افکار ساعت سه نصفه شب 2

چی دارم بگم؟ من رسما به شانسی که نه تنها در خونه‌م رو زده بود، که حتی به زور خودشو انداخته بود تو خونه‌م بی‌محلی کردم و تهش با بی میلی قبولش کردم در حالی که هنوزم جایی برای رد شدنش گذاشته بودم.

صرفا چون چشمم دنبال چیزی بود که اصلا نمی‌دیدمش. یه تصور خام. شایدم یه ترس بیهوده ته ذهنم بود؟

تمام حرفا و چیزایی که میدیدم و می‌شنیدم روم اثر میذاشت و من مثل یه آونگ هی تصمیممو عوض میکردم. دیوانه کننده بود. من هیچی از دنیای بیرون نمیدونم و فکر کنم با وجود هیجده سال سن این کاملا حقیقت داره. من راجع به چیزی که هیچی ازش نمیدونم تصمیم گرفتم و بقیه‌شو سپردم دست خدا.

وقتی میگم که اون خودش میدونه که این پازل رو چطور به بهترین شکل ممکن بچینه، آسوده میشم.

اما باز هم حس خوبی ندارم. این دفعه به خودم، نه به تصمیماتم. احساس می‌کنم برای زندگی زیادی شل و ولم. شاید این حرفم براتون مسخره باشه، اما برای من معنای مهمی داره. کنکور رسما برنامه‌های خوب منو به هم زد. مدتهاست ورزش نکردم و اون حس خوبی که به بدنم و اطمینانی که به واکنش سریع و کمکش توی لحظات مورد نیاز داشتم رو از دست دادم و این بخشی از اعتماد به نفسم رو با خودش برده. از طرفی مدتهاست تو دنیای فن بیان نبودم و تمرینات رو هم انجام ندادم و رسما بیانم افتاده. امروز خواستم یه شعر نزار قبانی رو بخونم و ضبط کنم ولی متوجه شدم زبونم اونطوری که میخوام نمی‌چرخه و صدام به شکلی که باید، زیر و بم نمیشه. از طرفی مدتهاست ننوشتم و وقتی هم که تلاش می‌کنم بنویسم چیزی برای نوشتن ندارم.

این مدت انگار فاز کتاب خوندن هم از سرم پریده.

در ازای از دست دادن همه اینها، چه چیزی توی این یک سال به دست آوردم؟

یه خروار استرس، چند کیلو وزن، دیدن چهره‌ای از خودم که تا حالا ندیده بودم، گم کردن خودم، توانایی ادامه دادن در شرایط سخت، چند درس مهم راجع به آدمها، یه گوشواره از طرف دبیر عزیز شیمی، یه رتبه پا در هوا که نه اونقد بد بود که گریه کنم و نه اونقد خوب که ذوق کنم، انتخاب رشته بین چیزایی که آینده همشون برام مبهم بود و شنیدن یه عالمه نصیحت که شنیدنشون فقط عصبیم می‌کرد، ترس از پشیمونی، ترس، ترس و در آخر یه عالم سردرگمی.

به دور از ذره‌ای مزاح، باید بگم سال کنکور عجب سال پرباری بود.

نمیدونم خوب بود یا بد، فقط میدونم الان اینجا منو خسته و گم رها کرده و رفته. من اشک‌هامو برای اشتباهاتم و حرفها و زخمها و ترس‌ها ریختم و حالا دیگه خسته‌تر و بی‌حس ‌تر از اونم که بخوام دوباره بهشون فکر کنم.

فقط میدونم که نیاز دارم هر چه زودتر از این حال بلاتکلیفی در بیام.

میدونم که دنیا گل و بلبل نیست اما این هم میدونم که بی‌تجربه تر از اونم که اینو درک کنم. بابام اون روز اینو بهم گفت. گفت دنیا اونجوری که تو فکر میکنی گل و بلبل نیست. مامانم گفت من میخوام پشیمون نشی و خاله‌ام گفت روزی پشیمون خواهی شد. همه گفتن وقتی به سن ما برسی پشیمون میشی. ولی من به قوه لجبازی بی‌انتهام متوسل شدم و آخرش کار خودمو کردم، البته با مقداری میانه‌روی که جا برای پشیمونی نمونه. اما هیچ کس نمیدونه که چقدر عمیقا از اینکه یه روز پشیمون بشم میترسم.

حالا هم ساعت سه نصفه شبه و دارم آینده رو تصور می‌کنم.

اگه نتونم از هیچ کدوم از توانایی‌هام استفاده کنم؟ اگه نتونم پول در بیارم؟ اگه نتونم موفق بشم؟ اگه از تموم اونایی که از بالا به پایین نگاهم کردن باز هم پایین‌تر باشم...؟ این ... این بیشتر از هر چیزی منو خرد میکنه...

و اگه نتونم جایگاه اجتماعی خودم رو از چیزی که هستیم بالاتر ببرم ... ؟

میدونم که اینا افکار دردناک سه نصفه شبه. احتمالا الان باید  بگم "اما اگه دقیقا خلاف همه اینها اتفاق بیفته چی؟" و برای نوشته‌ام یه پایان خوش بذارم.

ولی این نوشته از اولش هم قرار نبوده انگیزشی باشه، پس بذار نباشه.

البته خب... این باعث نمیشه که یه happy ending به سبک آفتاب نداشته باشیم!

Hey, at least in my mind

I'm feeling like I'm the hero that saves me

There I hold my head high

Get everything right, delusional maybe

If I’m pretending, why not write happy endings?

Where I’m better than we both know I could be

Oh, still, at least in my mind

I'm feeling like I'm the hero that saves me

شب بخیر.