صادقم ولی نه پی هدایت.
اتاق 246؛
گفتند دیوانه ام. ماهم به حرفشان بسنده کردیم. آنها هم دیوانه اند. دیوار ها قد کشیده اند.سقف هر روز نزدیک تر می شود. تشک خشک تخت چسبیده به اسکلت فلزی اش.تکان که بخوری صدای کشیدن سوهان گوش آزاری می آید. پنجره ای نیست.حتی نمیدانم پنجره چیست. سقف و دیوارها مانند یک پوست چرک همه جارا پوشانده اند. شب ها خیلی خسته انگیز به نظر می رسند. خسته انگیز؟ شاید دکتر برای به کار بردن همین واژه های نه چندان اعجاب انگیز گفت دیوانه ام. هرچند اوهم دیوانه است. درازای کاشی ها را که میگذاری کنار هم یک خط ممتد ساخته میشود.هم قد درخت حیاط پشتی تیمارستان. کاشی هاهم دیوانه اند. تابلوی مضحکی را چنان با میخ به دیوار جلوی تخت کوبیده اند که لایق دیوار نیست. نقش یک گوره خر. به نظرم تنها شایسته ی کوبیده شدن به پیشانی لوده ای مثل دکتر است. هرچند من دیوانه ام. اوهم دیوانه است البته. پرستار با ادا و اطواری که مختص خودش است می آید که با آن سوزن های پر از مایع تنم را سوراخ کند. حتم دارم مایع داخل سوزن دیوانه کننده است،نه آرام بخش.صورتش خیلی کثافت بار است.صدایش میکنم:«حرامزاده.» سوزن را فرو میکند توی تخم چشمم. دستانم بسته است. من،دکتر و پرستار هرسه دیوانه ایم. احساس کردم دیوار به رویم نیشخند میزند. احساس نیست. خودم از گوشی چشم دیدم.دیوار هم دیوانه شده. من لبدوخته ام اما. شب باز میشود.روز هم که نیست.نور گندیده ی ماه از پنجره ای که وجود ندارد روی دیوار می رقصد.ماه سیاه خند میزند.ای احمق.البته من و دکتر و پرستار هم احمقیم.دیوار هم. میدانی خوبی دیوانه بودن به این است که خودت نمیدانی دیوانه ای.اما من میدانم.دکتر هم میداند. تیک تاک. _نا انسان! تیک تاک. _نا حیوان! تیک تاک. _نا موجود! تیک تاک. عقربه های عقب مانده؛ساعت هم دیوانه است. البته من و دکتر و پرستار و دیوار هم همینطور. مچ دستانم عرق کرده.این دستبند های آهنی خیلی نا جالب اند.پا بند هاهم. هنوز جا برای دو دیوانه داریم.من،دکتر،پرستار،دیوار،ماه، ساعت،دستبند و این پابند لعنتی. مغزم آماس کرده.یادم می آید. کاش دستان آن دختر را میگرفتم. مدام میگفت «خانه..». اما من دیوانه ام.شاید اوهم دیوانه بوده. ساعت سه و نیم بامداد است. بوی خون می آید و آن صدا.مثل همیشه. میتوانم ببینمش.جثه اش بزرگ نیست.گوشه ی اتاق کز کرده.صورتش از وسط نصف شده.انگار که چاک بین دو ابرویش که تا چانه میرسد،یک آبشار خون باشد. می آید جلو.خون همچنان جاری است. دستانش را روی گلویم قفل میکند و فشار میدهد. احساس خفگی میکنم.خیلی زیباست.مرده ام انگار. همه جا سیاه است.او نیست.زنده ام هنوز. یک پروانه ی پریده رنگ دور و بر سرم می خزد. دوستش دارم.خیلی مزخرف است. همینجاست.دوباره به سمتم می آید.چاقویی در دستش است که به نظر تیز می آید.میگذاردش روی گلویم و شروع به بریدن میکند.فواره ی خون چشم هایم را پوشانده. سیاهی غلیظی همه جا را گرفته.دیگر نمی بینمش اما جای دستهایش و خیسی خون را حس میکنم. همه جا مرگمال شده. در این دالان خون چکان. اینبار تبری را می برد بالا و پایم را از استخوان مچ قطع میکند.و بعد انگشت های دست را. خودم را در دشتی مملو از آفتاب گردان هایی میبینم که سعی در کشتنم را دارند؛مانند مارها میپیچند دور گلویم و فشار میدهند. سقف را نگاه میکنم.با خون رویش نوشته شده:«لذت میبرم.» من هم لذت میبرم. اینکه شب ها می آیی خیلی خوب است. از اینکه سلاخی میشوم لذت میبرم. اینجا اتاق بلع 246 است. و من دیوانه ام. تو؟ نه تو دیوانه نیستی.

مطلبی دیگر از این انتشارات
ستاره ای به عمر پروانه...
مطلبی دیگر از این انتشارات
آدمها، همیشه آنطور که میگویند، خداحافظی نمیکنند…
مطلبی دیگر از این انتشارات
در سطر های فراموشی؛