وقتی امید بر قلبم بوسه زد .. :)

گاهی تردیدی از بودنش در جانت می‌نشیند و گاهی به بودنش در شبهایی از سیاهی می‌بالی ..
همه‌ی ما لحظاتی داشتیم ، خواهیم داشت ؛ شبهایی که در آغوش درد خوابیدیم ، شبهایی که رنج را با مغز استخوان مزه کردیم
شبهایی بود و هست که در گوشه‌ی تاریک اتاق مینشینم و به تمام کردن فکر میکنم.. «شاید حقش را دارم!»  حق فکر کردن به یک سقوط ، یک مرگ و شاید یک رهاییِ مطلق !
همه این حق را به خودمان میدهیم که شبی بِبُریم از تمام پابندها و دل‌بندهایمان ، رنج‌هایمان را پشت سر بگذاریم و فرار کنیم از هرچه دلخوشی و ناخوشی!
فقط یک فرار! .. گویی زندگی به بن بست رسیده و تمام جاده‌ها به همان سقوطِ جا خوش کرده در مغزم خلاصه میشوند !
اما اگر هنوز اینجا هستم ، هستیم! و ادامه میدهیم و شاید هم فقط نفس میکشیم بی‌هیچ تکاپویی ..
شاید دلیلش همین امید باشد!
امید می‌تواند هر چیزی باشد در هر شکلی ؛ زن باشد یا مرد ، مسن باشد یا جوان .. کتاب باشد یا شعر ، بهار باشد یا پاییز .. دوست باشد ، عشق باشد .. آزادی باشد ، خدا باشد .. بستگی دارد!
حتی بود و نبودش هم بستگی دارد!
در همه‌ی شبهای سیاه و سفیدی که از سر گذراندیم ، گاهی نوری در تاریکی‌ها می‌درخشد و تو را به فردا گره می‌زند ، تا به نفس کشیدن ادامه بدهی و به تپیدن قلبت ایمان داشته باشی و به طلوع خورشید اشتیاق!
این همان لحظه‌ایست که امید دستهایمان را گرفته و بوسه بر قلب‌هایمان میزند! و آن را به فردا و فرداهای دیگر امیدوار میکند!
امید را میشود به چشمهای کسی گره زد ، میشود در حرفهای کسی پیدا کرد ..
امید را میشود در خدا معنی کرد و به آن ایمان آورد!
می‌شود گمش کرد و روزی دوباره آن را در انتهای کوچه  پس کوچه های زندگی در دست گرفت .. میشود عاشقش بود ، میشود نفرت داشت ، میشود ایمان داشت یا توهم پنداشت! .. باز هم بستگی دارد!


این قرار بود معرفی یک کتاب باشد پس شاید باید درباره‌اش بگویم ؛ باید بگویم در اینجا هر آنچه که برای زندگی لازم است را درهم و با هم دیدم! ؛ در جمله‌هایش امید را ، زمان را ، زندگی و مرگ را ، کشمکشی بینشان را  .. بیماری را ، قلبهای سالم و شکسته را که بوسه‌های پی در پی امید و ناامیدی را به نوبت مهمان میشدند ، اشتیاق و استقامت را دست در دست نگریستم ..  مهربانی را ، خشم را .. خورشید و شب را ، ستاره ها و سقوط را در هم تنیده به نظاره نشستم ..
آسمان و دریا را و حسرتِ یک جفت بال را لمس کردم .. ذهنی گره خورده به شعر و کتاب را ، رعد و برق موسیقی را گوش دادم ، تکاپوی نبض را ، برف را ، ترس را ، فرار را ، و تنهایی‌ای عمیق را در هم تنیده بود .

ناامیدی‌هایی که به ثمر مینشست و روح‌هایی که پر میزد ..  یا ناامیدی‌هایی که عاشق امید میشدند را خواهید دید ؛
از دست دادن‌ها ، خاطره ها ، حسرت‌ها در هم پیچیده‌اند ! .. رنج را ، درد را ، ناچاری را لمس خواهید کرد ، ایمان به روزهای بهتر ، نفس‌های آسوده‌تر را در شکستن‌های امروزشان را خواهید دید! ..
و پذیرش زندگی و مرگ را ، زیباییِ امید را در آنچه مابینِ آمدن و رفتن رقم می‌خورد!

من عاشق امید شدم:)
من عاشق امید شدم:)

:)
:)

در ادامه بعضی جملات ‌کتاب را براتون میزارم :

:)
:)

امید شاید نجات دهنده نباشد اما در نبودش زندگی اصل ادامه را گم میکند ..
امید شاید نجات دهنده نباشد اما در نبودش زندگی اصل ادامه را گم میکند ..

و در آخر :

:)
:)

همینطوری :) ، از فروغِ جانان
همینطوری :) ، از فروغِ جانان

پ.ن: کتاب خیلی خوبی بود و در زمانی مناسب به دستم رسید ، من به معجزه‌های کوچک اعتقاد دارم دوستان :) .. حتی اگر رسیدن تصادفی یک کتاب به دستم و خواندن آن باشد ..

پ.ن۲: من معتقدم اثرهای چند نویسنده مختلف را نباید با هم مقایسه کرد تا بدانیم کدامشان خوب است بلکه باید چند اثر یک نویسنده را با هم مقایسه کنیم تا بدانیم کدامش شاهکار اوست .. هر نویسنده‌ای به نوبه خود شاهکاری خلق میکند ، در سبک خودش ..

پ.ن۳ : یکی از رفیقای دخترعموم بهش این کتابو پیشنهاد داده بود و خب دخترعمومم گرفته بود کتابو (خب آخه امید اسمِ یه کسیه که یجورایی خب چی میگن .. همون که میدونین!

از اوناش!😶😂).. و این شد که منو این کتابِ نازنینم بهم رسیدیم🥲