من متهم می‌کنم سرزمینم را!

من متهم می‌کنم سرزمینم را؛ سرزمینی که مرا سی‌سال پیش در آغوش روستایی به نام «قریه‌ی کوبهی» به دنیا آورد؛ قریه‌ای دورافتاده، محروم و فراموش‌ شده در گوشه‌ای از این جغرافیای زخمی،

قریه‌ای که کودکانش پیش از آن‌که رؤیای آینده را بیاموزند، با فقر آشنا می‌شدند؛ پیش از آن‌که به مکتب راه یابند، راه دشت و مزرعه را در پیش می‌ گرفتند و پیش از آن‌که کودکی کنند، طعم تلخ مسئولیت را می‌چشیدند!

روستایی که تا چند سال پیش از ابتدایی‌ترین امکانات آموزشی و رفاهی بی‌بهره بود، روستایی که کودکانش پس از هفت‌سالگی، به‌جای آن‌که یونیفورم مکتب بر تن کنند، لباس‌ های کهنه و فرسوده می‌پوشیدند و با هزاران آرزوی دفن‌شده در سینه خود، برای یافتن لقمه‌ای نان راهی دشت‌ها و مزرعه‌ها می‌شدند!

روز های‌ شان از طلوع آفتاب تا غروب، با قامتی خمیده و دستانی پینه‌بسته سپری می‌شد و شب‌ها، خسته از رنج روزگار، آهی می‌کشیدند که گویی زمین و زمان را به لرزه درمی‌آورد!

دو روز می‌گذشت و دیگر اثری از آنان در روستا دیده نمی‌شد، یکی می‌گفت: «پسر فلانی راهی ایران شد» دیگری خبر می‌آورد: «فرزند فلانی رخت سفر بست و به یکی از کشورهای همسایه رفت»

و این داستان، سال‌ هاست که در «روستایی کوبهی» و صدها روستای دیگر این سرزمین تکرار می‌شود!

من متهم می‌کنم سرزمینم را؛

سرزمینی که حتی به کودکان خود فرصت نداد کودکی کنند؛ فرصت نداد بی‌دغدغه بخندند، درس بخوانند و برای آینده رؤیا ببافند!

من متهم می‌کنم سرزمینم را؛

سرزمینی که صدها کودک و نوجوانش را در مسیر های پرخطر مهاجرت به کام مرگ سپرد؛ کودکانی که برخی از آنان بی‌ نام‌ونشان ناپدید شدند و خانواده‌ هایشان تا امروز نمی‌دانند چه بر سرشان آمده است،

من متهم می‌کنم سرزمینم را؛

مادری را در روستای خود(قریه‌ی کوبهی)می‌شناسم که سال‌هاست چشم‌ به‌ راه فرزندش نشسته است، هر روز به در و دیوار خانه خیره می‌شود و دل به این امید می‌بندد که شاید روزی خبری از او برسد، اما هیچ‌کس نمی‌داند آن جوان در کدام بیابان، در کدام مرز یا در دام کدام قاچاق‌بر جان باخته است!

سال‌ها گذشته است، اما آن مادر هنوز باور نکرده که فرزندش دیگر بازنمی‌گردد!

من متهم می‌کنم سرزمینم را؛

در همین شهر، کسانی با ثروت‌ های هنگفت، موتر های گران‌قیمت و زندگی‌ های پر زرق‌ وبرق روزگار می‌گذرانند، اگر پرونده زندگی برخی از آنان ورق زده شود، شاید ردپای صدها ظلم، خیانت و بی‌عدالتی در آن پیدا شود؛ اما نه‌تنها مورد بازخواست قرار نمی‌گیرند، بلکه احترام می‌بینند، ستایش می‌شوند و بر شانه‌ های مردم جای می‌گیرند!

اما در همان شهر، در همان کوچه‌ها و پس‌ کوچه‌ هایی که هر روز از کنارشان می‌گذریم، مادرانی زندگی می‌کنند که روز هاست حتی بوی نان تازه را احساس نکرده‌اند،

زنانی که شب را با نگرانی فردا به صبح می‌رسانند و چشم‌ به‌راه دستی هستند که دری خانه‌ شان را بکوبد و بپرسد:

«حالتان چطور است؟»

اما کسی نمی‌آید،

کسی نمی‌پرسد،

کسی نمی‌بیند،

من متهم می‌کنم سرزمینم را؛

سرزمینی که در آن، غارتگران سرمایه‌ های وطن، محبوب می‌شوند و صاحبان قدرت، هر روز بر قدرت خود می‌افزایند؛ اما فقیران و فراموش‌ شدگان، هر روز بیشتر در حاشیه رانده می‌شوند.

در دورترین نقطه همین سرزمین، زنی را تصور کنید که قربانی همان بی‌عدالتی‌ ها شده است؛ زنی که شوهرش را به راه دفاع از ننگ و ناموس این سرزمین از دست داده است که حالا آن زن به‌تنهایی خود چند کودک یتیم را بر دوش می‌کشد و هیچ پناهی جز خدا ندارد!

روزی می‌رسد که دیگر هیچ راهی پیش رویش باقی نمی‌ماند،

نه از سر هوس،

نه از سر لذت؛

نه از سر انتخاب،

بلکه تنها از سر گرسنگی،

از سر ناچاری،

از سر درماندگی،

و درست در همان لحظه‌ای که جامعه باید دستش را بگیرد، سنگ نخست را به سویش پرتاب می‌کند!

من متهم می‌کنم سرزمینم را؛

کسی که هزاران جنایت کرده است، رسوا نمی‌شود؛ اما اگر آن زن بی‌پناه یک‌ بار از سر اجبار بلغزد، ظرف چند ساعت تمام شهر از آن باخبر می‌شود و هزاران برچسب بر پیشانی‌اش می‌زنند!

من متهم می‌کنم سرزمینم را؛

سرزمینی که جنایت قدرتمندان را پنهان می‌کند، اما لغزش درماندگان را فریاد می‌زند!

سرزمینی که برای خطای یک فقیر دادگاه برپا می‌کند، اما در برابر جنایت ثروتمندان و زورمندان سکوت اختیار می‌کند!

من متهم می‌کنم سرزمینم را؛

سرزمینی که هنوز در «روستایی کوبهی» و صدها روستای دیگر آن، فقر بیداد می‌کند؛ سرزمینی که هنوز بسیاری از مردمانش زیر سایه‌ی سنگین ناداری زندگی می‌کنند و هر صبح را با نگرانی نان شب آغاز می‌کنند!

و در این میان، منی که کمابیش راه مکتب و دانشگاه را پیموده‌ام، هر روز از ته دل آه می‌کشم، درد مردمم را می‌بینم، رنج‌شان را لمس می‌کنم و فریاد های خاموش‌ شان را می‌شنوم؛ اما تلخ‌تر از همه این است که خودم نیز هنوز گرفتار همان زندگی دشواری هستم که سال‌هاست گریبان مردم این سرزمین را رها نکرده است!

من نیز همچون بسیاری از فرزندان این خاک، آرزو های بزرگی در سر دارم؛ اما گاهی واقعیت زندگی آن‌چنان سنگین می‌شود که حتی رؤیا ها نیز زیر بار آن خم می‌شوند!

من متهم می‌کنم سرزمینم را!

نه از آن‌رو که دوستش ندارم، بلکه دقیقاً از آن‌رو که دوستش دارم،

زیرا اگر دوستش نداشتم، سکوت می‌ کردم،

اگر دوستش نداشتم، درد هایش را فریاد نمی‌زدم،

اگر دوستش نداشتم، از زخم‌ هایش نمی‌نوشتم،

من این سرزمین را دوست دارم؛ با همه زخم‌ هایش، با همه محرومیت‌ هایش و با همه رنج‌هایی که بر دوش مردمش سنگینی می‌کند!

و هنوز باور دارم روزی خواهد رسید که کودکان این سرزمین، به‌ جای جاده‌ های مهاجرت، راه مکتب را در پیش بگیرند؛ مادران به‌جای چشم‌ انتظاری، لبخند بزنند؛ و عدالت، پس از سال‌ها آوارگی، سرانجام در این خاک خانه کند.

« مأمون لطیفی»

۱۴ تیر ( سرطان ) ۱۴۰۵

تلگرام:

t.me/faryade_vajegan

واتسپ:

https://chat.whatsapp.com/KyuDienCkCoFevpTgADLQR