خنده‌های از ته دل

https://www.instagram.com/p/4WgS8rDT6O/?taken-at=386964778

توی ۶ ماه اخیر برام اتفاقات تلخی رخ داد که کلا شخصیتم رو عوض کرد. اتفاقاتی که من از تک‌تکشون تحت عنوان پتکی که توی صورتم خوردن و من رو خرد کردن یاد می‌کنم. این که این اتفاقات چی بودن بماند. شاید بعدا در موردشون نوشتم.

دیروز هم یکی از همون اتفاقا رخ داد. مثل همه‌ی وقتای دیگه‌ای که حالم خوب نیست، دوچرخه رو برداشتم و شروع کردم به رکاب زدن. دو سه ساعت رکاب زدم. از غرب اصفهان به جنوبش و بعد به سمت شرقش. مقصد آخر هم مثل همیشه، میدون امام.

یه نیمکت سنگی پیدا کردم نزدیک حوض قشنگ وسط میدون. تو برق آفتاب بود، ولی خوب نیمکتایی که توی سایه بودن پر بودن. رفتم و چهارزانو نشستم روش، زُل زدم به آدما. بیشتر از همه به بچه‌ها. بچه‌هایی که این ور و اون ور می‌دویدن. توپ‌بازی می‌کردن. پابرهنه روی سنگای داغ راه می‌رفتن و ماماناشون عین خیالشون نبود. لباسا رو در میاوردن و می‌رفتن توی حوض. دختر کوچولوها دامن‌هاشون رو با یه حالت خاص خیلی دوست‌داشتنی‌ای بالا می‌گرفتن که خیس نشه. می‌رفتن دستشون رو می‌گرفتن جلوی آب‌نماها و بعد یهویی ول می‌کردن و کلی ذوق می‌کردن و جیغ می‌زدن و خوشحال بودن. می‌خندیدن. هیچی براشون مهم نبود. فقط همون لحظه مهم بود و خوشی‌هایی که داشتن در لحظه حس می‌کردن.

حسرت خوردم. گفتم کاش منم جای اونا بودم. آخه مگه بچگی چه مشکلی داشت که ما هِی اصرار داشتیم بزرگ شیم؟ بچه بودیم، خودمون بودیم،‌ بی‌هیچ نقابی. دغدغه‌ای نداشتیم. اگه خوشحال بودیم می‌خندیدیم، اگه ناراحت بودیم گریه می‌کردیم. نگران نبودیم که بگن‌ «مرد که گریه نمی‌کنه!». با هم واقعا دوست بودیم. بعضی وقتام قهر می‌کردیم با دوستامون. اما نقش بازی نمی‌کردیم. قهر می‌کردیم و چند لحظه بعد دلمون تنگ می‌شد برا هم‌دیگه. همه چی خوب بود. اما حالا چی؟ نقاب زدیم به صورت‌هامون و شروع کردیم به تظاهر کردن. این نقاب‌ها ما رو هر روز از هم دورتر و دورتر کرد. اسمش رو می‌ذاریم دوستی، ولی هیچ کدوم از حال هم‌دیگه خبر نداریم. خیلی زود فراموش می‌کنیم لحظاتی که با هم بودیم رو. اصلا برامون مهم نیست. خنده‌‌هامون تصنعی شده. دارم فکر می‌کنم آخرین باری که من از ته دل خندیدم کِی بود؟ من که یادم نمیاد. تو چی؟

https://open.spotify.com/track/6B7UPPd092wBbdPXaQjKiR