<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>پست‌های انتشارات شازده کوچولو</title>
        <link>https://virgool.io/littleprince/feed</link>
        <description>گزارش‌ها و داستان‌های کمپین شازده کوچولو</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 18:34:48</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/publication/vuqri3osfgap/tmz1db.png</url>
            <title>شازده کوچولو</title>
            <link>https://virgool.io/littleprince</link>
        </image>

                    <item>
                <title>آشنایی من و شازده</title>
                <link>https://virgool.io/littleprince/%D8%A2%D8%B4%D9%86%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D9%88-%D8%B4%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%87-cnifbsrd8idv</link>
                <description>۷ سال پیش، صبح یک روز پاییزی در تب و تاب شرکت در رویداد کارآفرینی دانش‌آموزی بودم و زودتر از موعد خودم را به ورودی سالن رویداد رساندم. جوانی همان‌جا ایستاده بود و با بچه‌ها گپ می‌زد. ظاهر متفاوتی داشت؛ از موهای ریخته روی ابرو گرفته تا تیشرت زردی که لوگوی الهام‌گرفته از چهره‌ی خودش بر آن چاپ شده بود و آدرس وبلاگی روی آن تیشرت نوشته شده بود.بعد از چند ساعت، به‌قدری بین دانش‌آموزان محبوبیت پیدا کرده بود که همیشه با گروهی از بچه‌ها مشغول حرف زدن بود.این تنها ظاهرش نبود که با بقیه‌ی «آدم‌بزرگ‌ها» تفاوت داشت،‌ بلکه مطمئن باشید اگر همان نقاشی معروف را به او نشان می‌دادم، چیزی جز «مار بوایی که فیلی را هضم می‌کند» نمی‌دید.بعد از سپری شدن ۷ سال هنوز هم این شخصیت برایم فراموش‌نشدنی بود. بیش‌ازپیش مشتاق دیدن دوباره‌ی او بودم و باورم نمی‌شد که در فضای مجازی با این درخواست موافقت کرده بود.به بهانه‌ی صرف شام، همان وعده‌ی مورد علاقه‌اش، از هر دری سخن گفتیم. از علایق و آرزوها و پروژه‌هایش گفت. با اشتیاق فراوان درخواست دادم تا در یکی از پروژه‌هایش کمک کنم و پیشنهادش، انتشارات پنگوئن آبی بود.در انتشارات توانستم مشارکتی در چاپ کتاب‌های جدید داشته باشم اما تجربه‌ی کتاب «شازده کوچولو» فراموش‌نشدنی بود.این، کتابی بود که همیشه به‌دنبال خواندنش بودم و مهلتی نبود و حوصله‌اش پیدا نمی‌شد؛ تا اینکه به بهانه‌ی این پروژه، خواندن این کتاب به‌ظاهر کودکانه را شروع کردم و در پایان، با یکی از عمیق‌‌ترین کتاب‌ها مواجه بودم. می‌توان گفت یکی از مهم‌ترین کتاب‌هایی‌ست که هر کودک و نوجوان و جوان و میانسال و کهنسالی باید بخواند.این آقای نویسنده، دستان کودکی را که در دوران نوجوانی به فراموشی سپردیمش،‌ دوباره در دستان ما می‌گذارد و با او آشتی‌مان میدهد.اگر این کتاب را نخوانده‌اید و دلتان برای کودک فراموش‌شده‌تان تنگ شده، از «آنتوان دوسنت اگزوپری» حتماً کمک بخواهید.</description>
                <category>شازده کوچولو</category>
                <author>امیرحسین ستوده</author>
                <pubDate>Sun, 13 Feb 2022 02:15:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من هم بال میکشم !</title>
                <link>https://virgool.io/littleprince/%D9%85%D9%86-%D9%87%D9%85-%D8%A8%D8%A7%D9%84-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D8%B4%D9%85-vp506ap40eg6</link>
                <description>میخوای چه کاره بشی؟+ میخوام معلم بشم! عالیه!خب حسام تو میخوای چکاره بشی ؟+ معلم!چه خوب! معلمی خیلی شغل خوبیه!خب حالا بچه هایی که میز بعدی نشستن بگن میخوان چکاره بشن؟+ معلم!یهو یه پسر بچه ای که میز اول نشسته بود و بهم با لبخند زل زده بود گفت : &quot; من نمیخوام معلم بشم من میخوام هنرمند بشم &quot;&quot; میخوام دوربین داشته باشم عکاسی کنم از همه! &quot;یه دختر بچه دیگه ازون طرف کلاس گفت:  &quot; منم میخوام عکاس شم! &quot;انگار دوربینی که تو دستای من بود شوق عکاسی بهشون داده بود و بالاخره از یک کلاس 30 نفره که همگی میخواستن معلم بشن دو نفر شغل دیگه ای واسه خودشون انتخاب کرده بودن!اما عجیب بود!  انگار تنها شغلی که براشون تعریف شده بود معلم شدن بود!از اون کلاس بیرون اومدیم و رفتیم یه کلاس دیگه.اینجا هم بچه ها برای آیندشون معلم شدن رو انتخاب کرده بودن !این بار سوال دیگه ای رو هم پرسیدیم ؟بچه ها بهترین کتابی که خوندید چی بوده ؟یکی گفت : دینی مدرسه!+ ریاضی!+ منم دینی!+ دینی!اول فکر کردیم بچه ها متوجه سوالمون نشدن!دوباره پرسیدیم : بچه ها بهترین کتابی که خوندید ! کتاب های مدرسه نه!این بار هیچ کس هیچ حرفی نزد ...معلم گفت : &quot; بچه ها که کتاب ندارن بخونن ...&quot;یعنی مدرسه کتابخونه نداره؟+ داره ... ممم سه چهار تا کتاب فک کنم هست ... مال خیلی سال پیش ...ناامید شدیم!موقع رفتن ازون کلاس چشمم خورد به انگشترای سوزن دوزی شده رو میز اول ...بهم گفت: &quot;اینارو خودم درست کردم ... فعلا فقط همینقدر سوزن دوزی یاد گرفتم میخوام یکیشو بدم به تو ...&quot;&quot;این قرمزه رو ...&quot;خیلی خوشحال شدم و همون لحظه انداختمش تو دستم و از بقیشونم عکس گرفتم و بهش گفتم که کاراش عالیه و واقعا قشنگن!از بچه ها خداحافظی کردیم و از کلاس بیرون اومدیم!از مدیر و معلم هم تشکر کردیم و سوار ماشین شدیم!که یهو همون دختر بچه که اسمش یادم نیست بدو بدو به سمتم اومد!+ تو باید همشون رو ببری ...همین یه دونه کافیه ! من همینو خیلی دوست دارم+ نه! تو دوسش داشتی ! انداختیش دستت! یعنی قشنگه! پس اینارم ببر به خواهرات بدهآخه اینطوری که نمیشه! پس تو باید اینارو به من بفروشی.+ نه! من همشونو به تو هدیه میدم!هرکاری کردم هیچ پولی ازم نگرفت و بدو بدو برگشت سمت کلاسش...هنوزم انگشترای سوزن دوزی شده اش رو دارم ...انگشتر هایی که بهم دادراستی یادم رفت بگم...قراره به جای انگشترهای قشنگی بهم داد براش کتاب ببرم... کتاب شازده کوچولو!هم برای خودش و هم برای همه بچه هایی که در نقاط دور دست ایران شازده کوچولو رو نمیشناسن و قصه اش رو نخوندن...دوست داری همراهمون باشی ؟</description>
                <category>شازده کوچولو</category>
                <author>فاطمه فتاحی</author>
                <pubDate>Sat, 12 Feb 2022 22:51:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کمپین شازده کوچولو</title>
                <link>https://virgool.io/littleprince/%DA%A9%D9%85%D9%BE%DB%8C%D9%86-%D8%B4%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%87-%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%88%D9%84%D9%88-yjrduzsfrstq</link>
                <description>کمپین شازده کوچولوبال برای شازده کوچولوماجرا از یک سفر شروع شد. ما یک گروه دوستانه بودیم که برای بررسی یک پروژه، سر از سیستان و بلوچستان درآوردیم. روزها اینطور گذشت که علاوه بر کار، کمی هم به دیدنی‌های استان سرک کشیدیم. از قضا گذرمان به چندتا مدرسه هم افتاد. ماجرا از یکی از مدرسه‌ها شروع شد.فقط یک کتاب!بچه‌ها که از کلاس اول تا پیش‌دانشگاهی همه توی یک کلاس می‌نشستند دربارۀ تنها کتابِ غیردرسی‌ای که خوانده بودند حرف زدند. همه‌شان از یک کتاب حرف می‌زدند: «یک طرفش نقاشی بود و پشت جلدش هم چند سطر شعر.»- چرا فقط همین یک کتاب؟- آخه ما کتاب دیگری نداریم. این را هم بابای یکی از بچه‌ها برایش خریده بود و نوبتی همه‌مون خواندیمش.فقط و فقط همان یک کتاب بود و بس. این برای من غم‌انگیز بود. چند کیلومتر دورتر از ما، حتی یک کتاب درست‌ودرمان پیدا نمی‌شد. بی‌انصافی بود.قطارِ ایدههمیشه گفتم قطار داستانی‌ترین وسیلۀ نقلیه‌ست. توی راه برگشت، توی کوپه، به همسفرهام گفتم:- شاید بررسی‌ها و پروژه‌مون حالاحالاها به نتیجه‌ای که دنبالش هستیم نرسه، ولی...- ولی چی؟- می‌دونید، این خیلی بی‌انصافی‌ه که اون‌ها فقط یک کتاب داشته باشند، تازه، اون هم اتفاقی.- خب؟- می‌دونید یاد چی افتادم؟ یاد یه کتاب از آنتونی رابینز. خیلی سال پیش خواندمش. نه اسمش یادمه نه جزئیاتش. ولی یه تکه‌هایی‌اش توی ذهنم حک شده و الان جلوی چشممه. نوشته بود شب عید پاک همه دور یه میز نشسته بودیم. یه میز خالی، در حالی که همه اون شب طبق رسم بوقلمون می‌خوردند. یکهو صدای در آمد. بلند شدم رفتم ببینم کیه، در رو باز کردم و دیدم یه سینی پر از غذا جلوی دره. هر چی دور و بر رو نگاه کردم کسی رو ندیدم. سینی رو آوردم داخل و گذاشتم روی میز. سفیدی یه کاغذ رو کنار سینی دیدم. یه نامه بود. نوشته بود: «اگر امشب خوشحال شدی، تلاش کن یه روزی یکی رو خوشحال کنی و اثری از خودت باقی بگذاری.» دارم به این فکر می‌کنم، به اینکه چرا ما چرخۀ خوشحالی رو شروع نکنیم؟ وقتی این جمله بعد از این همه سال از بچگی یادم مونده و همیشه سعی می‌کنم بقیه رو خوشحال کنم، خب چرا کاری نکنم که چرخه خودش خودش رو هی تولید کنه؟- با چی؟- نمی‌دونم، دارم بلند بلند فکر می‌کنم. ولی ماها خیلی راحت می‌تونیم بریم کتابفروشی، کتاب بخریم، کتاب امانت بگیریم، ولی اونجا فقط یه کتاب بود، اون هم اتفاقی.آهان! پیداش شدوقتی از سفر برگشتم، افتادم به گشتن. از این کتابفروشی به آن یکی کتابفروشی سرک می‌کشیدم و قفسۀ کتاب‌های خودم را نگاه می‌کردم. هی از خودم می‌پرسیدم «این یکی واسۀ شروع چرخۀ خوشحالی خوبه؟» و باز می‌گشتم تا اینکه یک روز، شازده کوچولو از گوشۀ قفسۀ کتاب‌هام سرک کشید.کتاب را برداشتم و رفتم جلوی آینه. شروع کردم با خودم حرف زدن. داشتم فکر می‌کردم چه جمله‌هایی از کتاب هنوز به یادم مانده؟ «شازده کوچولو به روباه گفت: اهلی کردن یعنی چی؟». آره، خودشه، شازده کوچولو!بیایید برای کتاب‌ها بال بکشیمماجرا ساده به‌نظر می‌رسد ولی چند همۀ کارها چند ماه طول کشید. مجبور بودیم به‌خاطر منطقی‌شدن هزینه‌ها، کتاب را به‌جای خرید از ناشران خودمان تولید کنیم. پس باید دوباره ترجمه و آمادۀ چاپ می‌شد. باید نسخۀ ePub هم آماده می‌کردیم. به یک وب‌سایت نیاز داشتیم تا به بقیه هم بگوییم بیایند کمک.یک قصه نوشتیم: قصۀ ملاقاتِ دوبارۀ شازده کوچولو در زمین. می‌توانید قصه‌اش را بخوانید. ولی برای اجرایی کردن قصه و اینکه هر کسی دلش خواست بتواند در ارسال کتاب برای بچه‌های مناطق محروم مشارکت کند، به زیرساخت فنی، هماهنگی با پست و خیلی جزئیات دیگر نیاز داشتیم.یک تیم ۱۲ نفره وارد ماجرا شدند که در ادامه اسم‌شان را آوردم.آرین مقبلی، ستاره کریمی، جاوید ایزدفر، آرش میلانی، امیرحسین ستوده، ستاره قلی‌نژاد، منصوره طاهر، فاطمه فتاحی، الیاس صنعتی ، مهدی علی‌پور و آلما نصیری.</description>
                <category>شازده کوچولو</category>
                <author>ابوالفضل فتاحی</author>
                <pubDate>Wed, 09 Feb 2022 17:33:03 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>