مصیبت عظیم، شعر سپید ـ مأمون لطیفی

شامگاهان،

چادرِ قیرگون و سنگینِ خویش را

بر فرازِ این سرا گشوده است؛

اما دیر گاهی‌ست که برای ما،

سپیده‌ی سحرگاهان

در پسِ چکاد های مه‌آلودِ بی‌خبری، جان سپرده است.

از آن یومِ شوم،

که هجرتِ ناگهانی‌ات

تازیانه‌ی جانسوزِ فراق را بر پیکرِ این دودمان نواخت،

عقربه‌ های زمان مصلوب گشته‌اند،

و صومعه‌ی خالی‌ات،

هر شب جانِ ما را در آتش‌کدۀ حسرت می‌گدازد.

اما سوز ناکتر از آذرِ جانِ من،

قامتِ خمیده و هدم‌ گشته‌ی مادر است؛

آه از این مادرِ فگار و پیچه‌ سفید من🥲

که اندوه‌ های ریشه‌ دارش

چون خنجری زنگار گرفته، سینه‌ی صبوری را می‌شکافد.

او هر شب،

سجاده‌ی مِحنَت‌بارِ خویش را

رو به قبله‌ی مجهولِ بی‌ خبری می‌گستراند؛

و مویه‌ های ممتد و بی‌صدایش،

ارکانِ این کاشانه را به لرزه درمی‌آورد.

دیدگانش،

آن چشمه‌ های عطوفتی که روزی ملجأِ ما بود،

اکنون از بس گریسته‌اند

و بر آستانه‌ی خشکیده‌ی در، خیره مانده‌ است،

فروغِ خویش را باخته‌اند.

و آه از صلابتِ درهم‌ شکسته‌ی پدر....

آن کوه صفتِ استواری که روزگاری پناهگاهِ بی‌باکیِ ما بود،

اکنون زیرِ بارِ این هجرانِ گران، کمر خم کرده است.

او که بغض‌ های سنگینش را در پسِ چهره‌ی مردانه‌اش پنهان می‌سازد،

شب‌ها در خلوتِ تاریکِ خویش،

با شانه‌ هایی لرزان و دلی خونین، دندان بر جگر می‌فشارد.

هر شامگاه، کتابِ خاطراتت را بر زانو می‌نهد،

و در سکوتی سهمگین، دودِ اندوهِ دلش را به آسمان می‌فرستد.

دریغ و درد...

که این دو سایه‌ی سر، این مادر و پدرِ دلسوخته،

در اقلیمِ غریبِ غربت و پهن‌دشتِ بی‌رحمِ دیارِ بیگانگان،

به‌دور از دیدگانِ بستگان و یارانِ مأنوس،

بارِ این مصیبتِ عظیم را بر دوش‌ های نحیفِ خویش می‌کشند؛

در تنهاییِ مطلقِ خویش می‌سوزند،

و هیچ غم‌گساری نیست

تا غبارِ این مِحنَت از رخسار شان بستراید.

و اما در این سوی عالم، در خاکِ وطن

بنگر به من؛ به برادرت🥲🥲

به آن‌که روزگاری در میانِ خلق، صاحبِ هیبت و مقامی منیع بود،

و قامتِ استوارش، در جایگاهِ والای اعتبار سنجیِ مردم، قد علم می‌کرد.

و روزها چه مشتاقانه به کرانه‌ های دور می‌رفتم؛

آنجا که در سبزیِ دلپذیر دشت،

کنار دریاچه‌ای زلال، آرام می‌گرفتم.

در آن روزهای خوب،

واژه‌ها در من به رقص درمی‌آمدند؛

چنان غزل می‌سرودم که پایکوبیِ کلماتم،

پرستوها را به وجد می‌آورد.

یارانِ مجازی و حقیقی،

برای من، این برادرِ رنج‌دیده، لقب‌ها می‌تراشیدند؛

یکی «شاعر بی‌باک»، دیگری «شاعر بی‌بند وبار»،

جمعی «شاعر دردآشنا»

و اکثریت، «شاعر جوان» صدایم می‌زدند...

اینک اما، شعله‌ های فراقِ تو چنان مرا خُرد و خاکستر کرده است،

که در این انزوای مدهش و تنهاییِ غریب،

چون یعقوبی پیر و رمددیده، سر در گریبانِ حرمان فرو برده‌ام.

من اینجا، فرسنگ‌ها دور از آغوشِ گرمِ خانواده و عزیزانم،

تنهاترین برادرِ زمینم؛

که چشمانِ کم‌سو و اشک‌آلودم را به افق‌های دور دوخته‌ام،

تا مگر نسیمی هوش‌ربا بوزد

و شمیمِ پیراهنِ تو را، بارِ دیگر بر مشامِ جانم برساند.

هرگاه که ندای نامت طنین‌انداز می‌شود،

دستانِ لرزانمان را از کرانه‌های دورِ غربت و وطن، به درگاهِ کبریا می‌افرازیم

و با بغضی مکتوم،

یوسفِ گم‌گشته‌ی خویش را از باری‌تعالی تمنا می‌کنیم؛

شاهدِ ذوب‌ شدنِ تدریجی و انهدامِ این دودمانِ متفرق بودن،

عذابی‌ست فراتر از تمامی مصایبِ دهر.

در این میان،

فغانِ پنهانی و غوغای درونیِ من نیز

سکوتِ سهمگینِ شب را می‌شکافد؛

بی‌خوابی،

چون بختک بر دیدگانِ رمددیده‌ام چنبره زده

و بالینم از هجومِ اشک‌های سوزان،

لجه‌ای از خونابه می‌گردد.

کوی و برزنِ این شهودِ بی‌تفاوت را کاویدم

و از تک‌تکِ معابرِ مه‌آلود، نشانت را جستم،

دریغ که روزنه‌ها همگی مسدودند...

جانم تمنای اعجازی دارد؛

نفحه‌ای ناگهانی و بشارتی رحمانی،

تا این غامضِ تاریک را از هم بگسلد.

بار الها!🤲🤲🤲

به حرمتِ سرشکِ شبانه‌ی این خانواده‌ی دلسوخته و هجران‌ دیده،

مرهمی بر این روان‌ های خسته ارزانی دار

و مسافرِ ما را

به آغوشِ این سرای ظلمت‌زده بازگردان؛

که بی‌حضورِ او،

ارض و سما برای ما، دوزخی بیش نیست.

« مأمون لطیفی»

۲۹ خرداد( جوزا) ۱۴۰۵