<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>پست‌های انتشارات کاریزما</title>
        <link>https://virgool.io/karisma/feed</link>
        <description>از اطلس سرخ اقیانوس واژگان 🌊📚🖋
قایقی ساخته ام به سپیدی نور ☘🥀🍂
در سینه ی دریا به دنبال نهنگی تاختم 🐳🐋
و در جست و جوی گوهر حیات 💎🌱
به مامن واژگان جستم 🌈🌙💧☔
مشتی گل نثارم کردند و من 🌺🌷🌹
بوسه ای بر تک تک آن گلبرگ ها کاشتم💖
✨🌙~•°stargirl°•~</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 01:36:29</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/publication/hn9ak1qlaake/pvanky.jpg</url>
            <title>کاریزما</title>
            <link>https://virgool.io/karisma</link>
        </image>

                    <item>
                <title>در آغوش طبیعت</title>
                <link>https://virgool.io/karisma/%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%D8%BA%D9%88%D8%B4-%D8%B7%D8%A8%DB%8C%D8%B9%D8%AA-mom8trmniiaj</link>
                <description>سلام دوستان حالتون چطوره؟ امیدوارم همیشه شاد و سلامت باشید. تو این زمستون سرد، قلب هاتون گرم و پر مهر باشه.با اینکه این روزا تقریبا حال هیچکس خوب نیست ولی من سعی میکنم امیدم رو حفظ کنم و انرژی مثبت به همه بدم. دوست دارم لبخند به روی صورت همه بیارم. آینده ی روشن رو براشون ترسیم کنم.در آغوش بگیرمشون و بگم همین که الان هستی یک معجزه ی واقعیه.این روز ها خیلی درگیرم. مشغله کار زیاد شده و پروژه ی sap انبار رو بهم سپردن. با یک کارگروه متشکل از نیرو های فنی، انبار و هلدینگ داریم کدینگ و اصلاح مشخصه فنی انجام میدیم. نمیخوام خیلی پیچیده اش کنم ولی حدود 17 هزار آیتم رو داریم سامان دهی کنیم، دیگه خودتون حجم کار رو در نظر بگیرید. الان هم که این متن رو براتون مینویسم 13 روز پشت سر هم سرکارم 😂انباربعد از ظهر ها یک روز در میون باشگاه میرم. حقیقت با اینکه خیلی خستم ولی زورم میاد بدنم افت کنه و دوباره به روزای کسالت بار و ضعیف خودم برگردم.هفته ی پیش بود بعد از یه چرت ظهرانه ی جمعه ی دل انگیز با صدای گوشی از خواب بیدار شدم. دوستم بود بهم گفت سریع آماده بشم که بزنیم تو دل طبیعت بکر اطراف خونمون. یه چای مشتی درسته کرده بود با مقداری کلوچه ی گرم. آسمون بی نهایت پاک بود. تکه های ابر مثل پر تو رخت خواب آبی پهن شده بودن. درخت ها و گیاه ها سبز بودن. از اون روزایی بود که واقعا زندگی رو میشد لمس کرد و ارتباط عمیق با محیط گرفت.من خودم دوست دارم گاهی پا برهنه روی چمن راه برم. روی گل راه برم. پامو بزارم توی رود خونه. برگ های سبز رو نوازش کنم. گل های مختلف رو بو کنم. میخوام با خاستگاه خودم برگردم. من با این دنیای صنعتی بیگانم. با بوی دود و آسفالت و سیمان غریبم. من هر وقت که از روزمرگی خسته میشم به تاریخ رجوع میکنم. اینکه اجدادمون چطور راه خودشون رو پیدا کردن. چطور به زندگی‌شون معنا دادن و حتی چطور عاشق شدن؟!فیلسوفانه حرف زدن بسه 😂 اگر به من باشه تا سال ها میتونم براتون روضه بخونم. میتونم کتاب ها بنویسم. ولی زیبایی به کم بودنه. به قانع بودن و لذت بردن از حداقل هاست. به اینکه میشه تو این روز های بد یه دوست رو دعوت کنی،کنارش بشینی و بهش امید بدی. با بودنت خوشحالش کنی. ما کی باشیم که وجودمون رو حتی برای عزیزانمون دریغ کنیم 😉آتیشابرهابفرما چای </description>
                <category>کاریزما</category>
                <author>آشور</author>
                <pubDate>Fri, 26 Dec 2025 22:39:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چراغ قرمز زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/karisma/%DA%86%D8%B1%D8%A7%D8%BA-%D9%82%D8%B1%D9%85%D8%B2-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-shljkv734o1a</link>
                <description>باران از صبح می‌بارید. نه آن‌طور که شهر را بشوید؛ نه. بارانی لجوج، ریز و سمج، که گرد و خاک را فقط جابه‌جا می‌کرد و به گل تبدیل می‌کرد.خیابان جمهوری مثل لاشه‌ی بزرگی بود که ماشین‌ها دورش حلقه زده بودند و به کندی می‌جنبیدند. بوق‌زدن‌ها مثل طعنه‌هایی بودند که هیچ‌کس حوصله شنیدنش را نداشت.امیر آرنجش را روی لبه‌ی شیشه گذاشته بود و با انگشتانش بی‌قرار روی فرمان ضربه می‌زد. چشم‌هایش قرمز، صورتش خسته، و خط فکش از شدت فشار دندان‌ها سخت شده بود. هوا شرجی و سنگین بود؛ درست مثل مشکلاتی که مدام روی سرش تلنبار می‌شدند.در همین لحظه، گوشی‌اش لرزید.زنگ اول – فرزنداسم پارسا آمد روی صفحه. امیر بدون نگاه کردن، جواب داد.— «بابا؟ صدات میاد؟»امیر با کلافگی گفت:— «آره پسرم، بگو…»صدای کودک پر از معصومیت بود، اما در لحنش چیزی از واقعیات تلخ شهر هم پیدا بود؛ مثل بچه‌هایی که زودتر از سن‌شان بزرگ می‌شوند:— «بابا، امروز خاله از مدرسه زنگ زد… گفت نقاشی‌هامو بزنیم روی دیوار. میای ببینی‌ش؟ مامان گفت شاید دیر برسی.»امیر در دلش آه کشید. چراغ‌های قرمز پشت ماشین‌ها توی قطرات باران شکسته می‌شدند و در چشمانش می‌سوختند.— «هستم پسرم… هستم. فقط این خیابون لعنتی نمی‌ذاره تکون بخورم.»پارسا آهسته گفت:— «باشه بابا. فقط زود بیا… همه باباها اومدن.»این جمله مثل گلوله‌ای کوچک در قلب امیر نشست. انگشتانش لرزید.— «میام پارسا. قول می‌دم…»اما بوق ممتد یک راننده کلافه پشت سر، حرفش را برید. امیر به عصبانیت برگشت.قطع کرد.همین یک تماس کافی بود تا یادش بیفتد که چقدر کم برای پسرش بوده. چقدر در این شهر آدم‌ها از عزیزترین چیزهایشان جا می‌مانند، فقط چون خیابان‌ها، مدیرها، اقتصاد و روزگار هرکدام دستی در خراب کردن دارند.زنگ دوم – مدیراین‌بار صدای زنگ خشک و رسمی بود. اسم «رستگار» روی صفحه افتاد.امیر زیر لب گفت: «لعنت… الان دیگه چی؟» و جواب داد.— «سلام امیر. وقت داری؟»امیر تلخی‌اش را پنهان نکرد:— «نه واقعاً. تو ترافیک گیرم. کارم چیه؟»صدای رستگار مصنوعی بود؛ از همان‌ها که آدم را یاد پیام ضبط‌شده می‌اندازد:— «ببین… جلسه امروز که نیومدی—»— «خواستی بیام بال دربیارم؟ خیابون بسته بود.»— «من درکت می‌کنم امیر. ولی… شرکت در شرایط سختیه. می‌دونی نیرو کم کردیم؟»امیر ساکت شد. انگار کلمات توی گلویش تبدیل به سنگ شدند.— «می‌دونی یعنی چی؟»رستگار مکث کرد:— «موقعیتت… حذف شده.»امیر لبخند عصبی زد. از همان‌هایی که فقط وقتی همه‌چیز از کنترل خارج می‌شود روی صورت آدم می‌آید.— «موقعیتم حذف شده؟آره… آدم‌ها توی این شهر فقط «حذف» می‌شن.از کار، از خانواده، از زندگی…همه‌چی می‌ریزه سرشون، بعد یکی مثل تو با یک جمله می‌بُرّه همه‌چیو؟»رستگار درمانده:— «امیر، دست من—»— «نه. دست تو نیست. ولی صدای توست که می‌گه برو.»بدون خداحافظی قطع کرد.چیزی در شکمش فرو ریخت. شکستی آرام، اما ماندگار.زنگ سوم – دوستزنگ سوم صدایی شاد داشت؛ ناهمخوان با روز، ناهمخوان با خیابان.مانی بود.— «داداش؟ شنیدم اخراجت کردن.»امیر خیره شد به شیشه‌ی بخارگرفته.— «آره.»— «ببین رفیق… این شهر آدمو له می‌کنه. ولی ماها همیشه یک جوری جمعش کردیم. یادته پارسال چی شد؟ نگفتم زندگی همیشه یه راه رد می‌کنه؟»امیر آرام و سرد:— «خسته‌ام مانی. راه رد می‌کنه، اما ما دیگه توانش رو نداریم.»مانی ساکت ماند. بعد نرم گفت:— «اگه بخوای یه کار پیدا می‌کنم. کم، ولی ثابت. مهم اینه که وای نمیستی.»امیر تحت‌تأثیر قرار گرفت، ولی نه آن‌قدر که خشم ته‌نشین شده‌اش را حل کند.— «باشه… بعداً حرف می‌زنیم.»قطع کرد.حس کرد شهر برای دو ثانیه ساکت شد؛ فقط برای دو ثانیه. بعد دوباره بوق، باران، آدم‌هایی که هیچ‌کدام حال همدیگر را نمی‌فهمیدند.زنگ چهارم – مادروقتی اسم «مامان» روی صفحه افتاد، انگار دنیا مکث کرد.انگار سکوت، جای باران را گرفت.امیر آهسته جواب داد:— «الو مامان…»صدایی که آمد، آرام بود، نرم بود، و بوی خانه می‌داد:— «پسرم… امروز دل‌شوره داشتم. خوبی؟»امیر لبش لرزید. برای اولین‌بار در تمام روز، صدايش شکست:— «نه مامان… امروز… خیلی سخت بود.»— «آرام حرف بزن پسرم. صدات می‌لرزه.»امیر سرش را به پشتی صندلی تکیه داد. شهری که لحظه‌ای قبل دشمنش بود، حالا فقط یک تصویر محو پشت شیشه شده بود.— «مامان… اخراج شدم.»چند لحظه سکوت…بعد صدای مادر، مثل مرهمی که آهسته روی زخم گذاشته شود:— «تو توی زندگی کم زمین نخوردی؟ هر بار بلند شدی. این یکی هم می‌گذره. تو کار بلدی، انسان درستی. روزگار بد ذات شده، تو نشو.»امیر یک‌نفس عمیق کشید. گرم. طولانی.— «مامان… صداتو که می‌شنوم انگار همه‌چی آروم می‌شه.»مادر خندید، آن‌طور که فقط مادرها بلدند:— «پس امشب بیا خونه. غذا سر میز منتظرته. حرف می‌زنیم… هیچ درِ بسته‌ای نیست که باهم باز نکنیم.»امیر آرام گفت:— «چشم.»همین که تماس قطع شد، ترافیک از جا تکان خورد.نه ناگهانی؛ مثل شروع دوباره زندگی پس از یک توقف طولانی.ماشین‌ها راه باز کردند، خیابان نفس کشید و باران کمتر شد.امیر دنده را زد و حرکت کرد.در دلش گفت: «شاید هنوز امیدی هست… اگر حتی یک صدا در دنیا باشد که بگوید: مامان همیشه کنارته.»</description>
                <category>کاریزما</category>
                <author>Ards</author>
                <pubDate>Sun, 23 Nov 2025 00:35:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زاده سرزمین خورشید</title>
                <link>https://virgool.io/karisma/%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%B3%D8%B1%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%B4%DB%8C%D8%AF-xkfqyd0ohqwd</link>
                <description>من لایلا هستم.زاده سرزمین خورشید.ستاره‌ی سوزان تنها معبود من است.گرمای خورشید برای من موهبت است.من از جنس آتشم.این گلوله‌ی سوزان، گرمایش بخش قلب من است.نور این ستاره بهشت من است.زندگی و انگیزه من هر روز و هر روز و هر روز با طلوعش، طلوع می کند.مرا با او تنها بگذار. معاشقه، مراقبه، مکاشفه، عبادت، پرستش، خلوت… هر چه خواهی بنامش. بگذار لذت ببرم که این بزرگترین لذت زندگی من است.مرا بسوزانی؟ بسوزان. شاهد خاکستر شدنم باش. ببین که چگونه از خاکسترم متولد می شوم.من زاده سرزمین خورشیدم.مردمان من اشعه های نخستین خورشید را هنگامی میبینند که در تمام سرزمین نیمه شب است.مردمان من با خورشید زندگی می کنند. با خورشید می میرند. با خورشید می میرانند. با خورشید می خندند و میگذراند خورشید اشک هایشان را از روی صورتشان بخشکاند.آن ها را به سایه نبر.تاریکی را وارد زندگی مردمان من نکن.روح این مردم با خورشید گره خورده‌ است.هیچ موجودی هرگز نخواهد توانست این پیوند مقدس را بشکند.من لایلا هستم.زاده سرزمین خورشید.متولد تابستان سوزان.مردمان من را از این تاریکی شوم رها کنید. نور خورشید را به آن ها برگردانید.اگر مقاومت کنید تک تک شما را در آتشی نشات گرفته از خورشید خواهم سوزاند.تک تکتان را.حتی اگر این آخرین کاری باشد که در زندگی ام انجام می دهم، خورشید را به مردمانم باز می گردانم.ختم جلسه🏳️</description>
                <category>کاریزما</category>
                <author>dark astronaut</author>
                <pubDate>Sun, 28 Sep 2025 20:42:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معجزه عشق</title>
                <link>https://virgool.io/karisma/%D9%85%D8%B9%D8%AC%D8%B2%D9%87-%D8%B9%D8%B4%D9%82-tjawnxphi7sl</link>
                <description>چیز های زیادی هست که نمیتوانم انجام دهم یا از پس انجام دادنش برنمی‌آیم. خوب میدانم که برای یک‌سری از کارها ساخته نشده‌ام. یکسری از مشکلات را کاملا میشناسم و با آنها عجین شده‌ام. درد، غم، اندوه، افسرگی یا سیاهی این سرنوشت. اما گاهی اوقات چیزی هست که از توانم خارج است، در این‌لحظه حس میکنم دیگر به‌درد این جهان نمیخورم و باید خودم را کنار بزنم! زمانی‌که برای اولین‌بار صدای شکستن‌قلبم را شنیدم به‌یاد دارم و اولین دردی‌که در قفسه‌سینه حس کردم، چهار یا پنج‌ساله بودم. قبول دارم کمی زود بود، شاید من برای آن آماده نبودم اما رخ‌ داد، بی‌آنکه حتی ذره‌ای طبیعت به من رحم کند. حتی تک‌به‌تک حواس پنجگانه‌ام را به یاد می‌آورم در آن‌لحظه.همه چیز را به وضوح میدیدم اما باور نمیکردم، میدیدم اما درک و فهم این اتفاق برایم مشکل بود. میشنیدم اما همه چیز درهم و گنگ بود بدنم به کلی سر بود و فقط دردی در قفسه سینه داشتم. مزه تلخ سرنوشتم را کم کم داشتم حس میکردم، کمی با شوری اشک چشمانم قاطی بود اما قابل تشخیص بود.زندگی من اینگونه آغاز شد، در منجلابی از درد و اندوه بودم اما زنده ماندم و ادامه دادم چون چاره دیگری نبود! تلخی روزگار به هیچ چیز نمیماند نه به تلخی قهوه، نه به تلخی زهر جوری تلخ است که استخوان نداشته مغز را هم میسوزاند.اما گله ای نیست، میگویند درد آدم را قوی تر میکند! ما که نشدیم اما خب بالاخره انسان به امید زنده است و تا وقتی که امید نباشد خیلی ها کم می‌آورند. برای من متفاوت است من از ابتدا دوست داشتم که کنار بیایم. از امید آنچنان خوشم نمی‌آید. من با زندگی خودم کنار آمده بودم و مسیرم را بی دغدغه طی میکردم. اما تا روزی که چشمانم چیزی را دید که همه چیز را در درون من تغییر داد.روزی از روز های زندگی روزمره ام بود، بی هیچ دلخوشی یا دغدغه‌ای، در فکر هیچ چیز نبودم، خودم بودم و خودم. دنیایی بی تپش، بی نبض، سرد و بی‌حرکت! تا اینکه برای اولین بار در عمرم دیدمش! زیبایی اش آنچنان مرا مجذوب خود کرد که هنوز هم در وصفش دچار مشکلم و همواره به لکنت می‌افتم.نمیدانم شاید واژه ها در وصف زیبایی اش ناکارآمدند یا شاید اصلا او با واژه وصف شدنی نیست! از لحظه ای که چشمانم به او خورد حس کردم که سالیان سال است که میشناسمش، گویی هزاران سال است که به او دل باخته ام. مات و مبهوت بودم، در برهوت قلبم قصری بود که آب و هوایش به کل با همه جا فرق داشت، زندگی در آن قصر در جریان بود و کلید این عمارت را در چشمانش دیدم.چشمانی که مثلش را ندیده بودم. برقی در نگاهش بود که مجذوب آن شدم، ابروانی پرپشت و کمان داشت، هر چه بیشتر نگاهش میکردم بیشتر غرق در اقیانوس زیبایی هایش میشدم. خالی تیره بر گوشه چشم داشت به مثال ماهی که به دور سیاره جادویی و سیاه چشمانش میچرخید. گونه هایی گل انداخته داشت با چالی که میشد تمام غم ها را در آن چال از یاد برد. لب هایش گمانم تجلی لب های خدا بود، برای من تمام زیباترین های جهان در صورت او خلاصه میشد.گیسویی بلند و سیاه داشت که هر بار بر باد میداد به همراهش عقل و تنم بر باد میرفت. میخواستم بگویم که بوی عطرش هنوز یادم مانده اما اگر چنین بگویم قطعا دروغ گفته‌ام از آخرین باری که دیدمش سالهاست که میگذرد. اما همچنان عشقش در دلم به تازگی لحظه اول است. حال ولی مانده ام در  دوری! دوری و دلتنگی ترکیبی از دردناک ترین و عذاب آور ترین احساس های این جهان است. برای من در این سالیان کسی به مثال او پیدا نشد، هیچ کس نمیتواند جای او را برای من پر کند. اما هنوز نمیدانم که احساس او نسبت به من چگونه است. آیا اصلا در جایی از ذهنش حضور دارم؟ یا گاهی به من فکر میکند؟ آیا در دل او جایی دارم یا نه!؟ سوالات زیادی که جوابش را نمیدانم با این حال من دوستش دارم و هیچ چیزی ازین احساس کم نمیکند.از زمانی که وجود او را در قلبم حس کردم زندگی و سرنوشتی که به آن دچار بودم را به کل فراموش کردم، تمام فکر و ذهنم او بود و همواره به او می‌اندیشیدم‌. در ذهنم زندگی را با او ساخته بودم. در تمامی داستان های من شخصیت اصلی را او داشت، او بود که نجات دهنده من از احوالات خرابم بود. زمانی که نسبت به همه چیز احساس بی حسی میکردم و دیگر چیزی برای من اهمیت نداشت آمد و شد تمام جهانم. نبض این قلب از کار افتاده، و این یعنی معجزه عشق.از نظر من عشق چیزی است که هیچگاه نمیشود تعریف درستی از آن ارائه کرد. آدمی نمیفهمد که چگونه مبتلا میشود و عمری را در فکر ابتلای خود سپری میکند. گاه رسیدن و شادکامی است و گاهی دوری و ناکامی! هر چه که هست خوش است برای عاشقان، چرا که خیال خوش یار همیشه آرام قلب است.در تنگنای این زندگانی چراغی است روشن و روح افروز.</description>
                <category>کاریزما</category>
                <author>Mr_maleklou</author>
                <pubDate>Thu, 25 Sep 2025 14:28:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کاسه گدایی زیر ناودون آبرو</title>
                <link>https://virgool.io/karisma/%DA%A9%D8%A7%D8%B3%D9%87-%DA%AF%D8%AF%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%B2%DB%8C%D8%B1-%D9%86%D8%A7%D9%88%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%A2%D8%A8%D8%B1%D9%88-sxvqtbdpwkdm</link>
                <description>هیچ متکلمی، هیچ زبان آوری، نمی‌تونه ماجرای اون روز رو توصیف کنه آقای دکتر.به متعالی‌ترین شکل ممکن بگای سگ رفتم، بدون دشواری‌ لفظی!توی جامعه جنگ‌زده، هیچ چیزی حساب کتاب عقلانی و علت معلولی، اصطلاحا دودوتا چهارتایی نداره.به خاطر همین یاد رمان بادبادک‌باز افتادم.ماجرایی که خالد حسینی توی خودش فرو می‌بردو با کلماتی حواس‌پرت و به شیوه یک گنگ خواب‌دیده بیان شد،وخامت ترس‌هایی بود که کام همه رو تلخ و قدم‌ها رو شمرده‌تر کرد—و این پذیرش به باور نزدیک‌تر شد که ما نقش اول زندگی هیچکس نیستیم.اما این رمان فقط روی بدن افغانستان تتو نشده، واسه جیبوتی که تازه روی نقشه پیداش کردیم هم نیست.الان وسط ایران به شکل ترس‌خورده‌ای داره نفس می‌کشه.توی انقلاب زن زندگی آزادی آدمایی که فقط خواستن یه ذره آزادی داشته باشن،زیر دست و پای هم‌اتاقی که سفره دل رو جلوش باز می‌کردن، له شد. (کارد بخوره به اون شکم)اما پندی که به مخاطب میده اینه که وقتی چاکرم نوکرم شنید،بهترین تجویز شاید این باشه که توی سه ثانیه دور خودش سیمان بکشه.همون ترسی که نفس رو توی دل بادبادک‌باز خلط کرد—و زندگی رو واسه حسن و پدرش علی تبدیل به شام آخری کرد که تابلوی نقاشی‌‌اش بفروش نرسید.احسان مژده | ۲۲ شهریور ۱۴۰۴</description>
                <category>کاریزما</category>
                <author>احسان مژده (مسیحا)</author>
                <pubDate>Sat, 13 Sep 2025 04:06:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جیغ</title>
                <link>https://virgool.io/karisma/%D8%AC%DB%8C%D8%BA-ekrh4yfgn6bj</link>
                <description>برای هزارمین بار جیغ میکشم ..جیغ میکشم و زخم گلویم سر باز میکند .. برای هزارمین بار .. باز هم باید مثل هر بار؛ خون تف کنم توی زندگی‌ام .. جیغ میکشم و دنیا تیره میشود ،جیغ میکشم و زندگی تار میشود سرخی خون دستهایم را گرفته .. قلبم دارد درد و بلا بالا می‌آورد .. دست خودش نیست .. پیچ و خم‌های دنیا حالش را بد کرده است حالش را بدجور بهم زده است .. *** دستهایم را بالا می‌آورم ؛ نگاهم می‌افتد به رد خودآزاری های جا خوش کرده روی آنها ؛من خودم را کشتم ..این یکی خودکشی نبود ، یک قتل بود!یک قتل تدریجی که سالهاست در جانم لانه کرده است ،سالهاست دارد روحم را عذاب میدهد ..شاید حتی اینبار مرگ ؛ راهی‌ست به مقصدِ رهایی! همان جاده‌ی فرار از تمام عذاب‌های ادامه دارِ من همان راه فرار از پیچ و خم دردهای فراتر از روحم .. همانجا که باید آنچه از من مانده را برداشته و به سویش بگریزم ..***خیره به سرخی دستهایش ،داشت از زندگی میبُرید .بریدن اما سختتر از وصل بودن است .. هیچ میدانی کنار گذاشتن امیدها چه دردی دارد؟ میدیدم که او دارد درد میکشد ..دست و پنجه میزند توهم امیدها را کنار بزند و به مرگ پناه ببرد .. زندگی در لحظات آخر دامنش را چسبیده بود و درِ گوشش بیت‌های آرزوهایش را زمزمه میکرد ..چه کشمکش غریبی بود میان میل به ماندن و خسته از تاوان دادن ..این میل که بود شاید فقط همان ته مانده‌ی غریزه‌ای به قصد بقا بود و نه بیشتر!تاوان چه؟! تاوان گناهی که سهمی از آن نداشت جز یک هیچ خالی؟!البته فقط و فقط شاید!پ.ن۱ : زندگی چقدر بهم داره سخت میگیره .. چرا انقدر جدی؟ چرا انقدر دردآور؟پ.ن۲: امیدها دود شد .. آنچه از من مانده ؛ فقط و فقط زمان است و گذرش ..:&quot;پای طلب و شوق رسیدن همه حرف است ..بد خاطره‌ای نیست اگر لنگ بمیریم! &quot;&quot;آنچه از من مانده بسیار کمتر از فریادهایم است؛ بی‌صدا!، بی‌تقلا! … &quot;.« چه کسی گفته زمان طلاست؟من مزه مزه‌اش کردم ، زمان عین الکل است .. ثانیه ثانیه میسوزاند و میرود در عنق وجودت .. مست مست که شدی،چشمهایت را باز میکنی و میبینی عمرت گذشته و تو ماندی و خماری از دست رفتن یک عمر!»#فروغ ..</description>
                <category>کاریزما</category>
                <author>Kanî</author>
                <pubDate>Mon, 25 Aug 2025 10:52:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خرده نویسی⁸</title>
                <link>https://virgool.io/karisma/%D8%AE%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-txk2dfebucmm</link>
                <description>کوچه ی من به دریا ختم می‌شوداز دور زیباستاما از نزدیک تر بن بستی با دیوار نگاری دریاستهمه زیبا هستند ، اما راجب قلب هایشان این را فقط یک درصد می‌گویماز افرادی که افسردگی خود رو فریاد می‌زنند دوری می‌کنمممکن است توهم هایشان را به من سرایت دهندهر از گاهی به یادگار عکس های افرادی که دیگر نمی‌بینم را مرور می‌کنم ، اما آنها دیگر مرا نمی‌شناسندهرچقدر هم زیبایی مهم باشه ، تا وقتی اعصابم بخاطر زیبایی تحت فشار قرار بگیره ترجیح میدم یک زشت خوش اخلاق و آرام باشمکیاناآتاکیشی‌زاده(نئو)پ.ن:از نصیحت افراد حتی نصیحت های خوب موقعی که فرد لب دره نا امیدیه لطفاً خودداری کنید</description>
                <category>کاریزما</category>
                <author>کیانا آتاکیشی زاده|Kiana Atakishizadeh</author>
                <pubDate>Wed, 13 Aug 2025 23:39:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>pay me back</title>
                <link>https://virgool.io/karisma/pay-me-back-rcwfwccvqtqm</link>
                <description>یه وقتایی هست که وقتی یه نفر میره می دونی دیگه قرار نیست برگردهیه وقتایی یه تیکه از وجودت و رها می کنییه بوسه میزنی بهشمی سپریش به یک نفر دیگهو اون یک نفر وقتی از در بیرون میره دلت هزار جا می رهدیگه اون یه نفر یه آدم ساده نیستاون شده یه تیکه از وجودتمی دونی اون تیکه از وجودت مثل سرطان می مونهیه ویروس که بین تمام سلول های بدنش ریشه دووندهدیگه وجودت مال خودت نیستجلوی روت داره راه میرهمقابلت نفس می کشهاون یه وجود مستقلهداره زندگی میکنهو تو با هر نفسی که می کشه دلت می لرزهبا هر بار زمین خوردنش ،زمین میخوریو با هر بار خندیدنش لبخند رو لبت نقش می بندهاون چمدونی که یه روز باهاش میرم و بر نمی گردماونجاست که حس ترس و درک می کنیترس از نبودنشترس از دست رفتن وجودتاون دیگه با تو نیستیه موجود مستقلهواسه همینه هیچوقت دلت نمیخواد پاش و از اون در بیرون بزارهواسه همینه دلت نمیخواد ازت دوری کنهواسه همینه که وقتی تو رو پس میزنه از درون می شکنیانگار خودت از خودت متنفرهاون خودتهاون تو هستیو تمام اونایی که پاشونو از اون در بیرون گذاشتن و دیگه برنگشتن ، تیکه هایی از این روح بودن که رفتنهر تیکه از این وجود یه جایی از این دنیا داره نفس میکشهو خونه شو فراموش کردهاما این خونه هنوزم دیواراش نیمه ستو هر شب به یاد از دست رفته ها خون گریه می کنه*واسه خاطر بچه هام اومدم نمیدونم چرا بعضیا اینهمه بچه میارنزیاد سنش بالا نبودجوون بودبا یک خانم دیگه اومده بودنهمدیگه رو می شناختناون دوتا هم جزئی از هزار نفری بودن که توی درمانگاه منتظر بودن روانپزشک ویزیتشون کنهمنم جزئشون بودمنفر بعدی بودم_متاسفانه خانواده ها زیاد به این فکر نمیکنن که از نظر مالی و حالا حمایتای عاطفی صلاحیت بچه دار شدن دارن یا نه البته قدیم بیشتر اینطور بودن*آره دیگه همون میبینی طرف 7 تتا بچه آورده هرکدوم یه طرف موندن_ خب تو جامعه ی ما زیاد جا نیفتاده این چیزا بچه علاوه بر نیاز های مالی نیازای عاطفی هم داره وقتی زن و شوهر آمادگی نگهداری از بچه رو ندارن نتیجش همین میشهخانمی که کنارش بود کردی صحبت کردمتوجه نشدم*شما ازدواج کردین ؟خندیدمحرفش خنده دار بودهمین الان داشتم شعار میدادم راجع به صلاحیت داشتن والدین بعد منی که تو درمانگاه منتظر وقت روانپزشکم بودم چطور می تونستم_ نه بابااون خانمه با خنده گفت(ما شوهر و بچه داریم روانپزشک لازمیم شما چی ؟ از الان اینجایی دو روز بعد کجایی ؟)تو فکر رفتمدو روز بعد کجام ؟ ...~•°stargirl°•~</description>
                <category>کاریزما</category>
                <author>Karma</author>
                <pubDate>Wed, 06 Aug 2025 18:38:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی امید بر قلبم بوسه زد .. :)</title>
                <link>https://virgool.io/karisma/%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D8%B1-%D9%82%D9%84%D8%A8%D9%85-%D8%A8%D9%88%D8%B3%D9%87-%D8%B2%D8%AF-vzgkls52gws0</link>
                <description>گاهی تردیدی از بودنش در جانت می‌نشیند و گاهی به بودنش در شبهایی از سیاهی می‌بالی ..همه‌ی ما لحظاتی داشتیم ، خواهیم داشت ؛ شبهایی که در آغوش درد خوابیدیم ، شبهایی که رنج را با مغز استخوان مزه کردیم شبهایی بود و هست که در گوشه‌ی تاریک اتاق مینشینم و به تمام کردن فکر میکنم.. «شاید حقش را دارم!»  حق فکر کردن به یک سقوط ، یک مرگ و شاید یک رهاییِ مطلق !همه این حق را به خودمان میدهیم که شبی بِبُریم از تمام پابندها و دل‌بندهایمان ، رنج‌هایمان را پشت سر بگذاریم و فرار کنیم از هرچه دلخوشی و ناخوشی!فقط یک فرار! .. گویی زندگی به بن بست رسیده و تمام جاده‌ها به همان سقوطِ جا خوش کرده در مغزم خلاصه میشوند !اما اگر هنوز اینجا هستم ، هستیم! و ادامه میدهیم و شاید هم فقط نفس میکشیم بی‌هیچ تکاپویی .. شاید دلیلش همین امید باشد! امید می‌تواند هر چیزی باشد در هر شکلی ؛ زن باشد یا مرد ، مسن باشد یا جوان .. کتاب باشد یا شعر ، بهار باشد یا پاییز .. دوست باشد ، عشق باشد .. آزادی باشد ، خدا باشد .. بستگی دارد!حتی بود و نبودش هم بستگی دارد! در همه‌ی شبهای سیاه و سفیدی که از سر گذراندیم ، گاهی نوری در تاریکی‌ها می‌درخشد و تو را به فردا گره می‌زند ، تا به نفس کشیدن ادامه بدهی و به تپیدن قلبت ایمان داشته باشی و به طلوع خورشید اشتیاق!این همان لحظه‌ایست که امید دستهایمان را گرفته و بوسه بر قلب‌هایمان میزند! و آن را به فردا و فرداهای دیگر امیدوار میکند!امید را میشود به چشمهای کسی گره زد ، میشود در حرفهای کسی پیدا کرد .. امید را میشود در خدا معنی کرد و به آن ایمان آورد!می‌شود گمش کرد و روزی دوباره آن را در انتهای کوچه  پس کوچه های زندگی در دست گرفت .. میشود عاشقش بود ، میشود نفرت داشت ، میشود ایمان داشت یا توهم پنداشت! .. باز هم بستگی دارد!این قرار بود معرفی یک کتاب باشد پس شاید باید درباره‌اش بگویم ؛ باید بگویم در اینجا هر آنچه که برای زندگی لازم است را درهم و با هم دیدم! ؛ در جمله‌هایش امید را ، زمان را ، زندگی و مرگ را ، کشمکشی بینشان را  .. بیماری را ، قلبهای سالم و شکسته را که بوسه‌های پی در پی امید و ناامیدی را به نوبت مهمان میشدند ، اشتیاق و استقامت را دست در دست نگریستم ..  مهربانی را ، خشم را .. خورشید و شب را ، ستاره ها و سقوط را در هم تنیده به نظاره نشستم ..آسمان و دریا را و حسرتِ یک جفت بال را لمس کردم .. ذهنی گره خورده به شعر و کتاب را ، رعد و برق موسیقی را گوش دادم ، تکاپوی نبض را ، برف را ، ترس را ، فرار را ، و تنهایی‌ای عمیق را در هم تنیده بود .ناامیدی‌هایی که به ثمر مینشست و روح‌هایی که پر میزد ..  یا ناامیدی‌هایی که عاشق امید میشدند را خواهید دید ؛از دست دادن‌ها ، خاطره ها ، حسرت‌ها در هم پیچیده‌اند ! .. رنج را ، درد را ، ناچاری را لمس خواهید کرد ، ایمان به روزهای بهتر ، نفس‌های آسوده‌تر را در شکستن‌های امروزشان را خواهید دید! ..و پذیرش زندگی و مرگ را ، زیباییِ امید را در آنچه مابینِ آمدن و رفتن رقم می‌خورد!من عاشق امید شدم:):)در ادامه بعضی جملات ‌کتاب را براتون میزارم ::)امید شاید نجات دهنده نباشد اما در نبودش زندگی اصل ادامه را گم میکند ..و در آخر ::)همینطوری :) ، از فروغِ جانانپ.ن: کتاب خیلی خوبی بود و در زمانی مناسب به دستم رسید ، من به معجزه‌های کوچک اعتقاد دارم دوستان :) .. حتی اگر رسیدن تصادفی یک کتاب به دستم و خواندن آن باشد ..پ.ن۲: من معتقدم اثرهای چند نویسنده مختلف را نباید با هم مقایسه کرد تا بدانیم کدامشان خوب است بلکه باید چند اثر یک نویسنده را با هم مقایسه کنیم تا بدانیم کدامش شاهکار اوست .. هر نویسنده‌ای به نوبه خود شاهکاری خلق میکند ، در سبک خودش ..پ.ن۳ : یکی از رفیقای دخترعموم بهش این کتابو پیشنهاد داده بود و خب دخترعمومم گرفته بود کتابو (خب آخه امید اسمِ یه کسیه که یجورایی خب چی میگن .. همون که میدونین!  از اوناش!😶😂).. و این شد که منو این کتابِ نازنینم بهم رسیدیم🥲 </description>
                <category>کاریزما</category>
                <author>Kanî</author>
                <pubDate>Sat, 02 Aug 2025 18:51:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تو این مدتی که نبودم...</title>
                <link>https://virgool.io/karisma/%D8%AA%D9%88-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%85%D8%AF%D8%AA%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%85-e33xgxtt52xo</link>
                <description>چیزی به ذهنم نمیاد. چیزی به ذهنم نمیاد. نویسندگی از یادم رفته و افتادم یه جای دور و ساکت. نمیدونم چطور این همه فکر رو منسجم کنم. شاید بتونم بار دیگه از زندگیم بنویسم. شاید بتونم برای یک بار دیگه قدرت قلمم رو نشون بدم. من باید با خودم کلنجار برم.با خودم بجنگم. انرژی زیادی مصرف کنم. ولی باید بنویسم. نوشتن همیشه برای من جزئی از زندگی بوده و هست. نوشتن یعنی خود زندگی. از گذشته بیاموز اما بار آن را بر دو‌ش نکش. چراغ را اگر پشت سرت نگه داری، جلو پایت را تاریک می کند. تجربه کردمعکس بالا مقدمه ی خوبی برای شروع صحبت کردن با شماست. پدرم مکانیک صنعتی و مادرم معلم بود. هر دو بعد بازنشستگی هم چند سال به کارشون ادامه دادن و تا امسال که بصورت خود خواسته بلاخره بازنشست شدن. خواهرم هم پرستار شد و از پارسال اون هم مشغول به کار شد.زندگی خانواده ی من اغلب در کار خلاصه میشد.و اما من که از دوران نوجوانی در پیمانکاری پدرم کار می کردم و به مرور تجربه هایی کسب کردم که امروز تو 30 سالگی نتایج فداکاری هاشو فهمیدم. بعد از دوران خدمت سربازی جذب شرکت کاغذسازی شدم و جمعا حدود 10 سال تو این شرکت فعالیت داشتم.عوامل زیادی دست به دست هم دادن که آروم آروم از محیط شرکت متنفر بشم.1.با تغییر مدیریت جو شرکت به سمت زیرآب زنی و جاسوس بازی رفت.2.حقوق کم3.کار زیاد و مسئولیت سنگین4.احترام قائل نشدن برای تخصص و مدرک5.قرار گرفتن در یک شرکت مرده و بدون پیشرفتو...خلاصه...من بعد از 10 سال کار کردن در کاغذسازی تصمیم مهمی برای زندگیم گرفتم. 1 ماه مطالعه کردم و اطلاعات و دانش خودم رو ارتقا دادم. مصاحبه کاری تو یکی از بهترین شرکت های منطقه دادم. بعد از یک هفته بهم گفتن که استخدامی و روز اول خرداد 1404 شروع به کارم بود.شرکت تولید MDF، روکش هایگلاس و ملامینه با صنعت روز دنیا واقعا وسوسه انگیز بود. حقوق بهتر اما کار زیاد و نظم و قانون بیشتر که چالش خوبی برای من میشد.هفته ی اول واقعا برای من سخت بود. از محیط جدید و آدم های جدید احساس غریب بودن بهم دست می‌داد. من این تجربه رو دوران خدمت داشتم و میدونستم که این حس گذراست و با زمان دادن همه چی به روال عادی بر میگرده و بیشتر جا میوفتم و همین طورم شد.یادمه روزای اول از رفتنم پشیمون و کمی از کار اذیت شده بودم. گوشیم زنگ خورد و فامیلمون بود. یه مرد 65 ساله که مرد دنیا دیده ای بود و من و اون یه جورایی رفیق هم بودیم. گفت خوشحالم برات که رفتی دنبال پیشرفت و نقطه ی امنت رو ترک کردی و از شرایط کار پرسید. یه جمله گفتم: راضیم ولی سخته. بهم گفت: اگر تا موقعی که جوونی سختی نکشی پس کی میخوای سختی بکشی؟! همین جمله باعث ادامه ی من شد.به عنوان کارشناس مکانیک به سرعت ارتباط خوبی با همکارام گرفتم و رئیسم الان خیلی بهم اعتماد داره و منو یه جورایی جانشین خودش میدونه و در حال حاضر این چرخدنده ی کوچک تو صنعتی بزرگ خودش رو جا کرده و به امید روزی که به جاهای بهتر برسم.من از یک جای تاریک به سمت نور حرکت کردم. اگر چه مسئولیت بیشتری روی دوشم افتاد ولی رضایت قلبی سراسر وجودم رو گرفته و خودم رو یه آدم زنده و پویا میبینم.صبح تا عصر سرکارم و بعد ظهر استراحت مختصری میکنم. متاسفانه خاموشی برق دقیقا از ساعت 6 تا 7.30 عصر خورده و زمانیه که من تازه خسته و کوفته از سرکار اومدم. تو این گرمای خوزستان واقعا ضدحال ترین اتفاق همینه. خدا باعث و بانیش رو لعنت کنه.شب های اگر انرژی داشته باشم باشگاه میرم و اگر نداشته باشم کمی راجع به صنعت مطالعه میکنم و نقشه های خط تولید رو بررسی میکنم. در نهایت هم کارهای خونه مثل خرید و نظافت باغ و... رو انجام میدم.آخر شب ها هم با دوستان جمع میشیم و چند دست مافیا می‌زنیم. بعضی از شب ها شبگردی میکنیم. بعضی از شب ها هم گیم می‌زنیم. البته این روزهای مرداد ماه شب ها شرجی میشه و مجبورم بعضی از اوقات تو خونه بمونم و فیلم و سریال نگاه کنم.بعد از دو ماه سرکار رفتن و زندگی روتین، یکی از رفیقام تماس گرفت که تور رفتینگ شهرکرد جور کرده و اصرار که باید منم بیام. با دوستان به مقصد تور شهرکرد 3 روزه از اهواز راه افتادیم. فقط خواستیم حتی شده برای 3 روز، از این جهنم فرار کنیم.نمیخوام این پست خیلی طولانی بشه پس سر فرصت به صورت دقیق داستان سفرم رو مینویسم. خلاصش اینه خیلی خیلی خوش گذشت🙂امیدوارم این روز ها هم برای شما به وفق مرادتون باشه و همیشه شاد و پرکار باشید. از زندگی لذت ببرید و خودتون مرتب به چالش بکشید. هیچ خبری نیست. این ذهن و بدن یه روزی از بین میرن و این تنها حقیقت این جهانه و شما باید یک روزی تصمیم بگیرید و که با ترس هاتون مواجه بشید و مسیری که دلتون میخواد رو شروع کنید و مهم ترین نکته ای که من همیشه و همیشه برای هر عزیزی که ببینم میگم اینه که &quot; چیز های خوب به مرور ساخته میشن&quot;من باور دارم که بهشت زمین در نحوه ی نگاه مثبت ما به زندگیست شما چطور؟؟با دوستان قدیم و جدیده.</description>
                <category>کاریزما</category>
                <author>آشور</author>
                <pubDate>Fri, 01 Aug 2025 21:28:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قاصد</title>
                <link>https://virgool.io/karisma/%D9%82%D8%A7%D8%B5%D8%AF-p8jozvdcqhpl</link>
                <description>منبع اینترنتهیچ وقت نفهمیدم عجله‌ی موج‌ها برای چیست؟ چه می‌خواهند بگویند که برای رسیدن به ساحل سر از پا نمی‌شناسند؟ شتابان می‌آیند گویی خبر مهمی دارند و باید زودتر ساحل را خبر کنند؛ دیگر نمی توانند این حرف‌ها را در دلشان نگهدارند.یکی از موج‌ها را دنبال می‌کنم. بالاتر از بقیه‌ی موج‌های روبرویم است و سریع‌تر. منتظرم تا محکم به ساحل بیاید و پاهای شنی‌ام را خیس کند. جلوتر می‌آید اما هنوز به ساحل نرسیده ناگهان گم می‌شود. شاید هم رام می‌شود...بیشتر که دقت می‌کنم انگار هر چه موج‌ها سراسیمه‌ترند، هنگام رسیدن به ساحل آرام‌ترند.هر چه خشمگین‌تر باشند زودتر سرکوب می‌شوند.زودتر می‌فهمند که اینقدر عجله لازم نبود..موجِ بی‌تاب کمی پاهایم را خیس می‌کند. آب دریا گرم است. پاهایم در شن فرو می‌رود. موج دیگری را دنبال می‌کنم که نمی‌دانم کدام موج به سرعت از پاهایم رد شد. اصلاً به این یکی نمی‌خورد بیشتر به ساحل بکوبد!رد پاهایم عمیق‌تر شده؛ شبیه حفره‌ی کوچک. حفره را رها می‌کنم و کمی بین صدف‌ها راه می‌روم. دوباره برمی‌گردم. به همان‌جا که منتظر موج‌ها بودم. ولی حفره را پیدا نمی‌کنم. ردپایم گم شده...</description>
                <category>کاریزما</category>
                <author>سحابی</author>
                <pubDate>Wed, 30 Jul 2025 20:20:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گفتگو با جهانِ درون ذهن!</title>
                <link>https://virgool.io/karisma/%DA%AF%D9%81%D8%AA%DA%AF%D9%88-%D8%A8%D8%A7-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86%D9%90-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86-%D8%B0%D9%87%D9%86-n8vccrspmaco</link>
                <description>در بحبوحه جمعیتی کثیر اسیر شده‌ام؛ انگار دور و برم را حصار کشیده‌ باشند اما حواس هیچ‌کسی به سوی من نیست و من نیز، از ازدحام جمعیت فراری‌ام! باز در خانه تنها مانده‌ام؛ حال بیشتر از همیشه تنهایی را احساس می‌کنم. حس عجیبی‌ست! بسیار عجیب! معمولا در همچین اوقاتی ذهنم حسابی درگیر می‌شود، بیا و ببین که چه چیزهایی به سمت ذهنم لشکرکسی نمی‌کنند! بیشتر شبیه یک عادت عمیق است، عادتی که بارها سعی کردم تغییرش دهم اما خب من با خلوت خود خو گرفته‌ام. منطقی‌ست که به این راحتی‌ها نتوانم تغییرش دهم ولی خب غیرممکن هم نیست! دوستش دارم؛ تنهایی را می‌گویم! چون در این لحظه بیشتر می‌توانم به خود بیندیشم به اینکه این من کیست؟ چرا به وجود آمده؟ آری! فکری که بارها بر ذهنم چنگ می‌زند. دلیل خلقت انسان چیست؟ من از دیدن تصویر افکار خود در آینهٔ ذهنم می‌ترسم چرا که این تنهاگزینی باعث می‌شود با آدم‌های دیگر فرق داشته باشم. استرس و اضطراب عمیقا جسمم را به اسارت خود گرفته‌اند. هر بار که با انسان‌ها رو به رو می‌شوم زبانم بند می‌آید. با خود می‌گویم:« باید از چه سخن بگویم! از چه؟» کمبود هوا را در ریه‌هایم بیشتر از همیشه احساس می‌کنم؛ نفسم از این همه گفتگوی من با مغزم به تنگ می‌آید... شاید بهتر آن باشد که این چرخه‌ی هنجارشکنی را متوقف کنم! مگر انسان موجودی اجتماعی نیست؟ پس باید از منزوی بودن دست بکشم... باید با ترس‌هایم مقابله کنم؛ با ترس از حضور در بین آدم‌ها!روان‌شناسان می‌گویند: « اجتماع‌گریزی دریست به سمت و سوی افسردگی...» پس گاهی لازم است بروی بیرون و هوای تازه را استشمام کنی؛ به گل‌ها آب بدهی و با دوستانت نیز صحبت کنی. افراط همیشه زیان‌بار است! افراط به اصرارِ همیشه تنها ماندن! اما خب این موضوع درکم را نسبت به زندگی بیشتر کرده و هیچ‌وقت پشیمان نمی‌شوم فقط یاد می‌گیرم چگونه رفتارم را به سمت بهتری سوق دهم!٠ا</description>
                <category>کاریزما</category>
                <author>🤍𝑴𝒂𝒉𝒗𝒊𝒏</author>
                <pubDate>Thu, 24 Jul 2025 00:10:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>محال من، بمان...</title>
                <link>https://virgool.io/karisma/%D9%85%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D9%85%D9%86-%D8%A8%D9%85%D8%A7%D9%86-xhz0arpjbcb4</link>
                <description>تو مرا یاد کنی یا نکنی،چه بخواهی و چه نه،خیالم به سرت هست یا که نه،تو را من بی‌بهانه دوست می‌دارم.نمی‌دانم که می‌دانی چه اشتیاقی در من از تو جان می‌گیرد؛دانستنت هم چه سود، وقتی عطش اشتیاق مرا تسکینی نیست؛نه با بودنت، نه با دانستنت.نمی‌دانم از چه سبب،تو این‌چنین در من فراوانی،در زمانی که بودنت، حتی اندک، نه… محال می‌نماید.نمی‌دانم چرا تو را این‌گونه آشنا می‌پندارم؛چگونه می‌شود آشنا باشی، بی‌یک علیک، بی‌یک نگاه؟می‌دانم،قلبم تو را تاب نخواهد آورد،و روزی، فریاد خواهی شد،در من.مگر من چه خواسته‌ام،جز تمامیت؟که این‌چنین از من دریغ می‌داری و گریزانی...روزی بر قلب من تکیه خواهی زدآخرچه کسی می‌تواند چون من،این‌چنین پشت و پناهت باشد؟ظالم بودن چگونه می‌تواندلباس روز و شبت باشد،وقتی این‌چنین تشنه‌ی مهربانی‌ات هستم؟جامه بدر کن، از پس ظلم به‌در شو؛شاید عطشم از وجودت سیراب شد.تو فقط بخواه مرا،باقی راه با من.تو بنشین و تماشا کن.محال بودنت،مرا با تو به رویا می‌برد.عجب رویای شیرینی‌ست:من باشم و تو باشی،و زمان، در پهلوی ما، پهلو انداخته باشد و نظاره‌گر؛چاره‌ای نیست برایش، برایت.اینجا سرزمین من است؛حاکم، من.امیر، من.معشوق و گوش‌به‌فرمان، تویی.به کجا گریزانی، وقتی در قلمرو منی؟به هر سو که روی،بازگشت به‌سوی من است.پس بمان.تو بمان،تا هر آنچه در این سرزمین دارم، نثارت کنم.خودآگاه و ناخودآگاهم،نثار تو باد.تمام قلبم، از آنِ تو.مختاری در آن،هر چه خواهی کن...تو فقط بمان.در رویا بمان.محالِ من...</description>
                <category>کاریزما</category>
                <author>فرشته بهزاد</author>
                <pubDate>Sun, 20 Jul 2025 13:54:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اتاق 246؛</title>
                <link>https://virgool.io/karisma/%D8%A7%D8%AA%D8%A7%D9%82-246-mzd1e5xnvufr</link>
                <description>گفتند دیوانه ام. ماهم به حرفشان بسنده کردیم. آنها هم دیوانه اند. دیوار ها قد کشیده اند.سقف هر روز نزدیک تر می شود. تشک خشک تخت چسبیده به اسکلت فلزی اش.تکان که بخوری صدای کشیدن سوهان گوش آزاری می آید. پنجره ای نیست.حتی نمیدانم پنجره چیست. سقف و دیوارها مانند یک پوست چرک همه جارا پوشانده اند. شب ها خیلی خسته انگیز به نظر می رسند. خسته انگیز؟ شاید دکتر برای به کار بردن همین واژه های نه چندان اعجاب انگیز گفت دیوانه ام. هرچند اوهم دیوانه است. درازای کاشی ها را که میگذاری کنار هم یک خط ممتد ساخته میشود.هم قد درخت حیاط پشتی تیمارستان. کاشی هاهم دیوانه اند. تابلوی مضحکی را چنان با میخ به دیوار جلوی تخت کوبیده اند که لایق دیوار نیست. نقش یک گوره خر. به نظرم تنها شایسته ی کوبیده شدن به پیشانی لوده ای مثل دکتر است. هرچند من دیوانه ام. اوهم دیوانه است البته. پرستار با ادا و اطواری که مختص خودش است می آید که با آن سوزن های پر از مایع تنم را سوراخ کند. حتم دارم مایع داخل سوزن دیوانه کننده است،نه آرام بخش.صورتش خیلی کثافت بار است.صدایش میکنم:«حرامزاده.» سوزن را فرو میکند توی تخم چشمم. دستانم بسته است. من،دکتر و پرستار هرسه دیوانه ایم. احساس کردم دیوار به رویم نیشخند میزند. احساس نیست. خودم از گوشی چشم دیدم.دیوار هم دیوانه شده. من لبدوخته ام اما. شب باز میشود.روز هم که نیست.نور گندیده ی ماه از پنجره ای که وجود ندارد روی دیوار می رقصد.ماه سیاه خند میزند.ای احمق.البته من و دکتر و پرستار هم احمقیم.دیوار هم. میدانی خوبی دیوانه بودن به این است که خودت نمیدانی دیوانه ای.اما من میدانم.دکتر هم میداند. تیک تاک. _نا انسان! تیک تاک. _نا حیوان! تیک تاک. _نا موجود! تیک تاک. عقربه های عقب مانده؛ساعت هم دیوانه است. البته من و دکتر و پرستار و دیوار هم همینطور. مچ دستانم عرق کرده.این دستبند های آهنی خیلی نا جالب اند.پا بند هاهم. هنوز جا برای دو دیوانه داریم.من،دکتر،پرستار،دیوار،ماه، ساعت،دستبند و این پابند لعنتی. مغزم آماس کرده.یادم می آید. کاش دستان آن دختر را میگرفتم. مدام میگفت «خانه..». اما من دیوانه ام.شاید اوهم دیوانه بوده. ساعت سه و نیم بامداد است. بوی خون می آید و آن صدا.مثل همیشه. میتوانم ببینمش.جثه اش بزرگ نیست.گوشه ی اتاق کز کرده.صورتش از وسط نصف شده.انگار که چاک بین دو ابرویش که تا چانه میرسد،یک آبشار خون باشد. می آید جلو.خون همچنان جاری است. دستانش را روی گلویم قفل میکند و فشار میدهد. احساس خفگی میکنم.خیلی زیباست.مرده ام انگار. همه جا سیاه است.او نیست.زنده ام هنوز. یک پروانه ی پریده رنگ دور و بر سرم می خزد. دوستش دارم.خیلی مزخرف است. همینجاست.دوباره به سمتم می آید.چاقویی در دستش است که به نظر تیز می آید.میگذاردش روی گلویم و شروع به بریدن میکند.فواره ی خون چشم هایم را پوشانده. سیاهی غلیظی همه جا را گرفته.دیگر نمی بینمش اما جای دستهایش و خیسی خون را حس میکنم. همه جا مرگ‌مال شده. در این دالان خون چکان. اینبار تبری را می برد بالا و پایم را از استخوان مچ قطع میکند.و بعد انگشت های دست را. خودم را در دشتی مملو از آفتاب گردان هایی میبینم که سعی در کشتنم را دارند؛مانند مارها میپیچند دور گلویم و فشار میدهند. سقف را نگاه میکنم.با خون رویش نوشته شده:«لذت میبرم.» من هم لذت میبرم. اینکه شب ها می آیی خیلی خوب است. از اینکه سلاخی میشوم لذت میبرم. اینجا اتاق بلع 246 است. و من دیوانه ام. تو؟ نه تو دیوانه نیستی.</description>
                <category>کاریزما</category>
                <author>BABA YAGA</author>
                <pubDate>Wed, 16 Jul 2025 16:37:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کاش عاشق بودی:)</title>
                <link>https://virgool.io/karisma/%DA%A9%D8%A7%D8%B4-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82-%D8%A8%D9%88%D8%AF%DB%8C-qngw36thy7zt</link>
                <description>کاش شعر بودی !از این شعر‌های عاشقانه . . .نه شعر‌هایی که غم بغلشان کردهسفت چسبیده و رها هم نمیکندشعر‌های طولانی و بلند،ملایم و دل‌چسب و تمام نشدنی، لبریز از عشق و بوسیدنی . .کاش دکلمه بودی !دکلمه‌های مفهمومی، دکلمه‌هایی که پُر از شور است و شوق،فراخواندنش امید هست و عشق . . از این دکلمه‌ها که هر روز میشود گوش داد و بیدار شد...کاش نوشته بودی !مثلا نوشته‌های شاملو به آیدا، از همان‌ها که به خواندنش تشویقم میکردی، یا نوشته‌ایی پُر شده از بودن‌ها، آغوش‌ها، علاقه‌ها، نوشته‌ایی عاشقانه همانند نامه‌های از دور رسیده، سخت به مقصد آمده . .کاش عاشق بودی !از این عاشقانه‌های قصه‌ها، لیلی و مجنون یا شاید شیرین و فرهاد . .از این عاشق‌ها که محال است تمام شودادامه دارد، ادامه دارد، و باز هم ادامه داردسال‌های طولانی دوام میابد !از این عاشق‌ها که دست نمیکشند، جا نمیزنند و تا آخرش میمانند،و اما عزیزِ من کاش عاشق بودی:)!</description>
                <category>کاریزما</category>
                <author>Mahla</author>
                <pubDate>Wed, 16 Jul 2025 13:39:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در سراشیبی تغییر</title>
                <link>https://virgool.io/karisma/%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%B1%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D8%A8%DB%8C-%D8%AA%D8%BA%DB%8C%DB%8C%D8%B1-bj0jpct5cy0d</link>
                <description>شاید امشب، یا که فردا دلتنگ دلواپسی هایش شوی و مغزت را خاموش نگه داری تا تنها قلبت بر جسمت حاکمیت کند، آنجاست که تاج مغز را میشکنی، قلب آرام تر یا تندتر از همیشه میتپد و احساساتی خواهی داشت که با مغز و منطق درک نخواهند شد، ابتدا روحت انهارا میجود و اگر مایل بود به قلبت تحویل میدهد؛ به خود میایی و میبینی مغزت هم تسلیم این تلاطم بی نظیر شده و دیگر پافشاری نمی‌کند، تا جایی که به خود میگویی نکند از همان اول هم اشتباه میکردم؟ نکند حقیقت همین چیز تازه ایست که‌در زندگی ام جریان پیدا کرده و به اندازه ی نسیم آرام و همچون طوفان پر شور است؟من اسم این را میگذارم فصل جدید کتاب زندگیمان، همان جایی که متوجه میشویم چیزهایی درونمان تغییر کردند و به خود می آییم میفهمیم این تغییرات حاصل یک شب و یک روز نیستند، در تمام چند ماه یا یک سال اخیر در پی تغییر دادن انها بودیم بدون اینکه خودمان متوجهش باشیم.همان که...همان روزی که شکر قهوه ات را یک قاشق کمتر میزنی، شب ها دقیقه ای زودتر چشمانت بسته میشوند، اتاق بهم ریخته ی شلوغ پلوغت را نظمی میدهی، چاشنی قرمه سبزی را تنوع میدهی، موهایت را بالا میبندی یا به نحوی دیگر شانه میزنی، نقاشی هایت طرح و رنگی دیگر میگیرند، نوشته هایت متفاوت میشوند، میفهمی خودت را بیشتر دوست داری، رنگ لاک همیشگی ات را کمی براق تر میکنی، کتاب هایی که میخواندی با کنونی ها تفاوت دارند، از صدای ناگهان نصفه شب نمیترسی و واقعا نمیترسی... چیزی اینجا مثل قبل نیست.از چیزهایی میترسیدم اما...وانمود کردم که نمیترسم. شیوه ی دفاعی من در برابر تبدیل شدن به ان که میخواستم بود، اگر دستم به شکل عجیب غریبی زخم شد، از آن میترسیدم و درد میکشیدم اما سعی میکردم ارام ارام خون رویش را پاک کنم و با دستمالی ببندم. همان شد که اگر این اتفاق برای دیگران هم میوفتاد سعی میکردم آرام باشم هرچقدر هم که نشدنی بود باز وانمود به آرام بودن میکردم، پس از چندی که گذشت دیدم دیگر وانمود نیست... آرامش جزوی از وجودم بود، بهتر بگویم:چیزهایی از قبل درون ما وجود دارند، تنها باید آنهارا صدا کنیم... و زمانی که باور قلبی به وجودشان پیدا کنیم سر و کلیشان حقیقی تر از قبل پیدا میشود...برکت، عشق ، نور، جادو، معرفت و علم از قبل در جهان وجود دارند تنها باید پی آن بگردیم، تنها باید درخواست کنیم تا پیدایشان که نه، بلکه دوباره به آنها جان ببخشیم چون آنها هیچ وقت نرفته اند که بخواهند پیدا شوند.شرح حالنمیدونم توی مدرسه ی جدیدی که نمیدونم کجاست و اسمش چیه باز فرصت میشه متنامو بخونم؟ کسی هست که بهشون گوش بده؟ چرا که نه معلومه که برام مهمه، دوست دارم به آدما بگم خیلی چیزای رنگارنگی توی دنیا هست و نوشته بهترین پناهگاهه ، مثل اون طنز لا به لای متنای فلسفی ساده که هرکی نخواست ساده ازشون بگذره و یه نیش خنده بزنه، اما اونی که باید منظورو درک کنه.من و همیشگی پریروز😂🥹🦄🫂تابستون، به دل نشستهدوسش دارم با اینکه مثل سالای پیش خیلی پر ماجرا نبوده؛ البته درگیری ازمون ورودیای کوفتی و... ام بی تاثیر نبودنا. چند دقیقه پیش داشتم فکر میکردم توی این چند سال اخیر یعنی بعد از کلاس پنجم مدرسه باعث شده از بهار نازنینم لذت نبرم... تصمیم گرفتم اگه بهار سال بعد زنده بودم یجوری برنامه ریزی کنم تا ازش لذت ببرم... دلم براش تنگ میشه..</description>
                <category>کاریزما</category>
                <author>Goli</author>
                <pubDate>Sun, 13 Jul 2025 21:56:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تو خواهی مُرد اما..</title>
                <link>https://virgool.io/karisma/%D8%AA%D9%88-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D9%85%D9%8F%D8%B1%D8%AF-%D8%A7%D9%85%D8%A7-oiojwrz523ge</link>
                <description>خزان که شود گل می میرد،اما لبخندش تا همیشه در خاطره پروانه باقی می ماند.گل خواهد مرد اما خنده اش نه.تو خواهی مرد،اما خنده ات نه.تو خواهی مرد اما شعرهایت نه.تو خواهی مرد اما خاطره ات نه.خاطره تو تا همیشه در ذهن کبوتری که بال شکسته اش را بستی خواهد ماند.تو خواهی مرد اما ردپایت به روی زمین نه.پس گامهایت را با احتیاط بردار،مبادا دل گنجشکی بلرزدسنگی قلب رود را بلرزاندیا قلب نرم و نازک گلهای کنار رود زیر گامهایت لگد مال شود.تو خواهی مرد اما...</description>
                <category>کاریزما</category>
                <author>نشانی</author>
                <pubDate>Fri, 11 Jul 2025 22:54:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بازی با سایه‌ها: وقتی انتظار، خودِ واقعیت می‌شود.</title>
                <link>https://virgool.io/karisma/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D9%87%D8%A7-%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%A7%D8%B1-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%90-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C%D8%AA-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF-vtihbbh6lohq</link>
                <description>همه ما منتظریم. منتظر یه تماس، یه خبر، یه لبخند، یه تغییر. انگار زندگیِ ما در یک ایستگاه انتظار ساخته شده و ما مسافرانی هستیم که در طول مسیر، فقط منتظر رسیدن به مقصد بعدی‌ایم، بدون اینکه بدانیم مقصد اصلی کجاست.شاید هیچ‌وقت نفهمیم که اولین انتظارمان چه بود. شاید انتظار یک آغوش گرم در روزهای اول زندگی؟ یا شاید انتظارِ حرف زدن، راه رفتن، یا فهمیدنِ دنیای اطرافمان؟ با هر قدمی که در مسیر زندگی برمی‌داریم، انتظار تازه‌ای شکل می‌گیرد. انتظار برای رسیدن به یک هدف، انتظار برای پیدا کردن یک همراه، انتظار برای یافتنِ معنا.من همیشه فکر می‌کردم انتظار، فقط یک حالتِ گذراست؛ یک پرانتز در دلِ زمان که باید زودتر بسته شود تا به اصلِ ماجرا برسیم. اما هرچه بیشتر این پرانتزها را تجربه می‌کنم، بیشتر به این نتیجه می‌رسم که خودِ انتظار، بخشی از اصلِ ماجراست. درست مثل سایه‌ای که همیشه همراهِ جسم است، انتظار هم همراهِ روحِ ماست. گاهی کوتاه و بی‌خطر، گاهی بلند و تاریک که تمامِ دیدمان را می‌گیرد.به یاد می‌آورم روزهایی را که منتظرِ یک اتفاقِ ساده بودم؛ مثلاً انتظارِ تمام شدنِ کلاس، انتظارِ رسیدنِ عصرِ جمعه، یا انتظارِ دیدنِ رویِ کسی که دوستش داشتم. در آن لحظات، تمامِ دنیا خلاصه می‌شد در همان چند ثانیه یا دقیقه تا آن اتفاق بیفتد. چقدر این ثانیه‌ها کش می‌آمدند! چقدر نفس‌ها حبس می‌شدند و چقدر امید در دل‌ها موج می‌زد.اما آیا همیشه انتظار، خوب است؟ گاهی انتظار، تبدیل به کابوس می‌شود. انتظار برای نتیجه‌ی یک آزمایش، انتظار برای بهبودِ حالِ عزیزی، انتظار برای خبری که می‌تواند همه چیز را عوض کند. در این مواقع، انتظار دیگر یک بازیِ شیرین نیست، بلکه یک شکنجه‌ی روانی است. در این انتظارها، ما نه زندگی می‌کنیم و نه می‌میریم؛ فقط معلق می‌مانیم در فضایی بینِ بودن و نبودن.شاید نکته‌ی مهم این باشد که یاد بگیریم چگونه انتظار بکشیم. چگونه با سایه‌ی انتظار کنار بیاییم، بدون اینکه اجازه دهیم تمامِ نورِ زندگی‌مان را ببلعد. شاید باید در خودِ انتظار، معنایی پیدا کنیم. شاید باید در همین “الان” که منتظریم، زندگی کنیم. لحظه‌ای که صرفِ فکر کردن به آینده‌ای که نیامده، یا گذشته‌ای که رفته، می‌شود، یک فرصتِ از دست رفته است.</description>
                <category>کاریزما</category>
                <author>Mahla</author>
                <pubDate>Sat, 05 Jul 2025 13:14:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این داستان :مداد شمعی</title>
                <link>https://virgool.io/karisma/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%AF%D8%A7%D8%AF-%D8%B4%D9%85%D8%B9%DB%8C-tarn8epx8n9i</link>
                <description>خیلی وقت بود با نقاشی قهر بودم. تقریباً توی تمام طول زندگیم. از وقتی یادم میاد همیشه فرار می‌کردم از زنگ‌های هنر، از صفحه‌های سفید، از لحظه‌ای که باید چیزی خلق می‌کردم.بلد نبودم خلق کنم؟ نمی‌دونم. ولی فکر نکنم دلیلش بلد نبودن نبود. بیشتر  ترس بود. ترس از نتونستن ،ترس از اینکه خط‌هام کج دربیاد، ابرهام زیادی  واقعی نباشه وآدمی که می‌کشم به‌قدر کافی شبیه آدم‌های واقعی نباشه.برای کی باید اینقدر خوب می‌کشیدم؟ واقعیت اینه که برای هیچ‌کس. هیچ‌کس انقدر حرفه‌ای نبود که من بخوام براش بی‌نقص باشم، اما اطرافم پر بود از آدم‌هایی که بهتر از من می‌کشیدن. از شانس بد، اون‌ها نزدیک‌ترین آدم‌های زندگی من بودن. نقاشی‌هاشون زیبا بود، همه تحسینشون می‌کردن، و مخلوق بقیه بی‌اهمیت می‌شد چون برنده‌ها از قبل معلوم بودن.خب، منم توی همین مسابقه بودم. می‌دونستم آخرش قرار نیست روی سکو وایستم. ولی من اهل باختن نبودم. داستان یک‌دندگی من اینطوری بود: یا اول می‌شدم، یا کلاً از بازی خارج می‌شدم. و این شد که دیگه دفتر نقاشی بسته شد.یادمه &quot;لویی&quot; توی تلویزیون نقاشی می‌کشید، ساده، کودکانه، دل‌نشین. اما من هیچ‌وقت باهاش هم‌قدم نشدم چون مطمئن بودم یکی هست که از من بهتر می‌کشه. خلاصه که بچه کوچولوی درونم، با تمام وجودش، با نقاشی قهر کرد. هر وقت بحث خلق کردن می‌شد، می‌گفت: «راستش علاقه‌ای ندارم.» و از زیرش در می‌رفت.حالا سیزده سال گذشته. اون بچه کوچولو بزرگ شده. دیگه فهمیده که قرار نیست توی همه مسابقه‌ها اول شه. اما دیگه براش مهم نیست. چون فهمیده مهم‌ترین چیز، خود پروسه خلق کردنه. همون انحنای کوچیکی که به بدن یه موجود خیالی می‌دی، همون لبخند کجکی دخترکوچولویی که کنار خونه می‌کشی، همون لحظه‌ای که چیزی رو از خودت بیرون می‌ریزی و روی کاغذ می‌ذاری.مهم اون دوستیه که توی مسیر خلق پیدا می‌کنی، نه سکو. مهم اون پستی‌وبلندی‌های راهه، نه بی‌نقص بودن.شاید عجیب باشه ولی من توی بیست سالگی، دویدم توی کتاب‌فروشی. یه بسته مداد شمعی شش‌رنگ خریدم و به خودم یه گواش جایزه دادم. اومدم خونه، دفتر بی‌خط رو باز کردم و شروع کردم به کشیدن همون نقاشی‌ای که روی جعبه مداد شمعی بود.طوسی نداشتم، پس فیلم آبی شد. جا نداشتم، خرگوشم وسط رودخونه افتاد. اما غم هم  نداشتم. یه نقاشی بامزه خلق شد. چون هم آقا فیله خوشحال بود، هم آقا خرگوشه، هم من. هیچ‌کدوممون بی‌نقص نبودیم، ولی همه‌مون خوشحال بودیم.من، خوشحال از جسارتم. اونا، خوشحال از اینکه خلق شدن. چون اگه من توی بیست سالگی مداد شمعی  دستم نمی‌گرفتم، کی قرار بود اون‌ها رو خلق کنه؟خلاصه اینکه بلخره باید شروع کرد چونشاید یه فیلی توی دنیا هست کهمنتظره ما خلقش کنیم.🤍✨پی نوشت ۱:خالق این عکس هوش مصنوعیهپی نوشت۲: هنوز جسارت آپلود عکسش رو ندارم یروزی که خیلی هم دور نیست میذارمش.</description>
                <category>کاریزما</category>
                <author>نصفه نیمه</author>
                <pubDate>Wed, 02 Jul 2025 18:41:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لحظه</title>
                <link>https://virgool.io/karisma/%D9%84%D8%AD%D8%B8%D9%87-gvcem5ngxzfq</link>
                <description>بعضی وقت‌ها؛در حال به فکر گذشته و آینده‌امدر گذشته به فکر حال و آینده‌امو در آینده به فکر حال و گذشتهکمی جابجایی در چینش کلمات اما خب، عین واقعیت!و خب آن موقع است که نه می‌فهمم چگونه گذشته گذشتو نه می‌فهمم چگونه حال در حال گذشتن استو نه اینکه چگونه آینده قرار است بگذرد.در این شرایط واقعاً از فهمیدن دَوَندگی زمان عاجزم.نه اینکه نخواهم ها! نه!در اصل به این خاطر که در چنین شرایطی نفهمم؛ خودِ نفهم. یعنی واقعاً نمی‌فهمم!و آن موقع است که افسار نفسم را می‌گیرم و تمرکز را هزینه‌اش می‌کنم و تا دقایقی طولانی، خود را با آهنگ نفسم همراه می‌کنم.شرط دوری از افکاری که مشتانشان زمان است، که خود عاملی بیرونی‌ست، نگاه به درون و تمرکز به اعماق وجود است.تعادل!</description>
                <category>کاریزما</category>
                <author>مبین</author>
                <pubDate>Mon, 30 Jun 2025 11:34:56 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>