<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>پست‌های انتشارات همیشه بنویس</title>
        <link>https://virgool.io/lets-write/feed</link>
        <description>اینجا ما قراره بنویسیم درمورد زندگیمون، دنیامون، خیالاتمون....
مهم نیست چطور می‌نویسی.
فقط بنویس.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 10:37:35</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/publication/zmolbfcb5enp/k5vtu7.jpeg</url>
            <title>همیشه بنویس</title>
            <link>https://virgool.io/lets-write</link>
        </image>

                    <item>
                <title>متفاوتیم</title>
                <link>https://virgool.io/lets-write/%D9%85%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%88%D8%AA%DB%8C%D9%85-my3psk5vsrff</link>
                <description>تو داری فرار میکنی. تو از چیزی که هستی و وجودته فراری‌ای! تو هیچ وقت نمیخاستی خودتو بکشی.تو میخای چیزی که درونته رو بکشی! چرا؟ مگه تو به اندازه ی کافی خوب نیستی؟ چی باعث شده دیگه نخای خودت باشی؟ به حرفم اعتماد کن تو بی نظیری. شاید دلت بخواد مثل بقیه باشی شایدم میترسی ازین که متفاوت نباشی! ولی هرکدوم که هست بدون هیچ آدمی مثل بقیه نیست.همه، همه متفاوتن. اگه فقط آدما درک میکردن که همه متفاوتن و نیاز نیست طوری که اون میخواد باشن نصف مشکلات حل میشد. اگه میفهمیدن نباید همدیگرو به خاطر چیزی که بقیه دست خودشون نیست سرزنش کنن خیلی چیز ها خوب میشد.(بماند که امروز تو کلاس زبان یه دختر هشتمی فقط واسه ی اینکه فردا اون امتحان عربی داره و من نگارش که_از نظر اون_راحت تره موهامو کشیدم و_به نظر خودش که شوخی بود_منو پرت کرد زمین)ما متفاوتیم. اگه شما متفاوت رو متفاوت بنویسین به من ربطی نداره که دلم میخواد مطفاوط بنویسم. فقط درک کنین که ما با هم فرق داریم. طفاوط داریم. نباید به بقیه گیر بدیم و تو ک^و^ن زندگی هم باشیم. اگه تو دلت بخواد کل روز گیم بزنی نباید اهمیت بدی که من میخوام کل روزی کتاب بخونم و انیمه و کیدراما ببینم. آدم ها متفاوت آفریده شدند. گرایش ها، سلیقه ها، جنسیت ها، اعتقاد ها، نظر ها، نوع پوشش، دین،نژاد،رنگ پوست،...همه چیز متفاوته. باور کن تو به تنهایی عالی هستی و بدون وقتی تو اینو میخونی میگی من عالیم، وقتی کسی که به نظرت زشته اینو میخونه میگه من عالیم؛ مسفهمی چی میگم نه؟ هرکسی به نحو منحصربه فرد خودش عالیه. </description>
                <category>همیشه بنویس</category>
                <author>invisible.A</author>
                <pubDate>Mon, 29 May 2023 10:15:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شاعر بودن</title>
                <link>https://virgool.io/lets-write/%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-phwccaazyboi</link>
                <description>هدف شعر، تغییر بنیادی جهان است و درست به همین علت، هر حکومتی به خودش حق می دهد شاعر را عنصری ناباب و خطرناک تلقی کند. &quot;اهل سیاست، به قداست زندگی نمی اندیشد&quot;، بلکه زندگان را تنها، به مثابه و وسایلی ارزیابی می کند، که عندالاقتضاء باید بی درنگ قربانی پیروزی او شود، و ای بسا به همین دلیل است که باید قبول کرد در جهان هیچ چیز، شرط هیچ چیز نیست، و در دنیای بی قانونی که، اداره و هدایتش به دست اوباش و دیوانگان افتاده، هنر چیزی است در حد تنقلات، و از آن امید نجات بخشیدن نمی توان داشت.احمد شاملو(الف. بامداد)[اپیزود 57 دیالوگ باکس]</description>
                <category>همیشه بنویس</category>
                <author>Hosna mahmoudizadeh</author>
                <pubDate>Thu, 25 May 2023 13:17:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سگ بودن چگونه است</title>
                <link>https://virgool.io/lets-write/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%B3%DA%AF-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-qkizuqdarumh</link>
                <description>مدتی از نزدیک سگی را مرتبا می‌دیدم. یک سگ آپارتمانی از این مدل‌های فانتزی که صاحبش آن را جای فرزند نداشته‌اش بزرگ کرده بود. غذای سگ خیلی مختصر بود چون اگر زیاد می‌خورد و می‌نوشید آنوقت صاحب مجبور می‌شد او را به بیرون ببرد. اما سهمیه‌ی بیرون روی فقط روزی یکبار بود و سگ بیچاره به همین دلیل کمتر آب و غذا نصیبش میشد و بیشتر ترجیح میداد اوقاتش را درون آپارتمان به خوابیدن بگذراند. هر بار با دیدن این سگ سعی می‌کردم تمام خاطراتی که از سگ‌ها دارم را به خاطر بیاورم اما چیز دندان‌گیری نصیبم نمیشد جز اینکه یکبار سگی دنبالم کرده بود و یک دوستی که پدرش دامداری داشت و از سگ‌هایشان برایم می‌گفت. یکبار می‌گفت سگی داشته که وقتی به چشمانش نگاه می‌کرده احساس می‌کرده که قبلا آدم بوده و به این شکل درآمده. این احساس را قطعا خیلی‌ها بعد از زل زدن به چشمان یک سگ دارند از جمله صادق هدایت که در همان ابتدای داستان سگ ولگرد در توصیف سگ داستانش اینطور گفته:در ته چشم‌های او یک روح انسانی دیده می‌شد. در نیم شبی که زندگی او را فرا گرفته بود یک چیز بی‌پایان در چشم‌هایش موج می‌زد و پیامی با خود داشت که نمیشد آن را دریافت، ولی پشت نی‌نی چشم او گیر کرده بود. نه تنها یک تشابه بین چشم‌های او و انسان وجود داشت بلکه یکنوع تساوی دیده میشد. دو چشم میشی پر از درد و زجر و انتظار که فقط در پوزه‌ی یک سگ سرگردان ممکن است دیده شود. ولی به نظر می‌آمد نگاه‌های دردناک پر از التماس او را کسی نمی‌دید و نمی‌فهمید.هدایت می‌گوید کسی رنج این سگ را نمی‌فهمیده چون در واقع کسی رنج خود صادق هدایت را نمی‌فهمیده. در واقع آن شخصیتی که کسی رنج‌هایش را نمی‌فهمد خود هدایت است و نه سگ، و این ویژگی انسانی که درون چشمان سگ نهفته است (و حتی چشمهایش سگ دارد) هر کسی را به این فکر می‌اندازد که شاید این سگ مانند انسان‌ها باشد. پس یک سگ ولگرد آواره و گرسنه درد اصلی‌اش این است که کسی او را نمی‌فهمد درست مانند نویسنده.اگرچه این سگ ولگرد از دید آدم‌های مختلف ممکن است به شکل‌های گوناگونی دیده شوند. مثلا از دید من سگ مورد نظر هدایت درست است که ولگرد بوده و جا و مکان درستی نداشته اما لااقل به درجاتی از آزادی دسترسی داشته. این را ما امروزه به خوبی می‌فهمیم زیرا محبوس آپارتمان‌ها هستیم و یک زندگی مکانیکی و ماشینی داریم، مثل اسباب‌بازی، مثل یک سگ فانتزی محبوس در خانه که حتی آب و غذایش جیره بندی می‌شود. اما هدایت این سگ را به شکل دیگری می‌فهمد که کسی به او اعتنایی نداشته.مثال دیگر حسین پناهی است که وقتی از درد سگ می‌نوشت واژگان کلیدی‌اش اینگونه به تحریر می‌آیند: پرسه، سوز شب، مادرشب سگ را چه کسی تجربه کرده است هنوز؟شب سرما، شب سوز شب پرسه، شب شر شب مادر، شب شير شب پنج توله‌ی یازده روزه شب روده، شب قار شب قور، شب تا کی شب مرگ شب کور، شب با خستگی و نیست و نبود شب چشم، شب سرخ، شب خش خش شب ترس، شب پستان، شب خالي شب شرم سگکی، شب گوشت شب مرگ خواهر، شب سیری، شب جشن تا شبي ديگر و جشنی ديگر اینچنین می‌گذرد شب به سگان اینچنین می‌گذرد شب به سگی يا به سگان!حسین پناهی نیز سگ را از دید خود می‌بیند و مسائل و مشغولیات ذهنی خودش را به آن نسبت می‌داد.مثال دیگر بایزید بسطامی است. عطار در تذکره‌الاولیاء اش می‌نویسد بایزید روزی به همراه یاران از معبری تنگ می‌گذشت. سگی از مقابل می‌آمد. بایزید راه را بر سگ باز می‌کند تا سگ بگذرد. یاران بایزید چون این صحنه را می‌بینند زبان به انتقاد می‌گشایند که این در شان انسان نیست که به حیوان پست‌تر از خودش اینگونه احترام بگذارد، آن هم انسانی چون بایزید که سلطان‌العارفین است. و بایزید اینگونه پاسخ می‌دهد که:ای جوانمرد! این سگ به زبان حال با بایزید گفت در سبق السبق (عهد ازل) از من چه تقصیر در وجود آمده است، و از تو چه توفیر حاصل شده است که پوستی از سگی در من پوشیدند و خلعت سلطان العارفین در سر تو افگندند؟ این اندیشه در سر ما درآمد تا راه بر او ایثار کردم.اینجا نیز بایزید زبان ناطق سگ می‌شود اما از درون خودش و از لا به لای دغدغه‌هایی که داشته. یقینا مهمترین دغدغه‌ی این عارف رسیدن به مرتبه‌ی فناء بوده. مرتبه‌ی فناء بالاترین درجه میان موجودات است. کمترین مرتبه مربوط به جمادات است، بعد گیاهان و بعد حیوانات، بعد از آن انسان و جن و بعد فرشته و در نهایت خدا. پس مشخص است که از دیدگاه عارف بهترین موضع برای سگ همانند آدم و سایر موجودات رسیدن به بالاترین درجه است اما پتانسیل و ظرفیت لازم در نهاد این سگ وجود ندارد و چنین از بابتش حسرت می‌خورد.از طرفی می‌بینیم که سگ در سلسله مراتب آگاهی در درجات پایین قرار دارد و اگر انسان همانند بایزید به او احترامی می‌گذارد در اصل احترام به مقام انسانیت است. موجودی که فاقد آگاهی است رنج کشیدنش با انسان تفاوت دارد. به قول دکارت، صدای ناله و فریاد از حیوان فرقی با صدای لولای در ندارد. اما انسان برای او دل می‌سوزاند زیرا نسبت به درد آگاهی دارد و درد را می‌شناسد و می‌تواند درد را فراتر از خودش ببیند و آن را به همگان تعمیم دهد.یک فیلسوف غربی مقاله‌ای دارد با عنوان «خفاش بودن چگونه است - what is it like to be a bat». او خفاش را از عمد به این منظور انتخاب کرده که با آنکه یک پستاندار است اما بسیار متفاوت از ماست. خفاش دنیا را به شکل متفاوتی تجربه می‌کند و اساسا حواس متفاوتی دارد یعنی به جای دیدن یا شنیدن یا لامسه و بویایی، دنیا را از طریق انعکاس فرکانس‌های صوتی می‌شناسد. واضح است که درک کیفیت خفاش بودن برای یک انسان ناممکن است زیرا ساختارهای متفاوتی برای تجربه‌ی بودن و درک جهان داریم.خصلت سابجکتیو «بودن» برای هر شخص متفاوت از دیگری است. یک کور مادرزاد جهان را به شکلی ادراک می‌کند که برای یک فرد عادی درک آن ناممکن است.هر سگ جهان را و درد را به شیوه‌ی خودش درک می‌کند و اگر ما خود را جای او می‌گذاریم و از بابت گرسنگی و تشنگی یا سوز سرمای شب برایش دلسوزی به خرج می‌دهیم، از دید خودمان است. ناراحتی ما از وضع زندگی سگ در اصل ناراحتی از وضع زندگی خودمان است. حسین پناهی سگ بودن را در کلماتی مانند سوز شب، گرسنگی، توله‌های بی‌سرپرست و مادر بی‌تاب می‌بیند و صادق هدایت در اینکه کسی او را نمی‌فهمد. من نیز سگ بودن را در آپارتمان می‌فهمم. در زندگی مدرن صنعتی که همه چیز شکل کاریکاتور خنده‌داری پیدا می‌کند. مثل سگ آپارتمانی که حالا حتی زمان و مقدار دستشویی کردنش هم ضابطه‌مند شده.این از مضامین پرتکرار در سخن سعدی است که تا انسان دچار درد و گرفتاری نشود نمی‌تواند از درد دیگر انسان‌ها باخبر شود و طبیعتا درد خودش را یک درد همگانی می‌پندارد:به تو حاصلی ندارد غَمِ روزگار گفتن / که شبی نَخُفته باشی به درازنای سالیتو در کنار فراتی ندانی این معنی / به راه بادیه دانند قدر آب زلالمقدار یار هم نفس چون من نداند هیچکس / ماهی که بر خشک اوفتد قیمت بداند آب راسل المصانع رکبا تهیم فی الفلواتی / تو قدر آب چه دانی که در کنار فراتیقدر عافیت کسی داند که به مصیبتی گرفتار آیداگر در دلایل ساده زیستی امام علی، پیامبر و تعدادی از خلفا دقت کنیم می‌بینیم که همدردی با محرومان یکی از دلایل این ساده زیستی بوده است. دلیل دیگر شاید دل نبستن به دنیا بوده باشد اما همدردی با محرومان به خصوص در زمان برپایی حکومت اسلامی اهمیت دارد یعنی حاکم تا وقتی که طعم گرسنگی را نچشیده باشد نمی‌تواند از درد گرسنگان باخبر شود. امام علی می‌فرماید:اگر می‌خواستم می‌توانستم از عسل خالص و مغز گندم و بافته ابریشم برای خود خوراک و پوشاک تهیه کنم، اما هرگز هوا‌ و‌ هوس بر من چیره نخواهد شد و حرص و طمع مرا به گزیدن خوراک‌ها نخواهد کشید. در حالی‌که ممکن است در سرزمین حجاز یا یمامه کسی باشد که حسرت گرده نانی برد و یا هرگز شکمی سیر نخورد، آیا من سیر بخوابم و پیرامونم شکم‌هایی باشد از گرسنگی به پشت دوخته و جگرهایی سوخته؟ یا چنان باشم که آن شاعر گفته است:و حسبُک داءً ان تَبیتَ بِبطنة و حولَکَ اکبادٌ تحنُّ الی القِدِّاین درد تو را بس که شب سیر بخوابی و گرداگردت شکم‌هایی گرسنه به پشت چسبیده باشد. آیا بدین بسنده کنم که مرا امیرمؤمنان گویند و در ناخوش آیندی‌های روزگار شریک آنان نباشم؟</description>
                <category>همیشه بنویس</category>
                <author>بهنام</author>
                <pubDate>Mon, 22 May 2023 02:55:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نمایشگاه کتاب: بی‌روح‌تر از سال‌های پیش</title>
                <link>https://virgool.io/lets-write/%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A8%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%AD-%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%DB%8C%D8%B4-zwsw6wxbysyl</link>
                <description>امسال اولین سالی بود که خودم تنها رفتم. انتظار داشتم از ولیعصر به قائم مترو شلوغ باشه، خبری نبود. بعد گفتم شاید مردم از اون میرعماده چیه بالای شهید بهشتی، از اون دارن میان. هیچی دیگه... شهید بهشتی که پیاده شدم رو ارتفاع پله‌هاش به سمت بیرون اسم انتشارات رو نوشته بود. چون خیلی رنگارنگ بود خوشم اومد. ولی با وجود اینکه تو قطار آدم خیلی کم بود، موقع بیرون رفتنی زیاد شدن. اونقدر که جا برای سوزن انداختن نبود. بیرون که رفتم داشتم فکر می‌کردم باید کدوم سمت بپیچم که اون گنبد نصفهه‌ی مصلی رو دیدم. حدس می‌زنم مصلی از نماز میاد. هنذفریم تو گوشم بود، گوشی رو درآوردم آهنگ رو عوض کنم، صداش شبیه موتور گازی شد. ترجیح دادم چیزی گوش نکنم. مثلاً فکر کن تو سالن نمایشگاه پوری دم گوشت می‌گه: «یهو دراومد حمیرا صداش/دستور نمی‌ده مغزم به بدنم». یه غرفه تو خیابون منتهی به میدون نمایشگاه بود نقشه می‌داد. ازش نقشهه رو گرفتم، یکم شلوغ شد عرض خیابون واسه همین مجبور شدم که اریب برم جلو. یه یارو که ریش نارنجی داشت گفت: «ببخشید، پایه‌ی چندمی؟» دیگه اینو که شنیدم، برگه‌ی بن تخفیف کانون قلمچی هم دستش دیدم گفتم بیست دقیقه‌ای معطلم. یارو کلی فک زد، منم آخرش بدون اینکه بخوام بشنوم چی می‌گه گفتم: «مرسی، خسته نباشید». هر سال هم کیف و توپشون رو می‌کنن تو چشمت. بعد اونی هم که من دیدم خیلی آدم چرتی بود. جلوتر که رفتم زنگ زدم صدرا ببینم کجاست. گفت چهل دقیقه دیگه می‌رسه. رفتم تو سالن‌ها ببینم چه خبره. اصلاً یادم نبود چیزی به اسم غرفه و راهرو و اینا وجود داره. خلاصه، یکم در و دیوار رو نگاه کردم ببینم چیزی نوشته یا نه. تو همین حین چشمم به بنرهای رو ستون‌ها خورد: &quot;حجاب، دستور خداست.&quot; یا مثلاً: &quot;ناشر خوبی‌ها باشیم.    #حجاب&quot;. تو سالن انتشارات عمومی رفتم. دم یکی از این دستگاه‌ها که اسم کتاب و ناشر رو سرچ می‌کنن وایستادم. یکم طول کشید یاد بگیرم چجوریه. با تایپ کردن گوشی کلی فرق داشت. باید خیلی آروم می‌زدی. اول &quot;فارنهایت ۴۵۱&quot; رو زدم؛ دیدم نیاورد (برای نشر ماهیه). بعد &quot;مرسیه و کامیه&quot;ی ساموئل بکت رو زدم که برای چشمه‌ست، اون هم نیاورد. دیگه بعدی‌ها رو نزدم رفتم از اینا که اطلاعات می‌دن بپرسم چرا نمیاره. زنه گفت اونایی که نیستن یا نمایشگاه رو تحریم کردن، یا کلاً از کرونا به بعد دیگه حضوری نیومدن. بعد دوباره رفتم سر دستگاهه زدم &quot;انسان طاغی&quot; اون هم نیاورد. مال نیلوفره. خودم فکر می‌کنم یکی از دلایلی که انتشارات مذهبی و حجاب و عفاف زیاد بود، نبودن انتشارات پرطرفدار هست که نیومدن. از طرفی هم نمایشگاه کتاب امسال خیلی فاز مذهبی‌ای داشت. من سه‌شنبه رفتم (الان که دارم می‌نویسم چهارشنبه‌ست) که شهادت هم بود. یه طرف اون فوارهه که مرکز نمایشگاهه یه غرفه‌مانند راه انداخته بودن ازش نوحه پخش می‌شد. تو هم چندتا غرفه رو برای مصاحبه انتخاب کرده بودن که اکثر محاصبه‌کننده‌ها و موضوع مصاحبه مذهبی بود که با صدای بلند از بلندگو پخش می‌شد. اینا در کنار اون بنرها فاز خیلی مذهبی‌ای می‌داد. آهان. الان یادم اومد؛ یه تخته‌هایی هم گذاشته بودن که مثلاً بالاش نوشته بود که چرا حجاب خوبه و از این چیزا. بعد مردم می‌اومدن می‌نوشتن پایین سوال جوابشون رو. فکر کنم اسمش &quot;تخته آزاد&quot; بود یا یه همچین چیزی. که فکر نکنم خیلی هم آزاد بوده باشه.تو همون دستگاهه یکی از کتاب‌های &quot;به سخن&quot; رو زدم. اومده بود؛ رفتم ازش چهارتا کتاب گرفتم. بیشتر بخاطر آلبر کامو رفتم سمتش. وگرنه دوتا رو برنامه نداشتم بخرم. &quot;ورونیکا تصمیم می‌گیرد بمیرد&quot; رو زیاد شنیدم. فکر کنم سریال یا فیلم هم ازش ساختن. &quot;دختر کشیش&quot; هم که از اسمش معلومه. &quot;نخستین مرد&quot; آیینه‌ای از زندگیِ آلبر کامو‌ در قالب داستان و شخصیت داستانیه. &quot;کالیگولا&quot; هم یکی از پادشاهان رومیه: روان‌پریش، خودستا، خون‌ریز. یه سری چیز دیگه هم داره، از قصد نمی‌گم، خودتون برید درباره‌ش بخونید؛ خیلی عجیبه. یا من به صدرا زنگ زدم، یا اون به من. قرار شد همو دم غرفه‌ی آموت ببینیم. نیم‌ساعت چهل دقیقه بدون اینکه مقصد خاصی داشته باشیم فقط راه می‌رفتیم و حرف می‌زدیم. خیلی آدم خوش‌برخورد و مودبیه. درباره‌ی ویرگول هم حرف زدیم. رفتیم غرفه‌ی افق. صدرا یه کتاب فانتزیه که اسمش عجیب غریب بود رو می‌خواست. از این مجموعه‌ای‌ها. من فقط سه‌گانه‌ی &quot;من پیش از تو&quot; رو خوندم. شاید یه وقتی هم &quot;بینایی&quot; رو بخونم. گاهی اوقات، کسی که دوستت دارد، بیش از همه آزارت می‌دهداین هم از آموت گرفتم. خواستم برم با آقای علیخانی (مدیر نشر آموت) عکس بندازم که شلوغ بود نشد. بخاطر اینکه کتابفروشی آموت به خونه‌مون نزدیکه زیاد می‌رم. اکثر کتاب‌های رمانتیکی که خوندم از آموت بوده: خطای ستارگان بخت ما، هوای او، سه‌گانه‌ی من پیش از تو، وفور کاترین‌ها... . از انتشارات جنگل می‌خواستم &quot;American Psycho&quot; رو بخرم. فکر کنم تو سایتش دیده بودم. کتاب کوله‌پشتی هم یادم رفت سر بزنم؛ با ملیکان. سالن انتشارات بین‌المللیش همه‌ش انتشارات عراقی بود. تهش یه پرچم ترکیه بود که دیدم. ۲۸ اردیبهشت، روز بزرگداشت خیام هم مبارکامروز که نوبت جوانی من است، می‌ نوشم از آن که کامرانی من است؛عیبم نکنید گر چه تلخ است خوش است،تلخ است، از آن که زندگانی من استچون درگذرم به باده شویید مراتلقین ز شراب ناب گویید مراخواهید به روز حشر یابید مرا؟از خاک در میکده جویید مرااز منزل کفر تا به دین، یک نفس استوز عالم شک تا به یقین، یک نفس استاین یک نفس عزیز را خوش می‌دارکز حاصل عمر ما همین یک نفس استای دوست بیا تا غم فردا نخوریموین یک دم عمر را غنیمت شمریمفردا که ازین دیرکهن درگذریمبا هفت هزارسالگان سر به سریم</description>
                <category>همیشه بنویس</category>
                <author>Mercier and Camier</author>
                <pubDate>Thu, 18 May 2023 10:12:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یکم اطلاعات عمومی.</title>
                <link>https://virgool.io/lets-write/%DB%8C%DA%A9%D9%85-%D8%A7%D8%B7%D9%84%D8%A7%D8%B9%D8%A7%D8%AA-%D8%B9%D9%85%D9%88%D9%85%DB%8C-kbb1a8rgohxl</link>
                <description>وایبی رو که آنه شرلی داره هیچی نداره!اولین مردمانی که اسب رو تربیت و به جهان هدیه کردند،اولین مردمانی که حروف الفبا رو ساختند و اولین کسانی که آتش رو کشف کردند، ایرانی ها بودن.&quot;فیلوفوبیا&quot; اختلال روانی عجیبیه که فرد مبتلا به اون ، از عاشق شدن میترسه . این گونه اشخاص در مواجهه با موقعیت های عشقی به هم میریزن این اختلال روی کیفیت زندگی تاثیر و شخص را منزوی میکنه.تالاسوفوبیا (Thalassophobia) ترس شدید از دریا یا عموما، ترس از آب عمیق و تاریک هست. *دوستم این فوبیا رو داره*تحقیقات نشون داده یادگرفتن یک زبان یا یک موسیقی باعث کندتر شدن پروسه پیری میشه‌.فضا فقط 62 مایل باهات فاصله داره که حدودا یه رانندگی 1 ساعته اس.2 درصد جهان که به اسم اقلیت پر خواب شناخته میشن. روزانه حدود 10 ساعت می‌خوابند و معمولا پس از بیدار شدن هم احساس خستگی میکنند. *عه منم جزو اون ۲ درصد هستم*تو روانشناسی اصطلاحی وجود داره بنام «touch starved»ب معنای گرسنگی پوست ب حالتی گفته میشه ک احتیاج داریم ی نفرِ خاص بغلمون کنه یا دستمون رو بگیره، دقیقا مثل ی آرام بخش استرس واضطرابمون رو کاهش میده و نمیذاره احساس تنهایی کنیم و حالمون رو خوب میکنه. *من دقیقا همین حس رو دارممم*وقتی شما به کسی علاقه دارید، مغز شما تمام ایرادات اون رو نادیده میگیره و باعث میشه شما فکرکنید اون شخص کامله.بهترین عملکرد مغز و حافظه انسان از ساعت 4 صبح تا 11 صبحه.چگونه میتوانیم صبح ها مغز خود را تقویت کنیم؟1- حداقل 5 دقیقه ورزش کنیم2- حداقل 5 دقیقه کتاب بخوانیم3- حداقل 5 دقیقه بازی فکری انجام دهیم4- با آرامش صبحانه بخوریمروانشناسا با تحقیقات زیاد به این نتیجه رسیدن ۸۰ درصد دخترا یه راز رو نمیتونن بیشتر از ۲ روز نگهدارن.رشد مغز در 18 سالگی متوقف می‌شود.اگر توی دریا بودید و موج های مربعی شکل دیدید سریع از آب بیاید بیرون چون این موج ها مثل یک سیاه چاله عمل میکنن و شمارو به زیر آب میکشن و نگه میدارن!مورچه اگه کسی نکشتش تا ۲۰۰ سال عمر میکنه‌.برای تشخیص چای اصل از تقلبی،کافیه مقداری چای خشک رو تو آب سرد بریزید. اگر رنگ داد،یعنی تقلبیه.در کره جنوبی فهرست اسم های دانش آموزان بر اساس الفبا نیستبلکه براساس تاریخ تولدشونه!پ‌ن: منبع کانال چند سالت بود فهمیدی توی پیام‌رسان گپ.</description>
                <category>همیشه بنویس</category>
                <author>Maya black</author>
                <pubDate>Fri, 12 May 2023 02:50:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا فکر می کنم هیچ چیز جای فیلم و رمان را نمی‌گیرد!</title>
                <link>https://virgool.io/lets-write/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D9%81%DA%A9%D8%B1-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D9%85-%D9%87%DB%8C%DA%86-%DA%86%DB%8C%D8%B2-%D8%AC%D8%A7%DB%8C-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D9%88-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D9%86%D9%85%DB%8C-%DA%AF%DB%8C%D8%B1%D8%AF-lxyflvuhr4xg</link>
                <description>عده‌ای معتقدند که رمان و فیلم و به طور کلی داستان‌ها تنها برای سرگرمی هستند. این افراد مثال‌های متعددی هم در جیب دارند که پرفروش‌ترین فیلم فلان بود و پرخواننده‌ترین رمان بهمان. و اتفاقا همه این فلان‌ها و بهمان‌ها تنها برای سرگرم‌کردن ساخته شده‌اند. کافی است شما تمام و کمال با این نظریه پر از مثال نقض‌شان هم موافق نباشید تا با حالتی حق به جانب و لحنی تمسخر‌آمیز بگویند شما به هر دلیل دیگری می‌خواهید داستان بنویسید ولی پول از سرگرمی درمی‌آید. شما محکوم به ندیده‌شدن و نخوانده‌شدن هستید.من به هیچ وجه منکر وجه سرگرمی فیلم و رمان نیستم. اتفاقا مشتری آن‌ها هم هستم. ولی در این مقاله می‌خواهم راجع به رمان‌ها و فیلم‌هایی حرف بزنم که چیزی بیش از سرگرم‌کردن داشته‌اند. در کتاب‌های مختلف مزیت‌های زیادی برای داستان (زیربنای فیلم و رمان) بیان می‌شود. عمده این مزیت‌ها مربوط به جامعه و ریشه ارزش‌ها و شناخت گذشتگان است. در اینجا ولی می‌خواهم فقط از منظر یادگیری فردی به این موضوع نگاه کنم.داستان توصیف می‌کند.گزاره‌ها به دو دسته توصیفی و تجویزی تقسیم می‌شوند. گزاره‌های توصیفی وقایع را توضیح می‌دهند و از هستی و نیستی صحبت می‌کنند. در حالی که گزاره‌های تجویزی بایدها و نبایدها را شرح می‌دهند و خوب و بد را نشان می‌دهند. این‌که انسان می‌تواند آنقدر مستاصل شود که دست به خودکشی بزند یک گزاره توصیفی است. ولی گزاره خودکشی در هر شرایطی ناپسند است، تجویزی است.خیلی بخواهم بی‌رحمانه صحبت کنم، در گزاره‌های تجویزی یادگیری وجود ندارد. یادگیری در گزاره‌های توصیفی رخ می‌دهد که سعی می‌کنند دنیا را بهتر بشناسانند. این‌که انسان می‌تواند از زیادی استیصال به خودکشی پناه ببرد، تصویر ما از انسان را کامل‌تر می‌کند؛ در حالی که ناپسند بودن خودکشی به شناخت بهتر هیچ چیز کمک نمی‌کند. گزاره‌های تجویزی بسیار بیشتر از گزاره‌های توصیفی به نظام ارزشی انسان‌ها وابسته هستند و به همین جهت نه تنها یادگیری به همراه ندارند که حتی برای بسیاری که ارزش‌های متفاوتی دارند قابل استفاده هم نیستند.به همین جهت نویسندگان خوب سعی می‌کنند در کتاب‌هایشان بیشتر به گزاره‌های توصیفی بپردازند. اما حتی برجسته‌ترین نویسندگان هم چه در کتاب‌های آکادمیک و چه در کتاب‌های تجربی، نظام‌های ارزشی خود را بیش از اندازه به مخاطب تحمیل می‌کنند. در این کتاب‌ها برای حل مسائل ناگزیر باید از تجویزهایی استفاده کنند که در دل خود گزاره‌های ارزشی به همراه دارند. مثلا اگر در کتابی به بحث خودکشی پرداخته می‌شود، بلافاصله از راه‌های جلوگیری از خودکشی صحبت می‌شود. معمولا کتاب‌ها به توصیف جهان بسنده نمی‌کنند؛ می‌خواهد راه راست را هم به شما نشان بدهند.داستان ولی به شکل دیگری است. در داستان همه چیز توصیف می‌شود و در داستان‌های خوب، نظام ارزشی مشخصی به مخاطب تحمیل نمی‌گردد. شما با خواندن رمان آناکارنینا می‌توانید درک کنید چگونه جامعه یک نفر را به خودکشی سوق می‌دهد یا با دیدن فیلم The Sea Inside می‌توانید انسان‌هایی که به خودکشی خودخواسته علاقه‌مند هستند را درک کنید. تجویزی در کار نیست. شما درک بهتری از دنیا پیدا می‌کنید و خودتان هستید که در نظام ارزشی خود، این توصیفات را به کار خواهید گرفت.داستان یک کل را نشان می‌دهد.نیاز به توضیح ندارد که کتاب‌های آکادمیک و تجربی بعضا در گزاره‌های توصیفی که ارائه می‌دهند هم کامل نیستند. کتاب‌ها لزوما همه ماجرا را توصیف نمی‌کنند وممکن است تصویر منسجمی هم از موضوع ارائه ندهند. شما در یک کتاب خوب (که تجویز نمی‌کند) نظریه‌ای راجع به خطاهای شناختی می‌خوانید و این‌که چگونه انسان‌ها به دلیل پیش‌فرض‌هایشان در قضاوت دچار خطا می‌شوند و چگونه مدل ذهنی‌شان مانع گرفتن بازخورد از محیط می‌گردد. اما در رمان سوکورو تازاکی بی‌رنگ و سال‌های زیارتش این قضاوت‌ها و تاثیر بی‌انتهایی که بر زندگی انسان دارد را در یک کل منسجم درک می‌کنید. یا در فیلم Winter Sleep متوجه می‌شوید که چگونه یک نفر دنیایی برای خود می‌سازد که شدیدترین بازخوردها را دریافت نمی‌کند و تنها وقتی متوجه اشتباهاتش می‌شود که خیلی دیر شده است.دو نوع رویکرد برای شناخت پدیده‌ها وجود دارد. رویکرد اول که به تقلیل‌گرایی یا فروکاست‌گرایی (Reductionism) شناخته می‌شود، فرض می‌کند برای شناخت هر پدیده‌ای می‌توان آن را به اجزایش شکست و با شناخت اجزا کل پدیده قابل فهم است. این رویکرد در عموم شاخه‌های علوم انسانی رایج است. در نقطه مقابل رویکرد کل‌نگر یا Holistic قرار دارد که معتقد است با تقلیل پدیده‌ها به اجزای‌شان بخشی از واقعیت گم می‌شود. در این رویکرد که در علوم اجتماعی و به طور خاص قوم‌نگاری (و اخیرا در بعضی شاخه‌های پزشکی) رایج است، برای فهم یک پدیده آن را به طور کامل و داستان‌وار توصیف می‌کنند. تجربه به من می‌گوید که تقلیل‌گرایی برای نظریه‌پردازی یک پدیده انسانی و اجتماعی بسیار کمک‌کننده است ولی تجربه مستقیم فردی یا تجربه غیرمستقیم از طریق داستان فهم از پدیده را با ایجاد بینش (Inisight) کامل می‌کند. فیلم و رمان به عنوان مهم‌ترین روش‌های نقل داستان می‌توانند نقش تجربه‌کردن غیرمستقیم برای مخاطب را داشته باشند. البته لازمه این تجربه‌کردن به نظرم این است که موقع خواندن رمان و دیدن فیلم، افکار و قضاوت‌های خودمان را کنار بگذاریم و در داستان غرق شویم. خودمان را جای شخصیت‌های داستان بگذاریم و تک تک اتفاقات را عمیقا درک کنیم. بعد از تمام‌شدن رمان و فیلم به اندازه کافی برای نقد آن با نظریه‌های فروکاست‌گرا خواهیم داشت.داستان احساس را درگیر می‌کند.در کتاب‌ها می‌خوانیم که فقر چگونه به فحشا منجر می‌شود. اما در داستان است که با همه وجود آن را حس می‌کنیم. در جنایات و مکافات با فحشای سونیا و درماندگی مادرش اشک می‌ریزیم. در فیلم I, Daniel Blake چهره کامل فقر را می‌بینیم و تا ابد فراموش نمی‌کنیم.احساس نسبت به یک گزاره توصیفی یکی از بالاترین سطوح یادگیری است که با داستان اتفاق می‌افتد ولی معمولا در کتاب‌ها به آن دست پیدا نمی‌کنیم. برای درگیر شدن احساس نیاز به زمان زیاد و صفحات طولانی متمرکز بر یک موضوع داریم و کتاب‌های آکادمیک و تجربی برای این موضوع ساخته نشده‌اند. در مقابل ولی رمان و فیلم معمولا برای این موضوع به اندازه کافی وقت دارند. فکر می‌کنم در این‌جا هم باید به این نکته تایید کنم که برای دریافتن احساس موجود در یک داستان باید در آن غرق بشویم و جای شخصیت‌های فیلم و رمان اتفاقات را درک کنیم.داستان به فکر‌کردن وامی‌دارد.وادارکردن به تفکر ویژگی مختص داستان نیست و در سایر ابزارهای یادگیری هم وجود دارد. ممکن است یک نظریه شما را به ساعت‌ها فکر وادار کند. اما تجربه من این است که داستان‌ها برای من تاثیرات عمیق‌تر و تفکرات طولانی‌تری به همراه داشته‌اند. رمان زوربای یونانی و نوع متفاوت نگاه او به زندگی یا فیلم Moonlight برای ذهن من بیش از یک هفته زمان نیاز داشتند تا هضم‌شان کنم. موضوعاتی مثل لذت‌گرایی یا هم‌جنس‌گرایی را من با این دو رمان و فیلم و روزها فکر راجع به آن‌ها بهتر درک کردم.برای به فکر فرورفتن نیازمند تلنگر هستیم. داستان ابزارهای مختلفی برای این تلنگر در اختیار دارد. می‌تواند با نشان‌دادن جنبه‌های مختلف یک پدیده که پیش از این به آن توجه نکرده‌ایم به ما تلنگر بزند. می‌تواند با پررنگ‌کردن یک جنبه و عمق اثر آن تلنگر بزند. یا از طریق تحریک احساسات مثبت و منفی. به هر ترتیب داستان این قابلیت را دارد که ما را تحریک کند و به فکر فرو ببرد.داستان‌های خوب همه این موارد را با هم دارند و البته داستان‌های بد ممکن است هیچ کدام از این‌ها را نداشته باشند. مهم است رمان یا فیلمی که انتخاب می‌کنیم صرفا برای سرگرمی و فروش گیشه تهیه نشده باشند. رمان و فیلمی که اثرات بالا را دارد، باورپذیر است و موضوعاتی واقعی را بیان می‌کند. نویسندگان‌شان مشاهدات عمیقی از پدیده‌ها دارند و به علوم انسانی و علوم اجتماعی زیربنای داستان خود آشنا هستند. سعی نمی‌کنند نظام ارزشی خود را به مخاطب تحمیل کنند و از توصیف منصفانه و دقیق وقایع فراتر نمی‌روند. در این مطلب به دنبال این نبودم که اهمیت علم (نظریه‌های فروکاست‌گرا) را زیر سوال ببرم. علت این‌که به اهمیت آن‌ها نپرداخته‌ام چون در آن کسی تردیدی ندارد. همه پیشرفت‌های علمی و شناخت کامل‌تر بشر از پدیده‌ها مدیون علم است. کافی است به اطراف خودمان بنگریم تا به اهمیت و اثرات علم در همه جنبه‌های زندگی‌مان پی ببریم. چیزی که می‌خواستم بیان کنم این بود که در علوم انسانی و اجتماعی بعد از خواندن نظریه‌ها (ترجیحا از متون دست اول) می‌توانیم عمق فهم‌مان از همان نظریه‌ها را با خواندن داستان کامل کنیم. و البته ممکن است به خاطر نگاه کل‌نگر داستان، کمی هم بعضی از نظریه‌ها را به چالش بکشیم و نگاه جایگزینی به دست بیاوریم.</description>
                <category>همیشه بنویس</category>
                <author>مهدی کاظمی</author>
                <pubDate>Thu, 11 May 2023 20:40:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کسی که عاشق نشده بود</title>
                <link>https://virgool.io/lets-write/%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82-%D9%86%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF-lgnuitoqbvpc</link>
                <description>تو معشوق من نیستی.نه، من عاشق نشده‌ام.آدم اگر عاشق شود، می‌میرد. و عشق، جانش را در قیامتِ خواستن محاکمه می‌کند.من نه مرده‌ام و نه سوختۀ آتش تو.تو به اندازه‌ای واژه‌هایم را تسخیر نکرده‌ای که تنها با یاد آوردنت، از جوهر خودکار لبریز شوند.و حتی شاید حالا، روی این کاغذ، چندتا از جمله‌ها را بدون فکر کردن به تو نوشته باشم.تو کسی نیستی که نتوانم رهایش کنم.تو ماه نیستی و اگر خاموش شوی، شب از درد تاریکی نمی‌میرد.من عاشق نشده‌ام.اما،کمی،دوستت دارم.باید تا دیر نشده، این را به کاغذ و خودکارم می‌گفتم...تا لحظه‌ای که برای آخرین بار نتوانم در چشم‌های قهوه‌ای رنگت خیره شوم، تا لحظه‌ای که برای آخرین بار خون رگ‌هایم را یک‌جا به گونه‌هایم بریزی، تا لحظه‌ای که برای آخرین بار برایت دست تکان بدهم، چند روزی بیشتر نمانده.نگران نباش. طولی نمی‌کشد تا فراموشت کنم. من که عاشق نشده‌ام!اما،کمی،دوستت دارم.امروز در آغوش گرفتمت. و تو هیچ‌گاه نخواهی دانست که گوشۀ شانه‌ات با قطره اشکی خیس شد.و تو هیچ‌گاه نخواهی دانست که این‌ چنین در خاطرات کسی ثبت شده‌ای.می‌دانم، تو این نوشته را نمی‌خوانی، پساین نامۀ من به خیال توست.از طرف کسی که عاشق نشده بود.پ.ن: Based on a true story...خدانگهدار. شاید نه برای همیشه، اما برای مدتی طولانی.</description>
                <category>همیشه بنویس</category>
                <author>Queen Viana</author>
                <pubDate>Tue, 09 May 2023 00:48:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شبی که مامان را گم کردم</title>
                <link>https://virgool.io/lets-write/%D8%B4%D8%A8%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%85%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%DA%AF%D9%85-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%85-vic5kjkpvurr</link>
                <description>شبی مامان را در میان شلوغی خیابان گم کردم. با این که روی پاهای خودم راه می رفتم ولی آنقدر  بزرگ نبودم که بدانم چه کسی و کجا هستم. وقتی کودکی مادرش را در میان جمعیت گم می کند، معنی اش این است که از همه دنیا  حتی بیشتر از خودش، تنها  مادرش را می شناسد. برای همین است که وقتی گم می شود ، مثل این است که  خودش و همه دنیایش را گم کرده است. آن شب دستم از چادر  مامان رها شد و زن دیگری را با او اشتباه گرفته و  چادرش را گرفتم.چهره آن زن را  یادم نیست اما به خاطر دارم که برگشت و نگاهم کرد.نه...او مادرم نبود... و این لحظه ای بود که غربت را شناختم. وقتی چیزی یا کسی، بخشی از هویت تو نباشد، احساس غربت می کنی.اما آنچه در کودکی رخ می دهد با تمام تجربه های مشابه در طول زندگی فرق دارد.ما در زندگی بارها و بارها گم شده ایم. ساده ترین شکلش این است که بزرگ ترهایمان را جایی گم کرده ایم و بعد پیدایشان  کرده ایم. گاهی هم خانه و محل زندگی یا مکانی آشنا را گم کرده ایم... و گاهی کسی یا چیز عزیزی را...اما  بیشتر  وقت ها خودمان را گم کرده ایم... فکری را ، خیالی را ، اندیشه ای و آرمان و باوری را...اما هیچ کدام به قدر این نخستین  گم کردن که با هویت من پیوند داشت، غریبانه و ترسناک نبود.آن شب مادر من چند قدم بیشتر با من فاصله نداشت ولی انگار دنیا دنیا از او دور شده بودم.15 اردیبهشت 1402از مجموعه خاطراتدومین شب، پس از عروج مادراین بار مامان را برای همیشه گم کردم...</description>
                <category>همیشه بنویس</category>
                <author>سوسن چراغچی</author>
                <pubDate>Fri, 05 May 2023 02:13:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پوچی سفید</title>
                <link>https://virgool.io/lets-write/%D9%BE%D9%88%DA%86%DB%8C-%D8%B3%D9%81%DB%8C%D8%AF-%DB%B1-evvqxa6jbmgb</link>
                <description>کشتی روسی ، گیرافتاده در یخبندان شمالی   در تاریکی دراز کشیده‌ام و سوالات زیادی همچون شبح در ذهنم پرسه میزنند، در حالی که می‌دانم هیچ جوابی برایشان ندارم به دوستان و افرادم نگاه می‌کنم که خوابی آرام و سنگین دارند .   من و تیمم اولین گروهی هستیم که از سمت کشور خودمان به قطب جنوب فرستاده می‌شویم. بقیه دوستانم که به این سفر دعوت نشدند می‌گویند، فقط خوش‌شانس بوده‌ام که من را مسئول این عملیات اکتشافی گذاشته‌اند .   این حرف آن ها یقینا از روی حسادت است، ولی آن ها حسود هستند نه دروغگو، من  زمین شناس ساده و بی‌تجربه‌ای هستم که تا حالا هیچ‌گونه سابقه رهبری نداشته است .   پس چرا باید هدایتگر عده‌ای به سمت این پوچی عظیم سفیدرنگ باشم ؟ آنگاه که زمین های سرد، از آشوب و دلهره خبر بدهند و جهنم یخی شکم ها را گرسنه ساخت، چگونه می‌توانم انسان ها را قانع کنم که قلب برای عشق خلق شد و نه شام شبانگاهی‌شان ؟   بر خلاف پروپاگاندای دولتی که سفر ما را «جهشی در علم» عنوان می‌کند، این سفر قرار نیست چیزی به علم اضافه کند یا عناصر و منابع جدیدی را کشف کنیم .   ما ها فقط وظیفه داریم با استقرار یک پایگاه محلی و ارتباط گیری با دیگر کشور ها شرایط را برای ورود تیم های بعدی راحت تر کنیم.   در واقع ما فقط پرچم های علامت گذاری در زمین گلف هستیم که حاکمیت راحت تر بتواند بازی کند. و وقتی بازی ‌اش تمام شود، پدرم به من افتخار خواهد کرد ، خودمم همینطور … .   در همین حین که این خاطرات را یادداشت می‌کنم و انتظار دارم که کمکی به خوابیدنم بکند، سقف کشتی شروع به چکیدن می‌کند .   در میان تاریکی به دنبال کفش هایم می‌گردم و با کنجکاوی به سمت عرشه حرکت می‌کنم. پیش خودم می‌گفتم کمبود امکانات در تجهیزات و تکنولوژی را می‌توانم درک کنم ولی حداقل ارزش یک کشتی جدید با سقف سالم را نداشتیم ؟   غرق در این افکار بودم که چشمم به آن افتاد، بزرگترین طوفانی که به عمرم دیدم، تاریک ولی سهمگین بود، که از سی مایلی داشت به ما نزدیک می‌شد .   باد های سرد اقیانوسی درون گوشم زوزه می‌کشیدند و من با چشمانی نگران به دوردست ها نگاه می‌کردم و با خودم می‌گفتم : «پس پایان چنین شکلی دارد.»   ناگهان حضور دستان گرمی را بر شانه‌ام احساس کردم، کاپیتان بود، مردی میانسال با چهره‌ای عبوس و ریشانی بلند ، صدایش را صاف کرد و به من گفت : اینجا امن نیست، بهتره فورا به کابین برگردی. من با چهره‌ای بی‌روح به او نگاه کردم و گفتم خنده دار نیست؟   مشکل سرما و کمبود غذا دلم را نگران می‌کرد ولی اکنون سرنوشت خود را همانند مورچه‌ای می‌بینم که قرار است در فاضلابی از حقارت غرق شود . ترجیح می‌دادم که توسط یک پاگنده مورد حمله قرار بگیرم تا اینکه به چنین طنزی دچار شوم .– ولی پاگنده ها تو کانادان رفیق نه قطب جنوب   پزشک تیم وقتی چنین چیزی را به من گفت سعی می‌کرد در هر شرایطی آرام باشد و حس شوخ طبعی‌اش را حفظ کند . اما چشمان او هم ناآرام بود مثل امواج سیاه دریا در تلاطمی از غم بود .– جواب دادم : اون گرداب کوفتی رو اون جلوتر می‌بینی دکتر ؟–  آره معلومه– خوبه ، چون اینجا برمودا نیست ولی اون همچنان وجود داره، پس درس های جغرافیات فعلا تو اولویت نیستند .– پزشک خندید و جواب داد : پدر من ماهی‌گیر بود، از طوفان های وحشتناکتری زنده مانده و داستان هایش را برایمان تعریف کرده، اینم می‌گذره .   دیگر بحث را ادامه ندادم و فقط با خودم گفتم، نان تو و خانواده‌ات از دریا تامین می‌شد و تو با لطف دریا پزشک شدی، شاید اکنون نوبت آن است که دریا با تو تسویه کند .   طوفان تقریبا به کشتی رسیده بود و وزش باد، ارتشی از موج های دریایی عظیم الجثه را تجهیز کرده بود. اخم و فریاد کاپیتان را که دیدیم، فهمیدیم که بهتر است به کابین ها برگردیم.   باقی گروه که شامل محققان، مهندسین و کادر پزشکی می‌شدند هم از خواب بیدار شده بودند و از ما درباره طوفان می‌پرسیدند. برخلاف باورم سعی کردم آن را بزرگ جلوه ندهم.   این در تضاد با روشی بود که در کل زندگی‌ام به عنوان یک محقق در پیش گرفته بودم. روشی که مبتنی بر شواهد و حقیقت بود که اکنون به ملغمه‌ای از سیاست و دروغ تبدیل شده است.   همگی ساکت و آرام بر روی تخت هایمان نشسته بودیم و فقط گاهی اوقات برخی از افراد از تجربیات افسانه‌گونه خود در برخورد با طوفان های دریایی می‌گفتند . صدای برخورد موج های سهمگین با بدنه کشتی به گوش می‌رسید و وحشتی بزرگ در حال نزدیک شدن بود …   قدرت و شدت آن را با افت فشار برق و سوسوی چراغ حس می‌کردیم. اکنون که تاریکی بر کشتی مسلط شده است، نمی‌دانم لامپ ها از کار افتاده‌اند یا پلک های من است که سنگین شده و خوابم برده است .   با سرمای صبحگاهی بیدار شدم و با حالتی گیج به اطرافم نگاه کردم، همگی مثل من بیدار شده بودند و هیچ کداممان خاطره‌ای از دیشب نداشتیم.    نمی‌دانستیم در حین طوفان چه اتفاقی افتاده بود و یا اینکه اکنون کجاییم. وقتی به روی عرشه رسیدم، ناخدا را دیدم که تلو تلو خوران به من نزدیک می‌شد .   وقتی به من رسید، مکثی کرد و گفت : در طول شب بیهوش شدم و نتوانستم کشتی را هدایت کنم، با این وجود فکر کنم به مقصد رسیده‌ایم. سپس به سمت کوه های یخی اشاره کرد و ما را به دیدن آن دعوت کرد. عظمتی شگفت داشتند، همچون ستون هایی وارونه بودند که زمین را نگه‌داشته بودند.   برف هایی که از یک بارش باستانی بر روی آن نشسته بودند، با درخشندگی خود فریادی از جنس ترحم می‌زدند. گویی از ما می‌خواستند که به سوی آن ها حرکت کنیم.   اما یخ شکن ها و موتور های کشتی علاقه‌ای به حرکت نداشتند، درون یخ و دریای منجمد شده بی حرکت گیر افتاده بودیم و تا افق های دوردست یخ ها ادامه داشتند، به طوری که نمی‌شد تشخیص داد مرز دریا و ساحل از کجا جدا می‌شود.   در همین حین متوجه شدیم که تمام سیستم های مخابراتی و جهت یابی کشتی از کار افتاده است. جمعیت و ساکنان کشتی به وحشت و هراس افتاده بودند که اکنون هدفشان در این ویتنام یخی چه باید باشد ؟   هرچند بسیار ترحم برانگیز است که سیستم های گرمایشی کشتی سالم است وگرنه به فسیلی درخشان از همان برف های باستانی تبدیل می‌شدیم .   بعد از ۲۴ ساعت سردرگمی و تلاش بی ثمر برای ارتباط گیری با کشور و دوستانمان تصمیم گرفتیم به دنبال بخت خود در بیرون کشتی بگردیم .   بدون تجهیزات قدم گذاشتن به بیرون از کشتی تفاوتی با خودکشی نداشت. اما منتظر ماندن برای به ته کشیدن سوخت و غذا نیز چه فایده‌ای داشت ؟   البته آنقدر هم بی‌تجهیزات نبودیم. تلفن‌ ماهواره‌ای سالمی بود که امکان برقراری تماس با خود کشتی را فراهم می‌کرد. هر چند همین تلفن هیچ وفاداری برای ارتباط با دنیای خارج از یخ نداشت.   من به همراه دکتر و دو نفر دیگر آماده خروج از کشتی شدیم. اکنون موسی به سمت کوه نجات حرکت می‌کند و مردمانش را در وحشت خودشان تنها می‌گذارد .   وقتی که پله ها آماده شدند ، وقتی که سرمای این سرزمین را حس کردم و آفتاب دربند اهریمن، تاریکی‌اش را به صورتم تاباند، آماده قدم گذاشتن بر زمین سرزمین موعود شدم .   حس عجیبی داشتم ، طبیعی بود و شاید هم نه . آیا آرمسترانگ هم موقع قدم گذاشتن بر ماه همین حس را داشت ؟ از وقتی که نقش و نگار های کفشم ، صورت برف را منقش کرد ، چیزی درونم نمی‌جوشید مگر همین حس که نه هیجان و خوشحالی بود و نه ترس و اندوه … .همه در عرشه جمع شده بودند و ما را بدرقه می‌کردند . در حالی که راه می‌رفتیم و از آن ها دور می‌شدیم، صدایشان کمتر می‌شد و صدای طبیعت قطبی افزون می‌شد. آخرین صدایی که از آن ها شنیدم ، صدای کاپیتان بود که گفت خداوند در تاریکی مقصدت را روشن کند .تقریبا نیم ساعت است که با پای پیاده راه می‌رویم و با چشمانی جستجوگر اطراف را نظاره می‌کنیم . نظم و زیبایی خارق العاده‌ای دارد، اما زیبایی ما را زنده نگه نمی‌دارد . من نیازمند آشوبی از جنس دستان بی روح انسان هستم که پایگاه های آهنین را بر قلب طبیعت بر پا کرده است .طبق تلفن ماهواره‌ای و GPSاش مسیر را ادامه می‌دادم و سرنوشت جان خود را به آن سپردیم . این همان خدایی بود که مقصد را برایمان روشن کرده است .مختصات یک پایگاه تحقیقاتی در تلفن ذخیره شده بود که متعلق به یکی از کشور های متحد بود . هیچ درکی از شکل ساختمان و اطرافش نداشتیم، ولی حداقل مطمئنم شبیه آن چیزی که اکنون می‌دیدیم نبود .در ۱۰۰ متری پایگاه، برف و یخ متوقف شده بودند و درختان کاج اطراف ساختمان را احاطه کرده بودند .از درون ساختمان هیچ روشنایی‌ای به چشم نمی‌رسید و صدای سکوت مرموزش گوش هایم را آزار می‌داد .بقیه را نمی‌دانم ولی من از نزدیک شدن به آن به شدت می‌ترسیدم، اینجا چه مکانی بود که از طبیعت قطب پیروی نمی‌کرد .آرام قدم بر می‌داشتیم و با احتیاط به سمت پایگاه حرکت کردیم . چاره‌ای جز درخواست کمک از آنجا نداشتیم وگرنه باید ریسک تلف شدن کل تیم را بر عهده می‌گرفتیم .به در ورودی ساختمان رسیدیم . به خاطر پرده ها نمی‌شد از پشت پنجره درون پایگاه را دید . یکی از افرادی که با من بود بر در کوبید . دوباره و چندباره امتحان کرد اما هیچکس پاسخی نداد.به او گفتم در را باز کند . او دستگیره در را کشید و در کمال تعجب، در قفل نبود . از گرمایی که از درون ساختمان به ما رسید ، فهمیدیم در این مکان تنها نیستیم …با اینکه روز بود، اما تاریکی بر اتاق چیره بود و به سختی می‌شد چیزی را دید . ساختمان از چند طبقه تشکیل شده بود و بسیار بزرگ بود، بنابراین تصمیم گرفتیم جدا شویم تا در زمان صرفه جویی کرده باشیم .نمی‌دانستم که در تاریکی مطلق به دنبال چه میگشتم که اتفاقی وارد یکی از اتاق ها شدم . شبحی از بوی متعفن مواد غذایی فاسد شده، در جایی که به نظر شبیه آشپزخانه بود پرسه می‌زد و حالا که تنها بودم نه صدایی می‌شنیدم و نه نوری می‌دیدم. فقط این بوی گند و کثافت نشانگر مسیر من بود .حتی وقتی راه می‌رفتم ، نمی دانستم بر چه چیزی پای می‌گذارم . چرا که احساس کردم شی لزج و خیسی را لگدمال کرده‌ام . خم شدم تا دقیق تر بررسی کنم .بوی تند خون و گوشت فاسد از آن به مشام می‌رسید و مگس های زیادی در اطراف آن پرواز می‌کردند . این روده ترکیده شده یک جاندار بود . حتی می‌توانست متعلق به یک انسان باشد …اگر دروغ نگویم ، از دیدن آن حالت تهوع گرفتم ، این چیز ها هنوز برای من طبیعی نبود . در این فکر بودم که با این اوصاف بعید به نظر می‌رسد که کسی در اینجا زندگی کند . محیط کثیف تر و غیربهداشتی تر از آن است که کسی بخواهد چندین ماه در اینجا سر کند .اما زیاد طول نکشید تا گمان های من باطل شود چرا که صدا های عجیب و زمزمه‌گونه‌ای را از طبقه دوم شنیدم . احتمال می‌دادم که صدای دکتر و دیگران باشد . ولی صدا ها بیشتر شبیه دعا و ناله بودند .به محلی که صدا از آن می‌آمد رسیدم ، پرژکتوری صفحه‌ای سیاه رنگ خالی را بر پرده به نمایش گذاشته بود و هیچ محتوا و صدایی آز آن بیرون نمی‌آمد . آن دو نفری که همراه من و دکتر آمده بودند را دیدم که جلوی پرده نمایش زانو زده‌اند و به آن خیره شده‌اند . انگار چیزی را می‌دیدند که من نمی‌توانستم ببینم .با چشمانی پر از ترس به صفحه خالی نگاه می‌کردند و زیرلب نجوا می‌کردند : تو زیباترین وحشتی هستی که بر سر این جهان آمده ، هر چند با هر ثانیه‌ای که می‌گذرد احساس ضعف می‌کنم ، ولی می‌خواهم تا آخر جهان نگاهت کنم .حرف هایشان شبیه هذیان و توهم بود، خواستم به آن ها اعتراض کنم که ناگهان فریادی بلند کشیدند . اشک و خون از چشم هایشان جاری بود . دست هایشان را بر سرشان گذاشتند به حالت سجده بر زمین نشستند ، هر چند تاریک بود ولی روده هایشان همچون ماری گرسنه شکمشان را برید و به بیرون خزید .آنها هنوز زنده بودند و از درد رنج می‌کشیدند . من خشکم زده بود و نمی‌دانستم که برخوردم با وحشتناک ترین خاطره عمرم چگونه باید باشد که به یکباره دستانی خونین پاهایم را گرفت .دکتر بود که بلایی مشابه به سرش آمده بود . چشمانش ترکیده بود و دهانش از دو طرف چاک خورده بود . او با همان لبخند های خونینش درست قبل از اینکه بمیرد فقط یک چیز گفت : فرار کن پسر … اینجا قطب جنوب نیست .ترس و اندوه سراسر وجودم را گرفت . بدن نیمه جان آن دو نفر بر زمین افتاده بود و همانطور که خون از درون رگ هایشان فواره می‌زد، فریاد می‌کشیدند و می‌گفتند : اون داخل برف هاس، می‌خوام به برف ها نگاه کنم تا بیشتر ببینمش . اگه به برف ها نگاه نکنی، اون عصبانی میشه …!در لابلای این حرف های جنون‌آمیز احساس کردم که محیط گرم اتاق، ناگهان سرد شد . حضور نفر پنجمی را در اتاق حس کردم . حضور یک غریبه را …از پروژکتور دیگر نوری در نمی‌آمد و خاموش شده بود . دکتر و افرادم بی صدا ، مرده بودند . اکنون اتاق غرق در تاریکی بود و صدای نفس های موجودی را می‌شنیدم که بر خون برادرانم پا می‌گذاشت .با تمام وجود به سمت درب خروج دویدم تا فرار کنم . آن نفر پنجم به دنبالم افتاده بود و صدایم می‌کرد . صدایش در ذهنم می‌پیچید . انگار فقط آن صدا در ذهن من بود . انگار فقط خودم آن را می‌شنیدم .از من می‌خواست تسلیم برف ها شوم . تسلیم این واقعیت شوم که شخصیت ساختگی‌ام نمی‌تواند کسی را گول بزند . من فقط در جهل خودم غرق شده ام و فقط او می‌تواند آن را بزداید . جهلی که جز با مرگ پاک نمی‌شود .این صدا ها را می‌شنیدم در حالی که با تمام توان می‌دویدم . حتی نمی‌دانستم از چه فرار می‌کنم . هیچکس پشت سرم نبود ولی مطمئن بودم که اگر راه نروم قرار است بمیرم !در حین این ماراتون وحشت ، لیز خوردم و به پشت بر زمین افتادم . چشمانم رو به ابر های آسمان بود . برف آرامی از آن ها شروع به باریدن کرده بود . همه چیز خیلی آهسته و آرام بود وقتی زیباترین دانه برف عمرم را دیدم .زوال عقل در مغزم را احساس کردم ، نمی‌دانم این تصوراتم هم از اثرات آن بود یا نه . ولی لرزش حرکت و جوارح داخلی بدنم را حس می‌کردم که جابجا می‌شدند .همان مرگ دردناکی که برای بقیه رخ داد را انگار قرار است من هم تجربه کنم . پدرم راست می‌گفت : برف نفرت انگیز است . وقتی برف شروع به باریدن می‌کرد . همه همسالان من خوشحال می‌شدند، اما من به چشمان غمگین پدرم نگاه می‌کردم که گویی زجه می‌زد : دستانم قدرت کارگری کردن در سرما  را ندارد .پنج ثانیه قبل از اینکه بمیرم فقط یه آرزو داشتم : کاش زودتر می‌مردم .</description>
                <category>همیشه بنویس</category>
                <author>El cucuy</author>
                <pubDate>Tue, 02 May 2023 00:08:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انقلاب اسلامی در آمریکا!</title>
                <link>https://virgool.io/lets-write/%D8%A7%D9%86%D9%82%D9%84%D8%A7%D8%A8-%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%D9%85%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%A7-sj4wrv8aa6mn</link>
                <description>سال 2024 میلادی بود که جو بایدن نامزد حزب دموکرات آمریکا شکست سختی در برابر کاندیدای جمهوری خواه خورد. بسیاری تصور می کردند دولت جهموری خواه جدید می تواند آمریکا را به دوران شکوهمند گذشته باز گرداند. اما تنها یک سال پس از آن، یعنی در سال 2025، آمریکا دچار فروپاشی اقتصادی شده و شکاف های اجتماعی جای خود را به یک همگرایی بسیار عجیب داد!انقلاب اسلامی در آمریکا پیروز شد و بلافاصله پس از آن، 98/2% از مردم آمریکا به برقراری نظام نوپای جمهوری اسلامی در آمریکا رای آری دادند...انقلابیون آمریکایی به این نتیجه رسیدند که کلیه نظریات و مدل های اقتصادی گذشته برگرفته از اندیشه های طاغوتی بوده و لذا باید مدل اقتصاد اسلامی نوینی را در آمریکا برقرار نمایند.اولین اقدام انقلابی مردم آمریکا، مبارزه با گرانی و تورمی بود که کمر مردم آمریکا را شکسته و موجب کوچک شدن سفره مردم شده بود. به همین منظور، انقلابیون آمریکایی تصمیم گرفتند با تخصیص یارانه های دولتی به بنزین، برق، و گاز، هزینه حامل های انرژی را به حدی پایین بیاورند تا فشار ناشی از گرانی انرژی از روی اقشار کم درآمد و مستضعف آمریکایی برداشته شود.یکی از فعالان انقلابی آمریکایی اعلام کرد: در رژیم گذشته آمریکا، دلار بدون پشتوانه چاپ شده و صرف هزینه جنگ های امپریالیستی می شد. امروز که بحمدلله نظام اسلامی در آمریکای عزیز برقرار شده، ما همان دلارها را برای حمایت از معیشت مردم هزینه می کنیم... (فریاد الله اکبر مخاطبان)اقشار مستضعف آمریکایی که تا پیش از آن تنها تفریحشان پیاده روی، نوشیدن مشروبات الکلی، و استعمال مواد مخدر بود، با این تصمیم انقلابی موفق شدند به تفریح جدیدی دست پیدا کنند: یعنی ماشین سواری و دور دور کردن در خیابان ها و بلوارها. همچنین اکثریت عظیم آمریکاییها که پیش از آن معمولا هرگز از شهر یا روستای خود خارج نمی شدند، موفق شدند برای تفریح و گردش به مسافرت بروند.همچنین کولبرهای آمریکایی که پیش از آن از مشغول به کار قاچاق مواد مخدر از آمریکای جنوبی به ایالات متحده آمریکا بودند، متوجه شدند قاچاق بنزین از آمریکا به کانادا و مکزیک و دیگر کشورها بسیار سودمندتر از قاچاق مواد مخدر است.به این ترتیب با مقرون به صرفه شدن بنزین و انرژی برای اقشار مستضعف و کم بضاعت، مصرف بنزین و انرژی در آمریکا 10 برابر گذشته شد. آمریکا که پیش از آن در تولید نفت و انرژی خودکفا بود، اندکی پس از این اقدام انقلابی به بزرگترین وارد کننده نفت و بنزین در جهان تبدیل شده و از جمهوری خلق چین سبقت گرفت.شرکت های دانش بنیان آمریکایی که در زمینه تولید انرژی های تجدید پذیر و بهینه سازی بهره وری مصرف انرژی های فسیلی سرمایه گذاری کرده بودند همگی ورشکسته شدند.کسری تراز تجاری ناشی از واردات نفت و بنزین به حدی بود که هیچ بودجه ای برای سایر مسایل کشور باقی نمی گذاشت. تحقیقات فضایی ناسا متوقف شده و جمهوری اسلامی آمریکا اقدام به تبدیل باقی مانده مدارس و مراکز آموزشی و همچنین پزشکی و بهداشتی که سابقا دولتی بودند به خصوصی نمود. اقدام انقلابی دوم، تبدیل سیستم بانکداری ربوی آمریکا به سیستم بانکداری اسلامی بود. در رژیم گذشته، بانک ها به متقاضیان خرد وام داده و بخش اعظم جمعیت آمریکا به بانک ها بدهکار بودند. اما در سیستم بانک داری اسلامی جدید، اعطای وام به متقاضیان خرد متوقف شده و در عوض بانک ها، برای حمایت از تولید، سهام داران و نزدیکان خود وام های کلان و نجومی می دادند. اکثر این وام ها هم هرگز بازپرداخت نمی شد. اما حُسن کار آنجا بود که برعکس رژیم فاسد گذشته، دیگر هیچ بانکی ورشکسته نمی شد. بلکه کسری موجودی بانک ها از طریق اضافه برداشت از بانک فدرال ریزرو آمریکا و چاپ بیشتر پول بدون پشتوانه جبران می شد.البته خلق پول توسط بانک های اسلامی جدید در کنار کسری بودجه دولت ناشی از ارائه 3 تریلیون دلار یارانه بنزین و انرژی، موجب شد تا ارزش دلار آمریکا نسبت به طلا و سایر ارزها به شدت افت کند.به همین دلیل، مسئولین انقلابی آمریکا تصمیم گرفتند در جهت خدمت رسانی به مردم و محرومان جامعه، اقدام به عرضه سکه های طلا با قیمت بسیار پایین نمایند. همچنین، دولت جمهوری اسلامی آمریکا تصمیم گرفت به هر آمریکایی با ارائه کارت Social Security هر چقدر که تمایل داشتند ارز خارجی اختصاص دهد. این اصلاحات که با عنوان «احیای حاکمیت دلار» انجام شده بود، کسب و کارهای جدیدی برای مردم آمریکا خلق کرد که در زمان رژیم سابق حتی قابل تصور هم نبود!به تدریج آمریکاییها یاد گرفتند دارایی خود را به دلار نگه ندارند و هر چه دارند به طلا یا ارزهای خارجی تبدیل کنند. بانک های اسلامی هم به صاحبان خود هزاران میلیارد دلار وام می دادند تا این افراد دلار خود را به دولت فدرال داده و طلا یا ارزهای دیگر با قیمت دولتی دریافت نمایند. سپس طلا یا ارز خارجی خود را در بازار آزاد تا 10 برابر قیمت خرید به فروش رسانده و سود حاصل از این صنعت را در حوزه ملک و خصوصا املاک لوکس در شمال شهر نیویورک و بِوِرلی هیلز سرمایه گذاری می کردند.هوشمندی کار آنجا بود که به برکت پیروزی انقلاب شکوهمند اسلامی در آمریکا، هر گونه مالیات بر عایدی سرمایه منسوخ شده و دولت جائر دیگر مانند گذشته دست در جیب مردم نمی کرد تا پول آنها را به اسم مالیات تصاحب کند. نتیجتا سرمایه گذاری در ملک آنچنان سودمند شده بود که گاهی برخی موفق می شدند یک ملک را با وام بانکی و سود بانکی سالانه 20 درصد خریداری کرده و سه چهار ماه بعد به دو برابر قیمت به فروش برسانند و وام بانک را تسویه کرده و مابه التفاوت را به جیب بزنند. این مابه التفاوت هم معمولا یا مجددا در خرید ملک سرمایه گذاری می شد یا صرف خرید سکه و ارزهای خارجی می شد. به این ترتیب چرخه سودآور شدن سرمایه گذاری در این حوزه ها کامل شده و این سود روز به روز افزایش می یافت.البته این خلق پول و افزایش تقاضا برای ارزهای خارجی موجب کاهش ارزش دلار و نتیجتا تورم افسار گسیخته در قیمت سایر کالاهای اساسی و غیر اساسی هم می شد. اما به هر حال اکثر مردم از اینکه قیمت ملک یا سکه یا ارزهای خارجی که در اختیار داشتند بالا رفته خوشحال و راضی بودند.ارزش دلار به حدی سقوط کرده بود که به تدریج عده ای از خدا بی خبر و وابستگان به رژیم سابق زبانشان دراز شد که این وضعیت فاجعه بار است و باید برای برون رفت از وضع موجود چاره ای اندیشید. یکی از اصلاحاتی که هر از چند گاهی مطرح می شد، آزاد سازی قیمت بنزین و حذف یارانه های دولتی و تک نرخی کردن ارزهای خارجی بود.اما هر بار که این اصلاحات مطرح می شد، عده ای از انقلابیون نگران معیشت مردم می شدند و با حرارت علیه چنین سیاست هایی اعلام موضع می نمودند. استدلال انقلابیون این بود که هر گونه گران سازی قیمت بنزین و ارز موجب گران شدن سایر کالاهای اساسی شده و فشار آن به مردم منتقل خواهد شد.یکی از انقلابیون در توئیتر خود نوشت:هر کس که دغدغه معیشت کارگر آمریکایی را دارد، نمی‌تواند در برابر این معادله ناصواب که درآمد کارگر به دلار و مخارجش به یوان است، سکوت اختیار کند. این معادله، محصول غلبه تفکر معیشت‌سوز و نابرابری‌ساز نئولیبرالیسم است. برای کارگر آمریکایی، #نه_به_نئولیبرالیسم...ترجمه بیانات این انقلابی آمریکایی این بود که دولت جمهوری اسلامی آمریکا باید همچنان نظام چند نرخی ارزهای خارجی را حفظ کرده و به اسم واردات کالاهای چینی و خارجی، منابع ارزی خود را در اختیار متقاضیان قرار دهد.پس از مدتی کلیه منابع ارزی دولت جمهوری اسلامی آمریکا ته کشید. اینجا بود که دولت دیگر توان تخصیص ارز را نداشته و ناچار شد به آزاد سازی نرخ ارز تن بدهد. تولید کنندگان و وارد کنندگان و فروشندگان آمریکایی که مواد اولیه و سایر کالاهای خود را با نرخ ارز آزاد از خارج وارد کرده بودند، برای جلوگیری از ضرر و زیان ناچار بودند قیمت ها را بالا ببرند. اما انقلابیون که نگران کوچک شدن سفره مردم بودند، با چند بخشنامه تصمیم گرفتند از طریق قیمت گذاری دستوری، جلوی تورم و گرانی را بگیرند.چند فروشنده به جرم گران فروش در ملاء عام شلاق زده شده و یکی دو نفر هم به جرم اخلال در بازار سکه و ارز اعدام شدند. نتیجتا فروشندگان که با قیمت های دستوری خود را متضرر یافته بودند، از عرضه محصولات و تولیدات و غیره خودداری کرده و قحطی و کمبود کالاها بر بازار حاکم گردید. همین کمیابی کالاها موجب افزایش بیشتر قیمت ها شد، تا جایی قیمت هر کالا در بازار آزاد تا 1000 برابر بیشتر از بازار رسمی بود.یکی از صنایعی که در اثر پیروزی انقلاب اسلامی در آمریکا و استقرار نظام اقتصاد اسلامی بسیار متحول شد، صنعت خودرو سازی بود.افزایش سریع و مداوم قیمت خودرو موجب شد تا دولت برای سامان دادن به بازار خودرو ورود کند!اولین راهکار، قرعه کشی برای واگذاری خودرو بود. به این ترتیب که صدها میلیون آمریکایی برای خرید 900 هزار خودرو ثبت نام کرده و برای واگذاری قرعه کشی می شد!پس از مدتی معلوم شد عده معدودی همیشه در قرعه کشی به صورت کاملا اتفاقی و به دلیل برخورداری از شانس و اقبال بلند و خدا دادی برنده شده، و سایرین هرگز برنده نمی شوند!راهکار بعدی بردن عرضه خودرو به بازار بورس NASDAQ بود. به این ترتیب که مردم می توانستند برای خرید خودرو به صورت کاملا شفاف قیمت پیشنهاد کنند. پس از مدتی معلوم شد گویا خود خودروسازها با پیشنهاد دادن قیمت های بسیار بالا موجب افزایش غیر طبیعی قیمت خودرو می شوند.راهکار بعدی صف بندی برای عرضه خودرو بود. به این ترتیب هر آمریکایی می توانست امیدوار باشد در 100 سال آینده قطعا نوبتش خواهد رسید!دولت مردمی مشغول ارائه این راهکارها بود که ناگهان یک عده نئولیبرال وابسته به رژیم سابق از راه رسیدند و با بلوای رسانه ای و هوچیگری موفق شدند چوب لای چرخ دولت بگذارند.نتیجتا با اینکه دولت می خواست اوضاع را سر و سامانی بدهد، اما باز هم نگذاشتند و نشد!</description>
                <category>همیشه بنویس</category>
                <author>سپهر سمیعی</author>
                <pubDate>Mon, 01 May 2023 15:09:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یه روزِ دانشجویی تو سه بند</title>
                <link>https://virgool.io/lets-write/%DB%8C%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%90-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%D8%AC%D9%88%DB%8C%DB%8C-%D8%AA%D9%88-%D8%B3%D9%87-%D8%A8%D9%86%D8%AF-lqv9y54tkeex</link>
                <description>فردا امتحان فارماکولوژی دارم قرار بود صبح ساعت 7 بیدار بشم و شروع ب خوندن کنم . بیدار شدم، رفتم دست شویی، صورتمو شستم، یه قرص جوشان انداختم تو آب و نشستم رو تخت ... یه لحظه بروسلی درونم فعال شد و گفتم آدم باید از وقتایی ک بیداره بهتر استفاده کنه نه اینکه از خوابش بزنه پس گوشیو برا ساعت یازده کوک کردم ک از اتوبوس یازده و نیم جا نمونم و گرفتم خوابیدم...رفتم دانشگاه، با اینکه ساعت دوازده کلاس داشتم ولی ترجیح دادم اول برم سلف چون همیشه شکمم به درس ارجحیت داشته و خواهد داشت . نهایتش اینه ک حذفت میکنه دیگه خب ب کیف خانم ح ترم بعد بر میداری.هیچکس: مستر سم هو ایز خانم ح؟؟نویسنده:خانم ح از خوبایِ کلاس و حتی دانشکدس ک زیاد از دو واژه‌ایه ب کیفم استفاده میکنه.بعد رفتم سر کلاس، خیلی حوصله سربر بود پس رفتم داخل تلگرام و چنلای طنزِ فاخرِ و نسبتن جنسیمو چک کردم بعد کلاس آمار بود و چون حال نداشتم و هنوز جا برا غیبت کردن داشتم نرفتم سر کلاس و اومدم خوابگاه. با اینکه تا ساعت یازده خوابیده بودم بازم خوابیدم وقتی بیدار شدم یه چسه حالم گرفته بود رفتم یساعت دویدم بعد به خانم م زنگ زدم ک بخاطر حرفایِ هفته پیش عذر خواهی کنم و بگم هنوز در صلحیم. جواب نداد.پ.ن: یه چسه کوچک ترین واحد برای اندازه گیری تو کرمونه پ.ن2: خانم م دوستم بود...هنوزم فردا امتحان فارما دارم ولی میشینم و با بچه ها پاسور میزنیم و چون شرطیه مجبورم میشم تقلب کنم ولی واقعن دلم میخواد شرطی نباشه تا بدون شیله پیله بازی کنیم...بازی تموم شد. ساعت دوازده و نیمه و خوابم میاد...</description>
                <category>همیشه بنویس</category>
                <author>پی‌نوشت</author>
                <pubDate>Mon, 01 May 2023 01:20:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چه حسی داره که...</title>
                <link>https://virgool.io/lets-write/%DA%86%D9%87-%D8%AD%D8%B3%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DA%A9%D9%87-fjy5ghlnntqf</link>
                <description>تا حالا به نقطه‌ی: &quot;یا الان باید با یکی حرف بزنم یا میمیرم&quot; رسیدین؟اگه نه که درورد خدا و فرشتگانش بر شما باد که میتونین زندگیتونو مثل ادم بچرخونینآره؟پس الان من و شما یه نقطه مشترک با هم داریم.ولی قسمت سختش وقتیه که یه مدت باشه ارتباطتون اون &quot;یکی&quot; در حال گسسته شدن باشه. مخصوصا وقتی حس کنین همش تقصیر چرتو پرتاییه که مغزتون به هم میبافه. و در نتیجه؟ یه هفتست این احساسو دارین و هیچ موجود جنبنده ای نیست که درکتون کنه.اگه بخوام لیست کارای عقب افتادمو بنویسم ده تایی میشه. دو سه روزه نتونستم با خیال راحت یه لحظه بشینم و بگم: خب، الان حق داری با خیال راحت استراحت کنی. عجیبه نه؟ درک نشدینیه؟ خودم میدونم. چون من درک نشدنیم. اره ملت! من یه موجود بی ارزشم که نمیتونم بدون انجام دادن کارای موردعلاقم اونم به مدت طولانی دو روزم زنده باشم. سوال دارین؟ نه. من هیچ تلاشی برا زندگیم نمیکنم. وای چطور میتونم انقد بیخیال باشم و کل تستای ریاضی ازمون جامع رو شانسی بزنم و بقیه ازمون بخوابم؟ اره بیخیالم. به درک و کلماتی که نمیخوام بگم. در عوض؟ از همتون متنفرم. نه نیستم، چون شما فوق‌العاده این. ازتون متنفرم چون هیچ وقت نمیفهمین چی دارم میگم. چون هیچ کس، مطلقا هیچ کس نیست که بفهمه چی میگم. هیچ کس نیست که هیچ‌ کار نکردنمو درک کنه.‌ خب شاید چون این یه اشتباهه که زندگیمو به باد میده و قابل ترمیم نیست،ولی میدونی؟  انگشت وسط به سمت کل این اتفاقای مسخره.چیکار میکنم؟ نشستم و زل زدم به دیوار، نه کارامو میکنم، نه مثل ادم تفریح میکنم.و کل این زندگی قسم اگه کسی بخاد یبار دیگه بگه مشکل تو برنامه ریزیه میزنمش. نه چون الکی میگه، چون کار دیگه‌ای از دستم برنمیاد.منی که هر کتابو تو نهایتا دو روز میخوندم پنج شیش روزه یه کتابو شروع کردم و هنوز تموم نشده. خودم میدونم دغدغه هام چقدررر میتونه مسخره باشه که هست، ولی در حال حاضر اینکه اسکل ترین بچه مدرسه از من به عنوان یه ادم داغون یاد کرده باعث شده کل امروز افسرده باشم. این بده. این مسخرست.امروز خبر فوت یکی از اشناهای مامانمو شنیدم که هیچ جوره نمیشناختمش، ولی همین که یه بچه یه ساله داشته باشه برای اینکه بخش بزرگی از ذهنم درگیر بشه کافی بود. تو گروه همه داشتن از خوبیا و فلان و بهمان طرف تعریف میکردن و من یهو فکر کردم اگه من بمیرم ادما چقدر قراره درباره اینکه من ادم خوبی بودم شر و ور به هم ببافن ‌در حالی که وقتی زنده بودم تو ذهن همشون فقط یه موجود احمق بودم؟ خب اره یه حقیقته، من ادم خاصی نیستم. من فقط خستم. خستم. خستم. خستم. خستم. خستم. خستم. خستم. خستم و دیگه نمیتونم ذهنمو تحمل کنم. ذهن احمقم که میگه همش تقصیر خودته. ذهن احمقم که میگه بجای حرف زدن پاشو برو سر کارات. ذهن احمقم که میگه تو‌ خودت میخوای افسرده باشی. من فقط واقعا خستم.** شاید انقدرام بد نیستم، نمیدونمولی مرسی که گوش میدین.مرسی که هستید.(نه، خودمم نمیدونم مخاطبم کیه)چرا ترجمه نمیشه؟ پیر شدم دیگه</description>
                <category>همیشه بنویس</category>
                <author>حانیه</author>
                <pubDate>Mon, 01 May 2023 00:18:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از زخم های من،شقایق می‌روید</title>
                <link>https://virgool.io/lets-write/%D8%A7%D8%B2-%D8%B2%D8%AE%D9%85-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86%D8%B4%D9%82%D8%A7%DB%8C%D9%82-%D9%85%DB%8C-%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%AF-rvgg2i9p6zcy</link>
                <description>سرفه های مرا میشنوی؟این همان مهمان ناخوانده ایست که بوسه‌هایت برایم فرستاده‌اند.لبان زخمی‌ات نوشداروی مرگ را با ظرافت و متانت به من پیشکش کرده‌اند و مهر خداحافظی‌شان را روی شاهرگ گردنم حک . تو نگفته بودی حرارت بوسه‌هایت کرم‌های خورنده‌ی درونم را بیدار میکند.تو نگفته بودی درد کشیدنِ من آن ته مانده‌‌ی شادی درونت را قلقلک میدهد.نگفته بودی شادی‌ات کینه پیچ شده و عشقت کشنده است.تو می‌دانستی و دم بر نیاوردی. تو دهان چفت شده‌ی کرم‌ها روی استخوان‌هایم را میدیدی .تو قالب تهی کردنم را میدیدی .تو ،با ولع نابود شدنم را نظاره میکردی. این توی بی‌رحم،انتقام میخواستی . انتقام سرنوشت و تمام آدم‌هایش . نفرت آنقدر دور قلبت تنیده بود و هوایت را متعفن کرده بود که عشق انتخابی جز کپک زدن نداشت.تو مرا مرحم دردهایت میخواستی یک الهه‌ی نجات‌دهنده که هر وقت به هذیان میافتادی تسلیم تو میشد .لب‌های زنده‌اش را روی لب‌های سرد مردار شده‌ات می گذاشت و هذیان‌هایت را یک جا قورت میداد.تو هم خونِ سرخِ زلالش را میمکیدی و از جبر مرگ فرار میکردی.می‌گفتی مرگ باید جلوه‌ای از انتخاب و اراده‌ی انسان باشد ، نه یک چیز زشت از قبل تعیین شده مثل زندگی!اما من واقعا الهه‌ی خوبی بودم.از غروب تا طلوع سر بالینت مینشستم و قوای باقی مانده‌ام را صرف نوازش شقیقه‌هایت میکردم،صرف در آغوش کشیدن کابوس‌هایت.تو هم قالب تهی شده‌ام را سخت در آغوش میکشیدی و به نفس‌ها و اشک‌هایت اجازه میدادی قلمی بردارند و تن نحیف و رنجورم را زخم آرایی کنند.باری یک روز سرد زمستانی ، هنگامی که جان لطیف و نازکم را در آغوش میکشیدی، زخم ها جوانه زدند،شقایق های قرمز روییدند و ما در آغوش هم شرابِ شقایق را سر کشیدیم. همانگونه که تو میخواستی،با اراده و خواست خودمان!پ.ن:این متن بعد از خوندن داستانِ کوتاه قربانی از کتاب چمدان بزرگ علوی نوشته شده.شاید یه اسپین آف از زبون فروغ قصه باشه...حسن ختام(یه جمله از داستان اصلی):آیا می‌شود که مهر و محبت هم در دنیا اسباب دردسر آدم باشد؟</description>
                <category>همیشه بنویس</category>
                <author>Azadovski</author>
                <pubDate>Sun, 30 Apr 2023 06:24:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از خاطرات پیاده‌روی</title>
                <link>https://virgool.io/lets-write/%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%B1%D9%88%DB%8C-latz3cyvoopp</link>
                <description>کلاه سویی‌شرت مشکی‌اش را گذاشته بود روی سرش و تا روی پیشانی پایین داده بود. بند آن را هم محکم بسته و تنها گردی صورتش نمایان بود. تقصیر خودم بود که وسوسه شدم جورابی از او بخرم. همسرم را واداشتم جلو برود و از او خرید کند. ممانعت کرد. گفت پول نقد کم دارد به کرایه تاکسی نمی‌رسد. گفتم حالا دوباره از عابر بانک می‌گیری. قبول کرد. جلو رفت. دختر را صدا زد و جورابی سرمه‌ای خواست. دختر بسته‌ی کوچک بیست سی‌تایی جوراب‌ها را گشت و رنگ مد نظرش را پیدا کرد. سی‌هزار تومن را گرفت و جوراب را داد. همسرم دوباره رفت تا از عابر بانک پول بگیرد برای کرایه تاکسی. من خسته بودم. کفشم راحت نبود. زیاد هم پیاده‌روی کرده بودم. روی نیمکت سنگیِ کنار خیابان نشستم. زنی روی چهارپایه نشسته بود و تعدادی کتاب برای فروش جلویش چیده بود. همین که نشستم گفت: &quot;شوهرت از اون دختر جوراب خرید؟&quot; گفتم آره. گفت: &quot;نخرید. دختره حقه‌بازه. پدرش اون سمت خیابون یک میلیارد کفش ریخته. چه فروشی هم داره. هفت هشت تا از بچه‌هاشم میفرسته دست فروشی. الان اگه بگردی جیبهاشو پره پوله. یه خونه سه طبقه دارند. وضعشون خیلی خوبه. مادرش رو بار‌ها دیدم. بیا ببین چه گوشی دستش میگیره. گوشی هشتاد میلیونی. شهر رو افغان‌ها گرفتن. این دختر خیلی دریده‌است. هر وقت از کنارم رد میشه به من فحش میده. اینجوری نگاهش نکن. خیلی حقه بازه. یه زبونی داره.&quot; در جواب تمام این حرف‌هایی که زد تنها توانستم بگویم &quot;عجب&quot; و این عجب را چند بار تکرار کردم. زن کتاب‌فروش ادامه داد: &quot;هر روز اینجا میام. مگه چه قدر مشتری دارم. کسی کتاب نمیخره دیگه. عوضش کلی آدم جوراب میخرن. اونم از این دختر ورپریده. نگاهش کن چطور آدامس میجوه. شب به شب میرن خونه‌شون پولهاشون رو میشمرن بعد به ریش ما میخندن. اشتباه کردی ازش جوراب خریدی. خیلی حقه‌بازه.&quot;زن کلمه‌ی حقه‌باز از زبانش نمی‌افتاد و با کمال خونسردی حرف می‌زد. انگار بارها و بارها این جمله‌ها را برای عابران بازگو کرده. جوری مسلط و پشت سر هم، گویی از روی کتابی می‌خواند. بعد از دو سه بار عجب عجب کردن، زبان آمدم که: &quot;آدم که نمی‌شناسه اینا رو دلش میسوزه خرید می‌کنه ازشون.&quot;زن همان‌طور که نگاهش به دختر و رصد کردن حرکاتش بود و من را هم وامیداشت بیشتر به او  دقت کنم، ادامه داد:&quot;دلت نسوزه. اینا وضعشون خیلی خوبه. میلیاردرن.&quot;همسرم رسید و گفت: &quot;عابر بانک کارتم رو خورد.&quot; از نیمکت بلند شدم و متعجب پرسیدم: چی، خورد. چرا؟ زن پیش‌دستی کرد و قبل از پاسخ همسرم گفت: &quot;می‌دونی چرا سوخت؟ چون داشتی پول رو به ناحق خرج می‌کردی.&quot; و تمام ماجرایی را که برای من تعریف کرده بود برای او هم گفت. و در آخر توصیه کرد برید پولتون رو پس بگیرید. سوار تاکسی شدیم و در سکوت دختر را تماشا کردیم که داشت به چند نفر دیگر جوراب می‌فروخت. و من به نذر دخترم فکر می‌کردم که می‌خواست ادا کند. نذری که دیگر به نظرم منطقی نمی‌آمد و جای دادن وجهی به اینگونه کودکان، بهتر بود نصیبِ افرادِ شناسی می‌شد که مطمئن بودیم نیازمندند. اگرچه شاید کارمان کمی سخت‌تر می‌شد ولی به گمانم ارزشش را داشت تا این نوع کمکها به دست محتاجان واقعی برسد. اکرم‌حسینی‌نسب </description>
                <category>همیشه بنویس</category>
                <author>سارا حسینی‌نسب</author>
                <pubDate>Fri, 28 Apr 2023 23:34:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیوِ ساعت مچی</title>
                <link>https://virgool.io/lets-write/%D8%AF%DB%8C%D9%88%D9%90-%D8%B3%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D9%90-%D8%AC%D8%A7%D8%AF%D9%88-bbhh5mkcvuqb</link>
                <description>روز فارغ التحصیلی ام بود. بعد از مدت ها درسم را تمام کرده بودم. از رشته ام خوشم نمیامد برای همین هم تمام کردنش خیلی طول کشیده بود. هر کسی برایم هدیه ای آورده بود. آنقدر طولانی شده بود که شهره ی عام و خاص شده بودم در دانشگاه. به عنوان پیر دانشگاه می شناختنم. هم دوره ای هایم چند سال زودتر فارغ التحصیل شده بودند و هر کدام مشغول کاری بودند. ولی من گیر کرده بودم. وقتی چیزی را دوست نداری گیر میکنی دیگر. نمی توانی تمامش کنی. درجا میزنی.برای آن روز دوست های صمیمی ام را دعوت کرده بودم تا بالاخره این اتفاق مبارک را به چشم هایشان ببینند. البته نرگس هم بود. کسی که دوستش داشتم. کسی که به پایم مانده بود تا بالاخره به خواستگاری اش بروم و با هم ازدواج کنیم. بهانه ام برای به خواستگاری اش نرفتن همیشه این بود که تا درسم را تمام نکنم نمی توانم به خواستگاری اش بروم. او فوق لیسانسش را هم گرفته بود و با وجود دو سال کوچکتر بودنش دانشجوی دکترا بود ولی من تازه داشتم لیسانسم را میگرفتم.لباس های فارغ التحصیلی ام را پوشیده بودم، کلاه ابو علی سینا بر سرم و صدایمان کردند و رفتیم بالا و مدارکمان را گرفتیم و دست زدند برایمان و کلاه هایمان را به آسمان انداختیم و تمام شد. بعد از تمام شدن مراسم به رستوران گلایل رفتیم تا به بچه ها سور بدهم. هر کسی چیزی سفارش داد. یکی چلو کباب برگ، دیگری کوبیده آن یکی بختیاری نرگس ماهی سفارش داد و من هم سوپ و سالاد سزار. رستوران هم غذای ایرانی داشت و هم غذای فرنگی و فست فودی. تا غذا را بیاورند دوستان هدیه هایشان را گذاشتند روی میز.ولی نرگس چیزی روی میز نگذاشت. سرش را آورد کنار گوشم و گفت : «هدیه ی من سریه» بعد دستش را توی جیب کتم کرد و چیزی تویش گذاشت.بعد از چند دقیقه توی جیبم دست کردم. یک جعبه بود. بعد از ناهار. وقتی داشتم می رساندمش خانه درش آوردم. بازش کردم. یک ساعت خوشگل با عقربه های عجیب و غریب بود. شبیه این ساعت های سه زمانه بود. ولی یک عقربه اش ساعتگرد می چرخید دیگری پادساعتگرد و ثانیه شمارش در خلا برای خودش بازیگوشی میکرد. تاریخ شمارش هم عدد صفر را نشان میداد. به نرگس نگاه کردم. ازش پرسیدم: «چرا ساعته اینجوریه؟»خندید و چشمکی بهم زد.-چجوریه؟-عجیب غریبه-خب چون ساعت جادوییه-جادویی؟-آره .. جادویی-چیکار میکنه یعنی؟-از یه سمساری خریدمش. مغازه دار می گفت زمان رو میتونه به عقب برگردونه.-خب به چه درد من میخوره؟ خیلی بهم خوش گذشته که باز برگردم به عقب؟-خب می تونی برگردونیش به عقب تا این فرصتایی رو که از دست دادی بدست بیاریخندیدم. شاید میخواست که برگردم به گذشته و رشته ی دلخواهم را بخوانم و زودتر درسم را تمام کنم و به خواستگاری اش بروم. به من لطف داشت. من آن قدرها هم خوب نبودم. ولی خب دوستم داشت دیگر. خوش بحال من که کسی را داشتم که دوستم داشته باشد. کسی که به پایم بماند. پرسیدم:-خب حالا چطور کار میکنه؟-روی یک تکه کاغذ نوشته ام. حالا عجله نکن. بعدا سر فرصت انجامش بده.-خب کاغذ رو رد کن بیاد!کاغذ را به من داد. نوشته بود دکمه مربوط به تنظیم کردن ساعت را به بیرون بکشید بعد سه دور ساعتگرد بچرخانید پنج دور پادساعتگرد. دو تا دکمه ی دیگر روی بدنه ساعت را با هم فشار دهید. چشم هایتان را ببندید و به زمانی که میخواهید به آن برگردید فکر کنید. به گذشته بر میگردید. نرگس را دم خانه شان پیاده کردم و رفتم خانه. مامان بابا نبودند. رفتم توی اتاقم. طبق همان دستورالعمل روی کاغذ عمل کردم. ولی به چند سال پیش میخواستم برگردم؟ نمی دانستم.چشم هایم را باز کردم. توی اتاقم نبودم. گویی در مکان جدیدی فرود آمده بودم. دیوارها کاه گلی بودند. لباس هایم عوض شده بودند. لباس های نمدی سفید. کفش نداشتم. گیوه به پایم بود. تا بحال همچین جایی نرفته بودم. برایم جدید می نمود. درهای اتاق خیلی بلند بودند. چهار پنج متری بودند به نظرم. بلند شدم تا از پنجره بیرون را نگاه کنم. به بیرون نگاه کردم. گاوها زمین ها را شخم می زدند و اسب ها برای خودشان می دویدند و شیهه میکشیدند. معلوم نبود به چند سال قبل بازگشته بودم؟ آمدم از در بیرون بروم که به داخل اتاق توسط نیرویی غیب هل داده شدم. دودی سیاه به داخل اتاق وارد شد. صدایی مخوف و ترسناک اتاق را پر کرد.-کجا میخواهی بروی؟ترسیده بودم. صدا از کجا می آمد؟ آن دود چه بود؟ چرا نمی توانستم از اتاق بیرون بروم؟ چرا آن دود دور اتاق می چرخید و از اتاق خارج نمیشد؟ در دلم جواب آن صدا را دادم-میخواهم بروم بیرون.صدا دوباره بلند شد.-عجله نکن. خواهی رفت.-اینجا کجاست؟-مگر نمی دانی؟-از کجا بدانم. من میخواستم به گذشته ام برگردم. نه به اینجا.-ها ها ها .. اول ازینجا باید عبور کنی تا درِ گذشته به رویت باز شود.-خب .. اینجا کجاست؟-اینجا.. قلعه ی دیوها .. ها ها هاخنده ای شیطانی فضای اتاق را پر کرد. دیوارها لرزیدند. سردم شد. قلبم به تپش افتاد. با خودم گفتم این هم از هدیه ی نرگس خانوم. حالا چه غلطی بکنم؟صدا جواب داد-هیچ غلطی. فقط بنشین و تماشا کن-چه چیزی را تماشا کنم؟-نتیجه ی تغییراتی که میخواستی در گذشته ات بدهی رادود به سمتم هجوم آورد و از راه دهانم وارد وجودم شد. چشم هایم بسته شد. تصاویر از ذهنم می گذشتند. رشته ام را عوض کردم. در رشته ام موفق بودم. با دختری زیبا آشنا شدم. نرگس را پیچاندم و با آن دختر ازدواج کردم. داشتیم توی جاده ی شمال به سمت ویلای پدر زنم می رفتیم .. تصویر ایستاد.صدا از درونم شروع به صحبت کرد.-میخواهی بقیه اش را هم ببینی؟نمی دانستم. اگر نرگس می دانست که اگر به گذشته برگردم می پیچانمش که ساعت را بهم هدیه نمی داد. دوستش داشتم. او هم عاشق من بود. دلم میخواست از آنجا فرار کنم. ولی چطوری؟ توی مخمصه افتاده بودم.صدا گفت:-می خواهی برگردی؟-بله .. همین الان!-خوب است! فقط باید هزینه اش را پرداخت کنی-هزینه اش چیست؟-باید چیزی را ازت بگیریم-مثلا چه چیزی؟-جانت راچرا باید جانم را می گرفت؟ جانم را دوست داشتم پس گفتم :-نه-جانش را-جانش؟ جان که را؟-جان کسی که به تو این ساعت را هدیه دادهدوستش داشتم پس مخالف کردم.صدا پرسید:-چرا؟گفتم خب دوستش دارم. دوست ندارم جانش را بگیرید-پس گذشته ات را می گیریم!با خودم گفتم خب خوب است دیگر. همچین گذشته ی درخشانی هم نداشته م. حرفم را به زبان نیاورده بودم ولی او همه چیز را می شنید. گویی در دلم خانه داشت.-پس گذشته ت را میگیریم.با خودم گفتم عیبی ندارد. فدای سرم. دوباره بهترش را میسازم.دود خندید-راستی نرگس هم جزو گذشته ات است. او هم از بین می رود.دود دوباره به سمتم آمد و این بار از دماغم وارد بدنم شد. غش کردم. به هوش که آمدم چیزی به خاطر نمی آوردم. هیچ چیز. آنجا کجا بود؟ اسمم چه بود؟ حافظه ام پاک شده بود. آمدم فریاد بزنم و کمک بخواهم ولی اصواتی نامعلوم از زبانم خارج شدند. حرف زدن را هم فراموش کرده بودم. همه چیز پاک شده بود. بلند شدم ولی به زمین خوردم. چند بار امتحان کردم ولی نتوانستم. راه رفتن را هم فراموش کرده بودم. سینه خیز به سمت آینه رفتم. توی آینه نگاه کردم. صورت بچه ای را دیدم. کودکی ام را. به دوران کودکی ام برگشته بودم. حال باید چه می کردم؟ ساعت را دیدم که کنار آینه بود. آن ساعت لعنتی. باید میشکستمش..همه چیز در آن ساعت حبس شده بود.</description>
                <category>همیشه بنویس</category>
                <author>سید مهدار بنی هاشمی</author>
                <pubDate>Wed, 26 Apr 2023 20:34:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عملیاتی که پایان جنگ جهانی دوم را رقم زد</title>
                <link>https://virgool.io/lets-write/%D8%B9%D9%85%D9%84%DB%8C%D8%A7%D8%AA%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D9%85-%D8%B1%D8%A7-%D8%B1%D9%82%D9%85-%D8%B2%D8%AF-xrrl8jskrfzp</link>
                <description>سربازان، نبرد نرماندیدر ششمین روز از ماه ژوئن سال  1944 هزاران سرباز از کشورهای مختلف جهان به ساحل نرماندی در شمال فرانسه هجوم آوردند. هدف، آزادسازی فرانسه از اشغال نیروهای حزب نازی آلمان بود.طی جنگ جهانی دوم فرانسه به اشغال حزب نازی درآمده بود و آزادسازی فرانسه از زیر سلطۀ آلمان گام مهمی بود که نیروهای متفقین در پایان‌دادن به جنگ برمی‌داشتند.در  بامداد 6 ژوئن تعداد 160 هزار سرباز از 12 کشور جهان در ساحل نرماندی  پیاده‌شدند. برنامه‌ریزی برای عملیات پیاده‌سازی نرماندی از دو سال پیش  آغاز شده و کاملاً سرّی نگه داشته شده بود. نیروهای متفقین موفق شده‌بودند این عملیات را کاملاً به‌دور از چشم تیزبین آلمانی‌ها به پیش ببرند.البته  آدولف هیتلر از همان زمان می‌دانست که حملۀ جانانه‌ای از سوی نیروهای  متفقین علیه مواضعش در فرانسه می‌تواند جریان جنگ را در اروپا معکوس کند.کمی بعد از ورود آمریکا به جنگ علیه آلمان، فرانکلین روزولت، وینستون چرچیل و ژنرال دوایت آیزنهاور کار را بر روی نقشه‌ای که به سلطۀ آلمان نازی بر اروپا خاتمه دهد شروع  کردند. آن‌ها می‌دانستند که گشودن یک جهبۀ غربی برای پراکنده‌کردن نیروهای  آلمانی حیاتی است؛ اما سوال اساسی این بود که کجا و چه‌وقت؟پیاده‌سازی نیروهای متفقین در ساحل نرماندی در جریان جنگ جهانی دوم، روز دی هیتلر حمله را پیش‌بینی می‌کرد. از سال 1942 نیروهای آلمان ساخت استحکاماتی را در سواحل شمالی فرانسه آغاز  کردند اما آن‌‌ها امکان تجهیز و آماده‌سازی تمام خط ساحلی را نداشتند. از  ابتدا گمان می‌شد که شهر ساحلی کاله در فرانسه گزینۀ مورد نظر متفقین برای حمله است چون فقط 33 کیلومتر از راه دریا (کانال مانش) با شهر دووِر در  انگلستان فاصله داشت. آلمان تجهیزات سنگینی را در ساحل کاله مستقر کرد و توپخانۀ خود را به سمت دوور نشانه گرفت؛ اما باقی نواحی ساحلی آنقدر تجهیز نشدند.چرا کاله؟دلیل اساسی که هیتلر فکر می‌کرد کاله همان شهری است که مورد هجوم متفقین قرار می‌گیرد، نزدیکی‌اش به خاک انگلستان نبود؛ هیتلر مغلوب موفق‌ترین حیلۀ نظامی از زمان اسب تروا شد. نیروهای نظامی متفقین از طریق عملیاتی به ژرمن‌ها قبولاندند که حمله از  ناحیۀ کاله انجام خواهد شد. آن‌ها به این منظور تاسیساتی را در ساحل دوور  برپا کردند. نیروهای آلمان طی گشت‌های  دریایی‌شان از دور استحکاماتی را می‌دیدند که خبر از یک حملۀ قریب الوقوع  می‌داد، اما آن‌ها نمی‌دانستند که آن تاسیسات تماماً ماکت است.توپخانۀ ساحلیاز سوی دیگر متفقین تمام جاسوس‌های نازی را در خاک انگلیس دستگیر کرده بودند و آن‌ها را واداشتند تا  در تماس با یگان نظامی آلمان به آن‌ها اطلاع دهند که حمله از شهر دوور  انجام خواهد شد. ژرمن‌ها چاره‌ای جز افتادن در این دام نداشتند. توجه هیتلر  معطوف به کاله شد و مطمئن بود سایر تحرکات نظامی فقط برای این است که حواسش را از دوور منحرف سازد؛ البته نرماندی هم از نظر او دور نمانده بود. نیروهای آلمان در خط ساحلی پخش شده بودند و بخشی از آن‌ها در نرماندی در حالت آماده‌باش به‌سر می‌بردند؛ اما مشخصاً نگرانی چندانی از بابت نرماندی نداشتند.شرایط جوی به کمک متفقین آمدعصر  روز 5 ژوئن طوفان سهمگینی سواحل شمالی فرانسه را درنوردید. آلمانی‌ها  مطمئن بودند که در این شرایط آب‌وهوایی حمله‌ای انجام نخواهد شد و بسیاری  از افسران آلمانی از جمله ژنرال اروین رومل که فرماندۀ یگان نظامیان در ساحل نرماندی بود، پست خود را ترک کردند تا برای دیدار همسرانشان به پاریس و  آلمان بروند. آنچه ژرمن‌ها نمی‌دانستند این بود که متفقین قرار است از  وقفه‌ای در طوفان برای حمله به مواضع آن‌ها استفاده کند. برج هواشناسی متفقین تشخیص داده بود که در نیمه‌شب 5 ژوئن طوفان متوقف خواهد شد و این زمان مناسبی برای غافلگیرکردن آلمانی‌ها بود.با  این حال وقتی نیروهای متفقین در سپیده‌دم روز 6 ژوئن که به روز دِی معروف شد، در ساحل نرماندی پیاده‌شدند، هدف رگبار شدید نیروهای آلمانی مستقر در خط ساحلی قرار گرفتند. آلمانی‌ها  تلفات سنگینی بر‌ آنان وارد کردند، بسیاری از سربازان متفقین پیش از آن‌که پایشان به ساحل برسد هدف اصابت  گلوله قرار گرفتند؛ اما آن‌ها پرتعدادتر از این حرف‌ها بودند.نبرد نرماندیروز دی یا D-Day پیاده‌سازی نرماندی باعث شکل‌گیری عملیات آزادسازی فرانسه شد که پایه‌های پیروزی متفقین را در جبهۀ غربی بنا نهاد.عملیات نرماندی که بزرگ‌ترین عملیات آبی – خاکی تاریخ است با اسم رمز عملیات نپتون شناخته می‌شد و به روز دی (D-Day) شهرت یافته است. روز دی یک اصطلاح نظامی آمریکایی است و به روزی گفته می‌شود که قرار است عملیات بزرگ حمله در جنگ شروع شود اما بیشتر از همه عملیات نرماندی به عنوان روز دی شهرت پیدا کرده است.در روز دی ساحل نرماندی از زمین و هوا زیر حملات شدید متفقین قرار گرفت. 130 هزار سرباز از دریا و 23 هزار نفر از راه هوا درون شش هزار ناو و هواپیمای جنگی به نرماندی رسیدند، اما شهر ساحلی نرماندی تا پایان جنگ دروازۀ عبور 2.5 میلیون نیروی متفقین و 500 هزار وسیلۀ جنگی باقی ماند.نبرد نرماندی در دنیای فیلم و کتاباهمیت این روز در کتاب‌ها و آثار سینمایی هم منعکس شده است.یکی از پرآوازه‌ترین آثار سینمایی که با موضوع روز دی ساخته شده، «نجات سرباز رایان » محصول 1998 اثر مشهور استیون اسپیلبرگ، فیلمساز آمریکایی است. داستان این فیلم طی نبرد نرماندی اتفاق میفتد. نیم ساعت اول فیلم به ماجرای رسیدن نیروهای متفقین به فرانسه می‌گذرد. کاپیتان جان میلر با بازی تام هنکس ماموریت دارد تا به کمک نیروهایش سرباز رایان را پیدا کند و به خانه‌اش برگرداند. تمام برادران رایان در جنگ کشته شده‌اند و حالا رایان از خدمت در جنگ معاف شده است تا در کنار مادرش باشد. تام هنکس در صحنه‌ای از فیلم نجات سرباز رایان ساختۀ استیون اسپیلبرگ«طولانی‌ترین روز» عنوان فیلم دیگری است که در سال 1962 با الهام از روز دی و  بر اساس کتابی با همین نام نوشتۀ کورنلیوس رایان ساخته شد. در سال 2018 هم  فیلم ارباب دربارۀ همین روز تاریخی روی پردۀ سینماها رفت که نقدهای خوبی هم  گرفت.اما در دنیای کتاب‌ هم این روز مهم از نظر دور نبوده است. کتاب «دختران روز دی» نوشتۀ سارا رز نویسندۀ آمریکایی به نقش مهم زنان در جریان عملیات نرماندی پرداخته است. این زنان جاسوسانی بودند که بدون حضورشان پیروزی متفقین در نبرد نرماندی و در جنگ جهانی دوم به مخاطره میفتاد.تصویر روی جلد کتاب اصلی دختران روز دیکتاب نمایش افسانه‌ای برای وقتی دیگر نوشتۀ نویسندۀ بزرگ فرانسوی لویی فردینان سلین از زاویه‌ای دیگر به جنگ جهانی دوم پرداخته است. داستان کتاب در روزهای قبل از پیاده‌سازی نرماندی اتفاق میفتد و بسیار خواندنی است. این کتاب را مهدی سحابی، مترجم بزرگ‌ترین رمان تاریخ: «در جستجوی زمان از دست رفته» اثر مارسل پروست و اصغر نوری به فارسی ترجمه کرده‌اند.فردینان سلین، نویسنده کتاب نمایش افسانه ای برای وقتی دیگرعملیات نرماندی آغازِ پایانِ اشغال فرانسه بود. رمان با دیدار راوی و زنی به اسم کلمانس که از دوستان قدیمی‌اش است در گیرودار بمباران هوایی پاریس شروع می‌شود. پاریس در آستانۀ آزادی است و زن از تسویه‌حساب‌ها خبر آورده است. پاریسی‌هایی که طی اشغال با آلمانی‌ها همکاری کردند حالا یکی‌یکی شناسایی و سلاخی می‌شوند...پی‌نوشت:  اسب تروآ داستانی‌ است که در انه‌اید، منظومۀ حماسی ویرژیل آمده است.  یونانی‌ها سربازانشان را درون یک اسب چوبی عظیم مخفی و اسب را به  شهر تروآ  پیشکش کردند. شب هنگام سربازان از اسب پیاده شدند و دروازۀ تروآ را برای  یونانی‌ها گشودند.</description>
                <category>همیشه بنویس</category>
                <author>الی آذر</author>
                <pubDate>Wed, 26 Apr 2023 10:44:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>واقعا چرا دارم این قد دپ می‌نویسم؟</title>
                <link>https://virgool.io/lets-write/%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%D8%A7-%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%82%D8%AF-%D8%AF%D9%BE-%D9%85%DB%8C-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%85-aot6xgfvzoad</link>
                <description>احساس می‌کنم بعضی وقت‌ها باید بعضی انسان‌ها رو از زندگیت بندازی بیرون، با اینکه ازش هزاران هزار خاطره‌ی خوب داری‌.ممکنه دلت به یکی تنگ شه اما انتخابت این باشه که فراموشش کنی، ممکنه یکی رو خیلی دوست داشته اما انتخابت این باشه که دیگه نبینیش‌.دوست‌های صمیمی که ندیدنشون عادی می‌شه، کسایی که برخلاف قبل باهاشون ۴۵ دقیقه پشت تلفن حرف نمی‌زنی، اونایی که دیگه از صبح تا شب باهاشون چت نمی‌کنی:)همه چیز دورانی داره، همه‌ی دوستی‌ها تموم می‌شن تمام روابط خوب پایانی دارن، این پایان ممکنه درد داشته باشه اما معنیش این نیس که نباید منتظر یه شروع دوباره باشی. ممکنه دیگه اون شخص رو تو زندگیت نداشته باشی اما مطمئن باش این می‌تونه شروع دوباره‌ی یه رابطه‌ی جدید باشه. :)به یاد دوستی که دیگه باهاش حرف نمی‌زنم؛) چشمک</description>
                <category>همیشه بنویس</category>
                <author>Shlupin</author>
                <pubDate>Sun, 23 Apr 2023 17:47:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان من و دِزیره</title>
                <link>https://virgool.io/lets-write/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%85%D9%86-%D9%88-%D8%AF%D9%90%D8%B2%DB%8C%D8%B1%D9%87-befyyvo3ot4f</link>
                <description>دزیره چهارده سالش بود که عاشق شد.دست بر قضا من نیز چهارده ساله بودم که با او همداستان شدم.انگار ماجرای عشق او ماجرای عبرت آموز من هم بود. داستان ما دو نفر از آنجا شروع شد که اوژنی دزیره کلاری، دختر تاجر ابریشم در شهر کوچک مارسِی، دفتر خاطراتی را که پدر مرحومش پیش از مرگ به او هدیه داده بود، باز کرد و تصمیم گرفت نخستین برگ خاطرات زندگی اش را در آن دفتر یادگاری بنویسد... و نوشت...خاطره ای از حضور آن روز در سالن  شهرداری که مملوّ از جمعیت بود و اوژنی همراه مادرش به آنجا رفته بود تا برای آزاد کردن اِتیین، برادر انقلابی خود اقدام کند.انقلاب شده بود. آن هم چه انقلابی...انقلاب کبیر فرانسه که قرن ها سنت پادشاهی را بر هم زد و علاوه بر این که اندیشه و دیدگاه های مردم این کشور را متحول کرد،  بر سرنوشت اروپا و سایر مناطق جهان نیز اثر گذاشت. فرانسویان آن سال ها شاهد تحول بزرگی بودند.یا بهتر است اینگونه بگوییم: در اواخر قرن هجدهم میلادی، مردم فرانسه پس از قرن ها سکوت در برابر ظلم نظام پادشاهی و اشرافی گری ، دست از مشاهده منفعلانه برداشته و دست بکار عمل شده بودند.آن ها به دست خود، تحول را رقم زدند. کاری کردند کارستان... انقلاب کردند و دستگاه ظلم را برچیدند. رویداد بزرگی که تا آن روز در تاریخ جهان، بی سابقه بود.با این وجود همیشه انسانها نیستند که دست بکار عملند. یکی دیگر هم آنجا هست که گاهی رشته ها را پنبه می کند.اوست: تقدیر. انقلابیون  می اندیشیدند، شاهان  را برای همیشه سرنگون کرده اند با این وجود، پادشاه دیگری از  میان طبقه انقلابی سر بلند می کرد.اوژنی در اوج انقلاب جوانی، چهارده سالگی،  با مردی دیدار کرد که سرنوشت فرانسه و جهان آن روز را بر پیشانی داشت: ناپلئون بناپارت، امپراطور آینده فرانسه.آن دو  در حالی  نامزد شدند که ناپلئون جوان گمنام و بی چیز، اما  ژنرالی بلندپرواز و جاه طلب بود. با این که عاشق اوژنی بود اما آرزوهای خود را بیشتر از عشق خویش دوست داشت.در آخرین دیدار، یک شب بارانی، هنگامی که با اوژنی خداحافظی می کرد تا به دنبال سرنوشت به پاریس رویایی برود، در حالی که حتی پول برای هزینه سفر خود را هم از اوژنی قرض گرفته بود، قول داد که خیلی زود باز گردد اما هیچ گاه به وعده خویش برنگشت...دو سالی گذشت و اوژنی، دلواپس  غیبت نامزد محبوبش، پولی قرض گرفت و بی خبر از خانواده،  سوار بر کالسکه پست شد و برای پیدا کردن ناپلئون به پاریس رفت. من نیز که چون اوژنی، شور نوجوانی به دل داشتم،  همراه با او به پاریس  رفتم...پاریس،  آن دلبرِ شهر آشوب که حتی اوژنی فرانسوی نیز از فتنه هایش، دل نگران بود. وقتی  اوژنی، عشق و نامزد خویش را  در تالار بزرگ و مجلل شهر  کنار زنی مشهور، ژوزفین  زیبا و فتنه گر  دید در حالی که آن دو در میان جمعی از  بزرگان و صاحبان قدرت در پاریس، نامزدی شان را اعلام می کردند، قلب من نیز مانند قلب اوژنی شکست و  از خیانت و  بی وفایی ناپلئون بیشتر از او  دلم آتش گرفت. آنقدر که اوژنی را سرزنش کردم که چرا هیچ کاری نکرد. مثلا فریاد نزد، جیغ نکشید، میهمانی اعیان شهر را بر هم نریخت و ناپلئون را به باد ناسزا نگرفت. اما او به جای همه این کارها ، تنها  لیوان شامپاین را بر لباس آن زَنَک لَوند عاشق دزد خالی کرد و از تالار گریخت  و گریه کنان خود را به یکی از پل های رود سِن رساند تا خودش را به میان رودخانه پرتاب کند... نه...آنقدر ها هم دلشکسته نبودم که  من نیز  با او از پل بالا بروم تا خود را با او به رودخانه پرتاب کرده و  نیست و نابود کنم.بلکه در آن لحظه پر تب و تاب، بیشتر خشمگین بودم و دلم برای «اوژنی کوچولو» می سوخت. ناپلئون اینطور صدایش می کرد و حالا برای همیشه رفته بود.  ناپلئون بخاطر اعتبار و شهرت، دیگری را بر اوژنی ترجیح داده بود  و من برای نخستین بار در عمر کوتاه خود، معنی بخت و اقبال را بخوبی می فهمیدم.  این درس بزرگی  بود. همه چیز آن طور پیش نمی رود که ما دوست داریم و یا انتظار آن را می کشیم. گاهی وقایع بدون دخالت ما اتفاق می افتند و  با این که نقشی در وقوع آن ها نداریم بر سرنوشت ما نیز اثر می گذارند. و درس دیگر این بود: انسان ها حتی اگر عاشق هم باشند چندان قابل اعتماد نیستند. ناپلئون، هیچ گاه سهم اوژنی نبود. هرچند که  او نیز سرنوشت  دیگری بر پیشانی خود داشت.اوژنی تقریبا به بالای پل رسیده بود که دستی نیرومند او را گرفت و  با قدرت پایین کشید.ژان باپتیست برنادُت، ژنرال بلند قامت و چهارشانه ای که امروز عصر ،  اوژنی از او درخواست کرده بود تا وی را بعنوان زوج خود به دربان تالار معرفی کند و این مرد مغرور و باوقار، پیشنهاد جسورانه دختر ساده پوش شهرستانی را پذیرفته بود و بدین ترتیب، اوژنی را به اعتبار او  به آن تالار مجلل راه دادند.این یکی از تشریفات آن روزگار  بود که  میهمانان و یا وارد شوندگان چه زن و چه مرد،  با زوج خویش، به محافل اشرافی وارد  شوند. چه؟؟ محافل اشرافی؟ مگر همین چند سال پیش نبود که انقلاب کبیر فرانسه طومار اشرافیت را در هم پیچیده بود؟پس چه شد که سنت های اشرافی دوباره و اینقدر هم  زود به حیات عادی جامعه باز گشت؟ دوباره نجبای پیشین، مردان و زنان اشراف بازمانده از آن همه اعدام های خونین، و یا مردمان تازه به دوران رسیده به تقلید از رسوم قدیمی، خودشان را لای ده ها متر پارچه های فاخر ابریشم و ساتن و موسیلین  پیچیده و غرق در  عطر و پودر و جواهرات و کلاه گیس، با کروفر و طمطراق، به محافل اشرافی رفت و آمد می کردند و خواه ناخواه  به ریش ارزش های انقلاب کبیر فرانسه می خندیدند. انقلابی که بنیان پیدایش آن، نابودی بنای اشرافیت بود.و اوژنی، دختری  از مارسِی،  نامزد انقلابی دو آتشه اش را در چنین محفلی یافته بود! تقدیر چنین بود که  مسیر امپراطوری  او از همین محفل بگذرد،  از طریق  نامزدی با ژوزفین اشرافی. آن روز عصر برنادُت نیز با آن هیبت ژنرالی، جوانمردانه بازو به بازوی  اوژنی داد و هنگامی که نام او را برای اعلام ورود به تالار پرسید، اوژنی بدون فکر یا از روی غریزه گفت: دزیره. فقط دزیره...و این نام برای همیشه در ذهن برنادت حک شد.اما ناپلئون تا آن لحظه  و تا آخرین لحظه حیات،  اوژنی صدایش می کرد.   اوژنی بعد از ورود به تالار ، از ژنرال جدا شد و تنها به گوشه ای رفت و محو تماشای تجمل آن محفل اعیانی شد. راستش من نیز که برای نخستین بار در عمر کوتاه خود پای به چنین محفلی گذاشته بودم، پاک خود را باختم و نه تنها برنادت بلکه حتی خود را نیز از یاد بردم.   اوژنی، غریب و تنها در آن جمع، در حالی که به تقلید از بزرگان، گیلاس شامپاین را مزمزه می کرد،(این یکی دیگر کار من نبود!) به نقل و قول های سیاسی و اجتماعی آن روزگار فرانسه از زبان مدعوین و حاضرین محفل،  گوش سپرد  و  آن گاه نظرش به گوشه دیگری از تالار جلب شد که عده ای از مدعوین ، در آنجا جمع شده بودند. او نیز از میان جمعیت راه باز کرد و در کمال ناباوری  نامزد خود را دید که  در کنار مشهورترین زن آن روز پاریس نشسته بود، و اینجا بود که خودش را از یاد برد. حس خیانت، قلبش را سوزاند و تا اعماق وجودش رسوخ کرد.  شبی بارانی را به یاد آورد که ناپلئون   برای خداحافظی به خانه شان آمده، او را بوسیده بود و قول داده بود که خیلی زود از پاریس بر  گشته و با هم ازدواج خواهند کرد. اما حالا در کنار این زن لوند نشسته و به طلب شهرت و افتخار، زبونانه نرد عشق می باخت. ناگفته پیدا بود که برنادُت نیز شاهد آن رسوایی احمقانه و آن بازی ناشیانه گیلاس شامپاین و لباس فاخر ژوزفین بوده و وقتی دخترک با یاس و اندوه از سالن بیرون زده بود، دنبالش آمده و به پای پل رسیده بود. آه که چقدر از این که  ژنرال برجسته اوژنی را در این حال مسخره دیده بود، از خودم خجالت کشیدم. برنادت، دختر ناشناس را از روی پل پایین کشید و هرچه اوژنی با گریه و فریاد کوشید تا خود را  از دست این ژنرال قوی بنیه رها کند ، حریف او نشد. ژنرال دختر  را به زور سوار کالسکه خود کرد و به کالسکه چی دستور حرکت داد.و کالسکه به راه افتاد.امشب نیز باران می بارید.کالسکه  از کنار رود سن و از میان خیابان های خلوت شهر می گذشت. صدای سم اسب های کالسکه بر روی سنگفرش های خیس پاریس، طنین زیبایی داشت. نور چراغ های خیابان ها  از ورای پرده اشک چقدر زیبا بود.  اما اوژنی غمگین تر از آن بود که  زیبایی های شهر پاریس، چشمان اشکبارش را خیره  کند. مدام تکرار می کرد که از پاریس متنفر است...  «آه چرا مرا نجات دادید؟» و دوباره به گریه می افتاد. آن شب برنادت از لابلای های های گریه و حرف ها و درد دل های اوژنی، به همه آنچه بر سر عشق نافرجام او به دست ناپلئون آمده بود،  پی برد. برنادت از آن دسته مردهایی بود که نه پند می داد و نه سرزنش می کرد بلکه تنها  شانه هایش را به او داد تا دختر دلشکسته  هر چه می خواهد اشک بریزد و دل را سبک کند.آهکه چقدر این مرد باید مهربان بوده باشد.آخخخخخخخکه شوری دارد این چهارده سالگی.فکرش را بکن. یک شب  بارانی، حرکت کالسکه  در کنار رودخانه زیبای سن، طنین صدای سم اسب ها بر سنگفرش خیس خیابان ها و کوچه های شهر و نور چراغ های پاریس از پشت پرده ای از اشک، و تو در این کالسکه کنار مردی غریبه  اما صادق و مهربان  نشسته باشی، غمی شیرین به دلت باشد، سرت به روی شانه های پهن او باشد و های های گریه کنی...حالا  دیگر دلبسته و وابسته به هیچ کس و هیچ  چیز دیگر نیستی ، آزاد و رها مثل فرانسه انقلابی،... در این لحظه بی نام و نشان و فرسنگ ها دور از خانه و خانواده، کنار مردی نشسته ای که هیچ نمی گوید بجز آن که تاییدت می کند، غم تو را درک می کند و... یکریز نگاهت می کند.... او نمی داند یا برایش مهم نیست که تو کیستی و از کجا آمده ای، در شهر و دیار خودت صاحب اسم و رسم و ثروت و منزلتی هستی، اما هرکه باشی ، حتی اگر دختری بی پناه و فریب خورده ای هم که باشی، روشن است که او دلباخته ات شده است،عاشق خودِ خودت شده است.و عشق حقیقی، یعنی همین...من آن شب، در آن کالسکه با صدای سم اسب ها بر سنگفرش خیابان های خلوت  و سرد پاریس و رقص نور لررزان چراغ ها از پشت پرده ای از اشک های اوژنی ، چه شور و حالی داشتم....چه حس امنیتی داشتم....آن شباوژنی آنقدر گریست که سرشانه لباس ژنرالی برنادت را خیس از اشک کرد. اما برنادت، باکش نبود.آنقدر مرد بود که همان شب و پس از آن که اشک های دزیره، به آخر رسید و بار دلش سبک شد پیش از آن که او را از کالسکه پیاده کند از او خواستگاری کرد.همیشه  یک تناقض معنادار در کار است.مردی،  اوژنی را پس زده بود و درست در همان شب، مرد دیگری دزیره را خواسته بود. اما دزیره خواستگاری او را به حساب دلسوزی گذاشت و به او گفت، هم از پاریس متنفر است و هم دیگر به هیچ مردی دل نخواهد بست. او وقتی داشت از کالسکه پیاده می شد به مردی که از مرگ نجاتش داده بود، گفت: «وانگهی...نگاهی به خودتان بیاندازید... من برای شما خیلی کوچکم...»دزیره  کوچک و چهارده ساله  و ژان باپتیست قدبلند و چهارشانه و سی ساله بود.با این وجود دزیره  در حالی که در مقابل  اقامت گاهش، خانه یکی از آشنایان در پاریس، از کالسکه پیاده شد به برنادت قول داد تا به پیشنهادش فکر کند اما  فردا صبح زود، بیزار از عشق و پاریس،  به مارسِی باز گشت. اما من دیگر با دزیره همسفر نشدم بلکه دلم با مرد عاشقی ماند که با شانه های نمناک از اشکِ دختری تنها و بی پناه  آنجا را ترک کرد و فردا که به شوق دیدن دختر ناشناس به  آن خانه بازگشت، عشقش دیگر آنجا نبود. رفته بود...بی آن که ردّ و نشانی از خود برجای گذاشته باشد.سوسن چراغچی13 بهمن 1399این نوشتار، چکیده ای است از احساسی ناب و حقیقی که در چهارده سالگی از خواندن رمان دزیره داشتم. این نمایش با یکایک جملات و نقل قول هایش، همه آن چیزی است که از آن سال در خاطرم نقش بسته  است. خیلی ها بواسطه رمان دزیره  اثر آن ماری سلینکو،  می دانند که مثلث عشقی اوژنی، ناپلئون و برنادت، یک داستان تاریخی واقعی است. سه سال بعد ،  برنادُت دوباره دزیره را دید و رسما از او خواستگاری کرد. حالا دیگر دزیره، دختری نوزده ساله بود ، نسبت به ناپلئون بی تفاوت شده بود و  پاریس زیبا را هم دوست داشت.چند سال  بعد دست تقدیر ، دزیره و برنادت را به سوی کشور سوئد راند و آن ها  پادشاه و ملکه سوئد شدند. </description>
                <category>همیشه بنویس</category>
                <author>سوسن چراغچی</author>
                <pubDate>Sun, 23 Apr 2023 00:58:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صحبت از نوعی جنون در میان است...</title>
                <link>https://virgool.io/lets-write/%D8%B5%D8%AD%D8%A8%D8%AA-%D8%A7%D8%B2-%D9%86%D9%88%D8%B9%DB%8C-%D8%AC%D9%86%D9%88%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-iaxvsg08t8fl</link>
                <description>بندرانزلیبعدِ تمرین، مربی باشگاه بدنسازی اومد پیشم و راجع به پسر کوچیکش صحبت کرد. مشکلات رفتاری و ناسازگاری هایی که داشت... بعدش گفت اگه میتونم این هفته بیام کلینیک و پسرم رو هم بیارم. صحبت هاش رو خوب گوش کردم و برام جالب بود، هم رفتار پسرک و هم واکنش مربی!سراپا منتظر بود که ازم بشنوه: &quot;  باشه... دوشنبه ساعت 6 با پسر و همسرتون بیاید کلینیک...!!! &quot;اما نمیدونست که من مدتی ه که دیگه کلینیک نمیرم...! و با درنظر گرفتن توضیحات، به نظرم پسرش هیچ اختلال مشخصی نداشت، ولی خب نمیشد گفت که هیچ مشکلی نیست، چون واقعا رفتار ناسازگاری داشت!اینا رو تو ذهنم مرور کردم و بهش گفتم «ظاهرا پسرتون اختلال خاصی نداره، هرچند باید اطلاعات بیشتری بهم بدید و خودش رو هم ببینم تا تشخیص های احتمالی بررسی بشه... اما مشکل اینجاست که من فعلا کار بالینی نمیکنم...!»دیگه داشتم میرفتم که یهو یاد این افتادم که چیزی راجع به ارتباط پسرک با خواهر و برادرش چیزی نگفت، محض کنجکاویِ شخصیِ ناشی از گرایش به روانکاوی، پرسیدم ازش و گفت: تک فرزندِگفتم خب زودتر میگفتی!!! تک فرزندی خودش نوعی جنون ه!!!خندمون گرفت... هیچ فکری نکردم و این جمله اولین تداعی ذهنم بود... تک فرزندی نوعی جنون است! ؛ بعدشم گفتم جای نگرانی نیست، خودم هم به این جنون مبتلا هستم!جنونی که با عمق وجودم حس ش کردم!بعدا پیش خودم فکر کردم که چندان بیراه هم نگفتم، اگه توجه کنید، کلیشه ی خام رشد روانی- جنسی فروید، بر اساس الگوی تک فرزندی، اونم تک پسری طراحی شده... همون مثلث ادیپی... درحالی که اصلا خود فروید تک فرزند نبود...!ماجرا رو فهمیدید؟ عمده ی تئوری رشد روانی-جنسی فروید از طریق خودکاوی خودش شکل گرفت و طرح خام بیرون اومده مبتنی بر مثلث ادیپی تک پسر هستش، درحالی که اصلا خود فروید کلی خواهر رو برادر داشت...!علاوه بر همه ی مقولات عجیب دیگه زندگی، تک فرزندی هم امر عجیبی ه...!پ . ن : البته من خودم با همه ی جنونی که حس میکنم ناشی از تک فرزندی ه، کاملا از تک فرزند بودن خودم راضی هستم...!</description>
                <category>همیشه بنویس</category>
                <author>سینا</author>
                <pubDate>Sat, 15 Apr 2023 21:16:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صفحه زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/lets-write/%D8%B5%D9%81%D8%AD%D9%87-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-t4ijeid6m4kt</link>
                <description>ایستاده ایم درمیان مهره های سوخته ارزوهایی که یکی یکی از صفحه زندگیمان محو میشوند.اینقدر دویدیم در صفحه شطرنج  زندگی، که از نفس افتادیم؛ دیگر رمقی درما نمانده ...تنها شاه ارزوها قدم قدم در صفحه زندگی حرکت میکرد بلکه فانوسی کم نور از جنس امید برای رهایی پیدا کندگویا خیلی وقت است کیش و مات زندگی شدیم که هرگز در ماورای تصوراتمان هم نمی گنجید...                               رضاعیدیان                                                                                    @reza.eydiyan آرزوی های بربادرفته</description>
                <category>همیشه بنویس</category>
                <author>رضاعیدیان</author>
                <pubDate>Thu, 13 Apr 2023 01:06:52 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>