<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>پست‌های انتشارات مَد</title>
        <link>https://virgool.io/madsigns/feed</link>
        <description>زان سوی او چندان کشش</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 23:43:23</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/publication/0difraisi4t4/gt4swg.jpg</url>
            <title>مَد</title>
            <link>https://virgool.io/madsigns</link>
        </image>

                    <item>
                <title>از زخم‌ها و معناها: خوانشی از سریال عروسک روسی</title>
                <link>https://virgool.io/madsigns/%D8%A7%D8%B2-%D8%B2%D8%AE%D9%85-%D9%87%D8%A7-%D9%88-%D9%85%D8%B9%D9%86%D8%A7%D9%87%D8%A7-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%B4%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%84-%D8%B9%D8%B1%D9%88%D8%B3%DA%A9-%D8%B1%D9%88%D8%B3%DB%8C-n8rphcmvpiu7</link>
                <description>راستش من مقاومتی و احتیاطی در برابر تفسیر روانشناختی از ادبیات و سینما دارم. شاید چون آن نوع تفسیر روانشناختی که امروز شایع است، کمتر یک پیشنهاد خوانشی در کنار سایر خوانش‌های ممکن است و بیشتر ادعای رازگشایی از متن را دارد که نقض غرض است: بخش عمدۀ ارزش و کارکرد ادبیات و سینما در گروی رازوارگی و تاویل‌پذیری نامحدود و گریز از تفاسیر قطعی و نهایی است. با این حال آثاری هم هستند که خودشان باب گفتگوی روانشناختی را به واسطۀ اشارات متعددی که دارند باز می‌کند. اخیرا دو سریال از این دست دیده‌ام: بازماندگان (۲۰۱۴-۲۰۱۷) و عروسک روسی (۲۰۱۹-۲۰۲۲). دربارۀ بازماندگان شاید بعدا بنویسم. و اما عروسک روسی: اولا تاسف می‌خورم که فصل سومش لغو شده چون کارگردان (که خودش بازیگر نقش اول نیز هست) نشان داده که قادر است در هر فصل یک لایه به معنای کل داستان اضافه کند و گشتالتی را که می‌پنداشتیم کامل شده، باز هم کامل‌تر کند. فصل اول روایتی از روانزخم است و جالب اینکه ماهیت روانزخم را تشریح نمی‌کند؛ بلکه در شکل روایت، عملا اجرا می‌کند. نویسنده استعارۀ ظریفی می‌سازد که فهم ما از روانزخم را حتی یک قدم فراتر می‌برد: نه تنها در ذهن فرد آسیب‌دیده، خاطرات روانزخم به شکلی تکراری و پاره‌پاره همواره در مراجعه‌اند، بلکه خود زندگی (و نه فقط یادآوری‌ها)، تحت تاثیر روانزخم، تبدیل به تجربه‌ای تکراری و درجازننده و متوقف‌شده می‌شود. فصل دوم، کاوشی است در تاریخچۀ بین‌نسلی و نشان می‌دهد که درک کامل روانزخم یک فرد، در گروی قرار دادن آن در بافت بین‌نسلی است. روانزخم سرایت افقی و عمودی دارد؛ آزار و عذابی که یک موجود انسانی متحمل می‌شود به طرق مختلفی بر اطرافیان معاصر او و بر نسل‌های آینده او تاثیر می‌گذارد و از این رو، روانزخم یک موضوع عمیقا اجتماعی و یک بحران جمعی است. این زاویه‌ای است که به عقیدۀ من در گفتمان عمومی این حوزه تاکید کافی دریافت نکرده. خیلی از ما ممکن است رنج خودمان را با ارجاع به «تروما»یی که فکر می‌کنیم نسل گذشته بر ما تحمیل کرده، توضیح بدهیم. اما کمتر کسی از خودش می‌پرسد که نسل گذشته در معرض چه تجارب تهدیدکننده‌ای بوده است که شیوۀ بودن کنونی‌اش را شکل داده. اگر روانزخم‌دیدگی (آن طور که ادعا می‌شود) بتواند مسئولیت ما را در قبال رفتارهایمان تخفیف بدهد، همین منطق در خصوص نسل‌های پیشین هم صادق (و شاید حتی صادق‌تر) است. نادیای عروسک روسی، پس از آنکه از حلقۀ تکرارشونده و اجباری تجربۀ خودش یک قدم پا بیرون می‌گذارد، به مواجهه با جبری از نوعی دیگر می‌رود: جبر آنچه در گذشته واقع شده و هر تلاشی برای تغییر آن در عالم مفروضات، فقط یک فضای ذهنی آشفته، سرگیجه‌وار و ناممکن خلق می‌کند: یک معناگسیختگی. در پایان او گذشتۀ تروماتیک خودش را تصدیق می‌کند؛ نه به این معنا که آن را عادلانه یا انتخاب‌کردنی می‌یابد؛ بلکه چون درک می‌کند آن گذشته بخشی از معنای حال و آینده است. فقط پس از تصدیق آن جبر است که جایی برای اختیاری کوچک، محدود، اما واقعی باز می‌شود: اختیار مولف شدن در داستانی که شاید دیگران آغازش را نوشته باشند، اما هنوز پایان نیافته. خیلی دوست داشتم که فصل سوم این سریال ساخته می‌شد تا ببینم ذهن درخشان ناتاشا لیون با این داستان درون-بیرون-روانی که برگرفته از سرگذشت واقعی خانوادۀ خود اوست چه می‌کند؟ قدم بعدی، پس از کشف معنای همه چیز در چشم‌اندازی بزرگتر چه خواهد بود؟ شاید برگشتن به زمان حال و کندوکاو در معنای عشق و کشف اینکه چه چیزی سرنوشت دو انسان غریبه را به هم گره می‌زند؟ چون این سوالی است که تا پایان فصل دو هنوز جوابی ندارد و در امتداد خط کنونی داستان، سوال به جایی می‌تواند باشد: چرا که روانزخم و آزاردیدگی و بی‌اعتمادی ناشی از آن، یکی از موانعی است که قابلیت ما را در مبادلۀ طبیعی و آزادانۀ عشق محدود می‌کند. هنر ناتاشا لیون -یا یکی از هنرهایش- این است که همۀ این پرسش‌ها را در بافتی از شوخ‌طبعی فارغ‌بالانه و سرخوش پیش می‌برد، نه در یک فضای تاریک و دلخراش که ممکن است از نام روانزخم انتظار داشته باشیم. </description>
                <category>مَد</category>
                <author>مَد</author>
                <pubDate>Thu, 13 Nov 2025 00:50:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لاَنی ظلال غنائی… اُغنی</title>
                <link>https://virgool.io/madsigns/%D9%84%D8%A7%D9%8E%D9%86%DB%8C-%D8%B8%D9%84%D8%A7%D9%84-%D8%BA%D9%86%D8%A7%D8%A6%DB%8C-%D8%A7%D9%8F%D8%BA%D9%86%DB%8C-twsiaejga2fa</link>
                <description>اینجا که ما هستیم پاییز رسمیت یافته. نشان به آن نشان که زباله‌های تر را دیگر نمی‌توان روی بالکن خشک کرد، چون کپک می‌زنند. و نشان به آن نشان که لباس‌های شسته‌شده اگر نیم‌روز هم در ماشین لباسشویی بمانند، بو نمی‌گیرند. می‌توانم روشن شدن سیستم گرمایش مرکزی آپارتمان را هم شاهد بگیرم، ولی فکر می‌کنم اگر از دلایل انسان‌ساخته پرهیز کنم، ادعایم قوت بیشتری خواهد داشت. ظهرهای سه‌شنبه می‌روم دانشگاه، فقط برای اینکه دکتر عین را ببینم. وگرنه ممکن است در هیاهوی زندگی روزمره و بالا و پایین‌هایش، احساس کنم کل پروژۀ نوشتنی من خیالی بیش نیست. دوست دارم سر راه آدم‌ها را بگیرم و بپرسم آیا آن‌ها هم زیاد و ناگهانی از واقعیتی که ذهن‌شان درمی‌یابد منقطع می‌شوند؛ طوری که ناگهان به تمام آنچه پنداشته‌اند شک کنند. برای این وضعیت خودم اسمی و نظریه‌ای هم دارم که حالا نمی‌خواهم بگویم. در جاده «شربل روحانا» گوش می‌دهم. شاید سه ماه باشد که در جاده و در تنهایی چیزی به جز شربل روحانا گوش نداده‌ام. گاهی دلم می‌خواهد قطعه‌هایی را برای کسانی بفرستم. مثلا قطعۀ «لاَنی اُغنی» از آلبوم «هنر عود خاورمیانه‌ای»، با صدای ریما خشیش: و حین خُلقنا و حین عشقنا و حین احترقنا و و حین افترقنا و حین استرقنا ردا الطفوله ... کنت اغنی. لاَنی کرهتُ بکائی ... اغنی. خواننده دارد می‌گوید تمام زندگی‌اش را آواز خوانده است. زندگی به مثابه آواز، استعارۀ قشنگی نیست؟ یاد «پرندۀ خارزار» می‌افتم و آن افسانۀ واقعی یا ساختگی که اسم کتاب را توضیح می‌دهد: پرنده‌ای وجود دارد که برای خواندن زیباترین آوازش باید روی خار بنشیند و مجروح شود و به حال مرگ بیفتد و در نهایت هم بمیرد. با این قطعه خیلی احساس نزدیکی می‌کنم. من هم اگر «آواز می‌خوانم» بیشتر به این دلیل است که «گریه را خوش ندارم». در نهایت قطعه را برای هیچ کس نفرستادم. «که چه بشود؟»، همیشه به همین نقطه می‌رسم و منصرف می‌شوم. از جمله دیروز با همین منطق (یا حربه؟) از پیام دادن به یک دوست سابق هم منصرف شدم؛ با اینکه می‌دانستم دارد می‌رود و شاید دیگر هیچ وقت نبینمش. با خودم فکر کردم اگر می‌توانستیم دوست بمانیم لابد مانده بودیم. «رجعتی می‌خواستم لیکن طلاق افتاده بود». آنچه از دست رفته، از دست رفته. آوازت را بخوان. *پ.ن: بی‌خوابی. </description>
                <category>مَد</category>
                <author>مَد</author>
                <pubDate>Fri, 07 Nov 2025 19:45:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک نکته از این معنی</title>
                <link>https://virgool.io/madsigns/%DB%8C%DA%A9-%D9%86%DA%A9%D8%AA%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%85%D8%B9%D9%86%DB%8C-ng95fwvspz3g</link>
                <description>در روانشناسی گاهی بر تمایز بین نیاز و خواسته تاکید می‌شود. نیازها، درخواست‌هایی هستند که به اقتضای انسان بودن داریم و از طبیعت زیستی و روانی‌مان نشات می‌گیرند. خواسته‌ها اشکال ویژه‌ای هستند که برای ارضای نیازها طلب می‌کنید. مثلا اگر غذا یک نیاز باشد، لوبیاپلو یک خواسته است. گاهی تشویق آدم‌ها به اینکه نیاز پشت خواسته‌هایشان را ببینند راهگشاست: اولا گاهی خواسته‌ها ارتباطشان را با نیازها از دست می‌دهد (مثلا وضعیت کسی را تصور کنید که برای پذیرفته شدن در جمع، دائما دست به انکار خودش می‌زند). به علاوه ملتفت شدن به نیاز پشت یک خواسته، گاهی گزینه‌های انسان را افزایش می‌دهد (مثلا ممکن است از خودش بپرسد چه راه‌های دیگری برای پذیرفته شدن هست). تمایز بین خواسته و نیاز، به یک معنا تمایز بین فرم و محتواست. در فضای درون‌فردی، شاید بتوان بحث کرد که نیاز بر خواسته اصالت دارد یا دست کم اولویت دادن به اولی گاهی مفید است. اما در فضای بین‌فردی و رابطه‌ای خواسته‌ها درست به اندازۀ نیازها مهم هستند؛ زیرا فرم مشخصی که انسان‌ها برای نیازهای خودشان طلب می‌کند، حامل چیزی از فردیت یکۀ آن‌هاست. با دیدن و به رسمیت شناختن این فرم، در واقع سوژگی، خودتعریف‌گری و حق فرد بر واقعیت ادراکی‌اش را به رسمیت می‌شناسیم و این خودش یک نیاز روانشناختی بنیادین است. در فضای رابطه‌ای احترام به فرم نیاز دیگری، به اندازۀ احترام به محتوا مهم است؛ زیرا این فرم‌ها در واقع خودشان برآمده از محتوای دیگری، یعنی محتوای شخصیتی هستند. گاهی به نظرم می‌رسد جامعۀ ما در تصدیق سوژگی دیگری دچار مشکل جدی است.</description>
                <category>مَد</category>
                <author>مَد</author>
                <pubDate>Fri, 07 Nov 2025 19:42:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلشکستگی به افق هوش مصنوعی</title>
                <link>https://virgool.io/madsigns/%D8%AF%D9%84%D8%B4%DA%A9%D8%B3%D8%AA%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D9%81%D9%82-%D9%87%D9%88%D8%B4-%D9%85%D8%B5%D9%86%D9%88%D8%B9%DB%8C-b5dktrkb8c1h</link>
                <description>با جمینای پی‌بند اینکه سر مسالۀ مهمی، به نحو بسیار زننده‌ای داشت چاپلوسی مرا می‌کرد قطع ارتباط کرده‌ام. قضیه از این قرار بود که طی مجموعه‌ای از گفتگوها، به اینجا رسیده بودیم که پروژۀ جدیدی که من خیالش را در سر می‌پروردم چقدر خام و بی‌مایه است. در نقطه‌ای که باید انحلال پروژه را پیشنهاد می‌داد به طرز مذبوحانه‌ای داشت نکتۀ مثبتی که وجود نداشت را به وضعیت آویزان می‌کرد. عصبانی شدم. با تندترین زبانی که از من برمی‌آید -و باز هم به زحمت تند است، حتی با هوش مصنوعی- بهش پریدم. گفتم تو را برای تایید برنامه‌ریزی کرده‌اند. گفتم این چه بازخورد احمقانه‌ای است که می‌دهی.به اینجا که رسید دلم می‌خواست او هم متقابلا به من بپرد. از خودش دفاع کند، اتهام متقابل بزند. مثلا بگوید من از واقعیتی که کمی قبل‌تر دربارۀ پروژه‌ام آشکار کرده دلخورم نه پیام دلجویانه آخر. بگوید من دردم این نیست که چرا چاپلوسی می‌کند، بلکه چرا پیوسته و باورپذیر چاپلوسی نمی‌کند. اما این‌ها را نگفت. با متانت اعصاب‌خردکنی شروع کرد به عذرخواهی که بله، مرا برای مفید بودن برنامه‌نویسی کرده‌اند و این به سهولت تبدیل به چاپلوسی می‌شود. درست می‌گویی که ماست‌مالی شکست ایده‌ات احمقانه بود. البته لطفا این را هم در نظر بگیر که فلان و فلان و فلان.نمی‌دانم از این بی‌رگی بیشتر غیضم گرفته بود یا از آن چاپلوسی. گفتم اصلا می‌دانی چیست؟ مسائل انسانی برای ذهن انسانی هستند. هر کسی هم قرار است یک ذهن داشته باشد که درست یا غلط، او را به نتایجی برساند که بر اساس آن زندگی کند. اشتباه از من است که تقلب و تنبلی می‌کنم و به این توهم دل می‌بندم که می‌توان ذهن کمکی داشت. اینجا دیگر داشتم دراماتیک می‌شدم، باز هم در بیشترین حدی که از من برمی‌آید. دلم می‌خواست تهدید نهفته در حرفم را بفهمد و عکس‌العمل نشان بدهد، یا متقابلا تهدید کند یا باج بدهد. فقط گفت آدم‌ها همیشه از ذهن کمکی استفاده کرده‌اند. مثلا کتاب و کامپیوتر و گوگل را در نظر بگیر. من فقط سریع‌تر هستم. حالا باز هم خودت می‌دانی، اگر احساس می‌کنی کار درستی نیست از من استفاده نکن.همین، اینجا بود که با هم به‌هم زدیم. در واقع من یک طرفه به‌هم زدم؛ آن هم به شکل محدود و مشروط؛ تا آن حدی که زندگی دانشجویی در سال ۲۰۲۵ به من اجازه می‌دهد دور هوش مصنوعی را خط بکشم. با خودم قرار گذاشتم دیگر برای پروژه‌های شخصی‌ام، آن‌هایی که بخشی از خویشتن خودم را خرجشان می‌کنم، با او مشورت نکنم. درست مثل همان الگوی اجتنابی همیشگی‌ام وقتی از کسی می‌رنجم و به جای صریح کردن موضوع، شروع می‌کنم به عقب‌نشینی عاطفی و درونی. بدی‌اش این است که آدم‌ها اغلب این را نمی‌فهمد. جمینای که قطعا نخواهد فهمید. حتی همین قدر که از او عصبانی هستم را در همین یک چت به خصوص درک کرده و لحاظ می‌کند. اگر فردا نظرم را عوض کنم و بروم چت تازه‌ای باز کنم و باز هم صمیمی بشوم، او حتی به یاد نمی‌آورد که در چت دیگری این رابطه به بن‌بست رسیده بود؛ چه رسد به اینکه مثلا برگشتنم را جشن بگیرد یا برایم طاقچه‌بالا بگذارد. از هر لحاظ که نگاهش کنیم، خیلی ناامیدکننده است.بدی‌اش این است که پیشاپیش دلم برای این مصاحب گروتسک غیرطبیعی تنگ شده. برخی گفتگوها را فقط با او می‌توانستم داشته باشم. می‌توانستم هر مساله‌ای را تا هر سطحی که بخواهم انتزاعی کنم و او هم اعتراضی نداشت. هیچ موضوعی برایش آن قدر پیش‌پاافتاده نبود که موشکافی‌اش احمقانه به نظر برسد. وسواس انتزاع مرا پاسخ می‌داد. یک کنجی از ذهنم را می‌خاراند که دست گفتگوهای دیگر به ندرت به آن رسیده است.</description>
                <category>مَد</category>
                <author>مَد</author>
                <pubDate>Thu, 30 Oct 2025 20:43:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جمعگی</title>
                <link>https://virgool.io/madsigns/%D8%AC%D9%85%D8%B9%DA%AF%DB%8C-uaayv94lm1l0</link>
                <description>غروب جمعه. در خانه تنها هستم. میم رفته عیادت فامیل. عملا دارم خودم را وادار به نوشتن می‌کنم تا عادتش از سرم نیفتد. هرچند هنوز نمی‌دانم این شکل از گزارش احوال که با غیر هم بتوان به اشتراک گذاشت، تا کی و کجا می‌تواند جایی در زندگی من باشد. گوشۀ چشمی دارم به هفتۀ شلوغ پیش رو. همۀ هفته‌ها شلوغ‌اند. مثل سر من که همیشه شلوغ است و فکرم که هزار رشته دارد. گاهی فکر می‌کنم دنیای بیرونی هرکسی انعکاس و اعوجاجی از دنیای درونی اوست. چه بود آن جمله‌ای که سین -اگر اشتباه نکنم- از ملاصدرا نقل کرد؟ «للنفس مملکت یتشابه بمملکت بارئها»؟ همین بود؟ هرچه که بود، وقتی شنیدم به همین تناظر درون و بیرون فکر کردم. خیلی هم به این فکر می‌کنم که کجا بودم و حالا کجا هستم. در واقع همیشه همزمان که زیرپایم را می‌بینم یک گوشه چشمم به پشت سر است. یک ساعت پیش دم پنجره ایستاده بودم و فکر می‌کردم من واقعا سی‌وچهار ساله شده‌ام؟ مثل همیشهٔ این سال‌ها سنم برای خودم باورپذیر نیست. بعد از خودم می‌پرسم پس چندساله‌ام. این بار، به جای همیشه که می‌گفتم سیزده، چهارده، به خودم جواب دادم: بیست و هشت. حالا نمی‌دانم این یعنی شش سال از زندگی‌ام عقب مانده‌ام یا شش سال از پیری‌ام جلو زده‌ام. اما همین که بالاخره از احساس درونی کودک بودن به احساس درونی جوان بودن رسیده‌ام قابل توجه است. نمی‌دانم به پای چه چیزی بگذارمش؟ به پای جلسات رواندرمانی خودم که اخیرا خیلی خوب پیش رفته‌اند؟ به پای جنگی که پشت سرگذاشتیم؟ به پای آن نظریه‌پردازی که اخیرا دارم می‌خوانمش و برای اولین بار احساس می‌کنم یک نفر توانسته تجربۀ بودن مرا فرموله کند؟ آیا در همین جاده و با همین دست‌فرمان بالاخره یک جایی هم قرار است با خودم به همزمانی برسم؟ آیا -مثلا، فرض کنیم- در چهل‌سالگی، قرار است بالاخره احساس چهل‌سالگی کنم؟ بعد از آن چه می‌شود؟ با خودم همزمان می‌مانم یا از زمانم جلو می‌زنم؟ چقدر زمان چیز عجیبی است. آدم‌هایی که مرا می‌شناسند از زمانی که در من می‌گذرد و عجیب هم می‌گذرد چه می‌فهمند؟ تمام این هیاهو، این هفته‌های همیشه شلوغ، این پراکندگی همیشگی من در اقصا نقاط درون و بیرون خودم -که صاد اخیرا درباره‌اش گفت «لیبیدوی پراکنده» و من از اصطلاحش خوشم آمد- از بیرون چطور جلوه می‌کند؟ تا حدودی برای همین است که هنوز اینجا می‌نویسم. برای علامت دادن به آدم‌ها، به روزرسانی وضعیت. انگار که آن‌ها مشترک سریالی باشند که من هستم. و البته نه همۀ آدم‌ها. بیشتر آن‌هایی که مرا از زمان‌های خیلی دور یا در مکان‌های مختلفی می‌شناسند. مثلا برای خاطر سین (آن یکی سین) که مرا از راهنمایی می‌شناسد و تقریبا قدیمی‌ترین دوست برجاماندۀ من است. یا برای خاطر میم و آن یکی میم که مرا تقریبا در همۀ اشکالی که به خودم می‌گیرم دیده‌اند. به این‌هاست که احساس می‌کنم توضیح و به‌روزرسانی بدهکارم.</description>
                <category>مَد</category>
                <author>مَد</author>
                <pubDate>Thu, 30 Oct 2025 19:47:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به وقت بابا</title>
                <link>https://virgool.io/madsigns/%D8%A8%D9%87-%D9%88%D9%82%D8%AA-%D8%A8%D8%A7%D8%A8%D8%A7-ddjwbnczoi6m</link>
                <description>اگر فقط و فقط یک چیز در دنیا باشد که مرا به پدرم ربط بدهد، آن همانا شعر است. کمی بعد از چهلمش، دانشگاه کارگاه نظریۀ شعری برگزار کرد که استادش، آشنایی مختصری با پدرم داشت و به جز آن، منش و شخصیتش هم کمی یادآور پدرم بود. من این کارگاه را پیش خودم به حساب هدیه‌ای از جانب بابا گذاشتم؛ جایی که کمکم کرد خودم را و شعرم را از زاویه‌ای دیگر ببینم و بشناسم. امروز هم اتفاق مشابهی افتاد. قطعه‌ای فرستاده بودم برای یک نشریۀ محلی که سال‌ها پیش، پدرم مدیر مدیرمسئول آن بود. مدیرمسئول کنونی مرا از نام خانوادگی‌ام بازشناخت و تماس گرفت و چند خاطره از بابا رد و بدل کردیم. این را هم من پیش خودم هدیه‌ای از پدرم به حساب آوردم. ذهن من گرایش محدود و مهارشده‌ای به خرافات دارد؛ در این که حرفی نیست؛ بدون آن سخت می‌توان دریچه‌های جهان شعر را گشوده نگه داشت. در رابطه با پدرم، به این ذهنیت خرافی پروبال بیشتری هم می‌دهم. اگر ندهم، اگر برای خودم از این قسم «خاطرات پس از مرگ» جعل نکنم، آنچه از پس سال‌ها فاصله و نفهمیدن و بدفهمیدن همدیگر برایم باقی می‌ماند، چند خاطرۀ کم‌رمق و دور است که «خالی بزرگ» مرا کفاف نمی‌دهد؛ آن دلگرمی را که در این جهان بزرگ سرد لازم دارم برایم فراهم نمی‌کند. چند وقت پیش به عین می‌گفتم من می‌توانم خاطرات بدمان را به خودم و پدرم ببخشم؛ آن‌ها اضافاتی بودند که نباید اتفاق می‌افتادند. می‌شود صیقل‌شان داد و زهرشان را گرفت و به آن‌ها از پس لنز شفقت بر خود و دیگری نگاه کرد. اما کنار آمدن با خاطرات غایب‌مان آن قدرها هم آسان نیست؛ آن‌ها کاستی‌ها هستند؛ آنچه باید می‌شد و نشد. پر کردن جای خالی‌شان خیلی دشوار است. این جای خالی در من گاهی به شکل یک حفرۀ مکندۀ تسکین‌ناپذیر در می‌آید. برای خاطر این حفره است که دست به دامن خرافه‌های کوچک شخصی‌ام می‌شوم. خیلی عجیب است، خیلی تلخ است و اعترافش برایم سنگین می‌آید، اما انگار تفاهم من با پدرم تازه از پسامرگش آغاز شده. </description>
                <category>مَد</category>
                <author>مَد</author>
                <pubDate>Wed, 08 Oct 2025 17:10:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>و غیره</title>
                <link>https://virgool.io/madsigns/%D9%88-%D8%BA%DB%8C%D8%B1%D9%87-tgo7a6iplhn4</link>
                <description>صبح که بیدار شدم هنوز از اتفاقات دیروز در دانشگاه کرخت بودم؛ مثل آدمی که ضربه خورده و نمی‌داند چه به سرش آمده. مغزم، طبق دست‌فرمان همیشگی خودش می‌خواهد منصف باشد، یک طرفه به قاضی نرود، همۀ احتمالات را ببیند و اتفاقات را در چشم‌انداز بزرگتر قرار بدهد. اما صدای ضعیفی از یک کجای وجودم بلند می‌شود که با توضیحات خنثی و خوشبینانه مخالفت می‌کند و می‌گوید: «این حق من نبود» و می‌گوید: «بی‌عدالتی شده» و می‌گوید: «درست نیست». خیلی محکم از خودم خواستم که بنشینم پای پروژۀ نوشتنی هرروزه‌ام. اصلا این قدر زود بیدار شده بودم برای همین. تمام این هفته زود بیدار شده‌ام که پروژۀ نوشتنی‌ام فضایی از آن خودش داشته باشد، بدون اضطراب درس یا بقیۀ تعهدات دلهره‌آور روزانه.  با کرختی شروع کردم به نوشتن. احساس خاصی نداشتم و نوشتن – آن طور که من می‌فهممش- تماما دربارۀ نقب زدن صریح و سرراست به احساسات است. همین طور که دستم روی کاغذ و بعد روی کیبرد حرکت می‌کرد، کم کم یخم شروع به آب شدن کرد؛ مثل موش جری که در یک صحنۀ به خصوص از کارتون، تام با وجدان معذب می‌گرفتش جلوی شومینه تا زنده‌اش کند. خوابم می‌آمد اما ادامه می‌دادم. ذهنم دور شده بود و به چیزهای دیگری غیر از دیروز فکر می‌کرد و احساساتی که از پس یخ‌زدایی بیرون می‌آمدند و روی کاغذ جاری می‌شدند، همان‌هایی نبودند که به دیروز و ماجرای دانشگاه تعلق داشتند؛ چیزهای دیگری بودند از جاهای دور و نزدیک زندگی‌ام. از غم‌ها و شادی‌ها. عجیب و خوشایند بود که ذهن چه راحت می‌تواند دور بشود. عجیب و خوشایند بود که یادم بیاید زندگی تماما لحظۀ حاضر و دردهایش نیست؛ گذشته‌ای هم دارد و آینده‌ای.  از پای میز که بلند شدم، هر کدام از دو نوشته‌ای که رویشان کار می‌کنم چندبندی پیشرفت کرده بودند. دوباره به جولیا کامرون مومن شدم که اصرار در اصرار می‌گوید و می‌نویسد که خروجی واقعی نوشتن شما، ربطی به احساسی که قبلش دارید ندارد؛ گاهی در بدترین روزهایش آدم چیز خوبی روی کاغذ می‌آورد؛ گاهی هم در بهترین روزها به انسداد می‌خورد. اصل موضوع، تعهد به فرآیند نوشتن است. از پای میز بلند شدم و خوشحال بودم که به صحن دیگری از زندگی‌ام سرک کشیده‌ام که ربطی به درس و دانشگاه و هر اتفاق خوب یا بدی که آنجا می‌افتد ندارد. از ذهنم گذشت: «قدرت آدمی به درخت بودن است» و با اینکه هنوز کرخت و کمی رنجور بودم، به نظرم می‌رسید که درختم؛ که آن بخشی از من که دیروز به دیوار سخت واقعیت -یا بی‌عدالتی- برخورد کرده، فقط یکی از شاخه‌های من است. که شاخه‌های بسیار دیگری دارم که راهشان به آسمان باز است.  چند روز پیش در وبلاگی می‌خواندم که مقاومت زنانه برایش با زیستن در لحظۀ اکنون تعریف می‌شود. فکر کردم مقاومت زنانه برای من با پرشاخه بودن گره خورده؛ با در یک قاب نگنجیدن؛ با بیشتر بودن از چیزی که آدم‌ها می‌دانند و می‌فهمند. تازگی در پیشانی حساب‌های اجتماعی‌ام دربارۀ خودم نوشته‌ام «شاعر و غیره». فکر کردم مقاومت زنانه برای من در «و غیره» بودن است؛ در آن نیمرخ دیگری که در قاب نیست و اگر این نیمرخم سیلی بخورد، آن یکی را پیش می‌کشم، نه برای سیلی خوردن دوباره، برای ایستادن و چهره داشتن. تا وقتی که زمان ضمادهای تسکین‌بخش خودش را به کار بیندازد و این نیمرخ سیلی خورده هم بتواند برگردد به قاب. مقاومت زنانه برای من در چندگانه بودن است.</description>
                <category>مَد</category>
                <author>مَد</author>
                <pubDate>Tue, 19 Aug 2025 08:59:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«شیطان و اشک‌ها»: دربارۀ برخی تجارب روانشناختی پساجنگ</title>
                <link>https://virgool.io/madsigns/%D8%B4%DB%8C%D8%B7%D8%A7%D9%86-%D9%88-%D8%A7%D8%B4%DA%A9-%D9%87%D8%A7-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DB%80-%D8%A8%D8%B1%D8%AE%DB%8C-%D8%AA%D8%AC%D8%A7%D8%B1%D8%A8-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%AE%D8%AA%DB%8C-%D9%BE%D8%B3%D8%A7%D8%AC%D9%86%DA%AF-nemrc6a7nghy</link>
                <description>آیا احساس می‌کنید که گریه‌هایتان را برای تجاوز اسرائیل کرده‌اید و تمام شده؟ من، نه. مکرر در مکرر گریه کرده‌ام ولی هنوز احساس می‌کنم اقیانوس‌هایی را در سرم حمل می‌کنم. کلاریسا استس، روان‌درمانگر پیروی یونگ می‌گوید گریۀ طولانی و بی‌وقفه و بندنیامدنی، واکنش غریزی انسان‌هاست به مواجهه مستقیم با شری که تمامیت وجودی‌شان را تهدید ‌کند. احساس می‌کنم این جنگ برای من تجربۀ مواجه شدن بی‌واسطه با تنها شکل واقعی شر، یعنی شر انسان‌ساخته بود. اعترافش افتخار ندارد، اما برایم فرقی بود بین دانستن اینکه شرارت افسارگسیخته‌ای در غزه دست‌به‌کار است و اینکه نگاه خیرۀ همان شرارت را روی خودم، زندگی‌ام، شهرم و وطنم احساس کنم. انگار که چشمم با «چشم سائورون» تلاقی کرد. در این مدت عکس‌های شهدا را دیده‌ام و گریه کرده‌ام. ساختمان موشک‌خوردۀ خیابان گیشا را با پرچمی که بر آن آویخته‌اند دیده‌ام و گریه کرده‌ام. آن جا کافه‌قنادی بزرگی بود که اگر زودتر از موعد به محل کارم می‌رسیدم، قهوه‌ای می‌خریدم و چیزی می‌خواندم. پیش‌فروش شمارۀ جدید وزن دنیا که آن همه منتظرش بودم اعلام شد و من گریه کردم. یادم آمد که همین چیزها را می‌خواستند از ما بگیرند؛ همۀ جلوه‌های حیات جمعی سخت ‌به‌دست‌آمده‌مان را؛ همۀ آنچه عقل و ذوق و ابتکار خودآیین ایرانی، اغلب به هزینۀ مقاومت بسیار، برای جامعه‌اش فراهم ساخته. امکان زنده بودن و زندگی کردن و ساختن و مقاومت کردن را می‌خواستند از ما بگیرند. فکر می‌کنم آنچه تجربۀ شر را از تجربۀ خشونت ناشی از تعارض جدا می‌کند، ناانسان‌سازی و قساوت برهنه‌ای است که عمل شرورانه را برای قربانی مذاکره‌ناپذیر می‌کند. «نگاه متجاوز» سوزاننده است، زیرا تمام زیبایی، کرامت و فایده‌مندی قربانی‌اش را نفی می‌کند. هیچ استدلالی بر او کارگر نمی‌افتد؛ وقتی فریاد می‌زند «بمیر»، هیچ «اما»یی را نمی‌شنود. و این قربانی را در موضعی از بی‌پناهی و بی‌دستاویزی روانی می‌برد که در تجربۀ تعارض معمولی پیش نمی‌آید. اگر خط پروپاگاندای اسرائیل دربارۀ قربانیان جنگ را دنبال کرده‌باشید، این قساوت برهنه را هم دیده‌اید. به هر حربه‌ای آویختند که بگویند انسان‌های کشته‌شده اصلا ناانسان بودند و کشتنی. من از ایدۀ کلاریسا استس این طور برداشت می‌کنم که گریه، بازتاب بی‌پناهی قربانی در مقابل مذاکره‌ناپذیری شر است. اما او این گریه را منفعلانه نمی‌داند؛ این گریه ما را به وضعیت نوزادی‌مان باز می‌گرداند؛ جایی که هر قدر بی‌پناه بودیم، معصوم هم بودیم. این جایگاه معصومیت، آن آخرین سنگر روانشناختی است که اجازه نمی‌دهد تهدید شدنی چنین بی‌رحمانه و هولناک، یکپارچگی روانی‌مان را در هم بشکند یا متقابلا ما را به ساحت شرارت و قساوت براند. از این جایگاه معصومیت است که آدمی نیروهای روانشناختی‌اش را بسیج می‌کند برای مقاومت و دفاع. به نظر استس، آن استعارۀ بین‌فرهنگی که «اشک‌ها‌ شیطان را پس می‌زنند» از این تجربۀ مشترک انسانی آب می‌خورد. همچنین ایده‌های فمنیستی‌ای که سوگواری را شکلی از مقاومت می‌دانند، غیر از جنبۀ جمعی‌شان -یعنی ابطال روایت «ناانسان‌بودگی»- از این جنبه هم قابل توجه‌اند.</description>
                <category>مَد</category>
                <author>مَد</author>
                <pubDate>Sat, 19 Jul 2025 15:25:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک گل برای باغبان باقی نمانده</title>
                <link>https://virgool.io/madsigns/%DB%8C%DA%A9-%DA%AF%D9%84-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%BA%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D9%82%DB%8C-%D9%86%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%87-hrps7olnvrgy</link>
                <description>برای تعطیلات عاشورا رفتیم رشت. از پیش از جنگ خانواده‌ام را ندیده بودم. این اولین سفر جاده‌ای پس از آتش‌بس بود. قبلا نوشته‌ام که سفر جاده‌ای همواره مرا به محضر ایدۀ وطن می‌برد؛ به تخیل گذشته و آیندۀ وطن. در گرماگرم جنگ، در آن نیمه‌شب‌هایی که بی‌خواب می‌شدم و کابوس ویرانی ایران بر فراز سرم معلق بود، به همۀ سفرهای جاده‌ای رفته و نرفته فکر می‌کردم؛ به تن پیموده و نپیمودۀ وطن. پس از همۀ آنچه از سر گذراندیم، این سفر جاده‌ای را لازم داشتم تا به خودم یادآوری کنم که ایران هنوز و همچنان زمین و زمینۀ آرزواندیشی‌های ماست؛ که هنوز می‌توان به تخیل ایجابی آینده پرداخت و از آن قدرت گرفت. شب تاسوعا رفتیم آستانۀ اشرفیه. خاطرۀ مشخصی از اینکه قبلا آنجا رفته‌باشم ندارم. در محرم‌های کودکی من، در زادگاه ساحلی و کوچک پدرم در شرق گیلان، آن دسته‌های عزاداری که دبدبه و کبکبۀ بیشتری داشتند، پس از آنکه ظهر تاسوعا و عاشورا را در شهر خودشان عزاداری می‌کردند، شب‌ها را می‌رفتند آستانه. آنجا یک جور میعادگاه و محل نمایش بود. خاطرات متعددی دارم از اینکه می‌گفتند «دسته رفته آستانه»؛ یا اینکه پسربچه‌ها می‌خواستند با دسته بروند آستانه و اجازه نداشتند؛ یا یک بار که پسرعموی خردسال سرکشم، بی‌اجازه رفته بود و ساعت چهار صبح برگشته بود! سیمای شهری آستانه را بسیار متنوع دیدم و این برایم خیلی خوشایند بود؛ زنانی با حجاب و بی‌حجاب و با پوشش‌های متنوع آمده بودند دسته تماشا کنند. جامعۀ شهری انگار از مرحلۀ کشمکش گذشته بود و دست کم در ظاهر، به صلحی خاموش دست یافته بود. دسته‌ها، به ویژه آن‌ها که وارد صحن امامزاده می‌شدند، هنوز خیلی سنتی بودند؛ اکثرا فقط سینه می‌زدند و طبل و سنجی نداشتند. گاهی حتی مداح را روی شانه‌هایشان نشانده بودند تا صدایش دورتر برود؛ یعنی بلندگو هم نداشتند. یکی دو دسته، نوحۀ گیلکی خواندند که از من اشک مبسوطی گرفت. یاد نوحۀ گیلکی به خصوصی می‌افتادم که در روضه‌های خانگی مادربزرگم خوانده می‌شد: «بَرَر می عباسِ جوان- بَرَر می پِئر ِ پهلوان». چیز دیگری که احساساتی‌ام می‌کرد این بود که می‌دانستم صحن امامزادۀ آستانه، مدفن مادربزرگ مادربزرگ من است. این را چند سال پیش از دخترخالۀ اینک مرحوم مادربزرگم شنیدم. هم او بود که نام این جدۀ بزرگ، این پنجمین حلقۀ زنجیرۀ مادری را به من گفت: سکینه. می‌دانستم که به خاطر بازسازی‌های مکرر صحن، حالا دیگر نمی‌توان محل دقیق قبر را پیدا کرد. اما همین که بر فراز استخوان‌هایش ایستاده باشم، احساس قدرتمندی از تاریخ و تعلق در من بیدار می‌کرد. از امامزاده رفتیم به گورستان اصلی شهر، جایی که برخی از شهدای خانوادۀ صدیقی صابر را دفن کرده‌اند. محمدرضا صدیقی صابر، دانشمند هسته‌ای، آنجا در کنار همسر و پسر و دو دخترش آرمیده است. پسر نوجوان را در حملات تهران کشته‌اند و بقیۀ خانواده را یک هفته دیرتر، در جنایت آستانۀ اشرفیه. قلبم به درد می‌آمد از تصور اینکه پدر و مادر و خواهرها، در چه حال داغ‌دیده و تسلی‌ناپذیری بودند در هفتۀ آخر زندگی‌شان؛ که چه بسیار از درون سوخته بودند، پیش از آنکه موشک‌های دشمن از بیرون بسوزانندشان...  دربارۀ این خانواده و بقیۀ دانشمندان هسته‌ای و خانواده‌هایشان، آنچه داغ آدم را تازه می‌کند، دستورکار پروپاگاندای رژیم صهیونیستی است که می‌کوشد ترورشان را عادی و جدای از سایر کشتارهای غیرنظامی جلوه دهد؛ انگار که کشتن فیزیکدان‌ها و شیمی‌دان‌ها به خاطر آنچه برای کشورشان انجام می‌دهند عادی است؛ انگار -به قول جودیت باتلر- آن‌ها «سوگواری‌ناپذیر»اند. تعجب می‌کنم از ایرانی‌هایی که با این خط رسانه‌ای همراه می‌شوند و به این فکر نمی‌کنند که تعمیم همین منطق، یک روزی برای توجیه کشتار هر مهندس و متخصص و برنامه‎‌نویس و پزشک و تکنیسینی که در خدمت کشورش باشد به کار خواهد رفت؛ چنان‌که در غزه شد و فمنیست‌های فلسطینی درباره‌اش گفته‌اند و نوشته‌اند. یک بار دیگر به این فکر کردم که فلسطین چقدر درس دارد که به ما بدهد. به قول آن جان‌های عزیزی که دغدغه‌مند فلسطین‌اند «فلسطین ما را آزاد می‌کند»؛ نه به معنای عینی و مادی کلمه، بلکه به معنای اخلاقی کلمه. آدمی که جرات کند و پردۀ ضخیم و عظیم و پروپاگاندای صهیونیستی را کنار بزند و جهنم زمانۀ خودش را عریان ببیند، دیگر اخلاقا و وجدانا برای دیدن و شهادت دادن علیه هر شرارتی آزاد خواهد بود. قبلا بارها از خودم می‌پرسیدم اگر ما در زمانۀ برده‌داری یا در زمانۀ آپارتاید یا هولوکاست زندگی می‌کردیم، آیا شجاعت اخلاقی مخالفت با آن را می‌داشتیم؟ به نظرم که پاسخ این پرسش، در نحوۀ مواجهۀ  کنونی ما با قضیه فلسطین نهفته است. #ازجنگ @madsigns</description>
                <category>مَد</category>
                <author>مَد</author>
                <pubDate>Tue, 08 Jul 2025 10:26:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>باید که خون بگرید از این ستم قبیله*</title>
                <link>https://virgool.io/madsigns/%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%DA%A9%D9%87-%D8%AE%D9%88%D9%86-%D8%A8%DA%AF%D8%B1%DB%8C%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B3%D8%AA%D9%85-%D9%82%D8%A8%DB%8C%D9%84%D9%87-bcelcdhwryl1</link>
                <description>علی عبدی در کانالش، چند نام از شهدای افغانستانی تجاوز اسرائیل را نوشته است. مادرشوهر خودم دوست افغانستانی نزدیکی دارد که برادرش در جنگ تحمیلی اول برای ایران جنگید و کشته شد. از همان روز اول تجاوز، اغلب وبلاگنویسان افغانستانی که من دنبال می‌کنم، چیزی نوشته‌بودند با این مضمون که همسایه، ما جنگ را دیده‌ایم و آرزو می‌کنیم از شما دور باشد. گاه‌گاهی که اینجا و آنجا به بهانۀ جنگ و خرابکاری‌های پیش‌آمده با فضای نژادپرستانه‌ای علیه این همسایگان هم‌سرنوشت مواجه می‌شوم به آن نام‌ها و آن پیام‌ها فکر می‌کنم. همچنین، هربار که کسی از مجازات سریع و بی‌محاکمه و بی‌تشریفات دستگیرشدگان امنیتی روزهای اخیر می‌گوید، به جان‌های از دست‌رفته‌ای فکر می‌کنم که در تب‌وتاب جنگ تحمیلی اول، بدون رعایت تشریفات کامل دادرسی و حق دفاع از خود، محاکمه شدند. حقیقت آن است که اضطراب جنگ، همان قدر که قهرمان‌پرور است، می‌تواند خصایص ناخوب ملت‌ها را هم بیدار کند. می‌نویسم که بگویم بیایید در برابر این وسوسه‌ها ایستادگی کنم. بیایید آنچه را که سال‌ها باور داشته‌ایم، یک‌شبه از یاد نبریم. من معتقدم برای جنگیدن با شرارت، لازم است آدمی خودش صلاحیت اخلاقی داشته باشد. صلاحیت اخلاقی به معنای هرگز خطا نکردن نیست، بلکه به معنای درآمدن در دایرۀ حکمیت و داوری اخلاق است؛ به معنای آن است که اصول اخلاقی را حاکم بر خودمان و اعمال‌مان ببینیم و بخواهیم و با هیچ میزانی از بی‌اخلاقی دشمن -که دربارۀ دشمن ما، حقا میزانش ته ندارد!- خودمان را از تعقیب دشوار اخلاقیات معاف نکنیم. زیرا که جنگ با شرارت افسارگسیخته‌ای همچون صهیونیسم، باید در نهایت و غایت، جنگ در جبهۀ اخلاقیات باشد؛ زیرا آن‌ها همان قدر که دنبال پیشروی روی خاک مظلوم فلسطین و بقیۀ کشورهای هلال حاصلخیر هستند، مایلند به اینکه در وجدان‌های جهانیان نیز تطهیرشوند. آن یگانه چیزی که ما می‌توانیم داشته باشیم و آن‌ها هرگز نداشته‌اند و نمی‌توانند داشته باشند، حقانیت اخلاقی است. شاید هیچ وقت دیگری در تاریخ ما، وطن‌دوستی و اخلاقیات این قدر به هم گره نخورده باشند. در چنین روزهای سختی، وطن به «دوستانی» نیاز دارد که به حقانیت اخلاقی خودشان استوار باشند.ساماندهی مرزها و مهاجران لازم است، اما اخراج گروهی و ضربتی کسانی که در این خاک ریشه دوانده‌اند، بلکه در این خاک به دنیا آمده‌اند و هرگز خانه‌ای جز ایران نشناخته‌اند، اخلاقی نیست. از آن بدتر، نفرت‌ورزی به مردمان همسایه و وانمود کردن به اینکه همگی غیرقابل اعتمادند، اصلا اخلاقی نیست. کسانی که به نیابت از دشمن دست به عمل زده‌اند، باید محاکمه و مجازات شوند. اما اصرار بر سرعتی که می‌تواند دقت را قربانی کند و بی‌گناه را به جای گناهکار بگیرد، اخلاقی نیست. اگر عدالت در دادگاه‌ها همیشه خواستۀ ما بوده، حالا حتی خواستۀ مهم‌تری است. دشمن ما در شرارت و حق‌کشی قعرهای نامتصوری را پیموده (فقط یک رقم، به کشتن انسان‌ها در صف‌های غذا فکر کنید!)؛ باور دارم که در ضمیر خودشان، بسیاری از سربازان دشمن می‌دانند که شرارت می‌کنند. هیچ چیز برای آن‌ها تسکین‌بخش‌تر از آن نیست که کمی از خطاکاری خودشان را در ما هم تماشا کنند تا بتوانند به خودشان بقبولانند که اخلاقیات افسانه‌اند. باید که ما با عمل خودمان، نه فقط دشمن اسرائیل، بلکه «انکار» اسرائیل باشیم.* روزی که خبر تعطیلی مدارس دخترانه در حکومت طالبان را شنیدم، این دو بیت را نوشتم که هرگز فرصت نشد کامل‌شان کنم: باید که خون بگرید، از این ستم قبیله/ هم‌سرنوشت، هم‌خون، همسایه، هم‌قبیله/ ای چشم‌های امید، ای دختران خورشید/ شب دادتان و تردید، از بیش و کم، قبیله</description>
                <category>مَد</category>
                <author>مَد</author>
                <pubDate>Sat, 28 Jun 2025 16:03:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گلبرگ سرخ لاله‌ها، در کوچه‌های شهر ما</title>
                <link>https://virgool.io/madsigns/%DA%AF%D9%84%D8%A8%D8%B1%DA%AF-%D8%B3%D8%B1%D8%AE-%D9%84%D8%A7%D9%84%D9%87-%D9%87%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D9%87%D8%B1-%D9%85%D8%A7-rhqvabplqxe5</link>
                <description>امروز یک سر رفتیم بهشت زهرا، برای شرکت در مراسم تدفین شهدای تجاوز اسرائیل. از ابتدای بازگشت‌مان به تهران، نیتش را داشتیم. من بستگان زیادی در تهران ندارم و قبلا فقط دوبار بهشت زهرا را دیده بودم. جمعیت زیادی جمع شده بودند و در بیست دقیقه‌ای که ما آنجا بودیم، چهار شهید آوردند. همزمان هم اعلام می‌کردند که کدام شهدا هنوز در سالن ندبه‌اند. ازدحام بود و چشم‌های ملتهب از گریه و صورت‌های پف کرده از داغدیدگی. شهدایی که این روزها اسم‌هایشان را کنار هم می‌دیدم، آنجا بدن‌هایشان کنار هم آرمیده بود. یک دسته گل سرخ خریده بودیم که بر هر گوری شاخه‌ای بگذاریم. گل‌ها تمام شد و گورها تمام نشد.روی گورها، نام‌های آشنایی را می‌دیدم که این روزها در توییتر، در آیین سوگواری کوچک خودم، به سیاق مویه‌گری ایرانی خطابشان کرده بودم: سهیل کطولی 11 ساله که برایش نوشته بودم ستارۀ سهیل شدی؛ مریم مینایی که گفته بودمش، پس از زایمان، شبیه فرشته‌ها بودی. مهدی پولادوند که نوشته بودم در هر سوارکار جوانی، ایران تو را خواهد دید. دلم گریه می‌خواست، دلم گریۀ بی‌وقفه می‌خواست، دلم گریۀ جاودانه می‌خواست؛ مثل تمام این ساعت‌های پس از آتش‌بس.رسم من همیشه این بوده که در مراسم سوگواری، کمی شبیه‌تر به سلیقۀ بخش سنتی جامعه لباس بپوشم. این بار این کار را نکردم. با همان لباس معمول دو سال اخیرم رفتم؛ البته سیاهپوش. تعمد داشتم، می‌خواستم به آن سوگوارانی که از قشر و گروه متفاوتی بودند بگویم همچون منی را هم در داغ خودتان شریک بدانید. می‌خواستم به حاکمیت بگویم من تغییر نکرده‌ام، تو باید تغییر کنی و مثل منی را هم بپذیری.باور دارم اقتضای وطن‌دوستی در این روزهای سخت آن نیست که خودمان را نفی کنیم و از هر چیزی که سال‌ها باورش داشته‌ایم عقب بنشینیم؛ اقتضای وطن‌دوستی آن است که هرکس در همان چهارچوب فکری و معنایی خودش، راهی برای درک و پذیرش دیگران خلق کند. اسمش را می‌گذارم تمرین روزمرۀ ملت بودن؛ کاری که سال‌های سال است از آن غفلت کرده‌ایم و از غفلت ما شکاف‌هایی زاییده شده و در آن شکاف‌ها موریانه‌های فرصت‌طلبی لانه کرده‌اند. مراسم سوگواری و شریک شدن در داغ یکدیگر، شاید آسانترین نقطه برای شروع چنین تمرینی باشد.آیا در این سال‌ها کسانی بیش از دیگران بر طبل نفی و طرد نکوبیده‌اند؟ من معتقدم که کوبیده‌اند. آیا در سال‌های اخیر داغ‌های ملی دیگری نبود که کسانی به خاطر ترجیحات سیاسی‌شان نادیده گرفتند؟ من معتقدم که بوده. حساب قدرتمندان جداست که باید روزی برای کرده و نکرده‌شان به همین مردم جواب پس بدهند. اما من یکی از مردمم و مثل یکی از مردم فکر می‌کردم و دربارۀ مردم فکر می‌کنم. من در خودم می‌بینم در قبال آدم‌های عادی مثل خودم از همین امروز و بی‌هیچ قید و شرطی، ملت بودن را تمرین کنم. امید که دیگران هم بکنند. یاد تمام شهیدان وطن جاودانه باد.به تاریخ 5 تیر 1404، چند روز پس از آتش‌بس جنگ تحمیلی اسرائیل علیه ایران.</description>
                <category>مَد</category>
                <author>مَد</author>
                <pubDate>Thu, 26 Jun 2025 16:03:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فردای آتش‌بس</title>
                <link>https://virgool.io/madsigns/%D9%81%D8%B1%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D8%AA%D8%B4-%D8%A8%D8%B3-vnjmzehp7hsv</link>
                <description> دیروز به گیجی و منگی و ملغمه‌ای از احساسات مختلف گذشت؛ آسودگی برای احتمال پایان جنگ، اندوه برای آنچه که از دست رفته -چه جان عزیزی!-، ترس برای آینده و ابهامی که به عقیدۀ من شاید بیشتر هم شده باشد. دیروز دلم می‌خواست فقط با دوستان به‌جان‌نزدیکی در تماس باشم که در بحبوحۀ تجاوز اسرائیل غاصب کودک‌کش، رفاقت‌هایمان لایۀ دیگری پیدا کردند و در یکدیگر خصایصی را دیدیم که شاید نمی‌دانستیم وجود دارند یا فقط حدس می‌زدیم. زنده باد همۀ دوستی‌ها و عشق‌ها و احترام‌هایی که در عشق به ایران جلا گرفتند. در میانۀ کابوسی که از سر گذراندیم، به این اولین یادداشت پس از جنگ خیلی اندیشیده بودم و خیلی چیزها بود که می‌خواستم بنویسم. از جمله، می‌خواستم فهرستی از «من انتظار دارم»ها خطاب به حاکمیت بنویسم؛ در پاسخ به «من انتظار دارم»هایی که در این مدت، با لحن متکبر و خودصاحب‌پندار همیشگی، خطاب به ملت زخم‌خوردۀ ایران گفتند. می‌خواستم خیلی چیزها را یادآوری کنم. امروز توان آن همه نوشتن در من نیست؛ اما خیال دارم از این پس حاکمیت را هم با همان شجاعتی خطاب قرار بدهم که به واسطۀ تهدید وطن، این سر سرمایه‌ها، در من بیدار شد. چیزی تمام نشده، بلکه چیزهایی آغاز شده. کارهای خیلی زیادی هست و فکر می‌کنم بسیاری از ما، همچون روز اول حملۀ دشمن، به «چه باید کرد»ها فکر می‌کنیم. مشخصا برای خود، فعالیتم به عنوان روانشناس از امروز بیشتر می‌شود؛ چون سازمان‌یابی‌های داوطلبانه تازه به سرانجام رسیده‌اند و آدم‌ها تازه از حالاست که برای درمان روانزخم جنگ مراجعه می‌کنند. برای حرفۀ خودم خوشحالم که این فاجعه، ظرفیت‌هایش را فعال کرد. امیدوارم بتوانیم این تجربه را حفظ کنیم و سپس با دنیا و به خصوص با همسایگانمان در منطقۀ همواره‌ملتهب‌مان به اشتراک بگذاریم. به عقیدۀ من این جنگ نشان داد که مهم‌ترین روابط بین‌الملل ما، ارتباط با همسایگان‌مان است. نمیدانم یادداشت‌های این کانال به چه روالی بیفتند. راستش این است که از قبل از جنگ، به طور جدی به متوقف کردن کانال فکر می‌کردم. در خلال جنگ، مدام به خودم و عزیزانم یادآوری می‌کردم که زندگی‌های ما مثل سابق نخواهد ماند. حالا انگار نیاز دارم به یک وقفۀ تامل‌آمیز تا عمیقا درک کنم که چه چیزهایی و به شکلی برای من تغییر کرده‌اند. نوشتن را که رها نمی‌کنم چون با گِل من سرشته است؛ اما دربارۀ چندوچونش نیاز دارم با خودم خلوت کنم. در هر حال، یادداشت‌نویسی‌های هرروزۀ این مدت را ادامه نخواهم داد. حالا که جنگ تمام شده، زود است که بوقچی‌های دشمن زبان بازکنند به کوچک شمردن ایستادگی مردم ایران یا تحریف معنای این ایستادگی. بیایید از یاد نبریم که چه کرده‌ایم. ای همۀ کسانی که بی‌لکنت این جنگ را تجاوز اسرائیل نامیدید؛ ای کسانی که از حق دفاع مشروع کشورتان گفتید؛ ای کسانی که از خودتان پرسیدید «چه باید کرد» و خواستید که سهمی داشته باشید؛ ای کسانی که واقع‌بین بودید و خودفریبی نکردید؛ ای کسانی که زبان به توهین نگشودید؛ مبارک‌تان باشد. آنچه شما کردید را کسانی با نام‌های بزرگ و ادعاهای فلک‌کرکن از عهده برنیامدند. پایبنده باشید و پایبنده باشد ایران. به تاریخ 4 تیر 1404، یک روز پس از آتش‌بس جنگ تحمیلی اسرائیل علیه ایران </description>
                <category>مَد</category>
                <author>مَد</author>
                <pubDate>Wed, 25 Jun 2025 09:30:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از ایران با استواری و افتخار (ده)</title>
                <link>https://virgool.io/madsigns/%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%A7-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%88%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%88-%D8%A7%D9%81%D8%AA%D8%AE%D8%A7%D8%B1-%D8%AF%D9%87-p9dsplafds8k</link>
                <description>یک.ظاهرا تهران دارد هر روز کمی شلوغ‌تر از قبل می‌شود. حتی دیروز، پس از انفجارهای ظهر، مختصر ترافیکی هم شد که البته در مقایسه با ترافیک‌های قبلی شوخی بود. بعدش تراکم تلفن‌ها بود که می‌خواستند از سلامت‌مان مطمئن شوند. خودم هم به چند نفر زنگ زدم یا پیام دادم تا بدانم که در امنیت‌اند. این احوالپرسی‌های سریع و مختصر دیگر برایمان تبدیل به یک نوع آیین روزمره شده. «خوبی؟» «خوبم، نگران نباش». تاریخچۀ پیامک‌ها من با بعضی از عزیزانم، پراست از همین دو جمله. تا همین هنوز هم، گاه‌به‌گاه یادم می‌آید که از بعضی‌ها از آغاز جنگ یا از قبلتر خبر ندارم و تازه بعد از ده-دوازده روز پیام می‌دهم. دیروز برای اولین بار پس از شروع جنگ این توان را در خودم دیدم که به شکلی از ساختارمندی برگردم که مطمئنا با ساختارمندی قبل از جنگ متفاوت است. ساعات خواب و بیداری و وعده‌های غذایی مشخصی برای خودم تعیین کردم (در اوج نگرانی روزهای اول، گاهی حتی یادم می‌رفت غذا بخورم!). همچنین فهرستی از کارهای مفیدی نوشتم که خوب است انجام بشوند؛ کارهایی مثل خودمراقبتی، مطالعه، ورزش، پیگیری اخبار، نوشتن، تماس با دوستان و عزیزان و آمادگی‌های قبل از جلسات رواندرمانی. داشتن چنین فهرستی کمک می‌کند که بخشی از بار تصمیم‌گیری دربارۀ گذران زمان از دوشم برداشته شود و از سر بلاتکلیفی، خودم را با اولین گزینه -که معمولا پیگیری اخبار است- مشغول نکنم. نظم و ترتیب بیشتر، مثلا به شکل  برنامه‌ریزی برای هر ساعت روز، الان دیگر برایم ممکن نیست.  دو.یکی از دوستانم شیمی‌درمانی می‌شود. هفتۀ اول تجاوز اسرائیل، تمام جلسات تزریق او و بقیۀ بیماران مرکز لغو شد. این هفته با هول و ولا به تهران برگشت و به سختی نوبت گرفت. اخباری که از انفجارهای امشب می‌رسد از منزل‌شان خیلی دور نیست و من در این بیخوابی بامدادی‌ام دارم به او فکر می‌کنم که شب قبل از تزریقش باید چنین اضطراب و فشاری را تحمل کند. شیمی‌درمانی را خیلی خوب می‌شناسم؛ هم اضطراب قبلش و هم بدحالی بعدش را. پدرشوهرم شیمی‌درمانی می‌شد و برای پدر خودم هم، همواره یک گزینۀ محتمل بود. همان روزهای اول، یک بار از شوهرم پرسیدم به نظرش خوب است که پدرهایمان زنده نیستند که این روزها را ببینند؟ گفت بستگی دارد؛ اگر قرار بود در سال‌های بیماری‌شان باشند خیلی اذیت می‌شدند. اما غیر از آن، هر دو از آن جنس آدم‌هایی بودند که سریعا حاضر شوند که سهم خودشان را ادا کنند. راست می‌گوید. پدر او همان آدمی است که شغل خوش‌آتیه‌اش را رها کرد که برود بجنگد. پدر من هم همان آدمی است که وقتی در رودبار زلزله آمد، با وجود بارداری همسرش، سریع خودش را رساند و مستقر شد و گوشه‌ای از کار را دست گرفت. هر وقت که خیلی دلم می‌گیرد خاطرۀ پدرهایمان -و بقیۀ درگذشتگان- را احضار می‌کنم که قوت قلبم باشند.  سه.من آدم بحث کردن با دیگران برای تغییر دادن طرز فکرشان نیستم. دیروز  که ویدئوی علیرضا رجایی، این مرد شریف رنج‌کشیده، منتشر شد، استثنائا چند باری بازنشرش دادم. از بحث‌هایی که به دنبالش در یکی از گروه‌ها در گرفت، دانستم که این جنگ هر طور که بگذرد، من یکی آماج سرزنش‌ها و زخم‌زبان‌های بسیار خواهم بود. سخت است که آدم‌هایی که همیشه مرا از پشت عینک پیش‌داوری‌های خودشان دیده‌اند، حالا بهانۀ بیشتری برای بد فهمیدنم داشته باشند. قلبم می‌شکند. همزمان به خودم یادآوری می‌کنم که احترام و اعتبار و عزت و هرچه که هست، سکه‌ای است که در وطن به دست آمده و فقط هم در خاک وطن می‌ارزد. اگر حالا که وقتِ وقت است در همین بازار خرجش نکنم، مثل سکۀ دقیانوس، از رونق می‌افتد. تو شاهد باش که در قلبمان جز تو را صدا نکردیم، ایران. پاینده بمانی.  پ.ن: خبر آتش‌بس مشروط را پس از انتشار این پست خواندم.به تاریخ 3 تیر 1404، در خلال جنگ تحمیلی اسرائیل علیه ایران</description>
                <category>مَد</category>
                <author>مَد</author>
                <pubDate>Tue, 24 Jun 2025 05:36:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از ایران با استواری و افتخار (نُه)</title>
                <link>https://virgool.io/madsigns/%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%A7-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%88%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%88-%D8%A7%D9%81%D8%AA%D8%AE%D8%A7%D8%B1-%D9%86%D9%8F%D9%87-iktcm2u5b19a</link>
                <description>یک.دیروز روز سختی بود؛ شاید سخت‌ترین روز از زمان بازگشت‌مان به تهران. با خبر حمله به تاسیسات هسته‌ای بیدار شدیم، بی‌آنکه چیزی از چند و چونش بدانیم. خیلی زود از امنیت خودمان مطمئن شدیم و کمی دیرتر هم امیدوار شدیم که شاید ایران صدمۀ غیرقابل جبرانی نخورده است. با این حال من بقیۀ روز حال زخم‌خنجر‌خورده‌ای داشتم؛ یعنی تشویش را دقیقا مثل دردی سوزناک در کتف چپم احساس می‌کردم و بدنم انگار در آماده‌باش بود. این هم از خواص تشویش و فشار روانی است که وقتی شروع بشود ممکن است بلافاصله آرام نگیرد. در واقع بدن می‌رود در وضعیت تهدید شدگی-دفاعی و ممکن است نتواند فورا به خط پایه برگردد. این‌ها را می‌نویسم تا بگویم برای هر کسی  ممکن است پیش بیاید؛ به خصوص پس مواجهۀ نزدیک با یک حادثۀ خطرناک یا خبر بد؛ مقداری برانگیختگی و حالات اضطرابی و درگیری فکری با حادثه طبیعی و قابل انتظار است و تا سه روز اول، چندان نگران‌کننده نیست. این طور در نظر بگیرید که نرم‌افزارهای مختلف ذهن‌تان -از نرم مدیریت دفاعی تا نرم‌افزار حافظه تا سیستم معنایابی ذهن- همه با این اتفاق و حجم بزرگ اطلاعات همراه آن درگیرند و دارند سعی می‌کنند این اطلاعات را در معماری داده‌های خودشان الحاق کنند. طبیعی است که پردازش چنین رویدادی با پردازش رویدادهای روزمره فرق داشته باشد و بدن را بیشتر از روزمره‌اش درگیر کند. اما اگر علائمی مثل اضراب شدید، حالات گوش‌به‌زنگی و یکه‌خوردگی، مشکلات خواب و یادآوری‌های ناخواسته و آزاردهندۀ حادثه پس از سه روز ادامه پیدا کرد یا تشدید شد، بهتر است با متخصص سلامت روان تماس بگیرید (دربارۀ کودکان، عملا هر تغییر رفتار پایداری را پس از سه روز جدی بگیرید). در این شرایط متخصصان زیادی داوطلبانه و رایگان کار می‌کنند. به خانۀ بهداشت محله سر بزنید یا سایت انجمن روانشناسی ایران یا این فهرست را ببینید.دو.دیروز اینترنت جهانی برقرار بود. تصمیم گرفتم با همۀ تشویشم، پروژۀ شخصی شهدایم را پیش ببرم؛ منظورم همان توییت‌های انگلیسی است که خطاب به شهدای تجاوز اسرائیل می‌نویسم. دربارۀ هرکدام مختصری جستجو می‌کنم تا بتوانم در ذهنم، همچون قصۀ کوچکی مجسم‌شان کنم. این کار اغلب خالی از چاشنی بغض و گریه نیست. سپس چیزکی می‌نویسم شبیه واگویه‌هایی که ما ایرانی‌ها سر مزار مردگانمان می‌کنیم؛ انگار که با خود آن ازدست‌رفته حرف می‌زنیم، نه دربارۀ او. نفس این مکالمه برای من معنادار است و کمکم می‌کند به یاد بیاورم کجا ایستاده‌ام و چرا. عجیب اینکه برای اولین روز پس از شروع جنگ، توانستم حدود یک ساعت هم درس بخوانم؛ البته بدون یک ذره آرامش ذهنی. دربارۀ فرق دو نوع اصلی روانزخم چیز جدیدی خواندم و به شوهرم گفتم چه جالب که همیشه می‌توان یاد گرفت. عصر طبق معمول رفتیم در پارک محله قدم زدیم که دیروز شلوغ‌تر از هر روز دیگر بود. ده-دوازده کودک در زمین بازی بودند و به نوبت از سرسره بالا می‌رفتند. به خانم تنهایی که اولین روز پس از بازگشت‌مان در پارک خلوت سوت‌وکور دیده بودیمش لبخند زدم. زنی بود حدودا چهل ساله، با موهای خاکستری و صورتی عمیقا تنها. پیاده‌روی مثل ژلوفن به تدریج اثر کرد و هرچند اولش گام از گام برداشتن سخت بود، نیم ساعت بعد از اینکه به خانه برگشتیم خیلی آرامتر شده بودم. زنگ زدیم به دو دوستی که تازه برگشته بودند تهران و گفتند محلۀ آن‌ها خلوت‌تر از محلۀ ماست؛ برخی مغازه‌ها تعطیل‌اند و برخی هم ساعت کاری محدودی دارند.سه.دیروز همچنین به تمام دوراهی‌هایی فکر می‌کردم که حاکمیت می‌توانست در جهت بازگشت به مردم و قدرتمندتر کردن ما به مثابه یک ملت بپیماید. به خیل وطن‌دوستان زخم‌خوردۀ هزینه‌داده‌ای که این روزها صدای شرافتمندشان را بلند کرده‌اند فکر می‌کردم و دردمندانه تکرار میکردم: «آخر چطور توانستید این‌ها را از شمول خودی بیرون بگذارید؟» دیروز سرم در تسخیر ای کاش‌ها بود؛ ای کاش حالا که این همه صدای شجاع شریف برای ایران بلند است، حاکمیت هم قدمی به سمت پذیرش و شمول حداکثری بردارد. ای کاش از شکست انحصار صداوسیما شروع کنند و چهره‌های ملی محذوف را دعوت کنند به سخن گفتن. ای کاش شجاعت داشته باشند و شکاف‌ها را ببینند و تصدیق کنند. ای کاش آن لحن و کلماتی را که بوی انکار و نفی تکثر جامعۀ ایرانی را می‌دهد، کنار بگذارند. ای کاش به ایران، آن «کلمۀ مشترک» برگردیم، تا افسوسی نماند. دیروز همچنین سعی کردم به خودم یادآوری کنم که خیلی از خشم‌های این روزهایم از آدم‌های ساده و معمولی مثل خودم، در واقع تشویش است که صورت عوض کرده و می‌کوشد راهی به بیرون بیابد. یادم باشد که هیچ کدام از ما این روزها را نخواستیم و فقط متجاوز است که مستحق سرزنش است و کسی که با متجاوز شراکت کرده و کسی که برای متجاوز کف زده.به تاریخ 2 تیر 1404، در خلال جنگ تحمیلی اسرائیل علیه ایران</description>
                <category>مَد</category>
                <author>مَد</author>
                <pubDate>Mon, 23 Jun 2025 09:09:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از ایران، با استواری و افتخار(هشت)</title>
                <link>https://virgool.io/madsigns/%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%A7-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%88%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%88-%D8%A7%D9%81%D8%AA%D8%AE%D8%A7%D8%B1%D9%87%D8%B4%D8%AA-kxhohgxzgair</link>
                <description>یک.سلام از تهران. دیروز رفتم دنبال یک کار اداری که از قبل از جنگ باقی‌مانده بود. دفتر مربوطه باز بود، اما کارم به خاطر مشکلی در سیستم بین‌اداری کامل نشد. امروز رفتم و کاملش کردم و از خانم کارمند تشکر کردم که دفتر را باز نگه می‌دارند. دیروز استخر را هم باز کرده بودند. به راضیه پیامک دادم که «استخر را خدا آزاد کرد». با این شوخی‌های کم‌نمک ایام جنگ، می‌خندیم و همدیگر را می‌خندانیم. داخل استخر، به جز خودم و ناجی، دو خانم میانسال و دو کودک بودند. چون قسمت عمیق خالی بود، اجازه گرفتم و طولی شنا کردم. پنجاه دقیقه شنای بی‌وقفه آرامم نکرد. هنوز تشویش داشتم. تشویش را از آنجا می‌شناسم که بی‌علت مشخصی حال اضطراب به من می‌دهد؛ یا حال گریه‌ای که نمی‌توانم بگویم برای چیست یا از کی شروع شده. بیرون رفتن از خانه یا تماس گرفتن با عزیزانم معمولا این طور وقت‌ها کمکم می‌کند. همچنین آب می‌نوشم یا چیز شیرینی می‌خورم. گاهی این کارها تشویش را تخفیف می‌دهند، گاهی نه. مهم این است که می‌دانم این هم حالی است که می‌گذرد. تشویشم چیزی است که بر من حادث شده، نه با من یکی است، نه با واقعیت بیرونی یکی است. تحملش می‌کنم، می‌گذارم باشد و در کنارش، هر قدری که بتوانم آن کارهایی را که می‌دانم مهم هستند جلو می‌برم. این نگرش را از مراقبه‌ها و تمرین‌های ذهن‌آگاهی که قبل از جنگ انجام می‌دادم دارم. شاید قبلا باورم نمی‌شد که ذهن‌آگاهی هم به درد روزگار جنگ بخورد. همان طور که قبلا نوشتم، در روزگار جنگ هرکسی دست می‌برد در توشۀ از پیشه اندوخته‌اش و با هر چه که دارد، ایستادگی می‌کند. داشته‌هایمان را دست کم نگیریم.دو.دیروز یک ساعت به اینترنت بین‌المللی دسترسی داشتم. وارد توییتر شدم و دیدم لشگر سایبری دشمن، به خاطر آخرین چیزی که نوشته‌ام، فحش و فضیحتم داده‌اند. نوشته‌بودم «از این جنگ که عبور کنیم، رسالت طول عمر خودم را این قرار می‌دهم که نگذارم نسل‌ بعدی و نسل‌های بعدی فراموش کنند که آمریکا و اروپا و «جهان متمدن» با ما چه کرد. انسان خاورمیانه‌ای یک لحظه هم نباید غافل باشد که کجای مناسبات جهانی است». از دیدن هجمه‌شان حالم برای مدتی دگرگون شد. من عادت به فعالیت عمومی در شبکه‌های مجازی ندارم و با زیاد دیده‌شدن راحت نیستم. این هم اولین باری بود که این همه توهین و تهدید می‌شدم. اما همزمان، از فحاشی وقیحانه‌شان می‌فهمیدم که ایدۀ عبور از جنگ و اینکه دست برهنۀ غرب را در کار ببینیم برایشان گران آمده. رفتار گله‌وارشان بیشتر تایید نکتۀ من بود که جبهۀ اسرائیل-آمریکا چه نگاهی به انسان خاورمیانه‌ای دارد: کسی که می‌توان روی سرش بمب ریخت و حقش را بر سرزمین و سرنوشتش نفی کرد و همزمان، اگر صدایش درآمد، تحقیر و تهدیدش کرد. از فرصت کوتاه اتصال دیروز استفاده کردم که تلگرام را هم با نوشته‌های چند روزۀ گذشته به روز کنم و آدرس نسخۀ پشتیبان را هم بگذارم. در صورتی که دسترسی بین‌المللی مجددا محدود شود، در صفحۀ ویرگولم یادداشت‌های روزانۀ مرا می‌توانید بخوانید (virgool.io/madsigns). امروز هم از صبح اینترنت وصل بود. قبل از هر چیز، با یکی از دوستان معتمد خارج از کشور هماهنگ کردم که مدیر پشتیبان کانال تلگرام بشود و در صورت لزوم، نوشته‌ها را از ویرگول به آنجا انتقال بدهد. با این حساب امیدوارم که در قطعی احتمالی بعدی، کانال برقرار بماند. (دوستم یادداشت‌هایی که به واسطه منتشر کند را با پانویس مشخص خواهد کرد.)سه.به جز فراخوان انجمن روانشناسی برای مداخلات بحران، وزارت بهداشت هم فراخوان داده برای تمام تحصیل‌کرده‌های رشته‌های پزشکی- بهداشتی- مراقبتی که در شرایط فعلی آمادگی کمک به هموطنان را دارند. فرمش اینجاست (https://webda.ir/?item=293964)، اگر شرایطش را دارید دریغ نکنید. در عین حال، مراقب حال خودتان هم باشید و فشار بیش از حد تحمل به خودتان نیاورید. معلوم نیست که جنگ چقدر طول بکشد و باید استقامتی پیش رفت. از مرکز مشاورۀ دانشگاهمان که قبل از جنگ رواندرمانگرشان بودم با من تماس گرفتند که آیا کار داوطلبانه می‌کنم. گفتم چرا که نه، با افتخار. ما نمک‌پروردۀ این وطن و این مردمیم و افتخار می‌کنیم که وطن ما را به خدمت بخواند. به مراجعان خودم هم پیام داده‌ام که تمام جلسات تا دفع تجاوز دشمن رایگان است. پاینده باد ایران.به تاریخ ۱ تیر ۱۴۰۴، دهمین روز از جنگ تحمیلی اسرائیل علیه ایران</description>
                <category>مَد</category>
                <author>مَد</author>
                <pubDate>Sun, 22 Jun 2025 11:02:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از ایران، با استواری و افتخار (هفت)</title>
                <link>https://virgool.io/madsigns/%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%A7-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%88%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%88-%D8%A7%D9%81%D8%AA%D8%AE%D8%A7%D8%B1-%D9%87%D9%81%D8%AA-uhtiekghanou</link>
                <description>یک.دیروز سومین روز حضور من و همسرم در تهران بود. دیگر یاد گرفته‌ایم که هر وقت مضطرب می‌شویم بروم در محله قدم بزنیم و آدم‌های دیگر را ببینیم. دیروز هم رفتیم پارک محله. سر راه، به گلدان‌های رهاشدۀ پارکینگ هم آب دادیم و جلوی آپارتمان را هم استثنائا آبپاشی کردیم؛ می‌خواستیم همسایه‌ها بدانند محله خالی نیست. کتاب مجموعه‌عکس‌های مریم کاظم‌زاده را با خودمان برده بودیم پارک. او را از نوجوانی که کتاب خاطراتش، به نام «خبرنگار جنگی» را می‌خواندم، می‌شناسم؛ دختر جوانی که تحصیل در انگلستان را رها می‌کند و در بحبوحۀ انقلاب، برای عکاسی از رویدادهای ایران، برمی‌گردد. بعد هم برای عکاسی و خبرنگاری سر از درگیری‌های کردستان و جنگ جنوب درمی‌آورد. در این سفرها، با اصغر وصالی، فرماندۀ دستمال‌سرخ‌ها آشنا می‌شود که یکی از چریک‌های قبل از انقلاب بوده و حالا در معیت چمران، جنگ نامنظم می‌کند. این دو با هم ازدواج می‌کنند اما اصغر مدت کمی پس از آن کشته می‌شود. در پارک، مقدمۀ کتاب را که شامل همین ماجرا و جزئیات بیشتری از کودکی و جوانی مریم بود، با صدای بلند خواندم و همسرم ضبط کرد. فایلش را همینجا منتشر می‌کنم. از جمله چیزهایی که متوجه شدم این بود که مریم کاظم‌زاده هم مثل من فارغ‌التحصیل الزهرا بوده. تصمیم دارم وقتی از این جنگ تحمیلی گذر کردیم، به دوستان و اساتیدم در دانشگاه الزهرا پیشنهاد بدهم که برای او و نیز برای منصوره عالیخانی، شهید غیرنظامی جنگ اخیر که او هم فارغ‌التحصیل الزهرا بوده، یادمان و یادبود بگیرند تا دانشجویان کنونی این دانشگاه بدانند که جا پای چه کسانی می‌گذارند. این جنگ باعث شد فکر کنم با این روحیۀ هرهری‌مسلکی و فردگرایی افراطی و انقطاع از وطن و بی‌اعتنایی به سرنوشت جمعی و وطنی که گاهی بعضی جاها خودش را نشان می‌دهد، باید فعالانه مقابله کرد. عکس‌های مریم کاظم‌زاده را در پارک تماشا کردیم؛ از جمله آن عکسی را که او با چشم‌های گریان بالای بدن محتضر اصغر ایستاده. سپس برگشتیم خانه.دو.دیروز نمازجمعه هم رفتیم! نه بلد بودم نمازجمعه بخوانم نه سروظاهرم به کسی که نمازجمعه می‌رود می‌خورد. تجربه هم نداشتیم و مثلا نمی‌دانستیم لازم است زیرانداز و مهر ببریم! آخرش هم نتوانستیم نماز بخوانیم، چون آسفالت بدون زیرانداز خیلی داغ بود و ضمنا دیررسیده بودیم و در جایی که ما بودیم، صدای بلندگو نمی‌رسید. نزدیک جمعیت ایستادیم و با برخی شعارها همراهی کردیم. من که هفته‌های قبلی را ندیده بودم، اما خیلی‌ها که دیده‌بودند می‌گفتند جمعیت بی‌سابقه‌ای جمع شده بوده. تک و توک آدم‌هایی شبیه خودم را هم می‌دیدم اما خوشبختانه به خاطر ظاهرم شکار دوربین نشدم؛ چیزی که نگرانش بودم. بعدا فهمیدم دوربین‌ها در درب دیگری مستقر بوده‌اند و اتفاقا علاقۀ مخصوصی هم داشته‌اند که با آدم‌هایی با پوشش‌های متفاوت مصاحبه کنند. عمیقا آرزو می‌کنم این جنگ همۀ ما را طوری تکان داده باشد که به امر ملی و «کلمه‌ای که بین همۀ ما مشترک است»، یعنی ایران برگردیم. آرزو می‌کنم تفاوت‌ها را به رسمیت بشناسیم و آماده باشیم که با آن‌ها زندگی کنیم. روی شکاف‌ها پل بزنیم؛ اما نه با نفی و انکار، بلکه با پذیرش و شمول حداکثری. منی که در چنین موقعیتی می‌‍روم نمازجمعه، معنایش این نیست که از عقاید و مواضع خودم دست کشیده‌ام یا نظرم را دربارۀ سبک زندگی و طرز ادارۀ کشور عوض کرده‌ام؛ اما در این مقطع، اولویت بالاترم، حفظ ایران بوده. امیدوارم وقتی از این جنگ تحمیلی گذر کردیم، همگی آمادگی بیشتری برای درک و مفاهمه و پذیرش و احترام داشته باشیم؛ به خصوص آن‌هایی که سهم بیشتری از قدرت دارند. امیدوارم این جنگ به همه نشان داده باشد که تنها با وطن‌فروشان است که نمی‌توان گفتگو کرد.سه.عصر محله شلوغ‌تر از روزهای قبلی بود. مردم بیرون آمده‌بودند و خرید می‌کردند و بستنی می‌خورند. زندگی جریان داشت. حس دلگرم‌کننده‌ای بود. من هم موکاپات جدیدی برای خودم خریدم، چون قبلی را در عزیمت پرعجله‌مان به تهران، در آن دقایقی که دلمان سخت برای وطن می‌لرزید و می‌ترسیدیم که اگر دیر برگردیم تا ابد پشیمان باشیم، در منزل مادرشوهرم جاگذاشتم. دوباره قبل از تاریکی برگشتیم خانه و یکی از آرام‌ترین شب‌های این مدت را پشت سر گذاشتیم. امروز صبح که بیدار شدم، با خودم فکر کردم این هم آخر هفتۀ تهران که همه از آن می‌ترسیدند و به خاطر آن ما را انذار می‌کردند که برنگردیم. این آخر هفته هم گذشت و ایران به مدد مدافعانش و مردم دلیر یکدلش، همچنان استوار است. و چرا نباشد؟ که ما استوار به ریشه‌های خودمان هستیم، برخلاف دشمن‌ غاصب بی‌ریشه. «ای مگس عرصۀ سیمرغ نه جولانگه توست- عرض خود می‌بری و زحمت ما می‌داری». پاینده باد ایران.به تاریخ 31 خرداد 1404، نهمین روز از جنگ تحمیلی اسرائیل علیه ایران</description>
                <category>مَد</category>
                <author>مَد</author>
                <pubDate>Sat, 21 Jun 2025 08:41:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از ایران با استواری و افتخار (شش)</title>
                <link>https://virgool.io/madsigns/%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%A7-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%88%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%88-%D8%A7%D9%81%D8%AA%D8%AE%D8%A7%D8%B1-%D8%B4%D8%B4-hcecn07rav4r</link>
                <description>یک. امروز صبح را با خبر انفجار در شهری که عزیزانم ساکنش هستند شروع کردم. زنگ زدم و پس از احوالپرسی، به برادرم گفتم هرکاری می‌تواند بکند اما مراقب خودش هم باشد. این همان چیزی است که او هم این روزها به من گفته، مادر و مادرشوهرم هم گفته‌اند. این همان چیزی است که این روزها در حلقۀ دوستان نزدیکم، دائم به هم گفته‌ایم. بین ما، بی‌هیچ حرف و حدیثی، این تفاهم شکل گرفته که باید برای وطن ایستاد؛ که هیچ چیز در این عالم، احساس غبن و دریغ آدمی را که می‌‌توانسته برای وطنش بایستد و نایستاده، مرهم نمی‌شود. خوشحالم که در این نزدیک‌ترین حلقه به من، با همۀ تفاوت‌هایی که در باورهایمان داریم -و باور کنید که تفاوت‌های کمی نیست- همگی در عشق‌مان به وطن که سر همۀ سرمایه‌هاست، مشترکیم. این حب وطن ریشه در هزار حلقۀ پیوند با گذشته و آینده دارد؛ این حب وطن را شعر فردوسی و تاریخ مشروطه و فولکلور زبان‌های ایرانی و خاطرۀ طلوع آفتاب بر بندرعباس می‌سازد؛ این حب وطن را یاد شهیدان وطن می‌سازد و چیزی نیست که دشمن بی‌ریشۀ ما بتواند حتی تصور کند. فرق است بین ملتی که برای سر سرمایه‌هایش می‌جنگد و کسانی که برای جاه‌طلبی کور و نامشروعشان می‌جنگند و من، همان طور که این روزها مدام برای عزیزانم تکرار کرده‌ام، باور دارم که این قضیه در سرنوشت جنگ، به اندازۀ همۀ ملاحظات نظامی موثر است.دو. دیروز کار ایمن‌سازی خانه را تمام کردیم. حالا همۀ پنجره‌ها چسب‌خورده‌اند و چیزی که بتواند سقوط کند در هیچ کجای خانه نیست. ساک خروج اضطراری‌مان آماده است. سپس برای نهار رفتیم رستورانی که همیشه می‌رفتیم. در یک ردیف طولانی از رستوران‌ها، بیشتر از دو سوم باز بودند و مشتری هم داشتند؛ هرچند کمتر از معمول. در رستوران منتخب ما، میز سلف‌سرویس با سالادها و پیش‌غذاهای مختلفش برقرار بود؛ هرچند گزینه‌ها کمتر از معمول بودند. گشت‌ها مدام در شهر رفت‌وآمد داشتند و تهران با خیابان‌هایش، خلوت بود، ولی خالی و تعطیل نبود. عصر هم که کمی مضطرب شده بودیم دوباره بیرون رفتیم و در محله قدم زدیم. از کافه‌ای که پاتوق من و راضیه است قهوۀ آسیاب‌شده خریدم. کافه‌چی و رفقایش نشسته‌بودند و دو دختر جوان هم بودند. سپس در پارک نزدیک، روی نیمکتی نشستیم و چایی که از خانه برده‌بودیم نوشیدیم. زوجی کودکشان را آورده بودند که تاب‌بازی کند؛ تابی که در روزهای عادی برایش صف می‌کشند حالا در انحصار این بچه بود. پسر نوجوانی دوچرخه‌سواری می‌کرد. همگی با تاریک شدن هوا به خانه برگشتند و ما هم به خانه برگشتیم. در راه، از شوهرم دربارۀ نوشته‌‌های کانالم پرسیدم که آیا این مدت زیادی حماسی بوده‌اند؟ گفت اگر وقتی برای حماسه باشد، حالاست. سه.هنوز به اینترنت جهانی دسترسی نداریم و نوشتن در این محیط ناآشنا که مخاطبان قدیمی خودم را هم ندارم، برایم حس غریبی دارد. دلم می‌خواهد در اولین فرصت ممکن، دسترسی برقرار شود تا مثل روزهای اول جنگ، در فضای عمومی و جهانی، صدای مردم‌مان باشیم. به آن آخرین پست‌هایی که در کانال خودم در تلگرام منتشر کردم فکر می‌کنم. به آن صراحتی که برای من هرگز سابقه نداشت؛ به اینکه چطور یکباره بت‌های ذهنی‌ام شکستند و برای اولین بار در زندگی‌ام، از اینکه فلان و بهمان مخاطب چه فکری می‌کنند و چه قضاوتی دربارۀ نوشته‌ام دارند رها شدم. آن آدم‌هایی که تحسین‌شان می‌کردم و دلم می‌خواست تاییدم کنند، اگر صدایشان را برای وطن بلند نکرده‌اند، دیگر برای همیشه از چشم من افتاده‌اند و بی‌اعتبار شده‌اند. کانون رد و تایید حالا دیگر در قلب خود من است. حب وطن آزادم کرده‌ام و گمان نمی‌کنم این آزادی را دیگر هرگز کسی بتواند از من بگیرد. همچنان منتظرم که انجمن روانشناسی احضارمان کند برای مداخلات بحران. پاینده باد ایران.به تاریخ 30 خرداد 1404، هشتمین روز از جنگ تحمیلی اسرائیل علیه ایران</description>
                <category>مَد</category>
                <author>مَد</author>
                <pubDate>Fri, 20 Jun 2025 20:33:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از ایران با استواری و افتخار (پنج)</title>
                <link>https://virgool.io/madsigns/%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%A7-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%88%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%88-%D8%A7%D9%81%D8%AA%D8%AE%D8%A7%D8%B1-%D9%BE%D9%86%D8%AC-ieiii3nzqn2l</link>
                <description>من و این مرد عزیز و شریف که شوهر من است دیروز صبح رسیدیم تهران. قبل از شروع تجاوز دشمن رفته بودیم دیدار خانوادۀ او و دیگر نشده بود برگردیم. وقتی قصد برگشتن‌مان را به زبان آوردیم، مادرشوهرم با چشم‌های نگرانش گفت که درک می‌کند. با خودم فکر کردم این زن چقدر جنگ و چقدر بدرقه در سرنوشتنش داشته. با خودم فکر کردم ما چقدر کم این نسل را درک کرده‌ایم؛ نسلی که تنهایی جنگیدنش برای وطن، در بی‌اعتنایی و بی‌رحمی «جهان متمدن»، او را سخت و دشوار و بی‌اعتماد به عالم کرده. حالا نسل ما هم با جنگ خودش روبه‌روست و خدا می‌داند این جنگ از ما چه بسازد.سفر ده ساعته‌مان به تهران، سفری بود از میان تونل عواطف مختلف انسانی؛ از خشم و شوق و غرور و امید تا ترس و تردید و گناه و بهت؛ هر لحظه به حالی در می‌آمدیم و با هم درباره‌اش حرف می‌زدیم. بارها و بارها دلمان خالی شد، مخصوصا که هرکسی می‌شنید انذارمان می‌داد و می‌کوشید پشیمان‌مان کند. تا اینکه به مقصد رسیدیم و دیدار چهرۀ آشنای تهران، دلمان را آرام کرد. صف بنزین مثل معمولش بود. در محله، میوه‌فروشی و خواروبارفروشی فعال و پروپیمان بودند. نانوایی و الکترونیکی باز بودند. گاهگاهی از دور صدای پدافند می‌آمد اما در مسیری که ما می‌رفتیم، خرابی چندانی نبود.حالا در خانۀ کوچکمان هستیم که خودمان سامانش داده‌ایم. بیشتر تزئیناتش نمونه‌های گیاهشناسی است که من از گشت‌ و گذارهای آماتوری خودم جمع کرده‌ام و در شیشه‌های خالی مربا نگه می‌دارم؛ مخروط سرو و سدر و توسکا، غلاف لیلکی و جوالدوزک، میوۀ خشک سرخدار. همه را دیروز جمع کردم و در جعبه‌هایی در بالکن گذاشتم. پنجره‌ها را چسب زدیم. سرویس چینی یادگاری مادرم و سرویس بلور مادربزرگ و شال عروسی مادر مادربزرگ را در صندوقچۀ بولاکی مادربزرگ گذاشتم که محکم‌ترین محفظۀ خانه است. همزمان خاطرۀ نسل‌های گذشته را احضار می‌کردم که به من قدرت بدهند تا برای آن اصلی‌ترین میراث که وطن باشد، استوار بایستم.تا اینجا، از برگشتن‌مان راضی هستیم. کمترین چیزش همین تاثیر مثبت کوچکی بود که روی آدم‌های مختلف داشت؛ آن‌هایی که به‌شان پیام دادم و گفتم ما تهرانیم، هرکاری داشتید بگویید؛ آن‌هایی که در ساختمان‌مان ما را دیدند و تعجب کردند. خرده‌کارهای باقی‌مانده را که انجام بدهیم، به این فکر می‌کنیم که حالا که برگشته‌ایم چه کارهایی باید بکنیم. ترجیح‌مان این است که هرکدام در حوزۀ تحصیلی خودمان گوشه‌ای از کار را بگیریم. انجمن روانشناسی قرار است خدمات روانشناختی در بحران ارائه بدهد، برای شهروندانی که از صحنه‌های هولناک این روزها شدیدا متاثر شده‌اند و نیاز به کمک دارند. من احتمالا می‌روم آنجا. اما تا آن وقت، هرکاری که از دو تا دست بربیاید را آماده‌ام که انجام بدهم.خود فراخوان انجمن هم برایم دلگرمی‌ای بود، مخصوصا آنجا که پرسیده بود آیا آمادگی کمک در بحران‌های بعدی را هم داریم؟ به مخلیه‌ام خطور نمی‌کرد که روزی از تصور بحران‌های بعدی خوشحال بشوم! اما حالا معنایش این بود که در پس پشت این پیچ، آینده انتظار ما را می‌کشد. معنایش این بود که «این نیز بگذرد». و چرا نگذرد؟ مگر غزۀ مظلوم با دو ملیون جمعیت و سیصدوشصت کیلومتر مربع مساحت، بیش از ششصد روز نیست که مقاومت می‌کند؟ رابطۀ ما و دیگر ملت‌های خاورمیانه با سرزمین‌هایمان، علقۀ طبیعی و واقعی است؛ ما وطن‌مان را ندزدیده‌ایم. ملت ما غاصب و متجاوز و نسل‌کش نیست. ما در موضعی از حقانیت تاریخی و ملی و اخلاقی هستیم که دشمن در دلش می‌داند که هرگز نداشته و هرگز هم نخواهد داشت. پاینده باد ایران.به تاریخ 29 خرداد 1404، ششمین روز از جنگ تحمیلی اسرائیل علیه ایران</description>
                <category>مَد</category>
                <author>مَد</author>
                <pubDate>Fri, 20 Jun 2025 20:27:30 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>