خود آ به تماشا هرسم را...
در عشق شما، طغیان باید...

روح از جسدم رفت به سویت
تا بوسه زند بر سر و رویت
بی روح به دنبال تو بودم
ای روح و تنم عاشق کویت
من هیچ ندانم شه شاهان
آسیمه سر و پای بریده
این سایه کم رنگ به والله
دنیا ندهد به تار مویت
هر روی که بالید به مویش
رفت آن به تبی خود بر و رویش
آن کس که بفهمید جمالت
تب دار شد از روی نکویت
انگشت دهان مانده به حیرت
این بنده حیران و قلیل ات
درکم نرسد بیشتر از این
قربان دهان راستگویت
این خلق به دیو و دد ملول اند
از مفتی و شیخ و شیخ و مفتی
بفرست به ما راحت جان را
شمشیر حق حادثه جویت
این گوی جدا شد ز تنم تا
آن هیبت رحمانی تان دید
بردارد نقاب از کلماتت
خود آمده ام به گفت و گویت
شعر از: محسن چاوشی
روز تولدتان که گذشت ولی دلم نیامد یادتان نکنم. چه کنیم دیگر، محتاجیم، بسیار زیاد.
شما هر روز قامتتان بلندتر میشود و سر ما خم تر، شما روی ابرهایید و ما مردگان درحال حرکت روی برهوت زیر پایمان، شما آنجا هم آغوش حق به تماشایید ما اینجا در برابر شیطان رجیم دست بسته. نه، اینها را نمی گویم دلتان را به دست بیاورم، کار از تملق و چاپلوسی گذشته، شما اسمتان در وجود ما "قلب" است یا مقلب القلوب.
اینها را می گویم خطاب به همان قلب عزیز که هنوز می تپد و شما را جاری میکند. کاش در مرگ هم این قلب نهایستد. جاری کند شما را در آن بدن متلاشی، در آن قبر تاریک. کاش جاری کند و نور بخشد در آن مزار میت و مرده. آری، ای کاش در مرگ هم این قلب نهایستد...
همانطور که پارسال نوشتم:
در همه چیز حدی مقدر است اما در عشق شما، طغیان باید...

بچههای منهای فقر فراخوانی بابت از کار افتادگی یک مادر دادند. سایتشون رو سرچ کنید (متاسفانه ویرگول نمیذاره لینک مستقیم بذارم) میتونید کامل بررسی کنید و اگر تمایل داشتید رحمتی باشید برایشان. یاعلی.
کارت: ۵۰۴۱۷۲۱۱۱۱۹۰۲۸۴۸
شبا:۵۳۰۷۰۰۰۰۱۰۰۰۲۲۸۴۷۲۳۷۹۰۰۱
(به نام خیریه منهای فقر – بانک رسالت)
مطلبی دیگر از این انتشارات
کوچه: "صفا"
مطلبی دیگر از این انتشارات
کوچه: "بن بست نور"
بر اساس علایق شما
بعد از خواندن یک شاهکار ادبی