<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>پست‌های انتشارات مهدیار نوشت</title>
        <link>https://virgool.io/mahdiyar086/feed</link>
        <description>🔅نشری برای انتقال تجربه ها و خوبی ها به دیگران🌱اگر دنبال اطلاعات در حیطه‌ی رسانه،مدیریت تشکیلات،مذاکره،خلاقیت در تولید محتوا،اخلاق،فلسفه و یک عالمه نکات و تجربه‌های ناب در حوزه‌های علوم فردی و اجتماعی هستی،بهت پیشنهاد میکنم من رو دنبال کنی❣️
  « _دانش جوی روانشناسی... »</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 19:16:36</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/publication/vzjwcs0fkd6k/ktp8go.jpg</url>
            <title>مهدیار نوشت</title>
            <link>https://virgool.io/mahdiyar086</link>
        </image>

                    <item>
                <title>–چرا مینویسم؟! و چرا باید تو هم بنویسی؟!</title>
                <link>https://virgool.io/mahdiyar086/%E2%80%93%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D9%85%DB%8C%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%85-%D9%88-%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%AA%D9%88-%D9%87%D9%85-%D8%A8%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-t3kwu30mx1w5</link>
                <description>«اسطوره‌ی تولید محتوای معاصر...↑»🦨 چس ماهی یا چس ترمی...*تازه به سن قانونی رسیده بودم و در دوراهی انتخاب...: خدمت مقدس سربازی VS دانشـــکــــاه آزاداز یه طرف حوصله درس نداشتم از طرفی هم حوصله خدمت رو نداشتم !😑عاشق این بودم که جا وِلا کنم بگیرم بخوابم ، فیلم ببینم ، با گوشی وَر برم یا با رفقا برم بیرون و وقت بگذرونم؛ اما جبر محیط ، قوانین جامعه و توقع اجتماع به من دیکته می‌کرد که باید یکی از دو راه مقابلم رو بپذیرم.با همه‌ی تنبلی و خستگیم ، از اونجایی که آدم آینده نگری بودم ، شروع به مشورت و تحقیق درباره‌ی جوانب تصمیمم کردم تا یه کوچولو ، راسخ تر سبک زندگی کوالایی خودم رو پیش ببرم.از سایت گرفته تا هر محتوایی که گوگل بالا میآورد رو من شیرجه میزدم توش ؛ همون لابه لا ،متنی از دوران خدمت یکی از نویسنده های ویرگول پیدا کردم...همونجا اولین جرقه‌ی نوشتن و به اشتراک گذاشتن تجربیات کم نظیرم ، با همه‌ی حاشیه‌ها و گَنده کاری هاش در ذهنم زده شد؛ اما از برکت موتور ترکیده و انژکتوری روحم ، روشن شدنم چند سالی به تعویق افتاد ، تا اینکه بعد از مدت‌ها امروز و فردا کردن ، در راستای انتقال تجربیات ، تنظیم نمک بدنم و کاشتن گل لبخند بر لبان تو ، حساب کاربریم رو ساختم و انقلاب ادبیات نسل Z رو رقم زدم!«⚠️توجه:من ادعایی در این موضوع ندارم!»😒تو خودت چی هستی که تجربت چی باشه؟! *کسی که دنبال رشد وجودش باشه ، کوچکترین مسائل از حقیر و پست ترین آدم ها و موجودات به علم و شناختش اضافه میکنه...هرکسی هرچند سرگذشت معمولی و ساده‌ای داشته باشه ، خواه/ناخواه در طول مدت زیستش با فراز و نشیب ها و تجربیاتی همراه بوده که ما می تونیم از اونها عبرت بگیریم و در ابتلاها به کار ببندیم .به اشتراک گذاری دانش برامده از تجربه در ابتدایی ترین شکل خودش باعث میشه اشتباهاتی که من و تو در مسیرمون داشتیم رو دیگران تکرار نکنند و مسائل مشابه رو راحت تر پشت سر بزارن...پس خسیس نباشیم!♥️–مطالب خواندنی درباره‌ی اثراتی که روی خودمون داره بمونه برای بعد...برای دانلود فایل صوتی و مشاهده‌ی کانال آرشیو مطالب من ، به آدرس : « hosseindoost01 » در تلگرام یا ایتا مراجعه کنید.✍️«مهدیار نوشت» (داخل قطار قم / تهران وقتی میخوای، با کلاس باشی و وقتت تلف نشه، درحالی که به طور عادی اینقدر وقت شناس نیستی...)📌 ممنون میشم اگر با ارسال نظرهای قشنگتون به رشد من کمک کنید...🙏</description>
                <category>مهدیار نوشت</category>
                <author>mahdiyar086</author>
                <pubDate>Fri, 26 Dec 2025 18:06:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دانشجو یا سینگل‌های ، رل جو...! «مسئله این است»</title>
                <link>https://virgool.io/mahdiyar086/%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%D8%AC%D9%88-%DB%8C%D8%A7-%D8%B3%DB%8C%D9%86%DA%AF%D9%84-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D9%84-%D8%AC%D9%88-%D9%85%D8%B3%D8%A6%D9%84%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-yhivo7eugd9l</link>
                <description>پند با چاشنی لبخند ؛ از عشق من به تو🎪اگر تجربش کردید تعجب نکنید،تنها نیستید*دانشگاه آزاد رو اگر بخوام به یه چی تشبیه کنم ، یه چیزی تو مایه های انیمه‌ی شهر اشباح هایائوئه با تعداد زیادی «یوبابا» که ظاهرشون عطر زده و جنتلمنه اما فقط خدا از باطنشون سر در میاره...!آره... اغراق کردم ؛ اونقدرم ترسناک نیست ، اما اگر واردش بشید ، پدیده‌های عجیب و غریب داخلش کم نیست...علی الخصوص استاد‌های رشته‌ی روانشناسی... ؛اعتماد به نفس که چه عرض کنم...! اعتماد به سقف دارن...! در نگاه اول فکر میکنی یه چی بارشونع ، اما یه مدت که از دوران دانشجویی میگذره ، به خوبی با ابعاد پوچ و تباه ذهنشون آشنا میشی...! البته از حق نگذریم آدمای باسواد و وارسته و کاردرست داخلشون کم نیس ، منتها باید حواست جمع باشه و این نکته رو در نظر داشته باشی ، که  هر حرفی استاد میزنه « وحی منزل نیست » و بدون تحقیق نباید همه‌ی صحبتاشون رو پذیرفت ؛ به ویژه در مسائل زیربنایی و اعتقادی ...!من حس میکنم داخل رشته‌های علوم انسانی ، یکسری از اساتید محترم و محترمه بعد از پاس کردن چند واحد درسی و نوشتن یا خریدن یه رساله دکترا و دفاع کردنش داخل دانشگاه تورغوزآباد ، خیال میکنن خیلی حالیشونه و درمورد هر مسئله‌ای میتونن فتوا بدن ... یه سری ورودی جدیدها هم که «نعوذ بالله» مثل خدا میپرستنشون ؛ و چه سوء برداشت‌ها که از صحبت‌های نپخته‌ی این بزرگواران نمیشود...!موسس دانشگاه آزاد🪤 طوطی‌ای که روپایی میزد *جریان های اساتید و تخیلات سرویسی شون🚽🚾 شنیدنیه ، اما هیچ وقت به پایِ عشقولانه‌های خَر خَرکی دختر،پسرا نمیرسه!موردی که به من معنی عینی کراش رو داخل دانشگاه نشون داد ؛ پسر کم خرد همکلاسی‌ای بود که روی دختر خانم باهوش و با نجابت کلاس کراش زده بود...! پسره برای اینکه جلب توجه کنه از دختر خانم سوال های درسی الکی ای میپرسید ، که خودش بلد بود( وقتی دختر خانم داشت جواب سوالشو میداد ، رفتارهای عجیبی از خودش نشون میداد ؛ آخرشم بعد از یه عالمه صغرا کبرا چیدن اون خانم ، میگفت:« اینو خو بلد بودم...»؛ مث اسب آبی دفترش رو از جلو خانمه جمع میکرد و میرفت ) یا یه وقتایی خیلی ضایع و سبک وارانه وسط کلاس یکی و یکاره میرفت بهش« سلام »میکرد 😑 اونقدر رفتارش ضایع بود که منِ ناظر ماجرا، میخواستم آب بشم برم تو زمین...چند وقت گذشت و رفتار های ضایع این پسره ادامه داشت ؛ یه جا دیگه اون خانم جوش آورد و حسابی براش قاطی کرد ؛ یه تَشَر جسورانه‌ای بهش زد که نگو و نپرس...؛ پسره رنگ از رخسارش پرید(از گندمی به زرد تیره...🧑‍🦼) !🥲اما بهتر این بود که از ابتدا جدیش نمیگرفت و بهش رو نمیداد ، تا حد و حدود خودش رو بدونه ، اما با این حال اون کاری رو که باید انجام میداد ، انجامش داد!این مدل جریان‌ها کم نبود... در یک موقعیت دیگری چند نفر از بچه پسرای الاف همکلاسیم از یه تعداد همکلاسی خانم ، که در جمعشون هم متأهل داشتن هم مجرد ، دعوت کردن که به اتفاق همدیگر ، برن کافه دور هم بشینن و شـِــر و بـــِر بگن...! اما بعد از در خواست وقیحانه پسرا ، یکی از آدمای اهل خرد اون جمع که مهارت « نه گفتن » رو بلد بود ، در کمال شجاعت با یک «نه» محکم ، سوداگران دختر بازی رو دلسرد و ناامید کرد...؛ بعد از شنیدن اون جواب قاطع ، پسره حسابی کُفری و طلبکار بود که چرا باهامون همراهی نکردن ...!🥴یکسری آدما عذت نفس دارن، قدر خودشون و زمان با ارزششون رو میدونن و اگرکسی خط قرمزشون رو رد کنه طوری قهوه ایش میکنن که نتونه راه بره ! یکسری هم که بمانند سیب زمینی اسباب بازی می مونن ، بی بــــخـــــار... البته خودشونم بدشون نمیاد مثل دستمال کاغذی باهاشون رفتار بشه...!خیال آتیشی VS خیال پنبه‌ای💅دستمال کاغذی های ویژه‌ی چند بار مصرفِ همزمان مصرف*رل جویی و هوسبازی فقط مختص پسرا نبود و یکسری از دختر خانما هم به این بیماری دچار بودن...در سودای پسربازی و تیغیدن، از شگرد های شرم آوری استفاده میکردن که شیاطین رو دچار شب ادراری ، ریزش مو و ضعف در بینایی میکرد...🍂– کلاس زبان عمومی بود و استاد یکسری لغات و جملات رو از دانشجو ها میخواست که همراه باهاش تلفظ کنن ، همه مثل آدم تلفظ میکردن اما یه نفر با یه فاصله‌ی کمی سمت راست من نشسته بود و طوری ادا اصول در می آورد و با عشوه لغات رو تلفظ میکرد که توجه ها به سمتش جلب میشد...همون دختر خانم «یوبابا» صفت بعد از چند وقت ، هم فکرای مثل خودش رو پیدا کرد و کارشون این شده بود که در زمان خالی بین کلاسا داخل محوطه دانشگاه و راه رو و راه پله‌ها پرسه بزنن تا برای وجود بُنجُلشون مشتری پیدا کنن؛ خیلی ریلکس مینشستن روی پله‌های بین طبقاتِ کلاسا و بساط میکردن ...؛راه پله‌هایی که دم به دقیقه داشت ازشون آدم میومد و میرفت و من با همه‌ی پر روییم ، وقتی اونجا منتظر کسی یا چیزی بودم ، معذب میشدم از اینکه بخوام بی جهت اونجا توقف کنم ، اما اونها عین خیالشون نبود ...حقیقتش مشتری هم کم نداشتن و گاها پسرای خرج کن🐮 خوبی به تورشون میخورد ، اینقدرم با عطش پیگیر اینا بودن که حساب نداشت ، خیال میکردن پرنسس پیدا کردن...فقط امیدوارم که پسرا ویروسی نشده باشن ...–تو هم همینطور...؟🔃☀️چشم رو هم بگذاری عزرائیل با شترش میخوابه روت*عمر آدمی کوتاهه و زمان اینقدر زود و بی سر و صدا میگذره که یهو به خودت میای میبینی پیر شدی و زندگیت هیچ ثمری برات نداشته و عمرت رو با سرگرمی در یکسری روابط پوچ و پر خسارت برای به دست آوردن لذت زودگذر تباه کردی ...دوران دانشجویی و جوونی ، همون دوران طلایی هست که بار یک عمرمون رو می‌بندیم ، درگیر حواشی شدن برای دنیا و ابدیتمون زیان آوره ...–ادامه خواهد داشت...🎈″ کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش // کی روی؟ ره ز که پرسی؟ چه کنی؟ چون باشی؟ ″برای دانلود فایل صوتی و مشاهده‌ی کانال آرشیو مطالب من ، به آدرس : « hosseindoost01 » در تلگرام مراجعه کنید.📌 ممنون میشم اگر با ارسال نظرهای قشنگتون به رشد من کمک کنید...🙏✍️«مهدیار نوشت»</description>
                <category>مهدیار نوشت</category>
                <author>mahdiyar086</author>
                <pubDate>Fri, 19 Dec 2025 11:42:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«ناگفته های دانشگاه آزاد و کلاسای دختر ، پسری»</title>
                <link>https://virgool.io/mahdiyar086/%D9%86%D8%A7%DA%AF%D9%81%D8%AA%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF-%D9%88-%DA%A9%D9%84%D8%A7%D8%B3%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1-%D9%BE%D8%B3%D8%B1%DB%8C-k0xxnwygshwa</link>
                <description>دوران دانشجویی با فراز و نشیب ‌های خواندنی🐾ــــ دانشگاه آزادیه سری ها همچین که ، بعد از کلمه‌ی دانشگاه... ، کلمه‌ی آزاد رو میشنون ، خیال میکنن معنیش اینه که دیگه چارچوب و قانونی وجود نداره و هر کاری دلت میخوا میتونی تو این دانشگاه بکنی ... اما اینجوریم که فکر میکنن نیست ، درسته که انعطاف بالایی داخل یکسری مسائل داره 😏اما اونقدرم آزاد ، به این معنی که «رها» باشه،نیست...آزاد ، به این معنیه که باید برای تحصیل پول خرج کنی...و قرار نیست مثل دانشگاه دولتیه هزینه تحصیلت رو دولت پرداخت کنه...😭اما شاید باورتون نشه ، همین مسئله‌‌ی ساده رو خیلی از دختر، پسرایی که میان دانشگاه آزاد درکی نسبت بهش ندارن ...خیال میکنن حالا که دانشجوی دانشگاه آزاد شدن ، آزادن که ، هر غــــ....🥶🦎ــــ فرار از خدمتخیلی از پسرایی که میان و داخل دانشگاه آزاد دانشجو میشن ، هر هدفی دارن جز درس خوندن و علم آموزی ...مثلا داشتیم آدمی که اومده بود دنبال یار بگرده...😅 ، البته هیچ نمیگفت اومدم همسر پیدا کنم که... ولی با اون سن و سال و حجم کاری که داشت ، اومده بود یه رشته‌ای درس بخونه که هیچ ربطی به شغلش نداشت و اکثر دانشجوهاش خانم بودن ... ، معلوم بود که هدفش درس و مدرک نبوده. [اون بنده خدا بعد چند وقت که عروس رو پیدا کرد و بله رو گرفت دیگه دانشگاه پیداش نشد...🙃]منم هدفم درس نبود، اون دوران بیشتر از اینکه دنبال علم آموزی و تحصیل باشم ، دنبال این بودم که یه فرصت بخرم تا بتونم کنکور شرکت کنم و رشته و دانشگاهی که دوست دارم رو برم ؛اما از برکت راحت طلبی و تنبلیم اون جور که میخواستم ، هیچ وقت نشد...🚬اینجوری بود که من یه سال پشت کنکور مونده بودم و وقت رو تا جایی که میشد نفله کرده بودم ؛ یا باید میرفتم دانشگاه یا اینکه برای خدمت مقدس سربازی دفترچه پست میکردم ...😓منم برای نرفتن به خدمت سربازی ، رفتن به دانشگاه آزاد رو انتخاب کردم!😑☄️ـــــ آب به آببدون سانسور بگم! ورود از دبیرستان به دانشگاه یه حال جدیدیه که اگر مراعات نکنی و مراقب خودت نباشی ممکنه روحت رو مریض و زندگیت رو اسهالی کنی...روزای اول که نسبت به مدیریت کلاس ها و مسائل آموزش توجیه نبودم ، یه کمدی ای بود برا خودش...!؛ اولین روزی که رفتم دانشگاه ، کلاس فیزیولوژی داشتم...؛ اینطوری بود که مثل مرغ پر کنده ، تو این طبقات و محوطه بالا پایین میشدم و نمیدونستم چطوری باید کلاسمو پیدا کنم .. یکی از نیروهای حراست که شرایط عجیب غریب من رو دید صدام زد و وقتی گفتم که دنبال کلاسم هستم، منو برد قسمت آموزش و برنامه کلاسیم رو چاپ کرد ؛ بعدش نسبت به بُرد مربوط به مدیریت کلاسا توجیهم کرد و کلاسمو بهم نشون داد و رفت ... (خدا خیرش بده🥲)🦅ــــ تک پسراز شیشه پشت در کلاس که نگاه کردم خیال کردم کلاس من نیست و اشتباهی شده ... همه خانم بودن ...کلاسم درست بود ..‌.! اما تنها پسری بودم از دانشجو های آقا که اون جلسه اومده بود دانشگاه...رفتم ،نشستم ، گوش دادم و کلاس اون روز رو تموم کردم .از جلسات بعد ، رفته ، رفته ، کلاسا قوت گرفتن و کم کم به جمعیت کلاس اضافه شد، این لابه لا تک و توک پسر ، به کلاس اضافه میشد...داخل یه کلاس قریب به چهل نفره ، به اندازه‌ی تعداد انگشت‌های دست پسر نبود...واقعا دوران سختی بود!😖من وقتایی که یه خورده زود میومدم که هنوز رفقا(پسرا🥲) نیومده بودن و داخل کلاس مینشستم ؛ تا استاد میومدن بیان و کلاس شروع بشه ، احساس میکردم سر اون کلاس ، اضافی هستم و به یه مجلس اشتباهی اومدم... به خاطر همین موضوع ، همیشه سعی میکردم طوری سر کلاس حاضر بشم که یا استاد اومده باشه ، یا زمان زیادی تا اومدن استاد نمونده باشه...یه سریا واقعا کلاس درس رو با مجلس عروسی اشتباه گرفته بودن ، طرف یه وانت مواد آرایشی رو ، روی خودش خالی میکرد بعد میومد سر کلاس ، در این حد که یه موقع هایی که آرایش نمیکردن ، خیال میکردی یه دانشجوی جدید به کلاس اضافه شده...🗿ــــ کوری عصا کش کورانآره...! اینکه دانشجوی روانشناسی باشی ، به این معنی نیست که خودت نیاز به روانشناس نداری...اینکه انسان تمیز ، مرتب و منظم باشه فرق میکنه با وقتی که متأثر از یک حس کمبودِ خودآگاه یا ناخودآگاهِ توأم با عدم اعتماد به نفس ، ساعت ها از عمرش رو برای بزک کردن صورت خودش وقت تلف کنه ...بیشتر از این که به ظاهر زندگیمون بپردازیم لازمه تا طینت و بطن وجودیمون رو رشد بدیم ...« این قانون ماندگار شدن و عزیز شدنه » ، همه‌ی بزرگانی که امروز ما از اونها به نیکی و خوبی یاد میکنیم ، به خاطر اعمال و افکار پاک و مفید دوران زیستشون هست ، نه به خاطر رنگ رژ لباشون و ...اگر کسی حالیش باشه سیستم عامل و برنامش رو با تنظیماتِ کتاب راهنمای کارخانش مطابقت میده! (همونی که توسط خالق تدوین شده...) با این کار بهره وری از زندگی برات بیشتر و بیشتر میشه...!هرکاری به غیر این از مقصد و مسیر اصلی دور و دورترت میکنه...🫀ـــ ادامه دارد...برای دانلود فایل صوتی و مشاهده‌ی کانال آرشیو مطالب من ، به آدرس : « hosseindoost01 » در تلگرام مراجعه کنید.📌 ممنون میشم اگر با ارسال نظرهای قشنگتون به رشد من کمک کنید...🙏✍️«مهدیار نوشت»</description>
                <category>مهدیار نوشت</category>
                <author>mahdiyar086</author>
                <pubDate>Mon, 08 Dec 2025 23:39:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>طرح مسابقه کتابخوانی مجازی</title>
                <link>https://virgool.io/mahdiyar086/%D8%B7%D8%B1%D8%AD-%D9%85%D8%B3%D8%A7%D8%A8%D9%82%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%85%D8%AC%D8%A7%D8%B2%DB%8C-vevagxcnduym</link>
                <description>« نمونه پوستر مسابقه کتابخوانی مجازی »☁️ ــــ از کجا بگم...:همه‌ی ما جایگاه و اهمیت کتاب و فرهنگ کتابخوانی رو خوب میدونیم ؛ اما کتاب از بس که گرونه ، کالای لوکس حساب میشه! اصلا آدم ترجیح میده نادون و با مغزی آکبند بمیره ولی پول پا کتاب نده ...خبر خوب اینه که گوشیا و فضای مجازی به دادمون رسیده و ما می تونیم با چند تا کلیک ساده به فایل خیلی از کتاب ها به صورت رایگان یا با قیمت پایین دسترسی پیدا کنیم(از درگاه های قانونی و حلال:)به علاوه اینکه دیگه لازم نیست برای برگزاری یه مسابقه کتابخوانی ، وقت خودمون و شرکت کننده ها رو برای آزمون حضوری،تصحیح آزمون و مواردی مثل تعیین مکان،زمان و هماهنگی هاش تلف کنیم...🌒 ــــ اس مش چی چیه...:قبل از هرکاری باید بدونید در چه بستری و با چه نقشه راهی می خواید عملیات فرهنگیتون رو کلید بزنید! برای مسابقه کتابخوانی مجازی در قدم اول باید سایت، فرم یا اپلیکیشنی رو که می خواید طرحتون رو با کمکش اجرا کنید ، انتخاب کنید!من خودم با توجه به امکانات ، خدمات و رابط کاربری سادش، از سایت و فرم ساز «پرس لاین» استفاده میکنم این سایت قابلیت هایی به شما میده که خیلی خوب میتونید آزمون معتبر و به نسبت عادلانه‌ای طراحی کنید، از پرس لاین گذشته ، سایت های مختلفی برای این امر هست که شما می تونید از اون ها به عنوان بستر آزمونتون استفاده کنید...«نمونه لوح سپاس مسابقه کتابخوانی»🌓 ـــــ جایزه تپلش خوبه...:تا میتونید سعی کنید جایزه‌ای در نظر بگیرید که دهن پر کن باشه و افراد تشویق به شرکت در مسابقه بشن !داخل دانشگاه با یکسری فلسفه چینی ها و صحبت های منطقی خیلی راحت میشه برای این کار جایزه‌ رو از دانشگاه گرفت...ناگفته نماند، ما در مصوب کردن جایزه اذیت نشدیم اما برای تهیه و گرفتن جایزه از اداری و مالی دانشگاه، در به دری ها کشیدیم و به معنای واقعی کلمه «اذیت(✂️)» شدیم. (:در تبلیغات و طراحی پوستر مسابقه، تا میتونید از رنگ های شاد و طرح جینگولی و جذاب استفاده کنید از به کارگیری ترفند های پکیج فروشای اینستاگرامی (که شاید خودتون هم زخم خورده‌ی تبلیغاتشون باشید!) و تبلیغات چهره به چهره غافل نشید که خیلی میتونه به بازخورد کارتون کمک بکنه...!🌕 ـــــ سوال نگو ، طلا بگو...:شما با سوال هایی که طراحی میکنید میتونید یکسری پیام ها و مفاهیم رو به مخاطب و شرکت کنندتون انتقال بدید پس طراحی سوالاتون رو جدی بگیرید؛ بی فکر و بدون هدف سوال چرت و پرت طراحی نکنید! ( از سوال های آماده و طراحی شده توسط هوش مصنوعی که اصلا استفاده نکنید!)برای مشاهده نمونه آزمون و فرم مسابقه به hosseindoost01 مراجعه کنید (در تلگرام)✍«مهدیار حسین دوست»</description>
                <category>مهدیار نوشت</category>
                <author>mahdiyar086</author>
                <pubDate>Mon, 13 Oct 2025 17:45:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«دوره آموزشی پیدا کردن عشق، برای عاشقی»</title>
                <link>https://virgool.io/mahdiyar086/%D8%AF%D9%88%D8%B1%D9%87-%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%D8%B4%DB%8C-%D9%BE%DB%8C%D8%AF%D8%A7-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%DB%8C-wt5dflwrheec</link>
                <description>«یکبار برای همیشه»             میگن هر چیزی به وقتش قشنگه، به موقعش خوبه. از زمانش که بگذره‌ شاید مثل قبل انتظارشو نکشی، برات جذاب نباشه... اما من میگم اگر خواستت از ته دل باشه، با گذر زمان هیچوقت ارزشش، انداز‌ش، و شوقش کم رنگ نمیشه. اگر برات کم رنگ شد، بدون هیچوقت احساست واقعی نبوده، از صمیم قلب نبوده، عشق نبوده. اگر به همین راحتی با گذر زمان از عطش بندازتت، اینو بدون که اصلا تشنگی نبوده.‌ احساس واقعی در خواستن و دوست داشتن، همیشه موندنیه، و هیچوقت فراموش نمیشه، کمرنگ نمیشه. هیچوقت جاش رو با چیزی عوض نمیکنه. اون حس اصل اصله، مثل یه الماس قشنگ گوشه‌ی قلبت، تا ابد، تا همیشه …طرح ولایت به من و تو عشق واقعی،حقیقی و نهایی رو میشناسونه؛اون وقته که زندگیت یه رنگ و بوی دیگه میگیره؛عشق و خواستت رو تهِ دلی میکنه! اینطوری که با گذر زمان، هیچوقت شوق رسیدن بهش برات کمرنگ نمیشه!_حالا شاید بپرسید:« اصلا داری درباره‌ی چی حرف میزنی؟!»_برید خودتون دربارش بخونید!🙃«۱۴۰۴/۰۱/۱۷»متن مقدمه کپی بود😅،از یک کانال خسته با یک ذهن خسته؛اما برای شروع قشنگ بود 😌_نویسندش شاید تو خوابشم نمیدید که من ربطش بدم به طرح ولایت 😁اندر دل من درون و بیرون همه او استاندر تن من جان و رگ و خون همه اوستادامه دارد...</description>
                <category>مهدیار نوشت</category>
                <author>mahdiyar086</author>
                <pubDate>Sun, 06 Apr 2025 01:43:19 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>