همین بود ، تمام شد! + چااالش "کمی شاعرانه" 🤩💥



چقدر این روزا ، دلم هوای نوشتن میکنه .

حالا دیگه می دونم ، تنها چیزی که ذهن بی قرارم رو آروم می کنه ، کلماته .

شما چی ؟ شما چی ذهنتون رو اروم میکنه ؟

میشه برم بنویسینش ؟ :) هر طور که دوست دارید ، به صورت یه پست یا یه نظر زیر پست من .

یا حتی برای خودتون .


بابا میگفت ، جواب این سوال رو آینده ات قرار بده .

یعنی بهم میگفت برو سمت همون کاری که جواب این سواله .

اینطوری اوقات بیشتری می تونی آرامش ذهنی رو تجربه کنی .

حقیقتش نه موافقم و نه مخالف . قضاوت رو میگذارم به عهده ی خود شما .

گاهی وقتا ، هیچ جواب واحدی برای یک سوال وجود نداره .



دقیقا به همین شکل . وسط هیاهوی کنکور و بحبوحه ی سخت زندگی ، مکث کردم .

آدما، اونقدر سریع می‌رفتند که نه چیزی رو میدیدند و نه می شنیدند . تنه می زدند ، عجله می کردند ، فقط می رفتند .

ساعت ها با ذهنم درگیر بودم . در بیرون هیچ و در درون من جنگی به پا شد .

همه چیز به هم ریخت . آرزو هایم ، هدف هایم ، حتی علاقه هایم ، تمام آن ها را به چالش کشیدم .

و زندگیم عوض شد ...



شاید گاهی یه اشتباه ، بتونه زندگی رو قشنگ تر کنه..
شاید گاهی یه اشتباه ، بتونه زندگی رو قشنگ تر کنه..


بچه بودم ، اونقدر کوچیک که درست یادم نیست ،

وقتی ازم می پرسیدند می خوای چیکاره بشی میگفتم می خوام رئیس جمهور بشم :))


چند سال بعد وقتی ازم پرسیدند ،

گفتم می خوام دانشمند بشم :))


و چند سال بعد

فقط می خواستم یه محقق بشم


و بعدش ، توی همین سال تصمیم گرفتم برم کامپیوتر


و چند ماه بعد تر ، فهمیدم برنامه نویسی و اینا به درد آدم برون گرایی مثل من نمی خوره

تصمیم گرفتم برم یه رشته ی ریگه. معماری ، ریاضی کاربردی ، مکانیک یا هر چیز دیگه ای


ولی یه چیزی این وسط درست نبود .

یه چیزی می لنگید . یه حس عجیبی توی قلبم بود ، انگار داد میزد ، ولی صداش به گوشم نمی رسید .

وقتی فهمیدم ، حس واقعی وجودم رو زنده به گور کردم ، توی قلبم .

ولی اون احساس ، هنوز داشت زندگی می کرد . حتی زیر هزاران لایه خاک هم هنوز می خواست من رو دربر بگیره .


اینجا بود که فهمیدم از این جهان فقط یه چیز می خوام.

می خوام رشد کنم ، می خوام خوب باشم .

و آدما نیازی به یه ساختمون دیگه ندارند . به یک ماشین مدل بالا تر ، به یک گوشی پیشرفته تر .

به یک ربات جدید تر ، اونا به زندگی احتیاج دارند .

و من هم یه زندگی می خوام ، یه زندگی برای خودم ، زندگی که بتونم داخلش غرق بشم .


اینکه فکر میکنیم از کار امروز لذت می بریم و دوستش داریم ، شاید به خاطر این هست که معنی لذت بردن رو درست درک نکردیم .

لذت بردن از کار ، یعنی شبا به زور بخوابی . دلت بخواد بیدار بمونی و همچنان به کارت ادامه بدی .

یعنی صبحا به اشتیاق ادامه دادن بلند شی .

میون کارت غرق بشی اونقدری که زمان بی معنا بشه . شب و روز یکی بشه .

و در آخر

احساس کنی می خوای زنده بمونی ، تا یه بار دیگه این کار رو انجام بدی .


دنیا ، زندگی کردن رو در ما کشت .

کشیده شدیم به سمت و سوی هر چیزی . به احساسمون بی توجهی کردیم . بار ها خودمون رو گول زدیم و تظاهر کردیم و هی تلقین کردیم ، دوستش داریم ، نه ! باید دوستش داشته باشیم .

ولی قلب هیچ وقت فریب نخورد .

فقط یه مکث کافیه تا بفهمیم ، چقدر این همه دروغ که به خودمون گفتیم ، آینده و زندگیمون رو پوچ کرده .

و اون لحظه است که آماده ایم دیگه نباشیم ...


و فهمیدم ، دلم نمی خواهد آدمی باشم که دیگران می خواهند . احساس قلبم رو از زیر خروار های خاک بیرون کشیدم

و مسیرم رو تغییر دادم .

بابا گفت ،

یعنی همه چیز ؟ می خوای بی خیال تلاش تک تک این سال ها بشی ؟


می دونم پذیرفتنش برای مامان و بابا خیلی سخته . متاسفم از اینکه نمی تونم چیزی باشم که اون ها دوست دارن.

ولی گفتن این حرف یا حتی کنار گذاشتن همه چیز یا یه همچین تصمیم بزرگی ، اصلا آسون نبود...


ولی تنها چیزی که شاید بتونم بهشون بدم ، یه رتبه اس . یه رتبه ی خوب، چیزی که می خواستند .

و به خاطر همین تا آخر این مسیر اجباری رو میرم ، شب ها بیدار می مونم و روز ها ا همه چیز میزنم ، تا یه رتبه ی خوب به دست بیارم . آخرین یادگاری و یک وداع به یاد موندنی با خودم به عنوان کسی که عاشق ریاضی بود.

و البته یه حس خوب و قابل افتخار برای مامان و بابا .

و بعد دیگه باید راه خودم رو برم . به امید اینکه شاید یک روز من رو پذیرفتند . رویای من رو ، علاقه ی من رو .

و قبول کردند من رو ، نه به عنوان دختری که ریاضیش عالیه ، بلکه به عنوان یک نویسنده .


و بابا با حسرت گفت : یادت میاد یه روز می خواستی رئیس جمهور بشی ؟


بهش گفتم : فکر میکنم فقط جاه طلب تر شده ام. یه رئیس جمهور حداکثر ده سال می تونه صاحب یک کشور باشه و یک نویسنده قرن ها می تونه جهانی رو رقم بزنه :)


🔵🟣🔴🔴🔻چالش🔻🔴🔴🟣🔵




چالشِ "کمی شاعرانه"

هیچ ربطی به متن بالا ندارد 😄

یه چالش کوچک هست . اگه دوست دارید ، انجامش بدید ، منم خیلی خوشحال میشم .

چند تا عکسه .به نظرم قشنگن :)

هر کدوم رو که خواستید انتخاب کنید .،

براش شعر بنویسید ، داستان ، متن کوتاه هر چی که دوست دارید .

بعد اگر زیاد شد ، همه رو جمع میکنم میزارم توی یه پست . پست به یادموندنی ای میشه :)





سایه ها هم زندگی دارند

در عمقِ آغوشِ زمین

بی اراده ، همره و همراهِ تنهاییِ ما


شایدَم ما ، سایهِ این سایه ها هستیم ،

کس چه می داند ؟

شاید ، زندگی واقعی ، زیر قدوم بشر ،

در جهان سایه هاست ...



کاش می فهمیدم ، زبان دست هایت را

که آغوشَش، جهانِ دانه شد

قهرمانی هم برای پرنده شد


کاش می فهمیدم ، صدای چشم هایت را

که زل میزد به دریایی که گیسویش پریشان بود

و پرده بر جهان خویش می انداخت

سپس خود را میان سیل اشک ، غرق میکرد ...



کاش می فهمیدم ، نماهنگ پر از احساس قلبت را

در آن هنگام که میزد در دلِ خون و به نبض آغشته می گردید

و نبضی که آهنگ زندگی را خوب می نواخت .

ولی می ترسم این روز ها ، آخرین اجرای قلبت سر رسد ...


خاموشی چشمان تو ،

دروازه ی آهنگ شد.

و این ضرب در میان دست هایت

به سبک خود، به رنگ آویخت ، نگاهت را

دیدنی ها را دیدن ، در این صحنه ، تنها از گوش هایمان برمی آید.

رقص انگشتان تو ، فتنه می انداخت ، میانِ چشمِ گوش هر کسی


منتظر خوندن نوشته های فوق العاده شما هستم 🤍 😍


و پایان :)