ریسک

به ساعت نگاه میکنم هر دقیقه اش قدر یک ثانیه‌س.

کسی چه میداند شاید او نیز میخواهد کمکم کند تا این روزگار رنج اور را زودتر سپری کنم.

این عید بی هیاهو و بی شوق را

این تابستان گرم با کوله های سنگین پر از کتاب را

این پاییز خاکستری بی رنگ را

این زمستان سرد که برفش را بر قلبم میبارد را

گویا ساعت هم قبول دارد هیچکس نمیتواند ثمره دوازده سال بذرپاشی دانش در باغ وجودش را طی چهار ساعت برداشت کند

چشمم را از ساعتی که تیک تیک کنان وقت رفتن را فرا میخواند برداشتم و به خودم در اینه نگاه کردم

میخواستم مقنعه ام را بپوشم اما به غم چشمان بی فروغم خیره ماندم و به فکر فرو رفتم

یکسال چطور میتواند انقد بی رحم باشد که چنین شخصیت ازرده ای از دخترکی پر شور بسازد

تمام سختی های این دوسال مانند فیلمی از جلوی چشمانم گذشت و‌ترس وجودم را فرا گرفت

لب هایم از استرس خشک و ترک خورده بود

دستانم سرد و لرزان و پاهایم بی رمق

چطور اجازه دادم انقدر ضعیف شوم

بخاطر چی؟!

چهار ساعت؟!

چهار ساعتی که هر لحظه اش مملو از بی عدالتیست؟!

چطور شهامت کنار کشیدن خودم ازین مسیر را نداشتم؟!

مگر میشود ادم انقد نسبت به خود نفرت داشته باشد که اندک اندک با خود چنین کند؟!

بخاطر بدست اوردن چه چیزی خودم را به این نقطه رساندم؟!

مدرک؟!

مقام اجتماعی؟!

پول؟!

رضایت دیگران؟!

مگر مهم تر از من در روزگار خودِ من وجود دارد؟!

کاش الان که پایم را ازینجا بیرون میگذارم باغ وجودم را خزان نبینم.

کاش شانس با من یار باشد و آفت به میوه های باغم نزده باشد.

کاش هرگز بخاطر این سال های برباد رفته پشیمان نشوم.