حکایت من از یکسال گذشته

یکسال از اخرین باری که اینجا نوشتم میگذره....

  • اون موقع کنکوری بودم و الانم کنکوری ام,!

بکگراند لب تاپم...
بکگراند لب تاپم...

اون موقع سخت میخوندم و بازم دارم سخت میخونم... به قدری تلاش کرده بودم و همه چی خوب پیشرفت که خودمو برنده بازی میدونستم که هنوز اتمامی براش اعلام نشده بود و شاید این بزرگترین اشتباه من بود...

گیر و دار امتحانات خرداد نتایج اولیه اعلام شد و من دعوت شده بودم برای مصاحبه ای که سال قبل از اون محروم بودم و به قدری بابت این موضوع خوشحال بودم که حد نداشت خب حداقلش خوشحالیمم به جا بود...

همه چی از نظرم عالی پیشرفته بود امتحاناتم رو خوب داده بودم و کنکورمم خوب بود

دفترچه انتخاب رشته اومده بود و الویت اول انتخابی من اموزش استثنایی بود و سیر سرزنش اطرافیان رو در پی داشت!

نگم که چقدر سر این انتخاب سر زنشم کردن که بابا دبیری بزن تهران و بزن فلان کن و بیسار ولی گوشم به این حرفا بنده نبود و ارزوی داشتن شرجینا توی سرم وول میخورد و این شرجینا برای هست شدنش نیاز به گام گذاشتن توی این مسیر داشت!

خلاصه که اره ....

رفتم برای مصاحبه، همه چی عالی بود فراتر از عالی و من از خوشی توی پوست خودم نمیگنجیدم.

ایتقدری همه چی عالی بود که خانم مصاحبه گر گفت امسال دانشجو منی دیگه؟ و من توی اسمون ها سیر میکردم...

حتی توی سایت استانمون عکس منو و چند نفر دیگه سر تیتر خبر مصاحبه ها شد و من ساده لوح همه اینارو گذاشتم نشونه!

کنکور تیر و دادم و فرداش باید برای مصاحبه تربیت بدنی عازم یزد میشدم شهر بادگیر های بلند شهر طلایی شهر شیرینی های لذیذ

محل ازمون دانشگاه فرهنگیان یزد بود اونجا خیلی بهم خوش گذشت و مردمون خوب یزد نهایت زحمت خودشونو برای مهمانوازی از ما کشیدن ..

ازمون تربیت بدنی واقعا سخت بود هرچقدر از سخت بودن و نفس گیر بودم ااین ازمون بگم کم بود واقعا فشار زیادی رو تحمل کردم ولی به هر حال تمام شد و من میدونستم نتایج چند روز تمرین سختی که انجام دادم حتما عالیه!

گذشت و گذشت و من هر روز توی ذهنم نقشه شرجینا رو بزرگتر میکردم! شرجینا قرار بود موسسه ای باشه برای فرشته هایی که توی دنیای ما دیوای بد به گیر افتادن و سر گردونن، برنامه چیده بودم برم و خط بریل یاد بگیرم قصد داشتم کلاس قالیبافی هم ثبت نام کنم چون شرجینا قرار بود جایی باشه که به افرادی که توانمند نیستن توان کار بده

قرار بود یه برند جهانی بشه که کودکانی با سن شناسنامه بزرگتر از ماهیتشون اداره اش میکردن و من قرار بود مربی قالی بافی این بچه ها باشم تا زمینه رو برای تولد شرجینا محیا کنم

حتی این چند وقت تو بهر حساب و کتاب مالی ام رفته بودم که خب اینقدر سرمایه دارم اینقدر وام بگیرم این تعداد هم نظر با خودم پیدا کنم و از بهزیستی هم کمک بگیرم شرجینا به دنیا میاد فقط قبلش باید توی محیط مدرسه خوب نیازهای این فرشته هارو بشناسم !

و هر شب تا صبح خواب بچه هایی رو میدم که قراره من بهشون زندگی دومی بدم و توی رویاههام خودمو نوعی جبار باغچه بان جدید تصور میکردم!

اصلا برام کنکور دومم مهم نبود اصلا! میدونستم اونو هم خوب دادم ولی برام اهمیتی نداشت چون من هدفمو راهمو پیدا کرده بودم و وجودم با اون اروم میگرفت! و چه ساعات خوشی بود...

روز اعلام نتایج رسید و من از استرس کل وجودم به لرزه نشسته بود

دستام میلرزید و نمیتونستم صفحه رو باز کنم اما بازگردن صفحه همانا و ترکیدن بغض من همانا!

حس ادمی رو دارم که بین هزار نفر نفر سوم مسابقه ای شده که فقط دو نفر برنده داشته!
حس ادمی رو دارم که بین هزار نفر نفر سوم مسابقه ای شده که فقط دو نفر برنده داشته!

چشمه اشکم خشک نمیشد کوه ارزو هام جلوی چشمم تخریب شده بود و توانی برای ادامه دادن توی خودم حس نمیکردم!

از رشته های انتخابیم با این فاصله یک نفر خط خوردم و افتادم ته گود، از حال بدم افسردگی طولانی مدتم بی خبری چند وقته ام از دنیا چیزی نمیگم که سرتون و درد نیارم ولی نامردی دنیا وقتی در حقم تموم شد که متوجه شدم یکی که باورم نمیشد چطور با یه پارتی بازی کوچولو جای منی رو گرفت که براش تلاش کرده بودم! اون نفر اخر کد رشته انتخابی من بود

به قدری حالم بد بود که متوجه نشدم کارنامه ها کی اومد و انتخاب رشته چطور گذشت و من موندم با کارنامه ای که بعدا فهمیدم که چه اتفاقات خوبی رو میتونستم باهاش رغم بزنم.......

خلاصه که تا به خودم اومدم خیلی طول کشید اما در نهایت به خودم اومدم و این مهم ترین اتفاق بود و باز شروع کردم به خوندن به امید اینکه بشه چیزی که باید فقط هر روز حین درس خوندنم میگم خدایا چیزی رو در عوض این غصه بهم بده که بگم خدایا شکرت که نشد....

و من هر روز خسته از دیروز

شما بگید حکمتش چیه ؟ اصلا به حکمت خانم اعتقاد دارید؟