<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>پست‌های انتشارات کنکور فایت کلاب</title>
        <link>https://virgool.io/konkurfightclub/feed</link>
        <description>اینجا از مسیر کنکور مینویسیم، اتفاقاتی که افتاد، قبل و حین و بعد روز آزمون. قرار نیست منحصرا برنده ها اینجا باشن، همه نیاز به حداقلی توجه دارن. با آرزوی مطلوب ترین نتیجه ها برای همه تون چه کنکوری های جدید و چه کهنه کنکوری ها :)
لطفا تگ «کنکور فایت کلاب» فراموش نشه. منتظرتان هستیم</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 09:27:55</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/publication/ipisvks8cuae/wge754.jpg</url>
            <title>کنکور فایت کلاب</title>
            <link>https://virgool.io/konkurfightclub</link>
        </image>

                    <item>
                <title>شرح حالِ یه نزدیک به کنکوری</title>
                <link>https://virgool.io/konkurfightclub/%D8%B4%D8%B1%D8%AD-%D8%AD%D8%A7%D9%84%D9%90-%DB%8C%D9%87-%D9%86%D8%B2%D8%AF%DB%8C%DA%A9-%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D9%86%DA%A9%D9%88%D8%B1%DB%8C-wps29pgrmxud</link>
                <description>الان من نباید اینجا باشم. مثلا باید در حال حل کردن کلی تست و اینجور چیزا باشم.ولی چرا اینجام؟ میتونم کلی علت بشمارم.عالیه واقعا، برای بیکاری کمتر از درس خوندن علت وجود داره، ولی چرا هنوز بیکارم؟واقعا نیاز دارم الان یکی بیاد بزنه تو سرم بگه آخه بدبخت، تو الان پا نشی بری دور درست که بدبخت میشیییی، پاشو دیگه علاف، پاشو بتمرگ پا درسِت.اما تهش چی میشه؟ همین میشه که من الان بجا درس خوندن، پا گوشی ام. عذاب وجدان دارم ولی همچنان پا گوشی ام. خروار ها درس دارم که باید بهشون بپردازم. اما چون یکم زیادی سر هم تلنبار شدن، الان دارم به جای پرداختن به مسئله، صورت مسئله رو پاک میکنم.احتمالا وضعیت من سر جلسه ی کنکور:_سلام سوال کنکوری، تو چقدر نا آشنا بنظر میرسی+بخاطر اینه که اون گوشی لعنتی رو دو دیقه نزاشتی زمین بیای یکم باهام آشنا شی_خب الان که مثل خر تو گل گیر کردم چیکار کنم؟+ ده بیست سی چهل کن_باشه، ولی بزار برا یکم دیگه+چراااا؟؟؟ خو وقتت داره میرهههه_خب نمیشه که اینطور، هنوز کیک و شیرکاکائو مو نیوردن+یعنی دو دیقه اون دهنت نجنبه نمیشه؟_معلومه که نمیشه، من برا ده بیست سی چهل باید انرژی داشته باشم یا نه؟+خیلی گدا گشنه ای😑بعدشم، کی گفته شیر کاکائو میدن؟ آبمیوه میدن*وِی در حال بلند شدن*+کجاااا میری؟؟ تو که هنوز چیزی حل نکردییی!!_چون شیرکاکائو نمیدن کنسله، ایشالا دفه بعدی</description>
                <category>کنکور فایت کلاب</category>
                <author>صاد</author>
                <pubDate>Thu, 12 Feb 2026 01:29:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حکایت من از یکسال گذشته</title>
                <link>https://virgool.io/konkurfightclub/%D8%AD%DA%A9%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D9%85%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%DB%8C%DA%A9%D8%B3%D8%A7%D9%84-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA%D9%87-xxxzi0yzjxuk</link>
                <description>یکسال از اخرین باری که اینجا نوشتم میگذره....اون موقع کنکوری بودم و الانم کنکوری ام,!بکگراند لب تاپم...اون موقع سخت میخوندم و بازم دارم سخت میخونم... به قدری تلاش کرده بودم و همه چی خوب پیشرفت که خودمو برنده بازی میدونستم که هنوز اتمامی براش اعلام نشده بود و شاید این بزرگترین اشتباه من بود...گیر و دار امتحانات خرداد نتایج اولیه اعلام شد و من دعوت شده بودم برای مصاحبه ای که سال قبل از اون محروم بودم و به قدری بابت این موضوع خوشحال بودم که حد نداشت خب حداقلش خوشحالیمم به جا بود...همه چی از نظرم عالی پیشرفته بود امتحاناتم رو خوب داده بودم و کنکورمم خوب بوددفترچه انتخاب رشته اومده بود و الویت اول انتخابی من اموزش استثنایی بود و سیر سرزنش اطرافیان رو در پی داشت!نگم که چقدر سر این انتخاب سر زنشم کردن که بابا دبیری بزن تهران و بزن فلان کن و بیسار ولی گوشم به این حرفا بنده نبود و ارزوی داشتن شرجینا توی سرم وول میخورد و این شرجینا برای هست شدنش نیاز به گام گذاشتن توی این مسیر داشت!خلاصه که اره ....رفتم برای مصاحبه، همه چی عالی بود فراتر از عالی و من از خوشی توی پوست خودم نمیگنجیدم.ایتقدری همه چی عالی بود که خانم مصاحبه گر گفت امسال دانشجو منی دیگه؟ و من توی اسمون ها سیر میکردم...حتی توی سایت استانمون عکس منو و چند نفر دیگه سر تیتر خبر مصاحبه ها شد و من ساده لوح همه اینارو گذاشتم نشونه!کنکور تیر و دادم و فرداش باید برای مصاحبه تربیت بدنی عازم یزد میشدم شهر بادگیر های بلند شهر طلایی شهر شیرینی های لذیذمحل ازمون دانشگاه فرهنگیان یزد بود اونجا خیلی بهم خوش گذشت و مردمون خوب یزد نهایت زحمت خودشونو برای مهمانوازی از ما کشیدن ..ازمون تربیت بدنی واقعا سخت بود هرچقدر از سخت بودن و نفس گیر بودم ااین ازمون بگم کم بود واقعا فشار زیادی رو تحمل کردم ولی به هر حال تمام شد و من میدونستم نتایج چند روز تمرین سختی که انجام دادم حتما عالیه!گذشت و گذشت و من هر روز توی ذهنم نقشه شرجینا رو بزرگتر میکردم! شرجینا قرار بود موسسه ای باشه برای فرشته هایی که توی دنیای ما دیوای بد به گیر افتادن و سر گردونن، برنامه چیده بودم برم و خط بریل یاد بگیرم قصد داشتم کلاس قالیبافی هم ثبت نام کنم چون شرجینا قرار بود جایی باشه که به افرادی که توانمند نیستن توان کار بدهقرار بود یه برند جهانی بشه که کودکانی با سن شناسنامه بزرگتر از ماهیتشون اداره اش میکردن و من قرار بود مربی قالی بافی این بچه ها باشم تا زمینه رو برای تولد شرجینا محیا کنمحتی این چند وقت تو بهر حساب و کتاب مالی ام رفته بودم که خب اینقدر سرمایه دارم اینقدر وام بگیرم این تعداد هم نظر با خودم پیدا کنم و از بهزیستی هم کمک بگیرم شرجینا به دنیا میاد فقط قبلش باید توی محیط مدرسه خوب نیازهای این فرشته هارو بشناسم !و هر شب تا صبح خواب بچه هایی رو میدم که قراره من بهشون زندگی دومی بدم و توی رویاههام خودمو نوعی جبار باغچه بان جدید تصور میکردم!اصلا برام کنکور دومم مهم نبود اصلا! میدونستم اونو هم خوب دادم ولی برام اهمیتی نداشت چون من هدفمو راهمو پیدا کرده بودم و وجودم با اون اروم میگرفت! و چه ساعات خوشی بود...روز اعلام نتایج رسید و من از استرس کل وجودم به لرزه نشسته بوددستام میلرزید و نمیتونستم صفحه رو باز کنم اما بازگردن صفحه همانا و ترکیدن بغض من همانا!حس ادمی رو دارم که بین هزار نفر نفر سوم مسابقه ای شده که فقط دو نفر برنده داشته!چشمه اشکم خشک نمیشد کوه ارزو هام جلوی چشمم تخریب شده بود و توانی برای ادامه دادن توی خودم حس نمیکردم!از رشته های انتخابیم با این فاصله یک نفر خط خوردم و افتادم ته گود، از حال بدم افسردگی طولانی مدتم بی خبری چند وقته ام از دنیا چیزی نمیگم که سرتون و درد نیارم ولی نامردی دنیا وقتی در حقم تموم شد که متوجه شدم یکی که باورم نمیشد چطور با یه پارتی بازی کوچولو جای منی رو گرفت که براش تلاش کرده بودم! اون نفر اخر کد رشته انتخابی من بودبه قدری حالم بد بود که متوجه نشدم کارنامه ها کی اومد و انتخاب رشته چطور گذشت و من موندم با کارنامه ای که بعدا فهمیدم که چه اتفاقات خوبی رو میتونستم باهاش رغم بزنم.......خلاصه که تا به خودم اومدم خیلی طول کشید اما در نهایت به خودم اومدم و این مهم ترین اتفاق بود و باز شروع کردم به خوندن به امید اینکه بشه چیزی که باید فقط هر روز حین درس خوندنم میگم خدایا چیزی رو در عوض این غصه بهم بده که بگم خدایا شکرت که نشد....و من هر روز خسته از دیروزشما بگید حکمتش چیه ؟ اصلا به حکمت خانم اعتقاد دارید؟</description>
                <category>کنکور فایت کلاب</category>
                <author>شقایق ابی</author>
                <pubDate>Sun, 01 Feb 2026 14:48:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی تازه!</title>
                <link>https://virgool.io/konkurfightclub/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%AA%D8%A7%D8%B2%D9%87-qo8doexexj76</link>
                <description>سلام بر دوستان نادیده ام.میخواهم از زندگی پس از کنکور و اتفاقات آن بگویم.تابستان امسال بهترین تابستان عمرم بود؛ آفتاب ساعت یازده صبح بیدارم میکرد و چشم بازنکرده فیلم می‌دیدم. صبحانه های رژیمی و کلاس ورزش برایم هیجان انگیز و دلنشین بود.شب و روزم تقریباً یکی بود و فیلم عنصر اصلی تفریح ام بود.رتبه و نتیجه ام جالب بود.در واقع دلنشین و لب مرز.باید این خبر را بدهم که اکنون دانشجو شده ام؛ شنبه سه آبان اولین روزی بود که به دانشگاه رفتم.رشته ام هم پزشکی است.اگر بخواهم روزی که نتیجه ام را دیدم بگویم این است که: نوزده مهر بود؛ ساعت چهار بعدازظهر ؛ با خانواده ام تلویزیون میدیدم که یکهو دوستم گفت اومدد نتایج اومددد.وحشت زده به سایت سنجش رفتم و کد قبولی باعث شد جانی دوباره در رگ هایم جریان بگیرد.البته بگویم کلاس اول روز اول چندان بنظرم جالب نیامد ، امیدوارم کلاس های بعدی شادم بکنند.برای همه تان آرزوی شادی و سلامت دارم.امیدوارم اگر کسی این را میخواند که کنکوری است کنکور سال بعد برایش خاطره انگیز باشد.مشکلات الانم در حد مترو از کجا بروم؛ این کلاس کجا برگزار می‌شود و ... است.راستش را بخواهم بگویم تمام این هفته پیش رو برایم خیلی خیلی دلنشین است.هنوز دوستی در دانشگاه پیدا نکردم.بعضی شب ها سخت خوابم می‌برد.تقریباً ذهنم را در کلاس خالی نگه میدارم.اگر بتوانم روز نوشت می‌نویسم.ممنونم.نمیدانم این عکس را هم همینطور گذاشتم چون دلم باران و برف میخواهد.</description>
                <category>کنکور فایت کلاب</category>
                <author>صاد؛</author>
                <pubDate>Mon, 27 Oct 2025 00:30:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کنکور!</title>
                <link>https://virgool.io/konkurfightclub/%DA%A9%D9%86%DA%A9%D9%88%D8%B1-yasa5th17neq</link>
                <description>در دلِ هیاهویِ کنکور، جایی که اعداد بر قلب‌ها حکمرانی می‌کنند و یک “رتبه” می‌تواند تمامِ هویتِ یک انسان را بازتعریف کند، سکوتی وهم‌آور حاکم است. سکوتی که در آن، فریادِ خاموشِ “انسان بودن” گم شده است. صدایِ شمارش معکوسِ زمان، پژواکِ اضطرابِ هزاران ذهنِ جوان، و پشتِ این پرده‌یِ دودگرفته از انتظار، موسساتی که عطشِ سوداگری‌شان، تنها به &quot;انسان&quot;هایی با جیب‌هایِ پر و خالی می‌نگرد. این سیستم، گاه آنچنان بی‌رحمانه بر احساسات و آرزوهایِ جوانان پا می‌گذارد که گویی از دلِ هیچ، گنجی به نام “دانش‌آموز” استخراج می‌شود.اما آیا در این میان کسی به صدای خسته انسانیت گوش می‌دهد؟ آیا این همان “انسان بودن” است که با آن تعریف می‌شویم؟سال‌هاست که کنکور تبدیل به بازاری پرسود شده است؛ بازاری که می‌توان از آن درآمدزایی کلانی کرد. این درآمد گاه آنقدر سرسام‌آور می‌شود که شنیدنِ رقم‌هایی چون 161 میلیارد تومان در لیستِ مشتریانِ بانک سپه، تلنگری است بر این واقعیتِ تلخ. موسساتِ رنگارنگ، با دوره‌هایِ متنوع و پکیج‌هایی با نام‌هایِ فریبنده‌ای چون الماس، یاقوت، زمرد و.... ذهنِ دانش‌آموزان را تسخیر می‌کنند؛ گویی اگر نتوانند این “الماس‌ها” را تهیه کنند، خودشان ناکام مانده‌اند. غافل از اینکه الماسِ واقعی، در وجودِ خودِ آنان نهفته است، نه در بسته‌بندیِ فریبنده این دوره‌ها.بگذارید واضح بگویم، این بازار آنقدر داغ است که رتبه‌هایِ برتر، دقایقی پس از اعلامِ نتایج، شروع به مصاحبه می‌کنند. با اظهارِ رضایت از موسسات، دوره‌ها و معلم‌هایِ مختلف، در نهایت می‌گویند که سالِ کنکورشان “خودخوان” بوده‌اند. این چرخه، آنقدر تکرار می‌شود که آنها نیز اندکی بعد به جمعیتِ عظیمِ “مافیایِ کنکور” می‌پیوندند. جمعیتی که در آن هر روز بر تعدادِ کسانی که نانِ شب خود را از دانش‌آموزانِ گرفتار در انبوهی از کتاب‌ها و جزوات تأمین می‌کنند، افزوده می‌شود.در مقابلِ این سیلِ سوداگری و منفعت‌طلبی، زمانی که قلمچی و جوکار ها می‌شوند ثروتمندترین ها، اما کسانی نیز هستند که مسیرِ دیگری را برمی‌گزینند. کسانی چون فرهاد میثمی که در اوجِ شهرت و درآمد، موسسه‌یِ پرمخاطبِ خود را تعطیل کرد و تمامِ سرمایه و اعتبارش را وقفِ شکوفاییِ آینده‌یِ جوانان نمود. او نشان داد که ارزشِ واقعیِ انسان، نه در اعداد و ارقامِ حساب‌هایِ بانکی، که در گره خوردنِ دست‌هایش با آرزوهایِ دیگران است. از این بزرگ‌مرد آموختم که ابعادِ وجودیِ انسان، بسیار فراتر از یک عدد است. اگر همه افراد بدلیل ذهن کوچک و محدودی که دارند، با قضاوت‌هایِ سطحی و بدونِ اطلاع از ابعادِ وجودیِ متنوعِ ما، ما را صرفاً یک عدد ببینند، تحلیل کنند و بر ما برچسب بزنند، بدانیم که هیچ‌کدام از این‌ها تعیین‌کننده ظرفیتِ وجودی و توانایی‌هایِ ما نیست.و اما کسانی که زندگی‌شان در قضاوت زندگی دیگران خلاصه شده ، عادت دارند دو گروه از مردم را با انگشتِ اتهام نشان دهند: گروه اول، آنان که تلاش کرده و شکست خورده‌اند؛ گروه دوم، آنان که تلاش کرده و موفق شده‌اند. برای گروه اول، افسوس می‌خورند و برچسب می‌زنند؛ برای گروه دوم، قدردانی و ستایش می‌کنند و معمولا پشت پرده آن با خود می‌گویند ‌: خوش شانس بود..پارسال، با وجودِ تلاشِ زیاد، اما در مسیری اشتباه، رتبه ام نشد چیزی که میخواستم. امسال، با همان تلاشِ زیاد، اما در مسیرِ درست، رتبه ام شد چیزی که میخواستم . اغلبِ افرادی که پارسال از خانواده‌ام می‌پرسیدند “چرا نتوانست؟” و آنان که در خلوتِ خود توانایی‌هایِ مرا به سخره می‌گرفتند، کسانی بودند که در زندگی‌شان حتی یک بار فرصتِ شکست را به خود نداده بودند، هرگز تلاشِ بزرگی نکرده بودند. اما من می‌دانستم. می‌دانستم آنان چه کسانی هستند و حقارتِ نگاهشان را حس می‌کردم.نه پارسال آنچنان ناراحت شدم و نه امسال آنچنان خوشحال.زیرا من به گربه‌ها غذا می‌دادم. به کودکی که در خیابان از من پول می‌خواست، کمک می‌کردم، به زنی که تشنه بود، بطریِ آبی را که تازه خریده بودم دادم، از زنِ دیگری جورابِ مردانه خریدم و در یک صبح زمستانی به کودکی که زیر باران مشغول گشتن در سطل زباله سر کوچه بود، بيسکوئيت کاکائویی دادم.در آن لحظاتِ نابِ انسانی، وقتی دستانم به یاریِ یک گربه یا لبخندِ کودکِ خیابانی گره می‌خورد، “منِ واقعی” را پیدا می‌کردم؛ عددی که در هیچ کارنامه‌ای نمی‌گنجید.عزیزانِ من، من با کنکور و هیچ‌کدام از قواعدِ آن موافق نیستم. طعمِ تلخِ سیاهی و اندوه را در آن چشیدم و گرچه هر روز آزرده‌تر از دیروز شدم، اما فهمیدم  دیوانه‌ای هستم که تا لحظه آخر، چیزی که این همه مرا آزرده کرد را رها نکردم. این رها نکردن، نه از سرِ لجبازی، که از سرِ عشق به کشفِ حقیقتِ وجودِ خویش بود.به امید روزهای بهتر، سیستمی انسانی‌ و عادلانه تر برای جوانان!</description>
                <category>کنکور فایت کلاب</category>
                <author>هیچ</author>
                <pubDate>Wed, 17 Sep 2025 11:58:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>افکار ساعت سه نصفه شب 2</title>
                <link>https://virgool.io/konkurfightclub/%D8%A7%D9%81%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%D8%B9%D8%AA-%D8%B3%D9%87-%D9%86%D8%B5%D9%81%D9%87-%D8%B4%D8%A8-2-cc7uctca9qn2</link>
                <description>چی دارم بگم؟ من رسما به شانسی که نه تنها در خونه‌م رو زده بود، که حتی به زور خودشو انداخته بود تو خونه‌م بی‌محلی کردم و تهش با بی میلی قبولش کردم در حالی که هنوزم جایی برای رد شدنش گذاشته بودم.صرفا چون چشمم دنبال چیزی بود که اصلا نمی‌دیدمش. یه تصور خام. شایدم یه ترس بیهوده ته ذهنم بود؟تمام حرفا و چیزایی که میدیدم و می‌شنیدم روم اثر میذاشت و من مثل یه آونگ هی تصمیممو عوض میکردم. دیوانه کننده بود. من هیچی از دنیای بیرون نمیدونم و فکر کنم با وجود هیجده سال سن این کاملا حقیقت داره. من راجع به چیزی که هیچی ازش نمیدونم تصمیم گرفتم و بقیه‌شو سپردم دست خدا.وقتی میگم که اون خودش میدونه که این پازل رو چطور به بهترین شکل ممکن بچینه، آسوده میشم.اما باز هم حس خوبی ندارم. این دفعه به خودم، نه به تصمیماتم. احساس می‌کنم برای زندگی زیادی شل و ولم. شاید این حرفم براتون مسخره باشه، اما برای من معنای مهمی داره. کنکور رسما برنامه‌های خوب منو به هم زد. مدتهاست ورزش نکردم و اون حس خوبی که به بدنم و اطمینانی که به واکنش سریع و کمکش توی لحظات مورد نیاز داشتم رو از دست دادم و این بخشی از اعتماد به نفسم رو با خودش برده. از طرفی مدتهاست تو دنیای فن بیان نبودم و تمرینات رو هم انجام ندادم و رسما بیانم افتاده. امروز خواستم یه شعر نزار قبانی رو بخونم و ضبط کنم ولی متوجه شدم زبونم اونطوری که میخوام نمی‌چرخه و صدام به شکلی که باید، زیر و بم نمیشه. از طرفی مدتهاست ننوشتم و وقتی هم که تلاش می‌کنم بنویسم چیزی برای نوشتن ندارم.این مدت انگار فاز کتاب خوندن هم از سرم پریده.در ازای از دست دادن همه اینها، چه چیزی توی این یک سال به دست آوردم؟یه خروار استرس، چند کیلو وزن، دیدن چهره‌ای از خودم که تا حالا ندیده بودم، گم کردن خودم، توانایی ادامه دادن در شرایط سخت، چند درس مهم راجع به آدمها، یه گوشواره از طرف دبیر عزیز شیمی، یه رتبه پا در هوا که نه اونقد بد بود که گریه کنم و نه اونقد خوب که ذوق کنم، انتخاب رشته بین چیزایی که آینده همشون برام مبهم بود و شنیدن یه عالمه نصیحت که شنیدنشون فقط عصبیم می‌کرد، ترس از پشیمونی، ترس، ترس و در آخر یه عالم سردرگمی.به دور از ذره‌ای مزاح، باید بگم سال کنکور عجب سال پرباری بود.نمیدونم خوب بود یا بد، فقط میدونم الان اینجا منو خسته و گم رها کرده و رفته. من اشک‌هامو برای اشتباهاتم و حرفها و زخمها و ترس‌ها ریختم و حالا دیگه خسته‌تر و بی‌حس ‌تر از اونم که بخوام دوباره بهشون فکر کنم.فقط میدونم که نیاز دارم هر چه زودتر از این حال بلاتکلیفی در بیام.میدونم که دنیا گل و بلبل نیست اما این هم میدونم که بی‌تجربه تر از اونم که اینو درک کنم. بابام اون روز اینو بهم گفت. گفت دنیا اونجوری که تو فکر میکنی گل و بلبل نیست. مامانم گفت من میخوام پشیمون نشی و خاله‌ام گفت روزی پشیمون خواهی شد. همه گفتن وقتی به سن ما برسی پشیمون میشی. ولی من به قوه لجبازی بی‌انتهام متوسل شدم و آخرش کار خودمو کردم، البته با مقداری میانه‌روی که جا برای پشیمونی نمونه. اما هیچ کس نمیدونه که چقدر عمیقا از اینکه یه روز پشیمون بشم میترسم.حالا هم ساعت سه نصفه شبه و دارم آینده رو تصور می‌کنم.اگه نتونم از هیچ کدوم از توانایی‌هام استفاده کنم؟ اگه نتونم پول در بیارم؟ اگه نتونم موفق بشم؟ اگه از تموم اونایی که از بالا به پایین نگاهم کردن باز هم پایین‌تر باشم...؟ این ... این بیشتر از هر چیزی منو خرد میکنه...و اگه نتونم جایگاه اجتماعی خودم رو از چیزی که هستیم بالاتر ببرم ... ؟میدونم که اینا افکار دردناک سه نصفه شبه. احتمالا الان باید  بگم &quot;اما اگه دقیقا خلاف همه اینها اتفاق بیفته چی؟&quot; و برای نوشته‌ام یه پایان خوش بذارم.ولی این نوشته از اولش هم قرار نبوده انگیزشی باشه، پس بذار نباشه.البته خب... این باعث نمیشه که یه happy ending به سبک آفتاب نداشته باشیم!Hey, at least in my mindI&#039;m feeling like I&#039;m the hero that saves meThere I hold my head highGet everything right, delusional maybeIf I’m pretending, why not write happy endings?Where I’m better than we both know I could beOh, still, at least in my mindI&#039;m feeling like I&#039;m the hero that saves meشب بخیر.</description>
                <category>کنکور فایت کلاب</category>
                <author>آفتاب</author>
                <pubDate>Wed, 10 Sep 2025 03:51:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کارنامه‌ها آمدند، اما عدالت نه!</title>
                <link>https://virgool.io/konkurfightclub/%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%87%D8%A7-%D8%A2%D9%85%D8%AF%D9%86%D8%AF-%D8%A7%D9%85%D8%A7-%D8%B9%D8%AF%D8%A7%D9%84%D8%AA-%D9%86%D9%87-njbu0moohnfc</link>
                <description>کارنامه‌ها آمدند، و با هر عدد و ترازی که منتشر شد، صدای خشم نسل ما از اعماق ریه‌ها و مغزمان بیرون ریخت. شب‌هایی که با چای سرد و دفترهای خط‌خورده گذشت، روزهایی که استرس رگ‌هایمان را خشک کرد، امیدهایی که با هر تست اشتباه له شدند و فرو ریختند، هیچ‌کدام برای مسئولان بیسواد، مفت‌خور و جمهوری اسلامی اهمیتی نداشت.سال یازدهم، با همه خستگی‌ها، تلاش‌های بی‌وقفه و شب‌نشینی‌هایش، انگار هیچ تأثیری بر این کارنامه‌ها نداشته است. هر درس و هر نمره‌ای که می‌توانست مسیر ما را روشن‌تر کند، در نمودارهای خشک و بی‌احساس این سیستم گم شد. ناعدالتی در امتحانات، تأخیر در اعلام نتایج و بی‌اعتنایی کامل به زحمات ما، نشان داد که آن‌ها نه آینده‌ی ما را می‌بینند، نه تلاش‌هایمان را می‌فهمند.اقتصاد فلج، جنگ و تنش‌های منطقه‌ای، بحران‌های بین‌المللی، و جیب‌های خالی خانواده‌ها… و ما در میان این همه فشار، تنها مانده‌ایم. سیاست‌های بی‌تدبیر، وعده‌های پوچ، و مسئولانی که با بی‌سوادی و طمع‌شان زندگی ما را بازیچه کرده‌اند، هر شب کابوس‌هایمان را بزرگ‌تر می‌کنند.اما بدانید، این مسیر، مسیر مقاومت و استقامت است. هیچ عددی، هیچ نموداری، هیچ سیاست بی‌رحمی، نمی‌تواند شعله‌ی خشم و اراده‌ی ما را خاموش کند. هر تراز، هر رتبه، هر بی‌عدالتی، تنها سنگی بود بر شانه‌های ما تا قوی‌تر شویم.به شما، کنکوری‌های خسته و دل‌خون، که از نتایجتان راضی نیستید: این پایان نیست. این آغاز خشم، تابندگی و ظهور شماست. تلاش‌های شما، شب‌های بی‌خوابی و امیدهای له‌شده، قرار است روشنایی بسازد؛ روشنایی‌ای که حتی تاریک‌ترین کارنامه‌ها هم نمی‌توانند محو کنند. آینده در دستان شماست، و این خشم، این مقاومت، همان قدرتی است که جهان را تغییر خواهد داد.به قول آقای دست انداز، امید تنها چیزی‌ست که در این کشور کنتر نمی‌اندازد.امیدتان را نگه دارید!خلاص</description>
                <category>کنکور فایت کلاب</category>
                <author>مبین</author>
                <pubDate>Sat, 30 Aug 2025 16:26:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رسالت معلمی📚🖋️</title>
                <link>https://virgool.io/konkurfightclub/%D8%B1%D8%B3%D8%A7%D9%84%D8%AA-%D9%85%D8%B9%D9%84%D9%85%DB%8C%F0%9F%93%9A%F0%9F%96%8B%EF%B8%8F-gpy7ph4to9zl</link>
                <description>خب راستش:)روزهای انتظار، روزهای بدی بودند!تمام شد، گذشت و رسید...دقیقا عین باقی اتفاقات خوش و ناخوش زندگی!به قول امروزی ها شاید زندگی همین لحظات باشد، کسی چه میداند شاید آن زمان که آرزوی پزشکی داشتم، خداوند از بالا می‌شنید و برایم رسالت دیگری در نظر گرفت، که شاید بتوانم و شایستگی اش را داشته باشم تا پزشکان بهتری تربیت کنم، کسانی را تربیت کنم که بتوانند در مقابل بی تابی ها، ناملایمت ها، ناگواری ها، قوی باشنددر برابر درد، درمان باشنددر برابر اضطراب، همچون دمنوش بابونه و گل‌گاو زبانو در برابر ترس، شجاعتی جانانه داشته باشند، در کلاس، اضطراب امتحانات را نداشته باشند، بلکه مدیریت زندگی بلد باشند، یاد بگیرند از مسیرشان لذت ببرند، شکست ناامیدشان نکند که مبادا گرد غم ناامیدی، امید را از دل هایشان بگیرد✨یاد بگیرند عاشق باشند، عشق بورزند به درس، زندگی، خانواده، طبیعت، انسان ها...حالا که این رسالت را دارم، هرچه بود و نبود را فراموش میکنم چرا که خداوند صلاح من را در این موقعیت قرار داده است،برایم ارزشمند است و ارزشمندتر خواهد شد🍃🌷🖋️✨💼پ.ن۱:دوست دارم معلمی باشم که تو نوجوونیام آرزوشو داشتم، بین کسی فرق نذارم، شغل پدر دانش آموزمو نپرسم، براشون احترام قائل باشم، بهشون محبت کنم تا از من خاطره خوبی داشته باشند و بسیاررر باسواددد و بروز باشممم🥹🥹Yeah!بابت اینکه مسیرم عوض شده شاید ناراحت باشم ولی اونقدی که فکر میکردم ناراحتیش آزارم نداد، چون میدونم صلاح من در این مسیر بوده🌝واقعا:)یکمم ادابازی نیازه🪿دیگه یکم ذوقمون بشه خب:)بمونه اینجا از امروز با قابل ستایش ترین سین دنیا، دوستی که از دبیرستان تو همه خوشی و ناخوشیا همراهم بوده، مثل امروز:)پیش به سوی باسواد شدن با توکل برخدا و تدریس به دختران برتر ایران زمین✨🌷</description>
                <category>کنکور فایت کلاب</category>
                <author>لوییزا می الکات🌒</author>
                <pubDate>Tue, 19 Aug 2025 03:00:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بعد از کنکور چیکار کنیم؟ - جواب ساده هست منطقی فکر کن!</title>
                <link>https://virgool.io/konkurfightclub/%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D9%86%DA%A9%D9%88%D8%B1-%DA%86%DB%8C%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-%D8%AC%D9%88%D8%A7%D8%A8-%D8%B3%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D9%87%D8%B3%D8%AA-%D9%85%D9%86%D8%B7%D9%82%DB%8C-%D9%81%DA%A9%D8%B1-%DA%A9%D9%86-ncp82b5w30yz</link>
                <description>پیش نوشتخب آقا سلام. یوخده بیشتر از یک سال هست که از رقابت تنگاتنگ کنکور تجربی ۱۴۰۳ من داره می‌گذره آما من کنکور دادم رفت. بقیه رفقا تازه از خلسه‌ی کنکور خارج شدن و خب وارد خلسه‌ی پسا کنکور شدن! میخوام تجربه خودم از پسا کنکور براتون بنویسم. اینکه چگونه بهترین استفاده از تابستون رو ببریم و البته چطور دچار ترومای «این رشته چیزی نبود که انتظارش رو داشتم» نشید.قدم اول: تعیین هدف از قبولی و تفکیک گروه‌گروه ۱: کسانیکه میخوان پشت کنکور بموننخب اگر شما جزو گروه ۱ هستین بنظرم یوخده استراحت کنید و سریع به رقابت برگردین. چونکه رقبای تازه نفس + پشت کنکوری‌های امسال و سال‌های گذشته مثل کنکور امسال منتظرتون نمی‌مونن.گروه ۲: کسانیکه میخوان صرفا دانشگاه قبول بشن و جو رو ببیننبیدون تعارف می‌گم اگر صرفا برای تفریح میاین دانشگاه مطمئن باشین بیشتر از ۲ ترم دووم نمیارین و مشروط می‌شین. مشروط شدن هم که خب ریسک‌های خودش رو داره و بعدش خدافظ شما. الکی خودتون رو گول نزنین و جای بقیه رو اشغال نکنین. به کسی برنخوره ولی چیزی جز چس ناله و گرفته شدن وقت کلاس و روابط سمی به دنبال نداره (فقط شما نیستین ممکنه بقیه هم تو این فاز باشن و خب خراب کنن همه چیزو (*تو خراب کردی همه چیزو خوددتتت))گروه ۳: کسانیکه برای تحصیلات عالی می‌خوان بیان دانشگاه (تحصیل و نه گرفتن صرفن مدرک)اگر جزو این گروه هستین خب تبریک می‌گم. ادامه پست رو میتونین بخونین 😂قدم دوم: بشینید منطقی فکر کنید (انتخاب رشته قبل از انتخاب رشته)شما کنکور رو دادین و تحلیل کردین و فلان و بهمان. یه براوردی دارین. یه پلن B هم داشته باشین. منظورم اینطوری هست که شما به یسری از رشته‌های محدود علاقه‌مندید. لیست رو درست بچینید و اولیت بندی کنین.سر جدتون (۱) - برای انتخاب رشته بهتر مصاحبه ها رو ببینیدسر جدتون لطفا برید بر اساس واقع گرایی و تواناییتون انتخاب کنین. اگر مقدوره رشته رو برید از نزدیک ببینید یا اگر نشد مصاحبه با دانشجوهای این رشته رو ببینید برای این کار میتونین از کانال یوتیوب گزینه ۵ استفاده کنین.سر جدتون (۲) - برای انتخاب رشته بهتر چارت درسی رشته رو حتما مطالعه کنیدسر جدتون لطفا چارت درسی رشته‌هایی که انتخاب کردین رو مطالعه کنید. بدونین با چی قراره مواجه بشید و اگر موردی رو ضعف دارین از الان بدونین روی چی باید سرمایه گذاری کنین نه این که آخر ترم بزنین تو سرتون که باع! چقدر درس سختی هست و جمع نمیشه!سر جدتون (۳) - ...باید رشته‌های موجود در لیست رشته‌هایی که استخراج کردین باهم هم‌پوشانی داشته باشن.حالا شما یه لیست انتخاب رشته‌ای دارین که هر کدوم رو قبول بشین مطلوب شماست و به هدفتون می‌رسید. من خودم کنکور تجربی رو دادم و انتخاب رشته‌ی من اینطوری بود:بیوتکنولوژی، زیست‌شناسی سلولی و مولکولی، میکروبیولوژی، شیمی محض و در نهایت شیمی کاربردیهدف من بیشتر سوق پیدا کردن به وادی R&amp;D (تحقیق و توسعه) بود (و هست) برای همین رشته‌هایی که انتخاب کردم تحقیقاتی هستن. هر کدوم که قبول می‌شدم می‌تونستم بیشتر توی ساختار و نحوه‌ی کار جهان پیرامونم کنکاش کنم.خب انتخاب رشته گذشت و شدیم دانشجوی شیمی محض دانشگاه زنجانسرجدتون (۴) - شتاب‌زده عمل نکنین! هیچ چیزی به اسم رشته تاپ وجود نداره!یه واقعیت تلخی هست اونم اینه که رشته تاپ فقط برای قبل کنکور و ترم ۱ و نهایتن ۲ هست. بدونین دارین چی‌کار می‌کنین. هرچی که اسم پزشکی و مهندسی و ... رو یدک می‌کشه لزوما بهترین نیست!البته بماند که اگر پولدار باشی آب‌یاری گیاهان دریایی هم تاپ برات محسوب می‌شه.شاید بگین علی باز داره چرت و پرت می‌گه ولی اگر روی حرف مشاورنما ها خیلی تاکید داری بهت می‌گم که:خودتم بعدن می‌فهمی. ولی امیدوارم که انتخاب اشتباهی نکرده باشی اگرنه تاوان سنگینی قراره پس بدی. اول از همه روان خودته باقیش دیگه مشخصه.The choice is yours.مشاور اونیه که بهت واقعیت رو بگه نه اینکه رویا بفروشههمینجا از تنها مشاور آدم حسابی که تا حالا دیدم جناب آقای حسام عبدالحسینی نیا کمال تشکر رو می‌کنم که پشتم درومد و گذاشت انتخاب رشته‌ای که دوست داشتم رو انجام بدم. این بخاطر این نیست که مثلن حمایتم کرد و فلان و بهمان پس بذار تشکر کنم نه! بخاطر این بود که واقعیت رو گفت. روحیاتم رو تونست براورد کنه.قدم سوم : انتخاب رشته اینا تعیین شده. تابستون رو چه کنم؟با فرض اینکه واقعا می‌دونین دارین چی‌کار می‌کنین ۳ حالت الان به ذهنم می‌رسه که برای شما قابل تصوره. من خودم شخصا حالت اول رو پیش بردم. درحالت کلی شما آتش به اختیار هستین که هر کدوم رو که دوست داشتین استفاده کنید.قدم سوم - حالت اول (درس بخونین! اما خیلی شیرین‌تر از کنکور قراره براتون باشه!)بذارین با مثال بگم. من خودم یسری از رشته‌های علوم پایه رو انتخاب کردم یکی از درس‌های مشترک و البته خیلی مهم درس ریاضی عمومی هست که کلید ورود به عرصه‌ی تحقیقات هست. اگر ریاضی بلد نبودم درس‌هایی که شاید تو چارت درسیم نیستن ولی باید بلدش باشم (مثلن معادلات دیفرانیسل، ریاضی مهندسی،‌ شیمی فیزیک (۱ و ۲)، طراحی راکتور (شیمیایی یا بیولوژیکی)، ...) به مشکل اساسی می‌خوردم. از طرفی دروس مشترک و پایه مثل شیمی عمومی ۱ و ۲ هم بودن ولی اولویتم با درس ریاضی عمومی بود. (بماند که شیمی عمومی ۱ و ۲ و شیمی آلی (۱ و ۲ و ۳ از کتاب مک موری البته) برای المپیاد قبلن مطالعه کردم).کاری که کردم این بود که نشستم دوران تابستون از کتاب استوارت تا فصل کاربرد انتگرال گیری از ریاضی عمومی ۱ رو مطالعه کردم (کاربرد انتگرال گیری آخرین مبحث ریاضی عمومی ۱ هست). با این کار خودم رو یه ترم انداختم جلوتر و البته فرصت برای فوکوس کردن روی درسای دیگه هم برام میسر شد.البته بماند که فقط ریاضی خوندن برای موفقیت تحصیلی نیست :) برای من ابزاری برای فهم وقایع اطرافم و نظریه‌هایی دانشمندای رنک 1# دنیا هست. در ثانی می‌تونم در حد توانم مدل‌سازی هایی رو هم انجام بدم.کاری که می‌کنید اینه:درس مشترک که پیش‌نیاز چارت درسیتون هست یا میدونین توی درس‌های دیگه که توی چارت درسیتون نیست ولی باید یادش بگیرین تا به هدفتون برسید. فقط عجله نکنید سرعت رو متناسب با یادگیریتون تنظیم کنین. پیوستگی داشته باشین تا مطالب یادتون نره و تمرین تمرین و تمرین.توصیه ریز: جزوه نخونین. اگر واقعن می‌خواین بدونین چی توی رشتتون می‌گذره رفرنس بخونین و تمرینا رو حل کنیناین رو من نگفتم. استاد عزیز ما پروفسور علی رمضانی از اساتید به نام شیمی آلی کشور و جزو ۲ درصد دانشمندای برتر جهان بهمون توصیه کرده.قدم سوم - حالت دوم (مهارت کسب کنین ولی کامل یادش بگیرین دنبال مدرک آبکی نیفتین.)می‌تونین بسته به رشته یا اصلن علاقه‌تون مهارت یاد بگیرین. از خیاطی کارای هنری مثل نقاشی بگیر تا موارد فنی.اگر به تحلیل علاقه دارین و می‌خواین سیستماتیک بودن رو یاد بگیرید. برید سراغ برنامه نویسی. برای شروع پایتون خیلی راحت و آسون هست. تمرین بهترش می‌کنه.از سایت مکتب خونه آموزش پایتون استاد فقید آقای جادی (رایگان با کد تخفیف PEACE (مدرک دوره رو اگر بخواین باید تهیه کنید)) رو میتونین استفاده کنید یا آقای محمد اردوخانی از سایت تاپلرن (رایگان).تابستون پارسال بود که تونستم پروژه‌ی CREB رو تکمیل کنم و حتی بهش استوکیومتری هم اضافه کنم😁میتونید تو کانال تلگرام LastChemist با سرچ کردن #پروژه_CREB از جزئیات ساختش باخبر بشین (https://t.me/MyDifferentNameChannel/37)یا مستقیم به این آدرس گیت‌هاب برید:https://github.com/LastChemist/CREB-Chemical_Reaction_Equation_Balancerقدم سوم - حالت سوم (تفریح تفریح تفریح!)دیگه این مشخصخ😂😂 هر طوری که دوست داری به گذران تابستون بپرداز 😂 می‌خوای بخواب می‌خوای گیم بزن (وارزون پلیر هستی کامنت بذار صحبت می‌کنیم (اسم : SpooderMan))قدم چهارم - جوگیر نشید (بدنتون یوخده نیاز به استراحت داره و خب سنگ بزرگ نشانه نزدنه!)خودتون رو با برنامه‌های سنگین غرق نکنید که هیچ‌کدوم تکمیل نمی‌شن! فوکوس داشته باشین.قدم پنجم - آداب حضور در دانشگاه و خوابگاه رو یاد بگیرینبهترین جایی که من پیدا کردم برای این قدم، کانال یوتیوب گزینه ۵ هست. تبلیغ نمی‌کنم ولی انصافن بچه‌های دانشگاه علم و صنعت تهران گل کاشتن در این زمینه.قدم ششم - بعد از ورود به دانشگاه پویا باشیدارتباطات خیلی مهمه. سعی کنین با اساتید ارتباط داشته باشین. انجمن‌های علمی و دانشجوهای رشته‌های دیگه هم میتونن کمک کننده باشن. در نهایت کلاسای مهمان هم شرکت کنین. تجربیات خوبی بهتون میرسه.خلاصه که اینطوری. دوران پسا کنکور بهتون خوش بگذره (*دست دادن)ارداتمند:LastChemist, OUT!ته نوشت:پست قبلی رو نخوندین بنظرم بخونین خالی از لطف نیست.https://vrgl.ir/Rkt4khttps://vrgl.ir/Rkt4k</description>
                <category>کنکور فایت کلاب</category>
                <author>Last Chemist</author>
                <pubDate>Fri, 25 Jul 2025 15:05:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک‌سال گذشت: کنکور تجربی ۱۴۰۳</title>
                <link>https://virgool.io/konkurfightclub/%DB%8C%DA%A9-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA-%DA%A9%D9%86%DA%A9%D9%88%D8%B1-%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%DB%8C-%DB%B1%DB%B4%DB%B0%DB%B3-fttqadao1u2w</link>
                <description>پیش‌نوشتواقعا یکسال از اون پدیده نامانوس (بخوان منحوس) که اکثر مشاورها و موسسات ازش نون که چ عرض شود خونه! می‌بردن گذشت.فشاری که روم بودواقعن اون حجم از فشار و افسردگی برای یه نفر قابل تصور نیست بخصوص اینکه اصلن توی رقابت نیست. اره! من توی رقابت رشته‌های به اصطلاح تاپ نبودم! ولی باید برای رسیدن به هدفم استرس بسیار می‌کشیدم. متاسفانه علوم پایه دستمایه‌ی تمسخر گرفته شدن. بماند اینجا قرار نیست گله کنمکاری که کنکور می‌تونه با یه آدم بکنه (لینک: https://vrgl.ir/2g3K5)تورو سر جدتون!ولی اگر چیزی احساس می‌کنید قبول نمی‌شید یا رشته مورد علاقتون نیست سر جدتون صندلی بقیه رو نگیرین =) شما شاید بعدن بخواین تغییر رشته یا کنکور مجدد بدین ولی اون بنده خدایی که میخواست این رشته و دانشگاه قبول بشه بخاطر انتخاب شما محروم میشه =)آرزوی موفقیتآرزوی موفقیت برای کنکوری‌های امسال دارم به امید اینکه آزمون خوبی رو پشت سر گذاشته باشین. بخصوص یکی از دوستان مدرسم عرفان که امسال کنکور تجربی، ابوالفضل از بچه‌های ریاضی و فیزیک و دخترخالم س.ر که کنکور هنر رو پشت سر گذاشت.آپدیت: بعد از کنکور چه کنیم؟ (https://vrgl.ir/Rkt4k)</description>
                <category>کنکور فایت کلاب</category>
                <author>Last Chemist</author>
                <pubDate>Thu, 24 Jul 2025 12:43:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بدون کنکور چطور زندگی کنم؟!</title>
                <link>https://virgool.io/konkurfightclub/%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%DA%A9%D9%86%DA%A9%D9%88%D8%B1-%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D9%85-ankd7hgzwegj</link>
                <description>سلام سلام من مریمماولین پست همیشه معرفیهاما من میخوام از همین &quot;الانم&quot; بگمروی مبل دراز کشیدمساعت 5 صبحهحدود یک روز از کنکور میگذرهو حالا فکر میکنم که ادامه راه رو باید چیکار کنمچطور بدون کنکور زندگی کنم؟؟فعلا تنها برنامه ام اینه برم کتابخونه و چند تا رمان بگیرم و..شما ایده ای ندارید؟؟و..</description>
                <category>کنکور فایت کلاب</category>
                <author>Mary</author>
                <pubDate>Sat, 19 Jul 2025 05:26:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>tutu vitto</title>
                <link>https://virgool.io/konkurfightclub/tutu-vitto-jrfajsmi5l4v</link>
                <description>سلام.. راستش الان تابستون کنکورمه و من یه دانش اموز معمولی نیستم نه خیلی ضعیفم نه خیلی قوی الان بخوام صادق باشم یه احمقم که نمیدونه کیه و نمیدونه داره با زندگیش چیکار میکنه. فقط یه چیزو خوب میدونم اون ویتوعه که میخوامش ویتو منمن دوتا ویتو دارم ویتو 25 و ویتو 30 و من قراره از امروز از همین امشب یعنی 25 تیر برای رسیدن بهشون تلاش کنم نه تنها تلاش میخوام فراتر از صد خودمو بزارمممتوی مسیر کلییییییییییییی اتفاقا میوفته کلیییییی باگ سر راهمه حالا من میگم پله بزرگترین و شاید مهم ترینش درحال حاضر کنکوره.. یک سال شانس دارم که درس بخونم و اصلا دلم نمیخواد از دستش بدم نهه نباید اصلا از دستش بدمانگیزه یکم دارم ولی رک بگم گورپدر انگیزه من باید دیسیپلین داشته باشم(ببخشید بی ادب شدم)میخوام هر شب بیام از روزم بگم از مشکلاتم و... قصد ندارم به مومنتوم توهین کنم و یا بشکنمش امشب میخوام زیست 1 و زیست 2 رو اون قسمتای مشخصو جمع کنم و تستشو بزنم ولی بهتره قبلش اتاقمو مرتب کنم و بعد برم سراغشفردا شب میبینمتوننن</description>
                <category>کنکور فایت کلاب</category>
                <author>من خوک نیستم</author>
                <pubDate>Wed, 16 Jul 2025 21:27:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلنوشته  روزهای عجیب کنکورم</title>
                <link>https://virgool.io/konkurfightclub/%D8%AF%D9%84%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D8%AC%DB%8C%D8%A8-%DA%A9%D9%86%DA%A9%D9%88%D8%B1%D9%85-l1subjgctdhb</link>
                <description>یه وقتایی از زندگی احساس می‌کنی بین دو تا دیواری که دارن فشارت میدن و نه میتونی بیای بیرون و نه میتونی تحمل کنی، این روزا که دو هفته دیگه کنکور به تعویق افتاده برگزار میشه دقیقا همین حس رو دارم نه توان ادامه دارم نه دل وایسادن از طرفی اوضاع خوب پیش نمی‌ره و حال و روزمو بد تر می‌کنه، حرفهای مشاور و خانواده بابت اینکه پشت کنکور موندن اشکالی نداره و تو یاد 3سال تلاشت می‌افتی و همش با خودت میگی چرا برای تو انگار نشده ولی برای بقیه اینطور نیست مدام حس مقایسه ،کمالگرایی در کنار فرسودگی که درکش فقط برای یه کنکوری ممکنه دیروز جواب نهایی اومد و خیلی دلم شکست یاد شب های که کاملا نمیخوابیدم یا فقط سه چهار ساعت می‌خوابیدم میافتادم و شاید دقیقا همون لحظه خودمو تنها دیدم که هیچ کس حاضر به درکم نبود و این خیلی سخته همش با خودم میگم امید داشته باش میشه چرا نشه ولی نشونه ها حرفامو نقص میکنن وقتی به این فکر میکنم که دوباره یه سال دیگه بخونم از درون می پاشم چون یعنی دوباره تحمل سرکوفت ها و ترحم ها حس های منفی در یک کلمه شکست شاید با خودتون بگین چرا شکست از وقتی یادم میاد عادت داشتم خودمو قوی نشون بدم و اصلا دوست نداشتم در مورد سختی هام یا نشدن ها با کسی حرف بزنم و این روزا دقیقا آسیب پذیر ترین قسمت وجودم داره خودشو نشون میده وخودمو خیلی ضعیف میبینم دختری که همیشه همه به عنوان یه دختر فولادی ازش یاد می کردن انگار داره لایه لایه می شکنهو اونجا سخت تر میشه که دیگه نصیحت و پیشنهاد هیچکس نمی خوای، فقط میخوای خودت باشی خودت چون فکر می‌کنی دیگران نمی تونن درست راهنمایت کننسال کنکور سال عجیبیه سالی که هر کاری رو میگن باید، به بعد کنکورت موکول کنی بیرون رفتن جرمه یه وقتایی زیاد خوابیدن تورو از رقیب هات عقب می اندازه و باور دارن به جای گریه درساتو بخونی به نفعته و هیچ کس کاراش و حرفاش نباید روی تو تاثیر بزاره و تو فقط مسئولی ، و تو هستی کلی نباید و خستگی و تلاش که کنارش یه دنیا حرف هست به عنوان دلسوزی در کنار عدم درک توبا تمام این ها بازم امیدوارم آخر تابستون با لبخند بگم شد با اینکه همه چیز برخلاف جریان آب زندگیم بودبه یاد کتاب کافکا نمی دونم از طوفان بیام بیرون، اصلا مطمن هستم هنوز طوفان تموم شده یانه؟ اصلا اتفاق هارو یادم میاد ؟ یا اصلا تونستم جان سالم به در ببرم؟ ولی غبار این لحظات روی من میشینه و کسی که از طوفان بیرون بیاد ریحانی نیست که پا به درون طوفان گذاشته انگار دیگه وانمود نمی کنه قویه شاید واقعا قوی شده . با اینکه گفتنش برام سخته میخوام داستان این فصل زندگیم با امید تموم شه چون به نظرم از اول دنیا تا آخرش تنها چیزی که مانا هست و نسل ها باقی میمونه امیدهامیدوارم بار بعد که می‌نویسم از جادو امید براتون بگم از قدرت خدایی که همه چیز میگه نمیشه ولی اون انجامش میده 🦢☕امید </description>
                <category>کنکور فایت کلاب</category>
                <author>ریحان شریفیان</author>
                <pubDate>Wed, 02 Jul 2025 15:19:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزهای قبل از جواب اولیه کنکور</title>
                <link>https://virgool.io/konkurfightclub/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%82%D8%A8%D9%84-%D8%A7%D8%B2-%D8%AC%D9%88%D8%A7%D8%A8-%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%87-%DA%A9%D9%86%DA%A9%D9%88%D8%B1-c7hpof3pnaea</link>
                <description>خورشید همچنان به سوزان ترین شکل ممکن میدرخشد، روی نشان میدهد و به ما سلام و خداحافظ میگوید.روزهایی که میگذرد در نوع خود یکتا و بی همتا هستند. این روزها، همین روزهای عادی، هیچوقت دیگر تکرار نمیشوند و هرروز، روزی یکتاست و وقتی تمام میشود، برای همیشه میرود و خاطراتش هم، در گذر زمان محو میشوند.روزهای قبل از جواب اولیه کنکور است و همچنان منتظریم، منتظر سرنوشتمان. حتما این موضوع به گوشتان خورده که جواب کنکور هرچه شود، فارغ از خوب یا بد بودنش، نباید غم خورد. آه بله! میدانم. مهم نیست که چه میشود، هرچه میشود کنکور بادی است و ما مسافر آن. باد مارا به هرسمت که صلاح ببیند میبرد. خوب یا بد، تلخ یا شیرین، تنها کاری از مای بی چیز بر می آید خیره ماندن به تصمیمی است که برایمان میگیرند، عددی که برایمان میگذارند و تا ابد، این عدد در پیشانیمان نوشته خواهد شد.ای مسافران! بدانید و آگاه باشید که ما، در باغ وحشی که برایمان ساخته اند، با سالیان جنگیدن برای سرنوشتمان به جایی نمیرسیم! سراب است. سراب.اما این سراب تنها چیزی است که داریم. تنها راهی است رو به جلو، تنها روزنه ایست میان اینهمه بن بست، تنها روزنه نوری میان تاریکی که همه مان را در بر گرفته و بلعیده، تنها طناب پوسیده ای که برایمان میگذارند تا بالا برویم، از ته چاه ناامیدی به جایی بریم جز اینجا! بله مسافران! جایی جز اینجا!</description>
                <category>کنکور فایت کلاب</category>
                <author>محسن محمدی</author>
                <pubDate>Thu, 15 May 2025 18:44:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من انجامش میدم</title>
                <link>https://virgool.io/konkurfightclub/%D9%85%D9%86-%D8%A7%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%85%D8%B4-%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%85-ljyzrjfqkyz0</link>
                <description>درست در تاریک ترین لحضات زندگی خدا با دستی از نور تو را  در آغوش خواهد کشید ...چند وقت پیش یه پست راجب وقت کمم برای کنکور گذاشتم . اهمال کاری باعث شده بود بیشتر وقتم رو از دست بدم و تو شرایط بدی نسبت به کنکور قرار بگیرم . الان همون آشه فقط کاسه کوچیک تر شده . اهمال کاری دوباره باعث شد اینجا باشم و فقط 10 روز تا کنکور اردیبهشت و 66 روز تا کنکور تیر فرصت دارم و چندین تا امتحان نهایی بین این دو .من قبلا دانش اموز خیلی درس خونی بودم اما حالا درس برام ...نمیدونم چی بگم میدونم سخته ولی شدنیهیعنی من ممکنش میکنم یبار یه استادی بهم گفت تنها چیزی که تو این دنیا غیر ممکنه زنده کردن یه ادم مردس اما حالا من از گور برگشتم و میخام جاده ای خرابش کردم رو دوباره آسفالت بکشم فقط به خاطر لبخند مامانم.</description>
                <category>کنکور فایت کلاب</category>
                <author>مُحِب</author>
                <pubDate>Sun, 20 Apr 2025 10:47:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عصبانیم به توان عصبانیت</title>
                <link>https://virgool.io/konkurfightclub/%D8%B9%D8%B5%D8%A8%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%B9%D8%B5%D8%A8%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%AA-teshjjvmnlek</link>
                <description>خیلی خوش خیال بودم که فکرمیکردم میتوانم درس سه سال را توی نه ماه جمع کنم جوری که نتیجه بشود رتبه دلخواهم!عصبانیم چون دوسال هیچ درس نخواندم و الان دقیقا یک خر لنگم که در ابتدای مسیر توی گل گیر کرده درحالی که پایان مسابقه از رگ گردن هم نزدیک تر استعصبانی تر هم میشوم وقتی میدانم اگر فرصتی دوباره بهم بدهند باز هم مثل همان احمق اسبق رفتار میکنم.عصبانیم چون فهمیدم سنگ ناجی یک دروغ بزرگ بود. طی این سه سال، سرم به سنگهای ریز و درشت زیادی خورد اما هیچ کدام مرا به خودم نیاوردند. شاید تنها زمانی که این دروغ به حقیقت می پیوندد، زمانی ست که  شدت برخورد با سنگ انقدر است که باعث میشود بعدش زندگی ای در کار نباشد!عصبانیم چون باید روزه بگیرم ان هم درست زمانی که به صد در صد توانم نیاز دارم! حرفهای توهمی بقیه عصبانی ترم میکند که میگویند اتفاقا با وجود روزه گرفتن بهترین ورژن خودشان بوده اند! خب جناب قهرمان همه که مثل هم نیستند!درحالی که از خالی بودن معده ات میخواهی بالا بیاوری، ضعفت جوری است که همه بدنت سر شده و میتوانی صداهای سوخت و ساز بدنت را که اکو میشوند را بشنوی، دو ساعت ست که زل زدی به یک تست سادیسمی شیمی که درحالت عادی هم به سختی و با تمرکز بالا حل میشود! و ان موقع است که اشکها صفحه کتاب شیمی قطور مبتکران که صدسال خواندنش طول میکشد را خیس میکنند! این همان حس فوق العاده ای ست که قراره من از روزه گرفتن داشته باشم؟ ولی نه! در نهایت این شکنجه روانی بهم اسیب جسمی نمیزند که پس اگر به قانون خدا عمل نکردم برای کفاره اش باید پدرم در بیاید!عصبانیم از والدینم؛ و عصبانیم از اینکه عصبانیم از انسان های بی گناه گناهکار!عصبانیم چون برخی نسخه های تک بعدی می پیچند برای همه! دوست دارم خودم را به عنوان یک مثال نقص با آن خری که مزایای خانواده چند فرزندی را تعریف کرده است اشنا کنم. اخر واجد هیچ کدام از ان مزایای کوفتی نیستم که زندگیم را قشنگ تر کرده باشند! در عوض عصبانیم، متنفرم، عصبانیم و متنفرم از آن یکی انگلی که بعد از من به خانواده یمان امده حتی با وجود بالغ شدن از لحاظ قانونی نظرم تغییر نکرده است؛ تخم جنی به غایت فتنه گر و غیرمنطقی در قالب خواهر کوچکتر!عصبانیم چون وقتی توی اینه نگاه میکنم حالم از خودم بهم میخورد؛ زشت و چاق.لباس هایی که تنگ شده اند و دانه دانه به کمد خواهر کوچیکم نقل مکان میکنند و لباس هایی که دلم را برده اند اما هرگز به همراه من از مغازه خارج نمیشوندشاید فکر کنید که ناجذابیت ظاهریم باعث کمبود اعتماد بنفسم شده اما نه دقیقا؛ بیشتر به عنوان ضعف های دردناکی که بعضا قابل اصلاح هستند و همچنان گاهی آزار دهنده انها را پذیرفته ام.میدانم تو ذهنتان چی میگذرد؛ میخواهید همان حرفهایی را تحویلم بدهید که ادمهای ضعیف و بیچاره باان خودشان را گول میزنند: زیبایی نسبیه، همه چیز ظاهر نیست، دنیا با وجود تفاوت هاش قشنگه، بزرگان به جای انتقام میبخشن و بلا بلا بلا.الکی خودتان را خسته نکنید. با شنیدن اینکه جیران با ان ابروهای پاچه بزیش یک زمانی زیباترین شمرده میشده حس بهتری بهم دست نمیدهد در ضمن خیلی وقت است از ان زمانی که زشتی های ما معیار زیبایی شمرده میشدند گذشته! نسبیت تا یه جایی روی ذهنیت مان تاثیر میگزارد و انی هم که به بهترین نحو خودش را گول زده هنوز در نقطه ای از اعماق درونش در مقابل یک زیبارو احساس کمبود میکند حتی اگر شخصیت بهتری داشته باشد!تفاوت ها! وقتی تفاوتت مورد نیاز جامعه نباشد یا فاقد تفاوت مورد نیاز جامعه باشی، ایا هنوزم میتوانی بگویی تفاوت زیبایی ست؟ وقتی تفاوت فرق بین غنی و فقیر باشد هنوزم میتوانی این حرف را بزنی؟ درحالی که کسی از فقر لباسی برای پوشاندن خود ندارد، دیگری بخاطر تفریح و فخرفروشی باعث به وجود امدن گورستان لباس هایی میشود که نتوانسته اند روح حریص و اسرافگر این افراد را ارضا کنند!و من به شدت عصبانیم از همه ی این تفاوت ها؛ چرا دیگری؟ چرا من نه؟ جامعه ای حوصله سر بر که مزیت های افرادش شباهت هایشان ست را ترجیح میدهم به جامعه متفاوتی که مردمانش برای گول زدن خود یک جور زیبایی بیمار گونه را ترسیم میکنند!عصبانیم چون وقتی پریودی به تو میگویند نجس! نمیشد از کلمه مهربان تری استفاده کرد؟ عصبانیم چون یک سری به دنبال حقوق برابر زن و مرد هستند درحالی که برابری اصلا وجود خارجی ندارد؛ از همان اول، افرینش زن همراه با تبعیض بوده است. ابزاری برای تولید مثل! این را یائسگی به ما می فهماند. در جوانی پریود بلاست و در میان سالی نعمت. در میانسالی این نعمت که بخش بزرگی از سلامت زن به آن وابسته ست از او گرفته میشود. چرا؟ ساده است چون زن دیگر به عنوان دستگاه جوجه کشی فرسوده شده و استفاده ای ندارد پس دیگر اهمیت ندارد که سالم بماند یا نه! عصبانیم از این همه بی نقص نبودن دنیا. در خانه بزرگ تمیزکاری سخت است و در خانه کوچک نفس کشیدن!عصبانیم چون به جز خشم هیچ احساس دیگری تنور احساساتم را روشن نگه نداشته است. دیگر تحت تاثیر سکانس های یک سریال درام قرار نمیگیرم و با سکانس های سم یک سریال کمدی قهقه نمیزنم. دیروز ناگهان میان بدبختی هایم طی یک تصمیم انی کاری را انجام دادم که معمولا شادم میکرد اما بعد بی هیچ دلیلی از ان پشیمان شدم؛ که چه بشود؟ اتش خشمی که همه چیز را به شکل خاکستر پوچی در اورده عصبانیم؛ درواقع عصبانیم از خودم، وجودم و همه چیزم</description>
                <category>کنکور فایت کلاب</category>
                <author>پیشگوی معبد دلفی</author>
                <pubDate>Tue, 18 Mar 2025 01:13:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ارزوی ی صب خارج از ماتریکس کنکور</title>
                <link>https://virgool.io/konkurfightclub/%D8%A7%D8%B1%D8%B2%D9%88%DB%8C-%DB%8C-%D8%B5%D8%A8-%D8%AE%D8%A7%D8%B1%D8%AC-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%A7%D8%AA%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%B3-%DA%A9%D9%86%DA%A9%D9%88%D8%B1-dredn1iu2ebw</link>
                <description>ارزو میکنم یه صب پاشم و نخوام بعد صرف صبونه فکر و دغدغه ساعت مطالعه و نشستن پشت میز مطالعه برای تست و درس داشته باشمبتونم لم بدم روی صندلی و چایی صرف کنم از زمستون لذت ببرم نه اینکه زمستون از سردی بدن من لذت ببرهکاش سردی فقط ب بدنم زده بود وارد روحم نشده باشه یوقت&lt;\امیدوارم امیدمو بدست بیارم بتونم مث قبلل بدون زجر درسام بخونم امیدوارم کنکورم ب خوبی تموم شهامیدوارم روزی رو شاهد باشم ک چهار ساعت زندگیمو تعیین نکنهامیدوارم چشامو باز کنم بگم اخیییییییییییییییییییش تموم شدبگم تلاشام ارزششو داشتبقیه رو نمیدونم اما یکی از نقاط ضعف زندگیم منفی نگر بودنم هست همه باورم دارن اما خودم ی تیکه از خودمو هم باور ندارم امیدی در من ریشه نکردهبعضی وقتا حس میکنم نوشته هام بی ربطن اره خب هستن ولی بدون اصلاح فقط دست میبرم به کیبورد بقیشو بزا دست خدامنوشتن از باتلاق من میکاههحقیقت رو هرگز ب دیگران لفظی نمیتونم بگمخود واقعیم توی نوشتن میاد پیدا دست خودم نیست و ابدا ک عمدا بکنمشب شده برام زجر ک کی قراره صب شه و من باز پاشم بخونماز زجرش خواب نمیرم یادم نمیاد ورژن قبلیم چی بود ک ده ساعت میخوندبهم یاداوری کن&lt;تا اینجا یه مشت چرت پرت نوشتم ک حتی حس میکنم با خوندنش حوصله ها سرریز شناره نقطه ضعف دیگم اعتماد ب نفس ندارم و خودمو مدام تخریب میکنممامانم خوشاله ک همه چیو بهش در ظاهر گفتم اما هیچی از علاعم و دردام نمیدونهاخه دلم نمیاد بگم بهش .اون یه مادره ک مدام داره کار میکنه برای منه بچشو من بچه تنها کاری ک باید برای جبرانش بکنم درس خوندنه ک ایقد بی مصرف شدم ک اونم انجام نمیتونم بدمقول میدم گزارش بدم اما ایقد در گیر مشکلام میشم یادم میره ی گزارش بدم قولام چی؟مهتاب داری از چی فرار میکنی پاشو بی مصرف  تنها کاری ک نیازه اینه کتابا وا مونده رو بخونی ایقد بی عرضه ای؟؟؟؟میگن دعا ها جواب میده اهای توعی ک اگ تا اینجا میخونی مرسی واسم دعا کن&gt;ی بچم ک لای منگنه و فشار سازمان سنجش و پور عباس گیر افتادم۴ سال عمرمو همینجور دارم سر میکنمروزانه فشار روانی بیشتری رو تحمل میکنماز درد بدن بدون جای زخم تا درد کمر و گردن ک از شدتش ب زمین میوفتی و ب خودت میپیچی دریغ از کارساز بودن یه مسکنتا درس میخونی انگار یکی دستشوبا فشار ب گلوت میچسبونهموقع ازمونا از شدت استرس دست و پات یخ میزنه و سعی داری لرزش دستات رو از همه پنهون کنی۶۰ روز تا کنکورم موندهواسم دعا کنواسه تمام دردام دعا کناگ پیشنهادی داری هم سرتاپا گوشمممب امید   یه    امید  و ندای امیدوارانه از تو خدای من خدای خلق این بنده 🙂</description>
                <category>کنکور فایت کلاب</category>
                <author>MAHTAB</author>
                <pubDate>Sun, 02 Mar 2025 11:33:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درد این روزای من، کنکور!</title>
                <link>https://virgool.io/konkurfightclub/%D8%AF%D8%B1%D8%AF-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-%DA%A9%D9%86%DA%A9%D9%88%D8%B1-ppg7gybg4i23</link>
                <description>زیاد نوشتن بلد نیستم و دست به قلم نمیشم، اما گاهی نیازه که بنویسم تا از همه چیزی که وجودمو به فشار گذاشته رها بشم.روزای زیادی به کنکور نمونده و هر روز خسته تر از دیروز به راه ادامه میدم، به امید اینکه انتهای مسیر به دریای آبی رویاهام برسم...ساعت ها پشت میز مطالعه و سر جنگ داشتن با تست های عذاب اور و ورق زدن کتاب هایی که روزی با عشق جلدشون کردم اما الان تمایل شدیدی به تکه تکه کردن ورق به ورقشون دارم واقعا سخته.گاهی با توجه به نتیجه هایی که میگیرم، حس میکنم خنگم! وقتی پشت کنکور موندم از همه جا بریدم و با خیلی ها قطع رابطه کردم...فکر میکردم با توجه به فضاحت امتحان نهایی حتما معدلم به شدت تنزل داشته... اینقدر حالم گرفته بود که حتی پرونده امو هم نگاه نکردم.مامانم که رفت برای ثبت نام دوباره کنکور گفت معدلتو بگم چند وارد کنه؟ گفتم بگو ۱۵!همینقدر از خودم نا امید بودم، بعدا متوجه شدم معدل دیپلمم چیزی حوالی ۱۹ است، اما برام دیگه مهم نبود... من خودمو یه گناهکار میبینم ، حس میکنم اگر وارد جمعی بشم همه با انگشت منو نشون میدن، اگر کسی از مامان یا بابا بپرسه شقایق چه میکنه پشت مونده؟ انگار قیر داغی به دهانم سرازیر میشه، همونقدر سوزنده چرا که احساس خجالت بابا و مامانم و با وجود حس میکنم!تایم انتخاب رشته خیلی ها بهم پیشنهاد دادن برم دانشگاه آزاد... دانشکده ادبیات و علوم انسانی، حقوق بخونم، میگفتن استعدادشو داری میتونی..ولی من هم اون روز و هم امروز هربار که بهم این پیشنهاد و بدن خودمو به کوچه معروف علی چپ میرسونم، من ساعت به ساعت زندگیمو درس نخوندم شب بیداری نکشیدم سر نیم نمره ها بغض و گریه نکردم، سر دوستام بابت ارامش کلاس داد نزدم که برم دانشگاه آزاد...من خودمو موظف میدونم که محال ترین حال ممکنه برای خودم برآورده کنم... هیچوقت گریه بابامو ندیدم اما دوست دارم یکبار از ذوق و خوشحالی قبولی من اشک خوشحالی توی چشماش ببینم، راه درازی باقی نیست... امیدوارم این جاده پر پیچ و خم در نهایت به دریای نیلگون رویا ها منو برسونه، دریایی به قدر و زیبایی خلیج فارس..ساعت ۱۰:۴۰ روز یکشنبه ۲۸ بهمن ۱۴۰۳ بماند به یادگار </description>
                <category>کنکور فایت کلاب</category>
                <author>شقایق ابی</author>
                <pubDate>Sun, 16 Feb 2025 10:43:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک عدد کنکوری</title>
                <link>https://virgool.io/konkurfightclub/%DB%8C%DA%A9-%D8%B9%D8%AF%D8%AF-%DA%A9%D9%86%DA%A9%D9%88%D8%B1%DB%8C-omq8hzq8atme</link>
                <description>خب سلام من تهمتن هستم ( یکی از القاب رستم ) و میخوام راجب یک وحشت بزرگ باهاتون صحبت کنم روز ها میگذره و شب ها پشت سرش میاد یک عدم تعلق زمانی خالص وقتی بین زمین و آسمون گیر کردی نمیدونم شاید زندگی واقعی همین شکلیه و باید روز ها اینطور بگذره مثل طوفانی که وقتی برمیگردی هیچی از چیز های پشت سرت باقی نزاشتهخب همونطور که خیلیاتون شاید درک کنید من در یک مبارزه عظیم گرفتار شدم با یک شمشیر سر سیاه نوک تیز و زرهی سفید رنگ که اشتباهاتتو پاک میکنه و در حال جدال با برگه ای سیاه سفید هستم که بهم گفتن سرنوشتت بهش گره خورده سوالاتی که یک به یک مثل غریبه هایی ترسناک بهم خیره شدن و دستم که لای موهام میره به خاطر استرسی که همیشه منو همراهی کرده من همینم پنجماه دیگه کنکور دارم و همه چیز انگار به وحشتناک ترین حالت داره میگذره خیلی سعی کردم شاد باشم و از زندگی لذت ببرم در این راه مثل اون جمله ی کلیشه ای که میگه از مسیر لذت ببر اما خب انگار نمیشه و واقعا کار سختیه این متنو نوشتم برای بعد این که کنکورم تموم شد تا بیام و دوباره بخونمش خب اقای ملقب به تهمتن من میدونم که تو تمام تلاشتو به حد خودت کردی و میکنی و الان در حال حل یک بحرانی و براش داری مبارزه میکنی و همینه که زیباست مبارزه میکنی و بعدا به خودت افتخار میکنی حالا شاید مبارزت با این غول وحشی خیلی سرسختانه و آتشین نبوده اما همین که شمشیر به دست به سهم خودت گاهی با ضرت دست یک زخم بهش وارد میکنی همین کافیه به امید اینکه بتونم در مبارزه با این غول در کنار شکست های بزرگی که تا الان متحمل شدم پیروز شوم :)))))</description>
                <category>کنکور فایت کلاب</category>
                <author>تهمتن</author>
                <pubDate>Tue, 11 Feb 2025 00:03:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ریسک</title>
                <link>https://virgool.io/konkurfightclub/%D8%B1%DB%8C%D8%B3%DA%A9-exm85tsep1wn</link>
                <description>به ساعت نگاه میکنم هر دقیقه اش قدر یک ثانیه‌س.کسی چه میداند شاید او نیز میخواهد کمکم کند تا این روزگار رنج اور را زودتر سپری کنم.این عید بی هیاهو و بی شوق رااین تابستان گرم با کوله های سنگین پر از کتاب رااین پاییز خاکستری بی رنگ رااین زمستان سرد که برفش را بر قلبم میبارد راگویا ساعت هم قبول دارد هیچکس نمیتواند ثمره دوازده سال بذرپاشی دانش در باغ وجودش را طی چهار ساعت برداشت کندچشمم را از ساعتی که تیک تیک کنان وقت رفتن را فرا میخواند برداشتم و به خودم در اینه نگاه کردممیخواستم مقنعه ام را بپوشم اما به غم چشمان بی فروغم خیره ماندم و به فکر فرو رفتمیکسال چطور میتواند انقد بی رحم باشد که چنین شخصیت ازرده ای از دخترکی پر شور بسازدتمام سختی های این دوسال مانند فیلمی از جلوی چشمانم گذشت و‌ترس وجودم را فرا گرفتلب هایم از استرس خشک و ترک خورده بوددستانم سرد و لرزان و پاهایم بی رمقچطور اجازه دادم انقدر ضعیف شومبخاطر چی؟!چهار ساعت؟!چهار ساعتی که هر لحظه اش مملو از بی عدالتیست؟!چطور شهامت کنار کشیدن خودم ازین مسیر را نداشتم؟!مگر میشود ادم انقد نسبت به خود نفرت داشته باشد که اندک اندک با خود چنین کند؟!بخاطر بدست اوردن چه چیزی خودم را به این نقطه رساندم؟!مدرک؟!مقام اجتماعی؟!پول؟!رضایت دیگران؟!مگر مهم تر از من در روزگار خودِ من وجود دارد؟!کاش الان که پایم را ازینجا بیرون میگذارم باغ وجودم را خزان نبینم.کاش شانس با من یار باشد و آفت به میوه های باغم نزده باشد.کاش هرگز بخاطر این سال های برباد رفته پشیمان نشوم.</description>
                <category>کنکور فایت کلاب</category>
                <author>Sarina🦋</author>
                <pubDate>Fri, 07 Feb 2025 02:19:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دفاع مقدس در راه است!</title>
                <link>https://virgool.io/konkurfightclub/%D8%AF%D9%81%D8%A7%D8%B9-%D9%85%D9%82%D8%AF%D8%B3-%D8%AF%D8%B1-%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-zaf0fuai1y7l</link>
                <description>خلاصه بخوام بگم تابستون عنی بود. تنها حسنش این بود که معضل همیشگیم یعنی اصلا شروع نکردن رو به دیر شروع کردن بهبود بخشیدم!الانم مثل خر گیر کردم توی گل چون به یه جمع بندی درست و حسابی از دهم و یازدهم نرسیدم. تنها امیدم اینه که تا اخر شهریور دهم رو به یه جای مطلوبی برسونم و دو ماه اول سال که درس ها زیاد سنگین نیست تازه یازدهم رو شروع و تموم کنم!نبرد سختی در راهه. مهمات زیستم ته کشیده، ریاضی از اولش هم برای من یه سلاح تعریف نشده بود و شاید ذره ای بتونم فیزیک و شیمی رو به عنوان نارنجک ارتقا بدم...الان من دقیقا ایران عاری از هرگونه تجهیزات هستم و کنکور، عراقی که یه عالمه کشور کله گنده پشتشه. فقط امیدوارم پیروزیم یا به صلح رسیدن مون هشت سال طول نکشه :)صرفا دفاع کردن، به درد عمه ی ادم هم نمیخوره اما نه تا زمانی که از استراتژی «بهترین دفاع حمله ست» استفاده بکنی. پس میخوام با تمام قوای نداشتم حمله کنم تا حداقل با یه ملاج متلاشی شده در اثر برخورد با دژ فولادین شکست، بگم تمام تلاشم رو کردم و نشد!منتها... از اتاق فرمان خبر میدن بربرها از غرب حمله کردن! آخه من چه کنم با ترمیم نهایی های یازدهم؟ قشنگ پابرهنه جفتک میان وسط حال آدم!(پابرهنه مجاز جزئیه ست ها. درواقع سانسور نمودم براتون چون بربرها کلا لخت مادرزادن هار هار هار😈(ستاد مبارزه با سانسور😁))اخطار!🚨 دشمن جدید از شرق شناسایی شد! و اینک ترول ها! اصلا از اولش هم میخواستم در مورد این گور به گور شده ها حرف بزنمدیروز واسه ما اول مهر بود و رسما کلاس دوازدهم شروع شد یعنی قشنگ تر خورد به برنامه ی جاذابم و وقتی که برای دهم گذاشتم نصف شد:/خلاصه بخوام بگم مدرسه ی غیرانتفاعی هم عنه. بدتر از همه چیه؟با یه سری ترول بدجنس و بیشعور فاقد عقل و انسانیت همکلاسی ام!همکلاسی های دلبندمدیروز که اومدم خونه، کل روز رو از غصه خوابیدم!( بله خوابیدم! فکر کردین میگم گریه کردم؟ بیخی بابا اون دوران گذشت، الان دیگه حوصله گریه کردنم ندارم)یه قسمت توی وجود من تا ابد برای مدرسه فرزانگانی که از دست دادم عزاداری و منو سرزنش میکنه. هرچی هم جلو میرم و شرایط بدتر میشه، این قسمت بیشتر کلمو میخورهتا وقتی توی کلاس قبلی و جمع همکلاسی های قبلی، نمی تونستم نظرم رو بگم و توی بحث ها شرکت نمی کردم، این موضوع رو مینداختم گردن درونگرا بودنم. اما الان چاره ای ندارم جز اینکه اون حقیقتی رو که کتمان می کردم بپذیرم...من ضعیف و بزدلم!حرفی که در لحظه به ذهنم میاد رو نمی تونم به زبون بیارم نه بخاطر اینکه درونگرا هستم؛ چون میترسم از مسخره شدن یا از اینکه کلماتم مورد بی توجهی قرار بگیرن. می ترسم از اینکه حرفام بی ارزش باشه... اصلا ذهنم یخ میکنه...از نظرم دفاع نمی کنم و در مقابل چیزهایی که به نظرم زورگوییه ولی آسیب زیادی به من نمیزنه، کوتاه میام چون حوصله ی دردسرهای بعدیش رو ندارم، میترسم از آدم ها و واکنش هاشون...همه ی اینها رو دیروز، وقتی با همکلاسی های جدیدم مواجه شدم پذیرفتم. ولی از خیلی وقت پیش میدونستم فقط ترجیح میدادم این موضوع غم انگیز رو نادیده بگیرم...من همیشه توی ذهنم خودم رو مثل شخصیت های خفن زن توی داستان ها تصور میکردم؛ باهوش، سیاست مدار، شجاع، حاضر جواب، زیرک و قوی اما واقعیت با خیال، زمین تا اسمون فرق داره... توضیحش سخته، به قول مامانم ما تو خونه اژدهاییم ولی توی اجتماع موش میشیم! وقتی یه اتفاقی پیش میاد در لحظه به ذهنمون نمیرسه که چیکار کنیم یا چی بگیم. بگذریم...کاش عین این خواهرمون گیگاچد بودم😔همکلاسی هام نمیتونن تفاوت های فردی رو درک کنن و به راحتی قضاوت میکنن. مسخره میکنن و توقع دارن تو هم به اراجیف شون بخندی. اگه نخندی یعنی مشکل داری باهاشون و باهات سر لج میفتن.یه دختره ای از یه شهر دیگه اومده بود و خیلی باکلاس و اتوکشیده بود. جلوی روش زیاد حرکات خصمانه ای نشون ندادن اما وقتی رفت کلی اداش رو دراوردن و یکیشون به مدیرمون گفت اگه این دختره اینجا بمونه دهنش رو سرویس میکنما!(ادبیاتش انقدر مودبانه نبود سانسور نمودم) بعد گفتن که دانش اموز جدید نمیخوان و جمع شون بهم میریزه و اینجور حرف های کاملا محبت امیز :/منم یه گوشه وایساده بودم داشتم نگاهشون میکردم. حقیقتش برام مهم نبود که منظورشون با منم بوده یا نه. حتی علاقه ای به ارتباط برقرار کردن باهاشون ندارم. اما یه دفعه یکیشون برگشت به من نگاه کرد و گفت: نسترن خوبه ها هرچی میگیم میخنده! بعد از اون ناخوداگاه بیشتر لبخند زدم حتی اگه از نظرم چیز خنده داری نبود مثل احمق ها! چقدر تحقیرآمیز...یه دختره ای هم هست که اسمش رو کم میکنن و بهش میگن عابی... قدش کوتاهه و صورتش مثل صورت جوجه های تازه از تخم در اومده ست اما باهوشه. باهوش تر از همه شون. حالا این رو که به حساب از خودشونه هم اذیت میکنن. منو یاد غلام شمر انداخت توی مختارنامه. اسمش رستم بود، شمر همش ظلم میکرد بهش ها ولی بازم شمر رو با هیچی عوض نمیکرد!😐این- میدونستین این اقا خواننده برخیز که شور محشر امد هست؟ باید احمق باشم که فکر کنم با منم کاری ندارن. تا الان چندباری تیکه ی سطح متوسط پروندن و منم فقط همراه شون خندیدم. قشنگ معلومه که اب مون توی یه جوب نمیره و سوژه ی خوبیم واسه اینکه پشت سرم مسخرم کنن یا اگه ضعف نشون بدم حتی جلوی روم! به خدا نگاه بکن ما میخواستیم درس بخونیم اینم شد قوز بالا قوز!😑ولی منم ادمی نیستم که بزارم کار به جاهای باریک بکشه. فقط نمیدونم... خیلی وقته که بحث و کل کل لفظی یا لج و تلافی کردن نداشتم. این چند وقته توی خونمون همش دعواهای جدی و شدید بوده که اصلا جای موذی گری نداشته بخاطر همین یادم رفته چطوری باید با زیرکی پوزه ی یکی یا گروهی رو به خاک مالید.🤦‍♀️😂البته یه هدفی دارم. باید مسکوت بودن رو کنار بزارم و بیشتر سرکلاس فعالیت کنم. اگه مثل یه موش مرده بشینم یه گوشه ابهتی که فعلا از ناشناخته بودنم دارم خیلی زود از بین میره ولی بازم خیلی سخته...😖اما این هدف اصلی نیست... میخوام نمره اول کلاس شون بشم! اینجوری حداقل یه توجیه برای خودم دارم. بخاطر اینکه ضعیفم مسخرم نمیکنن؛ چون ازشون بهترم و بهم حسودی میکنن، مسخرم میکنن؛ این تنها کاریه که ازشون برمیاد!و این خودش یه گام موفقیت آمیز برای برنده شدن توی جنگ اصلیه! برین کنار که سوخت موشک رسید😈پ.ن 1:میگن اگه میخوای هدفت به موفقیت برسه نباید ب کسی بگیش ولی من گفتم...(تفکر پشیمانانه) اصلا اگه هدفی بخواد با این چیزا موفق نشه میخوام همین اول نشه! والا! به قول حبیب کی ضرر میکنه اون یا من؟😌پ.ن 2:سوال ۵ امتیازی: اگه همکلاسی تون که اسمش مثل شما نسترنه بگه هرکی از راه رسیده اسم بچش رو نسترن گذاشته چی جوابش رو میدین؟سوال ۱ امتیازی: اگه سلام و خداحافظی کردین و اونها به سخره گرفتن مثلا به مسخره گفتن خوش امدی، چیکار میکنید؟</description>
                <category>کنکور فایت کلاب</category>
                <author>پیشگوی معبد دلفی</author>
                <pubDate>Sun, 08 Sep 2024 15:26:16 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>