🎓دانش جوی روانشناسی 📚عاشق نوشتن 🫀#ایران
hobby🍫

🍫 قاتل «hobby» دوس داشت!
همه چی از یه شکلات «hobby» شروع شد...
چون خارجی بود وگرون آمار دونه به دونشون رو داشتم...
اول صبح که میومدم قفسه هارو مرتب میکردم و جنس هایی که جاشون خالی شده بود رو پر میکردم.
اون روز پرفسور زود اومد برای خرید...
وقتی از پشت دخل خارج شدم تا از یخچال بزرگ،حلب پنیر ها رو براش بیارم، دست کجش کار دستش داد و آبروش رو برد...مَلَخَکی که بارها جسته بود، گیر افتاد...
مدت خیلی زیادی بود که مشتریمون بود، شغل درست حسابی ای داشت و منم بهش تا حد خیلی زیادی اعتماد داشتم!
از سر و وضع و جایگاهش مشخص بود که دستش به دهنش میرسه اما دزد بود،یه دزد اتو کشیده...!
گاهی حس میکردم از یه سری خرد و ریزا و جنس ها کم میشه بدون اینکه کسی اونو خریده باشه ،اما با خودم میگفتم حتما دارم اشتباه میکنم !
تا اینکه اون روز از شکلات های «hobby» که روی قسمت صندوق مغازه بود کم شد ...
اونجا بود که پروفسور تبدیل به تارگت من شد!
⌛لَقْمِه
چند روز گذشت تا اینکه به اتفاق همکارش برای خرید به مغازه اومدن.
شش دنگ حواسم بهش بود اما اون خیال میکرد که مثل گذشته به اون توجهی نمیکنم و درگیر نوشتن فاکتور خرید ، وزن کشی تخم مرغ و ... هستم.
همینطور که داشت با تلفن صحبت میکرد و پشتش به من بود خیلی عادی سمت قفسه ویفر رفت ، با دست راستش یه ویفر از داخل کارتن برداشت و ریلکس گذاشتش داخل جیب کاپشنش ؛ خودمو زدم به اون راه ...!
به همون بیسکوییت راضی نبود و طَمَعِش تمومی نداشت ، می خواست از فرصت اعتماد من نهایت بهره رو ببره...
اومد سمت استند پاستیلا ...
منم که فهمیدم تو سرش چی میگذره زل زل نگاش کردم...
یه خورده پاستیلارو مالید، دید فایده نداره ؛ حواسم بهش هست ؛ بیخیال پاستیل شد!
بین ۴۰ تا ۵۰ سال سنش بود ولی مشخص بود حسابی پاستیل دوس داره و طعم پاستیل دزدی های قبلی مونده زیر زبونش...(نمیدونم بخندم یا گریه کنم!)
وقتی جنس ها رو آماده کردم و میخواستم مهر فاکتور رو بزنم و تحویلش بدم ، بهش گفتم: « بیسکوییتم بنویسم پای فاکتور؟!»
فکر کنم اون لحظه لباس زیرش زرد شد🍂
دست و پاشو گم کرد گفت : نه ، تت پت تت...
پولم همراش نبود؛ بُدو بُدو رفت از تو ماشین یه سِری پولِ پاره پورهی صندوق صدقاتی آورد...
از شدت استرس همینطور که تا خوردگی پولارو باز میکرد دستاش دچار لَقمه شده بود و میلرزید ...!
بعد از اون جریان دیگه کمتر پیش ما میومد و میرفت از بقیه خرید میکرد...
✍ اون فقط پاستیل و ویفر و «hobby» و... از اون مغازه ندزدید، اون شخص در اون دوران «اعتماد» رو از وجود من دزدید...
*از رفتارها و اعمالمون به سادگی نگذریـــم
گاهی برای بی ارزشی ها ، ارزش ها رو در وجود دیگران نابود میکنیم!
_ بفهمیم برای چه ، چه را نابود میکنیم!
✳️داخل کانال ایتای من به آدرس« hosseindoost01 » میتونید به صورت ناشناس برای من نظراتتون رو بفرستید و دیگر گاهنوشت های من را مشاهده کنید....سَری بزنید!
مطلبی دیگر از این انتشارات
طرح مسابقه کتابخوانی مجازی
مطلبی دیگر از این انتشارات
دانشجو یا سینگلهای ، رل جو...! «مسئله این است»
مطلبی دیگر از این انتشارات
«دوره آموزشی پیدا کردن عشق، برای عاشقی»