چرا رنج، بخش پنجم «اینترنت با مغز ما چه می‌کند؟»


مرور بخش‌های گذشته:

در مباحث رنج رسیدیم به امید واقع بینانه که حاصل عمل به علاوه پذیرندگی است. برای باز کردن مفهوم پذیرندگی: باید بدانیم بخشی از آن نقد شرایط موجود و ذهنیت هایی که ما در مورد خودمان داریم. گفتیم که در فضای مجازی ما مدام با «ترین» ها بمباران می شویم و این معمولی بودن را به یک ناسزا تبدیل کرده است. در واقع اگر به آدمی بگوییم معمولی انگار که داریم تمام نقاط بالقوه، استعدادها و تمام تواناییهایش را نادیده می‌گیریم و در پرانتز قرار میدهیم. در ستایش معمولی بودن حرف زدیم. در مورد آدم‌های معمولی عشق های معمولی که چیزهایی درخشانی دارند. در واقع اگر بپذیریم که معمولی هستیم خودش به نوعی «ترین» بودن است. اگر خودمان را بپذیریم، به سبک خودمان «ترین» هستیم و نیاز به قیاس با چیزهای سخت و ناممکن را کنار گذاشته‌ایم و شبیه خودمان شده‌ایم.

باید بدانیم شجاعت در معمولی بودن است.



۱. معرفی فیلم: حوض نقاشی به کارگردانی مازیار میری و بازی نگار جواهریان و شهاب حسینی

در این فیلم دوتا زن و شوهری هستند که از نظر ذهنی اختلال دارند و یک ماجرای عاشقانه‌ای بین این دو وجود دارد و حالا یک فرزند پسر هم دارند. وقتی زندگی برای این دو سخت می‌شود و یا به جدال می خورند و یا مشکلات مالی و شرایط مختلف، دائماً یکی به دیگری یادآوری می کند: «یادته عاقدی که عقد ما را خواند یادته چه جمله ای به ما گفت؟» و این یادآوری باعث می شود که باز هم به آرامش برسند. کمی جلوتر باز دنیا به این دو سخت میگیرد و باز این جمله معجزه آسا را به هم میگویند. تا در آخر فیلم می فهمیم آن جمله چه بود. هرچند ما منتظر یک جمله حکمت آموز، بزرگ و پیچیده هستیم، ولی جمله ساده و بسیار عمیق است. جمله این بود که حاج آقا زمان خواندن خطبه عقد به این دو گفته: «برید و با هم بسازید». همین قدر معمولی و همین قدر فوق العاده!

در ستایش آدم‌های معمولی باید حرف زد، باید داستان هایشان را شنید. می دانید اتفاقاً آدم های معمولی بهترین ساکنان این سیاره هستند و کمترین آسیب را به آن زده اند.

یک نویسنده‌ای هست به نام ریموند کارور، که قصه هایش خیلی قصه‌های عجیب و غریب با قله و اوج و فرود نیست. قصه آدمهای معمولی و اتفاقهای معمولی است ولی به قدری عمیق تاثیر گذار و چند لایه است که آدم از شنیدنشان سیر نمی‌شود. همچنین چخوف هم این مشخصه را دارد. می‌توانید کارهای این دو را بخوانید.

یک قصه معمولی شنیدم که خیلی برایم جالب بود. از یک آدم معمولی که دنیا را دارد به سبک خودش و به اندازه خودش به جای بهتری تبدیل می کند. قصه یک خانوم را شنیدم که «ماما» هستند. روزی که این خانم یک عمل دارد و باید به داخل اتاق عمل برود، خیلی آراسته وارد اتاق عمل میشود. به خودشان می رسند و حسابی خوش‌تیپ می شوند. ایشان می گوید: می خواهم اولین تصویری که بچه از جهان می بیند تصویر زیبایی باشد.

عرض بنده این است که ما باید ‌های آدم‌های خوب معمولی را بشنویم و معمولی بودن را از یک ناسزا و دشنام خارج کنیم.

مردی که ۱۰ ساعت و یا زنی که به ساعت و یا حتی بیشتر برای رفاه خانواده اش با جهان می جنگد آدم معمولی نیست آدم درخشانی است که باید قصه های او را شنید. یکی از عوارض شبکه های اجتماعی این است که قسمتی از زندگی یک نفر را به ما نشان می دهد و این انتظار را در ما ایجاد می کند که باید اینطوری باشیم.

۱. معرفی کتاب: «اینترنت با مغز ما چه می کند»، رشته نیکولاس کار، ترجمه محمود حبیبی، نشر گمان.

آقای نیکولاس کار بررسی کرده که این تکنولوژی جدید به نام اینترنت، به لحاظ شناختی چه محدودیت هایی بر مغز بشر اعمال می کند و البته چه افزوده هایی برای او دارد. یعنی هم نیمه پر لیوان را میبیند و هم نیمه خالی آن را. البته ما پیش از این در مورد شبکه های مجازی زیاد صحبت کردیم.

کتاب با این مبحث شروع می شود که مغز ما تحت تاثیر تجارب ما تغییر می کند. مثلاً یک فرد اگر تصادف کند و بینایی خود را از دست بدهد مغز او با توجه به اتفاقی که رخ داده، خود را عوض میکند و حواس دیگری مثل شنیداری و یا لامسه را تقویت می کند. در واقع تجربه‌ای رخ می دهد و مغز در واکنش به آن خود را بازسازی می کند و تغییر می دهد. سوال این کتاب این است که تجربه ای مثل اینترنت که زندگی ما را فرا گرفته، چه تغییراتی در ذهن ما و فرایند تفکر ما ایجاد می کند؟

اول یک تاریخی را بررسی می‌کند تا نشان دهد چه اختراعات دیگری، چه تغییرات شناختی، برای ما ایجاد کردند. یکی از مهمترین آنها اختراع گوتنبرگ ماشین چاپ است. ماشین چاپ کتاب را ارزان و عمومی کرد. چند سال بعد از شروع کار ماشین چاپ بیش از ۱۲ میلیون نسخه کتاب در سراسر اروپا وجود داشت و این اختراع مسیر تاریخ را تغییر داد و مهمتر از آن مسیر تفکر ما را تغییر داد. مثلاً یکی از تغییرات مهم این بود که واژگان بیشتری به بشر آموخت. مثلاً نیکلاس کار اشاره می کند که در آن زمان در زبان انگلیسی هفت هزار واژه به کار برده می شده است است بعد از گسترش کتاب، چون نویسنده ها بر آن بودند که احساسات و شرایط انسانی را توضیح دهند به واژگان گسترده تری نیاز داشتند و این نیاز باعث شد تعداد واژگان از هفت هزار به یک میلیون واژه برسد.دایره واژگان انگلیسی گسترده شد و این تفکر بشر را، در آن عصر در قرن پانزدهم گسترش داد.

کلمات مصالح تفکر است، ما نمی‌توانیم به یک میز فکر کنیم بدون کلمات. اگر میزی شاید بتوانیم به آن اشاره کنیم ولی بعضی از کلمات حتی نشان دادنی هم نیستند. یک میز سطح افقی دارد، چهارپایه دارد و از چوب ساخته شده...

برای همین است که تفکر به زبان مادری همیشه راحت تر است چو ما در زبان مادری با کلمات بیشتری مانوس هستیم. کلمه هایی که ما در قضاوت یک موقعیت به آن اطلاق می‌کنیم، تعیین و تکلیف آن موقعیت را مشخص می کند. خیلی مهم است که این کلمه چقدر دقیق باشد. مثلاً به شخصی می‌شود گفت جاهل، می‌شود گفت نادان، می شود گفت کم خرد ایا میشود گفت کم هوش. درست است که تمام این کلمات یک کلمه رو توضیح می دهد اما خیلی با هم فرق دارند.

می‌بینید این کلمات هستند که میز را به ذهن ما متبادر می کند ما هرچقدر کلمات بیشتری داشته باشیم قضاوتمان از شرایط خودمان و جهان گسترده‌تر و غنی‌تر خواهد بود؛ اختراع گوتنبرگ این کار را کرد!

در کتاب همچنین اشاره می‌کند اختراع گوتنبرگ در ترویج ریشه‌های پروتستانتیسم در غرب بسیار موثر بوده است. یکی از دلایل آن چاپ کتاب مقدس است که که پیش از آن در انحصار نهادهای دینی بود، ولی وقتی به شکل گسترده ای چاپ شد هر مسیحی خود می توانست با این متن مقدس رابطه برقرار کند و این زمینه بسیار مهمی را ایجاد کرد. در واقع می‌خواهم بگویم یک چرخش تاریخی چه تغییرات مهمی را می تواند در زندگی بشر ایجاد کند.

حالا بعد از ۵۰۰ سال زمان که از اختراع ماشین چاپ گذشته، یک پدیده‌ی مهم تاریخی دیگر دارد جهان ما را تغییر میدهد:

اینترنت! فرآیندی که خیلی مهم است به آن بپردازیم.

در فلسفه شاخه‌ی مهمی وجود دارد که بعضی از فیلسوف ها به آن می پردازند، به نام فلسفه تکنولوژی که در رابطه با فلسفه ذهن بررسی می‌کند که مثلا اینترنت چه عواقبی می‌تواندداشته باشد.

اینترنت واقعا دنیای ما را جای بهتری کرد به صورت کلی اینترنت کمک کرده که آدم‌ها ارتباط بیشتری با هم داشته باشد و امور را به راحتی انجام دهند و خیلی چیزهای دیگر… با احتساب به اینکه می‌دانیم اینترنت چقدر چیز خوب، مهم و کاربردی است. اما با این حال نقدهایی هم بر آن وارد است و باید بررسی کنیم در کنار همه مواهب خود، چه بلایی سر ما آورده است.

ببینید یکی از فرایند هایی که اینترنت به آن آسیب وارد کرده به نظرم در رابطه با خواندن است.

۱. مرگ تخیل:

مثلاً به شبکه های اجتماعی نگاه کنید، وقتی صفحات را بالا و پایین می کنیم مجموعه خیلی زیادی از عکس ها را می بینیم که به وضوح و کاملاً شفاف و سرراست با یک عکس و متنی کوتاه به شما اطلاعات می دهند. اما کتاب‌های چاپی این طور نبودند. شما را درگیر خودشان می کردند. خواندن یک کتاب، یک داستان چاپی شامل یک فرایند هم آفریدی بود بین خواننده و نویسنده. در واقع وقتی یک نویسنده دری را با ترک های رویش و پوسیدگی‌های پایین آن توصیف می‌کرد، خواننده باید آن را در ذهن خود می ساخت و از آن خود می کرد. حالا اما با دیدن یک تصویر آنقدر ساده خودش را به ما تحمیل می‌کند که اجازه هم آفریدی را از ما می گیرد.

پس یکی از دلایلی که باعث شد مطالعه ما کم عمق بشود این است که ما درگیری مشترکی با متن نداریم.

یکی دیگر از مشکلات اینترنت مرگ عمق است.

می‌دانید اینترنت دائم توجه شما را منقطع می کند، یعنی اجازه تمرکز طولانی مدت روی یک مطلب را از شما می گیرد. امروزه آدم ها حوصله کمی دارند برای اینکه ۱۰۰ صفحه و یا ۲۰۰ صفحه راجع به یک موضوع عمیقاً و با تمرکز مطالعه کنند. برای همین است که دانش ما گسترده اما سطحی شده است.

به عنوان مثال ویکی پدیا را ببینید. وقتی واردش می شویم تا راجع به یک موضوع، یک حادثه و یا یک آدم اطلاعاتی کسب کنیم، دائماً از طریق هایپرلینک ها از صفحه‌ای به صفحه‌ی دیگر می رویم و بعد از چند صفحه ما دانش گستر ده‌ای پیدا کرده ایم که دیگر عمقی ندارد.

این به خاطر این است که ما دچار توجه منقطعی شده‌ایم که دائماً به صفحه بعد هدایت می شود.

۳. بحث دیگر هزینه سوئیچینگ است.

وقتی در یک صفحه اجتماعی مثلا اینستاگرام صفحات را ورق می‌زنیم و بالا و پایین می‌رویم، از صفحات مختلف به صفحات مختلف دیگر هدایت می شوید از غذا به ورزش از سفر به عکس دوستان. در این مسیر توجه ما دارد مدام قطع می‌شود و دائماً ذهن ما زخمی می‌شود.

نیکلاس کاردر کتاب خود می‌گوید این اتفاق هزینه‌بر است. ذهن برای اینکه از یک مبحث به مبحث دیگر سوئیچ کند،نیاز دارد که کمی کُند شود، کمی فضا را تغییر دهد، تخیل کند، کلمات را هضم کند و بعد وارد فضای بعدی شود. خلأ این فضا ها باعث می شود که توجه ما پایین بیاید و عمق را از دست بدهیم.

به علاوه ما امروزه ما مدام منتظر اتفاقات جدید و تصاویر جدید هستیم و توجه ما به مسائل معمولی کم شده است.


4. یک نکته دیگر دیکتاتوری لایک است!

اینستاگرام با همه خوبی هایش، و پل های ارتباطی و همه مشاغلی که ایجاد کرد، به جایی تبدیل شده که آدمها نظر خود را مطرح می کند و معیار ارزیابی صحت و عدم صحت مطلب، تعداد لایک است. این در حالی است که بسیاری از ایده ها و نظراتی که جهان را دگرگون ساختند و آگاهی جدیدی را ایجاد کردند در زمان خودشان اصلا پذیرفته نشدند.

معیار درستی یک حقیقت تعداد آدمهایی که یک ایده را می‌پسندند نیست، عمق یک مطلب و صحت گزاره به ذات خود است که درستی یک مطلب را مشخص می کند.


۲. معرفی کتاب: مینیمالیسم دیجیتال، نوشته کال نیوپورت، ترجمه سمانه پرهیزکار، نشر میلکان.

راه حل چیست؟ باز هم می‌گویم ما به یک مینیمالیسم نیاز داریم.

من فکر می‌کنم باید رابطه‌مان را با تکنولوژی و بخصوص اینستاگرام دوباره سازماندهی کنیم، به کمینه گرایی رو بیاوریم، نگاه کنیم ببینیم بخشی از این زمان های طولانی که در اینستاگرام صرف می کنیم چگونه باید کاهش یابند .باید برای اینکه باز بتوانیم کار عمیق کنیم به این فکر کنیم که چگونه عمل کنیم. منظورم این است که اگر مطالعه می کنیم و یا چیزی را می نویسیم، برای آن مدت کاملا شبکه‌های اجتماعی را کنار بگذاریم و ۳ یا ۴ ساعت به سبک گذشتگان کار عمیق انجام دهیم با همه وجود درگیر کار خود بشویم.

سعی می کنیم در مباحث آینده به یک سری تکنیک های عملی برسیم که به ما کمک کند تا در این جهان پرهیاهو آرامش به ما برگردد، البته با حفظ حضورمان در فضاهای مجازی و تکنولوژی که لازمه این زمانه است، با این حال بتوانیم حریم مقدس انزوا و فردیت را حفظ کنیم.