ماها فقط آدمیم

اگر فرندز را دیده باشید، حتما مانیکا را به خاطر دارید. در یکی از قسمت‌های سریال، چند ساعت پیش از برگزاری جشن سیسمونی ریچل، مانیکا متوجه می‌شود فراموش کرده است مادر ریچل را به مهمانی دعوت کند. مادر آشکارا ناراحتی‌اش را در رفتارش نشان می‌دهد و مانیکا با وجود عذرخواهی‌های مکرر، به هر شکلی هست می‌خواهد دل او را دوباره بدست بیاورد. فیبی به او یادآوری می‌کند که اشتباه پیش می‌آید، تو جشن به این مفصلی را برای دخترش ترتیب داده‌ای، چند بار هم از او عذرخواهی کرده‌ای؛ اگر عذرخواهی تو را نپذیرفت، دیگر مشکل اوست، نه تو.

اما چیزی در مونیکا هست که او را راحت نمی‌گذارد؛ چیزی که شاید در خیلی از ما هم هست.

صدایی درون ما که نمی‌گذارد یک اشتباه کوچک بکنیم و اگر هم کردیم، در ذهن‌مان تاوان سنگینی برایش پس می‌دهیم.

این وضعیت شوخی‌بردار نیست. اما من در همین یکی دو سال اخیر از یکی از اساتید محبوبم، ناهید عبدی، چیزی یاد گرفتم که خیلی به کارم آمده است. جمله‌ای است که او همیشه با جان و دل تکرار می‌کند «بابا آدمیم دیگه.»

هر بار کسی از چیزی ناراحت بود، تمرینی را خراب کرده بود یا نمی‌توانست تمرین را انجام دهد، با همین جمله ساده اما صادقانه، آب سردی بر آتش اضطرابش می‌ریخت.

راستش اصلا بخاطر ندارم اولین بارهایی که این جمله را شنیدم، چه تاثیری بر من داشت؛ اما امروز می‌دانم که تکرار دائمی‌اش، حتی دیدگاهم نسبت به زندگی را تغییر داده است.

به عنوان انسان‌هایی که زندگی را برای اولین بار تجربه می‌کنیم و مسیر یادگیری‌مان در دل همین مسیر طراحی شده است، برای اشتباهات کوچک زیادی نگرانیم. این گونه تربیت شده‌ایم. تربیتی که با سرشت حقیقی ما هم‌راستا نیست.

من فکر می‌کنم همه ما باید این جمله ساده را جدی‌تر بگیریم. هر بار که در ذهن‌مان خود را سرزنش می‌کنیم، هر بار که بار یک اشتباه کوچک را با خود می‌کشیم، کمی مکث کنیم و به خودمان یادآوری کنیم:

بابا، آدمیم دیگه.