<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>پست‌های انتشارات خُلاصک</title>
        <link>https://virgool.io/kholasak/feed</link>
        <description>خلاصه کتاب</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 04:24:08</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/publication/sj48mu5xwl8g/o3y649.png</url>
            <title>خُلاصک</title>
            <link>https://virgool.io/kholasak</link>
        </image>

                    <item>
                <title>خبر خوب این‌که: شاید نخوانیم اما کتاب می‌خریم</title>
                <link>https://virgool.io/kholasak/%D8%AE%D8%A8%D8%B1-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%DA%A9%D9%87-%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D9%86%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%85-%D8%A7%D9%85%D8%A7-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%85-ighr3qlkofuh</link>
                <description>تصور عموم بر این است مردم کتاب نمی‌خوانند از این رو بازار کتاب، جذاب نیست. اما باید بدانیم این نگاهِ کاملی به موضوع نیست. درست است که مردم کتاب نمی‌خوانند اما می‌توان گفت که آن‌ها کتاب می‌خرند. که این امر اصلا چیز بدی نیست. سخن بزرگان: شاید مردم کتاب نخوانند اما به احتمال خیلی زیاد کتاب می‌خرند و این خبر خوبی است.این موضوع می‌تواند نشان دهنده ارزش و اعتبار معنوی کتاب نزد مردم باشد که علی‌رغم اختصاص فرصت کم به مطالعه، ولی برای این صنعت هنوز ارزش قائل هستند و کتاب را به امید اینکه فرصتش پیش بیاید می‌خوانند.طبق برخی آمار و گزارش‌ها در سال 1401 فروش کتاب در کشور حدود 6500 میلیارد تومان بوده است که البته بیشتر آن، در مورد کتابهای کمک درسی است. (منبع انتهای متن)کتاب و صنعت چاپ هنوز جایگاه خود را دارد و ناشران یا فروشندگان و توزیع کنندگانی که با نگاهی هوشمندانه به مقوله‌ی مارکتینگِ کتاب، در این عرصه فعالیت دارند، سهم بزرگی از این بازار را به خود اختصاص داده‌اند.علاوه بر آن، کتاب می‌تواند خدمات و محصولات جانبی خود را نیز فعال کند. ازاین رو باید گفت کتاب درآمدهای جانبی و جدیدی خلق می‌کند که یک واحد فروشگاهی نباید از آن چشم پوشی کند. برخی از این پتانسیل‌ها شامل موارد ذیل می‌باشند. · فروش کالاهای حال خوب (ماگ، کیفهای نخی خاص، وسایل تزئینی و ...)· نشست‌های نقد و بررسی کتاب یا همایشهای کتاب محور (برای صاحبان سالنهای همایش)· پویش‌های کتابخوانی· فروش دیجیتال کتاب· توسعه واقعیت افزوده· آموزش‌های نویسندگی، تصویرسازی، صفحه‌آرایی و طراحی جلد و .... جلب سرمایه برای معرفی نویسندگان جدید. توسعه‌ی کافه کتاب. تولید محتوای تعاملیبنابراین وقتی حرف از تخصصی کردن کانون به عنوان یک مجموعه‌ی کتاب‌محور به میان می‌آید نه با یک امر فانتزی، بلکه با یک صنعت بزرگ و شاید پنهان با قابلیت گردش مالی بالا مواجه هستیم.در سال‌های اخیر کتاب‌های بسیار خوبی به بازار روانه شده است. به غیر از کتاب‌های درسی و کمک درسی و همچنین رمان و قصه، می‌توان از موضوعات تاریخی تا کتاب‌های توسعه فردی (حتی کتاب‌های زرد انگیزشی) از موضوعات مارکتینگ تا مسائل روانشناسی و تربیتی یاد کرد.همه‌ی این‌ها یعنی بازار کتاب هنوز جذاب است.منابع مورد استفاده:بررسی وضعیت صنعت نشر به روایت «نقشه وضعیت صنعت کتاب» و «داده‌نمای صنعت کتاب»مردم ایران چقدر کتابخوان هستند؟</description>
                <category>خُلاصک</category>
                <author>aliarastouei | علی ارسطوئی</author>
                <pubDate>Sun, 18 Jun 2023 12:03:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دعا برای ربوده شدگان،روایتی کمدی از سیاهی ها</title>
                <link>https://virgool.io/kholasak/%D8%AF%D8%B9%D8%A7-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%87-%D8%B4%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA%DB%8C-%DA%A9%D9%85%D8%AF%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D9%87%D8%A7-pc3qbo27h8rm</link>
                <description>صوتی این کتاب با صدای خانم رخشان بنی اعتماد موجود هست و همچنین فیلمی در سال 2021 به اقتباس ساخته شده از روی این داستان که به پای کتاب نمی رسه. فاقد اسپویلروایتی قوی و تاثیر گذار از جنیفر کلمنت دررابطه با دنیای زنان و دختران روستاهای مکزیک که با هرنوع خطری که می تونه وجود داشته باشه زندگی می کنن.اونها تنها صاحبان کوهستانن. مردانشون برای کار می رن آمریکا تا دو ماه هم پول می فرستن ولی بعدش نه و دیگه بر نمی گردن.احتمالا جایی توی نیویورک تشکیل خانواده هم دادن.این رویه برای زنان این کوهستان کاملا طبیعیه.کتاب کاملا واقعی از زنان صحبت می کنه بدور از فمینیسم سانتی مانتال امروزی.این مهاجرت مردان باعث شده روستا بشه جایی که حالا مادران تماما قهرمان بچه ها هستن و از بچه هاشون در مقابل هرخطری چاله حفر می کنن برای قایم شدنشون از غول ها. غول هایی که با رفتن مردا بیشتر روستا رو تهدید می کنن؛ اومدن قاچاقچی های پولدار و گردن کلفت و خطرناک برای دزدیدن دختر ها.توی این جغرافیا زیبایی معنایی نداره چون احتمال دزدیدنت بیشتر می شه و زیبایی اینجا یعنی بقا و زنده موندن. بنابراین صورت دختر ها رو سیاه می کنند و موهاشون رو پسرونه می گذارن تا حداقل دختر بودنشون تا یه سنی مشخص نباشه.اینا تنها کاراییه که می شه انجام داد.این ایده کلی داستان بود.خود روایت:تم داستان دارکه با رگه قوی کمدی که در عین اینکه دارید یه جمله تلخ رو می خونید بخاطر بیان نویسنده همراه با یک لبخند و شاید خنده ی بلند با شخصیت ها همدردی می کنید.این موضوع داستان رو خیلی جذاب تر کرده و باعث شده متن خیلی شیرین تر بشه.راوی و شخصیت اصلی داستان دختری به نام «لیدی دی» هست که به همراه مادرش زندگی می کنه.مادری که وااقعا شخصیت جالبی داره و دیالوگ هاش رو اکثرا هایلایت می کردم.رابطه بین خودش و دخترش لیدی دی بشدت جذاب بود و کلا شخصیتی مثل مادر لیدی دی برام تازگی داشت و جدید بود.همچنین منو بیاد رابطه بین جسپر دین و پدرش مارتین تو کتاب جزازکل می انداخت که اتفاقا اون هم دارک کمدی بود و روایت های خوبی از فجایع رخ داده داشت مثل همین کتاب.کاراکتر اضافی ای توی داستان وجود نداشت همه چیز بجا بود ولی شاید کتاب اگر کمی طولانی تر بود و به برخی سوالات راجع به اتفاقاتی که برای برخی شخصیت های فرعی افتاده بود صحبت می کرد بهتر بود.همچنین پرداخت بهتر به مثلا مایک، خانواده مک کلین و وارد شدن به ساید های روانشناختی شخصیت ها. داستان تمپو و ریتم خوبی داره بجز از صفحه 300 به بعد کمی از ریتم می افته ولی همچنان کشش داره و قسمت اخر داستان هم می تونست بهتر باشه پرداخت نویسنده ولی همچنان قلم قوی و داستان خوب نمی ذاشت لحظه ای از خوندن دست بکشی.خیلی دوست داشتم کتاب یه جلد دیگه داشته باشه اما بنظرم همین هم سفر خوبی به آمریکای لاتین بود و راضی کننده. خانم سرمدی هم بسیار عالی ترجمه کرده بود کتاب رو. پیشنهاد می کنم این کتابو از دست ندید. https://taaghche.com/audiobook/69737   لینک صوتی کتابhttps://taaghche.com/book/47574لینک چاپی الکترونیکی کتاب</description>
                <category>خُلاصک</category>
                <author>پادباز</author>
                <pubDate>Tue, 10 Jan 2023 13:23:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خلاصه‌ای از یک نیمچه مقاله</title>
                <link>https://virgool.io/kholasak/%D8%AE%D9%84%D8%A7%D8%B5%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%DB%8C%DA%A9-%D9%86%DB%8C%D9%85%DA%86%D9%87-%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%84%D9%87-g2wmlzuq7i8m</link>
                <description>نگاهی به کتاب جک کنفیلداین مطلب در شماره 412 مجله موفقیت به چاپ رسیده است
و اینجا خلاصه‌ای از آن ارائه می‌گرددمقدمه‌ی خیلی طولانی:در میان مربیان و نویسندگان انگیرشی و موفقیت، جک کنفیلد از آنانی است که تلاش کرده مطالب خود را با نمونه‌های عینی و مثالهای عملی بیان کند. او کتابهای متعددی منتشر کرده که در این میان گفته می‌شود، کتاب «سوپ جوجه برای روح» که به همراه نویسنده‌ی دیگری به نام «مارک ویکتور هانسن» به رشته تحریر درآمده، بیش از 500 میلیون نسخه فروش داشته است.حالا به کتاب دیگر او یعنی 25 قانون حیاتی موفقیت نگاهی انداخته‌ایم تا از منظر او محتوای انگیزشی و موفقیت را مورد بررسی قرار دهیم. 1- مسئولیت پذیریشانس و احتمالات و اینکه هرکسی ممکن است در شرایطی قرار گیرد که خودش آن را انتخاب نکرده، موضوعیت خاص خودش را دارد و افرادی مانند «رولف دوبلی» روی این امر صحه گذاشته‌اند. اما، محتوای ارائه شده توسط جک کنفیلد، روی ستون مسئولیت‌پذیری استوار است. او هر فرد را مسئول دستاوردها، سلامت جسمانی، روابط خود با دیگران، ورشکستگی و سایر امور می‌داند.2- درونزایی و نبوغ فردی و رضایت درونیشاید بتوان گفت کسی که قریحه نقاشی خوبی دارد، نباید خودش را به حقوق ماهانه برای کار در بخش بازرگانی یک شرکت محدود کند. یا کسی که خوب شعر می‌گوید، نباید دنبال فروش روسری باشد و چندی یکبار حفظیات و اشعار خود را برای دیگران بخواند و افسوس بخورد و بگوید «من باید شاعر میشدم؛ نه روسری فروش»! جک کنفیلد نگاه ویژه‌ای روی نبوغ ذاتی دارد. انجام دادن کاری که برای انسان زیاد سخت نیست؛ لذت بخش است و حتی حاضر است مجانی انجامش دهد! البته به شرطی که فرد، سختی‌های جانبی آن را بپذیرد و روی آن انرژی و سرمایه‌گذاری جدی کند.3- عملگراییِ هدفمندنویسنده در بخشهای مختلف، چه به صورت مستقیم و چه غیرمستقیم روی عملگرایی تکیه می‌کند. شروع و انجام کاری که بر اساس نبوغ و مشورت یا هر مقدمه‌ی دیگری، به آن باور دارید و هدفگذاری کرده‌اید. این نگاه را می‌توان در شعار تبلیغاتی برند «نایکی» نیز دید و آن شعار معروف «just do it» را به یاد آورد. مفهوم کلیدیِ «فقط انجامش بده» در محتوای جک کنفیلد نیز مشهود است.4- ارتباط موثر با دیگرانجک کنفیلد حوزه ارتباطات موثر را در پرسشگری از کسانی که میتوانند راهنمایی کنند دنبال می‌کند. اصرار فراوانی دارد که برای کسب اطلاعات سوال کنید، حتی از کسانی که ممکن است روزی رقیبشان بشوید و آنها هم همین حس را داشته باشند. 5- همنشینی با آدم حسابی‌هااین موضوع نیز می‌تواند جذاب باشد. تاثیر همنشینی با آدمها و تاثیر گرفتن از آنها. همانی که بارها شنیده‌ایم: «کمال همنشین در من اثر کرد/ وگرنه من همان خاکم که هستم»او حتی فراتر از «همنشینی» نگاه می‌کند و می‌گوید خود را در محاصره افراد موفق قرار دهید. نویسنده بار این مطلب را سنگین و پررنگ می‌کند تا هشدار داده باشد ساعات عمر را با چه افرادی سپری می‌کنیم.6- عادتهای جدیدایجاد عادتهای نو، پافشاری روی آنها و برنامه‌ریزی برای اینکه سالی چهار عادت جدید در خود ایجاد کنیم، در بیان ساده است اما در عمل کار مشکلی است. ممکن است خیلی ها کتابهای عادت محور را خوانده باشند و شاید خیلی‌ها حرفهای «دارن هاردی» در کتاب «اثر مرکب» را امتحان کرده باشند و هنوز به نتیجه مطلوب نرسیده باشند و این محتوا با زوایای پنهان هنوز جا برای کار بیشتری داشته باشد.7- باورباور به اینکه کاری که پیش گرفته‌اید و تخیلی که در سر دارید، شدنی است و باور به خود و توانایی‌های خود، موضوع دیگری است که نویسندگانی چون «برایان تریسی» نیز مستقلا به آن پرداخته‌اند. همانگونه که در ابتدا گفته شد این کتاب بیشتر از آنکه یک سلسله اقدامات عملیاتی را ارائه کند، فضایی نگرشی را مطرح می‌کند. </description>
                <category>خُلاصک</category>
                <author>aliarastouei | علی ارسطوئی</author>
                <pubDate>Mon, 15 Mar 2021 13:11:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ویدئویی از خلاصه رمان نقطه فریب؛ دن براون</title>
                <link>https://virgool.io/kholasak/%D9%88%DB%8C%D8%AF%D8%A6%D9%88%DB%8C%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D9%84%D8%A7%D8%B5%D9%87-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%86%D9%82%D8%B7%D9%87-%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%A8-%D8%AF%D9%86-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%88%D9%86-qylx7zqziygm</link>
                <description> https://www.aparat.com/v/dCNHJ متن مفصل:نام اصلی کتاب Deception Point یعنی نقطه‌‎ی فریب است اما مترجم یا ناشر ترجیح داده است اسمش رابگذارد حقیقت یخی. در همان 30 صفحه اول کتاب مطمئمن می‎شوی که نویسنده کسی نیست جز دن براون (dan braown) در قلم جذابِ او، وسعت، هیجان، پرواز و تعدد آدمها و تفکرات و بلندپروازی دیده می‌شود. او نویسنده‌‎ای نیست که خواننده‎‌اش را پشت درهای بسته محصور کند بلکه او را به هرجایی که فکرش را بکنی می‎برد. از برف گلوله‌های مرگبار میسازد و قطرات آب را به تیربارانی مانند میکند که آدمی یخ زده را دوباره زنده می‎کند.دن براونخواننده را با شخصیتهای داستانش از رستورانی در واشنگتن آشنا می‎کند و خیلی زود تا قطب شمال توسط یک جت پیشرفته پیش میبرد. ناسا به آن عظمت را دم دست می آورد و با ذره بین، رفتارها و برنامه‌های آن سازمان پرطمطراق را نشان می‎دهد و گاهی کار را به یک زیردریایی هسته‎ای، در دریایی مواج در شبِ تاریکِ اقیانوس منجمد شمالی می‎کشاند.صحنه سازی ابتدای داستان در یک فضایی شبیه قطب و نهایتا پرتاب شدن مردی با سگهای سورتمه‌اش از بالای هلیکوپتر شروع می‎شود. فضا خیلی زود تغییر می‎کند و سر از ملاقاتی در یک رستوران میان سناتور توماس سگویک سکستون (Thomas Sedgewick Sexton) و دخترش راشل (Rachel) در می‎آورد این سناتور کهنه ‎کار پنجه در پنجه‎ رییس جمهور انداخته تا بتواند کرسی ریاست جمهوری را به اسم خود کند و اجازه ندهد زاخاری هرنی (Zachary Herney) یا زاخ هرنی برای دومین بار مرد شماره یک کاخ سفید باشد.در 100 صفحه اول رمان نام زنی به نام گابریل اشی (Gabrielle Ashe) به میان می آید که درواقع مشاور سناتور است. او به دنبال فتح قله های رفیع زندگی در عالمِ سیاست است. جاه طلب است و حرفه ‎ای. البته با تمام حرفه ‎ای بودنش، رکب سختی میخورد.هم زمان با معرفی گابریل، برای راشل ملاقاتی از پیش تعیین نشده با رئیس جمهور پیش می‎آید سپس، داستان او را به وسیله هواپیمای جت مافوق تصور، به سمت سرزمینی یخی میبرد. راشل آنجا به رمز و رازی عجیب پی میبرد که ناسا به تازگی کشف کردهداستان به &quot;مارجوری تنچ&quot; (Marjorie Tench) میرسد که از توصیفات نویسنده در مورد ویژگی های او به نظر میرسد او اصلا این شخصیت داستانی خود را دوست ندارد. انسانی بدون احساساسات اما شبیه به ابرکامپیوتری که همه چیز را خوب تحلیل و پیش بینی می‎ کند. مارجوری تنچ میخواهد در مقابل دوربینهای CNN رو در روی سناتور ظاهر شود. تا به عنوان نماینده رئیس جمهور با او بحث کند و از سیاستهای فعلی دولت دفاع کند. اما در واقع می‎خواهد او را بازی دهد.سناتور هم نمیداند که قرارا است سرنوشت انتخابات با محک شهاب سنگی 8 تنی که گفته شده حدودا سیصد سال پیش زیر 70 متر یخ مدفون شده، تعیین شود. سنگی که دانشمندی به نام دکتر نورا مانگور (Norah Mangor) باید آن را در مقابل دیدگان راشل و لارنس اکستروم (Lawrence Ekstrom) رییس ناسا، بیرون بکشد. در مدار قطب شمال در منطقه ای به نام مایلناما همه چیز همین نیست. وایلی مینگ (Wailee ming) که فسیل شناس این رمان است پس از بیرون کشیدن سنگ، کشف دیگری می‎کند آنهم زمانی که راشل در یک ویدئوی مستقیم ماجرا را برای اعضا کابینه تعریف می‎کند.موضوع علم و سیاست و تلاش برخی سیاستمداران برای کرسی ریاست و همزمان با آن ولع برخی دانشمندان برای رسیدن به شهرت، کمترین طعنه ای است که نویسنده آن را یادآور می‎شود و یکی از شخصیتهای داستانش را به همین جرم در قعر چاهی یخی، میمیراند. آن هم مردنی سخت و طاقت فرسا که فقط دن براون می‎تواند آن را شرح دهد.هنوز به میانه داستان نرسیده ای که صدای یخهای غول پیکر و بادهای سرد شدیدی را میشنوی که به گفته نویسنده منشا آن، جزیره ملکه الیزابت بوده است و امتداد آن تا روسیه جنوبی کشیده میشود. آنجا راشل و تولاندِ اقیانوس شناس (Michael Tolland) و کورکیِ (Corky Marlinson) متخصص فیزیک نجومی در چند پاراگراف گرفتار شده اند البته این سه نفر در همان چند پاراگراف محدود نمیشوند و راه زیادی را با هم طی میکنند.رمان به پیش میرود و پای زیردریایی شارلوت به قضیه باز میشود. مارجوری تنچ با آن سیگارهای پی در پی اش بیشتر به چشم میخورد و راشل و کورکی و تولاند درمانده در زمین و هوا و آب و حتی زیرآب با نویسنده جلو میروند. مدام نگرانی که نکند دن براون شخصیتهای داستانش را بکشد اما صفحه به صفحه آنها را نگه میدارد، تا دم مرگ میبرد و برمیگرداند . و نمیگذارد خواننده و شخصیتهای داستانش یک نفس راحت بکشند.داستان به یک سوم پایانی خودش نزدیک میشود که سر و کله دکتر هارپر پیدا میشود. گابریل با دکتر هارپر تماس میگیرد و پیکرینگ (WILLIAM PICKERING) رئیس سازمان شناسایی ملی، رئیس اصلیِ راشل، با مارتوری تنچ در ROSSEVELT MEMORIAL  قرار ملاقات میگذارد؛ آنهم تنهایی. شاید پیکرینگ را همانجا بکشند!مجتمع وستبرک، پایگاه هوایی لبینگ، پایگاه هوایی گارد ساحلی آتلانتیک، memorial roosvelt ، ساختمان سن فلیپ هارت و کشتی Goya در میان کوسه ماهی هایی که کافی است بوی خون به مشامشان برسد و راشل و مایک تولاند و کورکی را در کمتر از چندثانیه تکه تکه کنند. اینها نام مکانهایی است که نویسنده با سرعت هرچه تمام خواننده را از یکی به دیگری منتقل می‎کند.دن براون پای علم را به وسط میکشد. آنهم لایه های سطحی از علم که بازگو کردنشان برای عموم جذاب است تا بتواند به سختی از ورطه ای هولناک، خودش و خواننده و شخصیتهای اصلی داستانش را بیرون بکشد.اما این کافی نیست. فکرش را بکنید که یک نفر بتواند وارد دفتر یک سناتور آمریکایی بشود. دفتری با قفلهای الکترونیکی و هزار و یک تمهید امنیتی دیگر. اما این اتفاقی است که رقم میخورد و یک نفر وارد دفتر سناتور میشود تا اسرار او را دریابد. البته برخی اسرار او یک بار دیگر توسط مارجوری تنچ کشف شده اما آن چیزی که اینبار آن فرد به دنبالش میگردد چیزی فراتر از فساد اخلاقی است.داستان وارد کشمکشی سخت و خونبار میشود و نهایتاً آدمهای زنده مانده، با تنی زخمی در حالیکه لبخند به لب دارند، با خواننده خداحافظی میکنند...</description>
                <category>خُلاصک</category>
                <author>aliarastouei | علی ارسطوئی</author>
                <pubDate>Wed, 19 Aug 2020 12:54:10 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خلاصه ای از کتاب آئین رزم؛ سون وو</title>
                <link>https://virgool.io/kholasak/%D8%AE%D9%84%D8%A7%D8%B5%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A2%D8%A6%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D8%B2%D9%85-%D8%B3%D9%88%D9%86-%D9%88%D9%88-tmnc7l6gptha</link>
                <description>کتاب آئین رزم یا هنر رزم مترجم: سید جواد حسینینشر هلالمنبع استفاده شده جهت خلاصه ‎نویسی: اپلیکیشن طاقچه/ نسخه وب 224 صفحه‌ایخلاصه‎ا ی کوتاه و گذرا از این کتاب طی مطالب ذیل ارائه می‎شود. این خلاصه شما را از تهیه کتاب بی‎نیاز نمی‎کند؛ بلکه برای فهم بیشتر مطالب ضروری است کتاب را تهیه کنید.ضمناً این خلاصه ارائه شده برداشت من از کتاب است و الزاماً منظور نویسنده نیست. من این کتاب را خوانده‎ ام و می‎خواهم به شما پیشنهاد بدهم که تهیه کنید و بخوانید. حالا اگر از من بپرسید مختصری از آنچه خوانده‎ ای را بگو، می‎گویم:این یک کتاب باستانی است. 2500 سال قدمت دارد و پرده از درک عمیق فرماندهان چین باستان و فرهنگ غنی مردمان آن برمی‎دارد. به جرات می‎توان گفت کلیدواژه‎ ی خردورزی، جان کلامِ این کتاب ارزشمند است. «سون وو» فقط نویسنده نیست. بلکه نماینده ‌ی جامعه‎ای فهیم و داناست که چنین نخبه‎ای را پرورش داده و فضا را برای او باز گذاشته تا اثری ماندگار و موثر از خود به جا بگذارد.البته اینکه جامعه امروز چین هم جامعه‎ای فهیم و الهام بخش هست یا نه، تردید دارم!مترجم در مورد این کتاب می‌گوید: به رغم عنوان و مضامین، پیش از آنکه استراتژی جنگ ‎آوری و آیین رزم را به فرماندهان و مدیران بیاموزد، هنر به تعویق انداختن نبرد و رزم کوتاه با خسارت کمتر را به نمایش می‎گذارد. (صفحه 2)همین جمله مترجم کافی است که بدانیم این کتاب علی رغم فصل‎های اول که مقدمات و توصیه ‎هایی برای جنگ ارائه می‎کند فضایی متفاوت را دنبال می‎کند و آنی نیست که فکرش را بکنی. مخصوصا اینکه از طرح روی جلد تصویری از یک چشم بادامی جنگ ‎آور را نشان می‎دهد اما بطن کتاب، پرده از درکی عمیق‎تر برمی‎دارد.او سخن از چیزی می‎گوید که می‎توان از آن به عنوان روح حاکم بر جنگ یاد کرد. ارتباطات انسانی، شناخت موقعیت‎ها و فهمیدن این ماجرا که جنگ بیشتر از آنکه شمشیر و نیزه باشد، شناخت حواشی و مقدمات و اقتصاد و شرایط اجتماعی و جغرافیایی و اطلاعاتی آن است. نکته اصلی آن است که جنگی رخ ندهد و تو پیروز باشی. جنگاوری آن است که در اوج آمادگی و قدرت باشی اما بدون خونریزی، سرزمین‎ها را فتح کنی.آن چیزی که خواننده را به شگفتی وا می‎دارد چنین توصیه‎هایی در بیش از 2500 سال پیش، آنهم به صورت مدون و کلاسیک است.نویسنده را فردی پخته، عاقل، دوراندیش می‎یابی که در سرش سودای خونریزی و غوغا و عربده کشی و کشورگشایی نیست. او در بیش از 2500 سال پیش، پس از آنکه نکته ‎های اقتصادی جنگ را بر می‎شمرد بر چند استراتژی تاکید می‎کند:در جنگ:تصرف سرزمینِ دشمن به صورت کامل و دست نخورده بر نابودی آن ارجحیت دارد.تصرف سپاه دشمن به طور کامل بر نابودی آن ارجحیت دارد.تصرف هنگ دشمن به طور کامل بر نابودی آن ارجحیت دارد.تصرف یگان دشمن به طور کامل بر نابودی آن ارجحیت دارد.تصرف گروه دشمن به طور کامل بر نابودی آن ارجحیت دارد.بنابراین دستیابی به یک صد پیروزی در یک صد نبرد، نشانه اوج قدرت و قابلیت نیست، بلکه اوج هنر و قابلیت در وادار نمودن دشمن به تسلیم بدون درگیری نظامی است. (ص 35)نویسنده کتابش را تا فصل 12 به اصول نظامی و مقدمات و متغیرها و ساختار میادین نبرد و توصیه‎هایی در این زمینه پیش می‎برد. سپس به اصول جاسوسی و اقدامات اطلاعاتی می‎پردازد که آنهم خواندنی و جذاب است.از دیگر مواردی که این کتاب را ازرشمند جلوه می‎دهد کار محققانه ‎ای است که مترجم روی آن انجام داده و تحسین رئیس انجمن ملی مطالعه و تحقیق در آیین رزم جمهوری خلق چین (یائو یوجی) را نیز برانگیخته است.سید جواد حسینی، به گفته خودش، زبان چینی کلاسیک (باستان) را مبنای ترجمه قرار داده و شش متن چینی مدرن و هشت ترجمه انگلیسی و یک ترجمه فرانسوی را نیز مورد مقایسه قرار داده است.مطالعه این کتاب وقت زیادی از شما نخواهد گرفت. (برخی ناشران این کتاب را با عنوان هنر رزم ترجمه کرده‎اند)</description>
                <category>خُلاصک</category>
                <author>aliarastouei | علی ارسطوئی</author>
                <pubDate>Wed, 19 Aug 2020 12:31:00 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خلاصه ای از کتاب هیلاری کلینتون؛ به نام انتخابهای سخت</title>
                <link>https://virgool.io/kholasak/%D8%AE%D9%84%D8%A7%D8%B5%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%87%DB%8C%D9%84%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D9%84%DB%8C%D9%86%D8%AA%D9%88%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%AE%D8%A7%D8%A8%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D8%AE%D8%AA-w2rmjuto56xt</link>
                <description>نام کتاب: انتخابهای سختنویسنده: هیلاری رادهام کلینتونمترجم: امیر قادریانتشارات میلکانمنبع استفاده شده جهت خلاصه‎نویسی: اپلیکیشن طاقچهخلاصه‎ای کوتاه و گذرا از این کتاب طی مطالب ذیل ارائه می‎شود. این خلاصه شما را از تهیه‎ ی کتاب بی‎نیاز نمی‎کند؛ بلکه برای فهم منظور نویسنده ضروری است کتاب را تهیه کنید.نقل قولهای مستقیم و شماره صفحه‎ های مربوط به آن از روی نسخه‎ی 2157 صفحه‎ای اپلیکیشن طاقچه صورت پذیرفته است.خلاصه‎ ی ارائه شده برداشت من از کتاب است و الزاماً منظور نویسنده نیست. من این کتاب را خوانده‎ام و می‎خواهم به شما پیشنهاد بدهم که تهیه کنید و بخوانید. حالا اگر از من بپرسید مختصری از آنچه خوانده‎ای را بگو، می‎گویم:شاید برای شما هم هیجان انگیز باشد که بدانیم یک مقام سطح بالا و رسمی دولت آمریکا چگونه فکر می‎کند؛ آن‎هم کسی که تصدی وزارت امور خارجه را در پرونده مدیریتی خود دارد و در سخت‎ترین رقابت ریاست جمهوری همان کشور، در چالشی دشوار و در رقابتی تنگاتنگ عرصه‎ ی رقابت را به حریف خود باخت؛ دوبار هم باخت. یکبار در انتخابات درون حزبی در مقابل باراک اوباما و بار دیگر در صحنه اصلی برابر دونالد ترامپ.کتاب انتخاب‎های سخت، خیلی خوب برخی اندیشه‎ها و طرز فکر هیلاری کلینتون را نشان می‎دهد؛ یا شاید برخی دیگر را پنهان می‎کند که به آن‎ها کاری ندارم. جایی که در صفحات ابتدایی کتابش می‎گوید: «زمانی که تصمیم گرفتم شغلم را به عنوان یک وکیل جوان در واشنگتن رها کنم و به آرکانزاس بروم و با بیل کلینتون ازدواج کنم و ... دوستانم پرسیدند عقلت رو از دست دادی؟ این همان سوالی بود که در اولین روز طرح اصلاح بهداشت و درمان، زمانی که برای ریاست جمهوری نامزد شدم و زمانی که پیشنهاد رئیس جهمور باراک اوباما را برای خدمت به کشورم در مقام وزیر امور خارجه پذیرفتم، از من پرسیده شد.» (صفحه 19)او می‏گوید: برای چنین انتخاب‎هایی به ندای قلب و عقلم گوش دادم. (صفحه 19)«تیم رقبا» عنوان اولین فصل این کتاب است. هیلاری از داستان ملاقاتش با باراک اوباما سخن می‎گوید. آنهم پس از شکست از او در انتخابات درون حزبی. اما هرچه هست، تصمیم می‎گیرد تا در کنار اوباما قرار گیرد و به او به خاطر اهداف مشترکی که دارند کمک کند. او در یکی از سمینارهای مشترکش با اوباما می‎گوید: چه به من رای داده باشید چه به اوباما، حالا زمان اتحاد به عنوان یک حزب مشترک با یک هدف مشترک است. ما همه عضو یک تیم هستیم و هیچکدام از ما به تنهایی موفق نخواهد بود. این مبارزه ‎ای برای آینده است و جنگی است که باید با کمک همدیگر در آن پیروز شویم. (صفحه 68)او فضا را خیلی خوب ترسیم می‎کند. از سخنرانی ‎هایش می‎گوید و اینکه چگونه توانست طرفدارانش را با خود همراه کند تا از نامزدی باراک اوباما حمایت کنند. نهایتا اوباما پیروز می‎شود و در تماسی تلفنی با بیل کیلینتون و هیلاری کلینتون از آنها در مورد کابینه کمک می‎خواهد.اما کم ‎کم بحث ورود او به کابینه مطرح می‎شود. اینطور که خودش می‎گوید علاقه ‎مند به حضور در مجلس سنا است و نه کابینه اما به هرحال سیاستمدار بودنش را حفظ می‎کند و در پاسخ به خبرنگاری که از او در مور حضور در کابینه‎ ی رقیبش یعنی باراک اوباما سؤال پرسیده بود می‎گوید: از اینکه سناتوری برای نیویورک هستم خوشحالم. (صفحه 89)اما بالاخره در یک ملاقات خصوصی، اوباما به او پیشنهاد تصدی وزارت خارجه را می‎دهد و او در کتابش می‎گوید:«با شنیدن این حرف گیج و منگ بودم. همین چند ماه قبل من و اوباما در حال مبارزه در یکی از سخت‎ترین نبردهای انتخاباتی بودیم و حالا او از من می‎خواست در یکی از کلیدی ‎ترین پست‎های دولتش با او همکاری کنم» (صفحه 91)در گفتگوهای او با رئیس جهمور اوباما، به قدرت و توانمندی رهبری اوباما پی میبری. چگونه پیگری می‎کند، احترام می‎گذارد، افرادش را هدایت می‎کند و به آینده امید می‎دهد. کسانی که سخنرانی ‎های اوباما را دیده‎ اند این را خوب درک می‎کنند. گرچه کشور او در تخاصم با کشور ما بوده، گرچه اوباما، دنیا را علیه ما متحد کرد... تحریم کرد... اما می‎توان گفت دشمن قابل احترامی است!هیلاری در بخش دوم کتابش به تدریج همکاران دولتی و منصوبان رئیس جمهور را معرفی می‎کند؛ حتی آن‎هایی که در رقابت درون حزبی، در تیم اوباما بوده ‎اند و به هیلاری تاخته‎ اند و حالا همکار شده‎اند. حرف از یک استراتژی مهمی می‎زند که بر خلاف نصیحت‎های دیگران بوده. کارکشته ‎ها به او گفته بودند روی چند مسئله تمرکز نکن. برخی امور را به دیگر وزارتخانه‎ها و حتی دیگر کشورها بسپار. اما او تصمیم می‎گیرد که بر خلاف این نصیحت عمل کند و به صورتی جامع و فراگیر، خود و وزارت‎خانه تحت امرش را با مسائل مختلف درگیر کند.حالا هیلاری وزیر امور خارجه شده است و همان ابتدای کار روی سیاست‎های کلانش حرف می‎زند. او با تمرکز روی چند موضوع خاص موافق نیست و می‎خواهد فعالیت‎هایش را بر اساس همه ‎ی توانمندی ‎های کشورش توسعه بدهد. از ورود جدی در شبکه ‎های اجتماعی گرفته تا توجه جدی به آسیا؛ از چین گرفته تا جنوب شرق و در بخشی از کتابش در مورد اولویت‎های سیاست خارجی چنین می‎گوید «...برخی دیگر اولویت را با افغانستان به دلیل حضور نیروهای نظامی آمریکا می‏دانستند...اما جیم استانبرگ، معاون جدیدم، آسیا را پیشنهاد داد جایی که فکر می‎کردیم تاریخ قرن بیست و یک در این‎جا رقم خواهد خورد» (صفحه 178)او به نگاه بیرونی بسنده نمی‎کند بلکه به دنبال ظرفیت‎سازی درونی کشورش نیز هست تا بتواند قدرت لازم برای عملکردهای بیرونی را ایجاد کند در این زمینه می‎گوید: «باید گروه‎های حاشیه نشین را برای مشارکت در سیاست ترغیب می‎کردیم...» (صفه 59 و 160)او در مورد چین سیاست مهمی را بیان می‎کند. ضرب المثلی چینی که می‎گوید: «به جای جنگیدن باید برای برای زنده ماندن همکاری کنیم» (صفحه 199)تمام اینها یعنی انبوهی از رایزنی، سفر، وقتگذاری و انررژی. او در در این باره می‎نویسد: «پس از اینهمه سفر در طول این چند سال، این توانایی را پیدا کرده‎ ام که در هر زمان و هرجایی بخوابم. در هواپیما، در ماشین و چرتی خوب قبل از یک جلسه. در مسیرها همیشه سعی می‎کردم اولین جایی که ممکن است بخوابم چون معلوم نبود کی دوباره این فرصت نصیبم شود» (صفحه 201)همه ‎ی این‎ها برای این است که آمریکا رهبری جهان را از دست ندهد. آمریکا کشوری نیست که به مرزهای خود بسنده کند. او به هردلیلی به بازار همه ‎ی کشورها چشم دوخته است و سهم بزرگی از آن‎ها می‎خواهد. به همین خاطر برای آمریکا مهم است که کشورها در یک چارچوب دموکراتیک، طبقه متوسط و بورژوا را در خود شکل بدهند و مصرف کننده تولیدات آمریکا باشند. خانم وزیر هم قطعه ‎ی تاثیرگذار در این پازل است. او تمام تلاش خود را می‎کند تا کشورش در این بازی برد-برد با سایر کشورها موفق باشد و بتواند سهم بازار دنیا را با تمام جوانب آن، برای کشورش حفظ کند و توسعه دهد.همان اوایل کتاب، نویسنده چالش‎هایش را با چین مطرح می‎کند. گاهی گریز می‎زند به سفرهایی که به عنوان بانوی اول آمریکا به همراه بیل کلینتون به چین داشته و سپس به زمانی که خودش به عنوان وزیر راهی این کشور شده است و سفرهایی به این کشور داشته.چالش‎های پیش رو با چین را برمی‎شمرد از جمله اتفاقی که میان کشتی ‎های چینی و ناو آمریکایی در آب‎های مورد اختلاف افتاده و چینی‎ها در آب چوب انداخته‎اند تا مانع حرکت ناو آمریکایی شوند و آنها هم با شلنگهای آب پاش آنها را خیس کرده‎اند!او به همین بسنده نمی‎کند و فصل پنجم کتابش را پکن: معاند نام‎گذاری می‎کند. ابتدای این فصل با ماجرای جالبی شروع می‎شود. 5 روز قبل از مذاکرات اقتصادی و استراتژیک در پکن، یک محکوم چینی به نام &quot;چن&quot; که در حصر خانگی بوده، از پنجره محل سکونت خود فرار می‎کند و پایش آسیب می‎بیند. او که در واقع فعال حقوق بشر بوده، از سفارت آمریکا در چین تقاضا می‎کند تا زمانی که پایش خوب شود به او پناه دهند. موضوع به اطلاع وزیر می‎رسد و او میان «چین» و «چن» مردد می‎ماند کدام را انتخاب کند و نهایتا تصمیم می‎گیرند به او پناه دهند.خودش می‎گوید به خاطر ارزش‎هایی که ایالات متحده به آن پایبند است، چنین تصمیمی گرفته. او را به سفارت می‎آورند و البته مقامات چینی هم مطلع می‎شوند. در این بین، تیم مذاکره کننده بین آمریکا و چین شکل می‎گیرد و چالش‎های زیادی برقررار می‎شود. در حالی که « چن» در سفارت آمریکا مداوا می‎شود، به آمریکایی ها می‎گوید می‎خواهد حقوق بخواند! و آنها هم تلاش می‎کنند طرف چینی را متقاعد کنند که او در امنیت کامل در چین (و در غیر اینصورت در آمریکا) درس بخواند. درست مثل فیلمی در باره جنگ سرد.چن در میان کارمندان سفارت از ساختمان خارج می‎شود، با خانواده ‎اش ملاقات می‎کند، به بیمارستان انتقال داده می‎شود، چین هم ماجرا را محکوم می‎کند اما در نشست آن‌‎ها تاثیری نمی‎گذارد. این ماجرا تمام نمی‎شود. همزمان با آغاز نشت و سخنرانی مقامات، چن در بیمارستان بوده و ارتباطش با آمریکایی‎ ها قطع می‎شود. اما با خبرنگاران در تماس بوده و بیان می‎کند که می‎خواهد از چین خارج شود.او در فصل دیگر کتابش به ملاقات‎ها و گفتگوهایش با «سوچی» در مورد برمه (یا همان میانمار) اشاره می‎کند و سپس وارد موضوع افغانستان-پاکستان می‎شود. از جلسه ‎ای مشورتی که رئیس جمهور اوباما برگذار می‎کند و از مشاوران و وزرایش در مورد افعانستان مشورت می‎خواهد. چالش بزرگ آنها طالبان بود آنهم در سرزمینی که خیلی‎ ها آنجا زمینگیر شده‎ اند.مذاکرات با حامد کرزای، مذاکره با طالبان، استفاده از مذاکره کنندگان خبره، افزایش نیروی نظامی در افغانستان، مذاکره با پاکستان در مورد طالبان و افغانستان و تلاش برای ایجاد خط ارتباط اقتصادی میان این دو کشور و ... همه و همه برای ایجاد ثبات در افغانستان، از مطالب عمیق و خواندنی این کتاب است.و پاکستان... پاکستان در این کتاب هم بلای جان است. جایی که تروریست‎ها آن‎جا بزرگ می‎شوند، آموزش می‎بینند و طالبان و القاعده و ... می‌شوند. نویسنده در زمانی که می‎خواهد عملیات دستگیری بن لادن در پاکستان را شرح بدهد، مثل یک داستان‎نویس زمان را به عقب برمی‎گرداند و از خرابه ‎های به جا مانده از برج‎های دوقلو حرف می‎زند و انگیزه‎ های خود و دولت ایالات متحده برای دستگیری بن لادن را توجیه می‎کند.او جلسات، تردیدها و بحث‎ها و بیم و امیدها را خیلی خوب به تصویر می‎کشد و لحظه ‎های خودش را در یک عروسی در شب قبل از عملیات، کوتاه و گذرا و جذاب بیان می‎کند. به جرات می‎توان گفت اگر هیلاری به وادی سیاست وارد نمی‎شد می‎توانست یک داستان نویس خوب بشود.آنها با پاکستان هماهنگ نکرده بودند و می‎خواستند درون پاکستان یک عملیات پیچیده نظامی انجام دهند. دلیلشان هم این است که پاکستان دستش با طالبان و القاعده در یک کاسه است. البته نویسنده به این صراحت نمی‎گوید اما خواننده (ای مثل من) این را دریافت می‎کند. به نظرم حرف بیراهی هم نیست!انتخاب دقیق واژه‎ها نشان می‎دهد که کلینتون به شکل هوشمندانه ‎ای مراقب است که نامی از اسلام در کنار طالبان و القاعده به میان نیاورد و به این محکوم نشود که در پرتو حمله به تروریستها، اسلام را هدف قرار داده است.نویسنده پس از پاکستان، به اروپا می‎رسد و آن را شریکی مهم و همراه قلمداد می‎کند. علی‎رغم سردی‌ هایی که زمان جرج بوش و حمله به عراق رخ داده، در زمان اوباما وضعیت بهتر شده است.راه کتاب به اروپا و چالشهای آن می‎رسد. نظر او در مورد سارکوزی رئیس جمهور فرانسه جالب است. او در صفحه 691 می‎گوید: «سارکوزی شایعات را می‎گفت و گاهی دیگر رهبران دنیا را نادان یا علیل توصیف می‎کرد. از نظر او یکی دیوانه یا معتاد بود، دیگری ارتشی داشت که نمی‎دانست چطور با آن بجنگد و یکی راه درازی تا انسانیت داشت»او در این بخش به مشکلات عدیده میان صربستان و کوزوو و نسل کشی تلخی که رخ داد، اشاره می‎کند و تلاش برای پایان جنگ میان آنها.یکی دیگر از فصل‌های مهم این کتاب «روسیه» است. او در مورد پوتین می‌گوید: «پوتین از جمله سیاستمدارانی بود که تنها به بازی برد-باخت فکر می‎کرد. یعنی اگر قرار بود کسی برنده شود، باید در آن سو بازنده‎ ای وجود داشته باشد» (صفحه 752-753)او در ادامه، مابقی ماجراهایی که با روسیه داشته است را خیلی خوب بیان می‎کند.، از کریمه گرفته تا ملاقات خصوصی با پوتین. اما حیف که صفحات روسیه خیلی زود تمام می‎شوند. در فضایی سرد و جنگی ناتمام و مذاکراتی بی‎نتیجه و تعلیق میان اینکه باید روابط جدید را با روسیه شروع کرد، یا اینکه شروع را باید جایی متوقف نمود.فصل بعدی کتاب در امریکای لاتین ورق می‎خورد. جایی که درصد قابل توجهی از صادرات آمریکا، از آنجا سر در می‎آورد. مخصوصاً مکزیک.نویسنده می‎گوید: «ما هنوز تصور می‎کنیم امریکای لاتین سرزمین جرم و جنایت است... همسایگان جنوبی ما در بیست سال گذشته، رشد و توسعه چشمگیری در اقتصاد داشته‎اند» (صفحه 797-798)اما هنوز آمریکای جنوبی در سیطره‎ی تفکر کمونیسم است. به غیر از برزیل و آرژانتین و پاناما و چند کشور دیگر، آمریکا با کشورهای دیگر چالش‎های جدی دارد. ونزوئلا، کلمبیا و حتی هندوراس دردسرهای زیادی برای خانم وزیر ایجاد می‎کنند که شرح آن در کتاب آمده است.یکی دیگر از چالش ‎برانگیز ترین نقاط کتاب آفریقاست. جایی پر از منابع طبیعی که توسط چین در حال درو شدن است. جایی پر از اسلحه، فساد، درگیری و پیچیدگی ‎های انسانی و آدم‎هایی که نه به خاک خود وفادارند و نه به جان و نه حریم انسانی. جایی که انگار برقراری صلح و آرامش در آن غیرممکن است. گو اینکه آفریقایی‎ ها میان اسلحه و توسعه، گزینه‎ی اول را انتخاب کرده‎اند!و اما اسرائیل و فسطین. نویسنده تمام عزم خود را که برای ایجاد صلح در آن منطقه جزم کرده، به خوبی به تصویر می‎کشد. فارغ از اینکه بخواهیم بگوییم او چقدر در این باره منصفانه نگاه کرده و منصفانه عمل کرده و منصفانه قضاوت کرده است، باید بگوییم تمام واژه‎ ها حاکی از عدم موفقیت در این مذاکرات است. قبل از آنکه مذاکرات پی‎درپی میان نتانیاهو و محمود عباس با میانجی ‎گری نه چندان موفق هیلاری در صفحات کتاب تمام شود، کاملاً متوجه می‎شوی که این راه به ناکجا آباد ختم می‎شود. مشخص است که اسرائیل آن سرزمین را انتخاب نکرده است تا امتیازی بدهد.یکی از نگرانی های هیلاری برای اسرائیل، افزایش جمعیت فلسطینی ‎ها و نرخ باروری بالای آنها در مقابل نرخ پایین رشد جمعیت در اسرائیل است. او روزگاری را می‎بیند که دیگر انبوه جمعیت فلسطینی زیر بار شهروند درجه دو بودن نمی‎روند و چه بسا اسرائیل در میان آن جمعیت مضمحل شود.او در خلال بیان مطالب مربوط به میان اسرائیل و فلسطین، اشارات و اعترافاتی دارد که مبتنی بر جانبداری آمریکا از اسرائیل در میانجی‎گری‎ ها‎ست.در این بین، در صفحه 1031 مطلب قابل توجهی از اسرائیلی‎ها مطرح می‎کند. می‎گوید «راننده‎های اسرائیلی حاضرند تصادف کنند و کارشان به بیمارستان بکشد اما نگذارند تا کس دیگری در بزرگراه ازآنها سبقت بگیرد»فصل دیگر کتاب به انقلاب‎های عربی اشاره می‎کند. انقلاب‎هایی که نویسنده آن‎ها را ضروری می‎داند. اتفاقی که حتما و هرچه زودتر باید اتفاق بیفتد.پیچیدگی روابط با اعراب، بهارهای عربی، مسئله عربستان و زنان و تناقض در مورد دفاع از حقوق بشر در عربستان، امارات، لیبی و ... کتاب را عمیقتر و داستانی ‎تر میکند. در این بین چند نقل قول مستقیم از کتاب قابل توجه است.یکی از این نقل قول‎ها، همان اعترافی است که خیلی‎ از وطنی‎ ها دنبالش می‎گردند. هیلاری پس از یادآوری ارزش‎هایی مثل حقوق بشر و دموکراسی و... می‎گوید:«بله! ما در نوبت‎های زمانی مختلف، این ارزش‎ها را به خاطر مصالح استراتژیک و امنیتی نقض کرده‎ ایم. مانند حمایت ناگوار از دیکتاتوری‎ های ضد کمونیسم در جریان جنگ سرد که نتایج ضد و نقیضی به همراه داشت» (صفحه 1124-1125)نقطه‎ عطف این بخش از کتاب او که طولانی است، حمله به سفارت آمریکا در لیبی و کشته شدن دیپلمات‎ها و مقامات امنیتی آمریکا است. حمله به سفارت این کشور در دیگر کشورهای مسلمان نیز به خاطر توهینی که به پیامبر اکرم (ص) شده بود کشیده می‎شود و مسلمانان، آمریکا را مقصر این ماجرا می‎دانند؛ اما نویسنده‎ ی کتاب به روشنی مخالفت خود را با این مساله بیان می‎کند و این انتساب را رد می‎کند.ماجرای حمله به سفارتخانه امریکا در لیبی خیلی خوب نوشته شده است و بیانی روایت گونه بر مبنای نقل قول‎ها را به رخ می‎کشد و بار جذابیت کتاب را بالا می‎برد. (البته تمجید من فقط از متن و کتاب است و نه نویسنده؛ لطفا اشتباه نشود) و ماجرای انتقادات داخلی از وی به خاطر این حمله و اقدام‎هایی که او باید برای تنویر افکار عمومی انجام می‎داد و نهایتا مسئولیت این امر را می‎پذیرفت، که پذیرفته بود.ماجرای ایجاد اتحاد جهانی برای حمله به ارتش لیبی در اواخر عمر سیاسی قذافی، مخصوصاً زمانیکه قذافی شورشیان را شدیداً تهدید کرده بود نیز، چالش‎های رهبری را نشان می‎دهد؛ مخصوصاً جایی که فرانسه دوست دارد این رهبری را با ابزار ناتو به عهده بگیرد و آمریکا نیز استقبال می‎کند اما فرانسه نقش رهبری را در این امر خوب باری نمی‎کند و در قواره‎ ی یک رهبر خوب ظاهر نمی‎شود و با ترکیه سر ناسازگاری نشان می‎دهد و اختلافات درونی را دامن می‎زند.در میان همین ماجرای اتحاد علیه لیبی، ارتباط امریکا با شیوخ خلیج فارس به خوبی دیده می‎شود. گاهی اوقات برخی اعراب –مخصوصا امارتی‎ ها- آنقدرها هم که ما فکر می‎کنیم به آمریکا به دید ارباب نگاه نمی‎کنند. امتیاز می‎خواهند، باج‎گیری می‎کنند بابت کوچکترین حرف، نه در رسانه بلکه در داد و ستدهای سیاسی پشت پرده موضع‎گیری می‎کنند.و اما ماجرای تمام نشدنی ایران و آمریکا. نام این فصل را گذاشته است «ایران: تحریم‎ها و رازها»این فصل با توصیفاتی از سلطان قابوس (سلطان عمان) شروع می‎شود و در جایی جذاب می‎شود که سلطان در مورد ایران و فعالیت هسته ‎ای و احتمال حمله اسرائیل به تاسیسات هسته‎ای ایران، به هیلاری می‎گوید «می‎توانم کمک کنم»هیلاری همان حرفهای تکراری را می‎زند که ایران به دنبال دستیابی به سلاح هسته‎ ای است. حرفی باورناپذیر که با ساختار سیاسی و اقتصادی ایران همخوانی ندارد و معلوم نیست که چرا هیلاری این را هیچوقت متوجه نشد.او گذری بر تاریخ ایران دارد. از سقوط شاه (که آن را نظام استبدادی می‎خواند) و ماجرای سفارت امریکا و گروگان گرفته شدن 52 آمریکایی به مدت 444 روز و ماجرای طبس (که آن را حاصل برخورد یک هلی کوپتر با هواپیمای ترابری می‎داند و از سایر دلایل یعنی طوفان شن یا ادعای حمله روس‎ها به آن‎ها حرفی نمی‎زند)حالا برایش سخت است که چنین ایرانی، سلاح هسته‎ ای داشته باشد. یا شاید برایش سخت است چنین ایرانی تکنولوژی هسته‎ای داشته باشد. چه با سلاح چه بی ‎سلاح.او به دوران ریاست جمهوری سیدمحمدخاتمی اشاره می‎کند و تلاش‎های بیل کلینتون برای ایجاد روابط با ایران که بی ‎نتیجه بود. نویسنده دلیل این عدم نتیجه را متوجه مخالفان خاتمی می‎کند که توانایی او را محدود کرده بودند. حتی جرج بوش را هم در سالهای بعد به نحوی مقصر جلوه می‎دهد که نام ایران را در کنار عراق و کره شمالی به عنوان محور شرارت قرار داده و هرگونه امیدواری برای گفتگوهای بعدی را از بین برده است.با توجه به مواضع بوش، رهبریِ گفتگو با ایران در مورد انرژی هسته ‎ای به عهده اروپا می‎افتد و محمود احمدی‎نژاد رییس جمهور می‎شود. هیلاری می‎گوید «احمدی‎نژاد... تهدید کرده بود اسرائیل را از روی نقشه پاک می‎کند و در هر فرصتی به غرب توهین می‎کرد» (صفحه 1437)البته احمدی‎نژاد به این شکل که تهدید کرده باشد من اسرائیل را محو می‎کنم، سخنی نگفته و هیلاری دارد شلوغش می‎کند. اینکه اسرائیل باید محو بشود، خیلی فرق می‎کند با اینکه بگوید من اسرائیل را محو می‏کنم. اصلاً محمود در این قد و قواره‎ها نبود و نیست که بخواهد از این حرف‎ها بزند.هیلاری گرچه بر موضوع گفتگو و مذاکره و دیپلماسی برای تعامل با ایران پافشاری کرده است اما خودش می‎گوید از موضوع تحریم ایران جانبداری کرده است. تحریمِ لعنتی که حالا این روزها، معیشت ایرانی‎ها را سخت کرده است.او از تلاش‎های بی‎نتیجه‎ ی اوباما برای یافتن راه‎هایی جهت گفتگو با ایران پرده برمی‎دارد از جمله دو نامه‏ ای که برای رهبر ایران فرستاده و پیام‎های ویدئویی برای مردم ایران. اما شاید هیلاری فکرش را هم نمی‎کرد که سال‎ها بعد ترامپ مردم ایران را تروریست خطاب کند و دیگر راه هرگونه حفظ ظاهر را هم ببندد!او ماجرای همکاری با ایران در مورد افغانستان و حتی گفتگوی یک دیپلمات آمریکایی با مقام ایرانی در این باره را یادآور می‎شود و نهایتا تکذیب از طرف ایران، در مورد چنین دیداری!ماجرای ایران در صفحات کتاب به اتفاقات ناگوار و تلخِ سال 88 می‎رسد و سپس ادعای یک مجتمع ساخت تجهیزات هسته‎ای در جنوب غربی تهران. او از این اتفاق شگفت زده است و آن را راهی برای ایجاد اتحاد علیه ایران قلمداد می‎کند. ذوق‎ زدگی در کلمات هیلاری پیداست. انگار که در آن روزها گمشده‎اش را پیدا کرده است و از خوشحالی در پوست خود نمی‎گنجد. و واقعاً همین هم شد. حتی روس‎ها و همین آقای لاوروف، اولین حرف‎های مبنی بر تایید تحریم‎ها را به زبان آوردند. ایران پذیرفت که بازرسان آژانس، آن مرکز را مورد بازدید قرار دهند.سپس بحث تبادل اورانیوم غنی شده با میله ‎های سوخت را مطرح می‎کند. هیلاری می‎گوید اگر ایران واقعاً نمی‎خواست سلاح بسازد، باید آن پیشنهاد را می‎پذیرفت. کلمات کتاب به نام سعید جلیلی می‎رسد و جایی که این پیشنهاد با او در میان گذاشته می‎شود و نهایتاً در عمل توافقی بر این مبنا شکل نمی‎گیرد. البته هیلاری مدعی است که در ابتدا جلیلی این را پذیرفته.این قسمت از کتاب تمام ذوق و شوق و هیلاری را در قالب کلمات به تصویر می‎کشد که چطور تلاش می‎کند اجماع بین المللی علیه ایران شکل بدهد. واژه‎ به‎ واژه کتاب را که می‎خوانی امیدواری که نقشه‎هایش نقش بر آب شود و این مردم رنج کشیده، در آتش تحریم‎ها نسوزند و باورت نیست که موضوع مربوط به سال‎ها پیش است و آن اتفاق افتاده. رنج جانکاه این ماجرا را خواننده ‎ی ایرانی نمی‎تواند فراموش کند و نویسنده را با نفرتی وصف ناپذیر دنبال می‎کند و می‎گوید ای کاش مرده بودی هیلاری! سناریوی قدم‎به‎قدم تحریم در جایی رقم می‎خورد که روس‎ها و چینی‎ها هم پشت ایران را خالی می‎کنند و هند هم علی رغم اینکه دوست دارد موضع مستقل داشته باشد، در این راه کمی همراهی نشان می‎دهد و داستان تا کشوری مثل اوگاندا کشیده می‎شود. کشوری که احمدی‎ نژاد خیلی روی عاشقانه‎ هایش با آن جور کشورها حساب کرده است! اما اوگاندا هم به تحریم ایران بله می‏گوید و در شورای امنیت سازمان ملل، به قطعنامه ‎ای که علیه ایران تنظیم شده، رای مثبت می‎دهد! و رنج‎های جانکاه مردم ایران تازه می‎شود.قسمت رمانتیک این فصل آنجایی است که در کنفرانسی که در مورد امنیت خلیج فارس در سال 2010 برگزار شده و هیات ایرانی هم حضور دارد، هیلاری علنا می‎گوید مایلم با هیات ایرانی صحبت کنم و بعد از مدتی رو به منوچهر متکی می‎کند و سلامی می‎کند و متکی هم زیر لب چیزی می‎گوید و رو برمی‎گرداند!بر خلاف آن روزهای اوباما و هیلاری کلینتون، این روزها دولاند ترامپ برای اجماع سازی بین المللی نه وقتی دارد و نه اصلاً شخصیتش را! او یکجانبه می‎گوید تحریم و تمام! و اروپا هم کار خاصی جز تسلیم نمی‎تواند بکند. حالا اینکه چرا اوباما و وزیرش هیلاری سعی می‎کنند اجماع بین المللی ایجاد کنند اما ترامپ از خودش هزینه می‎کند و یکجانبه به میدان می‎رود، بحث دیگری است.صفحات کتاب به سوریه می‎رسد. مهمترین اتقافی که واژه‎های مضطربِ نویسنده دنبال می‎کنند تلاش هیلاری برای مسلح کردن مخالفان رژیم اسد و مخالفتِ ضمنیِ اوباما با این کار است.سوریه همانند بیرون، همانند آنچه در واقعیت اتفاق افتاده، همانند آنچه در تصاویر و رسانه‎ها دیدیم، فارغ از اینکه چه کسانی چقدر مقصرند، مشحون از جنگ و تهدید و خونریزی است.کتاب به ماجرای جنگ بین اسرائیل و حماس می‎رسد. بار دیگر موضوع اسرائیل و نتانیاهو، دیده می‎شود. این بار محمد مرسی (عضو اخوان المسلمون) هم بر مسند رئیس جمهوری است. او رابط بین آمریکا و حماس است تا بتواند آنها را از موشک زدنهای پی ‎در پی به اسرائیل منصرف کند. نتانیاهو زیر فشار شدیدی است و در آستانه‎ ی تصمیم برای حمله زمینی به نواز غره. محمود عباس تضعیف شده است و بمباران غزه در مقابل موشکها حماس، نقش و ردی از خون باقی می‎گذارد. هیلاری تلاش فزآینده‎ ای می‎کند تا جلوی این ماجرا را بگیرد و لااقل طبق آنچه خودش می‎گوید، جلوی حمله زمینی به نوار غزه گرفته شود.بالاخره کتاب از جنگ و خونریزی گرفته تا ذوق و شوق برای تحریم ایران بیرون می‎آید به جنایت دیگر بشر روی عرصه‎ی این کره خاکی می‎رسد. موضوع مهم تغییرات آب و هوایی که به خاطر توسعه اقتصادی جوامع رخ داده است و حالا کشورهایی نظیر چین و هند نمی‎خواهند زیر بار کاهش گازهای گلخانه ‎ای یا هرآنچیزی که شبیه آن است بروند.بخشی از خاطرات نویسنده در این کتاب بسیار جالب است. آدم باور نمی‎کند که در یک کنفرانس بین المللی، مثل فیلمهای هالیوودی، بازی موش و گربه میان رئیس جمهور آمریکا و وزیر امور خارجه‎اش از یک سو و چند کشور دیگر به رهبری چین، از سوی دیگر شکل گرفته باشد.این بخش را به نقل قول مستقیم می‎سپارم:«رئیس جمهور اوباما و من، در کنفرانس بین المللی تغییرات جوی در کپنهاگ دانمارک دنبال نخست وزیر ون جیابو می‎گشتیم... ما می‎دانستیم تنها راه به دست آوردن یک توافق منطقی در مسائل مربوط به تغییرات جوی، این است که رهبران ملت‎هایی که بیشترین گازهای گلخانه ‎ای را تولید می‎کنند، کنار هم بنشینند و به یک توافق برسند...اما چینی‎ها از ما دوری می‎کردند و بدتر از آن فهمیده بودیم ون یک قرار مخفی با مسئولان هند، برزیل و افریقای جنوبی داشته تا توافقی را که امریکا دنبالش است لغو کنند.وقتی نتوانستیم هیچکدام از رهبران این کشورها را پیدا کنیم، متوجه شدیم اتفاقی مشکوک در جریان است. ماموران را به جست و جو فرستادیم و آن‌‎ها توانستند مکان قرار سری را کشف کنند. بعد از این که رئیس جمهور و من، نگاهی سرشار از «آیا تو به همانی فکر می‎کنی که من فکر می‎کنم؟» با هم رد و بدل کردیم، تصمیم خودمان را گرفتیم و در حالی که خیل عظیمی از مشاوران و متخصصان در تکاپو بودند، از راهروهای عظیم سالن کنفرانس کشورهای اورپای شمالی گذشتیم....مثل برق از پله ‎ها بالا رفتیم و ماموران چینی را که سعی می‎کردند ما را به جهت مخالف گمراه کنند، غافلگیر کردیم... وقتی به اتاق قرار مخفی رسیدیم، جمع زیادی از نیروهای امنیتی عصبی و نگران آنجا بودند. رابرت گیبز، سخنگوی کاخ سفید با یک گارد چینی درگیر شد. در همین حین، رئیس جمهور لای در را باز کرد و با صدای خیلی بلند فریاد کشید: جناب نخست وزیر! این فریاد توجه همه را به خود جلب کرد. نیروهای گارد چینی دوباره با دست‎هاشان سد دفاعی به وجود آوردند بودند، ولی من از زیر دستشان عبور کردم و موفق شدم. در آن اتاق مخصوص که با دیوارهای شیشه‎ای پوشیده شده بود تا کسی نتواند داخل را ببیند، ون را دیدم که در پشت یک میز طویل، با نخست وزیر هند منموهان سینگ، رئیس جمهور برزیل لوییز داسیلوا و رئیس جمهور افریقای جنوبی جاکوب زوما، نشسته بودند. وقتی ما را دیدند، دهانشان از تعجب باز مانده بود!» (صفحه 1694-1697)در بند دیگری از کتاب به موضوعی می‎پردازد که پرده از رقابتی اقتصادی برمی‎دارد. چیزی که امروز پدیده‎ای مثل ترامپ را برای مقابله با چین ایجاد کرده است. رقابتی نابرابر میان کشورهای توسعه یافته و کشوری مثل چین که کارگران آن در شرایطی سخت کار می‎کنند تا قیمت تمام شده، پایین باشد.در فصل اشتغال و انرژی که از فصل‎های آخر کتاب است، هیلاری اندیشه تلاش برای رشد و حمایت از طبقه متوسط را بازهم به انوع دیگری مطرح می‎کند. اتفاقی که منجر به رشد تقاضای خرید کالا و در نتیجه رشد تولید و افرایش سرمایه خواهد شد.او در این فصل گریزی به شرایط زندگی خود در دوران نوجوانی می‎زند که قابل توجه است. در صفحه 1811 این کتاب چنین نوشته است:«پس از جنگ جهانی دوم، پدرم پارچه ‎فروشی کوچکی تاسیس نمود. ساعتهای طولانی کار می‎کرد و گاهی چند کارگر روزمزد استخدام می‎نمود... والدین من به پشتکار زیاد و خودساختگی بسیار اهمیت می‎دادند و برایشان مهم بود که ما ارزش دلار و مرتب کار کردن را درک کنیم.برای اولین بار، وقتی سیزده سالم بود، برای شغلی به جز نگهداری از کودکان حقوق گرفتم. سه صبح در هفته در پارک کوچکی که نزدیک خانه ‎مان بود کار می‎کردم و از آن‎جا که پدر صبح زود خانه را به مقصد مغازه ترک می‎کرد، مجبور بودم پیاده به پارک بروم و واگنی پر از توپ و طناب و غیره را حمل کنم. از آن سال به بعد همیشه در تعطیلات و تابستان و کار می‎کردم. این کارها کمک هزینه ‌ی تحصیل من در دبیرستان و کالجِ حقوق را تامین کردند.او سپس به کشورداری در قرن بیست و یکم می‎رسد. جایی که گویا هیچ جای امنی از بابت وسایل جاسوسی وجود ندارد و اتفاقاتی را برمیشمرد که باور نمی‎کنیم از قول یک وزیر امور خارجه آمریکا دارد گفته می‎شود. او در صفحه 1883 مطلب جالبی را نقل می‎کند:«وقتی به کشورهای حساسی مثل روسیه سفر می‎کردیم، اغلب پیامهای هشدار را از ماموران حفاظت از وزارتخانه دریافت می‎نمودیم که بلک بری ‎ها، لپ تاپ‎ها و هرچه با دنیای بیرون در ارتباط است را در هواپیما بگذاریم و باتری‎هایشان را در آوریم تا از استراق سمع توسط سرویسهای جاسوسی در امان باشیم.... یکی از شرایط حفاظت از اطلاعات این بود که موارد سری را در زیر چادری بخوانیم. گاهی وقتها باید این نامهای سری را در حالی که پتویی روی سرمان کشیده بودیم، می‎خواندیم. احساس میکردم دوباره ده ساله شده ‎ام و با نور چراغ قوه‎ ی زیر پتو، بعد از ساعت خواب، مطالعه می‎کنم.»و اما حقوق بشر. بیشترین حجم از فصل مربوط به حقوق بشر تقریباً به موضوع حقوق زنان اختصاص یافته است. البته نگاه هیلاری فمینیستی به نظر نمی‎رسد و در کل کتاب با وجود اینکه یک زن کتاب را نوشته، اثری از چنین تفکراتی دیده نمی‎شود.در سخنِ آخرِ کتاب، موضوعِ خداحافظی هیلاری از مقام وزارت امور خارجه بر مبنای استراتژی همیشگی خودش مبنی بر اینکه فقط می‎خواهد یک دوره وزیر باشد، مطرح شده است.نام باراک اوباما در این کتاب بارها ذکر شده است. هیلاری در تمام این دفعات پرده از یک رهبر بزرگ و الهام بخش برای کشورش برمی‎دارد و غیر مستقیم، اوباما را ستایش می‎کند. و نهایتا اشاره می‎کند به انتخاب سخت دیگری و آن شرکت در انتخابات ریاست جمهوری آمریکاست. زمانی سخن از این انتخابِ سخت به میان می‎آورد که نمی‎داند دونالدترامپ، پیروز آن میدان خواهد شد...و درآخر لیستی از آدمهایی که با آنها کار کرده است را بیان می‎کند و از تک‎تک آنها تشکر می‎کند.-----خواندن این کتاب کمی طول کشید. مثل باقی کتاب‎هایی که می‎خوانم همسفر من در مترو و تاکسی و اتوبوس و همراه من در فرصت‎های جسته گریخته بود. اما هرچه بود تمام شد؛ چه خواندنش و چه نوشتن خلاصه ‎اش...این خلاصه را در سال 97 در وبلاگ خلاصک (پرشین بلاگ) درج و آن را دوباره در ویرگول، انعکاس دادم</description>
                <category>خُلاصک</category>
                <author>aliarastouei | علی ارسطوئی</author>
                <pubDate>Sat, 15 Aug 2020 18:28:02 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جایی که خرچنگها آواز میخوانند</title>
                <link>https://virgool.io/kholasak/%D8%AC%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AE%D8%B1%DA%86%D9%86%DA%AF%D9%87%D8%A7-%D8%A2%D9%88%D8%A7%D8%B2-%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%86%D8%AF-kcscfzazxdno</link>
                <description>دلیا اونز، داستان دختری در آن سوی مرداب را تا زمان مرگ دخترک، ساخته و پرداخته کرده است. قصه سختی های دختری که اول مادرش و بعد سایر اعضا خانواده از دست پدر، فرار کردند. پدری که خودش هم از دست خودش فرار کرد و دخترک را در میان تنهایی، عشق، مرداب و قتل تنها گذاشت.دخترک آنقدر تنها بود که حتی در حرف زدن هم مشکل داشت اما در این دنیای نامرد، بودند کسانی که کمکش کنند تا بالا برود، اوج بگیرد و در اوج داستان پسری از خانواده ای متمول، کشته شود و دادستان تمام تلاش خود را بکند که قتل را گردن کیا (یا همان دختر مرداب) بیاندازد.ایالت کارولینای شمالی جایی است که اصل داستان در آنجا رقم میخورد و چیس اندروز آنجا کشته میشود و کیاکلارک روزگار تنهایی اش را آنجا میگذراند. همانی که به او میگویند «دختر مرداب»</description>
                <category>خُلاصک</category>
                <author>خلاصک | kholasak</author>
                <pubDate>Thu, 13 Aug 2020 19:04:56 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خلاصه ای از کتاب انسان خردمند</title>
                <link>https://virgool.io/kholasak/%D8%AE%D9%84%D8%A7%D8%B5%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D8%B1%D8%AF%D9%85%D9%86%D8%AF-rgjgk5txsrco</link>
                <description>نام کتاب: انسان خردمندنویسنده: یووال نوح هرارینشر نوپیش نکته: هنوز نمیدانم نحوه درج نیم فاصله در ویرگول چگونه است. لطفا راهنمایی کنیدآن‎هایی که خوره کتاب هستند حتماً این کتاب را پیش از ممنوعیت تمام کرده‎اند و دارند دو اثر دیگر #یووال_نوح_هراری که تازه به بازار کتاب آمده را می‎خوانند. فارغ از اینکه چقدر ادعاهای این کتاب مستدل و مستند است و فارغ از اینکه ریزنکته‎ های نویسنده با عقل و وجدان همخوانی دارد یا نه باید گفت انصافاً قلم استوار و تاثیرگذاری دارد و انصافاً ترجمه ‎ی خوبی دارد. فصل به فصل این کتاب با سبک این نویسنده جادوگری می‎کند، آدم را به شگفتی وادار می‎کند و بعید نیست خیلی‎ ها همان موقع روی پا بایستند و نیم ساعت کف بزنندنویسنده به موضوع تکامل بسیار پایبند است و علاقه‎ زیادی به پذیرش موضوع #خلقت ندارد. با این استراتژی دنبال رابطه ‎ی میان تاریخ و زیست‎شناسی است، عدالت در تاریخ را به چالش می‎کشد و موضوع خوشبختی انسان را با این رویکرد به میدان می‎ آورد که آیا واقعاً انسان خوشبخت است؟ و خوشبختی چیست؟اوخوشبختی بشر را در بخشهای پایانی کتاب به زیبایی به چالش می‎کشاند. چشم در چشم خواننده‎ ی کتابش می‎ اندازد و می‎پرسد «آیا اکنون خوشبخت‌تریم؟ آیا از ثروتی که بشر در طی پنج قرن اخیر به دست آورده است می‌تواند به خرسندی جدیدی تعبیر شود؟ آیا کشف منابع بی‌پایان انرژی ذخایر بی ‌پایانی از نعمت‌ها را به روی ما گشوده است؟ عقب‌تر برویم و ببینیم آیا هفتاد و چند هزاره‎ی پرآشوب پس از انقلاب شناختی دنیا را مکان بهتری برای زندگی کرده است؟ آیا مرحوم نیل آرمسترانگ که جای پایش بر کره عاری از باد ما سالم مانده است، از شکارگر – خوارک‌جوی بی‌نام و نشانی که ۳۰هزار سال قبل اثر دستش را بر روی دیواری در غار شووه باقی گذاشت سعادتمندتر بود؟ اگر نبود پس فایده به وجود آمدن کشاورزی و شهرها و خط و سکه و امپراتوری‌ ها و علم و صنعت چه بود؟ »او مغز انسان را هم مورد عنایتی جالب قرار می‎دهد. حتی در مقایسه با نئاندرتال‎ها، اندازه‎ ی مغز انسان‎ها ملاک قرار می‎دهد. او می‎گوید: همه گونه ‌های انسانی، علی‌رغم تفاوت‌های زیادشان، چند ویژگی مشترک دارند که آنها را از موجوات دیگر متمایز می‌کند. بارزترین ویژگی این است که انسان، در قیاس با سایر جانداران، مغز فوق‌العاده بزرگ‌تری دارد.همان اوایل چاپ کتاب بود که آن را از طریق اپلیکیشن طاقچه خواندم. هر روز در مسیر رسیدن به محل کار و هرشب تا رسیدن به خانه صدای واژه های #یووال_نوح_هراری در گوشم بود. گاهی نزدیک بود فراموش کنم به ایستگاه رسیده ام. گاهی هم جدی جدی فراموش میکردم و در قطار مترو جا میماندم. واژه هایی که گاه موجی از ناامیدی و پوچی را انگار که القا می‎کرد. برای همین صبح‎ها باید کمی روی ذهنم کار می‎کردم تا خود را بازیابی کند.نویسنده چالش‎های زیادی را از رفتار انسان خردمند پیش می‎کشد و رفتار او را در قرون اخیر با رفتار اجدادِ خوراک‌جوی او مورد مقایسه قرار می‎دهد. پرخوری انسان این روزها را به این شکل زیر سؤال می‎برد که انسان‎ها دراین زمانه اینقدر که از چاقی و اضافه وزن می‎میرند، از گرسنگی نمی‎میرند حال آنکه هزاران سال پیش داستان، چیز دیگری بود.او دامنه‎ ی این چالش‎ها را به اموری چون پول، اعتبار، دموکراسی ادیان، امپراتوری‎ها، شبکه‎ های تجاری و نهایتاً علم نیز می‎کشاند و می‎گوید: «متاسفانه حاکمیت انسان خردمند بر زمین تاکنون چندان حاصلی به بار نیاورده است تا به اعتبار آن بر خود ببالیم. ما محیط اطرافمان را تحت کنترل درآورده‌ایم، محصولات غذایی را افزایش داده‌ایم، شهرها ساختیم، امپراتوری‌ها برپا کردیم و شبکه‌های تجاری گسترده ایجاد کردیم. اما آیا توانستیم از میزان رنج در جهان بکاهیم؟ بارها ثابت شده است که افزایش دائمی قدرت بشر لزوماً به رفاه آحاد انسان‌های خردمند نینجامیده است و منجر به فلاکتی غیرقابل تصور برای موجودات دیگر شده است»نویسنده مرثیه ‎ای هم می‎خواند. او ماجرای جفای انسان‎ها بر حیوانات را به زیبایی به تصویر می‎کشد و انسان ‎هایی که دارند بر سرمیز شام در مورد درستکاری و انسانیت حرف می‎زنند را نهیب می‎زند که این غذایی که می‎خوری با رنج گوساله‎ای دست شده است که از وقتی به دنیا آمده از مادرش جدایش کردند و در جایی که فقط می‎تواند بایستد تا آخر عمر حبسش کردند.او در بخشی ازاین مرثیه می‎گوید: و سرانجام، فقط در صورتی می‌توانیم به خاطر دستاوردهای بی‌سابقه‌ انسان خردمند امروزی به خود ببالیم که سرنوشت تمام موجودات دیگر را کاملاً نادیده بگیریم. بخش‌های زیادی از نعمات مادی که به آن فخر می‌فروشیم و از ما در مقابل بیماری‌ها و قحطی محافظت می‌کند به بهای شکنجه و قربانی شدن میمون‌های آزمایشگاهی، گاوهای شیرده، و مرغ‌های تسمه ‌نقاله‌ ای به دست آمده است. در طی دو قرن اخیر، ده‌ ها میلیارد از آن‌ها قربانی نظامی از استثمار صنعتی بوده‌اند که قساوتش در تاریخ سیاره زمین بی ‌سابقه بوده است. اگر فقط یک دهم آن چه را فعالان حقوق حیوانات مطرح می‌کنند بپذیریم، پس چه‌بسا کشاورزی صنعتی مدرن بزرگ‌ترین جنایت تاریخ باشد.تاریخ مختصر بشر، واقعاً به اختصار بیان شده است. از انقلاب شناختی گرفته تا انقلاب کشاورزی و انقلاب علمی. از زمانی که بشر به دنبال خوراک بود تا زمانی که به دنبال پر کردن یخچالش از انواع غذا و بستنی و نوشابه. از زمانی که نئاندرتال‎ها را نابود کرد تا زمانی که با انقلاب علمی دریاها را شکافت و بومیان را به خاک و خون کشاند و به بردگی گرفت. از زمانی که پول را جایگزین طلا کرد تا زمانی که بانکها بر اقتصاد حاکم شدند.تکامل بخش انقلاب علمی واقعا برای ما خواندن دارد به شرط اینکه هوس نکنیم که #چرخ را برای هزارمین بار اختراع کنیم که آن‎هم نهایتاً مستطیل از آب دربیاید! به شرط آنکه ادای علم را درنیاوریم! او در این بخش تفاوت اروپایی‎ها در زمانی که با ابزار علم به کشف زمین‎های جدید پرداختند را با چینی‎ها و ایرانی‎ها در پرداختن به «علم» می‎داند.او به خوبی بیان می‎کند که سرمایه‎ گذاری بر روی علم، چگونه کشتی‎ ها را روی اقیانوس‎ها به حرکت درآورد و آدمی راکه چندین هزار سال پیش روی خشکی از گرسنگی جان می‎داد، روی دریا به جان گرفتن واداشت.کتاب در پایان راه کم‎کم نیم نگاهی با آینده می‎اندازد. به جایی که ممکن است در آینده اتفاقات عجیبی توسط انسان خردمند رخ دهد. به طور مثال این احتمال مطرح می‎شود که شرکت‎های بیمه بر اساس علم ژنتیک، رفتارهای احتمالی ما را تخمین میزنند و هرکه پرخطرتر باشد، باید حق بیمه‎ی بیشتری پرداخت کند و اینکه چه بسا با دست بردن در ساختار ژنتیک همه ‎ی موجودات دستخوش تغییرات بر اساس نیازها بشوند! چیزی به نام ساخت اَبَر انسان‎ها و نهایتا به وجود آمدن تبعیض ژنتیکی.آنچه من فهمیدم این است که نویسنده دغدغه‎ ی خود را نوشته است و شاید این دغدغه ناامیدی و ناخرسندیِ او از #انسان_خردمند است. حالا چقدر این دغدغه‎ ها مبتنی بر دیتاهای درست و مستند است، آن را نمی‎دانم.</description>
                <category>خُلاصک</category>
                <author>aliarastouei | علی ارسطوئی</author>
                <pubDate>Thu, 13 Aug 2020 17:45:42 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خلاصه ای از کتاب طرز فکر</title>
                <link>https://virgool.io/kholasak/%D8%AE%D9%84%D8%A7%D8%B5%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B7%D8%B1%D8%B2-%D9%81%DA%A9%D8%B1-ritsi9hgktva</link>
                <description>طرز فکرنام کتاب: طرز فکرنویسنده: کارول دوکنشر نوینمنبع استفاده شده جهت خلاصه ‎نویسی: اپلیکیشن &quot;کتابراه&quot;خلاصه‎ ای کوتاه و گذرا از این کتاب طی 14 بند ذیل ارائه می‎شود. این خلاصه شما را از تهیه‎ ی کتاب بی‎ نیاز نمی‎کند؛ بلکه برای فهم بیشتر مطالب ضروری است کتاب را تهیه کنید.1-    روح حاکم بر کتاب این است که باید تلاش کرد. استعداد و توانایی ژنتیکی و مهارت‎های اولیه جای خود اما آن‎چیزی که مهمتر از همه‎ی این‎هاست «تلاش» است. نویسنده بر حرف خود هم ایستاده و این کتاب را با تلاشی چندساله نوشته است.2-    دکتر کارول دوک می‎خواهد به خواننده ‎اش بگوید که چگونه قابلیت‎هایش را عملی کند. نکته مهم کتاب در این است که نویسنده یافته‎های دقیق خود را به اشتراک گذاشته است و نه سخنانی موهوم، بر اساس هیچ! مطالب این کتاب بر اساس داستان‎هایی واقعی است. این داستان‎ها سپس توسط نویسنده تحلیل شده است و از همه‎ ی آن‎ها نتیجه مشخصی گرفته شده است.3-    او کتابش را با مثال پسربچه‎ ای آغاز می‎کند که هیجانات او را ثبت کرده بود. آن پسر یک ویژگی داشت و اینکه عاشق چالش بود. وقتی پازل‎های سختی به دانش‎آموزان ارائه شده بود، بر خلاف دیگران او مسیر را تا آخر رفته بود و کار را بر اساس «تلاش» تمام کرده بود.4-    دکتر کارول دوکدر علاوه بر حصول نتیجه به وسیله «تلاش» می‎گوید: ویژگی‎های انسان، مانند مهارت‎های فکری نیز با تلاش قابل پرورش است. او اعتماد بیش از حد به IQ را به چالش می‎کشد و با یافته ‎های خود توصیه می‎کند نه تنها در امر استخدام بلکه در امر تربیت کودک نیز روی موضوع تلاش تمرکز کنید. با تلاش همه‎ چیز به دست می‎آید.5-    کتاب می‎گوید: اخذ نمره پایین در یک درس به معنای این نیست که شما بی ‎استعداد هستید بلکه تنها دلیلش عدم تلاش شماست. این روحیه‎ ی تلاش‎گری در همه‎ چیز قابل توسعه است؛ مثل جریمه نشدن! تمرکز و توجه و نگرش شما در مورد جای پارک خودرو چگونه است. مراقبت مجدانه دارید که جای مناسبی پارک کنید یا باری به هرجهت همه ‎جا پارک می‎کنید و به هرشکلی رانندگی می‎کنید و مبالغ زیادی جریمه پرداخت می‎کنید؟!6-    وی بر همین اساس یک مدلی تعریف می‎کند تحت عنوان «طرز فکر رشد» و اصولا آدم‎های کتاب او به دو دسته تقسیم می‎شوند. آن‎هایی که دارای «طرز فکر رشد» هستند و آن‎ هایی که دارای «طرز فکر رشد» نیستند. (طرز فکر ثابت)سپس پلی به نگرش افراد نسبن به خودشان می‎زند و آن‎ها را وادار می‎کند که بدانند با داشتن «طرز فکر رشد» و نگرشی مبتنی بر این مدل ذهنی، می‎توانند خود را ارتقا دهند.او حتی محققان خلاقیت را طی یک نظرسنجی میان 143 نفر با خود هم‎نظر اعلام می‎کند. نویسنده می‎گوید پشتکار و مقاومت بر طبق نظر آن 143 نفر، می‎تواند دستاوردهایی مبتنی بر خلاقیت داشته باشد.7-    کارول دوک می‎گوید: زمانی که وارد طرز فکری می‎شوید، وارد جهان جدیدی شده ‎اید. در جهانی که صفات ثابتی دارد، موفقیت یعنی اثبات هوش یا استعداد و به اثبات رساندن خودتان. در جهان دیگری که ویژگی‎ های در حال تغییر دارد، به معنای ارتقای خودتان برای یادگیری چیزهای جدید می‎باشد... در یکی از این و جهان شکست به معنای وجود موانع... اما در دنیای دیگر شکست به معنای نرسیدن به آن چیزهایی است که برای شما ارزشمند بوده و به معنای استفاده نکردن از توانایی ‎هایتان است. در جهان اول تلاش چیز بدی است و در جهان دیگر تلاش آن چیزی است که باعث می‎شود باهوش یا با استعداد شوید.8-    نویسنده در کتابش نقل قول جالبی از یک جامعه ‎شناس برجسته –به نام بنجامین باربر- می‎کند: «من، جهان را به ضعیف و قوی یا موفقیت‎‎ها و شکست‎ها تقسیم نمی‎کنم... جهان را به یادگیرندگان و غیر یادگیرندگان تقسیم می‎کنم» تلاش برای رسیدن به هدف، تلاش برای یادگرفتن، تلاش برای ارتقا توانایی‎ ها، تلاش و تلاش و تلاش آن‎چیزی است که این کتاب به خواننده خود الهام می‎کند.9-    نویسنده درجای دیگری از کتابش می‎گوید: گاهی اوقات افراد دارای طرزر فکر رشد، خود را تا آنجایی توسعه می‎دهند که کارهای غیرممکن را انجام می‎دهند. در سال 1995 بازیگر، کریستوفر ریو، از اسب افتاد. گردنش شکست و به خاطر قطع نخاع به طور کامل از گردن به پایین فلج شد و پزشکان از او ناامید شدند اما او با برنامه ورزشیِ سخت، خود را بازیابی کرد؛ مغزش برای اعضاء بدنش سیگنال فرستاد و فصل جدیدی برای درمان بیماران نخاعی گشود.10- این کتاب پر از داستان‎های واقعی است. داستان آدم‎هایی که با تکیه بر استعداد و غرور همه‎ چیز را خراب کرده‎اند و آدم‎هایی که با تکیه بر تلاش، دوباره همه‎چیز را از نو ساخته‎ اند. یکی از مثال‎ها جالب این کتاب دونده ‎ای است به نام ویلما رودلف سریع‎ترین دونده زن. نویسنده می‎گوید که او کودکی نارس بوده است و همیشه بیمار! در چهارسالگی به خاطر ذات الریه و فلج اطفال در آستانه‎ ی مرگ قرار گرفت اما هرچه بود تقدیر خداوند بر مرگ او رقم نخورد. او از هشت سالگی با شور و نشاط به دنبال درمان فیزیکی بود. در دوازده سالگی توانست راه برود و بسکتبال و دو میدانی را شروع کرد. او گفته بود «می‎خواهم به عنوان یک زن سخت‎کوش شناخته شوم» که شناخته شد.11- نویسنده که استاد روانشناسی دانشگاه استندفورد است در جایی از کتابش اقدام به تعریف موفقیت می‎کند. او می‎گوید افرادی با طرزفکر رشد، موفقیت را در تلاش و یادگیری و پیشرفت می‎دانند اما کسانی که طرز فکر ثابت دارند موفقیت را برتری بی‎چون و چرا تلقی می‎کنند.12- نویسنده موضوع طرزفکر رشد را فقط در ورزش و موفقیت و مدیریت محدود نمی‎کند و پای عشق و عاشقی را هم وسط می‎کشد. او می‎گوید مسیر عشق واقعی هموار نیست اما با نگرش تلاش، به آن هم می‎توان رسید. او از خودش و شکست عشقی‎اش شروع می‎کند. سپس با مثالی از افراد دیگر می‎گوید آن‎هایی که طرز فکر ثابت دارند خیلی سریع شکست عشقی را به نفرت و حتی آسیب زدن به طرف مقابی می‎کشانند اما آن‎هایی که طرز فکر رشد دارند، فراموش می‎کنند و می‏بخشند و فضای جدید و بهتری می‎سازند. آنها نه تنها خود را تحقیر شده نمی‎دانند که برای فرد مقابل آرزوی موفقیت می‎کنند.13- او در مورد زندگی و مراقبت از زندگی بر پایه‎ ی تلاش، جمله ‎ای کلیدی را بیان می‎کند. او درباره زوج موفق و زندگی خوب می‎گوید: «آن‎ها پس از آن برای همیشه خوش و خرم زندگی کردند» وجود ندارد بلکه بیشتر شبیه این است «آن‎ها پس از آن همیشه با خوشحالی تلاش کردند»14- در یک سوم پایانی کتاب، موضوع تعلیم و تربیت فرزندان پیش کشیده می‎شود. نویسنده تمام تلاش خود را می‎کند که بگوید فرزندان خود را تلاشگر و با طرز فکر رشد تربیت کنید. آن‎ها را نه به خاطر استعدادهای ذاتی‎ شان بلکه به خاطر تلاش‎هایشان تشویق کنید. مثلاً اگر فرزند شما آنقدرها هم با استعداد نیست اما با تلاشِ زیاد، نمره 60 گرفته بسیار با ارزش‎تر است اگر با هوش و استعداد بیشتری بود و بدون تلاش 70 می‎گرفت.مطالعه‎ ی این کتاب را توصیه می‎کنم.</description>
                <category>خُلاصک</category>
                <author>خلاصک | kholasak</author>
                <pubDate>Thu, 13 Aug 2020 17:07:38 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقطه فریب</title>
                <link>https://virgool.io/kholasak/%D9%86%D9%82%D8%B7%D9%87-%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%A8-khcfni4cygyw</link>
                <description>نام کتاب: نقطه فریبنویسنده: دن براونمترجم: نداشادنظرناشر: انتشارات افرازمنبع استفاده شده جهت خلاصه ‎نویسی: اپلیکیشن طاقچهخلاصه ‎ای کوتاه و گذرا از این کتاب طی مطالب ذیل ارائه می‎شود. این خلاصه شما را از تهیه‎ کتاب بی‎نیاز نمی‎کند؛ بلکه برای فهم بیشتر مطالب ضروری است کتاب را تهیه کنید.ضمناً این خلاصه ارائه شده برداشت من از کتاب است و الزاماً منظور نویسنده نیست. اگر از من بپرسید مختصری از آنچه خوانده‎ای را بگو، می‎گویم:حقیقت یخینام اصلی کتاب Deception Point یعنی نقطه ‎ی فریب است اما مترجم یا ناشر ترجیح داده است اسمش رابگذارد حقیقت یخی. در همان 30 صفحه اول کتاب مطمئمن می‎شوی که نویسنده کسی نیست جز دن براون (dan braown) در قلم جذابِ او، وسعت، هیجان، پرواز و تعدد آدمها و تفکرات و بلندپروازی دیده می‌شود. او نویسنده ‎ای نیست که خواننده‎ اش را پشت درهای بسته محصور کند بلکه او را به هرجایی که فکرش را بکنی می‎برد. از برف گلوله های مرگبار میسازد و قطرات آب را به تیربارانی مانند میکند که آدمی یخ زده را دوباره زنده می‎کند.خواننده را با شخصیتهای داستانش از رستورانی در واشنگتن آشنا می‎کند و خیلی زود تا قطب شمال توسط یک جت پیشرفته پیش میبرد. ناسا به آن عظمت را دم دست می آورد و با ذره بین، رفتارها و برنامه های آن سازمان پرطمطراق را نشان می‎دهد و گاهی کار را به یک زیردریایی هسته‎ای، در دریایی مواج در شبِ تاریکِ اقیانوس منجمد شمالی می‎کشاند.صحنه سازی ابتدای داستان در یک فضایی شبیه قطب و نهایتا پرتاب شدن مردی با سگهای سورتمه اش از بالای هلیکوپتر شروع می‎شود. فضا خیلی زود تغییر می‎کند و سر از ملاقاتی در یک رستوران میان سناتور توماس سگویک سکستون (Thomas Sedgewick Sexton) و دخترش راشل (Rachel) در می‎آورد این سناتور کهنه ‎کار پنجه در پنجه‎ رییس جمهور انداخته تا بتواند کرسی ریاست جمهوری را به اسم خود کند و اجازه ندهد زاخاری هرنی (Zachary Herney) یا زاخ هرنی برای دومین بار مرد شماره یک کاخ سفید باشد.در 100 صفحه اول رمان نام زنی به نام گابریل اشی (Gabrielle Ashe) به میان می آید که درواقع مشاور سناتور است. او به دنبال فتح قله های رفیع زندگی در عالمِ سیاست است. جاه طلب است و حرفه ‎ای. البته با تمام حرفه ‎ای بودنش، رکب سختی میخورد.هم زمان با معرفی گابریل، برای راشل ملاقاتی از پیش تعیین نشده با رئیس جمهور پیش می‎آید سپس، داستان او را به وسیله هواپیمای جت مافوق تصور، به سمت سرزمینی یخی میبرد. راشل آنجا به رمز و رازی عجیب پی میبرد که ناسا به تازگی کشف کردهداستان به &quot;مارجوری تنچ&quot; (Marjorie Tench) میرسد که از توصیفات نویسنده در مورد ویژگی های او به نظر میرسد او اصلا این شخصیت داستانی خود را دوست ندارد. انسانی بدون احساساسات اما شبیه به ابرکامپیوتری که همه چیز را خوب تحلیل و پیش بینی می‎ کند. مارجوری تنچ میخواهد در مقابل دوربینهای CNN رو در روی سناتور ظاهر شود. تا به عنوان نماینده رئیس جمهور با او بحث کند و از سیاستهای فعلی دولت دفاع کند. اما در واقع می‎خواهد او را بازی دهد.سناتور هم نمیداند که قرارا است سرنوشت انتخابات با محک شهاب سنگی 8 تنی که گفته شده حدودا سیصد سال پیش زیر 70 متر یخ مدفون شده، تعیین شود. سنگی که دانشمندی به نام دکتر نورا مانگور (Norah Mangor) باید آن را در مقابل دیدگان راشل و لارنس اکستروم (Lawrence Ekstrom) رییس ناسا، بیرون بکشد. در مدار قطب شمال در منطقه ای به نام مایلناما همه چیز همین نیست. وایلی مینگ (Wailee ming) که فسیل شناس این رمان است پس از بیرون کشیدن سنگ، کشف دیگری می‎کند آنهم زمانی که راشل در یک ویدئوی مستقیم ماجرا را برای اعضا کابینه تعریف می‎کند.موضوع علم و سیاست و تلاش برخی سیاستمداران برای کرسی ریاست و همزمان با آن ولع برخی دانشمندان برای رسیدن به شهرت، کمترین طعنه ای است که نویسنده آن را یادآور می‎شود و یکی از شخصیتهای داستانش را به همین جرم در قعر چاهی یخی، میمیراند. آن هم مردنی سخت و طاقت فرسا که فقط دن براون می‎تواند آن را شرح دهد.هنوز به میانه داستان نرسیده ای که صدای یخهای غول پیکر و بادهای سرد شدیدی را میشنوی که به گفته نویسنده منشا آن، جزیره ملکه الیزابت بوده است و امتداد آن تا روسیه جنوبی کشیده میشود. آنجا راشل و تولاندِ اقیانوس شناس (Michael Tolland) و کورکیِ (Corky Marlinson) متخصص فیزیک نجومی در چند پاراگراف گرفتار شده اند البته این سه نفر در همان چند پاراگراف محدود نمیشوند و راه زیادی را با هم طی میکنند.رمان به پیش میرود و پای زیردریایی شارلوت به قضیه باز میشود. مارجوری تنچ با آن سیگارهای پی در پی اش بیشتر به چشم میخورد و راشل و کورکی و تولاند درمانده در زمین و هوا و آب و حتی زیرآب با نویسنده جلو میروند. مدام نگرانی که نکند دن براون شخصیتهای داستانش را بکشد اما صفحه به صفحه آنها را نگه میدارد، تا دم مرگ میبرد و برمیگرداند . و نمیگذارد خواننده و شخصیتهای داستانش یک نفس راحت بکشند.داستان به یک سوم پایانی خودش نزدیک میشود که سر و کله دکتر هارپر پیدا میشود. گابریل با دکتر هارپر تماس میگیرد و پیکرینگ (WILLIAM PICKERING) رئیس سازمان شناسایی ملی، رئیس اصلیِ راشل، با مارتوری تنچ در ROSSEVELT MEMORIAL  قرار ملاقات میگذارد؛ آنهم تنهایی. شاید پیکرینگ را همانجا بکشند!مجتمع وستبرک، پایگاه هوایی لبینگ، پایگاه هوایی گارد ساحلی آتلانتیک، memorial roosvelt ، ساختمان سن فلیپ هارت و کشتی Goya در میان کوسه ماهی هایی که کافی است بوی خون به مشامشان برسد و راشل و مایک تولاند و کورکی را در کمتر از چندثانیه تکه تکه کنند. اینها نام مکانهایی است که نویسنده با سرعت هرچه تمام خواننده را از یکی به دیگری منتقل می‎کند.دن براون پای علم را به وسط میکشد. آنهم لایه های سطحی از علم که بازگو کردنشان برای عموم جذاب است تا بتواند به سختی از ورطه ای هولناک، خودش و خواننده و شخصیتهای اصلی داستانش را بیرون بکشد.اما این کافی نیست. فکرش را بکنید که یک نفر بتواند وارد دفتر یک سناتور آمریکایی بشود. دفتری با قفلهای الکترونیکی و هزار و یک تمهید امنیتی دیگر. اما این اتفاقی است که رقم میخورد و یک نفر وارد دفتر سناتور میشود تا اسرار او را دریابد. البته برخی اسرار او یک بار دیگر توسط مارجوری تنچ کشف شده اما آن چیزی که اینبار آن فرد به دنبالش میگردد چیزی فراتر از فساد اخلاقی است.داستان وارد کشمکشی سخت و خونبار میشود و نهایتاً آدمهای زنده مانده، با تنی زخمی در حالیکه لبخند به لب دارند، با خواننده خداحافظی میکنند...معرفی این کتاب در ویدئویی کوتاه نیز ارائه شده است (کلیک)</description>
                <category>خُلاصک</category>
                <author>خلاصک | kholasak</author>
                <pubDate>Tue, 11 Aug 2020 20:51:13 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نگهبانان</title>
                <link>https://virgool.io/kholasak/%D9%86%DA%AF%D9%87%D8%A8%D8%A7%D9%86%D8%A7%D9%86-v5bfcoj1ktmv</link>
                <description>نام کتاب: نگهبانان (سه جلد)نویسنده: لیان تنرمترجم: پیمان اسماعیلیانناشر:محراب قلممنبع استفاده شده جهت خلاصه‎نویسی: اپلیکیشن طاقچهخلاصه ‎ای کوتاه و گذرا از این کتاب طی مطالب ذیل ارائه می‎شود. این خلاصه شما را از تهیه‎ ی کتاب بی‎ نیاز نمی‎کند؛ بلکه برای فهم بیشتر مطالب ضروری است کتاب را تهیه کنید.ضمناً این خلاصه ارائه شده برداشت من از کتاب است و الزاماً منظور نویسنده نیست. من این کتاب را خوانده‎ام و می‎خواهم به شما پیشنهاد بدهم که تهیه کنید و بخوانید. حالا اگر از من بپرسید مختصری از آنچه خوانده‎ای را بگو، می‎گویم:این خلاصه بیشتر به معرفی کتاب میماند. ماجرایی تخیلی در شهری است به نام جوئل. در سه کتاب مجزا که کتاب بعدی نسبت به کتاب قبل جذابتر نشان میدهد. قهرمان این داستان دختری است به نام گلدی راث. فرمانده کل شهر هم زنی است به نام حامی اعظم. شروری که در جلد سوم صاحب یک کشتی بزرگ است و بچه ها را از فوگلمن شرور اصلی داستان میخرد نیز یک زن است اما فوگلمن، برادر حامی اعظم است که این خواهر و برادر با هم کارد و پنیر هستند.در اواخر جلد اول از شر فوگلمن خلاص میشوی اما در جلد دوم دوباره فرار می‎کند و شرارتهای خود را در شهر دیگری دنبال میکند. تمام کتاب آکنده از تخیل است. موضوع دروغ در جلد دوم یک ابزار نجات است! و در جلد سوم تجمیعی از حیواناتی که حرف میزنند، تاثیرگذارند و قدرتمند، جلوه‎گر میشود.نویسنده دوست دارد عرصه قدرتنمایی داستان را در دستان زنان نشان بدهد و این کار را به زیبایی انجام داده است. حتی شاهدخت فریسیا از اعماق تاریخِ شهرِ مِرن هم به این جرگه‎ی زنانه ورد میکند و او را منشاء گرگ خویی و جنگجویی نشان می‎دهد تا چیزی از قدرتِ یک زن، از قلم نیفتاده باشد. گُلدی راث، وارث این خوی درندگی است که گاهی در وجودش حلول می‎کند و در آن زمان است که نه آشنا سرش می‎شود و نه غریبه؛ چه رسد به دشمن که جای خود دارد.خاله‎ی گلدی هم به عنوان زنی قدرتمند از این قافله عقب نمانده است.تاریخ پر از نکبت این شهر در موزه ای به طور زنده باقی مانده است. موزه ای که میفهمد، درک دارد، حرکت دارد و اتفاقات بسیاری در آن شکل میگیرد؛ از جنگ گرفته تا طاعون. از سربازانی تاریخی که ممکن است دوباره به شهر حمله ور شوند تا جانورانی وحشتناک که در کلمات کتاب خیلی خوب وصف شده‎ اند.خو گرفتن با داستان در جلد اول کمی سخت نشان میدهد مخصوصا اینکه خواننده داستان نوجوانان هستند و ممکن است کسی که رمان خوان حرفه ای نباشد کمی با چالش فهمیدن مواجه شود. اما پیوند نویسنده و خواننده‎ی نوجوان در جلد دوم و مخصوصا سوم عمیقتر می‎شود.خو گرفتن با داستان در جلد اول کمی سخت نشان میدهد مخصوصا اینکه خواننده داستان نوجوانان هستند و ممکن است کسی که رمان خوان حرفه ای نباشد کمی با چالش فهمیدن مواجه شود. اما پیوند نویسنده و خواننده‎ی نوجوان در جلد دوم و مخصوصا سوم عمیقتر می‎شود.همه چیز حول افراد شروری میگردد که بچه ها را به اسیری میگیرند و در پی قدرت گرفتن و حمله به شهر دیگری به نام اسپورک هستند. اسیر گرفتن بچه ‌‏ها به بهانه‎ی محافظت از آنها در برابر دزدان بچه‎ها. اما این بهانه است. این حربه‎ای است برای قدرت گرفتن. قدرتی که در جلد سوم نه فقط چند آدم، که پای یک توپ سنگین جنگی را هم به شهر باز میکند و ...همینقدر بس است که هم خلاصه ای گفته باشم و هم داستان را لو نداده باشم تا کسی که میخواهد بخواند، لذت کشف حقایق داستان را از کف ندهد.فلسفه داستان به تقدس و دعا و اعتقاد به خدا، طعنه می‎زند. خدا را در حد خدایان و آدمهای مقدس را در حد دزدان کودک و دعا کردن را در مقابل ثوک کله طاس تقلیل می‎دهد. چیزی که اندیشه های اومانیستی و آتئیستی آن را میپسندند. اما کاری به این فلسفه‎ها نداریم و از قصه‎ لذت می‎بریم.گرچه روی جلد نوشته شده رمان نوجوان، اما در هرسنی که باشی کافی است دلت جوان باشد تا رمان را همسفرِ سفرهای درون شهری ات کنی...</description>
                <category>خُلاصک</category>
                <author>خلاصک | kholasak</author>
                <pubDate>Tue, 11 Aug 2020 20:51:00 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خلاصه کتاب: تراژدی مرگ سوژه در عصر رسانه ها</title>
                <link>https://virgool.io/kholasak/%D8%AE%D9%84%D8%A7%D8%B5%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AA%D8%B1%D8%A7%DA%98%D8%AF%DB%8C-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D8%B3%D9%88%DA%98%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%B9%D8%B5%D8%B1-%D8%B1%D8%B3%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%87%D8%A7-ezs84dadrlwq</link>
                <description>نام کتاب: تراژدی مرگ سوژه در عصر رسانه هانویسندگان: سردار محمدیان - اکرم حمیدیانناشر: ساقیمنبع استفاده شده جهت خلاصه‎‌نویسی: نسخه چاپیتشکر: دوست عزیز جناب آقای دکتر ذریه زهرا به خاطر معرفی و هدیه این کتابخلاصه ‎ای کوتاه و گذرا از این کتاب طی مطالب ذیل ارائه می‎شود. این خلاصه شما را از تهیه‎ کتاب بی ‎نیاز نمی‎کند؛ بلکه برای فهم بیشتر، ضروری است کتاب را تهیه کنید. ضمناً این خلاصه ارائه شده برداشت من از کتاب است و الزاماً منظور نویسنده نیست. اگر از من بپرسید مختصری از آنچه خوانده ‎ای را بگو، می‎گویم:این کتاب پیش از آنکه بخواهد دغدغه خود را بیان کند، مفهوم دقیق و خوبی از سوژه ارائه میکند (در فصل دوم) یا لااقل مفهوم سفارشی خودش از سوژه در برابر ابژه را ارائه کرده، سپس به مرگ سوژه در رسانه میپردازد. آنهم در روزگاری که انسان حتی در مفهوم اومانیستی نیز، جایگاه خود را از دست داده است.نویسنده در مقدمه ای که بیان کننده فلسفه و روح کتاب است، میگوید: عصر حاضر، عصر انفعال سوژه هاست. او هدف کتاب را نشان دادن جایگاه انسان در جهان کنونی بیان میکند.فصل اول – تاریخچه و نظریه های رسانهنویسنده در فصل اول کتاب، به تاریخچه و نظریه های مختلف رسانه از دیدگاه اندیشمندان این حوزه پرداخته است.وی در بخش تاریخچه رسانه از قول پیترز میگوید: تا اواخر قرن نوزدهم، کسی فکر نمیکرد بتوان ارتباطات را از پدیده هایی مانند حمل و نقل، چاپ و زبان و سخن متمایز کرد.(ص21)نویسنده رویکرد پیترز را متاثر از نظرات هارولدآدامز میداند و میگوید: انسان از قدیمی ترین ایام از رسانه استفاده میکرده است.آنچه برداشت میشود این است که گرچه رسانه ابزاری در اختیار انسان بوده اما مفهوم آن و شناخت آن به عنوان یک پدیده قابل مطالعه، اخیرا اتفاق افتاده است.نویسنده برای تعریف رسانه ابتدا دست به تعریف ارتباط میزند:-        فرهنگ وبستر: فرآیندی تعریف شده که طی آن اطلاعات از طریق نظام همگانی نمادها و نشانه ها و رفتارها بین افراد مبادله میشود-        فرهنگ آکسفورد: انتقال، مبادله اطلاعات از طریق گفتار یا نوشتار یا دیگر وسایل ارتباطی-        تعریف جان تامپسون و سه گونه تعامل: 1) رودرو 2)رسانه ای 3) شبه رسانه ای (توده گیر) یا همان ارتباطات جمعی. البته نویسنده این نگاه را نقد میکند و میگوید به هرحال هر تعاملی حتی رودرو، رسانه ای است.-        جمع بندی نویسنده: رکن اصلی در ارتباط، همواره انتقال و جابه جایی پیام است (ص 27 نقل به مضمون)کتاب سپس وارد فاز رسانه های ارتباط جمعی میشود. (مانند کتاب، رادیو، تلویزیون، اینترنت و ...) او مهمترین ویژگی رسانه های ارتباط جمعی را اینگونه برمیشمرد:-        هدفمند بودن-        تکسویه بودن ارتباط (البته در ادامه به دو سویه بودن برخی رسانه ها از جمله شبکه های اجتماعی اشاره میکند)-        کاردکرد اقتصادی و سرمایه دارانه-        جهان شمولی-        درهم شکستن محدودیتهای زمانی و مکانینویسنده در خصوص اهمیت رسانه و فناورانه بودن آن پیشنهاد میکند نظریه ادموند برک در مورد اصطلاح رکن چهارم دموکراسی که به رسانه نسبت داده شده، به رکن اول تغییر پیدا کند (ص31)یک گزاره:-        در هم آمیزی نظام سرمایه و نظام ارتباطات منجر به این شده است که هر مخاطبی بتواند فرستنده اطلاعات باشد. این امر دارای ویژگی «خوداصلاحگری» است. روندی که نوعی تعالی اخلاقی در میان فرستندگان و گیرندگان ایجاد کرده است. بنابراین نظام حاکم کنونی بر دنیای ارتباطات را می‎توان نظام آزادی های فردی تعالی یافته یا اخلاقگرا نامید (صفحه 35 نقل به مضمون)برخی نظریه های رسانه بر اساس نقش فرستنده و ماهیت رسانه و اثرگذاری-        نظریه گلوله یا سوزن تزریق یا محرک پاسخ: بیان کننده شکننده بودن افراد در برابر پیامهای ارتباط جمعی است. چراکه ارتباط جمعی قدرت زیادی دارد.-        فرضیه شکاف آگاهی: نویسنده طرفداران این فرضیه را دارای تفکرات مارکسیستی خطاب میکند. فرضیه میگوید: وقتی ریزش اطلاعات رسانه های جمعی به نظام اجتماعی افزایش میابد، بخشهایی از جمعیت با پایگاه اجتماعی اقتصادی بالاتر، وسیعتر از پایگاه های پایینتر این اطلاعات را کسب میکنند به طوریکه که شکاف آگاهی میان این بخشها، به جای اینکه کاهش یابد، افزایش پیدا میکند.-        نظریه مارپیچ سکوت میگوید: سه ویژگی ارتباط جمعی، یعنی تراکم و همه جایی بودن و همصدایی برای ایجاد آثار قوی بر افکار عمومی باهم ترکیب میشوند. اثر همصدایی این است که بر مواجهه گزینشی غلبه میکند تا افراد نتوانند پیام دیگری انتخاب کنند.-        رسانه های خبری در حکم عوامل قدرت مطبوعات مستقل نمیتوانند وجود داشته باشند و در هرسیستمی، وسایل ارتباط جمعی، نمایندگان قدرتهای اجتماعی و سیاسی و اقتصادی هستند. (ص44)کارکردهای رسانه:نویسنده این بخش را با مثالی از روزنامه دیلی آغاز میکند:اگر اجازه دهید تلویزیون به خانه شما وارد شود، زندگی دیگر هیچگاه شبیه به آنچه بود، نخواهد شد.و سپس سرفصلهای کارکرد رسانه را بیان میکند:1-    انتقال پیام و ایجاد همبستگی2-    ایجاد دموکراسی3-    اعمال قدرت4-    سردرگمیبرخی نظریه های رسانه بر اساس مطالعات فرهنگی که در کتاب به آنها اشاره شده است-        نظریه رمزگذاری و رمزگشایی: در این نگاه، نقطه آغاز، رویکرد مخاطب فعال است. مفهوم رمزگذاری در اشاره به فرآیندی به کار برده میشود که در آن رسانه ها، اطلاعات را به صورت متنی سازماندهی میکنند تا تماشاگر به قرائت و خوانشی برسد که صاحب رسانه ترجیح میدهد.-        نظریه مقاومت مخاطبان: چند معنایی و امکان برداشتهای متفاوت از طرف مخاطب. مردم در آنچیزی که از تلویزیون میبینند دخالتی فعال در کسب برداشتهای مختلف دارند و میتوانند معناهایی خلاف آنچه در فکر دست اندرکاران رسانه است، خلق کنند. فصل دوم - سوژه تاریخینویسنده بار دیگر هدف اصلی کتاب را یادآور می‎شود: بررسی جایگاه تقلیل سوژه به ابژهنویسنده میگوید: رنه دکارت اولین فیلسوفی بود که از واژه سوژه در معنایی استفاده کرد که اکنون مد نظر است. (ص70) او سپس به معانی مختلف سوژه در زبان فارسی اشاره میکند:-        در جامعه شناسی: سوژه به معنای انسان تاثیرگذار بر ساختار است.-        در روانکاوی، سوژه انسان میل ورز است-        در فلسفه، سوژه به معنای فاعل شناساست؛ انسانی که می اندیشد.-        در ادبیات سوژه به معنای فاعل شمرده میشود.او سپس منظور خود را از سوژه چنین بیان میکند: فاعل شناسایی که قدرت عاملیت و تاثیرگذاری بر محیط را دارد؛ کنشگری که بتواند به واسطه جست ‎و جوگری و کسب آگاهی، به موجودی که اندیشه و تامل می‎کند ارتقا یابد و با کمک اندیشیدن، جایگاه خود در جهان را شناسایی کند و سعی در تغییر محیط داشته باشد. به عبارت دیگر، کسی که در قدرت سهیم باشد و آفرینندگی، او را در وضعیت صیرورت دائم و برشدن ذهن قرار میدهدتفاوت میان سوژه (subject) و ابژه (object)نویسنده تفاوت میان سوژه و ابژه را بر مبانی فلسفه معاصر، بیشتر توضیح میدهد. Object به معنی چیزی است که در مقابل ظاهر میشود و قرار میگیرد. وجود عینی، بیرونی و خارجی دارد. مستقل از ذهن است و همانند اشیاء شناخته میشود. اما subject مفاهیم یا ادراکاتی هستند که در ذهن فاعل شناسا وجود دارند.سوژه و جایگاه آن در جامعه شناسی1- رویکرد عینی گرایی یا واقعیت اجتماعی: واقعیتها خود سخن میگویند و راه برای تجربه گرایی باز است. بنابراین جامعه شناس فقط باید به ثبت واقعیتهای اجتماعی بپردازد. چیزی شبیه به همان علوم طبیعی و فیزیکی. بنابراین تعینهای بیرونی بر سوژه ها اعمال میشوند و آنها را محدود یا جهتدار میکنند.2- رویکرد ذهنی گرایی یا تعریف اجتماعی: این رویکرد برخلاف مورد قبلی بر ذهن و سوژه تاکید دارد. در این رویکرد سوژه از هرگونه تعین آزاد است و فردیت نسبت به ساختارها برتری دارد. بنابراین ثبت وقایع دیگر مبتنی بر اشیاء و دیتاها نیست.3- رویکرد تلفیقی عینی گرایی و ذهنی گرایی: تلفیقی از دو مورد قبل به این معنا که سوژه ها بر ساختارها و ساختارها بر سوژه ها موثر هستند. آنتونی گیدنز، پییربوردیو، یورگن هابرماس و مارگارت آرچر از مهمترین این نظریه پردازان هستند.سوژه از دیدگاه پست مدرنیسماین فصل با مفهوم مرگ انسان و مرگ مؤلف شروع میشود که تلاشی بود برای از بین رفتن جایگاه سوژه ای که به واسطه اندیشه، مرکز این جهان است و عقلش معیار حقیقت.در همین فصل است که اندک اندک مقصود نویسنده خودش را نشان میدهد. جایی که سوژه ها قربانی میشوند و ابژه ها جای آن را میگیرنمد.در پست مدرن، اتفاقی که رخ داد سوژه کم کم کنار گذاشته شد. آن فاعل شناسا که جایگاه تجربه، اخلاق، اختیار و اراده در کانون تفکر فلسفی قرار داشت.... به تدریج کنار گذاشته میشود (ص 89)نویسنده در جای دیگری از قول باتلر میگوید:به نظر پست مدرنها، گفتمانها سوژه ها را میسازند. نهادها و گفتمانها از افراد میخواهند فرد خاصی با ویژگی های ویژه و متناسب با مجموعه باشند (ص94)در این باره نقل قولی از فوکو نیز خواندنی است:در قرن نوزدهم و پس از دوران کلاسیک، بر اثر تغییر سامان دانایی و شکلگیری بینش اومانیستی، مفهوم انسان پدیدار شد و ذهنیت شناسنده آدمی جانشین لوگوس و خداوند و کل هستی شد. اما در قرن بیستم با گفتمان برآمده از تبارشناسی زبان، مفهوم انسان اندیشمند منحل شد و زبان و خودآگاه در کانون توجه قرار گرفت. (ص 97)سوژه در روان کاوینویسنده این قسسمت از مطالب خود را با نظریات فروید و لاکان پیوند میزند. او سوژه را در روانکاوی، مفهومی مهم و مرکزی قلمداد میکند و از نگاه لاکان، سوژه را مفهومی ناخودآگاه و بیرونی قلمداد میکند. آن را مرتبط با رشد آیینه ای انسان میداند. زمانی که کودک در برابر آینه وجود خود را درک میکند و آن وجود را مستقل از مادر میبیند.فصل سوم- رسانه ها و انفعال سوژه هانویسنده این فصل را به انفعال سوژه در برابر رسانه ها اختصاص داده است. او این فصل را با این سؤال آغاز میکند که آیا رسانه در خدمت انسان بوده است؟او به این سوال پاسخی منفی میدهد و نقش انسان را در این حیطه، منفعلانه تلقی میکند. یعنی تبدیل انسان به ابژه ی (object) رسانه ها.از دیگر سو رسانه وابستگی شدید به مقولات سیاسی و اقتصادی پیدا کرده است. نویسنده جاذبه هایی مثل هالیوود، جشنواره کن و حتی جایزه نوبل را از این امر مستثنی نمیداند و به نحوی رسانه را محصور و زندانی عناصر سیاسی و اقتصادی قلمداد میکند.خمیرمایه این فصل، بیشتر سینمایی است. نویسنده گذری بر فیلمهای عامه پسند می اندازد و انفعال سوژه انسانی را به بررسی میگذارد. او هدفمند بودن و زیبایی شناسی و دارای مخاطب بودن را، دلایل اختصاص واژه هنر برای سینما تلقی میکند.او عامه پسند بودن را از این نقطه آغاز میکند که فرم و قالب در سینما نسبت به محتوا ارجحیت پیدا کرده است. از جمله دلایلی که بر این امر می آورد بازسازی فیلمهای قدیمی است. فیلمهایی که یک داستان و محتوای مشخص دارند اما در فرمهای مختلف ساخته شده اند. همانند فیلم صورت زخمی.نگاه افلاطون به مقوله هنر و تفاوت دیدگاه شاگردش ارسطو با او، از دیگر نکات جالب این فصل از کتاب است. نویسنده با یادآوری نظر افلاطون مبنی بر تاختن بر هنر و اینکه هنر تقلیدی از طبیعت و واقعیت است سخن را شروع میکند.اما نکته اینجاست که نتیجه نظر و تاختن افلاطون بر هنر و بیرون راندن آن از مدینه فاضله خود، باعث شد دیگران برای به دور ماندن از اتهام تقلید، دست به آفرینشهای هنری بزنند و این امر موجب توسعه هنر گردید تا بگویند آنچه دیده و شنیده میشود حاصل تخیل هنرمند است و نه تقلید از طبیعت.اما ارسطو نظریه دیگری را مبتنی بر مفهوم «کاتارسیس» بیان میکند. واژه ای یونانی به معنای تطهیر و تزکیه.نویسنده نظر ارسطو را اینگونه تبیین می‎کند که هنر موجب تصفیه و تخلیه عواطف انسانی از طریق همذات پنداری با قهرمان اثر هنری میشود. مخاطب با همذات پنداری با قهرمان فیلم دچار نوعی احساس کاذب میشود و بخشی از داستان را مربوط به واقعیت زندگی خود تلقی میکند. بنابراین سوژه از جایگاه واقعی خود خارج میشود. مخاطب خود را سوژه ای در نظر میگیرد که همه امور را خودش رو به راه کرده است و شکستها را جبران نموده و بنابراین با یک حس کاذب و رضایتمند از خودش، سینما را ترک میکند یا آنکه متن را به پایان میرساند. (در صفحه152 این امر با نقلی از اومبرتواکو توضیح داده شده است.)و خلاصه همین شد که دو نگرش در قبال سینما به وجود آمد. یکی واقعگرا و دیگری فرمالیست. (ص 136 137 کتاب مفصل توضیخ داده است) گرچه نویسنده این نگاه را تعدیل میکند و میگوید مطمئنا نمیتوان هر فیلمی را مطلقا واقع گرایانه یا مطلقا فرمالیستی نام گذاشت.در این قسمت از کتاب با سرفصل دیگری مواجه میشویم با عنوان سه رویکرد در قبال فیلماول: فیلم به مثابه کالا. اینگونه فیلمها به دنبال صنعت فرهنگ و درآمد هستند. در این نوع نگاه، مخاطب، فقط با کارگردان و تهیه کننده آشنا میشود و پول اصلی به جیب سرمایه دار میرود و سایر عوامل فیلم معمولا ناشناخته میمانند. این فیلمها بر اساس سلیقه و نیاز بازار ساخته میشوند.دوم فیلم به مثابه فلسفه: گروهی از نظریه پردازان، فیلم را موضع و محملی برای بسط و نمایش فلسفه میدانند. البته در این جا نویسنده دست به باز تعریف فلسفه میزند تا سردرگمی و انحطاط از موضوع پیش نیاید. او میگوید اگر فلسفه را نظامی منسجم و و هماهنگ معرفی کنیم که بر اساس دانش خاصی شکل گرفته، سینما نمیتواند چنین فلسفه ای را آموزش با بازتاب دهد اما اگر فلسفه را به معنای تامل و اندیشیدن درباره انسان و جایگاه او در اجتماع بدانیم، بسیاری فیلمها را میتوان ذیل این عنوان قرار داد (ص 145)سوم: فیلم به مثابه سرگرمی: برخی نظریه پردازان فیلم و سینما را صرفا سرگرمی و گذران اوقات فراغت مردم میدانند. بنابراین نه سینما راهی برای استثمار توده هاست و نه برای بسط فلسفه. بنابراین مخاطبان سینما عامه مردم هستند که بدون هیچگونه ایده از پیش تعیین شده و صرفا برای سرگرمی به آن نگاه میکنند.فیلم و انتقال پیام موضوع دیگر این کتاب است. این فصل با نقل قولی از مک لوهان شروع میشود که «رسانه پیام» است. بنابراین با تعدد رسانه ها، تعدد پیام امری است بدیهی. هر رسانه ای داعیه این را دارد که حقیقت را به مخاطب عرضه خواهد کرد.اما موضوع در اینجا معنا پیدا میکند که مخاطب با گزینش نوع رسانه، با سیاستهای آن، همراه میشود. حتی پخش یک فیلم واحد از دو رسانه متضاد ممکن است دو برداشت متفاوت و دو پیام متضاد را به دنبال داشته باشد.اما آخرین فصلی که در این خلاصک به آن اشاره خواهد شد، همچون رویا بودن فیلم است. فیلم کارکردی شبیه به رویا دارد. رویا نتیجه عمل ناخودآگاه است که انسان بر آن تسلطی ندارد. بنابراین فیلم نیز همانند رویا، سوژه را به پذیرش توهم وامیدارد و او رویا را دنبال میکند در حالیکه نمیداند به کجا کشیده میشود. این یعنی تماشاگر نقش ارباب را بازی نمیکند بلکه یک دنباله روی بی چون و چراست. این فصل از کتاب خیلی خوب و به نحوی دیگر، مقصود نویسنده را نوشتن این کتاب بیان میدارد.همه این مطالب حاکی از آن بود که رسانه نمیتواند ابزار کاملی برای ارتقای انسان به مقام سوژه کنشگر باشد. وقتی ازسوژه سخن گفته میشود یعنی از انسان سخن گفته میشود. انسانی کنشگر و تاثیرگذار بر محیط و به دنبال اعتلای آگاهی که در پیچ و خمهای رسانه جدید دچار اضمحلال شده است و به تعبیر امبرتواکو به جای تاویل گری متن، به مصرف کننده آن تبدیل شده است.این مصرفگرایی به تاثیرپذیری تبدیل شده است. به طور مثال از فیلمهای هالیوودی یاد میشود که باعث افزایش خشونت در میان جوانان غربی، حتی گرایش آنها به داعش و القاعده شده است. </description>
                <category>خُلاصک</category>
                <author>aliarastouei | علی ارسطوئی</author>
                <pubDate>Fri, 27 Mar 2020 18:20:38 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خلاصه و معرفی کتاب انتخاب‎های سخت</title>
                <link>https://virgool.io/kholasak/%D8%AE%D9%84%D8%A7%D8%B5%D9%87-%D9%88-%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%AE%D8%A7%D8%A8%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D8%AE%D8%AA-u4gljqx0i695</link>
                <description>نام کتاب: انتخاب‎های سختنویسنده: هیلاری رادهام کلینتونمترجم: امیر قادریانتشارات میلکانمنبع استفاده شده جهت خلاصه‎نویسی: اپلیکیشن طاقچهخلاصه‎ای کوتاه و گذرا از این کتاب طی مطالب ذیل ارائه می‎شود. این خلاصه شما را از تهیه‎ی کتاب بی‎نیاز نمی‎کند؛ بلکه برای فهم منظور نویسنده ضروری است کتاب را تهیه کنید.نقل قولهای مستقیم و شماره صفحه‎های مربوط به آن از روی نسخه‎ی 2157 صفحه‎ای اپلیکیشن طاقچه صورت پذیرفته است.خلاصه‎ی ارائه شده برداشت من از کتاب است و الزاماً منظور نویسنده نیست. من این کتاب را خوانده‎ام و می‎خواهم به شما پیشنهاد بدهم که تهیه کنید و بخوانید. حالا اگر از من بپرسید مختصری از آنچه خوانده‎ای را بگو، می‎گویم:شاید برای شما هم هیجان انگیز باشد که بدانیم یک مقام سطح بالا ورسمی دولت آمریکا چگونه فکر می‎کند؛ آن‎هم کسی که تصدی وزارت امور خارجه را در پرونده مدیریتی خود دارد و در سخت‎ترین رقابت ریاست جمهوری همان کشور، در چالشی دشوار و در رقابتی تنگاتنگ عرصه‎ی رقابت را به حریف خود باخت؛ دوبار هم باخت. یکبار در انتخابات درون حزبی در مقابل باراک اوباما و بار دیگر در صحنه اصلی برابر دونالد ترامپ.کتاب انتخاب‎های سخت، خیلی خوب برخی اندیشه‎ها و طرز فکر هیلاری کلینتون را نشان می‎دهد؛ یا شاید برخی دیگر را پنهان می‎کند که به آن‎ها کاری ندارم. جایی که در صفحات ابتدایی کتابش می‎گوید: «زمانی که تصمیم گرفتم شغلم را به عنوان یک وکیل جوان در واشنگتن رها کنم و به آرکانزاس بروم و با بیل کلینتون ازدواج کنم و ... دوستانم پرسیدند عقلت رو از دست دادی؟ این همان سوالی بود که در اولین روز طرح اصلاح بهداشت و درمان، زمانی که برای ریاست جمهوری نامزد شدم و زمانی که پیشنهاد رئیس جهمور باراک اوباما را برای خدمت به کشورم در مقام وزیر امور خارجه پذیرفتم، از من پرسیده شد.» (صفحه 19)او می‏گوید: برای چنین انتخاب‎هایی به ندای قلب و عقلم گوش دادم. (صفحه 19)«تیم رقبا» عنوان اولین فصل این کتاب است. هیلاری از داستان ملاقاتش با باراک اوباما سخن می‎گوید. آنهم پس از شکست از او در انتخابات درون حزبی. اما هرچه هست، تصمیم می‎گیرد تا در کنار اوباما قرار گیرد و به او به خاطر اهداف مشترکی که دارند کمک کند. او در یکی از سمینارهای مشترکش با اوباما می‎گوید: چه به من رای داده باشید چه به اوباما، حالا زمان اتحاد به عنوان یک حزب مشترک با یک هدف مشترک است. ما همه عضو یک تیم هستیم و هیچکدام از ما به تنهایی موفق نخواهد بود. این مبارزه‎ای برای آینده است و جنگی است که باید با کمک همدیگر در آن پیروز شویم. (صفحه 68)او فضا را خیلی خوب ترسیم می‎کند. از سخنرانی‎هایش می‎گوید و اینکه چگونه توانست طرفدارانش را با خود همراه کند تا از نامزدی باراک اوباما حمایت کنند. نهایتا اوباما پیروز می‎شود و در تماسی تلفنی با بیل کیلینتون و هیلاری کلینتون از آنها در مورد کابینه کمک می‎خواهد.اما کم‎کم بحث ورود او به کابینه مطرح می‎شود. اینطور که خودش می‎گوید علاقه‎مند به حضور در مجلس سنا است و نه کابینه اما به هرحال سیاستمدار بودنش را حفظ می‎کند و در پاسخ به خبرنگاری که از او در مور حضور در کابینه‎ی رقیبش یعنی باراک اوباما سؤال پرسیده بود می‎گوید: از اینکه سناتوری برای نیویورک هستم خوشحالم. (صفحه 89)اما بالاخره در یک ملاقات خصوصی، اوباما به او پیشنهاد تصدی وزارت خارجه را می‎دهد و او در کتابش می‎گوید:«با شنیدن این حرف گیج و منگ بودم. همین چند ماه قبل من و اوباما در حال مبارزه در یکی از سخت‎ترین نبردهای انتخاباتی بودیم و حالا او از من می‎خواست در یکی از کلیدی‎ترین پست‎های دولتش با او همکاری کنم» (صفحه 91)در گفتگوهای او با رئیس جهمور اوباما، به قدرت و توانمندی رهبری اوباما پی میبری. چگونه پیگری می‎کند، احترام می‎گذارد، افرادش را هدایت می‎کند و به آینده امید می‎دهد. کسانی که سخنرانی‎های اوباما را دیده‎اند این را خوب درک می‎کنند. گرچه کشور او در تخاصم با کشور ما بوده، گرچه اوباما، دنیا را علیه ما متحد کرد... تحریم کرد... اما می‎توان گفت دشمن قابل احترامی است!هیلاری در بخش دوم کتابش به تدریج همکاران دولتی و منصوبان رئیس جمهور را معرفی می‎کند؛ حتی آن‎هایی که در رقابت درون حزبی، در تیم اوباما بوده‎اند و به هیلاری تاخته‎اند و حالا همکار شده‎اند. حرف از یک استراتژی مهمی می‎زند که بر خلاف نصیحت‎های دیگران بوده. کارکشته‎ها به او گفته بودند روی چند مسئله تمرکز نکن. برخی امور را به دیگر وزارتخانه‎ها و حتی دیگر کشورها بسپار. اما او تصمیم می‎گیرد که بر خلاف این نصیحت عمل کند وبه صورتی جامع و فراگیر، خود و وزارت‎خانه تحت امرش را با مسائل مختلف درگیر کند.حالا هیلاری وزیر امور خارجه شده است و همان ابتدای کار روی سیاست‎های کلانش حرف می‎زند. او با تمرکز روی چند موضوع خاص موافق نیست و می‎خواهد فعالیت‎هایش را بر اساس همه‎ی توانمندی‎های کشورش توسعه بدهد. از ورود جدی در شبکه‎های اجتماعی گرفته تا توجه جدی به آسیا؛ از چین گرفته تا جنوب شرق و در بخشی از کتابش در مورد اولویت‎های سیاست خارجی چنین می‎گوید «...برخی دیگر اولویت را با افغانستان به دلیل حضور نیروهای نظامی آمریکا می‏دانستند...اما جیم استانبرگ، معاون جدیدم، آسیا را پیشنهاد داد جایی که فکر می‎کردیم تاریخ قرن بیست و یک در این‎جا رقم خواهد خورد» (صفحه 178)او به نگاه بیرونی بسنده نمی‎کند بلکه به دنبال ظرفیت‎سازی درونی کشورش نیز هست تا بتواند قدرت لازم برای عملکردهای بیرونی را ایجاد کند در این زمینه می‎گوید: «باید گروه‎های حاشیه نشین را برای مشارکت در سیاست ترغیب می‎کردیم...» (صفه 59 و 160)او در مورد چین سیاست مهمی را بیان می‎کند. ضرب المثلی چینی که می‎گوید: «به جای جنگیدن باید برای برای زنده ماندن همکاری کنیم» (صفحه 199)تمام اینها یعنی انبوهی از رایزنی، سفر، وقتگذاری و انررژی. او در در این باره می‎نویسد: «پس از اینهمه سفر در طول این چند سال، این توانایی را پیدا کرده‎ام که در هر زمان و هرجایی بخوابم. در هواپیما، در ماشین و چرتی خوب قبل از یک جلسه. در مسیرها همیشه سعی می‎کردم اولین جایی که ممکن است بخوابم چون معلوم نبود کی دوباره این فرصت نصیبم شود» (صفحه 201)همه‎ی این‎ها برای این است که آمریکا رهبری جهان را از دست ندهد. آمریکا کشوری نیست که به مرزهای خود بسنده کند. او به هردلیلی به بازار همه‎ی کشورها چشم دوخته است و سهم بزرگی از آن‎ها می‎خواهد. به همین خاطر برای آمریکا مهم است که کشورها در یک چارچوب دموکراتیک، طبقه متوسط و بورژوا را در خود شکل بدهند و مصرف کننده تولیدات آمریکا باشند. خانم وزیر هم قطعه‎ی تاثیرگذار در این پازل است. او تمام تلاش خود را می‎کند تا کشورش در این بازی برد-برد با سایر کشورها موفق باشد و بتواند سهم بازار دنیا را با تمام جوانب آن، برای کشورش حفظ کند و توسعه دهد.همان اوایل کتاب، نویسنده چالش‎هایش را با چین مطرح می‎کند. گاهی گریز می‎زند به سفرهایی که به عنوان بانوی اول آمریکا به همراه بیل کلینتون به چین داشته و سپس به زمانی که خودش به عنوان وزیر راهی این کشور شده است و سفرهایی به این کشور داشته.چالش‎های پیش رو با چین را برمی‎شمرد از جمله اتفاقی که میان کشتی‎های چینی و ناو آمریکایی در آب‎های مورد اختلاف افتاده و چینی‎ها در آب چوب انداخته‎اند تا مانع حرکت ناو آمریکایی شوند و آنها هم با شلنگهای آب پاش آنها را خیس کرده‎اند!او به همین بسنده نمی‎کند و فصل پنجم کتابش را پکن: معاند نام‎گذاری می‎کند. ابتدای این فصل با ماجرای جالبی شروع می‎شود. 5 روز قبل از مذاکرات اقتصادی و استراتژیک در پکن، یک محکوم چینی به نام &quot;چن&quot; که در حصر خانگی بوده، از پنجره محل سکونت خود فرار می‎کند و پایش آسیب می‎بیند. او که در واقع فعال حقوق بشر بوده، از سفارت آمریکا در چین تقاضا می‎کند تا زمانی که پایش خوب شود به او پناه دهند. موضوع به اطلاع وزیر می‎رسد و او میان «چین» و «چن» مردد می‎ماند کدام را انتخاب کند و نهایتا تصمیم می‎گیرند به او پناه دهند.خودش می‎گوید به خاطر ارزش‎هایی که ایالات متحده به آن پایبند است، چنین تصمیمی گرفته. او را به سفارت می‎آورند و البته مقامات چینی هم مطلع می‎شوند. در این بین تیم مذاکره کننده بین آمریکا و چین شکل می‎گیرد و چالش‎های زیادی برقررار می‎شود. در حالی که « چن» در سفارت آمریکا مداوا می‎شود، به آمریکایی ها می‎گوید می‎خواهد حقوق بخواند! و آنها هم تلاش می‎کنند طرف چینی را متقاعد کنند که او در امنیت کامل در چین (و در غیر اینصورت در آمریکا) درس بخواند. درست مثل فیلمی در باره جنگ سرد.چن در میان کارمندان سفارت از ساختمان خارج می‎شود، با خانواده‎اش ملاقات می‎کند، به بیمارستان انتقال داده می‎شود، چین هم ماجرا را محکوم می‎کند اما در نشست آن‌‎ها تاثیری نمی‎گذارد. این ماجرا تمام نمی‎شود. همزمان با آغاز نشت و سخنرانی مقامات، چن در بیمارستان بوده و ارتباطش با آمریکایی‎ها قطع می‎شود. اما با خبرنگاران در تماس بوده و بیان می‎کند که می‎خواهد از چین خارج شود.او در فصل دیگر کتابش به ملاقات‎ها و گفتگوهایش با «سوچی» در مورد برمه (یا همان میانمار) اشاره می‎کند و سپس وارد موضوع افغانستان-پاکستان می‎شود. از جلسه‎ای مشورتی که رئیس جمهور اوباما برگذار می‎کند و از مشاوران و وزرایش در مورد افعانستان مشورت می‎خواهد. چالش بزرگ آنها طالبان بود آنهم در سرزمینی که خیلی‎ها آنجا زمینگیر شده‎اند.مذاکرات با حامد کرزای، مذاکره با طالبان، استفاده از مذاکره کنندگان خبره، افزایش نیروی نظامی در افغانستان، مذاکره با پاکستان در مورد طالبان و افغانستان و تلاش برای ایجاد خط ارتباط اقتصادی میان این دو کشور و ... همه و همه برای ایجاد ثبات در افغانستان، از مطالب عمیق و خواندنی این کتاب است.و پاکستان... پاکستان در این کتاب هم بلای جان است. جایی که تروریست‎ها آن‎جا بزرگ می‎شوند، آموزش می‎بینند و طالبان و القاعده و ... می‌شوند. نویسنده در زمانی که می‎خواهد عملیات دستگیری بن لادن در پاکستان را شرح بدهد، مثل یک داستان‎نویس زمان را به عقب برمی‎گرداند و از خرابه‎های به جا مانده از برج‎های دوقلو حرف می‎زند و انگیزه‎های خود و دولت ایالات متحده برای دستگیری بن لادن را توجیه می‎کند.او جلسات، تردیدها و بحث‎ها و بیم و امیدها را خیلی خوب به تصویر می‎کشد و لحظه‎های خودش را در یک عروسی در شب قبل از عملیات، کوتاه و گذرا و جذاب بیان می‎کند. به جرا می‎توان گفت اگر هیلاری به وادی سیاست وارد نمی‎شد می‎توانست یک داستان نویس خوب بشود.آنها با پاکستان هماهنگ نکرده بودند و می‎خواستند درون پاکستان یک عملیات پیچیده نظامی انجام دهند. دلیلشان هم این است که پاکستان دستش با طالبان و القاعده در یک کاسه است. البته نویسنده به این صراحت نمی‎گوید اما خواننده (ای مثل من) این را دریافت می‎کند. به نظرم حرف بیراهی هم نیست!انتخاب دقیق واژه‎ها نشان می‎دهد که کلینتون به شکل هوشمندانه‎ای مراقب است که نامی از اسلام در کنار طالبان و القاعده به میان نیاورد و به این محکوم نشود که در پرنو حمله به تروریستها، اسلام را هدف قرار داده است.نویسنده پس از پاکستان، به اروپا می‎رسد و آن را شریکی مهم و همراه قلمداد می‎کند. علی‎رغم سردی‌هایی که زمان جرج بوش و حمله به عراق رخ داده، در زمان اوباما وضعیت بهتر شده است.راه کتاب به اروپا و چالشهای آن می‎رسد. نظر او در مورد سارکوزی رئیس جمهور فرانسه جالب است. او در صفحه 691 می‎گوید: «سارکوزی شایعات را می‎گفت و گاهی دیگر رهبران دنیا را نادان یا علیل توصیف می‎کرد.از نظر او یکی دیوانه یا معتاد بود، دیگری ارتشی داشت که نمی‎دانست چطور با آن بجنگد و یکی راه درازی تا انسانیت داشت»او در این بخش به مشکلات عدیده میان صربستان و کوزوو و نسل کشی تلخی که رخ داد، اشاره می‎کند و تلاش برای پایان جنگ میان آنها.یکی دیگر از فصل‌های مهم این کتاب «روسیه» است. او در مورد پوتین می‌گوید: «پوتین از جمله سیاستمدارانی بود که تنها به بازی برد-باخت فکر می‎کرد. یعنی اگر قرار بود کسی برنده شود، باید در آن سو بازنده‎ای وجود داشته باشد» (صفحه 752-753)او در ادامه، مابقی ماجراهایی که با روسیه داشته است را خیلی خوب بیان می‎کند.، از کریمه گرفته تا ملاقات خصوصی با پوتین. اما حیف که صفحات روسیه خیلی زود تمام می‎شوند. در فضایی سرد و جنگی ناتمام و مذاکراتی بی‎نتیجه و تعلیق میان اینکه باید روابط جدید را با روسیه شروع کرد، یا اینکه شروع را باید جایی متوقف نمود.فصل بعدی کتاب در امریکای لاتین ورق می‎خورد. جایی که درصد قابل توجهی از صادرات آمریکا، از آنجا سردر می‎آورد. مخصوصاً مکزیک.نویسنده می‎گوید: «ما هنوز تصور می‎کنیم امریکای لاتین سرزمین جرم و جنایت است... همسایگان جنوبی ما در بیست سال گذشته، رشد و توسعه چشمگیری در اقتصاد داشته‎اند» (صفحه 797-798)اما هنوز آمریکای جنوبی در سیطره‎ی تفکر کمونیسم است. به غیر از برزیل و آرژانتین و پاناما و چند کشور دیگر، آمریکا با کشورهای دیگر چالش‎های جدی دارد. ونزوئلا، کلمبیا و حتی هندوراس دردسرهای زیادی برای خانم وزیر ایجاد می‎کنند که شرح آن در کتاب آمده است.یکی دیگر از چالش‎برانگیز ترین نقاط کتاب آفریقاست. جایی پر از منابع طبیعی که توسط چین در حال درو شدن است. جایی پر از اسلحه، فساد، درگیری و پیچیدگی‎های انسانی و آدم‎هایی که نه به خاک خود وفادارند و نه به جان و نه حریم انسانی. جایی که انگار برقراری صلح و آرامش در این سرزمین غیرممکن است. گو اینکه آفریقایی‎ها میان اسلحه و توسعه، گزینه‎ی اول را انتخاب کرده‎اند!و اما اسرائیل و فسطین. نویسنده تمام عزم خود را که برای ایجاد صلح در آن منطقه جزم کرده، به خوبی به تصویر می‎کشد. فارغ از اینکه بخواهیم بگوییم او چقدر در این باره منصفانه نگاه کرده و منصفانه عمل کرده و منصفانه قضاوت کرده است، باید بگوییم تمام واژه‎ها حاکی از عدم موفقیت در این مذاکرات است. قبل از آنکه مذاکرات پی‎درپی میان نتانیاهو و محمود عباس با میانجی‎گری نه چندان موفق هیلاری در صفحات کتاب تمام شود، کاملاً متوجه می‎شوی که این راه به ناکجا آباد ختم می‎شود. مشخص است که اسرائیل آن سرزمین را انتخاب نکرده است تا امتیازی بدهد.یکی از نگرانی های هیلاری برای اسرائیل، افزایش جمعیت فلسطینی‎ها و نرخ باروری بالای آنها در مقابل نرخ پایین رشد جمعیت در اسرائیل است. او روزگاری را می‎بیند که دیگر انبوه جمعیت فلسطینی زیر بار شهروند درجه دو بودن نمی‎روند و چه بسا اسرائیل در میان آن جمعیت مضمحل شود.او در خلال بیان مطالب مربوط به میان اسرائیل و فلسطین، اشارات و اعترافاتی دارد که باور عمومی مبتنی بر جانبداری آمریکا از اسرائیل در میانجی‎گری‎ها‎ست.در این بین، در صفحه 1031 مطلب قابل توجهی از اسرائیلی‎ها مطرح می‎کند. می‎گوید «راننده‎های اسرائیلی حاضرند تصادف کنند و کارشان به بیمارستان بکشد اما نگذارند تا کس دیگری در بزرگراه ازآنها سبقت بگیرد»فصل دیگر کتاب به انقلاب‎های عربی اشاره می‎کند. انقلاب‎هایی که نویسنده آن‎ها را ضروری می‎داند. اتفاقی که حتما و هرچه زودتر باید اتفاق بیفتد.پیچیدگی روابط با اعراب، بهارهای عربی، مسئله عربستان و زنان و تناقض در مورد دفاع از حقوق بشر در عربستان، امارات، لیبی و ... کتاب را عمیقتر و داستانی‎تر میکند. در این بین چند نقل قول مستقیم از کتاب قابل توجه است.یکی از این نقل قول‎ها، همان اعترافی است که خیلی‎ از وطنی‎ها دنبالش می‎گردند. هیلاری پس از یادآوری ارزش‎هایی مثل حقوق بشر و دموکراسی و... می‎گوید:«بله! ما در نوبت‎های زمانی مختلف، این ارزش‎ها را به خاطر مصالح استراتژیک و امنیتی نقض کرده‎ایم. مانند حمایت ناگوار از دیکتاتوری‎های ضد کمونیسم در جریاان جنگ سرد که نتایج ضد و نقیضی به همراه داشت» (صفحه 1124-1125)نقطه‎ی عطف این بخش از کتاب او که طولانی است، حمله به سفارت آمریکا در لیبی و کشته شدن دیپلمات‎ها و مقامات امنیتی آمریکا است. حمله به سفارت این کشور در دیگر کشورهای مسلمان نیز به خاطر توهینی که به پیامبر اکرم (ص) شده بود کشیده می‎شودو مسلمانان، آمریکا را مقصر این ماجرا می‎دانند؛ اما نویسنده‎ی کتاب به روشنی مخالفت خود را با این مساله بیان می‎کند و این انتساب را رد می‎کند.ماجرای حمله به سفارتخانه امریکا در لیبی خیلی خوب نوشته شده است و بیانی روایت گونه بر مبنای نقل قول‎ها را به رخ می‎کشد و بار جذابیت کتاب را بالا می‎برد. (البته تمجید ما فقط از متن و کتاب است و نه نویسنده؛ لطفا اشتباه نشود) و ماجرای انتقادات داخلی از وی به خاطر این حمله و اقدام‎هایی که او باید برای تنویر افکار عمومی انجام می‎داد و نهایتا مسئولیت این امر را می‎پذیرفت، که پذیرفته بود.ماجرای ایجاد اتحاد جهانی برای حمله به ارتش لیبی در اواخر عمر سیاسی قذافی، مخصوصاً زمانیکه قذافی شورشیان را شدیداً تهدید کرده بود نیز، چالش‎های رهبری را نشان می‎دهد؛ مخصوصاً جایی که فرانسه دوست دارد این رهبری را با ابزار ناتو به عهده بگیرد و آمریکا نیز استقبال می‎کند اما فرانسه نقش رهبری را در این امر خوب باری نمی‎کند و در قواره‎ی یک رهبر خوب ظاهر نمی‎شود و با ترکیه سر ناسازگاری نشان می‎دهد و اختلافات درونی را دامن می‎زند.در میان همین ماجرای اتحاد علیه لیبی، ارتباط امریکا با شیوخ خلیج فارس به خوبی دیده می‎شود. گاهی اوقات برخی اعراب –مخصوصا امارتی‎ها- آنقدرها هم که ما فکر می‎کنیم به آمریکا به دید ارباب نگاه نمی‎کنند. امتیاز می‎خواهند، باج‎گیری می‎کنند بابت کوچکترین حرف، نه در رسانه بلکه در داد و ستدهای سیاسی پشت پرده موضع‎گیری می‎کنند.و اما ماجرای تمام نشدنی ایران و آمریکا. نام این فصل را گذاشته است «ایران: تحریم‎ها و رازها»این فصل با توصیفاتی از سلطان قابوس (سلطان عمان) شروع می‎شود و در جایی جذاب می‎شود که سلطان در مورد ایران و فعالیت هسته‎ای و احتمال حمله اسرائیل به تاسیسات هسته‎ای ایران، به هیلاری می‎گوید «می‎توانم کمک کنم»هیلاری همان حرفهای تکراری را می‎زند که ایران به دنبال دستیابی به سلاح هسته‎ای است. حرفی باورناپذیر که با ساختار سیاسی و اقتصادی ایران همخوانی ندارد و معلوم نیست که چرا هیلاری این را هیچوقت متوجه نشد.او گذری بر تاریخ ایران دارد. از سقوط شاه (که آن را نظام استبدادی می‎خواند) و ماجرای سفارت امریکا و گروگان گرفته شدن 52 آمریکایی به مدت 444 روز و ماجرای طبس (که آن را حاصل برخورد یک هلی کوپتر با هواپیمای ترابری می‎داند و از سایر دلایل یعنی طوفان شن یا ادعای حمله روس‎ها به آن‎ها حرفی نمی‎زند)حالا برایش سخت است که چنین ایرانی، سلاح هسته‎ای داشته باشد. یا شاید برایش سخت است چنین ایرانی تکنولوژی هسته‎ای داشته باشد. چه با سلاح چه بی‎سلاح.او به دوران ریاست جمهوری سیدمحمدخاتمی اشاره می‎کند و تلاش‎های بیل کلینتون برای ایجاد روابط با ایران که بی‎نتیجه بود. نویسنده دلیل این عدم نتیجه را متوجه مخالفان خاتمی می‎کند که توانایی او را محدود کرده بودند. حتی جرج بوش را هم در سالهای بعد به نحوی مقصر جلوه می‎دهد که نام ایران را در کنار عراق و کره شمالی به عنوان محور شرارت قرار داده و هرگونه امیدواری برای گفتگوهای بعدی را از بین برده است.با توجه به مواضع بوش، رهبریِ گفتگو با ایران در مورد انرژی هسته‎ای به عهده اروپا می‎افتد و محمود احمدی‎نژاد رییس جمهور می‎شود. هیلاری می‎گوید «احمدی‎نژاد... تهدید کرده بود اسرائیل را از روی نقشه پاک می‎کند و در هر فرصتی به غرب توهین می‎کرد» (صفحه 1437)البته احمدی‎نژاد به این شکل که تهدید کرده باشد من اسرائیل را محو می‎کنم، سخنی نگفته و هیلاری دارد شلوغش می‎کند. اینکه اسرائیل باید محو بشود، خیلی فرق می‎کند با اینکه بگوید من اسرائیل را محو می‏کنم. اصلاً محمود در این قد و قواره‎ها نبود و نیست که بخواهد از این حرف‎ها بزند.هیلاری گرچه بر موضوع گفتگو و مذاکره و دیپلماسی برای تعامل با ایران پافشاری کرده است اما خودش می‎گوید از موضوع تحریم ایران جانبداری کرده است. تحریمِ لعنتی که حالا این روزها، معیشت ایرانی‎ها را سخت کرده است.او از تلاش‎های بی‎نتیجه‎ی اوباما برای یافتن راه‎هایی جهت گفتگو با ایران پرده برمی‎دارد از جمله دو نامه‏ای که برای رهبر ایران فرستاده و پیام‎های ویدئویی برای مردم ایران. اما شاید هیلاری فکرش را هم نمی‎کرد که سال‎ها بعد ترامپ مردم ایران را تروریست خطاب کند و دیگر راه هرگونه حفظ ظاهر را هم ببندد!او ماجرای همکاری با ایران در مورد افغانستان و حتی گفتگوی یک دیپلمات آمریکایی با مقام ایرانی در این باره را یادآور می‎شود و نهایتا تکذیب از طرف ایران، در مورد چنین دیداری!ماجرای ایران در صفحات کتاب به اتفاقات ناگوار و تلخِ سال 88 می‎رسد و سپس ادعای یک مجتمع ساخت تجهیزات هسته‎ای در جنوب غربی تهران. (البته به ادعای خودش سلاح)او از این اتفاق شگفت زده است و آن را راهی برای ایجاد اتحاد علیه ایران قلمداد می‎کند. ذوق‎زدگی در کلمات هیلاری پیداست. انگار که در آن روزها گمشده‎اش را پیدا کرده است و از خوشحالی در پوست خود نمی‎گنجد. و واقعاً همین هم شد. حتی روس‎ها و همین آقای لاوروف، اولین حرف‎های مبنی بر تایید تحریم‎ها را به زبان آوردند. ایران پذیرفت که بازرسان آژانس، آن مرکز را مورد بازدید قرار دهند.سپس بحث تبادل اورانیوم غنی شده با میله‎های سوخت را مطرح می‎کند. هیلاری می‎گوید اگر ایران واقعاً نمی‎خواست سلاح بسازد، باید آن پیشنهاد را می‎پذیرفت. کلمات کتاب به نام سعید جلیلی می‎رسد و جایی که این پیشنهاد با او در میان گذاشته می‎شود و نهایتاً در عمل توافقی بر این مبنا شکل نمی‎گیرد. البته هیلاری مدعی است که در ابتدا جلیلی این را پذیرفته.این قسمت از کتاب تمام ذوق و شوق و هیلاری را در قالب کلمات به تصویر می‎کشد که چطور تلاش می‎کند اجماع بین المللی علیه ایران شکل بدهد. واژه‎به‎واژه کتاب را که می‎خوانی امیدواری که نقشه‎هایش نقش بر آب شود و این مردم رنج کشیده، در آتش تحریم‎ها نسوزند و باورت نیست که موضوع مربوط به سال‎ها پیش است و آن اتفاق افتاده. رنج جانکاه این ماجرا را خواننده‎ی ایرانی نمی‎تواند فراموش کند و نویسنده را با نفرتی وصف ناپذیر دنبال می‎کند و می‎گوید ای کاش مرده بودی هیلاری! سناریوی قدم‎به‎قدم تحریم در جایی رقم می‎خورد که روس‎ها و چینی‎ها هم پشت ایران را خالی می‎کنند و هند هم علی رغم اینکه دوست دارد موضع مستقل داشته باشد، در این راه کمی همراهی نشان می‎دهد و داستان تا کشوری مثل اوگاندا کشیده می‎شود. کشوری که احمدی‎نژاد خیلی روی عاشقانه‎هایش با آن جور کشورها حساب کرده است! اما اوگاندا هم به تحریم ایران بله می‏گوید و در شورای امنیت سازمان ملل، به قطعنامه‎ای که علیه ایران تنظیم شده، رای مثبت می‎دهد! و رنج‎های جانکاه مردم ایران تازه می‎شود.قسمت رمانتیک این فصل آنجایی است که در کنفرانسی که در مورد امنیت خلیج فارس در سال 2010 برگزار شده و هیات ایرانی هم حضور دارد، هیلاری علنا می‎گوید مایلم با هیات ایرانی صحبت کنم و بعد از مدتی رو به منوچهر متکی می‎کند و سلامی می‎کند و متکی هم زیر لب چیزی می‎گوید و رو برمی‎گرداند!بر خلاف آن روزهای اوباما و هیلاری کلینتون، این روزها دولاند ترامپ برای اجماع سازی بین المللی نه وقتی دارد و نه اصلاً شخصیتش را! او یکجانبه می‎گوید تحریم و تمام! و اروپا هم کار خاصی جز تسلیم نمی‎تواند بکند. حالا اینکه چرا اوباما و وزیرش هیلاری سعی می‎کنند اجماع بین المللی ایجاد کنند اما ترامپ از خودش هزینه می‎کند و یکجانبه به میدان می‎رود، بحث دیگری است.صفحات کتاب به سوریه می‎رسد. مهمترین اتقافی که واژه‎های مضطربِ نویسنده دنبال می‎کنند تلاش هیلاری برای مسلح کردن مخالفان رژیم اسد و مخالفتِ ضمنیِ اوباما با این کار است.سوریه همانند بیرون، همانند آنچه در واقعیت اتفاق افتاده، همانند آنچه در تصاویر و رسانه‎ها دیدیم، فارغ از اینکه چه کسانی چقدر مقصرند، مشحون از جنگ و تهدید و خونریزی است.کتاب به ماجرای جنگ بین اسرائیل و حماس می‎رسد. بار دیگر موضوع اسرائیل و نتانیاهو، دیده می‎شود. این بار محمد مرسی (عضو اخوان المسلمون) هم بر مسند رئیس جمهوری است. او رابط بین آمریکا و حماس است تا بتواند آنها را از موشک زدنهای پی‎درپی به اسرائیل منصرف کند. نتانیاهو زیر فشار شدیدی است و در آستانه‎ی تصمیم برای حمله زمینی به نواز غره. محمود عباس تضعیف شده است و بمباران غزه در مقابل موشکها حماس، نقش و ردی از خون باقی می‎گذارد. هیلاری تلاش فزآینده‎ای می‎کند تا جلوی این ماجرا را بگیرد و لااقل طبق آنچه خودش می‎گوید، جلوی حمله زمینی به نواز غزه گرفته شود.بالاخره کتاب از جنگ و خونریزی گرفته تا ذوق و شوق برای تحریم ایران بیرون می‎آید به جنایت دیگر بشر روی عرصه‎ی این کره خاکی می‎رسد. موضوع مهم تغییرات آب و هوایی که به خاطر توسعه اقتصادی جوامع رخ داده است و حالا کشورهایی نظیر چین و هند نمی‎خواهند زیر بار کاهش گازهای گلخانه‎ای یا هرآنچیزی که شبیه آن است بروند.بخشی از خاطرات نویسنده در این کتاب بسیار جالب است. آدم باور نمی‎کند که در یک کنفرانس بین المللی، مثل فیلمهای هالیوودی، بازی موش و گربه میان رئیس جمهور آمریکا و وزیر امور خارجه‎اش از یک سو و چند کشور دیگر به رهبری چین، از سوی دیگر شکل گرفته باشد.این بخش را به نقل قول مستقیم می‎سپارم:«رئیس جمهور اوباما و من، در کنفرانس بین المللی تغییرات جوی در کپنهاگ دانمارک دنبال نخست وزیر ون جیابو می‎گشتیم... ما می‎دانستیم تنها راه به دست آوردن یک توافق منطقی در مسائل مربوط به تغییرات جوی، این است که رهبران ملت‎هایی که بیشترین گازهای گلخانه‎ای را تولید می‎کنند، کنار هم بنشینند و به یک توافق برسند...اما چینی‎ها از ما دوری می‎کردند و بدتر از آن فهمیده بودیم ون یک قرار مخفی با مسئولان هند، برزیل و افریقای جنوبی داشته تا توافقی را که امریکا دنبالش است لغو کنند.وقتی نتوانستیم هیچکدام از رهبران این کشورها را پیدا کنیم، متوجه شدیم اتفاقی مشکوکدر جریان است. ماموران را به جست و جو فرستادیم و آن‌‎ها توانستند مکان قرار سری را کشف کنند. بعد از این که رئیس جمهور و من، نگاهی سرشار از «آیا تو به همانی فکر می‎کنی که من فکر می‎کنم؟» با هم رد و بدل کردیم، تصمیم خودمان را گرفتیم و در حالی که خیل عظیمی از مشاوران و متخصصان در تکاپو بودند، از راهروهای عظیم سالن کنفرانس کشورهای اورپای شمالی گذشتیم....مثل برق از پله‎ها بالا رفتیم و ماموران چینی را که سعی می‎کردند ما را به جهت مخالف گمراه کنند، غافلگیر کردیم... وقتی به اتاق قرار مخفی رسیدیم، جمع زیادی از نیروهای امنیتی عصبی و نگران آنجا بودند. رابرت گیبز، سخنگوی کاخ سفید با یک گارد چینی درگیر شد. در همین حین، رئیس جمهورلای در را باز کرد و با صدای خیلی بلند فریاد کشید: جناب نخست وزیر! این فریاد توجه همه را به خود جلب کرد. نیروهای گارد چینی دوباره با دست‎هاشان سد دفاعی به وجود آوردند بودند، ولی من از زیر دستشان عبور کردم و موفق شدم. در آن اتاق مخصوص که با دیوارهای شیشه‎ای پوشیده شده بود تا کسی نتواند داخل را ببیند، ون را دیدم که در پشت یک میز طویل، با نخست وزیر هند منموهان سینگ، رئیس جمهور برزیل لوییز داسیلوا و رئیس جمهور افریقای جنوبی جاکوب زوما، نشسته بودند. وقتی ما را دیدند، دهانشان از تعجب باز مانده بود!» (صفحه 1694-1697)در بند دیگری از کتاب به موضوعی می‎پردازد که پرده از رقابتی اقتصادی برمی‎دارد. چیزی که امروز پدیده‎ای مثل ترامپ را برای مقابله با چین ایجاد کرده است. رقابتی نابرابر میان کشورهای توسعه یافته و کشوری مثل چین که کارگران آن در شرایطی سخت کار می‎کنند تا قیمت تمام شده، پایین باشد.در فصل اشتغال و انرژی که از فصل‎های آخر کتاب است، هیلاری اندیشه تلاش برای رشد و حمایت از طبقه متوسط را بازهم به انوع دیگری مطرح می‎کند. اتفاقی که منجر به رشد تقاضای خرید کالا و در نتیجه رشد تولید و افرایش سرمایه خواهد شد.او در این فصل گریزی به شرایط زندگی خود در دوران نوجوانی می‎زند که قابل توجه است. در صفحه 1811 این کتاب چنین نوشته است:«پس از جنگ جهانی دوم، پدرم پارچه‎فروشی کوچکی تاسیس نمود. ساعتهای طولانی کار می‎کرد و گاهی چند کارگر روزمزد استخدام می‎نمود... والدین من به پشتکار زیاد و خودساختگی بسیار اهمیت می‎دادند و برایشان مهم بود که ما ارزش دلار و مرتب کار کردن را درک کنیم.برای اولین بار، وقتی سیزده سالم بود، برای شغلی به جز نگهداری از کودکان حقوق گرفتم. سه صبح در هفته در پارک کوچکی که نزدیک خانه‎مان بود کار می‎کردم و از آن‎جا که پدر صبح زود خانه را به مقصد مغازه ترک می‎کرد، مجبور بودم پیاده به پارک بروم و واگنی پر از توپ و طناب و غیره را حمل کنم. از آن سال به بعد همیشه در تعطیلات و تابستان و کار می‎کردم. این کارها کمک هزینه‌ی تحصیل من در دبیرستان و کالجِ حقوق را تامین کردند.او سپس به کشورداری در قرن بیست و یکم می‎رسد. جایی که گویا هیچ جای امنی از بابت وسایل جاسوسی وجود ندارد و اتفاقاتی را برمیشمرد که باور نمی‎کنیم از قول یک وزیر امور خارجه آمریکا دارد گفته می‎شود. او در صفحه 1883 مطلب جالبی را نقل می‎کند:«وقتی به کشورهای حساسی مثل روسیه سفر می‎کردیم، اغلب پیامهای هشدار را از ماموران حفاظت از وزارتخانه دریافت می‎نمودیم که بلک بری‎ها، لپ تاپ‎ها و هرچه با دنیای بیرون در ارتباط است را در هواپیما بگذاریم و باتری‎هایشان را در آوریم تا از استراق سمع توسط سرویسهای جاسوسی در امان باشیم.... یکی از شرایط حفاظت از اطلاعات این بود که موارد سری را در زیر چادری بخوانیم. گاهی وقتها باید این نامهای سری را در حالی که پتویی روی سرمان کشیده بودیم، می‎خواندیم. احساس میکردم دوباره ده ساله شده‎ام و با نور چراغ قوه‎ی زیر پتو، بعد از ساعت خواب، مطالعه می‎کنم.»و اما حقوق بشر. بیشترین حجم از فصل مربوط به حقوق بشر تقریباً به موضوع حقوق زنان اختصاص یافته است. البته نگاه هیلاری فمینیستی به نظر نمی‎رسد و در کل کتاب با وجود اینکه یک زن کتاب را نوشته، اثری از چنین تفکراتی دیده نمی‎شود.در سخنِ آخرِ کتاب، موضوعِ خداحافظی هیلاری از مقام وزارت امور خارجه بر مبنای استراتژی همیشگی خودش مبنی بر اینکه فقط می‎خواهد یک دوره وزیر باشد، مطرح شده است.نام باراک اوباما در این کتاب بارها ذکر شده است. هیلاری در تمام این دفعات پرده از یک رهبر بزرگ و الهام بخش برای کشورش برمی‎دارد و غیر مستقیم، اوباما را ستایش می‎کند. البته این‎ها همه برای او و برای کشور اوست و کاری به ما ندارد یا شاید نداشته باشد. ولی اگر ما به دید دشمن به آن‎ها نگاه می‎کنیم می‎شود از دشمنانی قابل احترام سخن گفت که برای رسیدن به اهدافشان تلاش می‎کنند و تلاش می‎کنند و تلاش‎ می‎کنند.و نهایتا اشاره می‎کند به انتخاب سخت دیگری و آن شرکت در انتخابات ریاست جمهوری آمریکاست. زمانی سخن از این انتخابِ سخت به میان می‎آورد که نمی‎داند دونالدترامپ، پیروز آن میدان خواهد شد...و درآخر لیستی از آدمهایی که با آنها کار کرده است را بیان می‎کند و از تک‎تک آنها تشکر می‎کند.-----خواندن این کتاب کمی طول کشید. مثل باقی کتاب‎هایی که می‎خوانم همسفر من در مترو و تاکسی و اتوبوس و همراه من در فرصت‎های جسته گریخته بود. اما هرچه بود تمام شد؛ چه خواندنش و چه نوشتن خلاصه ‎اش...این خلاصه قبلا در وبلاگ خلاصک ارائه شده است.</description>
                <category>خُلاصک</category>
                <author>aliarastouei | علی ارسطوئی</author>
                <pubDate>Sat, 07 Sep 2019 09:40:53 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی و خلاصه کتاب هنر خوب زندگی کردن</title>
                <link>https://virgool.io/kholasak/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%D9%88-%D8%AE%D9%84%D8%A7%D8%B5%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%87%D9%86%D8%B1-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-adpeum93zfzt</link>
                <description>نام کتاب: هنر خوب زندگی کردننویسنده: رولف دوبلیمترجمان: عادل فردوسی‎پور، بهزداد توکلی، علی شهروزناشر: چشمهمنبع استفاده شده جهت خلاصه‎نویسی: نسخه چاپی (1397)خلاصه‎ای کوتاه و گذرا از این کتاب طی مطالب ذیل ارائه می‎شود. این خلاصه شما را از تهیه‎ی کتاب بی‎نیاز نمی‎کند؛ بلکه برای فهم بیشتر مطالب ضروری است کتاب را تهیه کنید.ضمناً این خلاصه ارائه شده برداشت من از کتاب است و الزاماً منظور نویسنده نیست. من این کتاب را خوانده‎ام و می‎خواهم به شما پیشنهاد بدهم که تهیه کنید و بخوانید. حالا اگر از من بپرسید مختصری از آنچه خوانده‎ای را بگو، می‎گویم:این کتاب در راستای اولین کتاب نویسنده، در این دوتاییِ خواندنی است. عادل فردوسی پور یکی از سه مترجم، در مقدمه آن را «جعبه‎ای شگفت انگیز از ابزارهای ذهنی» قلمداد می‎کند و نویسنده آن را فلسفه‎ی زندگی کلاسیک در قرن بیست و یکم توصیف می‎کند.کتاب 52 فصل دارد و به نظر در خیلی از جاها شبیه به همان کتاب اول یعنی هنر شفاف اندیشیدن می‎ماند. در کتاب اول نویسنده سعی کرده است خطاهای شناختی را نشان بدهد و در کتاب دوم راهکارهایی برای زندگی خوب. اما در این کتاب هم بیشتر جذب نشان دادن خطاها شده است گرچه تلاش کرده خود را از آن ورطه بیرون بیاورد و در مقام توصیه کننده عمل کند.او در این کتاب چند مطلب را خیلی یادآوری می‎کند. یکی اینکه متواضع باشید. بسیاری از داشته های شما، با زحمت شما به دست نیامده و اینکه سعی کنید موفقیت از درون خودتان بجوشد. از کنار خیلی چیزها بگذرید چرا که دنیا، دنیای عدالت نیست و بسیاری از نابرابری‎ها را قبول کنید.در ادامه خلاصه‎ای از برخی فصلهای کتاب را ارائه می‎کنم. در فصل دوم اشاره‎ی ظریفی به اصلاح مداوم خود و زندگی خود دارد. او می‎گوید به جای اینکه مدام به فکر این باشید که تنظیمات ابتدایی زندگی را تغییر بدهید و مدتها وقت صرف کنید تا یک نقطه شروع بی عیب و نقص را پیدا کنید، همانجایی که هستید را داشته باشید و فقط یک سری اصلاحات جزئی انجام بدهید. مثلا به جای فکرکردن به طلاق و شروع یک زندگی نو با یک آدم ایده آل جدید، همین زندگی را اصلاح کنید.روح حاکم بر کتاب همین چیزهای ساده اما کاربردی و قابل توجه است.مطلبی که در فصل پنجم ارائه می‎شود را «اثر معکوس» نامگذاری کرده است. بسیار از ابزارهایی که در اختیار داریم به جای اینکه به ما کمک کنند بیشتر باعث دردسر هستند. اتومبیل شخصی زمانهای زیادی از ما تلف میکند در صورتیکه تصور میکنیم، به ذخیره کردن وقت کمک می‎کند. از جمله پیدا کردن جای پارک، نگهداری و تعمیرات و ... یا اینکه دوربینهای دیجیتال باعث شدند ما به جای یکی دو عکس که با دقت میگرفتیم (به خاطر محدودیتهایی که در نگاتیو و زمان و هزینه تبدیل به عکس وجود داشت) حالا صدها عکس از یک موضوع واحد می‎گیریم که بیشتر از 90 درصد آنها زائذ هستند. یا انبوه اپلیکیشنها در موبایل و ... خلاصه باید مراقب چیزهایی بود که درواقع قرار است برای ما وقت بخرند اما وقتمان را تلف میکنند.تا یادم نرفه بگویم که نویسنده از مطالب «وارن بافت» سرمایه‎گذار و کارآفرین معروف آمریکایی، برای تالیف کتابش خیلی الهام گرفته و مطالب زیادی نقل کرده است. به عنوان نمونه در فصل ششم کتاب جایی که می‎خواهد بگوید «به جای زرنگ بودن، احمق نباشید» از قول وارن بافت در صفحه 38 نقل می‎کند:من و چارلی یاد نگرفته‎ایم که چگونه مسائل دشواتر تجاری را حل کنیم. آنچه یاد گرفته‎ایم این است که از آنها اجتناب کنیم.فصل دوازدهم پیامهای صریح و زیبایی دارد از جمله: کمتر بخرید و بیشتر تجربه کنید. او نتیجه تحقیقی را بیان میکند که طی آن از راننده ها پرسیده شده بود آخرین باری که با ماشین شخصی تان راننگی می‎کردید، چقدر خوشحال بودید؟ نتیجه تحقیق اینکه هیچ رابطه‎ای بین پاسخها و قیمت ماشینها وجود نداشت. نکته این که یک ماشین لوکس راننده اش را در دراز مدت خوشحال نکرده بود.او به مقوله لذت در مقایسه با پول و امکانات میپردازد و در صفحه 65 میگوید: هیچ چیز احمقانه‎تر از جان کندن در شغلی نیست که درآمد بالایی دارد اما هیچ لذتی از آن نمیبرید.فصل سیزدهم یک پیام تاثیرگذار در مورد مقوله پول دارد که دو جمله کلیدی آن را از صفحات 68 و 69 نقل می کنم:1-    به محض برآورده شدن نیازهای اولیه، افزایش تدریجی درآمد هچ تاثیری بر میزان رضایت نمیگذارد2-    در هر زمان که خط فقر را پشت سر گذاشتید و به عنوان پشتوانه مقداری پول پس انداز کردید، پول دیگر جز عواملی که در زندگیِ خوب تاثیرگذار هستند، به شمار نمی آید.حقیقتا این کتاب مطالب آموزنده و الهم بخشی زیاد دارد که اگر به هرکدام از فصلها بخواهم اشاره ای کنم، طول این متن را از یک خلاصه به یک بیانیه تبدیل می‎کند.از پیام فصل هفدهم نمیتوان چشم پوشی کرد. جایی که میخواهد بگوید تاییدات درونی ما از خودمان نسبت به تایید دیگران اهمیت بیشتری دارد.در صفحه 87 از قول «وارِن بافِت» می‎نویسد:اگر کاری انجام دهم که که دیگران از آن خوش‎شان نیاید اما خودم حس خوبی نسبت به آن داشته باشم، خوشحالم. اگر دیگران من را بابت کاری ستایش کنند ولی خوم راضی نباشم، احساس ناراحتی میکنمچطور از فصل هجدهم بگذرم وقتی پیامی خواندنی را در قالب دو گزاره کلیدی در صفحات 90 و 91 بیان میکند؟ چیزی که اگر متوجه آن باشیم بسیاری از نزاعها پایان خواهد یافت.1-    خبر خوب: می‎توانید تمرین کنید و در خودتان تغییراتی ایجاد کنید.2-    خبر بد: نمی‎توانید دیگران را تغییر بدهید. حتی شریک زندگی یا فرزندانتان را.و نهایتا اینکه: از قرار گرفتن در موقعیتهایی که در آن مجبور به ایجاد تغییر در سایرین هستید بپرهیزید.البته شاید اینطور به ذهن برسد که این حرف با مقوله تربیت و آموزش و حتی همین کتاب که دارد تلاش می‎کند در رفتارهای ما و نگرشها و باورهای ما تغییر ایجاد کند تناقض داشته باشد.نویسنده در فصل 24 می‎خواهد بگوید یا مشکلات را حل کنید یا با آنها کنار بیایید اما شکایت نکنید؛ دیگران را هم سرزنش نکنید و در فصل 29 راهکارهایی برای رفع نگرانی های زندگی ارائه می‎کند.و اما نکته‎های خواندنی فصل بیست و نهم. او می‎خواهد بگوید تحقیق خوب است اما شور را از مزه نبرید و اقدام را شروع کنید. مثلا در موضوع نویسندگی بهترین ایده‎ها زمان نوشتن به سراغتان می آیند و سروکله زدن با فرزندان است که از والدین، پدران و مادران نخبه می‎سازد نه ساعتها مطالعه و نظریه‎پردازی در مورد فرزندپروری.او در فصل 46 صحنه زندگی را مسابقه تسلیحاتی قلمداد می‎کند و از شرکت در آن نهی می‎کند و در عوض معتقد است زندگی خوب را جایی پیدا می‎کنید که بقیه مردم در حال جنگ بر سر آن نباشند.پیامهای خوب این کتاب فراتر از یک خلاصه نویسی است. توصیه میکنم هرچه زودتر خواندن این کتاب را شروع کنید گرچه نه نویسنده معصوم از خطا است و نه کتابش وحی الهی است. اما نکات قابل توجهی برای تغییرات جزئی در ذهن و زندگی دارد که به چند بار خواندنش می‎ارزد.</description>
                <category>خُلاصک</category>
                <author>aliarastouei | علی ارسطوئی</author>
                <pubDate>Sat, 07 Sep 2019 09:26:22 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>