کنکور!

در دلِ هیاهویِ کنکور، جایی که اعداد بر قلب‌ها حکمرانی می‌کنند و یک “رتبه” می‌تواند تمامِ هویتِ یک انسان را بازتعریف کند، سکوتی وهم‌آور حاکم است. سکوتی که در آن، فریادِ خاموشِ “انسان بودن” گم شده است. صدایِ شمارش معکوسِ زمان، پژواکِ اضطرابِ هزاران ذهنِ جوان، و پشتِ این پرده‌یِ دودگرفته از انتظار، موسساتی که عطشِ سوداگری‌شان، تنها به "انسان"هایی با جیب‌هایِ پر و خالی می‌نگرد. این سیستم، گاه آنچنان بی‌رحمانه بر احساسات و آرزوهایِ جوانان پا می‌گذارد که گویی از دلِ هیچ، گنجی به نام “دانش‌آموز” استخراج می‌شود.

اما آیا در این میان کسی به صدای خسته انسانیت گوش می‌دهد؟ آیا این همان “انسان بودن” است که با آن تعریف می‌شویم؟

سال‌هاست که کنکور تبدیل به بازاری پرسود شده است؛ بازاری که می‌توان از آن درآمدزایی کلانی کرد. این درآمد گاه آنقدر سرسام‌آور می‌شود که شنیدنِ رقم‌هایی چون 161 میلیارد تومان در لیستِ مشتریانِ بانک سپه، تلنگری است بر این واقعیتِ تلخ. موسساتِ رنگارنگ، با دوره‌هایِ متنوع و پکیج‌هایی با نام‌هایِ فریبنده‌ای چون الماس، یاقوت، زمرد و.... ذهنِ دانش‌آموزان را تسخیر می‌کنند؛ گویی اگر نتوانند این “الماس‌ها” را تهیه کنند، خودشان ناکام مانده‌اند. غافل از اینکه الماسِ واقعی، در وجودِ خودِ آنان نهفته است، نه در بسته‌بندیِ فریبنده این دوره‌ها.

بگذارید واضح بگویم، این بازار آنقدر داغ است که رتبه‌هایِ برتر، دقایقی پس از اعلامِ نتایج، شروع به مصاحبه می‌کنند. با اظهارِ رضایت از موسسات، دوره‌ها و معلم‌هایِ مختلف، در نهایت می‌گویند که سالِ کنکورشان “خودخوان” بوده‌اند. این چرخه، آنقدر تکرار می‌شود که آنها نیز اندکی بعد به جمعیتِ عظیمِ “مافیایِ کنکور” می‌پیوندند. جمعیتی که در آن هر روز بر تعدادِ کسانی که نانِ شب خود را از دانش‌آموزانِ گرفتار در انبوهی از کتاب‌ها و جزوات تأمین می‌کنند، افزوده می‌شود.

در مقابلِ این سیلِ سوداگری و منفعت‌طلبی، زمانی که قلمچی و جوکار ها می‌شوند ثروتمندترین ها، اما کسانی نیز هستند که مسیرِ دیگری را برمی‌گزینند. کسانی چون فرهاد میثمی که در اوجِ شهرت و درآمد، موسسه‌یِ پرمخاطبِ خود را تعطیل کرد و تمامِ سرمایه و اعتبارش را وقفِ شکوفاییِ آینده‌یِ جوانان نمود. او نشان داد که ارزشِ واقعیِ انسان، نه در اعداد و ارقامِ حساب‌هایِ بانکی، که در گره خوردنِ دست‌هایش با آرزوهایِ دیگران است. از این بزرگ‌مرد آموختم که ابعادِ وجودیِ انسان، بسیار فراتر از یک عدد است. اگر همه افراد بدلیل ذهن کوچک و محدودی که دارند، با قضاوت‌هایِ سطحی و بدونِ اطلاع از ابعادِ وجودیِ متنوعِ ما، ما را صرفاً یک عدد ببینند، تحلیل کنند و بر ما برچسب بزنند، بدانیم که هیچ‌کدام از این‌ها تعیین‌کننده ظرفیتِ وجودی و توانایی‌هایِ ما نیست.

و اما کسانی که زندگی‌شان در قضاوت زندگی دیگران خلاصه شده ، عادت دارند دو گروه از مردم را با انگشتِ اتهام نشان دهند: گروه اول، آنان که تلاش کرده و شکست خورده‌اند؛ گروه دوم، آنان که تلاش کرده و موفق شده‌اند. برای گروه اول، افسوس می‌خورند و برچسب می‌زنند؛ برای گروه دوم، قدردانی و ستایش می‌کنند و معمولا پشت پرده آن با خود می‌گویند ‌: خوش شانس بود..

پارسال، با وجودِ تلاشِ زیاد، اما در مسیری اشتباه، رتبه ام نشد چیزی که میخواستم. امسال، با همان تلاشِ زیاد، اما در مسیرِ درست، رتبه ام شد چیزی که میخواستم . اغلبِ افرادی که پارسال از خانواده‌ام می‌پرسیدند “چرا نتوانست؟” و آنان که در خلوتِ خود توانایی‌هایِ مرا به سخره می‌گرفتند، کسانی بودند که در زندگی‌شان حتی یک بار فرصتِ شکست را به خود نداده بودند، هرگز تلاشِ بزرگی نکرده بودند. اما من می‌دانستم. می‌دانستم آنان چه کسانی هستند و حقارتِ نگاهشان را حس می‌کردم.

نه پارسال آنچنان ناراحت شدم و نه امسال آنچنان خوشحال.

زیرا من به گربه‌ها غذا می‌دادم. به کودکی که در خیابان از من پول می‌خواست، کمک می‌کردم، به زنی که تشنه بود، بطریِ آبی را که تازه خریده بودم دادم، از زنِ دیگری جورابِ مردانه خریدم و در یک صبح زمستانی به کودکی که زیر باران مشغول گشتن در سطل زباله سر کوچه بود، بيسکوئيت کاکائویی دادم.

در آن لحظاتِ نابِ انسانی، وقتی دستانم به یاریِ یک گربه یا لبخندِ کودکِ خیابانی گره می‌خورد، “منِ واقعی” را پیدا می‌کردم؛ عددی که در هیچ کارنامه‌ای نمی‌گنجید.

عزیزانِ من، من با کنکور و هیچ‌کدام از قواعدِ آن موافق نیستم. طعمِ تلخِ سیاهی و اندوه را در آن چشیدم و گرچه هر روز آزرده‌تر از دیروز شدم، اما فهمیدم  دیوانه‌ای هستم که تا لحظه آخر، چیزی که این همه مرا آزرده کرد را رها نکردم. این رها نکردن، نه از سرِ لجبازی، که از سرِ عشق به کشفِ حقیقتِ وجودِ خویش بود.

به امید روزهای بهتر، سیستمی انسانی‌ و عادلانه تر برای جوانان!