خلاصه کتاب بازنگری در کار Rework

چند روز پیش، یکی از دوستام به نام آقای ف.ق! اومد پیشم و بطور داوطلبانه کتابی رو بهم امانت داد: «بازنگری در کار». چون می دونستم که باید، به هر حال چند روز دیگه پسش بدم، به سرعت شروع کردم به خوندن (برخلاف کلی کتاب های خوب که مال خودم هستند و دارن تو کتابخونه خاک می خورن). کتاب جالبی بود. یازده فصل داره، و در هر فصلش تقریبا در مورد ده تا موضوع حرف زده. برای هر موضوع هم فقط یک صفحه اختصاص داده. در این یک صفحه، نصف صفحه برای بیان تئوری و نصف صفحه برای بیان یک مثال هست. جالب بود. احتمالا همه حرف هاش درست نیست اما به هر حال شنیدن حرف مخالف ذهن آدم رو باز می کنه. اجازه بدید خلاصه اش رو بگم:

فصل اول: سنت شکنی. نویسنده میخواد بگه خیلی مطالبی که در مورد کسب و کار شنیدید الزاما درست نیست. مثلا معتقده که شکست مقدمه پیروزی نیست. میگه کسی که شکست میخوره، احتمال پیروزی اش، در دفعات بعدی برابر با کسی هست که اصلا اون کار رو قبلا انجام نداده اما کسی که در انجام یک کاری موفق میشه، در دفعات بعد با احتمال بیشتری در اون کار، یا کارهای مشابه دیگه موفق خواهد شد. در قسمت دیگری نویسنده معتقده که نباید حتما به فکر رشد کسب و کارمان باشیم. یک کسب و کار کوچک می توان به اندازه کافی سودآور باشد و بنابراین چه الزامی به گسترش کسب و کار است؟ همچنین اعتیاد به کار رو شدیدا رد میکنه. کی گفته که اونهایی که بیشتر کار می کنند موفق ترید؟ اونهایی موفق ترند که به اندازه کار می کنند.

فصل دوم: حرکت. خلاصه حرفش این است که شروع کن به ساختن اون چیزی که به درد خودت میخوره. بعدش برو کسانی رو پیدا کن که این چیز به درد اونها هم میخوره. اونها حتما مشتریت میشن و ازت میخرن. در این شروع کردن نه دنبال وام بانکی باش نه سرمایه گذار و نه حتی بیانه ماموریت و طرح خروج از کسب و کار (در صورت عدم موفقیت).

فصل پیشرفت. در این فصل میخواد بگه، حالا که کارت رو شروع کردی چطوری کسب و کارت رو پیشرفت بدی. میگه در ابتدا باید جزئیات رو نادیده بگیری و صرفا هسته اصلی کسب و کارت رو راه بندازی. مثلا بدون انواع سس میشه یک مغازه ساندویچی راه انداخت اما بدون نون ساندویچی دیگه واقعا نمیشه. پس حتی اگر به انواع سس دسترسی نداریم، بیاییم و با همون نون ساندویچی شروع کنیم تا بعدا بتونیم انواع سس رو هم در مغازه مون جور کنیم.. در فصل بعدی به این موضوع می پردازه که چطور یک کسب و کار، کارآ داشته باشیم. مقداری از جلسات ناکارآمد صحبت می کنه و بعد میره سراغ تصمیم های مدیریتی و طرح های عریض و طویل آینده نگرانه که عموما به هدف نمی رسد و عملا ناکارآمد هستند. فصل ششم در مورد رقیبان صحبت می کنه. حرفش اینه که در عین حال که محصول رقیب رو کپی نمی کنید و اساسا خودتون سعی کنید محصول خودتون رو خوب و با کیفیت ارائه بدید و تمام تمرکز تون رو بر روی کارهای رقیب قرار ندید، ولی خوب به هر حال یک نیم نگاهی هم به اونها داشته باشید، تا محصول شما بتونه قابلیت رقابت با محصول رقیبان رو داشته باشه. قابلیت رقابت، معنیش این نیست که همه ويژگی های محصولات رقیب در محصول شما باشند، اتفاقا برعکس، محصول شما باید تنها ويژگی هایی رو داشته باشه که مورد نیاز مخاطبان و مشتریان شما هستند. چه بسا مشتریان شما اساسا هیچ نیازی به ويژگی های محصول رقیب نداشته باشند. فصل بعدی در مورد تکامل محصول صحبت می کنه. میگه که مشتریان باید محصول شما رو تکامل بدن. یعنی اونها باید خواسته هاشون رو بیان کنن و اشکالات رو بگن. جالب بود. میگفت هر درخواستی که از مشتریان می شنوید رو خیلی زود فراموش کنید. بخاطر اینکه اگر اون درخواست، برای بقیه مشتریان هم صادق باشه، پس اون حرف رو مرتبا از افراد مختلفی خواهید شنید و دیگه اگر هم بخواهید نمیتونید فراموشش کنید! نویسنده میگه باید این قبیل درخواست ها در اولویت انجام دادن باشه تا محصول شما متناسب با نیاز مشتریان تون تکامل پیدا کنه. در فصل بعدی میخواد در مورد تبلیغ محصول نکاتی رو بگه. میگه شما نباید کورکورانه تبلیغات کنید بلکه باید دقیقا مخاطبان خودتون رو پیدا کنید و مستقیم به سراغ اونها برید. اگه در حوزه کسب و کار خودتون یکسری دوره آموزشی برقرار کنید، اونوقت کسانی که به حوزه کاری شما علاقه مند هستند، خودشون برای یادگیری میان سراغتون و بعدش میتونید محصول کسب و کارتون رو هم بهشون بفروشید. ایده جالبیه! تاکید شده سعی نکنید در رسانه های بزرگ که میلیون ها مخاطب دارند تبلیغ کنید چونکه از این میلیون ها نفر اصلا معلوم نیست که حتی هزار نفر هم به کار شما علاقه داشته باشند یا نه؟ نوشته بود: بازاریابی یک واحد مستقل نیست اما خوب است که همه بخش های شرکت واحد بازاریابی باشند.

در فصل بعد در مورد استخدام حرف هایی میزنه. گفته که حتما و حتما و حتما اول باید خودتون کار رو شروع کنید و به عنوان کارمند کار کنید. و بعد هر وقت دیدید که واقعا از فشار کار در عذاب هستید یک نفر رو استخدام کنید. در این استخدام هم نیاز نیست طرف حتما نابغه باشه یا سابقه کاری فوق العاده ای داشته باشه یا مدرک تحصیلی بالایی داشته باشه، بلکه فقط کافیه دل به کار بده و اهل یادگیری و یاددهی باشه. فصل دهم در مورد کنترل خسارت هست. کنترل خسارت یعنی جمع و جور کردن گندی که به کار زدیم. یعنی مثلا وقتی که نرم افزارمون باگ داره و مشتری از دست مون شاکیه باید چیکار کنیم. داره یادمیده چطور از مشتری عذرخواهی کنیم و مسئولیت اشتباه های کسب و کاری تون رو بپذیرید (در کشورمون خیلی کاربرد نداره... بیخیال). در فصل آخر میاد در مورد فرهنگ صحبت می کنه. فرهنگ سازمانی. جالب بود. لپ کلامش این بود که فرهنگ رو شما بوجود نمی آرید بلکه با کارهایی که بطور مداوم انجام میدید، فرهنگ خودش متولد میشه.

خب باید از دوست عزیزم، ف.ق! تشکر کنم که فرصت مطالعه این کتاب رو بهم داد. ف.ق! جان تشکر.