هدف و الکی، ممنوع. اینستاگرام که نیست!لایک، بعد از خواندن باید باشه. (استفاده از bookmark اگه فعلاً حالِ خواندن نداری)لایکِ رگباریِ مطالبِ یه نفر، ممنوع (استفاده از bookmark اگه فعلاً حالِ خواندن نداری)لایک کردی حق نداری دیگه بَرِش داری. (چون توی روحیهء لطیفِ نویسنده تاثیر میزاره، و ممکنه ببینه که لایکت رو برداشتی و ته دلش چنان تنفری ازت پیدا کنه که نگو و نپرس!)هر کس مطلبی رو بخوانه و خوشش هم بیاد ولی لایک نکنه، محکوم میشه به این که مطالبش رو بخوانن و خوششان هم بیاد ولی لایک نکنن!اصل سوم - کامنتکلاً کامنت خوب است. هرچه بیشتر بهتر و هرچه طولانی تر هم بهتر.کامنتی که فقط جنبه تبلیغی داره و نویسنده به اندازه یه پیاز هم حساب نشده، ممنوع.پریدن وسطِ حرفِ دیگران در بخش کامنت ها، حتماً باید با معذرت خواهی همراه باشه، وگرنه اون ۲ نفری که تو پریدی وسط حرفاشان، حق دارن ته دلشان بهت فحش بدن (فقط ته دل)!هر کس اولین کامنت رو برای کسی بزاره، به طرز عجیبی تو قلبِ نویسنده جا باز میکنه! منتظر نباش، اولین نفر باش!هر کس برای چندتا از پست هات، پشت سر هم کامنت بزاره، خیلی جا باز میکنه تو دلت و همیشه هم منتظر کامنت هاش هستی. دردش بخوره توی سر اون کسی که خوانده و لایک کرده ولی کامنت نزاشته.از قانون بالا این استخراج میشه که هرکس رفیق نمیه راه باشه و برای چند تا از نوشته ها کامنت بزاره و یهویی غیب بشه، باید به همون مدتی که کامنت نذاشته بود بلاکش کنی و ته دلت هم چند تا فحش بهش بدی! ولی خب بعدش باید ببخشیش.هر کس جوابِ ۱۰۰ ٪ کامنت هایی که براش میزارن رو نده، هیچکس نباید دیگه براش کامنت بزاره. شوخی هم نداریم. کلاس مِلاسِ الکی هم نزار، هیچ پُخی هم نیستی که جواب مَردُم رو ندی. یکم معروف شدی و چند تا دوره آموزشی فروختی و ۲ تا استارتاپ راه انداختی، فکر نکن دیگه خیلی عددی شدی و میتانی خودت رو برای مردم بگیری.هرکس کامنتی بزاره و بعد پاکش کنه، فحش حساب میشه و باید بهش توی دلت چنان فحش های غلیظی  بدی که خالی بشی!برای مقابله با پدیدهء بالا، جواب کامنت هرکس رو که میدید، اسمش رو بصورت کامل بنویسید که اگر هم کامنتش رو پاک کرد، بعداً معلوم باشه کی بوده و نتانه خودش رو پنهان کنه! (یا کامنت نزار یا اگه گذاشتی مثل مرد پاش وایسا).اصل چهارم - دنبال کننده و دنبال شونده هایه نویسنده توی ویرگول، خاکِِ پای فالوور هاشه و حق نداره اونها رو بی محل کنه و باید خیلی خیلی هم به اونا احترام بزاره. چون اگه اونا نباشن، نویسنده هم نیست.تعداد فالوور های یه شخص، «همیشه» نشان دهنده کیفیت مطالب اون شخص نیست.تعداد فالوور ها «همیشه» نشان دهنده شخصیت شما نیست.تعداد فالوور ها «همیشه» نشان دهنده محبوبیتِ شما نیست، ولی بیشتر مواقع هم هست!تعداد دنبال شونده ها اگه نزدیک به تعداد فالوور هات باشه، یعنی تو آدم متواضع و خوش قلبی هستی.تعداد دنبال شونده ها اگه از تعداد فالوور هات بیشتره، یعنی تو آدم بسیار خوش قلب و دوسداشتنی هستی.تعداد دنبال شونده ها اگه از تعداد فالوور هات «خیلی» کمتره (مثل من)، یعنی تو آدمی هستی که به شدت کمالگرایی و زندگیت هم با سختی میگذره!!اصل پنجم - عکس پروفایل( این قسمت به دلایل شخصی بعداً پاک شد توسط خودم )اصل ششم - ترکیبیات!هرکس «محبوبیت» نداره ولی تعداد فالوور هاش خیلی زیادن، احتمالاً فالوور هاش رو مدیونِ Python و دوستانِ کتابخانه داره!هرکس نسبتِ «تعداد کسایی که خودش دنبال میکنه» به «تعداد کسایی که دنبالش میکنن»، بزرگتر یا مساویِ ۱.۵ باشه، جزو عناصر سنگین و رادیواکتیو به حساب میاد و نیاز به تحریم داره!هرکس در طول روز بیشتر از ۵ بار ویرگول رو چک کنه، دچار اعتیادِ شدید به شبکه های اجتماعی شده و ویرگول باید از ورودش جلوگیری کنه!هرکس در طول روز دائم تو ویرگول باشه ولی جوری برخورد کنه که صبح تا شب با روحِ Steve Jobs و خودِ Bill Gates جلسات کاری داره و مثلاً خیلی سرش شلوغه و میخواد بگه «من چقدر کارای مهمی در روز انجام میدم و اصلاً وقت هم ندارم بیام ویرگول»، فقط خودش رو گول زده و باید یه نر و ماده بخوابانی تو گوشش تا دیگه فیلم و ادا درنیاره. بابا اگه ایران فقط ۱۰ نفر داشت که صبح تا شب واقعاً روی یه سری چیزای مهم کار میکردن که الان وضع کشور این نبود. لطفاً فیلم بازی نکنیم.از قانون بالا میشه این رو هم استخراج کرد که هرکس یه مطلبی رو بخوانه ولی چند روز خودش رو مجبور کنه که لایک نکنه و کامنت نزاره، باید بره پیش روانشناس. (من راجب این قضیه قبلاً توی دانشگاه تحقیق انجام دادم و واقعاً اکثراً این کار رو میکنن توی شبکه های اجتماعی. دیوانه های قرن و بیست و یکمی هستیم دیگه، توهم خودبزرگ بینی و خودمهم بینی داریم).هرکس لایک بکنه ولی کامنت بعدش نزاره، موردِ نفرینِ شدیدِ نویسنده قرار میگیره و این آهی که به دلِ نویسنده نشانده، حتماً موجب زمین خوردنش تو زندگی میشه. به هر حال نویسنده ها هم دل دارن و از بقیه اقشار دیگه جامعه معمولاً لطیف تر هستن و دوس هم دارن که ببینن نوشته اونا چه تاثیری رو بقیه داشته. پس عین قورباغه نشین همیونجور نگاه کن. کامنت بزار برای پست ها و نظرت رو بگو. نظر مخلفم داری بگو. ولی فحش نده. اگه خواستی فحش بدی، از نویسنده تلگرامش رو بخواه و اونجا فحش بده!خواندنِ مطلب و لایک و کامنت باید حتماً پشت سر هم باشه و اگه ترتیب رو رعایت نکنید، از چشم نویسنده میفتید! فقط یه تبصره داریم اینجا: اگر از نوشته کسی خوشتان نیامد، میتانید لایک نکنید و مستقیم برید تو کامنت ها تلگرام رو بگیرید و فحش بدید. منتها فحش دادنِ قبل از خواندن و فهمیدنِ کاملِ متن، ممنوع.هرکس عکس خودش رو بزاره تو نوشته هاش، محکوم میشه به اینکه یه عکس دیگه هم بزاره. (چون باید از زاویه های دیگه هم دیده بشه!)هرکس اکثر اوقات همون لحظات اولی که پست گذاشتی لایکت میکنه، مطمئن باش یه برنامه پایتون نوشته که اتوماتیک این کار رو انجام بده! یه سری ها این کار رو اینجا کردن و فالوور های زیادی هم از این طریق بدست آوردن، ولی خب ما اسم نمیاریم!اصل هفتم - بی احترامی به بقیه و جر و بحثبی احترامی یک اصله و خیلی هم خوبه و باید همگی زیر همه پست ها، به نویسنده و عقایدش بی احترامی کنیم.جر و بحث از بی احترامی بهتر است.هرکس الکی بره زیر نوشته های مردم و بی احترامی کنه، همهء فالوورهای اون شخص باید برن زیر پستش و بی احترامی کنن! (قانونِ آشناییه نه؟!)هرکسی توی ویرگول اعتقادات خودش رو داره و باور کن اگه هم تو بری و زیر یکی از نوشته هاش خودت رو خالی کنی و فحش بدی یا بی احترامی کنی، اون شخص دست از اعتقاداتش نمیکشه!یادبگیریم که اگر هم با نوشته کسی مخالف هستیم، از کنار نوشتش بگذریم و چیزی هم براش ننویسیم. ولی بعداً ته دلمان باید تا اونجا که میتانیم بهش فحش بدیم تا خُنَک بشیم! من خودم واقعاً اینکار رو میکنم خیلی وقتها!!! بابا فحشه دیگه، پولی که نیست، مُفته، بده حالش رو ببر!جر و بحث کردن و دعوا با بقیه، هیچ نتیجه مثبتی نداره، حتی اگه کاملاً حق با تو باشه. سعی کنیم اگر هم با نظر یا نوشته کسی مخالف هستیم، یا اینکه مثل بچه آدمیزاد و با آرامش و با استدلال زیر نوشتش کامنتِ اعتراضی بنویسیم، نه با فحش و بی احترامی و بی احترامی های فلسفی و قملبه! (مثلاً یکی آمده بود زیر مقاله من نوشته بود «از چشمام معذرت میخوام که چند خط از این نوشته تو رو خواندم»!!! خب معذرت بخواه، چه کار کنم الان؟ میخوای برات ۱۸۰ باز کنم یا پشتک وارو بزنم؟ میخوای منم از چشمات معذرت بخوام؟!) و یا اینکه قرار بزاریم بیرون از ویرگول یه جا چنان دعوایی بُکُنیم که خونین و مالین بشیم!در کل، از همه قوانین بالا این استخراج میشه که «میمیری گُه نخوری؟» (با عرض معذرت البته، حق مطلب باید ادا میشد).حرف آخرالبته توی این متن یجورایی طنز و جدی قاطی شده و خدایی نکرده قصد توهین به هیچکس رو هم نداشتم. البته از لابلای هر طنزی هم شاید بشه یه چیزای جدی درآورد اگه این پوسته ها رو بزنی کنار و اون پشت مُشتا رو نگاه کنی. امیدوارم که نکته های شاید پنهان و یا «کمتر واضحِ» متن رو هم که پشت این طنزها هستن، گرفته باشید.در آخر هم فقط میخوام بگم که کاش باهم جر و بحث نکنیم و راحت از کنار نوشته هایی که دوس نداریم، بگذریم. و اگر هم میخوایم نظر مخالف یا اعتراض یا انتقاد خودمان رو بنویسیم برای کسی، با استدلال و آرامش و عاقلانه باشه.پيامبر خدا (صلی الله علیه و آله):هيچ بنده اى كاملاً به حقيقت ايمان نرسد، مگر آن گاه كه مجادله را رها كند، هرچند بر حق باشد.-- منية المريد: ۱۷۱پيامبر خدا (صلی الله علیه و آله):مجادله را رها كنيد؛ زيرا مؤمن مجادله نمى كند. مجادله را رها كنيد؛ زيرا مجادله گر قطعاً زيان مى بيند.-- بحار الأنوار: ۲/۱۳۸/۵۴امام علی (علیه السلام):از مجادله و ستيزه كردن بپرهيزيد؛ زيرا اين دو كار، دل ها را نسبت به برادران بيمار مى كنند و نفاق مى رويانند.-- الكافی: ۲/۳۰۰/۱امام صادق (علیه السلام):از مجادله كردن بپرهيز كه اين كار، عمل تو را بر باد مى دهد و از جرّ و بحث كردن بپرهيز كه اين كار، تو را هلاك مى گرداند و زياد ستيزه مكن، زيرا كه تو را از خدا دور مى كند.-- تحف العقول: ۳۰۹رسول خدا (صلی الله علیه و آله):هیچ تهیدستی و فقری سخت تر از نادانی و هیچ مالی سودمندتر از عقل نیست.-- من لایحضره الفقیه جلد ۴: صفحه ۳۷۲-- اصول کافی (ط دارالحدیث): جلد ۱، صفحه ۵۸امام علی (علیه السلام):سرآغاز نادانی، دشمنی با مردم است.-- تصنیف غررالحکم و دررالکلم: جلد ۴، صفحه ۵۱مخلصات همگی، تا جمعه آینده . . .راستی هرکی فکر میکنه جای یه مطلب یا اصلی خالیه توی این موارد، توی کامنت ها بگه.یا علی.مثل همیشه هم برای ارتباط با من میتانید از ID تلگرام solyinho@ استفاده کنید.به تاریخ پیوسته و به فراموشی سپرده: https://virgool.io/@soly/%D9%85%DA%A9%D8%AA%D8%A8-%D8%AD%D8%B4%D9%85%D8%AA-%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%B3-%D8%AF%D8%B1-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D9%85%D9%88%D9%81%D9%82%DB%8C%D8%AA-r9rapzsgrioi  https://virgool.io/@soly/%D8%A8%D9%87-%D9%85%D9%86%D8%B8%D8%B1%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D9%84%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%8E%D9%BE%D9%87-%D9%81%DA%A9%D8%B1-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%DB%8C-vepjnwwavwwq  https://virgool.io/@soly/%DB%B2%DB%B5-%DA%AF%D9%86%D8%AC-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7-%D8%A7%D8%B2-%D9%86%D8%B8%D8%B1-%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%85-%D8%B5%D8%A7%D8%AF%D9%82-%D8%B9-%DA%86%DB%8C%D8%A7-%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%86-pfdsvjuotygp  https://virgool.io/ghotiz/%D8%A7%D8%B5%D9%84%D8%A7%D9%8B-%D8%AE%D8%AF%D8%A7-%DA%86%D9%87-%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%AF-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%A7-%D8%A8%DA%AF%D9%87-%D8%AE%D9%84%D8%A7%D8%B5%D9%87%D8%A1-%D9%85%D9%81%D9%87%D9%88%D9%85%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%87%D8%B1-%DB%B1%DB%B1%DB%B4-%D8%B3%D9%88%D8%B1%D9%87-%D9%82%D8%B1%D8%A2%D9%86-vcy9xopcmely  https://virgool.io/@soly/%D9%85%D8%AA%D9%86%D9%81%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%AD%D8%A7%D9%84-u4ywbmr0jm6v  https://virgool.io/@soly/%D8%B2%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%AD%D8%AF%DB%8C%D8%AB%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%B1%D8%A7%D8%AC%D8%A8-%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%AC-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%85-%D8%AA%D8%A7-%D8%AD%D8%A7%D9%84%D8%A7-hvyo8jcg8pnd  https://virgool.io/@soly/%D8%A8%DB%8C%D8%A7-%DB%8C%DA%A9%D9%85-%D8%B3%D8%B1%D9%90-%D8%AF%DB%8C%D9%86-%D9%88-%D9%85%D8%B0%D9%87%D8%A8-%D8%AC%D8%B1-%D9%88-%D8%A8%D8%AD%D8%AB-%D9%88-%D9%85%D9%86%D8%A7%D8%B8%D8%B1%D9%87-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-nbelzblcudpl  https://virgool.io/@soly/%D8%AF%D8%B2%D8%AF-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%87%D8%A7-%D8%B1%D9%88-%D8%A8%D9%87-%D8%AA%D8%B9%D9%88%DB%8C%D9%82-%D9%86%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B2%DB%8C%D9%85-lw4949nnx5ei  https://virgool.io/@soly/%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%DB%B1%DB%B0-%D8%A8%D9%87-%D8%B9%D9%84%D8%A7%D9%88%D9%87-%DB%B4-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-%DB%B2-e4byxcgfxu2m  https://virgool.io/@soly/%D9%BE%D8%B3%D8%B1%D9%87%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D9%88%D8%A7%D8%AC%D9%87%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%D9%87%D8%A7-%DB%B3-%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D9%87-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%86-gvkp0u6utiql  https://virgool.io/@soly/%D8%B9%D9%85%D9%84%D9%90-%D8%A8%DB%8C-%D8%A7%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%B3-%D9%88-%D9%85%D8%A7%D9%87%DB%8C%DA%86%D9%87-%D8%B9%D9%85%D9%84-vnvhbidusmhf  https://virgool.io/@soly/%DB%B4-%D8%AF%D9%84%DB%8C%D9%84-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D9%86%DA%A9%D9%87-%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D9%88-%D8%A7%D8%B1%D8%B2%D8%B4%D8%B4-%D8%A8%DB%8C%D8%B4%D8%AA%D8%B1%D9%87-slauwzx8vgdh  https://virgool.io/@soly/%D9%86%DB%8C%D9%88%D8%AA%D9%88%D9%86-%D8%AA%D9%88-%D8%AF%D9%88%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%82%D8%B1%D9%86%D8%B7%DB%8C%D9%86%D9%87-%DA%86%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%DA%A9%D8%B1%D8%AF-vw84eumoilnw  https://virgool.io/@soly/%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85-%D8%A8%D8%AF-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%DB%8C%D8%A7-%D9%81%DB%8C%D8%B2%DB%8C%DA%A9-dp3sqtmgi12o  https://virgool.io/@soly/%D9%85%D9%86-%D8%A7%D8%BA%D9%88%D8%A7-%DA%A9%D9%86%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%85%DB%8C%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D9%85-%D8%AA%D9%88-%DA%86%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%AA-%D8%B1%D9%88-%D8%AF%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%B4-%DA%A9%D9%86-tx5neonfqdhl  https://virgool.io/shojazan/%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%AF-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D9%81%D8%B3-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B4-edr77iwa3htf </description>
                <category>جنگل</category>
                <author>سهيل مرادی مریم‌نگاری</author>
                <pubDate>Fri, 10 Jul 2020 10:25:35 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راهنمای ویرگول نویسی: چطور پست های درجه یک بنویسیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/jungle/%D8%B1%D8%A7%D9%87%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C-%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%D9%BE%D8%B3%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D8%AC%D9%87-%DB%8C%DA%A9-%D8%A8%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C%D9%85-bhpwuqjhki43</link>
                <description>به نام خدا.سلام.همین اول نوشته این نکته رو بگم که از این به بعد، به دلیل بازگشتِ یه سری فعالیت ها به برنامه روزانهء نامبرده، فقط جمعه ها مطلب جدید میزارم.شاید به تقلید از فیلم زیبای «سه شنبه ها با موری»، بشه اسمش رو بزاریم «جمعه ها با سهیل»!..........آقای Wilson Mizner یه جمله معروف داره که میگه:اگه فقط از یه نفر بدُزدی، میشه «دزدی ادبی»، ولی اگه از چند نفر بدزدی، بهش میگن «تحقیق»!!!حالا ما هم اون کلمهء «نامبرده» رو از سهیلای گل دُزدیِ ادبی کردیم اینجا! ببخشید دیگه.خب بریم سراغ این مقاله.مقدمهالان یه ۹ ماهی میشه که توی ویرگول مینویسم و فکر کنم بیشتر از ۱۲۰ تا مقاله هم نوشتم تا حالا. توی این مسیر، هم از ویرگول و نویسنده هاش و هم از جاهای دیگه، یه سری چیزا رو یاد گرفتم و خدا رو شکر نتیجه مثبت هم داشته و گفتم تجربم رو برای شما هم بگم.من ۵ تا «ویژگی» رو مشخص کردم و به این نتیجه رسیدم که هروقت متن های خودم (و دیگران) این ویژگی ها رو داشتن، توی بیشتر دیده شدن و تاثیرگذاری اون متن، تاثیر خوبی گذاشتن.پس بریم سراغ این ویژگی ها.ویژگی اول: آدما عنوانِ خوب دوس دارن!آقا جان آدما دوس دارن مطالبی رو بخوانن که موضوعش جالب باشه. حالا شاید برای یه سری یه سوالی پیش بیاد که «یعنی من بیام برای خوش آمدِ مردم موضوع انتخاب کنم؟». نه اتفاقاً تو باید موضوعاتی رو انتخاب کنی که خودتم دوسداری و اعتقاد خودتم هست و توانایی صحبت کردن در اون حیطه رو هم داشته باشی. در کل، حداقل کاری که میتانی بکنی، اینه که «عنوان» نوشتت یه جذابیتی داشته باشه برای خواننده (البته دروغ هم نگی راجب نوشتت!).یکی از چیزهایی که اینجا مهمه، اینه که عنوان نوشتت خلاقانه باشه و یجور حسِ کنجکاوی رو توی خواننده قلقلک بده!چند مثال از عنوان های خوب که توی ویرگول دیدم:چرا ۴۹۰۰۰ تومان از ۴۵۰۰۰ تومان بیشتر میفروشه؟«شرق»؛ غربی تر از غربچرا گاهی باید یک تکّه از شلوارمون رو پاره و آتیش بزنیم؟!سرگذشت عجیب دیواری به نام مجتبی شکوری!کریستُف کُلُمپِه و پراید!!تقلب در بازی‌های سایت‌های خرید آنلاین + یک مورد عملی (مسترکالا)شورای تشخیص صلاحیت ازدواجچرا حسن از محمود گرون تره؟!و چندین مثال دیگه . . .همه اینها توی این قضیه مشترک هستن که «ما دوس داریم ببینیم نویسنده چه گفته». البته خب یه سری راهکارهای کثیف هم وجود داره که من دوس ندارم به کسی یاد بدم و بشم «عامل پخش». بدون اونها و با استفاده از خلاقیت و ذوق هم واقعاً میشه عنوان های خیلی خوبی انتخاب کرد که بیش از حد ساده نباشن و یه جذابیتی هم داشته باشن.بالاخره ما مینویسیم که دیگران بخوانن دیگه. پس بهتره که با یه عنوانِ درجه یک، اونها رو جذب کنیم.ویژگی دوم: آدما ساختارِ کلی دوس دارن!یعنی چه؟ یعنی اینکه همینجور یا علی گویان شروع به نوشتن نکن و یه راست تا آخر برو، چون آخرش میشه یه آشی که معلوم نیست چه توش ریختن. به جاش سعی کن:اول یه ساختار کلی برای نوشتت پیدا کنی توی ذهنت و اون رو به بخش های مختلف تقسیم کن.بعد بیا و اون بخش های مختلف رو تبدیل کن به «عنوان های درشت».مثلاً من کل این مقاله که دارید میخوانید رو اینجور بخش بندی کردم:مقدمهویژگی اول: آدما عنوان خوب دوس دارن!ویژگی دوم: آدما ساختارِ کلی دوس دارن!ویژگی سوم: آدما عکس و فیلم و آهنگ دوس دارن!ویژگی چهارم: آدما چیزی که معلوم باشه روش کار شده رو میفهمن و دوس دارن.ویژگی پنجم: از دل، بر دل.حرف آخراین بخش بندی ها کمک میکنه که خواننده یه «دید کلی» پیدا کنه و توی متن گُم نشه و بدانه که نویسنده توی هر قسمت از متن داره راجب چه چیزی حرف میزنه. که البته خیلی هم مهمه این «گُم نشدن توی متن».راجب «ساختار کلی»، اینها رو یادتان باشه:آدما یه مقدمه جذاب رو دوس دارن.تعداد بخش بندی ها اگه خیلی زیاد باشه، آدما دوس ندارن!آدما اگه یه خلاصه از کل مقالت، آخرِ متنت بزاری و کل متن رو براشان خلاصه کنی توی یکی ۲ تا جمله، اونم خیلی دوس دارن.آدما یه نتیجه گیری یا یه پایانِ خلاقانه و جذاب رو هم دوس دارن، همونقدر که یه مقدمه جذاب رو دوس دارن.ویژگی سوم: آدما عکس و فیلم و آهنگ دوس دارن!این دیگه خیلی مهمه. سعی کن حداقل برای هرکدام از اون «بخش بندی» های مقالت، یه عکس بزاری که منظورت رو برای خواننده روشن کنه. به هر حال از قدیم گفتن «یه عکس به اندازه هزار تا کلمه می ارزه»، پس خیلی این رو جدی بگیر و سعی کن ازش استفاده کنی، چون خیلی تاثیرِ خوبی میزاره روی مقالت.حالا علاوه بر عکس، از فیلم و آهنگ و این چیزا هم میتانی استفاده کنی که به متنت کمک کنن. نکته مهم اینه که عکس ها تزئینی و الکی نباشن و یه کمکی به فهمیده شدنِ متنت بکنن. مثل عکس زیر:شوخی کردم، اینکه کاملاً تزئینی و الکی بود!!!نکته کار هم اینه: یه وقتهایی هم میشه بعد از یه عالمه حرفهای جدی، یهو اون وسط یه چیز بی ربطی بندازی و حال خواننده رو خوب کنی و برای خواندنِ بقیه متنت انرژی بگیره!!ویژگی چهارم: آدما معمولاً چیزی که معلوم باشه روش کار شده رو میفهمن و دوس دارن.این خیلی مهمه. یجورایی هم انگار توضیحش سخته. ولی خلاصش میشه اینکه «آدمها میفهمن» که متنت روش کار شده یا همینجور الکی سَرِهَم بندی شده!هرچقدر وقت و فکر و خلاقیت و تحقیق و ذوقِ بیشتری روی نوشتنت بزاری، احتمالِ اینکه نوشتت بهتر بشه هم بالاتر میره.ویژگی پنجم: از دل، بر دل.یه پدیده ای هم داریم که نویسنده میاد و بدون توجه به دل و عقایدِ خودش، فقط چون «یه چیزی تو بورسه» راجبش مینویسه که مخاطب رو جذب کنه. البته خب از دید من اونقدر هم اشکال نداره (هرچند که من خودم زیاد دوس ندارم این کار رو)، ولی خب مهم اینه اون چیزی که نوشته، با کیفیت و کمک کننده هست یا نه.کلاً من فکر میکنم اگه چیزی بنویسی که خودت هم بهش اعتقاد داری، خیلی تاثیرگذار تر میشه حرفت و انگار هم که خواننده ها این رو حس میکنن از نوشتت.حرف آخرخب این مقاله خیلی کوتاه بود و شاید بشه گفت که:عنوان خوب بزار.متنت ساختار کلی داشته باشه، بهتره.از عکس و فیلم و آهنگ و این چیزها استفاده کن.روی متنت وقت و فکر بزار.دلی بنویس.البته خب من اینها رو فقط بر اساس تجربه خودم نوشتم و حرف من هم وحیِ خدا نیست که ذره ذره اون درست باشه. من اینها رو خودم توی نوشته هام اجرا کردم و خدا رو شکر نتیجه مثبت هم گرفتم و گفتم شاید خوب باشه با شما به اشتراک بزارم.از طرفی هم من فقط سعی کردم که یه «چهارچوبِ کلی» رو بگم و راجب اینکه «خودمانی بنویسیم یا ادبی؟» و «راجب چه موضوعاتی بنویسیم» و «با چه لحن و بیانی بنویسیم؟» و «چطور بخش بندی کنیم؟» و سایر مباحثِ «جزئی» که برای هر شخص متفاوته و به علاقه خودش بستگی داره، حرفی نزنم.البته خب این متن شاید بیشتر برای نوشته هایی مناسب باشه که «دل نوشته» و «شعر» و اینجور چیزا نیستن. شاید برای اینجور نوشته ها هم کاربرد داشته باشه بعضی قسمت هاش، نمیدانم.البته این رو هم نباید فراموش کنیم که چیزی که از همهء این ۵ ویژگی هم مهمتره، اینه که «خودِ اون محتوایی که نوشتی» چیه و چه جذابیتی داره و این عامل میتانه بین نویسنده های مختلف، بسته به مهارت و دانش و علم و دیدِِ هنریشان، فرق داشته باشه.به هر صورت، کلمات قدرتمند هستن و میتانن تاثیر بزارن. پس چه بهتر که روی نوشته هامان بیشتر وقت بزاریم که نتیجه کار و وقتی که میزاریم هم یه چیز خوب و تاثیرگذار باشه.در آخر هم یه جمله زیبا از Leslie Marmon Silko:Writing can&#x27;t change the world overnight, but writing may have an enormous effect over time, over the long haul.«نوشتن» نمیتانه دنیا رو یه شبه تغییر بده، ولی ممکنه در گذرِ زمان و در بلند مدت، تاثیرِ عظیمی داشته باشه.چه موقعی برای نوشتن، بهتر از لحظات غروب آفتاب؟مخلصات پرمنگناتِ همگی.یا علی تا جمعه آینده.مثل همیشه هم برای ارتباط با من میتانید از ID تلگرام solyinho@ استفاده کنید.</description>
                <category>جنگل</category>
                <author>سهيل مرادی مریم‌نگاری</author>
                <pubDate>Fri, 26 Jun 2020 15:05:23 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کامنت: چرا بزاریم؟ چرا نزاریم؟</title>
                <link>https://virgool.io/jungle/%DA%A9%D8%A7%D9%85%D9%86%D8%AA-%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%B2%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%85-%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D9%86%D8%B2%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%85-lftimbjx7m41</link>
                <description>به نام خدا.سلام.چند روز پیش که من یه مقاله راجب حجاب نوشتم، با یه سری کامنت ها روبرو شدم که خب عقیده اون افراد با من شبیه نبود و این باعث شد که یه سری بحث ها پیش بیاد و من هم سعی کردم که حتی وسط بحث هم به کسی توهین نکنم.ولی خب این مقاله و کامنت ها باعث شد که من چند روزی به این «کامنت» و فلسفه پشتش فکر کنم و ببینم به یه نتیجه گیری میرسم یا نه.اگه بزاریم . . .بعد از این چند روز، من به این نتیجه رسیدم که اگه کسی قراره برای کسی کامنت بزاره، به ۴ دلیل میتانه باشه:یا اینکه واقعاً خوشش از اون مطلب آمده و باهاش موافقه.و یا اینکه اونقدر ها هم از مطلب خوشش نیامده ولی یجورایی با نویسندش حال کرده (حالا به هر دلیلی) و دوس داره کلیدِ یه آشنایی رو بزنه.یا اینکه با نویسندهء مطلب دوسته و یجورایی نمیتانه مخالف باشه (!) و براش کامنت میزاره که این دوستی مداومت پیدا کنه.و یا اینکه با مطلب مخالفه و به شدت هم اون مطلب با عقایدش مخالفه و میخواد تو کامنت ها حسابی از خجالت نویسنده دربیاد و سعی کنه با تمام قدرت به نویسنده بفهمانه که چقدر عقایدش اشتباهه!اگه نزاریم . . .ولی اگه کسی قراره برای کسی کامنت نزاره هم به ۳ دلیل میتانه باشه:یا از نظرش مطلب اونقدری خوب نبوده که بخواد از نویسنده تشکر کنه یا چیز خوبی راجب مطلبش بگه.با نویسنده هم اصلاً حال نکرده و میخواد اصلاً سر به تنش نباشه (!) و از کنار مطلبش میگذره.یا اینکه با مطلب مخالفه ولی مطلب اون قدری با عقایدش مخالف نیست که بخواد تو کامنتا از خجالتِ نویسنده دربیاد! پس از کنارش میگذره.نظر خودِ منمن بعد از اون مقاله، به این نتیجه رسیدم که:خب اون چیزی که من توی مقاله نوشتم، چیزیه که من خیلی بهش اعتقاد دارم و نتیجه مطالعه و تحقیق و فکر کردن های خودمه توی چند سال گذشته. طبیعتاً من وقتی تصمیم گرفتم که راجب یه موضوعی مقاله بنویسم، یعنی خیلی به اون چیز اعتقاد دارم و اعتقادم هم شکل گرفته که تصمیم گرفتم بنویسم. یعنی چه؟ یعنی اینکه من اصلاً دنبال این نیستم که از کسی بخوام که اعتقادهای من رو تصحیح کنه. من توی چند سال گذشته هم خیلی کتاب خواندم واجب این مسائل و هم خیلی هم سوال از آدمهایی که توی این مسائل هستن استاد هستن، پُرسیدم و هم اینکه خودم هم با عقل خودم به این نتیجه رسیدم و حاصل همه اینها هم شده یه مقاله که نوشتم.حالا این یعنی چه؟ یعنی اینکه من اصلاً دنبال این نیستم که با کسی وارد جر و بحث بشم و اگر هم جواب نظرهای مخالف رو توی کامنت ها دادم، فقط به این خاطره که اصولاً دوس ندارم کامنت کسی رو بی جواب بزارم، همون قدر که دوس ندارم توی دنیای واقعی کسی رو بی محل کنم. و البته ویرگول هم جای مناسبی برای مباحثه و گفتگو نیست و برای همین به چند تا از دوستان گفتم که اگه دوس دارن راجب مسئله ای بیشتر حرف بزنن، بیان تلگرام یا جای دیگه که برای حرف زدن مناسب تره.من نظر شخصیم و. کاری که. خودم انجام میدم اینه که معمولاً ۹۹ درصد مواقع اگه از مطلبی خوشم هم نیاد و حتی اگه خیلی هم با عقیده من مخالف باشه، سعی میکنم اصلاً چیزی نگم و از کنارش بگذرم.این به این معنی نیست که من دوس ندارم نظر مخالف بشنوم. من فقط از جر و بحثِ بی نتیجه فراریم و اصلاً اعتقادی هم به این شکل صحبت کردن ندارم.من اتفاقاً دوس دارم نظرهای مخالف بشنوم، ولی فُرمی که بعضی دوستان بحث راه میندازن، مورد علاقه من نیست و تصمیم گرفتم که از این به بعد به اینجور کامنت ها فقط یه جواب کوتاه بدم و دیگه بحث راه نیفته. چون اعتقاد دارم که ویرگول نه مکان مناسبیه برای مباحثه علمی و نتیجه بخش، و نه «کامنت» جای مناسبیه برای این کار و اصلاً از همه اینا گذشته، من خودم شخصاً دوسندارم جلوی یه عالمه آدم بشینم با کسی بحث کنم و حرف بزنم، چون تمرکزم از «یادگیری» میره روی چیزهای دیگه که جالب نیست.یه دوست عزیزی که نمیخوام اسمش رو بیارم و دمش هم خیلی گرمه، مستقیم آمد تلگرام و یه عالمه هم باهم حرف زدیم اونجا و خیلی هم از هم دیگه چیز یاد گرفتیم.خب، حالا بعد از همه این حرفا، نظر شما چیه؟ کامنت بزاریم؟ کامنت نزاریم؟ چه موقع بزاریم؟ چه موقع نزاریم؟مخلصات، یا علی.</description>
                <category>جنگل</category>
                <author>سهيل مرادی مریم‌نگاری</author>
                <pubDate>Wed, 10 Jun 2020 22:43:05 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سفر به روزایی که دنیا قشنگ تر بود . . .</title>
                <link>https://virgool.io/jungle/%D8%B3%D9%81%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7-%D9%82%D8%B4%D9%86%DA%AF-%D8%AA%D8%B1-%D8%A8%D9%88%D8%AF-uhmub4jpajrz</link>
                <description>به نام خدا.سلام.کی گفته مسافرت در زمان غیرممکنه؟از اونجایی که این دنیا هرچه جلو تر بره، به سمتِ بدتر شدن و تاریک تر شدن و کثیف تر شدن و پوچ تر شدن میره، پس ارزش چندانی نداره که به زمان آینده بری. ولی توی گذشته ها میشه خیلی چیزای قشنگ پیدا کرد که متاسفانه این روزا دیگه نیستن، یا خیلی کمرنگن.حالا شاید جسمت رو نشه برد به زمانهای گذشته، ولی فکر و روحت رو میشه یه کاریش کرد! و فیلم و سریال های قدیمی یکی از روش هاییه که با اونا میشه سفر کرد به روزای گذشته و زیبا.توی این نوشته میخوام راجب چند تا فیلم و سریال قدیمی حرف بزنم که برای خودِ من خیلی خاطره دارن و هنوز هم که هنوزه، ترجیح میدم به جای LOST و سوپرنچرال و فرار از زندان و هزار جور سریال چرت و پرت و بی محتوای دیگه، همون پزشک دهکده رو برای هزارمین بار ببینم.اینا فیلم و سریال هایی هستن که من خیلی دوستشان دارم.خب بریم سراغ لیست.سالهای دور از خانه، یا به عبارتی همون «اُشین»۳ ورژن از اُشین :)یعنی چه میشه راجب این سریال گفت؟ واقعاً بی نظیره و دیدنِ این اوشین یکی از لذت های این دنیاس برای من، حتی بعد از این همه سال و حتی بعد از صد بار دیدن. شخصیت و مرام و نحوه مواجهش با دنیا و زندگی و کلاً عملکردِ این دختر، برای من شگفت انگیزه. از دید من که یه دختر و یه زن و یه انسانِ بی نظیر بود و این سریال هم که فراتر از بی نظیره از دید من.هنوز هم که هنوزه، من قسمتی از این سریال رو چند شب یه بار نگاه میکنم.سریال اسب سیاه، یا همون «مشکی»اینم یه سریال بود راجب یه اسب مشکی. الک رمزی و باقی داستان. چقدر این سریال رو دوس داشتم وقتی بچه بودم. یعنی هیچ چیز به اندازه این سریال و کارتونِ فوتبالیستها نمیتانست من رو از تو خاک و خُلِ وسطِ کوچه جمع کنه و بیاره تو خانه بنشانه جلوی تلویزیون!فوتبالیست ها یا همون «کاپیتان سوباسا»دیگه اینکه معرف حظور همه هست و همه هم انتظارهای طولانی رو کشیدن که قسمت بعدیش رو ببینن! بنده خدا این سوباسا هم یه هفته تو هوا میماند که قسمت بعدی بیاد!اون آهنگِ اولش واقعاً یه دنیا می ارزه. اون صدایِ گزارشگرِ توی استادیوم وقتی قسمتِ جدید شروع میشد!سوباسا و تارو میساکی و کاکرو یوگا و واکی بایاشی و تاکاشی و برادران تاچی وانا و باقی عشق بازی ما بچه های دهه ۶۰ و ۷۰!پزشک دهکدهواقعاً یکی از اون سریال هاس که من هنوز هم خیلی از شب ها یه قسمتش رو میبینم و بعد میخوابم، عین همون سریالِ اُشین.مگه میشه یه سریال اینقد حالِ خوب و درجه یک توش باشه؟واقعاً این سریال بی نظیره و اگر به احتمال نزدیک به ۰ درصد، یه دختری تو این دنیا پیدا بشه که اونقدری دیوانه باشه که بشه زنِ ما (!) و یه ۴ یا ۵ تا بچه هم داشتیم، حتماً این سریال رو به بچه هام نشان خواهم داد.امیلی در نیوموناینم که خیلی ها ازش خاطره دارن و هنوزم من میبینم قسمت هاش رو.البته ما مخلص همه خانوم ها هم هستیم ها، ولی خداییش قدیما دخترا خیلی جذاب تر و ساده تر و زیبا تر و دوسداشتنی تر بودن. نظر منه فقط این و راجب مردها هم درسته این قضیه، مردهای قدیمی هم خیلی بهتر بودن.تام و جریاین رو که هیچکس نمیشناسه! من هنوز هم عین اون روزای بچگی، هر روز حتی شده یک قسمت کوتاه هم ازش میبینم. واقعاً روحیه آدم رو شارژ میکنه.حرف آخریه بار به پیشنهاد یکی از دوستا نشستم چند قسمت از یه سریال به اسم سوپرنچرال دیدم و خدا رو شکر کردم که هنوز آرشیو پزشک دهکده رو دارم! بعد از اونم یه چند قسمت از سریال های معروف امروزی رو دیدم ولی انصافاً حالم از هرچی سریالِ جدید و مدرن بهم میخوره که هیچ صفا و حال خوبی توشان نیس.البته فیلما و سریال هایی که من معرفی کردم، احتمالاً تو رتبه بندی IMDB از آخر هم اول نباشن!ولی خب با عرض معذرت، گور پدر رتبه بندی IMDB. مهم اینه من با همینا عشق میکنم و حالم خوبه.فیلم و سریال ها و کارتون های امروزی همگی شدن پُر از تکنیک های پروپاگاندا و استفاده از سَمبُل های جنسی و خلاصه پُر از نیت های کثیفی که یه سری ها میدانن چه میگم. البته شاید همین سریال ها و فیلم هایی که اینجا گفتم هم یه نیت هایی پشتشان باشه، ولی خب من اینجا از اون دید بهشان نگاه نکردم، فقط اینجا تمرکز من روی حال خوبی بود که این سریال ها داشتن برام.این نوشته رو فقط به این خاطر نوشتم که هم یه خاطره بازی کرده باشم و هم اینکه شاید جوان تر هایی که شاید اینها رو ندیده باشن هم ترقیب بشن ببینن.یعنی در واقع این نوشته هیچ بار علمی نداشت و شاید فقط یه دلنوشته یا خاطره بازی بود‌. بابا آدم همیشه که نمیتانه حرفای جدی و پر مغز بزنه، اینم از ما قبول کنید!شاید جوان تر ها ببینن که این دنیا تا همین ۱۵ یا ۲۰ سال پیش هم خیلی ساده و باصفا و قشنگ بود . . . هم خودِ دنیا، هم برنامه کودک ها، هم فیلم ها و هم سریال ها.البته خیلی تعداد بیشتری هم فیلم و سریال هست، ولی خب اینا برای من خاطره انگیزترین ها بودن. راستی اگه برای شما هم یه سریال یا فیلم قدیمی (چه خارجی چه ایرانی)، خیلی خاطره انگیزه، توی کامنت ها بنویسش که منم اگه ندیده بودم، برم ببینم (ترجیحاً قدیمی باشه).البته گذشته از همه اینا، شاید هم برای کسی که الان ۸ سالشه، ۲۰ سال دیگه همین روزا براش بشه «روزای قشنگ» . . .ولی خیلی غم انگیزه که روزای قشنگ دیگه برنمیگردن‌ . . . ولی خب اگه آدم خودش واقعاً بخواد، میتانه یه «واقعیت مجازی» برای خودش بسازه! چطوری؟ با کنترل کردن چشم و گوش و چیزهایی که میبینن و میشنون!مخلصات همگی، یا علی.مثل همیشه هم برای ارتباط با من میتانید از ID تلگرام solyinho@ یا آدرس ایمیل odiwxe@gmail.comاستفاده کنید.از یادها رفته و به فراموشی سپرده: https://virgool.io/@soly/اصلاً-خدا-چه-میخواد-به-ما-بگه-خلاصهء-مفهومی-از-هر-۱۱۴-سوره-قرآن-vcy9xopcmely  https://virgool.io/@soly/تو-خیلی-ضعیف-تر-از-این-حرفایی-x9y4arxl1hei  https://virgool.io/Porn-Xsunami/خطرناک-ترین-تاثیر-خودارضایی-که-احتمالاً-هیچکی-بهت-نمیگه-b9nec4vcu5qm  https://virgool.io/@soly/پسرها-در-مواجهه-با-دخترها-۳-دسته-میشن-gvkp0u6utiql  https://virgool.io/@soly/انگیزه-هم-نداشته-باش-lmtbhck9mhds  https://virgool.io/@soly/همیشه-نالان-اینم-کشوره-ما-داریم-nd3jnaqi7l72  https://virgool.io/@soly/آیا-باید-به-هر-گدایی-کمک-کنیم-xkedcquvsv4i  https://virgool.io/@soly/دزد-زمان-چطور-کارها-رو-به-تعویق-نندازیم-lw4949nnx5ei  https://virgool.io/@soly/اسلام-بد-است-یا-فیزیک-dp3sqtmgi12o  https://virgool.io/@soly/بدترین-پسر-بهترین-دختر-bsbclerhwemn  https://virgool.io/@soly/نیوتون-تو-دوران-قرنطینه-چکار-کرد-vw84eumoilnw  https://virgool.io/@soly/دیوارشکن-تو-دیوار-کی-رو-میشکنی-lhl6j7lspv0y  https://virgool.io/@soly/در-انتظار-معجزه-مهمترین-چیزی-که-توی-زندگیت-باید-بفهمی-lvqa636yhyn3  https://virgool.io/@soly/چطور-میشه-درس-های-کنکور-سراسری-رو-بالای-۷%DB%B0-زد-r0jzqyduusel </description>
                <category>جنگل</category>
                <author>سهيل مرادی مریم‌نگاری</author>
                <pubDate>Sun, 07 Jun 2020 17:06:14 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نومو! نوشته های موقت در ویرگول، یک ایده جالب و اولین مثال</title>
                <link>https://virgool.io/jungle/%D9%86%D9%88%D9%85%D9%88-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%88%D9%82%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84-%DB%8C%DA%A9-%D8%A7%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D8%AC%D8%A7%D9%84%D8%A8-%D9%88-%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D9%85%D8%AB%D8%A7%D9%84-gvhhbslsotzs</link>
                <description>به نام خدا.سلام.چند روز پیش یه چند تا پست توی ویرگول دیدم که توی عنوانشان نوشته بودن «پست موقتی» یا «نوشته موقتی». نمیدانم نازنین خانوم گل بود که برای اولین بار این کار رو کرد یا خانوم گلی که کاری هم با اسمش نداریم!شاید هم کس دیگه ای اینکار رو برای اولین بار کرده و من خبر ندارم.به هر حال ایده توپیه از نظر منچرا؟ به چند دلیل از نظر من این خیلی ایدهء خوبیه:مثلاً من یه نوشته ای دارم که ۸ ماه پیش نوشتمش و چون اون موقع تازه آمده بودم، بازدید خوبی نداشته. میتانم یه پست موقت بزارم و دوباره معرفیش کنم و بعد از چند روز هم اون پست موقتی رو پاک کنم.یا مثلاً من امروز یه سری تغییرات توی یکی از نوشته هام ایجاد کردم که دوس دارم شما هم ببینیدش. توی ویرگول و سایر سایتهایی که شبیه ویرگول هستن، بخوای و نخوای، نوشتهء تو بعد از یکی ۲ هفته به زباله دانِ تاریخ می پیوندد! حالا نه به این شدت، ولی خب پست ها خیلی زودتر از اون چیزی که فکرش رو بکنی، فراموش میشن.یا مثلاً من بعد از یه مدت، یه نظری میخوام راجب یکی از نوشته هام بنویسم که یه حالتِ موقتی دارن.یا اینکه مثلاً ماهی یه بار میشه چند تا از نوشته های خیلی قدیمیت که به فراموشی سپرده شده اند (!) و فکر میکنی ارزش این رو دارن که بازم دیده بشن، رو دوباره بصورت موقت معرفی کنی و بعد از چند روز هم پاکش کنی.یا چندین دلیل دیگه که میشه از این «نومو» ها استفاده کرد!حالا چرا «نومو»؟چون میشه ۲ حرف اول از کلمه های «نوشته» و «موقت»! و من شخصاً دوس دارم به جای اینکه عبارتِ طولانیِ «نوشته موقت» رو توی عنوان اینجور نوشته ها بنویسم، ترجیح میدم یه «نومو» اولِ عنوان بنویسم که همه تشخیص بدن این پست موقتیه و بعد از چند روز هم پاک میشه و بعد هم یه عنوانِ کوتاه بعد از این نومو.البته خب بازم بگم، من کسی نبودم که این ایده رو داشته، من فقط یه کلمهء «نومو» رو برای خودم استفاده کردم. هرکی اولین بار اینکار رو کرده، دمش گرم.اولین مثال https://virgool.io/@soly/%D8%B9%D9%85%D9%84%D9%90-%D8%A8%DB%8C-%D8%A7%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%B3-%D9%88-%D9%85%D8%A7%D9%87%DB%8C%DA%86%D9%87-%D8%B9%D9%85%D9%84-vnvhbidusmhf دیروز معین آقای گل زیر این نوشته من گفته بود که چرا راجب «عمل»، از آدمهای خارجی جمله گذاشتم ولی هیچ حدیثی از ائمه خودمان نزاشتم. دیدم حرفش حقه و درست و من هم یه سری تغییرات به اون نوشته دادم. هم چند تا حدیث خیلی جالب اضافه کردم و هم یه جملهء فوق العاده از حضرت علی (ع) به آخرِ مقاله اضافه کردم.البته شاید خیلی هم خوب باشه که یه اینجور قابلیتی هم به ویرگول اضافه بشه و نویسنده ها بتانن اینجور چیزها رو در قالب یه سری نوشته های کوتاه، با بقیه به اشتراک بزارن و user ها هم توی notification هاشان اینجور «update» های نویسنده ها رو ببینن.به پایان آمد این نومو، نوموهای دیگر در راه است!مخلصات همگی، یا علی.</description>
                <category>جنگل</category>
                <author>سهيل مرادی مریم‌نگاری</author>
                <pubDate>Mon, 01 Jun 2020 12:08:53 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اسمز و فشار اسمزی به زبان فیل ها!</title>
                <link>https://virgool.io/jungle/%D8%A7%D8%B3%D9%85%D8%B2-%D9%88-%D9%81%D8%B4%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D9%85%D8%B2%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D9%81%DB%8C%D9%84-%D9%87%D8%A7-g0pe2lewfpoa</link>
                <description>به نام خدا.سلام.حالا چرا به زبان فیل ها؟! والا ما که با این بچه های کنکوریِ بیچاره (!) هرچی حرف میزنیم، میبینیم که همه این موسسه ها و انتشارات و X های دیگه، وعده و وعیدِِ توضیحِ مباحث به زبان «آدمیزاد» رو میدن، ولی در عمل بیشتر بچه ها هم چیزی نمیفهمن و نتیجه هم معمولاً‌ میشه سردرگمیِ بیشتر.یکی از مباحثی که چند نفر میگفتن خوب متوجه نمیشن همین اسمز و فشار اسمزی بود که من گفتم اینجا بگمش که شاید این روزا که خیلی تا کنکور نمانده، به یکی دیگه هم کمک کنه.خلاصه این شد که من گفتم حالا که زبان آدمیزاد جواب نمیده، ما بیایم به زبان فیل ها (که خیلی هم باهوش هستن)، این مبحث اسمز و فشار اسمزی رو به شما آموزش بدیم، شاید که زبان فیل ها نتیجه بده!البته من خودم هم به فیل ها علاقه خاصی دارم!حالا این اسمز چیه اصلاً؟خیلی سادست بابا، زیاد جدیش نگیر. اسمز یعنی «آب» (یا حلال) از جایی که غلظتِ حل شونده کمتره، بره جایی که غلظت حل شونده بیشتره، به همین سادگی!حالا زیاد عجله نکنید، این رو توضیح میدم الان. ولی قبلش باید ببینیم ۳ تا کلمه اصلاً به چه معنی هستن.کلمه اول - حلال:حلال که اسمش رو خودشه دیگه، یعنی چیزی که یه چیز دیگه رو «حل میکنه». مثلاً آب میاد و شکر رو حل میکنه، پس به آب میگیم حلال.کلمه دوم - حل شونده:حل شونده هم که دیگه خیلی سخته!!! یعنی همون «چیز» که حلال میاد و حلش میکنه. مثلاً شکر اینجا میشه حل شونده.کلمه سوم - محلول:حالا این ۲ تا رو بریز تو یه قابلمه و بهش بگو «محلول»! یعنی محلولِ آب و شکر.الان بگو اسمز چیه!اول ببین یادته که «انتشار» چه بود؟ببین، فرض کن ما یه قابلمه آب داریم و نیم کیلو شکر میریزیم توش. چه اتفاقی میفته؟ معلومه دیگه، شکر توی آب حل میشه.یادته یه جایی راجب یه چیزی خواندی به اسم «انتشار»؟ اینجا اتفاقی که میفته اینه که ذراتِ شکر بین ذرات آب «منتشر» میشن. یعنی چه؟ یعنی اینکه از جایی که غلظتِ شکر بیشتره (مثلاً یه جایی از اون قابلمه)، میرن جایی که غلظتِ شکر کمتره (جاهای دیگهء قابلمه) و اینطور میشه که به تدریج شکر توی آب حل میشه و تو همه جای اون قابلمه «منتشر» میشه.چرا این اتفاق میفته حالا؟ چون از مادر زاده نشده چیزی که بخواد توی اون قابلمه جلوی «منتشر شدنِ شکر» رو بگیره! یه نفس کِِش میگه و مثِ مَرد تو همه جای قابلمه منتشر میشه.پس ما اینجا با چه سر و کار داریم؟ با غلظتِ شکر (نه آب!) و اتفاقی هم که میفته اینه که خودِ اون شکر از جایی که غلظتش بیشتره، میره جایی که غلظتش کمتره.انصافاً دیگه بگو اسمز چیه!باشه، ok buddy !حالا اگه ما به جای اون قابلمهء بی در و پیکر (!) بیایم و از یه ظرفی استفاده کنیم که وسطش «یه سَد یا مانع» گذاشتیم، چه اتفاقی میفته؟خب، بستگی داره که اون سد یا مانع، قراره که جلوی حرکتِ چه چیزی رو بگیره؟ آب یا قند؟توی این بحثِ ما، اون سد یا مانع، میاد و جلوی عبورِ ذرات قند رو میگیره، ولی زورش به آب نمیرسه! یعنی درواقع یه نفر بالاخره از مادر زاده شد که بتانه جلوی حرکتِ ذراتِ قند رو بگیره! (هرچند که «آب» داره بهش میگه: اگه برای قند لاتی، برای ما شکلاتی!).حالا این زیست شناس ها یا شیمی دان های عزیز آمدن و برای این سد یا مانع، اسم گذاشتن و بهش گفتن «غشای دارای نفوذپذیریِ انتخابی یا تراواییِ نسبی». با این اسمِ گردن کلفت، کاملاً معلومه که چرا بچه ها خوب یادش نمیگیرن!عکس شماره ۱خب، به شکل بالا نگاه کنید. حالا ما یه طرفِ این سد یا مانع، «آب» داریم و طرف دیگه هم «محلولِ آب و قند».حالا اگه شکل بالا رو نگاه کنیم، اتفاقی که میفته اینه که قند علیه السلام غلظتش سمت راست خیلی زیاده و سمت چپ خیلی کم، پس طبق معمول ذراتِ قند دلشان میخواد «منتشر» بشن و برن سمت چپ. ولی کور خواندن، اون وسط یه مانعی هست که middle finger رو بهش نشان میده و نمیزاره رد بشن!عکس شماره ۲حالا شکل بالا رو ببینید. اینبار اگه به جای قند، به «آب» نگاه کنیم، میبینیم که غلظتِ آب سمت چپ خیلی بیشتره (بیچاره آب خودشم غلظت داره بابا!) و همچین بدجور دلش میخواد بره سمتِ راست. چه اتفاقی میفته حالا؟ اینجا دیگه اون مانع زورش به آب نمیرسه و این بار آبه که middle finger رو به اون غشا نشان میده و بهش میگه «فکر کردی یه اسم گردن کلفت داری دیگه خیلی لاتی؟!» و خیلی شیک و مجلسی ذرات آب شروع میکنن و میرن سمت راست.و این چنین بود که ضرب المثلِ «گهی پشت به زین و گهی زین به پشت» بوجود آمد! (شوخی بود، جدی نگیرین).تبریک میگم، به این لات بازیِ مولکول های آب، در حظورِ یه مانع، و رفتنشان از جایی که غلظتِ آب بیشتره به جایی که غلظت آب کمتره، میگن «اسمز»!!!حالا بیا اون تعریف اول رو دوباره نگاه کنیم. توی این تعریف، ما به جای اینکه از غلظت آب استفاده کنیم، از غلظت شکر یا قند استفاده کردیم (فرقی هم نداره دیگه، اونجا که غلظت آب بیشتره، غلظت قند کمتره و برعکس):اسمز یعنی «آب» (یا حلال) از جایی که غلظتِ حل شونده (شکر) کمتره، بره جایی که غلظت حل شونده بیشتره.سخت بود؟ اینجا هم دیدیم که آب از سمت چپ (که غلظت حل شونده کمتره و غلظت حلال بیشتر، میره به سمت راست که غلظت حل شونده بیشتره و غلظت حلال کمتر).سخت بود خداییش؟هروقت گفتن «اسمز»، یعنی ما داریم راجب حرکت «آب» یا حلال، در حضورِ یه غشای دارای نفوذپذیریِ انتخابی، حرف میزنیم.یعنی درواقع اسمز همون «انتشاره» منتها برای آب و وقتی که یه غشایی یا چیزی هم اون وسط باشه!حالا اون فشار اسمزی چه بود؟اون شکلِ بالا رو دوباره اینجا میزارم که برای دیدنش دچار مشکل نشید (البته با یه تغییر کوچیک!):عکس شماره ۳ببین بالاخره دست بالای دست زیاده و لات بالای لات هم زیاده!درسته که آب اینجا داره لات بازی درمیاره و این باعث میشه که بعد از یه مدتی، حجمِ محلولِ سمت راستی بیشتر از سمت چپی بشه (چون آب رفته اونجا دیگه). اگه شکل شماره ۲ رو ببینید، میتانید این زیاد شدن حجم رو ببینید. ولی بازم یه لاتِ دیگه داریم!حالا اگه توی همین شکل نگاه کنید، به اون اختلاف حجمی که بین آب و محلولِ سمت راستی هست، میگیم فشار اسمزی.حالا نمیخوای بگی این فشار اسمزی کلاً مفهوم و معنیش چیه؟خیلی سادست، این فشار اسمزی، میشه همون گنده لاتی که میاد و جلوی آب رو میگیره و بهش میگه «بسه داداش، دیگه بیشتر از این نیا سمت راست!».یعنی چه؟ یعنی آب انقدری به این «به سمت راست رفتنش» ادامه میده که حجمِ اون محلولِ سمت راستی به اندازه ای برسه که یه نیرویی وارد کنه که جلویِ آمدنِ آب رو بگیره.ما به این «نیرو» که جلوی بیشتر آمدنِ آب به سمت راست رو میگیره، میگیم فشار اسمزی.یعنی اون اختلاف حجم، باعث میشه که یه نیرویی به سمت راست وارد بشه و نزاره دیگه بیشتر از یه حدی آب بیاد سمت راست. به همین راحتی.یه نکتهء خارج از کتاب برای ذهن های کنجکاو!ما تا اینجا ۳ تا لات رو دیدیم!اولی که اون غشای دارای نفوذپذیریِ انتخابی بود که برای قند ها لات بازی درمیاورد و نمیذاشت برن سمت چپ.دومی هم شد آب، که برای اون غشا لات بازی درآورد و رفت سمت راست.و سومی هم شد فشار اسمزی، که برای آب لات بازی درآورد و نذاشت از یه حدی بیشتر بیاد سمت راست.حالا ما یه لاتِ دیگه هم اینجا داریم!عکس زیر رو ببینید:شکل شماره ۴همونطور که تو بخش قبلی گفتیم، ما سمت راست، آبِ دریا داریم که توش نمک و این چیزا هست (به جای شکر که توی مثال قبلی داشتیم) و آب هم لات بازی درمیاره و میره سمت راست و بعدشم فشار اسمزی میاد جلوی آب رو میگیره.ولی . . .اتفاقی که اینجا میفته اینه که لاتِ بعدی میشه خودِ ما انسان ها که میایم یه فشاری (یا نیرویی) رو دوباره به سمت راست وارد میکنیم و درواقع یعنی میریم به کمکِ فشارِ اسمزی و «به زور» آب رو از سمت راست میفرستیم سمت چپ!نتیجه میشه چه؟ چون فقط آب میتانه از اون غشا رد بشه، نتیجه میشه آبِ خوردن و شیرین در سمت چپ! به همین راحتی آب دریا هم تصفیه کردیم! البته به این راحتی ها هم نیست.حرف آخرپس:خودِ اسمز یعنی اون «حرکتِ آب» در حضور اون غشا، از جایی که غلظت «آب» بیشتره به جایی که غلظت «آب» کمتره.و فشار اسمزی هم یعنی اون «نیرویی» که جلوی این حرکتِ «آب» رو بعد از یه مدتی میگیره.خلاصه این شما و این هم اسمز و فشار اسمزی به زبان فیل ها، امیدوارم از زبان آدمیزاد ها بهتر و قابل فهم تر بوده باشه!!! من سعی کردم با یه زبان ساده و خودمانی بگمش که همه بفهمن و درگیرِ جزئیاتِ علمی و شیمی و این چیزها نشدم دیگه.داداش و آبجی، قدر این فشار اسمزی رو بدان، وگرنه آب میرفت به یه جاهایی از بدن و انقدر به این رفتن ادامه میداد که اون سلول یا اندام منفجر بشه! کار خدا رو دیدی؟توی سوره شماره ۳۲، یعنی سجده:خدا انسان ها رو به این دعوت میکنه که به خودشان و طبیعت و محیط اطرافشان توجه کنن و راجب اونها فکر کنن.خدا میگه که «هرچیزی» در دنیا به این اشاره میکنه که یک خالقِ قوی و عاقل و خردمند برای این دنیا وجود داره و این دنیا رو هم بیهوده و الکی نساخته.خدا میگه که تمام چیزهایی که خلق کرده، «یه هدفی» دارن.مخلصاتِ فشار اسمزیِ تک تک شما هم هستیم.یا علی.مثل همیشه برای ارتباط با من هم میتانید از ID تلگرام solyinho@ یا آدرس ایمیل odiwxe@gmail.com استفاده کنید.</description>
                <category>جنگل</category>
                <author>سهيل مرادی مریم‌نگاری</author>
                <pubDate>Wed, 13 May 2020 15:09:23 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چطور در دوران آموزشیِ سربازی حق خود را بگیریم؟!</title>
                <link>https://virgool.io/jungle/%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D9%88%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%D8%B4%DB%8C%D9%90-%D8%B3%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D8%AD%D9%82-%D8%AE%D9%88%D8%AF-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%DA%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D9%85-foajucud2zpq</link>
                <description>به نام خدا.سلام.بعد از چند روز گفتم یه فاصله ای از متن های جدی بگیرم و یه خاطرهء جالب از دوران پرخاطره سربازیم برای شما بگم.اینجا میخوام یه خاطره راجب این بگم که چطور من و ۳ تا کرمانشاهیِ دیگه توی دوران آموزشیِ سربازی تانستیم با یه نقشهء درست و حسابی، حق خودمان رو در زمینه «غذا» از سپاه بگیریم!جریان از اون روزایی شروع میشه که من دبیرستانی بودم و واقعاً به تنها چیزی که فکر نمیکردم درس و مدرسه و دانشگاه بود. بجز یکی ۲ تا بچه خرخوان (!) بقیه ما بچه های کلاس تجربی توی مدرسه کاملاً دنبال شلوغ کاری و اتلاف وقت بودیم و خارج از مدرسه هم که صبح تا شب بیرون بودیم و دنبال ماجراجویی.فرهنگیان نوردی و سایر مخلفاتِ قبل از سربازیمحله ای که اون موقع توش زندگی میکردیم اسمش فرهنگیان بود و کار به جایی رسیده بود که انقدر با دوستا بیرون بودیم و اینور اونور میرفتیم و توی محله راه میرفتیم، اسم «فرهنگیان نَوَردی» رو به عنوان یه رشته ورزشی برای خودمان درست کرده بودیم.از شانس بد (شاید اون موقع ها خوب) یه دبیرستان دخترانه درست روبروی خانه ما بود و ما هم که توی اون سن یکی از تفریح هایی که داشتیم این بود که ببینیم مدرسه دخترانه کی تعطیل میشه و میرفتیم تیپ میزدیم و با دوستا میرفتیم بیرون. عجب دوران عجیبی بود، نه به درس فکر میکردیم، نه پول، نه آینده، نه شغل، نه زندگی، نه ازدواج، و هیچ چیز دیگه. ما هم کنترل رو داده بودیم دست جناب شیطان و اوج آرزوهای ما این بود که بریم و این موجودات زیبا (!) رو نگاه کنیم و مثلاً مردانگی خودمان رو هم به نمایش بزاریم. حالا ما که دختر نیستیم ولی خب دخترها هم انگار بدشان نمیامد بهشان توجه بشه دیگه. ولی خب الانم نمیدانم که این چه حسی بود که انقدر کشش و جاذبه داشت. مثلاً دیدنِ این دخترهای دبیرستانی چه جذابیتی داشت که ما عین این فیلم پلیسی ها از نیم ساعت قبل از تعطیلیِ دخترها با دوستا هماهنگ میگردیم که کِی بریم بیرون؟! واقعاً دوران عجیبی بود.حس و حالی که اون موقع ما از دیدنِ دخترهای دبیرستانی میگرفتیم با این عکس برابری میکرد!یه تفریح دیگه که ما داشتیم، «کلوپ» رفتن بود. که فکر کنم بعداً مردم باکلاس شدن و بهش میگفتن گیم نت. اون موقع اینجور نبود که همه تو خانه پلی استیشن داشته باشن. ما با دوستا قرار میزاشتیم میرفتیم کلوپ فوتبال بازی میکردیم. یادش بخیر چه دورانی بود. فرض کن ۲۰ نفر همزمان باهم توی یه اتاق ۱۲ متری چسبیدن به هم و نشستن دارن فوتبال بازی میکنن. یکی از اون طرف داد میزنه، یکی از این طرف گل زده خوشحاله و پامیشه میرقصه، یکی از اون طرف دسته بازیش اتصالی داره و اعصابش خط خطی شده و داره به دار و دنیا فحش میده، یکی دسته بازی رو الکی گرفته دستش و داره به یه دختری پیامک میده (تعجب نکنید، اون موقع تلگرام و این چیزا نبود، ملت ماهی یه میلیون میدادن برای sms دادن به مخاطب های خاص! حالا اگه ایرانسل طرح قرمز و آبی میداد، هزینه sms ها نصف میشد و دیگه در پوست خود نمیگنجیدن ملت)، یکی شکست عشقی خورده بود و با رفیقا آمده بود که توی خانه تنها نباشه و فقط زمان بگذره براش، یکی همین الان یه پنالتی رو از دست داد و بلند شد دسته بازی رو کوبید تو سرش و زد بیرون، یکی داشت فقط برای خنده بازی میکرد و یهو ۱۰ نفر از ۱۱ نفر رو میزاشت خط حمله! و خلاصه هزار جور چیز دیگه. کلوپ هم برای خودش عالمی بود.البته اینا خیلی دیگه پاستوریزه تشریف دارن، ما وحشی تر از این حرفا بودیم!دیگه از کوهنوردی های ساعت ۳ نصفه شب با دوستا و یه سری کارهای دیگه که میشه بهشان گفت «خربازی»، دیگه برای شما نمیگم.خلاصه اینکه دورانِ بی ثمر و به شدت بی نتیجه و «آینده سوز» و «زندگی بر باد ده» و «غلط کردم ساز» و در عین حال باحالی هم بود. عین خیالمان نبود اصلاً دنیا یعنی چه.خواب دیدی خیر باشهخلاصه اینکه دوران دبیرستان و پیش دانشگاهی و یه سال بعدش رو هم با اینجور چیزا گذراندیم و کم کم حس و حال های خوب و اون «بی خیالیِ کاذب» کم کم جاش رو داد به فکرهای جدی تر و منطقی تر و «آدم بزرگانه تر». به یه جایی رسید که من فرصت های قبولی توی کنکور رو از دست دادم و کم کم یه صحبت هایی از یه چیز عجیب داشت زده میشد . . . یعنی خدمت مقدس سربازی.حالِ خرابِ ما وقتی فهمیدیم دیگه باید بریم سربازی.خلاصه بعد از دست و پا زدن و تمام تلاش برای اینکه سربازی نرم، همه تلاش ها بی ثمر ماند و ما هم حدود ۱۰ سال پیش (سال ۸۹) رفتیم سربازی.حالا تک تک لحظاتِ سربازی من پر از خاطرات عجیب و غریبه که انشاالله برای شما از اون قسمت های قابل پخشش میگم حتماً!حرکت از کرمانشاه به ارومیه و حال گیری های اولِ کارخلاصه روز اعزام رسید و ما از کرمانشاه سوار اتوبوس شدیم و ساعت ۳ یا ۴ نصفه شب رسیدیم به پادگان مالک اشتر توی ارومیه. همون اول کار ما رو به خط کردن و نزدیک ۱۰۰ تا بشین پاشو به ما دادن که مثلاً همون اول حال ما رو بگیرن و مثلاً ما مطیع و فرمانبردار بشیم. ولی کور خوانده بودن! نمیدانستن ما خودمان برای تفریح میریم باشگاه اسکات میزنیم! خلاصه اینکه اولین نقشهء اهالیِ پادگان روی ما کرمانشاهی ها بی اثر بود.بعد از اون هم که ما رو توی یه صف قرار دادن و عین این گوسفند باکلاسا که توی کشورایی مثل استرالیا ازشان دیده میشه، مجبورمان کردن پشت سر هم راه بریم. پادگان که پادگان نبود لامصب، به اندازه یه شهر بود. حالا فکرش رو بکن ما وسط زمستان هم رفته بودیم آموزشی و پادگان هم که وسط کوه بود و از سرما تقریباً همه جای آدم یخ میزد. اونجا اولین باری بود که توی عمرم دلم میخواست یه شلوار دیگه زیر شلوارم بود!همون شب هم اصلاً نزاشتن ما دیگه بخوابیم و نزدیکای صبح هم ما رو مجبور کردن یه نمازِ زوریِ بدون وضو هم خواندیم (!) و بعدشم که ما رو بردن که حیاط رو جارو کنیم و آشغال ها رو برداریم و این کارها.!!!خلاصه اینکه حسابی تا اونجا که تانستن تلاششان رو کردن که حال ما رو همون اول کار بگیرن و ما رو بترسانن و مثلاً بگن که وای سربازی چقدر سخته و اینجا دیگه خانه خاله نیست.از نان خشک تا خورشِ وحشتاولین توهینی که به من شد (!) این بود که یه آبپاش به ما دادن و یه صندوق نان خشک هم جلومان بود و بهمان گفتن که باید آب بپاشیم به این نان ها که نرم بشن و بشه برای صبحانه ازشان خورد. تا آخرِ دوره آموزشی این ساز و کارِ آبپاشیِ نان خشک رو داشتیم ما هر روز.خلاصه بعد از این ضربهء مهلک، نوبت به عدس پلو و عدسی و استامبولی پلوی بدونِ گوشت و خورشِ وحشت (!) و سایرِ غذاهای به درد نخور هم فرا رسید و این ضرباتی بود که یکی پس از دیگری به شخصیتِ ما وارد میشد.یه ۲۰ روز از آموزشی گذشت و دیدم آقا فایده نداره، همینطور ادامه بدیم بعد از آموزشی شبیهِ عدس و نخود لوبیا و سوپ و آش میشیم. باید یه کاری میکردم.راجب این «خورش وحشت»: این یجور خورش بود که انگار ترکیبی از همه خورش های ایرانی بود! لامصب فقط من توش نبودم. ما براش اسم خورش وحشت رو انتخاب کرده بودیم.هیچوقت به یه کرمانشاهی غذای بد نده!خلاصه تصمیم گرفتم یه کاری بکنم. شنیده بودم که یه آشپزخانه دیگه اون طرفِ پادگان هست که مخصوص کادری های سپاهه و اصلاً سربازا اونجا غذا نمیخورن و غذاهاشان هم چون مالِ کادری هاس، خیلی با ما سربازای چِرکِن فرق داره. (چِرکِن به کُردی یعنی کثیف و بعضی جاها هم یعنی ناچیز و بی مقدار!)خلاصه اینکه ما هم تریپِ مایکل اسکافیلد و فرار از زندان برداشتیم و پیش خودم گفتم اگه به این آشپزخانه دسترسی پیدا کنیم، دیگه تا آخرِ دوره آموزشی نانِ ما تو روغنه و از شرِ هرچی آش و سوپ و غذای آبکی و عدس و نخود و نان خشک راحت میشیم.ولی باید چجوری به اونجا دسترسی پیدا میکردم؟یه روز خوب میاد!یکی از همون روزا من شب قبلش ساعت ۲ تا ۴ پُست دادم و بعدشم دیگه نخوابیدم و صبح هم که همه بیدار شدن، آماده شدیم که بریم مراسم صبحگاه. آقا جای شما خالی با عرض معذرت ما اون روز انقدر خربازی درآوردیم که همه سربازای گروهانِ ما رو مجبور کردن روی یخ و توی اون سرمای وحشتناک ۵۰ متر سینه خیز بریم. حالا این بماند که اون روز من یکی از دنده های سمتِ چپم موقع سینه خیز رفتن محکم خورد بالای یه تیکه یخ و ترک برداشت و تازه وقتی شب شد دردش زیاد شد و . . . داستانِ این رو هم بعداً میگم برای شما.خلاصه اینکه مراسم صبحگاه که تمام شد، یکی از فرمانده ها با صدای بلند به فرمانده دسته ما گفت «آقای علیزاده هر کسی روداری کرد بفرستینشان آشپزخانهء کادری ها که یَقلَوی بشورن صبح تا شب».جان؟ آشپزخانهء کادری ها؟! درست شنیدم؟!این رو که گفت من درد دنده یادم رفت و فوراً رفتم به ۳ تا کرمانشاهیِ دیگه که توی گروهانِ ما بودن گفتم که یه نقشه ای دارم و بیاید که عملیش کنیم. اونها هم که همه عین خودم پایهء ماجراجویی بودن و گفتن ایول مام هستیم.حالا نقشه چه بود؟صبح روزِِ بعد که پاشدیم و رفتیم سالن غذاخوری صبحانه بخوریم، ۴ نفری چنان دعوایی راه انداختیم و چنان کتکی زدیم به چند نفر از اهالیِ یه شهر دیگه که مجازاتش راحت ۳۰ روز آشپزخانهء کادری ها و شستنِ یَقلَوی بود!دوستانی که نمیدانن یَقلَوی چیه، یَقلَوی به این ظرفای فلزی میگن که سربازا یکی یدانه ازش تحویل میگیرن اولِ آموزشی و تا آخر آموزشی هم هرکسی توی یَقلَوی خودش غذا میخوره و باید عین ناموسش هم ازش مراقبت کنه.یقلویِ بزرگوارخلاصه اینکه فرمانده دسته، آقای علیزاده، سریعاً آمد و به بدترین نحوِ ممکن ما رو به بهشت، یعنی آشپزخانه کادری ها، تبعید کرد و گفت از این به بعد از صبح تا آخر شب باید برید آشپزخانه کادری و انقدر یَقلَوی بشورین که جانتان دربیاد.ولی این علیزاده که نمیدانست چه لطفی به ما کرده.ما هم به خاطر اینکه تابلو نشه یکم خودمان رو ناراحت نشان دادیم و ازش خواهش کردیم که ما رو نفرسته!!!خلاصه اینکه ما ۴ تا کرمانشاهی به آشپزخانه کادری ها تبعید شدیم (البته من توی دوران سربازی یکی ۲ بار دیگه هم تبعید شدم که توی مقاله های دیگه میگم برای شما).هرچی راجب بهشت گفتن راسته، دیدم که میگم!خلاصه اینکه اون روز از همون صبحش رفتیم آشپزخانه کادری ها و وارد که شدیم، دیدیم که به به، از اون چیزی که فکرش رو هم میکردیم بهتره.چندین یخچالِ بزرگ پر از مواد غذایی و نان های نرم (!) و خلاصه هرچیزی که فکرش رو هم بکنی. البته خداییش ما به اون چیزایی که توی یخچال ها بود دست نزدیم. ما اونجا رفته بودیم که غذای خوب بزنیم به بدن فقط.ظهر که شد، ماشینِ حمل غذا رسید و ما هم ۴ نفری غذا رو که داخلِ یه دیگِ خیلی بزرگ بود، پیاده کردیم و بردیمش داخل آشپزخانه و یا علی گفتیم و عشق آغاز شد!هروقت دیدی اوضاع خیلی خیلی خوبه، منتظر باش یه گندی بخوره توشدر قابلمه رو باز کردیم و اولش من یه ضد حال خوردم در حد تیم ملی. چه ضد حالی؟ غذای اون روز ظهر کوفته تبریزی بود که من حالم ازش بهم میخورد.خلاصه اینکه اول کادری ها آمدن و رفتن و بعد هم نوبتِ غذا خوردنِ ما شد. من که اولش ازش نخوردم و هرچی که دوستا هم گفتن باز قبول نکردم. همه بچه ها حسابی و دلِ سیر غذا خوردن و انقدر سنگین شده بودن که به زور راه میرفتن.اتفاق جالبی که افتاد این بود که به اصرار دوستم یه ذره کوفته خوردم و اونجا بود که یهو فاز و نول قاطی شد!مگه میشه کوفته انقدر خوشمزه باشه؟! اونجا بود که گفتم «غلط کردم غلط» و نشستم پای قابلمه و فکر کنم ۴ یا ۵ تا کوفته بزرگ خوردم. حالا جالب اینجا بود که انقدر غذا زیاد میاوردن که بعد از کادری ها راحت به اندازه ۲۰ نفر غذا میماند و ما ۴ نفر هم هرکدام واقعاً به اندازه ۵ نفر غذا میخوردیم.گند در گند و تریپِ مایکل اسکافیلدِ دومبعد از اینکه حسابی از غذا لذت بردیم، یهو نگاه کردیم دیدیم کُرِ خاص (به کُردی یعنی پسرِ خوب!) ۴۰۰ تا یَقلَوی باید بشوریم!!! نشستیم فکر کردیم اگه قرار باشه این یَقلَوی ها رو دانه دانه بشوریم، واقعاً اون علیزاده به هدفش میرسه و حسابی حال ما رو میگیره، چون واقعاً باید دیگه صبح تا شب میشدیم ماشین ظرف شویی.نشستیم فکر کردیم آقا چکار کنیم که یهو یه فکری به ذهنم رسید. گفتم داداشا بیاین اول این دیگ بزرگه رو بشوریم و بعد پرش رو بکنیم آبِ جوش و هر دفعه ۴۰ یا ۵۰ تا یَقلَوی بندازیم توش و مایع ظرفشویی هم بریزیم و انقدر بهمشان بزنیم که اتوماتیک تمیز بشن! خدا رو شکر این نقشه خوب از آب درآمد و ما توی کمتر از ۲ ساعت هر ۴۰۰ تا یَقلَوی رو شستیم.خلاصه اینکه ما نیمه دومِِ آموزشی رو واقعاً عین پادشاه غذا میخوردیم و از ۷ دولت هم آزاد بودیم و علیزاده هم به خیال خودش فکر میکرد ما داریم چه زجری میکشیم. یعنی تنها کاری که ما میکردیم این بود که صبح ها تا ظهر یکی ۲ تا کلاس میرفتیم و بعدش دیگه آشپزخانه کادری ها! اونجا هم که ما دایم در حال خوشگذرانی بودیم با دوستان.البته ناگفته نمانه که یه هفته مانده به آخرِ آموزشی، علیزاده مچ ما رو گرفت ولی گفت خداییش هیچ سربازی این کار رو نکرده بوده و خوشم از زرنگیِ شما ۴ نفر آمده و دیگه اذیتمان نکرد خداییش. دمش گرم.حرف آخراینم از داستانِ گرفتنِ حق!البته فکر نکنید آموزشی خیلی بد و ترسناکه، اتفاقاً بهترین دورهء سربازی همون آموزشیشه از دید من. بعد از اموزشی دیگه میشه علافی و اتلاف وقت.خلاصه اینکه:اگه فکر میکنید سربازی شما رو مَرد میکنه، سخت در اشتباهید!به هیچکدام از اهدافی که توی سربازی برای زندگیتان میزارید دلخوش نباشید، همینکه سربازی و سختی تمام بشه همه اون اهدافم فراموش میشه معمولاً !یاد بگیرید چطور تهدید ها رو تبدیل به فرصت کنید! واقعاً این حرف درستیه.همین لحظه هایی که الان داره میگذره، چند سال دیگه میشه خاطره. قدرشان رو بدانیم و خاطره های توپ بسازیم.یه چیز دیگه: از این که خودتان رو توی شرایط جدید و سخت بندازید، نترسید. اینجور شرایطی معمولاً بعداً میشه خوش ترین خاطره ها. یعنی برای من که اینجور بوده.در آخر هم که کاش این دخترها رو هم میفرستادن سربازی ما یکم دلمان خنک میشد! (شوخی بود، مخلص خانوم های گل هم هستیم. البته من شنیدم خیلی از دخترها گفتن که دوست دارن برن سربازی. فکرش رو بکن چند صد تا دختر کنار هم توی سربازی، واقعاً یا مقلب القلوب و الابصار!).در آخر هم یه عکس از دورهء آموزشی. روز آخر، در کنارِ همون جناب علیزادهء معروف، فرمانده دستهء شکست خورده!ای بابا ۱۰ سال مثل باد میگذره ها . . .تمام حال و هوای مثبتِ این نوشته هم تقدیم به همه کسایی که الان تو جاهای مختلف ایران سرباز هستن. مخصوصاً به عشق اون کسی که الان بالای بُرجک و توی یه منطقهء دورافتاده داره پست میده. حس غریبیه اون بالا و توی تنهایی بودن.مخلصات دی کلرو متانِ همگی.یا علی.</description>
                <category>جنگل</category>
                <author>سهيل مرادی مریم‌نگاری</author>
                <pubDate>Mon, 04 May 2020 19:37:54 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آخرین نوشته: هرچی فکر میکنم منم باید از ویرگول برم.</title>
                <link>https://virgool.io/jungle/%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D9%87%D8%B1%DA%86%DB%8C-%D9%81%DA%A9%D8%B1-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%D9%85-%D9%85%D9%86%D9%85-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84-%D8%A8%D8%B1%D9%85-nlc7dfm6khu9</link>
                <description>به نام خدا.سلام.عجیبه ها، آدم هرچی دیگران رو سرزنش میکنه بعد میبینه به سر خودش هم میاد. تا امروز بقیه میگفتم آقا نرید، الان خودم هم دارم میرم.چیز زیادی برای گفتن ندارم. خلاصه اینکه رفتنِ من هم دلیل خاصی نداره، فقط دیگه حال و حوصله این چیزها رو ندارم و میخوام برم به زندگی خودم برسم.شاید چند وقت دیگه و اگر ویرگولی مانده بود، دوباره برگردم.به عنوانِ آخرین نوشته، چند تا عکس جالب رو میزارم که ببینید.اگه یکم دقت کنید، میتانید دلیلِ رفتنِ من رو از بین این عکس ها بفهمید.توی این دنیا هم بالاخره یه سری ها یه چیزایی بیشتر از ما دارن دیگه. هیچ کاریش هم نمیشه کرد انگار.ماشینِ تولیدِ «انتقاد کننده ها» و «قضاوت کننده ها».از ماست که بر ماست.فقط «داشتنِ» چیزها که مهم نیست، مهم اینه از «داشته هات» بلد باشی استفاده کنی.خیلی وقت ها هم به خاطر اینکه خودت رو نجات بدی، لازمه که غرور رو کنار بزاری.-  چرا انقدر راجب سال ۲۰۲۰ خوشبینی؟+ چون قراره برام «گل» بیاره.-  گل؟ چطور مگه؟+ چون دارم الان گل میکارم.و اما عکس آخر.واقعاً مهم نیست که چه چیزایی داری. مهم اینه که «رویکرد» و «دیدت» نسبت به اون چیز چیه.تعداد فالوور به خودیِ خود، حس خوبِ واقعی نمیاره.تعداد لایک به خودیِ خود، حس خوبِ واقعی نمیاره.حرف و نظرِ مردم به خودیِ خود، حس خوبِ واقعی نمیاره.پول، هرچقدر هم که زیاد باشه، به خودیِ خود، حس خوبِ واقعی نمیاره.پست و مقام و رتبه و اینجور چیزها هم به خودیِ خود، حس خوبِ واقعی نمیاره.ویرگول و اینستاگرام و هیچ شبکه مجازی و واقعی و چرت و پرت دیگه ای هم به خودی خود، حس خوب واقعی نمیاره.پس چیه که حس خوبِ واقعی میاره؟خوشبختی و حس خوب، واقعاً فقط به دید و رویکرد خودت بستگی داره. عکس بالا رو دیدی؟ اون دختره یه مزرعه گل داره ولی بازم حالش خرابه.ولی اون دخترِ دیگه، با اینکه فقط یک گل داره، ولی حالِ دلش عالیه.علاوه بر اینها، من «قناعت» رو هم اضافه میکنم اینجا. ما الان توی دنیایی هستیم که انگار همه دنبال اینیم که دنیا رو تکان بدیم و مثلاً چه کارهای بزرگی بکنیم. بابا بریز دور این حرف ها رو. من و تو اونقدر ها هم که فکر میکنی قرار نیست کارای بزرگی انجام بدیم. ما همینکه خودمان و خانوادمان رو نگهداری کنیم و حواسمان به دلهای خودمان و اطرافیانمان باشه، خودش بزرگترین کارِ دنیاست.البته پیشرفت و بالا رفتن هم که چیز بدی نیست. ولی وقتی این تبدیل بشه به حرص زدن و قانع نبودن و «همش بیشتر خواستن» و بعدشم استرس و افسردگی و حال بد و در آخر هم «نداشتنِ حس خوشبختی»، خیلی چیز بدیه دیگه.خوشبختی و حس خوبِ واقعی فقط به دید و رویکرد و نگاهِ تو به «اون چیزایِ کوچیک و کمی که الان داری» بستگی داره. پس قدر همون چیزهای کوچیک و کی که همین الان داری رو خیلی خوب بدان. چون بعداً توی زندگیت میفهمی که همون چیزای کوچیک و کم اهمیت چقدررررررررررر بزرگ و با اهمیت بودن.و یه لطفی هم بکن و اینجور مثل من با گذاشتنِ یه پست، حال بقیه رو نگیر و مردم رو نزار سرِ کار!من قدر تمام چیزهایی که دارم رو خیلی خوب میدانم. مگه میشه قدر شما ها رو ندانم که اینقدر حس و حال خوب به من میدید؟واقعاً فکر کردین یه کُردِ کرمانشاهی بیدیه که با این بادها بلرزه؟ من یه کُردَم و وقتی با کسی دستِ دوستی دادم، تا آخرش هستم.??خلاصه ببخشید اگه اینجور شوخی با شما کردم. فقط احساس کردم که الان بهترین موقع هست برای اینکه بازم این رو تکرار کنم که:خوشبختی و حس خوبِ واقعی فقط به دید و رویکرد و نگاهِ تو نسبت به «اون چیزایِ کوچیک و کمی که الان داری» بستگی داره.تا وقتی خدا هست و فرصتِ زندگی هم هست، امید هم هست. اگر هم باز با تلاش زیاد به خواسته هات نرسیدی، مطمئن باش خدا یه چیز بهتر برات میخواد.بابا حس و حال منفی رو بریزید دور، دنیا ۲ روزه یه روزش هم جمعس!مخلصات پرمنگناتِ همگی.یا علی.</description>
                <category>جنگل</category>
                <author>سهيل مرادی مریم‌نگاری</author>
                <pubDate>Sat, 02 May 2020 20:26:08 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تمام نوشته های من در ویرگول (به ترتیب تعداد بازدید و لایک)</title>
                <link>https://virgool.io/jungle/%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84-%D8%A8%D9%87-%D8%AA%D8%B1%D8%AA%DB%8C%D8%A8-%D8%AA%D8%B9%D8%AF%D8%A7%D8%AF-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D9%88-%D9%84%D8%A7%DB%8C%DA%A9-qcxgoakvwabw</link>
                <description>به نام خدا.سلام.این نوشته چیز زیادی نداره. فقط یه لیستی از همه نوشته های منه از اول تا این لحظه، که بر اساس تعداد بازدید و لایک مرتب شدن.این رو نوشتم چون بالاخره ما انسان های قرن ۲۱ هستیم و ممکنه کسی حال و حوصله اسکرول کردن توی صفحه پروفایل رو نداشته باشه! برای همین گفتم این رو بنویسم که هم راحت تر به همه نوشته ها دسترسی وجود داشته باشه و از یه طرف هم فکر کردم حالا که از الگوریتم ویرگول تقریباً ناامید شدم (قبلاً بهتر بود)، خودم دست به کار بشم. در واقع من ۲ تا لیست رو نوشتم، یکی بر اساس تعداد بازدید و یکی هم بر اساس تعداد لایک.البته در آخر هم یه لیست نوشتم از چند تا از نوشته ها که خودم فکر میکنم باید بیشتر دیده میشدن، ولی نشدن.با احتسابِ همین نوشته، تا الان ۱۰۰ مطلب منتشر کردم که فکر کردم این عددِ ۱۰۰ زمان خوبی باشه برای نوشتنِ یه خلاصه به این شکل.خب بریم سراغ لیست ها.بر اساس تعداد بازدید۱۰۰۹ بازدید:مکتب «حشمت فردوس» در روانشناسی موفقیت!!!۸۱۲ بازدید:دزد زمان - چطور کارها رو به تعویق نندازیم؟۷۶۴ بازدید:کار را خدا باید درست کند. (یک داستان عجیب)۶۶۸ بازدید:چطور میشه به یه هدف بزرگ رسید؟۶۵۵ بازدید:چطور تو همین ایرانِ خودمان موفق بشیم؟۴۲۹ بازدید:خطرناک ترین تاثیر خودارضایی که احتمالاً هیچکی بهت نمیگه.۴۰۰ بازدید:پسرها در مواجهه با دخترها ۳ دسته میشن.۳۵۴ بازدید:برنامه نویسی رو درست و اصولی یاد بگیر، مثل یه لاکپشت!۳۲۴ بازدید:واقعا چطور میشه یک میلیارد تومان درآورد؟۲۸۲ بازدید:سینگلِ بدبخت، بِهْ از اینْ رِلِ بدبخت!۲۶۱ بازدید:دوره آموزشی پایتون با ۱۵۰ چالش - معرفی۲۵۹ بازدید:پارادایم های برنامه نویسی به زبان ساده۲۵۶ بازدید:دیوانه بازی با برنامه نویسی: چطور با پایتون تا صبح بیدار بمانیم؟۲۳۹ بازدید:چطور با ۲ تا چیزِ رایگان، انگلیسی یاد بگیریم؟۲۳۱ بازدید:اعتماد به نفس «نداشته» باش.۲۰۷ بازدید:۲ کلمه اساسی و مهم برای برنامه نویس های تازه کار!۲۰۴ بازدید:دوره آموزشی پایتون با ۱۵۰ چالش - قسمت اول - چالش های ۱ تا ۱۱۱۹۰ بازدید:اسلام بد است یا فیزیک؟۱۸۷ بازدید:چند نکته خیلی مهم برای اونایی که میخوان برنامه نویسی یاد بگیرن۱۸۵ بازدید:چرا ToDo لیست ها نتیجه نمیدن؟ (و راه حل)۱۸۵ بازدید:می خوای به هدفت برسی؟ کاری که میگم رو انجام بده.۱۸۳ بازدید:زوری نمیشه: زیباترین حدیثی که راجب ازدواج خواندم تا حالا۱۸۲ بازدید:نیوتون تو دوران قرنطینه چکار کرد؟۱۷۵ بازدید:۲۰۰ تا کتابی که تا الان خواندم و ۲ تا دسته بندی جالب۱۷۳ بازدید:چطور بدبخت بشیم؟ راهنمای عملی و ۱۰۰٪ تضمینی۱۶۶ بازدید:حرام های نُرمال۱۶۳ بازدید:چند تا عکس برای کار کشیدنِ بیشتر از نورون های دستگاه عصبی مرکزی۱۶۱ بازدید:چطور میشه درس های کنکور سراسری رو بالای ۷۰ زد؟۱۵۸ بازدید:دنیا چقدر تغییر کرده؟ (به روایت عکس)۱۵۷ بازدید:چرا خواندن برای کنکور کار سختیه؟۱۵۶ بازدید:نیازچی: چطور کارآفرین بشیم؟۱۵۴ بازدید:شادی هایی که فقط میلیاردرها تجربه میکنن . . .۱۵۲ بازدید:دوره آموزشی پایتون با ۱۵۰ چالش - قسمت پنجم - چالش های ۳۵ تا ۴۴۱۵۱ بازدید:چرا بیشترِ دخترها وفادار نیستن؟۱۵۱ بازدید:پارادوکس های اخلاقی - وقتی آدم گیر میکنه۱۵۱ بازدید:انگیزه هم «نداشته» باش.۱۵۰ بازدید:دوره آموزشی پایتون با ۱۵۰ چالش - قسمت صفر۱۵۰ بازدید:توضیح map و filter و reduce به زبان آدم!۱۴۷ بازدید:یه نمودار ساده، شاید کلید خیلی از مشکل ها۱۴۵ بازدید:فکر میکنی انجام دادن یه کاری در حد توانت نیست؟۱۴۵ بازدید:کتاب «دنیا بازیچه یهود» کتابی که هرکسی باید بخواند۱۴۴ بازدید:بیا یکم سرِ دین و مذهب جر و بحث و مناظره کنیم۱۳۸ بازدید:چطور ۱۰ به علاوه ۴ میشه ۲؟۱۳۷ بازدید:دوره آموزشی پایتون با ۱۵۰ چالش - قسمت دوم - چالش های ۱۲ تا ۱۹۱۳۴ بازدید:چطور آدم دوست داشتنی تری بشیم؟۱۳۱ بازدید:کرونا ویروس: از یه زاویه دیگه که احتمالاً کسی بهت نمیگه۱۳۱ بازدید:شباهت عجیب بین یه آیه از قرآن و طب چینی۱۳۰ بازدید:اصلا برنامه نویسی یعنی چه؟۱۲۶ بازدید:دوسداری نویسنده بشی؟ این بهترین کتابیه که کسی بهت نمیگه۱۲۴ بازدید:زن میخوای یا گُلِ پژمرده؟۱۲۲ بازدید:دیوانه بازی با برنامه نویسی (۲) : چطور گند بزنیم به کلمات؟۱۲۱ بازدید:چرا نباید دل به هیچ حکومت و کشوری ببندیم تو این دنیا؟۱۲۰ بازدید:من اغوا کننده میگردم، تو چشمات رو درویش کن.۱۱۹ بازدید:چرا تو زندگیت «نباید» دنبال آرزوهات بری؟ (قسمت صفر)۱۱۶ بازدید:از چرخِ گوشت تا ریاضیات !۱۱۶ بازدید:جواب چالش های قسمت اول - ۱ تا ۱۱۱۱۴ بازدید:ایالات متحده فان - قسمت بعدی مقاله «چرا تو زندگیت نباید دنبال آرزوهات بری؟»۱۱۴ بازدید:از چه انسانی باید بیشتر ترسید؟۱۱۳ بازدید:۲۵ گنج بزرگ دنیا، از نظر امام صادق (ع)، چیا هستن؟۱۱۳ بازدید:همیشه نالان: اینم کشوره ما داریم؟۱۰۹ بازدید:چهار مرحله Software Development و تاثیر عجیبش رو بخش های دیگه زندگی۱۰۹ بازدید:دوره آموزشی پایتون با ۱۵۰ چالش - قسمت چهارم - چالش های ۲۷ تا ۳۴۱۰۸ بازدید:خدا راجب اوضاع و احوال ما آدم ها تو زندگی چه گفته؟۱۰۴ بازدید:«مریم نگاری» کیست؟۱۰۱ بازدید:سر جای خودت: جایی که «مهم» باشی.۹۶ بازدید:تو خیلی ضعیف تر از این حرفایی۹۴ بازدید:سردار عشق۸۹ بازدید:خفه شو تا پُر بشه.۸۹ بازدید:دوره آموزشی پایتون با ۱۵۰ چالش - قسمت سوم - چالش های ۲۰ تا ۲۶۸۷ بازدید:جواب چالش های قسمت چهارم - ۲۷ تا ۳۴۸۶ بازدید:پیامبر (ص)، ایمان، عقل و کرونا ویروس۸۶ بازدید:جواب چالش های قسمت دوم - ۱۲ تا ۱۹۸۶ بازدید:یا درستش کن یا . . . نخور۸۵ بازدید:چرا با دل های هم بازی میکنیم؟۸۵ بازدید:جواب چالش های قسمت سوم - ۲۰ تا ۲۶۸۴ بازدید:آقای Andy Bechtolsheim رو میشناسی؟ (یه توصیه برای کارآفرین ها)۸۴ بازدید:جواب چالش های قسمت پنجم - ۳۵ تا ۴۴۸۳ بازدید:اگه مَردی دل بزن.۸۳ بازدید:در انتظار معجزه: مهمترین چیزی که توی زندگیت باید بفهمی۸۲ بازدید:از کیا باید بترسیم تو این روزگارِ دَرهم؟۸۰ بازدید:داستان پسر بچه نابینا و تابلوی دستش۷۹ بازدید:میخوای، ولی انگار فعلاً نمیشه۷۹ بازدید:به منظره بالای تَپه فکر کردی؟۷۷ بازدید:چرا به UI و UX به قدر کافی اهمیت نمیدیم؟۷۶ بازدید:شهرستان نیست، استانه.۷۶ بازدید:متنفر از «حال» !۷۵ بازدید:کفتار &amp;lt;--&amp;gt; آدم &amp;lt;--&amp;gt; گوسفند۷۴ بازدید:چاهزیان: گونه ای جدید از انسان ها۷۳ بازدید:۱۰۰ درصد کرمانشاهی یا خط میخی؟!۷۲ بازدید:کارخانه هیولا۷۱ بازدید:آیا باید به هر گدایی کمک کنیم؟۶۴ بازدید:دیوارشکن: تو دیوار کی رو میشکنی؟۶۳ بازدید:سَرَک کِشِ مهربان: قسمت اول (۵ نوشته که خواندنشان می ارزه)۶۳ بازدید:ذهن یک نویسنده چقدر ارزش داره؟۶۱ بازدید:به دلار امروز «محبت» کیلویی چند؟۵۷ بازدید:وجودت رو عشقه (۱): حال خوب۵۴ بازدید:تو آهنی یا طلا؟۴۴ بازدید:آناند کومار: الگوی من توی زندگی.۳۲ بازدید:محصول داخلی، «ما» و تولیدبر اساس تعداد لایک۷۵ لایک:دزد زمان - چطور کارها رو به تعویق نندازیم؟۷۰ لایک:پسرها در مواجهه با دخترها ۳ دسته میشن.۵۰ لایک:خطرناک ترین تاثیر خودارضایی که احتمالاً هیچکی بهت نمیگه.۴۹ لایک:چطور میشه به یه هدف بزرگ رسید؟۴۹ لایک:اعتماد به نفس «نداشته» باش.۴۹ لایک:دوسداری نویسنده بشی؟ این بهترین کتابیه که کسی بهت نمیگه۴۷ لایک:سینگلِ بدبخت، بِهْ از اینْ رِلِ بدبخت!۴۵ لایک:چطور با ۲ تا چیزِ رایگان، انگلیسی یاد بگیریم؟۴۵ لایک:سردار عشق۴۳ لایک:همیشه نالان: اینم کشوره ما داریم؟۴۲ لایک:۲۰۰ تا کتابی که تا الان خواندم و ۲ تا دسته بندی جالب۴۱ لایک:دیوانه بازی با برنامه نویسی: چطور با پایتون تا صبح بیدار بمانیم؟۴۱ لایک:چند تا عکس برای کار کشیدنِ بیشتر از نورون های دستگاه عصبی مرکزی۴۱ لایک:چرا بیشترِ دخترها وفادار نیستن؟۴۰ لایک:زوری نمیشه: زیباترین حدیثی که راجب ازدواج خواندم تا حالا۳۹ لایک:چطور آدم دوست داشتنی تری بشیم؟۳۸ لایک:نیوتون تو دوران قرنطینه چکار کرد؟۳۸ لایک:انگیزه هم «نداشته» باش.۳۸ لایک:سر جای خودت: جایی که «مهم» باشی.۳۷ لایک:چرا ToDo لیست ها نتیجه نمیدن؟ (و راه حل)۳۷ لایک:حرام های نُرمال۳۷ لایک:شادی هایی که فقط میلیاردرها تجربه میکنن . . .۳۷ لایک:شباهت عجیب بین یه آیه از قرآن و طب چینی۳۷ لایک:زن میخوای یا گُلِ پژمرده؟۳۷ لایک:«مریم نگاری» کیست؟۳۷ لایک:در انتظار معجزه: مهمترین چیزی که توی زندگیت باید بفهمی۳۶ لایک:دنیا چقدر تغییر کرده؟ (به روایت عکس)۳۶ لایک:من اغوا کننده میگردم، تو چشمات رو درویش کن.۳۶ لایک:۲۵ گنج بزرگ دنیا، از نظر امام صادق (ع)، چیا هستن؟۳۵ لایک:خفه شو تا پُر بشه.۳۵ لایک:۱۰۰ درصد کرمانشاهی یا خط میخی؟!۳۴ لایک:چطور ۱۰ به علاوه ۴ میشه ۲؟۳۳ لایک:اگه مَردی دل بزن.۳۲ لایک:برنامه نویسی رو درست و اصولی یاد بگیر، مثل یه لاکپشت!۳۲ لایک:دوره آموزشی پایتون با ۱۵۰ چالش - معرفی۳۲ لایک:چطور میشه درس های کنکور سراسری رو بالای ۷۰ زد؟۳۲ لایک:فکر میکنی انجام دادن یه کاری در حد توانت نیست؟۳۲ لایک:کرونا ویروس: از یه زاویه دیگه که احتمالاً کسی بهت نمیگه۳۱ لایک:بیا یکم سرِ دین و مذهب جر و بحث و مناظره کنیم۳۱ لایک:چاهزیان: گونه ای جدید از انسان ها۳۰ لایک:از چرخِ گوشت تا ریاضیات !۲۹ لایک:چطور بدبخت بشیم؟ راهنمای عملی و ۱۰۰٪ تضمینی۲۹ لایک:آقای Andy Bechtolsheim رو میشناسی؟ (یه توصیه برای کارآفرین ها)۲۹ لایک:از کیا باید بترسیم تو این روزگارِ دَرهم؟۲۹ لایک:کفتار &amp;lt;--&amp;gt; آدم &amp;lt;--&amp;gt; گوسفند۲۹ لایک:دیوارشکن: تو دیوار کی رو میشکنی؟۲۸ لایک:دیوانه بازی با برنامه نویسی (۲) : چطور گند بزنیم به کلمات؟۲۸ لایک:پیامبر (ص)، ایمان، عقل و کرونا ویروس۲۸ لایک:وجودت رو عشقه (۱): حال خوب۲۷ لایک:چطور تو همین ایرانِ خودمان موفق بشیم؟۲۷ لایک:اسلام بد است یا فیزیک؟۲۷ لایک:چهار مرحله Software Development و تاثیر عجیبش رو بخش های دیگه زندگی۲۷ لایک:آیا باید به هر گدایی کمک کنیم؟۲۶ لایک:ایالات متحده فان - قسمت بعدی مقاله «چرا تو زندگیت نباید دنبال آرزوهات بری؟»۲۶ لایک:چرا با دل های هم بازی میکنیم؟۲۶ لایک:داستان پسر بچه نابینا و تابلوی دستش۲۶ لایک:میخوای، ولی انگار فعلاً نمیشه۲۶ لایک:سَرَک کِشِ مهربان: قسمت اول (۵ نوشته که خواندنشان می ارزه)۲۵ لایک:نیازچی: چطور کارآفرین بشیم؟۲۴ لایک:یه نمودار ساده، شاید کلید خیلی از مشکل ها۲۳ لایک:پارادوکس های اخلاقی - وقتی آدم گیر میکنه۲۲ لایک:مکتب «حشمت فردوس» در روانشناسی موفقیت!!!۲۲ لایک:توضیح map و filter و reduce به زبان آدم!۲۱ لایک:کارخانه هیولا۲۰ لایک:چرا خواندن برای کنکور کار سختیه؟۱۹ لایک:پارادایم های برنامه نویسی به زبان ساده۱۹ لایک:دوره آموزشی پایتون با ۱۵۰ چالش - قسمت پنجم - چالش های ۳۵ تا ۴۴۱۹ لایک:چرا نباید دل به هیچ حکومت و کشوری ببندیم تو این دنیا؟۱۹ لایک:به منظره بالای تَپه فکر کردی؟۱۹ لایک:ذهن یک نویسنده چقدر ارزش داره؟۱۹ لایک:آناند کومار: الگوی من توی زندگی.۱۸ لایک:دوره آموزشی پایتون با ۱۵۰ چالش - قسمت اول - چالش های ۱ تا ۱۱۱۸ لایک:خدا راجب اوضاع و احوال ما آدم ها تو زندگی چه گفته؟۱۸ لایک:یا درستش کن یا . . . نخور۱۷ لایک:می خوای به هدفت برسی؟ کاری که میگم رو انجام بده.۱۷ لایک:دوره آموزشی پایتون با ۱۵۰ چالش - قسمت چهارم - چالش های ۲۷ تا ۳۴۱۷ لایک:جواب چالش های قسمت چهارم - ۲۷ تا ۳۴۱۶ لایک:دوره آموزشی پایتون با ۱۵۰ چالش - قسمت صفر۱۶ لایک:چرا تو زندگیت «نباید» دنبال آرزوهات بری؟ (قسمت صفر)۱۶ لایک:تو خیلی ضعیف تر از این حرفایی۱۶ لایک:دوره آموزشی پایتون با ۱۵۰ چالش - قسمت سوم - چالش های ۲۰ تا ۲۶۱۶ لایک:شهرستان نیست، استانه.۱۵ لایک:۲ کلمه اساسی و مهم برای برنامه نویس های تازه کار!۱۵ لایک:چند نکته خیلی مهم برای اونایی که میخوان برنامه نویسی یاد بگیرن۱۵ لایک:دوره آموزشی پایتون با ۱۵۰ چالش - قسمت دوم - چالش های ۱۲ تا ۱۹۱۴ لایک:کتاب «دنیا بازیچه یهود» کتابی که هرکسی باید بخواند۱۳ لایک:جواب چالش های قسمت اول - ۱ تا ۱۱۱۲ لایک:جواب چالش های قسمت سوم - ۲۰ تا ۲۶۱۲ لایک:جواب چالش های قسمت پنجم - ۳۵ تا ۴۴۱۱ لایک:کار را خدا باید درست کند. (یک داستان عجیب)۱۱ لایک:اصلا برنامه نویسی یعنی چه؟۱۰ لایک:متنفر از «حال» !۱۰ لایک:محصول داخلی، «ما» و تولید۹ لایک:جواب چالش های قسمت دوم - ۱۲ تا ۱۹۸ لایک:واقعا چطور میشه یک میلیارد تومان درآورد؟۸ لایک:چرا به UI و UX به قدر کافی اهمیت نمیدیم؟۸ لایک:به دلار امروز «محبت» کیلویی چند؟۸ لایک:تو آهنی یا طلا؟۷ لایک:از چه انسانی باید بیشتر ترسید؟دوست داشتم بیشتر دیده میشدناسلام بد است یا فیزیک؟تو خیلی ضعیف تر از این حرفاییبه منظره بالای تَپه فکر کردی؟کارخانه هیولاچند نکته خیلی مهم برای اونایی که میخوان برنامه نویسی یاد بگیرنچرا ToDo لیست ها نتیجه نمیدن؟ (و راه حل)زوری نمیشه: زیباترین حدیثی که راجب ازدواج خواندم تا حالاچطور بدبخت بشیم؟ راهنمای عملی و ۱۰۰٪ تضمینیچطور میشه درس های کنکور سراسری رو بالای ۷۰ زد؟دنیا چقدر تغییر کرده؟ (به روایت عکس)شادی هایی که فقط میلیاردرها تجربه میکنن . . .انگیزه هم «نداشته» باش.یه نمودار ساده، شاید کلید خیلی از مشکل هافکر میکنی انجام دادن یه کاری در حد توانت نیست؟بیا یکم سرِ دین و مذهب جر و بحث و مناظره کنیمچطور ۱۰ به علاوه ۴ میشه ۲؟چطور آدم دوست داشتنی تری بشیم؟شباهت عجیب بین یه آیه از قرآن و طب چینیزن میخوای یا گُلِ پژمرده؟من اغوا کننده میگردم، تو چشمات رو درویش کن.ایالات متحده فان - قسمت بعدی مقاله «چرا تو زندگیت نباید دنبال آرزوهات بری؟»۲۵ گنج بزرگ دنیا، از نظر امام صادق (ع)، چیا هستن؟همیشه نالان: اینم کشوره ما داریم؟خدا راجب اوضاع و احوال ما آدم ها تو زندگی چه گفته؟یا درستش کن یا . . . نخوراگه مَردی دل بزن.در انتظار معجزه: مهمترین چیزی که توی زندگیت باید بفهمیاز کیا باید بترسیم تو این روزگارِ دَرهم؟شهرستان نیست، استانه.آیا باید به هر گدایی کمک کنیم؟دیوارشکن: تو دیوار کی رو میشکنی؟مخلص، یا علی.برای ارتباط با من میتانید از ID تلگرام solyinho@ یا آدرس ایمیل odiwxe@gmail.com استفاده کنید.</description>
                <category>جنگل</category>
                <author>سهيل مرادی مریم‌نگاری</author>
                <pubDate>Thu, 30 Apr 2020 19:48:50 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وجودت رو عشقه (۱): حال خوب</title>
                <link>https://virgool.io/jungle/%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%AF%D8%AA-%D8%B1%D9%88-%D8%B9%D8%B4%D9%82%D9%87-%DB%B1-%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D8%AE%D9%88%D8%A8-hukjpweiqaxx</link>
                <description>به نام خدا.سلام.میخوام از این به بعد یه سری نوشته راه بندازم و از «بودنِ» یه سری آدم ها توی این فضا تشکر کنم. معمولاً کسایی که توی این نوشته ها معرفی میشن هیچ نیازی به معرفی من ندارن و از من هم خیلی خیلی محبوب تر و شناخته شده تر و ارزشمند تر هستن.من اعتقادم اینه که این دنیا ۲ روزه و هیچی به اندازهء «داشتنِ آدم های خوب و همفکر، دور و ورت» ارزشمند نیست توی این دنیا. هرجای این دنیا هم که بری، تا وقتی «آدم» های دور و ورت بهت حس خوبی ندن، اون مکان جغرافیایی به خودیِ خود بهت حس خوب و آرامش واقعی نخواهد داد.من خودم تمام عمر و تا همین ۸ ماه پیش که به ویرگول بیام، شاید درونگراترین و کناره گیرترین و منزوی ترین آدم دنیا بودم. البته یه جاهاییش هم واقعاً دیگه برمیگرده به ذات آدم و شرایطی که توش بزرگ شده و قابل عوض کردن هم نیست. ولی خب توی این ۸ ماه من حس های عجیبی رو تجربه کردم که شاید هیچوقت توی عمرم تجربه نکرده بودم. مهمترین حس هم همین «داشتنِ آدم های خوب و همفکر، دور و ورت» بوده. آدم هایی که به تو حس خوب میدن و تو هم همین حس رو سعی میکنی به اونا بدی.از همه اینها هم که بگذریم، بالاخره ما همه آدمیم و احساسات داریم و نیاز به این داریم که دیگران به ما توجه کنن، حتی اگه در حد یه کامنتِ خوب گرفتن باشه. (حالا دیگه نمیخوام وارد این بحث بشم که این «نیاز» چقدرش طبیعیه و چقدرش دیگه از حد خارج میشه).مهم اینه که ما انسانیم و احساسات داریم و یکبار هم بیشتر زندگی نمیکنیم و هیچکس هم نمیدانه که کِی مسافرتش توی این دنیا تمام میشه و میره. پس چه بهتر که توی این دنیایی که روابط دارن به سمت الکی شدن و «سیاه شدن» میرن، به جای ساکت بودن و گوشه گیر بودن، به آدم های اطرافمان حس ها و بازخورد های خوب و ارزش بدیم و چیزهایی که فکر میکنیم به بقیه کمک میکنه رو باهاشان به اشتراک بزاریم و خلاصه یه تصویرِ مَشتی و خاکی و درست و حسابی از خودمان توی دل اطرافیانمان جا بزاریم و با این «سیاهی» به سهم خودمان مبارزه کنیم. مطمئن باش اون دنیا خدا بهت نمیگه که «چون تو سیاهی ها رو شکست ندادی، پس کارهات بدرد نمیخورن». اتفاقاً خدا بهت میگه «تو همین که نیت خوبی داشتی و به اندازه خودت تلاش کردی، خودش کافیه».خلاصه اینکه دلیلی که من توی این مقاله ها به این افراد میپردازم، فقط اینه که از سمت خودم بگم که واقعاً «وجودت رو عشقه». این واقعاً یه حقیقته که آدما تا وقتی یه چیزی رو از دست ندادن قدرش رو درست و حسابی نمیدانن.پس بریم سراغ کسی که توی تقسیم کردن حال خوب با بقیه، بی نظیره. یعنی دست انداز عزیز.دست انداز عزیز و دوسداشتنینمیخوام حرف الکی و زیادی و قلمبه سلمبه بزنم، یعنی بخوامم بلد نیستم! خیلی خلاصه از طرف خودم بگم که:اولش که میخوام ازت تشکر کنم بابت «بودنت» و اینهمه حس خوب که به اطرافیانت میدی.دوماً هم که دمت گرم بابت کتابی که برام فرستادی. تا آخر عمر خوب ازش نگهداری میکنم و به یادت هم خواهم بود.سوم هم اینکه امیدوارم همیشه حال دلت پر از آرامش و صفا و صمیمیت باشه و تا وقتی که خدا عمر به من میده، شاهد بودنت و خوانندهء مطالب دلی و بی نظیرت باشم و اون «دست اندازهای فکری» رو همیشه ازت هدیه بگیرم.خلاصه اینکه ما بلد نیستیم قلمبه حرف بزنیم و دوست هم نداریم اونجوری حرف بزنیم. فقط مرسی که هستی و مخلصات پرمنگناتِ ۱۰۰ درصد خلوصتیم و کلاً «وجودت رو عشقه».یا علی.</description>
                <category>جنگل</category>
                <author>سهيل مرادی مریم‌نگاری</author>
                <pubDate>Mon, 27 Apr 2020 15:58:21 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>۱۰۰ درصد کرمانشاهی یا خط میخی؟!</title>
                <link>https://virgool.io/jungle/%DB%B1%DB%B0%DB%B0-%D8%AF%D8%B1%D8%B5%D8%AF-%DA%A9%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%B4%D8%A7%D9%87%DB%8C-%DB%8C%D8%A7-%D8%AE%D8%B7-%D9%85%DB%8C%D8%AE%DB%8C-y4qktbaidsj8</link>
                <description>به نام خدا.کرمانشاه - بلوار طاق بستان (اگه به کرمانشاه آمدید، ممکنه همین نزدیکیا یه دنده کبابِ درجه یک بدم بزنید بر بدن!)سلام.تو این روزای قرنطینه، گفتم یکم شما رو با خط میخی آشنا کنم: گفتم بیام یه ذَرَ براتان کاملاً کرماشایی (کرماشاییِ خَص!) بنویسم بینَم نتیجش چجو میشه. شاید آخرسَر خدارِ شکر کردینان که اوجو براتان مینویسم!قضیَه ازوجا شرو میشَ که خیلی از همشَریای ما وختی میرن تِران سَی مُکُنَن لَجَشانِ عوض بکنن. او اولا هیچوخت نمیتانستم بفَمَم چرا ولی خو بدَ چن سال به ای نتیجه رَسیدم که احتمالاً به اعتماد به نفس و ایجو چیزا ربط دارَ.کی گُفتَ که آدم باس لجَشِ عوض بکنه؟ هرکسی اهل یه شهریَ دیه. هرکسی یه لَجِی دارَ دیه. چرا ای مردُمَ افتخار نِمُکُنَن به خودشان و چیزایی که دارن؟ داداش ما با افتخار کرماشایی هسیم و با خودمانم خیلی حال مُکُنیمان. به قول بچا خدا ۲۰ کرماشا ۱۹!بزار از این عذاب نجاتت بدم!میدانم خیلی در عذاب بودی برای خواندنش. میخی نبود، کرمانشاهیِ محاوره ای بود. ورژنِ معمولی ترِ متنِ بالا میشه این:گفتم بیام یکم برای شما کاملاً کرمانشاهی (کرمانشاهیِ غلیظ!) بنویسم که ببینم نتیجش چطور میشه. شاید آخرش خدا رو شکر کردید که اونجور براتان مینویسم.قضیه از اونجا شروع میشه که خیلی از همشهری های ما وقتی میرن تهران سعی میکنن لهجه شان رو عوض کنن. اون اوائل هیچوقت نمیتانستم بفهمم که چرا ولی خب بعد از چند سال به این نتیجه رسیدم که احتمالاً به اعتماد به نفس و اینجور چیزا ربط داره.کی گفته که آدم باید لهجش رو عوض کنه؟ هرکسی اهل یه شهریه دیگه. هرکسی یه لهجه ای داره دیگه. چرا این مردم افتخار نمیکنن به خودشان و چیزایی که دارن؟ داداش ما با افتخار کرمانشاهی هستیم و با خودمان هم خیلی حال میکنیم. به قول بچه ها خدا ۲۰ کرمانشاه ۱۹!خدا رو شکر میکنی الان یا نه؟!حالا جدا از شوخی و طنز، از دید من این خیلی مسئله مهمیه. بین خیلی از اهالی شهرهای دیگه هم این قضیهِ عوض کردنِ لهجه رو دیدم و فکر میکنم درست نباشه.ایران به خاطر این تفاوت ها و تنوعی که در زمینه قوم ها و زبان ها و لهجه ها و غیره داره، خیلی کشورِ بی نظیریه. توی هر کشوری این رو نمیتانی به راحتی پیدا کنی. همه زبان ها و لهجه ها هم جذابیت خودشان رو دارن.خلاصه اینکه منم چون میدانم اگه کاملاً کرمانشاهی بنویسم باعث میشه شما با خط میخی اشتباه بگیرینش، سعی کردم یجورایی تعدیلش کنم توی نوشته ها!به هر حال، به هر زبان و لهجه ای «چاکراتِ سُدیم». (نترس این دیگه کرمانشاهی نیست، یه ترکیبِ شیمیاییه یا بهتر بگم یه ترکیب کوالانسیه برای ابرازِ علاقه کردن و به اشتراک گذاشتنِ الکترون های محبت با دل های شما! انواعِ دیگه هم داره که پایین نوشته های بعدی معرفی میشن. برای کنکور هم نمیان!)مخلص، یا علی.</description>
                <category>جنگل</category>
                <author>سهيل مرادی مریم‌نگاری</author>
                <pubDate>Wed, 08 Apr 2020 13:47:23 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سینگلِ بدبخت، بِهْ از اینْ رِلِ بدبخت!</title>
                <link>https://virgool.io/jungle/%D8%B3%DB%8C%D9%86%DA%AF%D9%84%D9%90-%D8%A8%D8%AF%D8%A8%D8%AE%D8%AA-%D8%A8%D9%90%D9%87%D9%92-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D9%92-%D8%B1%D9%90%D9%84%D9%90-%D8%A8%D8%AF%D8%A8%D8%AE%D8%AA-u4dvw0iweyyf</link>
                <description>به نام خدا.سلام.والا ما هیچوقت اینستاگرام و این تشکیلات رو نداشتیم و یه تلگرام و واتساپ هم به زور رو گوشیمان نصبه. این اصطلاحات مثل «سینگل» و «این رل» و چرت و پرتا رو هم از دهن بعضی دوستا شنیدیم.ولی پشت این قضیه یه اتفاق جالب هست.ما چند وقت پیش با یه بنده خدایی یه رابطه حسنه ای (!) داشتیم و حالا به هر حال بعد چند سال تمام شد.یه شب با یکی از دوستا یعنی داش بهزاد گل که رفته بودیم باشگاه، من رو نگاه کرد و به شوخی گفت سینگلِ بدبخت بیا اینجا ببینم!خلاصه اینکه بعد از نیم ساعت خندیدن به این فکر کردم که چقدر خوبه آدم سینگل بدبخت باشه ولی تو یه رابطه مریض نباشه و بجز خودش یکی دیگه رو هم بدبخت نکنه.حالا ما که خدایی قصدمان ازدواج بود و تلاشمان رو هم کردیم ولی نشد. ولی بعد از تمام شدن اون ماجرا تازه تازه فهمیدم انگار یجورایی لطف خدا هم بوده.البته لطف خدا هم در حق من و هم در حق اون دختر.الان که فکر میکنم میبینم حتی تو ۲۹ سالگی هم عرضه ازدواج کردن و ساختنِ زندگی برای یه دختر رو ندارم.اصلا هم بحثِ پول و کشور و اقتصاد و این چیزها هم نیست، بحثِ اون آمادگی روحی و عقلی این چیزهاس.شاید بتانم ۲ تا مقاله خیلی توپ تو ویرگول بنویسم ولی خداییش با شناختی که از خودم دارم، در حال حاضر اگه تو زندگی هر دختری وارد بشم بدجوری گند میزنم تو زندگی هم خودم هم اون.پس . . .بهتر که یه مدت طولانی همون «سینگل بدبخت» بمانیم و بجز زندگی خودمان، به زندگی یه بنده خدای دیگه هم گند نزنیم!حرف آخرچرا آدم حتماً باید با بودنِ یکی دیگه حالش خوب باشه؟ اگه تنهایی حالت خوب بود اونوقت مَردی!و در اون صورته که میتانی بجز خودت حال یکی دیگه رو هم خوب کنی.البته از قدیم گفتن گربه دستش به گوشت نمیرسید و میگفت . . . ! این رو گفتم که به دختر خانوما برنخوره، اتفاقاً یه دختر خوب وارد زندگی آدم بشه، بهترین اتفاقه به نظر من.یه چیز رو هم رو به داداش های گل خودم میگم. تو زندگی تا اینجای کار یادگرفتم که اول خودم رو بسازم و بعداً یکی دیگه رو. هوای خودتان رو داشته باشید، باشگاه برید، از وقت روزانه درست استفاده کنید، غذای سالم بخورید، سختیِ درست بکشید و به هدف های خوب برسید، حال خوب رو خودتان برای خودتان بسازید، بعدش با آمدن یه دختر خوب انگار که پازل تکمیل میشه.تنهایی همیشه هم بد نیست، باعث میشه فرصت این رو داشته باشی که خودت رو دوباره جمع و جور کنی و یه سری پیشرفت ها بیاری تو زندگیت. خودِ من شاید اگه چند ماه پیش اون رابطه تمام نمیشد تا ۱۰ سال دیگه هم تو ویرگول نمیامدم و ۱۵ سال دیگه هم باشگاه نمیرفتم و مخصوصاً ۱۰۰ سالِ سیاهِ دیگه هم سالم غذا نمیخوردم!حالا که زندگی رو مسیر خوبی افتاده، میبینم که انگار وقتی تکه های پازل «همه» کنار هم باشن، زندگی قشنگ تر میشه.به قول یه دوستی:I&#x27;m single, but now I know exactly what I want.با کسی رابطه ندارم، ولی الان دیگه دقیق میدانم چه میخوام.خلاصه اینکه سعی کن وقتی بری طرف یه دختر که فقط یه تیکه از پازلت مانده باشه و اون تیکه آخر هم اون دختر باشه. البته همه این حرفا تا حدودی برای دخترها هم میشه که باشه دیگه.انشاالله خدا به همه (اول از همه خودم!) کمک کنه با تلاش خودمان «همه» این تکه های پازل جمع بشن.البته ما هم هیچ عددی نیستیم که شما رو نصیحت کنیم.مخلصیم، یا علی.</description>
                <category>جنگل</category>
                <author>سهيل مرادی مریم‌نگاری</author>
                <pubDate>Fri, 14 Feb 2020 16:50:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سَرَک کِشِ مهربان: قسمت اول (۵ نوشته که خواندنشان می ارزه)</title>
                <link>https://virgool.io/jungle/%D8%B3%D9%8E%D8%B1%D9%8E%DA%A9-%DA%A9%D9%90%D8%B4%D9%90-%D9%85%D9%87%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-%DB%B5-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-waurrsnok6mx</link>
                <description>به نام خدا.یا چیزی بنویس که ارزش خواندن داشته باشه، یا کاری کن که ارزش نوشتن داشته باشه.سلام.راستش این روزا تو حال و هوای این نیستم که مطالب خودم رو کامل و منتشر کنم، خب چرا سَرَک نکشم تو نوشته های بقیه و یه چیزایی راجبشان نگم و به بهتر خوانده شدنشان یه کمک کوچیک نکنم؟البته اون «مهربان» رو هم به این خاطر اضافه کردم که از اول بگم که من فقط «گوشه» های مثبتِ نوشته ها رو در نظر میگیرم. (به هر حال، من کیَم که ایراد کار بقیه رو بگیرم؟).چند تا نکته:سعی میکنم کل نوشته رو به قول بچه ها لو ندم.اگه گوشه های مثبت نوشته های مختلف رو میگم، به این معنی نیست که همه اون نوشته رو قبول دارم، یا اینکه با تمام عقاید نویسندش موافقم، فقط نظر «مهربان» خودم رو راجب اون گوشه ها میگم!البته ممکنه خیلی جا ها هم از کل یه نوشته خوشم بیاد و یا حتی با تمام عقاید و نوشته های یه شخصی موافق باشم، که حتماً میگم.البته، من چه عددیم که عقاید یکی رو قبول نداشته باشم یا داشته باشم؟خلاصه اینکه فقط نظر شخصی خودمه چیزایی که میگم.برای این قسمت، ۵ تا نوشته رو معرفی میکنم.نوشته اول:اولین نوشته، که موضوع اولین قسمت از این سری نوشته ها هست، یکی از نوشته های خانوم حانیه دی جور هست:ما ایرانی ها بی انصاف هستیم!به نظر من که بسیار نوشته خوبیه. «گوشه» های مثبت زیادی تو این نوشته هست.از بین اونها من فقط چند تا رو میگم:چطور میتوانیم اینقدر بی انصاف باشیم تا تمام رنج ها و خوبی های یک نهاد نظامی کشورمان را با یک بار خطا آن هم خطایی که هنوز معلوم نیست خطا بوده است یا چیز دیگر، کنار بگذاریم؟ما حقیقتا جماعت بی انصافی هستیم،‌ استادِ از جز به کل رسیدن ایم.دنبال بهانه برای دیدن یک ضعف و یک خطا برای تعمیم آن به تمام حاکمیت.بزرگترین بی انصافی ما هم این است که توان جدا کردن نظام از دولت را نداریم. اگر اجراییات و وضع معاش ضعیف است باید مقابلمان نهاد اجرایی کشور باشد نه نهاد ماهیتی ....!نوشته دوم:نوشته دوم از آقای امیر گودرزی هست که به نظر من خیلی خوب مینویسه و بسیار هم باهوش و باسواده:عالم بی عملگوشه هایی از این نوشته:از همون اول با یه خط کش کج داریم می ریم جلو . . . علم رو با روش های سریع تست زنی یاد می گیریم نه با مفهوم و نه در عمل.مقاله هایی که به قدری فضایی و تخیلی هستند که قابل عملیاتی شدن داخل کشور نیستند و در پایان بهترین افق و آرمانی که تو ذهن خیلی هامون پیدا میشه (( رفتنه )) ! اینکه بری و توی کشوری زندگی و کار کنی که پیشرفتش تنها متکی به جذب نخبه بوده و هست.اینجا ، تو ایران قشر جویای علم همیشه با یه طرز تفکر مسموم مواجه هستند. طرز تفکری که باعث میشه افراد علم رو یاد بگیرن و عالم اون علم بشن امّا نگاه شون به علم ، نگاه عملی نباشهنوشته سوم:نوشته سوم از milad asckary هست که من کلاً با هرچی مینویسه موافقم و عشق میکنم. حقیقت هایی رو میگه که هر ایرانی و به خصوص هر مسلمانی باید بدانه، دمش گرم.عملیات روانی دشمن علیه سپاه پاسدارانگوشه هایی از این نوشته:با توجه فعالیت‌های سپاه پاسداران، دشمن جدای از مقابله نظامی، با در دست داشتن قدرت رسانه‌ای برتر و قدرتمند تلاش می‌کند با بیان مقولاتی نظیر «نقض امنیت منطقه، نقض قوانین و امنیت جهانی، تروریسم و حمایت از آن، انزوای جهانی، جنگ طلبی و تلاش برای دست یابی به سلاح هسته‌ای و...» و اصرار بر آن‌ها، چهره سپاه و نیروی قدس را در داخل و خارج کشور مخدوش و منفور جلوه دهند. چیزی که ما در ترور سردار سلیمانی نیز شاهد آن بودیم.به همین دلیل غالب مأموریت‌های نظامی و امنیتی سپاه به ویژه نیروی قدس، در تضاد با سیاست گذاری‌ها و اقدامات غرب و آمریکا به عنوان رهبر استکبار جهانی است. مأموریت‌هایی نظیر جنگ 33 روز لبنان، پیروزی حماس در نبرد‌های 22 روزه و هشت روزه، حمایت از سوریه و عراق در جنگ با داعش و.....حجم بالای عملیات روانی دشمن در فضای مجازی و رسانه‌های بین المللی علیه سپاه پاسداران، گویای اهمیت و تأثیر گذاری این نهاد ارزشی در سیاست گذاری‌های دشمن است. بنابراین تخریب هرچه بیشتر آن از سوی نهادهای رسمی و غیر رسمی داخلی و حتی مردم عادی، قدرت بازدارندگی ما در مقابله حجمه دشمن را ازبین خواهد برد.نوشته چهارم:نوشته چهارم رو آقا پارسا اینجاس نوشته که خیلی هم دمش گرمه.چرا ما ایرانی‌ها رفتاری مثل حملات DoS داریم؟گوشه هایی از این نوشته:خب ما سوال رو پرسیدیم و آدم معروفه میاد جواب بده . تا میاد جواب بده ما دوباره یه سوال دیگه می‌پرسیم حالا این سوال دومیه می‌تونه همون سوال قبلی باشه با یکم تغییر خیلی مهم نیست سوال جدید می‌پرسید یا نه.حالا بررسی کنیم چرا ما ایرانیا بعضی وقتا ناخواسته رفتارمون مثل حمله‌ی منع سرویس می‌شه؟ اصن از کجا می‌تونه اومده باشه؟بیاید یه نگاهی بندازیم به عادت های ما ایرانیا ??و وقتی سایت این دوستان بالا نمیآد دستمون رو میزاریم رو اون دکمه خوشگله که سریعتر جواب بگیریم و بتونیم اون جنس بنجلی که 3 سال هست فروش نرفته رو با 5 درصد تخفیف بیشتر بگیریم بندازیم گوشه خونه.دیدی منتظری آسانسور بیاد دکمشم زدین منتظرین بعدی کی میاد دو سه بار دیگه فشار بده که مطمئن شه که آسانسور فهمیده ما منتظرشیم (آخه بعضیا فکر می‌کنن با تکرار می‌تونن حرکت الکترون ها تو سیم رو سریع تر کنن خخخخ).نوشته پنجم:نوشته پنجم رو هم آقای کورش هادیان عزیز نوشته. البته ما عددی نیستیم که بخوایم آقای دکتر رو معرفی کنیم. اکثر نوشته های آقای دکتر رو دوس دارم و زیبا هستن و باید هم خوانده بشن و هم در عمل اجرا بشن از دید من.ترکیب ویرانگر نادانی، خشکه‌مقدسی و نفاقگوشه هایی از این نوشته:آنچه به عقل ناقص خود برداشت کرده‌ام، این روزها عده‌ای با زیرکی آمیخته با شیطنت خط‌دهی می‌کنند و گروهی با سادگی آمیخته با مقدس‌مآبی باور می‌کنند، می‌پذیرند، ایراد نمی‌گیرند، فکر نمی‌کنند، مطالعه نمی‌کنند، نمی‌پرسند و جنجال به راه می‌اندازند و به گمان خود ادای تکلیف می‌کنند حال آن‌که زیان می‌رسانند و این چرخه‌ی ملت‌سوز هر بار به بهانه‌ای تازه تکرار می‌شود.وقتی ادعای دیانت باشد اما عقل و فهم نباشد، نتیجه‌اش می‌شود این‌که هر یاوه و شایعه و دروغ و تهمتی را با رنگ و لعابی از مقدس‌بازی باور و تکرار و تکثیر ‌کنیم و به بهای نابودی وحدت و منافع ملی و آبروی این و آن، تنها به ارضای خودخواهی و خودبینی خویش بیندیشیم.هزار سال پیش، ابن‌سینا به زیبایی هر چه تمام‌تر گفته بود:«هر کس بدون دلیل سخنی را بگوید با بپذیرد، از دایره‌ی انسانیت خارج شده است.»بر این مبنا، تکلیف بسیاری از مدعیان روشن است!خلاصه اینکه خواندن اینها VERY MUCH توصیه میشه.اینم یه جمله زیبا برای پایان حرف:بعضی وقت ها هیچوقت ارزش یه لحظه رو نمیفهی، مگه وقتی که اون لحظه دیگه تبدیل به یه خاطره شده.مخلصیم، یا علی.</description>
                <category>جنگل</category>
                <author>سهيل مرادی مریم‌نگاری</author>
                <pubDate>Sat, 08 Feb 2020 14:56:29 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>